هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
کراب سر خودش و لينى تا ميتونست غر زد: اين چه وضعيتيه؟؟
يعنى يه آدم درست حسابى اينجا نيست ؟چرا من همش تنهام؟؟
که يه دفعه در باشدت بازشدو ديانا که شبيه گربه سرگردان شد بود اومد تو،

-ديانا تويى؟توچجورى درو به اين شدت باز کردى تو که اندازه يه علف بچه هم زور ندارى پيشى ملوسک😻

-جاان؟ تو چى گفتى به من؟؟؟چى چى سک؟
اين القاب زشت چيست که که به من نسبت ميدهى؟؟ هووم؟؟نکنه ميخواى بميرى؟
و مبل صورتى رنگو با قدرت ذهنش دقيقاً بلا سر کراب نگه داشت،

-(پس اونم عوض شده هميشه دوس داش بهش بگن ملوسک)

-هى پيشى يعنى خانم غلط کردم اينو از بالا سرم بردار ول کن اين مبلو!!

-اوه باشه؛
درسته اون به حرف کراب گوش کرد و مبل رو ول کرد و مبل خورد تو سر کراب البته کراب بيهوش نشد چون زياد از اين تجربه هاى شوم داشت؛

-اوخ اوخ ميخواى توى ارتش صورتى من عضو شى؟؟

-چى ميگى من همين حالا از کيگانوس که ميخواست من را به فنا دهد خلاص شدم دنبال جايى براى قايم شدن ميگردم.

-من بهت جاهم ميدم فقط بايد داغ بپوشى اون داغ رو بيار لينى!

-داغ دگر چه سيغه ايست ؟عمراً ترجيح ميدهم کيگانوس من را ببلعد.
ورفت.
کراب با چشمانى گريان:اينم رفت....


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۰۷ شنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۵۶:۲۳ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 79
آفلاین
- سلام كراب!

توجه كراب به پسري كه به او سلام كرده بود جلب شد.
-سلام كيگانوس. اومدي تو ارتش صورتي عضو شي؟
كيگانوس سرش را كج كرد و گفت:
- ها؟ نه! فقط اومدم ببينم اينجام همه عجيب غريبن با نه.

كراب كه ديده بود خصوصيات كيگانوس اصلا تغيير نكرده براي آزمايش نهايي گفت:
- نمي دونم. راستي ورزش مورد علاقت كدومه؟

- فوتبال.

ولي ديد كه كيگانوس لبخندي بر لب دارد.
- هي، چرا مي خندي؟

- همين جوري!

معمولا كيگانوس جواب هاي يك هويي نميداد. او تا جاي ممكن واضح پاسخ ميداد. كراب برق جسمي تيز را در پشت كيگانوس ديد.
- خب كراب ارزش كشته شدن رو نداري وگرنه الان اينجا نبودي!

و از در كافه بيرون رفت. اين دفعه واقعا خطرناك بود.


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
مى توان گفت تغييرات دنياى جادوگرى در اشلى بيشتر و مضحک تر از بقيه بود اشلى ساندرزى که ون هاى گشت ارشاد برايش مکانى اشنا بود حالا چادر مشکى به تن داشت و تسبيحى در دست و سعى داشت الکتو را به سمت ون گشت هدايت کند؛ الکتو هم موبايلش را در اورده بود و داشت فيلمى از او ظبط مى کرد تا در شبکه هاى اجتماعى پخش کند. پيتر هم از ان طرف در حال خنديدن به اشلى بود. بعد از انکه اشلى توانست الکتو را در ون بيندازد؛ در را قفل کرد و رفت تا رودولف را پيدا کند تا ون را به شوراى اسلامى ببرد. الکتو اخرين نفرى بود که جلوى درب کافه گرفته بود و حالا به داخل کافه دنبال رودولف مى رفت. چادرش را تا جايى که مى توانست جلو کشيد و داخل کافه شد.
کراب با ديدن اشلى چادرى پوزخندى زد و گفت :
- خانم امديد به ارتش صورتى بپيونديد؟

و چند پلک پشت سر هم زد.

- برادر من غلط بکنم بدون اجازه ى والدين از اين کار ها کنم؛ رنگ صورتى بسيار تحريک اور و غريبى است؛ حالا که ياداورى کرديد شما براى ارتشتون مجوز کتبى از شوراى اسلامى داريد؟

کراب چشم هايش را به بالا چراخواند.
- نه اصلا شما براى چى اومدى اينجا؟
- دنبال برادر رودولفم، اگه ميشه لطف کنيد صداش کنيد.
- صداش کنم از قيد مجوز ميگذرى؟
- خير ولى مى تونم اين بار و ببخشم هفته ى بعد بر مى گردم مى بينم.
- هوى رودولف..بيا ببين اين چادرى چى ميگه؟
- از بچه هاى گشته اومدم.

رودولف سريع از پله ها پايين امد.سرش را پايين انداخته و زمين را نگاه مى کرد.
- شما تشيف ببريد منزل. من گشتيارو مى برم شورا.صحيح نيست خانم پشت فرمون بشينه.

رودولف و اشلى هم راهشان را کشيدند و رفتند و کراب دوباره تنها و علاف شد.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷

پیتر جیمزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۶ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۳۰:۳۷ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷
از جهان طرد شدم، کُنج قفس سرد شدم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 10
آفلاین
کراب باد بزن صورتی رنگش را برداشت و در حالی که خود را با آن باد میزد، زیر لب از گرونی‌های مملکت جادوگری غر غر میکرد.
لینی و رودولف هم منتظر به در چشم دوخته بودند که در کافه با لگد یک نفر با شدت باز شد و به دیوار خورد.
- در وا شد و گل اومد، پیتر با جارو اومد. عه... چرا همه صورتی پوشیدن؟ یه دختر بچه‌ای که موهاش رنگ عوض میکرد نیومد اینجا؟ ببخشیدا درو با لگد باز کردم، من عادت دارم هر جا میرم با لگد برم تو با تیپا برم بیرون.

پیتر جیمز همانطور که تند و غیرقابل پیش بینی کلمات رو کنار هم جای میداد، دستانش هم از حرکت باز نمی‌ایستادند. کراب و لینی زیاد از رفتار او متعجب نشدند. راستش پیتر دانش‌آموزی بود که همیشه بر سر زبان‌ها بود.
شایعه‌ها میگفت هر دختری یکبار برای او معجون عشق درست کرده بود و هر پسری خودش را جزو دوستان او جا میزد تا دل دختران را نرم کند.

کراب با چشمانی پر از برق و عشق ناگهانی با باادب‌ترین لحن ممکن پیتر را دعوت به نشستن کرد.
- سلام پیتر، خوشحالم که اومدی و به جمع ارتش پاپیونی ما پیوستی.
-ها؟
- من رییس ارتش، کراب هستم. اینم لینی معاونم و رودولف همکارم. میبینی که ما همه‌مون صورتی پوشیدیم. توام فقط باید قوانین رو رعایت کنی، مثل پوشیدن رنگ های شاد و داغ پاپیونی و... . 
- داغ؟ به من داغ میزنید؟ من هنوز خیلی آرزوها دارم. اول باید دخترخاله‌م رو از خاله‌م خواستگاری کنم بعد برم دنبال کار و ثروت و بعدم بچه دار بشم اسمشو بذارم ملیندا. ملیندا جیمز، قربونش بشه عمو ویزلیش.

کراب که کاملا اعصابش از اینهمه حرفهای بی‌سر و ته پیتر به هم ریخته بود باد بزنش را به طرف رودولف پرت کرد.
- رودولف اون داغ رو بیار. این رو دیگه از دست نمیدیم.

رودولف با قدم‌هایی آرام داغ را بعد از عمری به دست کراب که از حرص رنگ صورتش به رنگ لباس‌هایش شده بود، رساند.
پیتر اما تا داغ صورتی پاپیونی رو دید، همانطور که آرزوهایش را زیر لب میگفت به سمت داغ خیز برداشت و با حرکتی کاملا حساب نشده داغ را از دست کراب گرفت و به پیشونی رودولف چسباند.

- عاااااااااآ.

پیتر که اوضاع را خطری دید با سرعت نور خودش را به در رساند و بیرون رفت.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۱۸ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 199
آفلاین
در همون حین که، لینی می رفت تا رودلف را راهنمایی کند، کراب متوجه دختری با موهای یکدست و صاف مشکی و ردای شیک و موق، رفتاری با متانت که کیف دستی بسیار شیک وگران قیمتی در دست داشت، شد. دختر روی صندلی رو به روی او قرار گرفت.

- سلام کراب، خیلی وقته ندیدمت.

کراب به دختر خیره شد، به طرز عجیبی برایش آشنا بود.

- نشناختی؟ بابا آلکتو ام دیگه!

کراب چشمانش را چند بار باز و بسته کرد تا باورش شود.

- چرا همچین می کنی خودمم بابا! آها انقد بهم زل زدی یادم رفت اصلا واسه چی اومده بودم.
آلکتو نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- علامیه تو دیدم. لشکر صورتی دیگه چه صیغیه؟ بیا عضو صلح کلاب شو! صلح کلاب یه کلابیه، واسه جویندگان صلح! ما به مردم یاد می دیم جنگ و دعوا رو کنار بذارن و بیان صلح و خوبی رو در همه جا فرا گیر کنن. تازه یه بخش فرهنگی ادبی هم داریم. که از زبان ها حمایت می کنیم و نمی ذاریم کسی بهشون توهین کنه.
آلکتو نگاهی به کراب انداخت.
- خب نظرت مثبتت چیه؟!

کراب به لینی که همراه با رودلف می آمد اشاره کرد لینی که سیکگنال را دریافت کرده بود به رودلف اشاره کرد، رودلف که کلا قضیه را نگرفته بود؛ سرش را به علامت " شما دیگه چی می گید" تکان داد، لینی چشمانش را چرخاند و به آلکتو اشاره کرد. رودلف که قضیه را متوجه شده بود، به طرف آلکتو آمد. در حالی که سرش پایین بود و به چشمان آلکتو نگاه نمی انداخت، گفت:
- ببخشید خواهر، ولی مجبورم بهتون بگم که برید، واقعا عذر می خوام!

آلکتو نگاهی با محبت به رودلف انداخت:
- اشکال نداره، پیش میاد! راستی می تونم شماره تونو داشته باشم؟ به نظرم خیلی جنتلمن هستین!

رودولف دو طرف دستش را گاز گرفت.
- این چه حرفیه که می زنین خواهر؟ بدمتون دست گشت.
- به هر حال دوست داشتم یه گپی باهم داشته باشیم، تو سه دسته جارو! ولی انگار قسمت نیست پس فعلا. بوس بوس!

رودلف سرش را پایین انداخت.
- مرلینو اکبر! این خواهران که موجب فساد در جامعه شدن!

آلکتو رفت. کراب منتظر بقیه اعضای ارتش صورتی بود. اما به راستی چه بر سر جامعه جادوگری آمده بود؟
-



People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۰۹:۴۳ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 68
آفلاین
خلاصه:
همه چیز در دنیای جادوگری تغییر کرده و برعکس شده. هکتور معجون نمیسازه و فروتن شده، دامبلدور به اسنیپ شک داره، بلاتریکس موهاشو صاف کرده و قربون صدقه میره، لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کراب تغییر نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره. تا الان فقط لینی عضو شده و عضو گیری ارتش در کافه مادام پادفوت در حال جریانه.
-------------------------------------------------------

کراب با دستمال صورتی اش عرقش را پاک کرد و جرعه ای از نوشیدنی اش را خورد تا تاثیر بوگارت را از ذهنش بشوید. تازه واردی که به سمت میز می آمد، دختری بود که لبخند مرموزی بر لب داشت و لباس تنگش مانند موهایش به رنگ صورتی آدامسی بود. کراب با خوشحالی فکر کرد که بلاخره شخص مناسبی را برای ارتشش یافته است.
-هی! برای عضو شدن تو ارتش من اومدی، مگه نه؟
-نه من برای معامله اومدم... ارتش؟ این پوشش کارتونه؟ ملان هستم.

کراب که با نشستن ساحره ای صورتی و مشتاق درکنارش، فرصت معرفی ایده درخشانش را یافته بود چندبار پشت سرهم پشت چشم نازک کرد تا دختر متوجه ی سایه ی صورتی اکلیلی چشمانش شود.
-پوشش مون به رنگ صورتی هست ملان جان. من رییس ارتش، کراب هستم. اینم لینی معاونم. شما هم به نظر ما کاملا واجد شرایطی. فقط باید قوانین رو رعایت کنی، مثل آرایش کامل، پوشیدن رنگ های شاد... .

ملانی با تعجب به کراب زل زد.
-شوخی می کنی؟ گفتن فقط برای معامله این شکلی اید.
-کی گفته؟ چه معامله ای؟ فکرکنم اعلامیه رو اشتباه چاپ کردن، ما اینجا اشخاص مشتاق و مناسبی مثل شمارو عضو ارتشمون می کنیم و ...اوه داشت یادم می رفت. داغ پاپیون صورتی!
-واستا واستا آبجی با هم بریم. اینجا چه خبره، من برای گرفتن پوست ها اینجام. هیشکی ملانی رو داغ نمیزنه.
-داغ نیس که... اسمشه. اصلا اسمشو میذاریم هات پاپیو... چرا... چرا موهات قرمز شد؟
-چون دوس داشت. مردم مخشون تاب پیدا کرده... شانس آوردی به دل نمی گیرم.

کراب که با ترس به دختر ملوس قبلی که حالا با موهای سرخ و چاقوهای ریزی در دستش از میز آنها دور می شد، نگاه می کرد روی صندلی اش وا رفت.
-لینی دیدی چقدر جامعه پر از گرگ شده؟ تازه چاقو هم داشت... همون بهتر که رفت اصن. ایش.

کراب سرخورده نشد. کراب فهمید که اول از همه به یک محافظ نیاز دارد.

در این لحظه او چشمش به هیکل قوی و آشنایی در کنار پیشخوان افتاد که بلوز بلندی پوشیده و دکمه ی یقه اش را هم بسته بود. صدای او که با مادام پادفوت حرف می زد، تا میز آنها می آمد.
-السلام علیک خواهر... خواهرم حجابت رو رعایت کن. جامعه خرابه. گوهری در صدف باش. این نوشیدنی ها چیه میدی دست جوونا... .

-رودولف میتونه محافظ خوبی باشه. لینی، برو راهنماییش کن!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۹ ۲۱:۰۷:۳۵

choose the darkness
هرماینی سابقتصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-ما نیز هم آمده ایم!

کراب ترسید...وحشت کرد...و به دنبال او تمامی کسانی که برای عضویت در ارتش صورتی آمده بودند وحشت کردند. لرد سیاه درست وسط کافه ایستاده بود و آمدنش را اعلام می کرد.
-ما هم تغییر کردیم. مایلیم صورتی شویم.

کراب تمام اهدافش را نابود شده می دید. اگر لرد سیاه هم صورتی می شد، کراب و ارتشش باید با چه کسانی مبارزه می کردند؟
برای همین، مخالفت کرد!
-نه نه...شما برین در مقرتون بشینین. من ارتشمو که تشکیل دادم بهتون اعلام جنگ می کنم. باشه؟

-نباشه! ما هم عضو می شیم. صورتی به ما میاد!

صدای لرد سیاه تغییر کرده بود...ظاهرش هم در حال تغییر بود. کراب مشکوک شد.
-تو نمی تونی منو فریب بدی. زود اعتراف کن ببینم کی هستی.

لرد سیاه که نزدیک بود گریه اش بگیرد به خود کراب اشاره کرد.
-ما بوگارتیم! اومدیم اینجا یه قهوه بنوشیم...تو رو دیدیم این شکلی شدیم. یعنی تو بیشتر از هر چیزی از مایی می ترسی که صورتی شده باشیم!

بوگارت در حالی که توضیح می داد، کم کم تغییر شکل داد و به سمت مشتری دیگری رفت.

در این بین شخصی که تازه وارد کافه شده بود به کراب نزدیک شد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
كراب نگاهى به نوشيدنى كره اى كه مادام پاديفوت رو به رويش گذاشت، انداخت.
-من گفتم صورتى! اين زرده! من صورتى ميخوام.

مادام پاديفوت چشم غره اى به كراب رفت.
-نميخواى نخور!
-ميخورم ديگه. چيكار كنم؟

كراب با حرص ليوان را برداشت و به لبش نزديك كرد.

-نـــــــه! نخور... من رو نخووور!

كراب با تعجب نگاهى به پيكسى صورتى رنگ روى لبه ليوانش انداخت.
-تو اينجا چيكار ميكنى چندش؟... اگه ميخوردمت و تو معده ام تكثير مي شدى به يه عالمه پيكسى هاى كوچولو كوچولو چي؟
-اومدم عضو شم!

لينى كه در پي تغييرات اخيرش به رنگ صورتى درآمده بود، بال هايش را به كمرش زده و منتظر جواب كراب بود.

-زشتى... حشره ام كه هستى... اما خب چه كنم؟... صورتى شدى و برازنده براى ارتش صورتى ها! تبريك ميگم!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
همه تغییر کرده بودن و ادوارد هم از این قضیه مستثنی نبود. دست قیچی که همیشه آروم و مظلوم یه گوشه می نشست و کاری به کسی نداشت, این بار خودش باعث بعضی از شلوغی ها بود. مثلا دست هاش به صورت کاملا اتفاقی به سیم های برق می خورد و اون ها رو قطع می کرد. از پشت سر مو ی ملت رو می برید و یا به صورت فیلم های هندی روی افراد می افتاد و با دست گردنشون رو می گرفت. و اینبار هم به دنبال شخصی بود تا مثلا شوخی جدیدش رو پیاده کنه.
_ هی بلاتریکس.
_ بل...آخ!

بلاتریکس با برگشتن به سمت صدا باعث شد که انگشت ادوارد که در نزدیکی صورتش بود به داخل صورتش فرو بره و خون همه جا بپاشه.

_ خوبی؟
_ آره. چیزی نشده که. الان میرم با اون نخ های مشنگی می دوزم صورتمو.
_

ادوارد که از این حرکت بلاتریکس جا خورده بود و از طرفی ناراحت هم بود که نتونست یکی دیگه از اون خنده های ترولی اش رو نشون بده و فرار کنه, رفت تا شخص دیگه ای رو برای شوخی های جالبش پیدا کنه.

اما در طرف دیگه, در کافه مادام پادیفوت. افراد یک به یک برای عضویت توی یک گروه سری جمع می شدند.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
اگر شخصی هفته پیش در جامعه جادوگری به کما رفته و بعد از یک هفته بهوش آمده بود، بدون شک آنچه را که میدید باور نمیکرد!
جامعه جادوگری یک هفته ای میشد که به دلایل نامعلومی دچار حالت عجیب شده بود...همه چیز تغییر و صد و هشتاد درجه عوض شده بود.

و این فرصتی برای کراب بود که به نظر میرسید تنها شخصی بود که هنوز تغییر نکرده بود!
کراب نقشه شومی در سر داشت...او میخواست تا ارتش جدیدی تشکیل دهد و با آن جامعه جادوگری را تسخیر کند! و او برای این کار ابتدا میبایست کادر ابتدایی ارتشش را پیدا میکرد...برای همین به چاپخانه هاگزمید رفت...
_ببخشید آقا؟
_بله بانوی متشخص؟
_چی؟ لودو تو اینجا چیکار میکنی؟
_دارم به بشریت خدمت مینمایم!
_تو؟ خدمت؟ اوف...حالا بگو ببینم میتونی به من خدمت کنی؟
_هر کاری که از دستم برمیاد!

کراب نگاهی به سر تا پای لودو بگمن انداخت...فردی که سالها به عشق قدرت بودن و سواستفاده و فساد مالی و اخلاقی شهره بود...
_خب...میخوام این تبلیغ رو روی شونصدتا کاغذ چاپ کنی و توی سطح جامعه تکثیر کنی...قیمتش فقط...اووووم...میشه تخفیف بدی؟
_چرا نمیشه؟

لودو دست در جیبش کرد و ده گالیون از آن بیرون آورد و در دست کراب گذاشت...
_واقعا عذر میخوام...این تمام مبلغی بود که همراهم بود!
_این چیه؟ گفتم تخفیف!
_خب...من برای رضای مرلین کار میکنم و این کار مجانیه، چون تخفیف خواستی یه چیزی هم گذاشتم روش...حالا متن تبلیغت رو بده تا چاپ کنم!

کراب متن تبلیغ که از همه جامعه جادوگری دعوت کرده بود برای عضویت در یک گروه سرّی، عصر آن روز به کافه مادام پادیفوت مراجعه کنند را در اختیار کراب گذاشت و خودش به سمت آن کافه حرکت کرد!
بدون شک آن روز، برای کراب یک روز تاریخی بود...روزی که قرار بود از حاضرین در آن کافه که برای عضویت در گروه سرّی که کراب نام "ارتش صورتی ها" را برای آن در نظر گرفته بود، مصاحبه جهت عضویت بگیرد!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.