هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۳۳
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 169
آفلاین
در همون حین که، لینی می رفت تا رودلف را راهنمایی کند، کراب متوجه دختری با موهای یکدست و صاف مشکی و ردای شیک و موق، رفتاری با متانت که کیف دستی بسیار شیک وگران قیمتی در دست داشت، شد. دختر روی صندلی رو به روی او قرار گرفت.

- سلام کراب، خیلی وقته ندیدمت.

کراب به دختر خیره شد، به طرز عجیبی برایش آشنا بود.

- نشناختی؟ بابا آلکتو ام دیگه!

کراب چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا باورش شود.

- چرا همچین می کنی خودمم بابا! آها انقد بهم زل زدی یادم رفت اصلا واسه چی اومده بودم.
آلکتو نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- علامیه تو دیدم. لشکر صورتی دیگه چه صیغیه؟ بیا عضو صلح کلاب شو! صلح کلاب یه کلابیه، واسه جویندگان صلح! ما به مردم یاد می دیم جنگ و دعوا رو کنار بذارن و بیان صلح و خوبی رو در همه جا فرا گیر کنن. تازه یه بخش فرهنگی ادبی هم داریم. که از زبان ها حمایت می کنیم و نمی ذاریم کسی بهشون توهین کنه.
آلکتو نگاهی به کراب انداخت.
- خب نظرت مثبتت چیه؟!

کراب به لینی که همراه با رودلف می آمد اشاره کرد لینی که سیکگنال را دریافت کرده بود به رودلف اشاره کرد، رودلف که کلا قضیه را نگرفته بود؛ سرش را به علامت " شما دیگه چی می گید" تکان داد، لینی چشمانش را چرخاند و به آلکتو اشاره کرد. رودلف که قضیه را متوجه شده بود، به طرف آلکتو آمد. در حالی که سرش پایین بود و به چشمان آلکتو نگاه نمی انداخت، گفت:
- ببخشید خواهر، ولی مجبورم بهتون بگم که برید، واقعا عذر می خوام!

آلکتو نگاهی با محبت به رودلف انداخت:
- اشکال نداره، پیش میاد! راستی می تونم شماره تونو داشته باشم؟ به نظرم خیلی جنتلمن هستین!

رودولف دو طرف دستش را گاز گرفت.
- این چه حرفیه که می زنین خواهر؟ بدمتون دست گشت.
- به هر حال دوست داشتم یه گپی باهم داشته باشیم، تو سه دسته جارو! ولی انگار قسمت نیست پس فعلا. بوس بوس!

رودلف سرش را پایین انداخت.
- مرلینو اکبر! این خواهران که موجب فساد در جامعه شدن!

آلکتو رفت. کراب منتظر بقیه اعضای ارتش صورتی بود. اما به راستی چه بر سر جامعه جادوگری آمده بود؟
-


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۲:۱۴ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 65
آفلاین
خلاصه:
همه چیز در دنیای جادوگری تغییر کرده و برعکس شده. هکتور معجون نمیسازه و فروتن شده، دامبلدور به اسنیپ شک داره، بلاتریکس موهاشو صاف کرده و قربون صدقه میره، لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کراب تغییر نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره. تا الان فقط لینی عضو شده و عضو گیری ارتش در کافه مادام پادفوت در حال جریانه.
-------------------------------------------------------

کراب با دستمال صورتی اش عرقش را پاک کرد و جرعه ای از نوشیدنی اش را خورد تا تاثیر بوگارت را از ذهنش بشوید. تازه واردی که به سمت میز می آمد، دختری بود که لبخند مرموزی بر لب داشت و لباس تنگش مانند موهایش به رنگ صورتی آدامسی بود. کراب با خوشحالی فکر کرد که بلاخره شخص مناسبی را برای ارتشش یافته است.
-هی! برای عضو شدن تو ارتش من اومدی، مگه نه؟
-نه من برای معامله اومدم... ارتش؟ این پوشش کارتونه؟ ملان هستم.

کراب که با نشستن ساحره ای صورتی و مشتاق درکنارش، فرصت معرفی ایده درخشانش را یافته بود چندبار پشت سرهم پشت چشم نازک کرد تا دختر متوجه ی سایه ی صورتی اکلیلی چشمانش شود.
-پوشش مون به رنگ صورتی هست ملان جان. من رییس ارتش، کراب هستم. اینم لینی معاونم. شما هم به نظر ما کاملا واجد شرایطی. فقط باید قوانین رو رعایت کنی، مثل آرایش کامل، پوشیدن رنگ های شاد... .

ملانی با تعجب به کراب زل زد.
-شوخی می کنی؟ گفتن فقط برای معامله این شکلی اید.
-کی گفته؟ چه معامله ای؟ فکرکنم اعلامیه رو اشتباه چاپ کردن، ما اینجا اشخاص مشتاق و مناسبی مثل شمارو عضو ارتشمون می کنیم و ...اوه داشت یادم می رفت. داغ پاپیون صورتی!
-واستا واستا آبجی با هم بریم. اینجا چه خبره، من برای گرفتن پوست ها اینجام. هیشکی ملانی رو داغ نمیزنه.
-داغ نیس که... اسمشه. اصلا اسمشو میذاریم هات پاپیو... چرا... چرا موهات قرمز شد؟
-چون دوس داشت. مردم مخشون تاب پیدا کرده... شانس آوردی به دل نمی گیرم.

کراب که با ترس به دختر ملوس قبلی که حالا با موهای سرخ و چاقوهای ریزی در دستش از میز آنها دور می شد، نگاه می کرد روی صندلی اش وا رفت.
-لینی دیدی چقدر جامعه پر از گرگ شده؟ تازه چاقو هم داشت... همون بهتر که رفت اصن. ایش.

کراب سرخورده نشد. کراب فهمید که اول از همه به یک محافظ نیاز دارد.

در این لحظه او چشمش به هیکل قوی و آشنایی در کنار پیشخوان افتاد که بلوز بلندی پوشیده و دکمه ی یقه اش را هم بسته بود. صدای او که با مادام پادفوت حرف می زد، تا میز آنها می آمد.
-السلام علیک خواهر... خواهرم حجابت رو رعایت کن. جامعه خرابه. گوهری در صدف باش. این نوشیدنی ها چیه میدی دست جوونا... .

-رودولف میتونه محافظ خوبی باشه. لینی، برو راهنماییش کن!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۹ ۲۱:۰۷:۳۵

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-ما نیز هم آمده ایم!

کراب ترسید...وحشت کرد...و به دنبال او تمامی کسانی که برای عضویت در ارتش صورتی آمده بودند وحشت کردند. لرد سیاه درست وسط کافه ایستاده بود و آمدنش را اعلام می کرد.
-ما هم تغییر کردیم. مایلیم صورتی شویم.

کراب تمام اهدافش را نابود شده می دید. اگر لرد سیاه هم صورتی می شد، کراب و ارتشش باید با چه کسانی مبارزه می کردند؟
برای همین، مخالفت کرد!
-نه نه...شما برین در مقرتون بشینین. من ارتشمو که تشکیل دادم بهتون اعلام جنگ می کنم. باشه؟

-نباشه! ما هم عضو می شیم. صورتی به ما میاد!

صدای لرد سیاه تغییر کرده بود...ظاهرش هم در حال تغییر بود. کراب مشکوک شد.
-تو نمی تونی منو فریب بدی. زود اعتراف کن ببینم کی هستی.

لرد سیاه که نزدیک بود گریه اش بگیرد به خود کراب اشاره کرد.
-ما بوگارتیم! اومدیم اینجا یه قهوه بنوشیم...تو رو دیدیم این شکلی شدیم. یعنی تو بیشتر از هر چیزی از مایی می ترسی که صورتی شده باشیم!

بوگارت در حالی که توضیح می داد، کم کم تغییر شکل داد و به سمت مشتری دیگری رفت.

در این بین شخصی که تازه وارد کافه شده بود به کراب نزدیک شد.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۷:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 491
آفلاین
كراب نگاهى به نوشيدنى كره اى كه مادام پاديفوت رو به رويش گذاشت، انداخت.
-من گفتم صورتى! اين زرده! من صورتى ميخوام.

مادام پاديفوت چشم غره اى به كراب رفت.
-نميخواى نخور!
-ميخورم ديگه. چيكار كنم؟

كراب با حرص ليوان را برداشت و به لبش نزديك كرد.

-نـــــــه! نخور... من رو نخووور!

كراب با تعجب نگاهى به پيكسى صورتى رنگ روى لبه ليوانش انداخت.
-تو اينجا چيكار ميكنى چندش؟... اگه ميخوردمت و تو معده ام تكثير مي شدى به يه عالمه پيكسى هاى كوچولو كوچولو چي؟
-اومدم عضو شم!

لينى كه در پي تغييرات اخيرش به رنگ صورتى درآمده بود، بال هايش را به كمرش زده و منتظر جواب كراب بود.

-زشتى... حشره ام كه هستى... اما خب چه كنم؟... صورتى شدى و برازنده براى ارتش صورتى ها! تبريك ميگم!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۴۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 125
آفلاین
همه تغییر کرده بودن و ادوارد هم از این قضیه مستثنی نبود. دست قیچی که همیشه آروم و مظلوم یه گوشه می نشست و کاری به کسی نداشت, این بار خودش باعث بعضی از شلوغی ها بود. مثلا دست هاش به صورت کاملا اتفاقی به سیم های برق می خورد و اون ها رو قطع می کرد. از پشت سر مو ی ملت رو می برید و یا به صورت فیلم های هندی روی افراد می افتاد و با دست گردنشون رو می گرفت. و اینبار هم به دنبال شخصی بود تا مثلا شوخی جدیدش رو پیاده کنه.
_ هی بلاتریکس.
_ بل...آخ!

بلاتریکس با برگشتن به سمت صدا باعث شد که انگشت ادوارد که در نزدیکی صورتش بود به داخل صورتش فرو بره و خون همه جا بپاشه.

_ خوبی؟
_ آره. چیزی نشده که. الان میرم با اون نخ های مشنگی می دوزم صورتمو.
_

ادوارد که از این حرکت بلاتریکس جا خورده بود و از طرفی ناراحت هم بود که نتونست یکی دیگه از اون خنده های ترولی اش رو نشون بده و فرار کنه, رفت تا شخص دیگه ای رو برای شوخی های جالبش پیدا کنه.

اما در طرف دیگه, در کافه مادام پادیفوت. افراد یک به یک برای عضویت توی یک گروه سری جمع می شدند.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

مرگخوار (جدید)، هافلپاف

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۹:۱۵
از زیر سایه‌ی چتر صورتی!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1092
آفلاین
اگر شخصی هفته پیش در جامعه جادوگری به کما رفته و بعد از یک هفته بهوش آمده بود، بدون شک آنچه را که میدید باور نمیکرد!
جامعه جادوگری یک هفته ای میشد که به دلایل نامعلومی دچار حالت عجیب شده بود...همه چیز تغییر و صد و هشتاد درجه عوض شده بود.

و این فرصتی برای کراب بود که به نظر میرسید تنها شخصی بود که هنوز تغییر نکرده بود!
کراب نقشه شومی در سر داشت...او میخواست تا ارتش جدیدی تشکیل دهد و با آن جامعه جادوگری را تسخیر کند! و او برای این کار ابتدا میبایست کادر ابتدایی ارتشش را پیدا میکرد...برای همین به چاپخانه هاگزمید رفت...
_ببخشید آقا؟
_بله بانوی متشخص؟
_چی؟ لودو تو اینجا چیکار میکنی؟
_دارم به بشریت خدمت مینمایم!
_تو؟ خدمت؟ اوف...حالا بگو ببینم میتونی به من خدمت کنی؟
_هر کاری که از دستم برمیاد!

کراب نگاهی به سر تا پای لودو بگمن انداخت...فردی که سالها به عشق قدرت بودن و سواستفاده و فساد مالی و اخلاقی شهره بود...
_خب...میخوام این تبلیغ رو روی شونصدتا کاغذ چاپ کنی و توی سطح جامعه تکثیر کنی...قیمتش فقط...اووووم...میشه تخفیف بدی؟
_چرا نمیشه؟

لودو دست در جیبش کرد و ده گالیون از آن بیرون آورد و در دست کراب گذاشت...
_واقعا عذر میخوام...این تمام مبلغی بود که همراهم بود!
_این چیه؟ گفتم تخفیف!
_خب...من برای رضای مرلین کار میکنم و این کار مجانیه، چون تخفیف خواستی یه چیزی هم گذاشتم روش...حالا متن تبلیغت رو بده تا چاپ کنم!

کراب متن تبلیغ که از همه جامعه جادوگری دعوت کرده بود برای عضویت در یک گروه سرّی، عصر آن روز به کافه مادام پادیفوت مراجعه کنند را در اختیار کراب گذاشت و خودش به سمت آن کافه حرکت کرد!
بدون شک آن روز، برای کراب یک روز تاریخی بود...روزی که قرار بود از حاضرین در آن کافه که برای عضویت در گروه سرّی که کراب نام "ارتش صورتی ها" را برای آن در نظر گرفته بود، مصاحبه جهت عضویت بگیرد!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
کمی آن طرف تر ، وزارت سحر و جادو ؛


آرسینوس تاجش را از سر برداشت و درون کارتن لبالب پری پرتاب کرد.
- این رو هم بفرستین ، به مناطق زلزله زده ، برای بیچاره ها چادر بگیرن ، اون گلدون هم خرج مریض های سنت مانگو کنین ناسلامتی گلدون مرلینه ! اون ، اون هم کلکسیون کراوات هامه ، بدین شون به یتیم خونه ای که ارباب توش بزرگ شدن ، اون رو هم خرج ...

ارسینوس نگاهی به دور و برش انداخت .
- مالیات ها رو هم برگردونین !

چیز دیگری برای اهدا باقی نمانده بود . کمی دور خودش گشت . حتی از شنل اش هم گذشته و تنها دارایی باقی مانده اش نقاب بود!
نفس عمیقی کشید ، و نقاب را درآورد .
- اینم بدین خرج محفل کنین .

سپس با آرامش به آزکابان رفت ، تا با زندانی ها چای بنوشند و شطرنج بازی کنند.


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲:۵۲ دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۷:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 491
آفلاین
خلاصه:

همه چیز در دنیای جادویی در حال تغییره.
هکتور معجون سازی رو کنار گذاشته. رودولف به جادوگرا کمک می کنه. مالی آشپزی نمی کنه. هری تلاشی برای جلب توجه نمی کنه ...و دامبلدور به اسنیپ مشکوکه!
وینکی دنبال آزادیه و لرد سیاه از کشتن هری پاتر منصرف شده و در اين ميان، يك نفر هست كه تغيير نكرده و ميخواد دو تا ارتش رو يكى كنه و قدرت رو دست بگيره.
.......................................

-مو ها ها ها... ارتش... ارتش صورتى!... ارتش مخصوص من!

كراب نگاهى سرشار از نفرت، به نارسيسا انداخت.
-ايششش!... نگاش كن زشت ايكبيرى رو! دخترى مثلا! چيه سر تا پا سياه. يه آبى دربارى يه صورتى... ايييش!

نارسيسا چشم غره اى به كراب رفت و...
-كروشيو!... جا خالى ميدى؟... وايسا!

بلاتريكس در حالى كه نيمى از موهايش صاف و يكدست و نيم ديگر، وز و فر بود، اتوى مويش را به كنارى انداخت و خودش را سپر كراب كرد.
-نكن سيسى جونم!... گناه داره اين گوگولى آخه!... موش بخورتت آخه عسلم!

كراب از پشت سر بلاتريكس چندين فحش آبدار نثار نارسيسا كرد و همچنين قسم خورد سمت مناسبى در ارتش آينده اش به او بدهد... سمتى مثل... جن خانگى.
اما پيش از آن، بايد ارتشش را تشكيل مى داد!... ارتش صورتى ها!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۳:۱۶ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 319
آفلاین
تنها كسي كه تغيير نكرده بود كسي نبود جز، جيني ويزلي. او همچنان دختر مغرور آرتور و مالي ويزلي بود. اما از اين وضعيت واقعا خسته شده بود. همه چيز تغيير كرده بود. هيچ چيزي سر جايش نبود. لردسياه كه يك روزي قصد جان هري را كرده بود الان حتي نميتوانست عصباني شود، چه برسد به اينكه بخواهد كسي را بكشد. پس تصميم گرفت كه اين وضعيت را به حالت اول برگرداند. اما نميدانست از كجا شروع كند. كمي فكر كرد. شايد تنها كسي كه تغيير نكرده بود، جيني نبود. فرد ديگري هم بود كه كمتر كسي متوجه او شده بود. هرميون گرنجر، دوست جيني، هم مانند او تغييري نكرده بود. او همچنان به درس خواندن و درست كردن معجون هاي مختلف ادامه ميداد و البته تاحدودي از وضعيتي كه پيش آمده بود، خود را كنار كشيده بود. پس جيني تصميم گرفت كه به ديدن دوست خود برود. بعد از چند روز علافي بالاخره توانست آدرسي از هرميون پيدا كند. بعد از اينكه به آدرس مربوطه رسيد، هرميون را در ميان انبوهي از كتاب ها و وسايل معجون سازي ديد. او آنقدر محو كار خود شده بود كه حضور جيني را احساس نكرد.

- تو هنوزم ياد نگرفتي وقتي ميخواي كار انجام بدي اينقدر سايل دوروبرتو ريخت و پاش نكني؟ اطرافتو مرتب كن. اون وسط گم شدي .

هرميون با شنيدن صداي جيني به پشت سرش برگشت و او را درآغوش كشيد. هر دو از ديدن يكدييگر بسيار خوش حال شده بودند. شايد اگر اين مسايل پيش نمي آمد آنها يكديگر را به اين زودي نمي ديدند.

- تو اينجا چيكار ميكني جيني؟ چه خبرا؟

- راستش يه كاري باهات داشتم.

جيني درباره ي تمامي تغييرات با هرميون صحبت كرد. نظر او هم مانند جيني بود و تمامي حرف ها جيني را تاييد كرد. پس تصميم گرفت كه دراين راه به او كمك كند.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۴:۵۲:۰۶

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۰:۱۰ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
خلاصه:

همه چیز در دنیای جادویی در حال تغییره.
هکتور معجون سازی رو کنار گذاشته. رودولف به جادوگرا کمک می کنه. مالی آشپزی نمی کنه. جیمز بچه بازی در نمیاره. هری تلاشی برای جلب توجه نمی کنه ...و دامبلدور به اسنیپ مشکوکه!
وینکی دنبال آزادیه و لرد سیاه از کشتن هری پاتر منصرف شده.

....................

-بلاتریکس...از اون جایی که قصد قتل پسر بچه معصوم و مظلومی به نام هری رو نداریم، یک لیوان نوشیدنی برای ما بیار که احساس آرامش کنیم.

بلاتریکس که اتوی مویش را تازه روشن کرده بود و منتظر داغ شدنش بود تعظیم کوتاهی کرد.
-با کمال میل میاوردم ارباب. ولی نگرانم که همسرم از این وضع ناراحت بشه. درست نیست من زیاد با شما ارتباط داشته باشم. اگه ممکنه به یه جادوگر بفرمایین بیاره. یا مثلا...به این حشره بی مقدار!


لرد خشمگین نشد! سعی کرد...ولی نشد! چون همه چیز در ذهنش تغییر کرده بود. حق با بلاتریکس بود. او بانویی متاهل بود و لرد با بی فکری در میان این همه مرگخوار، به او دستور داده بود.

لرد سیاه از خودش خجالت کشید.

هکتور کلکسیون پاتیلش را به آشپزخانه برد.
-اینا رو می ذارم اینجا. ازشون برای یه کار مفید استفاده کنین. مثلا غذا درست کردن. من که استعداد اون کارم ندارم! شک دارم کاری وجود داشته باشه که من استعدادش رو داشته باشم.

در خانه ریدل همه چیز تغییر کرده بود...در محفل ققنوس هم همچنین...

فقط یک نفر بود که این تغییرات را از دور تماشا می کرد. تنها کسی که بدون تغییر باقی مانده بود.

افکار و احساسات همه به هم ریخته بود.

حالا بهترین فرصت برای یکی کردن دو ارتش و به دست گرفتن قدرت بود!


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.