هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: دیروز ۱۱:۰۳:۰۶

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۷:۱۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 207
آفلاین
-آووکادو مامان، تا مامانو داری غم نداری!

اتفاقا لرد سیاه با وجود چنین مادری، غم داشت! بسیار هم داشت! مادر خیرخواه و دلسوزش به همراه چاقویی تیز، خیز برداشت و خودش را به بالای سر پسرش رساند.

-مادر؟ چاقو چرا؟! می خواهید ما را قربانی کنید؟! این بود مهر مادرانه تان؟!
-یه فکر بکری دارم عزیز مامان که تا ابد از پلک زدن بی نیازت می کنه.

حق با مروپ بود. کدام انسان نابینایی به پلک زدن نیاز داشت؟

-خیلی ممنون مادر. شما زحمت نکشید. ما به همین پلک نزدن راضی تریم!

اما گوش مروپ بدهکار نبود. شروع به خرد کردن گوجه، خیار و پیاز در چشمان لرد کرد. سپس روغن زیتون، آبلیمو و نمک را هم به میزان لازم به ترکیب اضافه کرد و در اقدام نهایی، نعناع خشک را در کاسه چشم لرد پاشید.
-میدونی قرنیه چشم به همراه سالاد شیرازی چقدر ویتامین داره عزیز مامان؟

لرد نمی دانست! فقط این را می دانست که به چشم هایش بیشتر از ویتامین نیاز دارد.
-آی...چشمان مبارکمان می سوزد! یکی جلوی مادر ما را بگیرد تا سالاد شیرازی قرنیه مان را به خوردمان نداده است. یکی دیگر هم فکری به حال خشک شدن بدن مبارکمان کند!




پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۳۴ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
به فکر فرو رفتن مرگخواران اصلا به معنای "باهات موافقیم هک" نبود...ولی هکتور عادت داشت هر حرکتی را هر طور که دوست دارد و به نفعش است برداشت کند.

این یکی را هم برداشت کرد!

صدای ریخته شدن مایعی روی لرد سیاه، مرگخواران را از فکر خارج کرد!

-هک؟
-دقیقا چیکار کردی؟
-معجون پراکنی؟ روی ارباب؟
-اصلا تو کی وقت کردی معجون مناسب این موقعیت رو درست کنی؟

هکتور بطری خالی را روی سر لرد تکان داد که آخرین قطرات معجون هم هدر نرفته و روی لرد بریزد.
-وقت نداشتم...برای همین از اولین و تنها معجون دم دست که توی جیبم بود بهره بردم! معجون پذیرش هک به عنوان بهترین معجون ساز قرن!

مرگخواران نفس راحتی کشیدند. این معجون نمی توانست خیلی مضر باشد...

- ما...همینجوری مانده ایم!

فقط چند ثانیه طول کشید که مرگخواران به یاد بیاوردند که "کدوم معجون هک تا حالا درست عمل کرده که این یکی بکنه؟"... و نگران شوند.
به طرف لرد سیاه برگشتند.
-ارباب...شخصیتتون برگشت. ولی یعنی چی که اینجوری مانده اید؟

در کمال تعجب، مرگخواران چسبیده به لرد سیاه از او کنده شده و روی زمین افتادند. ولی لرد سیاه تکان نخورد.
-ما توانایی تکان خوردن، پلک زدن، از جا برخاستن و هیچ حرکت دیگری نداریم. فقط می توانیم حرف بزنیم! ما همچون گلدانی خشک شده ایم. بیایید دست و پای ما را بکشید شاید درست شدیم. آه...چشمانمان سوخت! یکی بیاید برای ما پلک بزند.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۳۱ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۸:۵۱
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
-نگران نباشید چون بهترین معجون ساز قرن اینجاست!

با این حرف هکتور، همه خوشحال شدند و به دنبال بهترین معجون ساز قرن گشتند. اما در اطرافشان کسی با این ویژگی پیدا نشد.

- کو پس؟
- نمیبینمش پس چرا؟
- حالا که بهترین معجون ساز گمشده، من بیام تو؟
-اصلا داریم دنبال چی میگردیم؟

همه ی مرگخواران به تعجب به گوینده‌ی آخر که لیسا بود و باز هم با حافظه اش تمام قشر ریونکلاوی جامعه را زیر سوال برده بود، زل زدند.

- چیه خب؟ با حافظم دعوام شد منم بهش گفتم دیگه برای همیشه میذارمت کنار.

همه سری به نشانه تاسف تکان دادند و دوباره مشغول جستجو شدند.
- هکتور نمیخوای بگی پس کجاست؟
- بهتر بگردین!

مرگخواران بهتر گشتند اما هیچکس پیدا نشد.
- میگی کجاست یا نه؟

هیچکس نمیتوانست از این چهره بلاتریکس نترسد؛ هکتور هم استثنا نبود.
- معرفی میکنم. هکتور دگورث گرنجر، بهترین معجون ساز و پادزهر ساز قرن های اخیر!

و ویبره ی خوشحالی شدیدی رفت که باعث شد بقیه نیز ویبره بروند.

- یعنی بهترین معجون ساز خودت بودی؟

هکتور با شادی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
همه نا امید شدند و دوباره به فکر فرو رفتند.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۴۱ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۳۵:۱۶
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 102
آفلاین
- یاران ما به چی نگاه می کنید؟! زود باشید به ما کمک کنید!
- چی کار کنیم حالا؟
- هکتورم با اون معجوناش آبروی هر چی معجون سازه برده!

مرگخواران به هکتور که در حال فرار از دست نجینی بود نگاهی کردند.
- پاپای منو فسس رابستن فس فس می کنی فس!؟
- اتفاقی بود پرنسس!... شما نمی خواین به من آسیب بزنید. می زنید؟
- آسیب فوس فس؟ پاپا آسیب فسس دوست نداره فس فس!... پاپا فس کشتن دوست داره فوس فسسس!
- آفرین فرزندم! هکتور را به سزای اعمالش برسان.

نجینی لحظه ای متوقف شد و برای رابستن که مانند لرد حرف می زد، زبان درازی کرد.
- تو پاپای من فس نیستی فس! پاپای من فس خوشگل تر فس فس.
- ولی پرنسس اگه من رو بکشین کی واستون پادزهر بسازه؟
- من پادزهر می خوام! تازه دماغم رو هم می خوام!

کریس که حالا به شکل لرد در آمده بود فریادی از ته دل کشید. مرگخواران که دیگر نمی توانستند این وضع را تحمل کنند تصمیم گرفتند جلسه اضطراری تشکیل دهند تا شاید با روی هم گذاشتن فکر هایشان چیزی دستگیرشان شود.
- حالا چی کار باید بکنیم؟
- چرا انقدر این سوال رو تکرار کنی؟
- چون می خوام بدونم باید چی کار کنیم.
- باشه پس تکرار کن... کسی ایده ای راجع به کمک به ارباب نداره؟... همه فکر کنید ببینید،چه طوری میشه ایشون رو از بقیه جدا کرد.

مرگخواران به فکر فرو رفتند.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

私の愛する親愛なる

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
魔法の世界
レイモンド


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷:۰۷ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸

هافلپاف

دیدارا گیبن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۲۲:۰۲ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
از نیروگاه اتمی سیاهان
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
خلاصه: لرد، به سالن ورزشی دیاگون رفته و بخاطر چسبای کریس، با رابستن به تخته وزنه بردای چسبیدن؛ هکتور یکی از معجوناشو نثارشون می کنه و باعث تغییر شخصیت اون سه نفر می شه.

لینی، کمی اطراف سر آن سه نفر گشت و گفت:
-چیکار کنیم حالا؟

رابستن، با حالتی شق و رق رو به لینی کرد و گفت:
-لازم نیست کاری کنی، لن.

لینی، با ناراحتی چرخی زد و سپس نیشش را به حالتی تهدید آمیز تکان داد.
-تو ارباب من نیستی.
-چه گفتی؟ آوادا برویم؟

رابستن، دیگر واقعا شبیه لرد رفتار می کرد.
-یاران ما...ما را آزاد کنید.

مرگخواران با حالتی ناامید و پکر، به رابستن نگاه می کردند که اکنون داشت شبیه اربابشان هم صحبت می کرد...آیا آنان ساکت می ماندند؟


ویرایش شده توسط دیدارا گیبن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۲۰:۲۶:۳۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
معجون هکتور به زیبایی روی سر لرد سیاه و مرگخوارانی که به صورت عجیبی به او چسبیده بودند خالی شد.
تمام مرگخواران حاضر در جمع انتظار اتفاق عجیب یا وحشتناکی بودند اما بعد از گذشت چند دقیقه تنها چیزی که میدیدند اربابشان و دو مرگخوار چسبیده به او بود.
لینی که هنوز باور اینکه اتفاقی برای آن ها نیوفتاده برایش مشکل بود سکوت را شکست.
-ارباب؟.... حالتون خوبه؟

روی سخن لینی با لرد سیاه بود اما جواب را کس دیگری داد.
-ما خوب هستیم لینی امااحساسی عجیب داریم!

لینی با تعجب به رابستنی که مانند لرد سخن میگفت نگاه کرد که صدای لرد سیاه اورا از بهت درآورد .
-چرا احساس میکنم دماغ ندارم؟
راستشو بگین من وزیر نترسی هستم!

تمام مرگخوار ها شاخ درآورده بودند رابستن مانند لرد سخن میگفت و لرد هم ادعا میکرد وزیر است؟
تعجبشان جایی بیشتر شد که کریس شروع به صحبت کرد.
-چرا احساس کردن میکنم دایره ی لغالتم کم شدن شده؟ بچه کجا رفتن کرده؟

انگار معجون هکتور بازهم کار خودش را کرده بود و جای آن سه نفر را درست زمانی که زیر وزنه گیر افتاده بودند با یک دیگر عوض کرده بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۸:۳۴ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۰:۳۶
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 226
آفلاین
_معجون ضد ریس بدم خدمتتون؟
_نه، هکتور!
_من فداکاری کردن می کنم!

رابستن به کریس نزدیک می شود و سعی می کند که او را به طرف خودش بکشد؛ اما تنها نتیجه این کار، چسبیدن رابستن به کریس بود.
_من چسبیدن شدن شدم.
_ما را از دست این دو نجات دهید، یارانمان!
_نگران نباشید ارباب! من الان نجاتتون می دم.

آریانا ماهیتابه اش را در اورد و محکم به چسب ها کوبید؛ اما ناخودآگاه ماهیتابه را بر سر ولدمورت کوباند!

_این چه وضعش است؟ ما اینگونه شما را اموزش دادیم؟
_فسسس! من پاپا مو نجات می دم!

نجینی چکش مرگخواری اش را در اورد و نگاه خشمناکی به کریس کرد و داد زد:
_پاپای منو می چسبونی؟ این هم از فسس... چکش مرگخواری!

تنها نتیجه ی ضربه ی مرگبار نجینی به کریس، نیمه جان شدن کریس بود. هکتور یکی از معجون هایش را در اورد و با اعتماد کامل به معجونش، گفت:
_بفرمایید، معجون!
_نهههههههه!

مرگخواران اطراف هکتور، خیلی تلاش کردند که جلوی هکتور را بگیرند؛ اما در برابر ویبره های پی در پی هکتور، به عقب پرتاب شدند و هکتور موفق شد تا معجونش را به طرف ولدمورت، پرتاب بکند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۸:۴۲:۱۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۱۲:۱۳:۰۹

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۷:۴۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 186
آفلاین
کریس دوباره برگشت زیر دمبل. زور زد... و زور زد... و زور زد... و خسته شد! یه چند ثانیه همون جوری موند و نفسی تازه کرد. مرگخوارا واسش دست میزدن و تشویقش میکردن. نفسش که تازه شد، دوباره با فرم وزنه برداری، سعی کرد دمبلو بلند کنه... ولی یه چیزی درست نبود. چرا مرگخوارا داشتن قد میکشیدن؟ نگاهی به لرد کرد. لرد داشت بزرگ تر می شد. چه خبر بود؟...

- باز که داری بهمون میچسبی ریس! برو اون ور!
- ا... ارباب؟ از اینجاش دیگه دست من نیست.

کریس پایین و پایین تر رفت... و با اربابش یکی شد. اوضاع بهتر که نشده بود، بد تر هم شد. دمبل همچنان روی صورت لرد بود... و سر کریس هم به سر لرد چسبیده بود.

- یارانمون! سریع ریسو از سرمون وا کنین!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۳:۵۴
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 258
آفلاین
خلاصه:
لرد سیاه و مرگخوارا برای ورزش کردن به سالن ورزشی می رن که دامبلدور و محفلی ها هم اون جا هستن.
لرد زیر یه وزنه گیر می کنه و مرگخوارا باید بدون این که محفلی ها متوجه ماجرا بشن نجاتش بدن.
آملیا و ماتیلدا کنجکاو شدن و در حال نزدیک شدن به لرد و مرگخوارا هستن.
....................

ارباب شخصی بودن بس بزرگ و نباید با دیده شدن توسط محفلی‌ها توی اون شرایط، این قضیه خدشه دار می‌شد!
این هدفی بود که رودولف برای دور کردن ماتیلدا و آملیا از ارباب داشت... یا شایدم ما اینطور فک می‌کنیم!

- به به! ساحره های با کمالات! کجا با این عجله؟

آملیا به بخت بدش لعنت فرستاد و بر آن شد که تواند دور کند رودولف را!

- هی یارو نویسنده هه!
- جانم؟!
- مرلینی من اینطور فک میکنم با خودم؟ آخه با این لحن؟
- عه نمیکنی؟ خب باشه!

آملیا با فحشی بر لب به سمت رودولف برگشت.
- بله؟

رودولف با خودش فکر می‌کرد که با چه حقه ای میتونه اون دو نفر رو از محل سانحه دور کنه، ولی همیشه به روش سنتی خودش بر می‌گشت!
- در خدمت باشیم!

آملیا و ماتیلدا هم که هیچ‌موقع از عشق ورزیدن کوتاه نمیومدن با رودولف به سمت کلبه ای که توش یه زرافه داره که بادام می‌شکونه حرکت کردن، بالاخره آموزش های محفل بود و...!

حالا موقعش بود که لرد رو از اون وضعیت نجات بدن!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۱۹:۵۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۲۷:۰۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۴۸:۴۴

لرد منی و جان منی، نکنه ازم دل بکنی
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۰:۴۱
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 162
آفلاین
کریس درحالی که با نهایت توانش سعی میکرد وزنه را جا به جا کند، ناگهان از بالای سر مرگخواران رو به رویش، دو عدد محفلی را دید که از شدت کنجکاوی برای سر در آوردن از موضوع، قدم هایشان دست کمی از دویدن نداشت.

کریس که موفق شده بود وزنه را چند سانتی متری بلند کند، با دیدن آن ها هول شد و وزنه را ول کرد و سپس با شنیدن آخ لرد و صدای عصبانی اش به خود آمد:
- ما تو را نصف میکنیم کریس؛ حتی قبل از فنر و بانز! اصلا حالا که فکر میکنیم می بینیم باید تو را به سه قسمت نامساوی تقسیم نماییم!

کریس درحالی که سعی میکرد ترس ناشی از تهدیدات لرد را فرو بنشاند، گفت:
- خیلی ببخشید ارباب، ولی فکر کنم دامبلدور دوتا از نوچه هاشو فرستاده تا ببینن اینجا چه خبره، ظاهرا با توضیح این که شما دارین گرم میکنین کاملا قانع نشده!

لرد که در اثر فشار وزنه و عصبانیت، صورتش به رنگ سرخ در امده بود، گفت:
- چی؟ پس برای چه اینجا ایستاده اید؟ رابستن، زود برو و آنها را دست به سر کن. فنریر، تو هم برو. اگر به راحتی گول نخوردند، تا پای جانتان و تا دم مرگ بجنگید، حواستان باشد که آبرو و حیثیت من بسیار مهم تر و باارزش تر از جان شماست!

رابستن و فنریر از حلقه ی مرگخواران جدا شدند و به سمت آملیا و ماتیلدا به راه افتادند. در نیمه ی راه ایستادند تا آن دو محفلی به آنها برسند. پس از گذشت شش دقیقه که از نظر رابستن خیلی طولانی تر از گذشت شش دقیقه در سیاره ی خود بود، ماتیلدا و آملیا به انها رسیدند.

ماتیلدا با سرزندگی و خوشحالی ای ساختگی و مصنوعی گفت:
- سلام بچه ها! حالتون چطوره؟ داشتیم از اینجا رد میشدیم که یه دفعه شمارو دیدیم که اونجا دور هم حلقه زدین. ورزش جدیدیه که ما بلد نیستیم؟ خب به ما هم یاد بدین باهم بازی کنیم!

سپس بشکنی زد و گویی فکر جدیدی به ذهنش رسیده بود، با عجله گفت:
- نکنه دارن نذری میدن و ما خبر نداریم؟ پس چرا به ما نگفتین؟ ای وای آملیا قابلمه دم دست نداری؟

آملیا پس از نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به ماتیلدا، رو به مرگخواران گفت:
- یا شایدم اربابتون درحال له شدنه؟ یعنی واقعا لرد ولدمورت مقتدر زیر یه وزنه داره صاف میشه؟

ماتیلدا چنان با تعجب به آملیا زل زده بود که انگار اولین بار بود که او را می دید. فنریر و رابستن که آشکارا متعجب شده بودند، هر یک برای نقض حرف آملیا حرفی زدند و در تلاش برای حمایت از اربابشان، حاضر به قطع کردن حرف خود نبودند؛ درنتیجه حرف هایشان در هم می آمیخت و نامفهوم به گوش می رسید.

آملیا با استفاده از این سر و صدا، بسیار آرام رو به ماتیلدا گفت:
- نمیدونم چرا، ولی اینجا ستاره ها بهتر آنتن میدن! همین الان بهم گفتن که ولدمورت زیر یه وزنه گیر کرده.

رابستن و فنریر که هر یک تلاش می کردند تا حرف خود را به گوش آملیا برسانند، حالا دیگر تقریبا فریاد می زدند. کار به درگیری کشیده شد؛ دو مرگخوار برای به گوش رساندن حرفشان، شروع به دعوا و زد و خورد کرده بودند.

ظاهرا توصیه ی لرد را برای تا پای جان جنگیدن اشتباه متوجه شده، و حالا با یکدیگر می جنگیدند. ماتیلدا که تا با چشمان خودش نمی دید که ولدمورت زیر وزنه گیر کرده، باورش نمیشد، دست آملیا را کشید و بی توجه به دو مرگخوار که حالا سر و صورتشان خونی شده بود، به طرف حلقه ی مرگخواران به راه افتاد.

حلقه ی مرگخواران

کریس که همچنان برای جا به جایی وزنه تلاش میکرد، سرش را بالا آورد تا استراحتی بکند. در همین حال، آملیا و ماتیلدا را دید که هر لحظه به آنان نزدیک تر می شدند. با وحشت رو به لرد گفت:
- ارباب، مثل این که رابستن و فنریر نتونستن اونا رو دست به سر کنن. دیگه چیزی نمونده که بهمون برسن، باید یه فکر دیگه بکنیم.

سپس درحالی که چشمانش را ریز کرده بود تا بهتر ببیند، گفت:
- انگار رابستن و فنریر دارن باهم دعوا می کنن؛ آره! دارم می بینمشون که به جون همدیگه افتادن و همو می زنن. ولی آخه برای چی؟

ولدمورت که اصلا علت دعوا برایش مهم نبود و تنها خود دعوا که باعث شده بود آن دو محفلی بتوانند به طرف آنها بیایند، برایش اهمیت داشت، با صدای بلندی که به گوش فنریر و رابستن می رسید، فریاد زد:
- فنریر! رابستن! کار شما از نصف کردن هم گذشته، تکه پاره تان میکنم!


فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.