هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹:۱۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۷:۲۷
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
معجون هکتور به زیبایی روی سر لرد سیاه و مرگخوارانی که به صورت عجیبی به او چسبیده بودند خالی شد.
تمام مرگخواران حاضر در جمع انتظار اتفاق عجیب یا وحشتناکی بودند اما بعد از گذشت چند دقیقه تنها چیزی که میدیدند اربابشان و دو مرگخوار چسبیده به او بود.
لینی که هنوز باور اینکه اتفاقی برای آن ها نیوفتاده برایش مشکل بود سکوت را شکست.
-ارباب؟.... حالتون خوبه؟

روی سخن لینی با لرد سیاه بود اما جواب را کس دیگری داد.
-ما خوب هستیم لینی امااحساسی عجیب داریم!

لینی با تعجب به رابستنی که مانند لرد سخن میگفت نگاه کرد که صدای لرد سیاه اورا از بهت درآورد .
-چرا احساس میکنم دماغ ندارم؟
راستشو بگین من وزیر نترسی هستم!

تمام مرگخوار ها شاخ درآورده بودند رابستن مانند لرد سخن میگفت و لرد هم ادعا میکرد وزیر است؟
تعجبشان جایی بیشتر شد که کریس شروع به صحبت کرد.
-چرا احساس کردن میکنم دایره ی لغالتم کم شدن شده؟ بچه کجا رفتن کرده؟

انگار معجون هکتور بازهم کار خودش را کرده بود و جای آن سه نفر را درست زمانی که زیر وزنه گیر افتاده بودند با یک دیگر عوض کرده بود!


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۸:۳۴:۳۰ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۹:۵۸
از تالار خصوصی هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 145
آفلاین
_معجون ضد ریس بدم خدمتتون؟
_نه، هکتور!
_من فداکاری کردن می کنم!

رابستن به کریس نزدیک می شود و سعی می کند که او را به طرف خودش بکشد؛ اما تنها نتیجه این کار، چسبیدن رابستن به کریس بود.
_من چسبیدن شدن شدم.
_ما را از دست این دو نجات دهید، یارانمان!
_نگران نباشید ارباب! من الان نجاتتون می دم.

آریانا ماهیتابه اش را در اورد و محکم به چسب ها کوبید؛ اما ناخودآگاه ماهیتابه را بر سر ولدمورت کوباند!

_این چه وضعش است؟ ما اینگونه شما را اموزش دادیم؟
_فسسس! من پاپا مو نجات می دم!

نجینی چکش مرگخواری اش را در اورد و نگاه خشمناکی به کریس کرد و داد زد:
_پاپای منو می چسبونی؟ این هم از فسس... چکش مرگخواری!

تنها نتیجه ی ضربه ی مرگبار نجینی به کریس، نیمه جان شدن کریس بود. هکتور یکی از معجون هایش را در اورد و با اعتماد کامل به معجونش، گفت:
_بفرمایید، معجون!
_نهههههههه!

مرگخواران اطراف هکتور، خیلی تلاش کردند که جلوی هکتور را بگیرند؛ اما در برابر ویبره های پی در پی هکتور، به عقب پرتاب شدند و هکتور موفق شد تا معجونش را به طرف ولدمورت، پرتاب بکند.


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۸:۴۲:۱۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۷ ۱۲:۱۳:۰۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

Only Hufflepuff


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۲۹ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۵:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 72
آفلاین
کریس دوباره برگشت زیر دمبل. زور زد... و زور زد... و زور زد... و خسته شد! یه چند ثانیه همون جوری موند و نفسی تازه کرد. مرگخوارا واسش دست میزدن و تشویقش میکردن. نفسش که تازه شد، دوباره با فرم وزنه برداری، سعی کرد دمبلو بلند کنه... ولی یه چیزی درست نبود. چرا مرگخوارا داشتن قد میکشیدن؟ نگاهی به لرد کرد. لرد داشت بزرگ تر می شد. چه خبر بود؟...

- باز که داری بهمون میچسبی ریس! برو اون ور!
- ا... ارباب؟ از اینجاش دیگه دست من نیست.

کریس پایین و پایین تر رفت... و با اربابش یکی شد. اوضاع بهتر که نشده بود، بد تر هم شد. دمبل همچنان روی صورت لرد بود... و سر کریس هم به سر لرد چسبیده بود.

- یارانمون! سریع ریسو از سرمون وا کنین!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۵۵ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۰:۵۹
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 177
آنلاین
خلاصه:
لرد سیاه و مرگخوارا برای ورزش کردن به سالن ورزشی می رن که دامبلدور و محفلی ها هم اون جا هستن.
لرد زیر یه وزنه گیر می کنه و مرگخوارا باید بدون این که محفلی ها متوجه ماجرا بشن نجاتش بدن.
آملیا و ماتیلدا کنجکاو شدن و در حال نزدیک شدن به لرد و مرگخوارا هستن.
....................

ارباب شخصی بودن بس بزرگ و نباید با دیده شدن توسط محفلی‌ها توی اون شرایط، این قضیه خدشه دار می‌شد!
این هدفی بود که رودولف برای دور کردن ماتیلدا و آملیا از ارباب داشت... یا شایدم ما اینطور فک می‌کنیم!

- به به! ساحره های با کمالات! کجا با این عجله؟

آملیا به بخت بدش لعنت فرستاد و بر آن شد که تواند دور کند رودولف را!

- هی یارو نویسنده هه!
- جانم؟!
- مرلینی من اینطور فک میکنم با خودم؟ آخه با این لحن؟
- عه نمیکنی؟ خب باشه!

آملیا با فحشی بر لب به سمت رودولف برگشت.
- بله؟

رودولف با خودش فکر می‌کرد که با چه حقه ای میتونه اون دو نفر رو از محل سانحه دور کنه، ولی همیشه به روش سنتی خودش بر می‌گشت!
- در خدمت باشیم!

آملیا و ماتیلدا هم که هیچ‌موقع از عشق ورزیدن کوتاه نمیومدن با رودولف به سمت کلبه ای که توش یه زرافه داره که بادام می‌شکونه حرکت کردن، بالاخره آموزش های محفل بود و...!

حالا موقعش بود که لرد رو از اون وضعیت نجات بدن!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۱۹:۵۹
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۲۷:۰۲
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۱:۴۸:۴۴

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

ارباب میشه با زاویه ی 59 درجه به گوشه ی چپ سمت شمال شرقی ، با طی کردن 34 میلی متر سر بزنید؟


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۱۳ شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۹:۴۰
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 92
آفلاین
کریس درحالی که با نهایت توانش سعی میکرد وزنه را جا به جا کند، ناگهان از بالای سر مرگخواران رو به رویش، دو عدد محفلی را دید که از شدت کنجکاوی برای سر در آوردن از موضوع، قدم هایشان دست کمی از دویدن نداشت.

کریس که موفق شده بود وزنه را چند سانتی متری بلند کند، با دیدن آن ها هول شد و وزنه را ول کرد و سپس با شنیدن آخ لرد و صدای عصبانی اش به خود آمد:
- ما تو را نصف میکنیم کریس؛ حتی قبل از فنر و بانز! اصلا حالا که فکر میکنیم می بینیم باید تو را به سه قسمت نامساوی تقسیم نماییم!

کریس درحالی که سعی میکرد ترس ناشی از تهدیدات لرد را فرو بنشاند، گفت:
- خیلی ببخشید ارباب، ولی فکر کنم دامبلدور دوتا از نوچه هاشو فرستاده تا ببینن اینجا چه خبره، ظاهرا با توضیح این که شما دارین گرم میکنین کاملا قانع نشده!

لرد که در اثر فشار وزنه و عصبانیت، صورتش به رنگ سرخ در امده بود، گفت:
- چی؟ پس برای چه اینجا ایستاده اید؟ رابستن، زود برو و آنها را دست به سر کن. فنریر، تو هم برو. اگر به راحتی گول نخوردند، تا پای جانتان و تا دم مرگ بجنگید، حواستان باشد که آبرو و حیثیت من بسیار مهم تر و باارزش تر از جان شماست!

رابستن و فنریر از حلقه ی مرگخواران جدا شدند و به سمت آملیا و ماتیلدا به راه افتادند. در نیمه ی راه ایستادند تا آن دو محفلی به آنها برسند. پس از گذشت شش دقیقه که از نظر رابستن خیلی طولانی تر از گذشت شش دقیقه در سیاره ی خود بود، ماتیلدا و آملیا به انها رسیدند.

ماتیلدا با سرزندگی و خوشحالی ای ساختگی و مصنوعی گفت:
- سلام بچه ها! حالتون چطوره؟ داشتیم از اینجا رد میشدیم که یه دفعه شمارو دیدیم که اونجا دور هم حلقه زدین. ورزش جدیدیه که ما بلد نیستیم؟ خب به ما هم یاد بدین باهم بازی کنیم!

سپس بشکنی زد و گویی فکر جدیدی به ذهنش رسیده بود، با عجله گفت:
- نکنه دارن نذری میدن و ما خبر نداریم؟ پس چرا به ما نگفتین؟ ای وای آملیا قابلمه دم دست نداری؟

آملیا پس از نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به ماتیلدا، رو به مرگخواران گفت:
- یا شایدم اربابتون درحال له شدنه؟ یعنی واقعا لرد ولدمورت مقتدر زیر یه وزنه داره صاف میشه؟

ماتیلدا چنان با تعجب به آملیا زل زده بود که انگار اولین بار بود که او را می دید. فنریر و رابستن که آشکارا متعجب شده بودند، هر یک برای نقض حرف آملیا حرفی زدند و در تلاش برای حمایت از اربابشان، حاضر به قطع کردن حرف خود نبودند؛ درنتیجه حرف هایشان در هم می آمیخت و نامفهوم به گوش می رسید.

آملیا با استفاده از این سر و صدا، بسیار آرام رو به ماتیلدا گفت:
- نمیدونم چرا، ولی اینجا ستاره ها بهتر آنتن میدن! همین الان بهم گفتن که ولدمورت زیر یه وزنه گیر کرده.

رابستن و فنریر که هر یک تلاش می کردند تا حرف خود را به گوش آملیا برسانند، حالا دیگر تقریبا فریاد می زدند. کار به درگیری کشیده شد؛ دو مرگخوار برای به گوش رساندن حرفشان، شروع به دعوا و زد و خورد کرده بودند.

ظاهرا توصیه ی لرد را برای تا پای جان جنگیدن اشتباه متوجه شده، و حالا با یکدیگر می جنگیدند. ماتیلدا که تا با چشمان خودش نمی دید که ولدمورت زیر وزنه گیر کرده، باورش نمیشد، دست آملیا را کشید و بی توجه به دو مرگخوار که حالا سر و صورتشان خونی شده بود، به طرف حلقه ی مرگخواران به راه افتاد.

حلقه ی مرگخواران

کریس که همچنان برای جا به جایی وزنه تلاش میکرد، سرش را بالا آورد تا استراحتی بکند. در همین حال، آملیا و ماتیلدا را دید که هر لحظه به آنان نزدیک تر می شدند. با وحشت رو به لرد گفت:
- ارباب، مثل این که رابستن و فنریر نتونستن اونا رو دست به سر کنن. دیگه چیزی نمونده که بهمون برسن، باید یه فکر دیگه بکنیم.

سپس درحالی که چشمانش را ریز کرده بود تا بهتر ببیند، گفت:
- انگار رابستن و فنریر دارن باهم دعوا می کنن؛ آره! دارم می بینمشون که به جون همدیگه افتادن و همو می زنن. ولی آخه برای چی؟

ولدمورت که اصلا علت دعوا برایش مهم نبود و تنها خود دعوا که باعث شده بود آن دو محفلی بتوانند به طرف آنها بیایند، برایش اهمیت داشت، با صدای بلندی که به گوش فنریر و رابستن می رسید، فریاد زد:
- فنریر! رابستن! کار شما از نصف کردن هم گذشته، تکه پاره تان میکنم!


هیچ داستانی زنده نمی ماند، مگر اینکه کسی بخواهد به آن گوش کند...
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴:۳۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۴۰ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
ماتیلدا در حالی که طناب میزد، به مرگخوار ها نگاه می کرد و واقعا متوجه نمیشد که آنها دارند چیکار می کنند و یا چرا مرگخوار ها دور لرد جمع شده بودند. کنجکاویش گل کرد و دست از طناب زدن برداشت و به سمت آملیا رفت.

آملیا که داشت تلسکوپش را _که چند وزنه ی نه چندان سنگین به آن وصل بود_ بلند می کرد، متوجه ماتیلدا شد و با سختی تلسکوپ را پایین گذاشت.
- ستاره ها میگن مشکلی پیش اومده!

ماتیلدا با دست به مرگخوار ها اشاره کرد و گفت:
- اونا دارن چیکار می کنن؟
- پروف میگه که لرد داره گرم می کنه اما ستاره ها یه چیز دیگه میگن!
- چی میگن؟
- یه چیزی میگن ولی من نمی شنوم. فاصلمون زیادی دوره! ولی اگه شاید خودمون فضولی کنیم، ستاره ها نزدیک تر میشن.
- باشه. بریم!

همان موقع، مرگخوار ها در آنطرف سالن

- یاران... ما را نجات دهید. له شدیم!

همه ی مرگخوار ها خیلی هول شده بودند و نمی دانستند چیکار کنند و در همین لحظه که لحظه ی بسیار مهمی برای آنها بود، دو عدد محفلی فضول به سمت آنها آمدند.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱:۱۶ چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۶:۰۹
از اتاق گویندگی.
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 315
آفلاین
تصویر کوچک شده


لرد اینجوری زیر دمبل لِه شده بود و جیغ می‌کشید و مرگخوارا هم خیلی دستپاچه و نگران، داشتن هم‌فکری می‌کردن که چجوری نجاتش بدن.

این وسط، رابستن که توی حلقه‌ی مشورت مرگخوارا نبود، اصلاً نمی‌دونست قضیه چیه و چرا مرگخوارا دارن در مورد چیز مسخره‌ای مثل «بلند کردن یه شیء» فسفر می‌سوزونن.
آخه رابستن توی سیاره‌ی اورانوس، معمولاً واسه به‌حرکت در آوردن اجسام کار خیلی خاصی نمی‌کرد و موقع اسباب‌کشی هم کلّ عمارتِ چند هکتاریش رو صرفاً فوت می‌کرد و کیلومترها پرتش می‌کرد اونورتر.

پس حلقه‌ی مشورت مرگخوارا رو کنار زد، روی وزنه‌ی شونصد کیلویی خم شد و در برابرش، یه مقدار فوت کرد.

شاید تعجب کنین، ولی اتفاق خاصی نیفتاد!

رابستن بی‌توجه به «این داره چیکار می‌کنه؟»های مرگخوارا و نگاه‌های متعجب‌شون، سعی کرد یه‌کم بیشتر زور بزنه و با یه انگشت، وزنه رو بلند کنه... بازم اتفاق خاصی نیفتاد.
دو انگشت... بازم نشد.
سه انگشت... بازم نشد.
لامصب چهار انگشت... اِی بابا بازم نشد!

رابستن که دید داره کم میاره و فقط یه انگشتِ دست‌نخورده‌ی دیگه داره، از اونم استفاده کرد و با ده انگشتِ دوتا دستاش، با همه‌ی زورش، سعی کرد وزنه‌ی شونصد کیلویی رو بلند کنه.

ککککرررررککررررکککک!

و وقتی ستون فقراتش داغون شد، فهمید که «بلند کردن یه شیء» اصلاً هم چیز مسخره‌ای نیستش. چون اینجا کره‌ی زمینه، رابستن! جاذبه داره، رابستن!


Voice-Acting is Abercrombie!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۰:۳۰:۳۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۰:۲۵
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
لرد نمی خواست که محفلی ها ایشونو ببینن...این براشون خیلی مهم بود و هر چیزی که برای لرد مهم باشه، برای مرگخوارا خیلی مهمه!

-مرگخوارا...دور ارباب حلقه بزنین!

نوع گفتن بلا به طور کامل تغییر کرده بود...اون اصلا اینجوری مرگخوارا رو صدا نمی زد...اون اصلا اونا رو صدا نمی زد!

مرگخوارا دور اربابشون حلقه زدن!

-تام، چیکار می کنی؟

تام؟!

تنها کسی که لرد ولدمورت رو "تام" صدا می کرد، دامبلدور بود. ولی دامبلدور چطوری لرد رو دیده بود؟ مگه مرگخوارا دور ارباب حلقه نزده بودن؟

مرگخوارا به حلقه ی خودشون نگاه کردن.

-بانز ما تورا نصف می کنیم...فنریر تو را هم!

بانز نامرئی بود...این دست خودش نبود که نامرئی بود.

-ما داریم نرمش می کنیم...بدن خود را گرم می کنیم...این کار هم بهترین روش برای گرم کردن است!

دامبلدور آدم عجیبی بود...زود باور بود، برای همین دیگه ادامه نداد و به ورزشش ادامه داد!

-شانس آوردی بانز...اگر گیر می داد می کشتیمت! حالا ما را نجات دهید!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۰:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5537
آفلاین
سوژه جدید:


در گرم ترین ساعت روز، وقتی که کسی حتی به ورزش فکر هم نمی کرد، در سالن ورزشی باز شد و لرد سیاه به همراه جمعی از مرگخواران وارد سالن ورزشی دیاگون شدند...
و در کمال ناامیدی متوجه شدند که دامبلدور و جمعی از محفلی ها، قبل از آن ها وارد سالن ورزشی شده بودند.

این دوم شدن، لرد سیاه را خشمگین کرد.
-کی بود گفت دوی ظهر سالن خالی خالیه و کسی نمیاد؟ مطمئنیم تو بودی فنر...سر فرصت نصفت می کنیم.

دامبلدور مصرانه رو به سیاهان لبخند می زد و دمبل های کوچک و بزرگ را بلند می کرد.
به دلیل تشابه اسمی، با دمبل ها احساس دوستی و صمیمیت و اعضای یک خانواده بودن می کرد.

حس رقابت لرد سیاه که فقط برای اندکی روی فرم آمدن به سالن آمده بود، گل کرد.
- مایلیم فخر بفروشیم. به ما دمبل بزرگ بدهید! مایلیم بزنیم! همین جمله هم به تنهایی ما را روی فرم می آورد. دمبل بزنیم!

دمبلی که لرد سیاه به آن اشاره می کرد، وزنه ای بسیار بزرگ و سنگین بود.

فنریر باز از جانش سیر شد.
-ارباب...عضلاتتون هنوز گرم نشدن...با کوچیکترش شروع...

-ما همان را می خواهیم و بس!


سی و شش ثانیه بعد!

-یاران ما...ما...گیر کردیم! داریم پرس می شویم. کاری کنید... محفلی ها دارند به ما نگاه می کنند؟

لرد سیاه با هیکل لاغر و نحیفش زیر وزنه خوابیده بود و در حال له شدن بود. مرگخواران با حسرت به هاگرید که در حال انجام حرکات آکروباتیک با وزنه هایی بزرگتر از وزنه له کننده لرد بود نگاه کردند.
-ارباب...از هاگرید کمک...

-هرگز! با امکانات خود ما را نجات دهید! نگذارید متوجه شوند! کی ما را مجبور کرد فخر بفروشیم؟ مطمئنیم فنریر بود. ما دنده هایمان خرد شد...ما مسطح شدیم!


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲:۴۹ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۹:۲۶:۱۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 490
آفلاین
با توجه اتمام فعالیت مشترک ریونکلاو و اسلیترین، این تاپیک به روند سابق خود بازمی گردد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.