هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۵:۰۴ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 589
آفلاین
ریونسلی
حرف: ى
موضوع: معجون شفا دهنده

بلاتریکس لسترنج و یوآن بمپتون



-مَمـــــَـــن!
-اَى زهر تسترال و مامان! اِى بى مادر شى! چته يتيم؟
-دو دارم!

مامان يتيم، يتيم رو زد زير بغلش و برد مرلينگاه.

-مامان. بابام كو؟
-ده بار گفتم نگو بابا. بگو حج يتيم زادگان اصل يتيم آباد!

مامان يتيم، اصرار داشت كه همه بفهمن شوهرش حجيه. سي سال از ازدواجشون ميگذشت، اما هنوز با فاميلى صداش ميكرد.

-مَمـــَن!

مامان يتيمه اينبار به اين يكى بچش توجهي نكرد. غرق شده بود تو خاطراتش.
روزى كه تو يتيم آباد، واسه اولين بار حاج يتيم زادگان رو رو درخت بغلى ديد...

-كرم خوردتيم ضعيفه!

مامان يتيم كه حيا سرش ميشد، برگش رو كشيد رو صورتش و گفت: "ايـــــــــش!"
اما حواسش بود كه مژه هاش رو بزنه به هم و ناز و عشوه اش كم نشه.

-هى پسر!... بذار کنار اون یویو رو! برو يه كم يتيم بچين از درخت. ناهار يتيمچه داريم!

مامان يتيم تا اين صدا رو شنيد، با ترس به حجى نگاه كرد... اما دير شده بود. پسر صاحب خونه بقلى درخت رو تكونده بود و حجى همراه بقيه ميوه ها ريخته بودن كف زمين.
مامان يتيم اشك تو چشماش جمع شد.

-غصه نخور زن! عشق واقعى تو نرسيدن...تو نرسيدنه!

و مرد.

مامان يتيم شيون كرد. غصه خورد. اما چون عشقش واقعى بود، مه و خورشيد و فلك دست به دست هم دادن و دختر همساده، پاش پيچ خورد و معجون شفا دهنده اى كه واسه خانوم خونه خريده بود، صاف ريخت رو سر حج يتيم زادگان!
خانوم همساده، دختر همساده رو دعوا كرد و بهش گفت يابو! اما خب حج يتيم زادگان خوب شد. اونا عشقشون رو مديون اون معجون شفا دهنده بودن.
داستان كه به اينجا رسيد، نويسنده متوجه شد كه هنوز رنگ ننوشته. پس ترجيح داد كه خانوم مامان يتيم رو از خاطراتش بكشه بيرون!
-هى!... بيا بيرون از خاطرات! بچه يك داره!

اما خانوم مامان يتيم، صداى نويسنده رو نشنيد و يتيمه كه خيلى خودش رو نگه داشته بود، تركيد و پاشيد در و ديوار خونه و همه جا، يتيمى رنگ شد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین

ریونسلی


تیم دانا !


دای لوولین و نارسیسا مالفوی



- بله بله با سلام و درود خدمت جامعه جادوگری، در خدمت شما هستیم با مسابقه "پدرِ برتر!" شرکت کنندگان رو بهتون معرفی میکنم، اولین پدرِ شرکت کننده "پدر ژپتو!"
- چوبی بمان پینوکیو! چوبی بمانید مردم!
- بله با تشکر از پند های ایشون، شرکت کننده دوم، "پدر پسر شجاع!"
- نرو بالای کوه پسر شجاع! نرید بالای کوه مردم!
- ایشون هم پندهای بسیار خوبی دارن. شرکت کننده سوم، "لرد ولدمورت" که پدر بسیار موفقی نیز هستند.
- ما برنده ایم.
- و پدر آخر که با این که شایعت زیادی مبنا بر پدر خوبی نبودن پشت سرشه اما با این حال شرکت کرده. "تام ریدل پدر!"
- آوادکداورا!
-
- چوبدستی مون دچار نقص فنی شده. گاهی ازش طلسم در میره.
- آها... خب مراحل رو شروع میکنیم. لطفا شرکت کنندگان همراه با فرزندان دلبندشون در جایگاه حاضر بشن.
- پجر! پجر!
- فیس. فیس.
- جیگرم! جیگرم!
- اوه! مثل این که متاسفانه پینوکیو دوباره با دوستان ناباب گشته. پس مجبوریم ایشون و پدرشون رو از دورِ مسابقه حذف کنیم. مسابقه بین پدر پسر شجاع و لرد بر گذار میشه که برنده لقب بهترین پدر رو دریافت می کنه. پدر ها باید پیست مسابقه رو با فرزندشون طی کنند و هر کسی که زودتر به خط پایان برسه برنده میشه.
- پجر! پجر! ما باید برنده شیم!
- پسر شجاع! پسر شجاع! ما باید برنده شیم.
- پدر پسر شجاع و پسر شجاع راه افتادن و کمی از پیست رو هم طی کردن، ولی همونطور که می بیند لرد و نجینی هنوز در خط شروع ایستادن. فکر میکنم مشکلی پیش اومده.
- آخه یعنی چی که چون شام برات پیراشکی نگرفتیم؟ نمیری؟ ما که پنج تا از یارانمون رو دادیم خوردی!
- فیس!
- در حالی لرد و نجینی عهنوز شروع نکرده اند، پدر و پسر شجاع دارن به خط پایان نزدیک میشن، اوه بله الانه که دیگه خط رو رد...
- آوادکداورا!
-
- ما که گفتیم چوبدستی مون دچار نقص فنی شده.
- لرد پدر برتر شد. فرار کنین تا بقیه مون دچار نقص فنی نشدیم. خدافس.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
ریونــسلی

کیگانوس بلک و لایتینا فاست
لایــکیگ


تالار عمومی ریونکلاو

- اولین میتینگ حضوری سوپرگروپ همه‌ باهوشا! معرفی کنید.

ریونیکلاوی‌ها در گوشه گوشه‌ی تالار نشسته بودن. بعضی از دخترای ریونکلاو موهاشون رو از ته تراشیده بودن و یه سیگار صورتی هم دستشون بود، غافل از این که برعکس دستشون گرفتن. و بعضی از پسرا هم موهاشون رو بلند کرده بودن و با الگو قرار دادن کراب، رژ لب زده بود و آرایش کرده بودن.

- با اجازه‌ی ادمین، پرنسس سیاه هستم.
- خخخخخ.
- دو نقطه دی در خدمت شما.
- خخخخخ.
- الفِ تنهای شب.
- خخخخخ.

- ای درد تسترال و خـ... اصلا چجوری میتونی اونو بگی.

یک ریونی که صورتش معلوم نبود و کلاه شنلشو تا شکمش پایین کشیده بود، درحالی که از عصبانیت دود از شنلش بلند می‌شد قیام کرد تا فردی که با هر حرفی زیادی صدای اره برقی از خودش درمیاره رو به سزای اعمال بد و ناسپندش برسونه.

- دارم میخندم خب.
- اجالتا به چی میخندین بزرگوار؟
- به دنیایی بدین تاریکی که مرا در برابر تنهایی لمس کرده.
-

فرد شنل پوش که تحمل جمله به این سنگینی رو نداشت، کمرش شکست و قطع نخاع شد و همونجا دار فانی رو وداع گفت.

- اینجا چه خبره؟

لایتینا که تازه وارد تالار شده بود با تعجب به افراد داخل تالار و دکوراسیون جدید تالار عمومی نگاه کرد. در و دیوار تالار سیاه شده بود و جملات انگلیسی با اسپری روی دیوار نوشته شده بودن. عکس اسکلت رو هرجای تالار می‌شد دید. حتی رو بعضی دیوارها عکس عقابی که سیگاری رو با نوکش گرفته بود چسبونده شده بود.

- فکر کنم تالارو اشتباه اومدم. 🚶

لایتینا خواست راهشو بگیره و بره که یادش افتاد هفته‌ی پیش یکی از اعضای ماگل‌زاده‌ی ریونکلاو، بقیه‌ی همگروهی‌هاشو با گوشی موبایل مشنگی و فضای مجازی آشنا کرده بود.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
ریونسلی

تیم لولا!


لرد ولدمورت و نولا جانستون


رول دوم گروه،تعیین حرف!

***


فلافل فروشی فلافل پز لردی و فرزندان ریونکلا


نولا نیشخند زنان ، چوبدستی را در جیب ردایش گذاشت و به تابلو ی نصب شده نگاه کرد.

_چی؟لردی؟ تو به ما، لرد سیاه، بزرگترین جادوگر سیاه تاریخ جادوگری...می گی لردی؟

نولا برگشت و با دیدن لردسیاه ، لبخند دندان نمایی زد و شانه بالا انداخت:
_ ای بابا ! لردی انقدر حرص نخور ! تو گفتی با ما همکاری می کنی تا این فلافل فروشی رو راه بندازیم ! وقتی درست کردن مغازه رو میسپردی دست من و بقیه ریونیا باید فکر اینجاهاشم می کردی !
_اینا چیـــــــن دیگه؟ چرا تو فلافل فروشی کتاب خونه گذاشتید؟

نولا چند قدم جلو رفت و بعد با دیدن چهره ی لرد سیاه لبخندش را جمع و جور کرد و با شور و شوق شروع به توضیح دادن کرد:
_ خب بهتره وقتی میان فلافل فروشی یه سرگرمیم داشته باشن دیگه نه؟ اهم اهم ! مثلا اینجا، همشون به فلافل فروشی و ادویه ها و آشپزی مربوط میشن! نگا: فلافل ترد و فلفلی ! فلافل یا فلانل! فلافل پزی در فر جادویی فلیپ فلوپی! چه گونه با رشته ی فالوده ، فلافل درست کنیم؟ فلافل های فرفری با فلفل سیاه! و... امم؟ لرد؟ جناب ؟ حالت خوبه؟
_



***

چند ساعت بعد:

لرد سیاه در حالی که هنوز غرق در فکر فلافل و فلفل بود پشت میز حسابداری فلافل فروشی نشسته بود و به اشتباه تصمیم مشارکتش با فرزندان عجیب روونا فکر می کرد:
_نجینی؟

مار و یار محبوب لرد از روی میز بر روی شانه ی ولدمورت خزید و جواب داد:
_فســـــــس ! ففـــــس ! فس فس فــــــــــس ! فــــــــــــــــــــس!

لرد نگاهی متفکرانه به نجینی انداخت و با پشیمانی ادامه داد:
_می دونم می دونم! اشتباه بزرگی کردم ولی خب دیگه مرگحوارا هزینه هاشون زیاد شده و بودجه ی جیب مبارک ماهم کم! مجبور بودم! حالا به نظرت از این روش میشه پول درآورد؟

صدایی لرد را از جا پراند و او چوبدستی اش را در یک حرکت بیرون کشید:
_نترس بابا منم نولا! راستی نگران نباش ! همین الان یه فرمول جدید برا فلافلا پیدا کردم! فلافل فلفل با فسفر طبیعی مغز گوسفند! این قطعا فروشش رکورد میزنه!
_



ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۴ ۲۰:۲۰:۳۸
دلیل ویرایش: پاک کردن نقطه‌های وسط رول برای بهم نخوردن آرایش صفحات



Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۵۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 457
آفلاین
شروع دور دوم فعالیت مشترک ریونــسلی


شروع دور دوم مسابقه‌ی اسم فامیل!

گروه‌های اول می بایست از ساعت ۰۰:۰۱ روز دوشنبه، 3 اردیبهشت، رول‌هشون که برای تعیین حرف هست رو در همین تاپیک ارسال کنن.
گروه‌های دوم هم، دقیقا تا 72 ساعت بعد از ارسال رول گروه رقیبشون فرصت دارن رول اسم فامیل رو در همین تاپیک بفرستن.

• اگر دوتا گروه، یه حرف رو مد نظر قرار بدن اشکالی نداره.
• برای رول‌های دوم هم میشه از اسامی، خوراکی، حیوانات و... جادویی نام برده بشه. مثل تسترال و یا هر چیز دیگه‌ای.


موفق باشین!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۳ ۱۲:۴۰:۴۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
ريونسلي
لايتينا و کیگانوس
حرف:د
موضوع:مسابقات تسترال رانی
گروه:لايكيگ

..............
-خوب.میرسیم به مسابقات بین المللی تسترال رانی دوقوزاباد کتول.و حالا اسامی شرکت کنندگان:
شرکت کننده شماره یک:
دارکوب در دیواری
شرکت کننده شماره دو:
در دیوار [b]دمپختکی اقا مرجانی غیر اصل[/b]
شرکت کننده شماره سه:
اقا مرجانی غیر اصل درمندری
شرکت کننده شماره4:
دانیال صد من یه غازی
و......

خوب.تا 5 دقیقه ی دیگه مسابقات شروع میشه.تسترال ها در جایگاه های خودشون قرار گرفتن.تنوع تسترال ها خیلی زیاده و میتونیم تسترال هایی به رنگ های دودی،صورتی،قهوه ای،بنفش و مشکی ببینیم.

خوب مسابقه شروع شده و اقای اقا مرجانی غیر اصل از همه جلو تره.اوه نه!اون همین الان با مخ میره تو در و بقیه هم پشت سرش میخورن تو در و دیوار باشگاه!
تسترال ها رم کردن!
بله؟اها.همین الان از مرکز اعلام کردن که مسابقه لغو شده و بعضی از شرکت کننده هم اعلام کردن که از مسابقه کنار میکشن و حذف میشن.
خوب زمانمون به پایان رسید.تا مسابقاتی دیگر بدرود!

پي نوشت:اين درستشه من قاطي كردم!


اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
ریونسلی


تیم دانا !


دای لوولین و نارسیسا مالفوی


حرف : ق

موضوع : خرمگس!



_____________________________________

نارسیسا برای آخرین بار خود را در آیینه قدی بلند اتاقش بررسی کرد. بهترین ردایش را پوشیده بود و موهایش را به زیباترین شکل آراییده بود. پس از آنکه از آراستگی ظاهریش اطمینان حاصل کرد، به سمت سرسرای قصر خانوادگی اش به راه افتاد تا از آماده بودن کامل قصرش برای میزبانی لردسیاه مطمئن شود.

در همان حین که نارسیسا به آرامی از پله ها پایین می آمد، بلاتریکس را دید که با موهایی آشفته تر از همیشه در حال فرمان دادن به جن های خانگی بود.
_ زود باشین... ارباب کم کم ازسفرشون به قسطنطنیه میرسن... همه چیز باید بهترین باشه... همه باید آماده باشین... همه چی باید... هی تو! نفس نکش! نفس ممنوعه! میکروباتون تو هوا پخش میشن!

جن خانگی بخت برگشته که قاسم نام داشت از ترس، با دستانش بینی اش را گرفت و در حالیکه آرام آرام به رنگ قرمز تغییر رنگ میداد از جلوی چشم بلاتریکس دور شد.

نارسیسا به بلاتریکس نزدیک تر شد.
_ بلا، انقدر سخت نگیر... نگران نباش. همه چیز آماده اس... امم... راستی... تو نمیخوای یه دستی به سر و روت بکشی؟

بلاتریکس با اضطراب دستش را به سمت موهایش برد و چندین و چند بار به آنها چنگ زد.
_چی شده؟ بده؟ الان چطوره؟ خوب شد؟

نارسیسا لبخندی تصنعی زد.
_ آره عالیه!

_ کروشیو! رودولف! راه نرو لک میشه زمین!

رودولف به زحمت خود را از کف زمین جمع کرد.
_ ای بابا ! چرا همچین میکنی زن؟ راه نرم خب چجوری بیام پس ... عه... بذار ببینم... این چیه روی... خرمگس!!

_ کراواداکاداورا!

چندین کروات از چوبدستی بلاتریکس خارج شدند و دور دست ها و پاهای رودولف پیچیدند و رودولف با صورت پخش زمین شد.
_ ظالم! ستمگر! این چه طلسمی بود دیگه؟
_ مخلوطی از کروشیو و آواداکداورا! میخواستم هم شکنجه شی هم بمیری ! ولی قاعدتا نباید اینجوری میشد!

بلاتریکس درحالیکه همچنان چوب دستی اش را به سمت رودولف نشانه رفته بود، با عصبانیت ادامه داد :
_ آخه قاطر! نفهم! تو خجالت نمیکشی به زنت میگی خرمگس! کله ات بوی قرمه سبزی میده؟ بزنم نصفت کنم؟

رودولف غرولند کنان در تلاش برای باز کردن دستانش بود.
_ روی موهات بود خب.... اصن بذار ارباب بیان... کلی غر دارم براشون بزنم...

نارسیسا در حال تماشای بحث تمامی ناپذیر رودولف و بلاتریکس بود که ناگهان خرمگسی که روی موهای بلاتریکس لم داده بود به چشمش خورد.

_ عه خرمگس!

بلاتریکس با ناراحتی به سمت نارسیسا برگشت ولی قبل از آنکه عکس العملی نشان دهد با هجوم نارسیسا به سمت موهایش روبرو شد.

_ توی موهاته... الان میگیرمش...

خرمگس که با حمله ی ناگهانی نارسیسا غافلگیر شده بود، در تلاش برای پرواز و فرار کردن بود که در بین تار و پود موهای بلاتریکس طناب پیچ و زندانی شد!

چند دقیقه بعد...

_ هیچکدوم عرضه ندارید... بیاریدش بیرون دیگه...
_ غر نزن بلا! گیر کرده خب... اینجوری فایده نداره... رودولف! برو یه قیچی بیار!
_ قیچی نمیخواد که... رفتم از همسایه تون آقای قلی پور اینو گرفتم...

رودولف ، مگس کشی را در دستش بالا گرفت و ادامه داد :
_ همین مگس کش رو انقد میزنیم تو سرش تا بمیره!

نارسیسا بلافاصله با حرف رودولف موافقت کرد.
_ چاره ای نیست بلا... الان ارباب میرسن... وقت نیست... طاقت بیار ... فقط یه لحظه اس... رودولف! بزن!

و رودولف با لبخند به بلاتریکس نزدیک شد...
_

چند دقیقه بعد...

لرد با ردای سیاه همیشگی خود در حالیکه نجینی به دور گردنش پیچیده بود، در سرسرای قصر مالفوی ها ایستاده بود. نارسیسا با ظاهری آراسته، بلاتریکس با صورتی کبود و رودولفی که دیگر وجود خارجی نداشت! ، نیز در مقابل لرد جهت خوشامدگویی ایستاده بودند.

لرد با دقت نگاهی به اطراف اتاق انداخت.
_ میبینیم که همه چیز برای ورود ما آماده است... سالازار رو شکر که اون رودولف و لوسیوس رو هم با خودتون نیاوردین... از ندیدنشون خوشنود شدیم! فقط یه چیزی کمه... ما یک خرمگس خونگی خریده بودیم که زودتر از ما باید به اینجا رسیده باشه...ولی نمیبینیمش! خرمگس ما کو؟




ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۲۰:۳۲:۴۵

?Why so serious


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ریونسلی



بانز خفن و لیسا تورپین زیرک

حرف: ل

موضوع: هاچ زنبور عسل.


....................................


نصفه شبه...باد ملایم نمیوزه...خیلی هم شدید میوزه و همه چیو در هم مینورده. درختا میشکنن. رعد و برقم میزنه. پلنگا منقرض میشن. هوا کاملا آلوده اس. کره ی زمین داره گرم میشه. یخ های قطبی ذوب میشن. پنگوئنا ناراحتن...

فضاسازی که همیشه نباید قشنگ باشه.

خلاصه این که همه چی داره به بدترین شکل پیش میره که یهو...


شَرَق!


در خونه ی بانز از جا کنده میشه و کاراگاه های وزارتخونه به همراه جمعی از مرگخواران و اعضای محفل و اساتید هاگوارتز و سرپرست های گروه های چهار گانه و مادام پامفری و بقال سر کوچه و پاتیل فروش بداخلاق دیاگون، و کلا هر کسی که در حالت عادی اصلا به هم سلام هم نمیکنن، وارد خونه میشن.

-بانز بانز! تو به جرم...جرمش چی بود کاراگاه؟

کاراگاه پرونده هاشو بررسی میکنه و قیافه ی سردرگمی به خودش میگیره.
-حالا شما اول پیداش کنین. میخوام تو چشمای وقیحش خیره بشم و جرمشو اعلام کنم.

ملتی که هر کدوم عضو یه گروهی هستن شروع به گشتن خونه میکنن.

-اینجا که نیست...
-اینجا هم نیست...
-شاید تعجب کنین. ولی حتی اینجا هم نیست.

لیسا از همه بیشتر و جدی تر دنبال بانز میگشت.
-پیداش کنین این لعنتی رو. جامعه باید از وجود این پاک بشه.

آرسینوس که خیلی احساس مهم بودن میکنه دو تا دستشو بالا میگیره.
-آقایون خانوم ها اجنه و ارواح! آروم باشین. درسته که الان بانزی اینجا دیده نمیشه. ولی آیا قبلا دیده میشد؟

همه مثل بز زل میزنن به آرسینوس.

-جواب بدین خب!

-بعله...بعله...
-بعله و بلا! دیده میشد؟ میگم بانز قبلا دیده میشد؟
-شاید...ممکنه. با عینک مخصوصی، یا چشم بصیرتی چیزی...

آرسینوس میفهمه همراهاش کلا خنگن و اینجوری به نتیجه نمیرسه. در یخچالو باز میکنه و یه لیمو ترش که رنگ لاجوردی زیبایی داره برمیداره و پرت میکنه طرف لیسا که بخوره تو سرش و لیسا لیمویی شه و ذهنش درست تر کار کنه.
ولی لیسا یه ریونی فرزه. لیمو رو تو هوا میگیره.
-این که پلاسیده! عجب تسترالیه این بانز. اینا سمی هستن. وارداتین...از لوکزامبورگ میارنشون. هم شهره و هم کشور. با یه تیر، دو نشونه! مشنگا گاهی خیلی باهوش میشن.

ریموس لوپین هنوز در به در داشت دنبال بانز میگشت.
-حمومم بگردیم جناب وزیر؟ دستشویی؟ سطل آشغال...توی لامپ رو چی؟ از این بعید نیست اون تو باشه. روشن کنم جزغاله شه؟

هاگرید با دستش شکمشو میماله و به طرف اجاق گاز میره. در قابلمه رو بر میداره.
-ماموریت دل آدمو به سمت ضعف سوق میده! این که خالیه...ازش بوی لوبیا پلو میاد. ولی خالیه. معلومه ظهر همینجا بوده. شاید الانم همینجاس. تو همین قابلمه. یه قاشق بدین پیداش کنم.

هاگرید کلا موجود بی کلاسیه. یه تیکه برگ از یه گوشه ای پیدا میکنه و شروع میکنه به مالیدن به روغنای مونده ی ته قابلمه و لقمه کردن و خوردنش!
موقع جویدن، قیافش کاملا شبیه یه لاما میشه.
رز ویزلی با دیدن این منظره ی ددمنشانه کلی متاثر میشه. ولی کاری از برگش بر نمیاد. با عصبانیت شروع به هرس خودش میکنه.

آرسینوس خسته و کوفته شونه هاشو میماله.
-خب...اینجوری که پیدا نمیشه. بهتره برگردیم وزارتخونه یه مجوز گرد پاشی بگیرم. اگه کل خونه رو گرد پاشی کنم پیدا میشه. لیسا اون شنل منو بنداز.

لیسا شنل آرسینوسو پرت میکنه طرفش...ولی شنل یه متر بالاتر از آرسینوس رو هوا میمونه.
همه با تعجب به شنل نگاه میکنن. همه بجز هاگرید که لاماوار داره برگ میجوئه.

آرسینوس دستشو بالای سرش تکون میده و یهو یه چیزی رو تو هوا میگیره.
-گرفتمت پست فطرت! پس یه ساعته اینجایی...پریدی رو کول من؟ منم میگم این شونه هام چرا اینقدر درد میکنن. بیا پایین. مرتیکه ی عریان!

بانز از رو شونه آرسینوس پایین میاد.
-بابا مگه من چیکار کردم که این همه آدم بسیج شدن منو بگیرن؟

همه یاد خاطرات بدشون از بانز میفتن! از این که دیده نمیشه و خیلی راحت میتونه به هر جایی سرک بکشه. همه سالها سعی میکنن نامرئی بشن و نمیتونن. ولی بانز مادرزادی همینجوریه.همه از بانز متنفرن.

آرسینوس یه لینی وارنر هافلپافی از جیبش در میاره!
-چیکار کردی؟ جرمت اینه! همین زرد راه راه! تو به این لعنتی گفتی مامانش منم؟ الان سه روزه راه افتاده دنبال من. هر جا میرم میاد. حتی دستشویی! از شدت ذوق شیش بار نیشم زده. الان هشت ساعته گیر داده بیا با هم بریم گرده جمع کنیم...عسل درست کنیم. آخه من عسل درست کردن بلدم؟ تازه وقتی بهش گفتم عسل تو همین سوپرجادوی سر خیابون هست، عصبانی شد که مامان! شما چطور بر این موضوع که محصولات ما رو ازمون بگیرن و بفروشن چشم میبندی. گفت مامان! میفهمی؟ جلوی کل کارمندام بهم گفت مامان.

بانز تازه جونوره رو میشناسه.
-عه...هاچ؟ تویی؟ بالاخره مامانتو پیدا کردی پس؟


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۱۵:۲۲:۱۴

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۷:۲۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 83
آفلاین
ريونسلي
لینی و کیگانوس
حرف:د
موضوع:مسابقات تسترال رانی

..............
-خوب.میرسیم به مسابقات بین المللی تسترال رانی دوقوزاباد کتول.و حالا اسامی شرکت کنندگان:
شرکت کننده شماره یک:
دارکوب در دیواری
شرکت کننده شماره دو:
در دیوار دمپختکی اقا مرجانی غیر اصل
شرکت کننده شماره سه:
اقا مرجانی غیر اصل درمندری
شرکت کننده شماره4:
دانیال صد من یه غازی
و......

خوب.تا 5 دقیقه ی دیگه مسابقات شروع میشه.تسترال ها در جایگاه های خودشون قرار گرفتن.تنوع تسترال ها خیلی زیاده و میتونیم تسترال هایی به رنگ های دودی،صورتی،قهوه ای،بنفش و مشکی ببینیم.

خوب مسابقه شروع شده و اقای اقا مرجانی غیر اصل از همه جلو تره.اوه نه!اون همین الان با مخ میره تو در و بقیه هم پشت سرش میخورن تو در و دیوار باشگاه!
تسترال ها رم کردن!
بله؟اها.همین الان از مرکز اعلام کردن که مسابقه لغو شده و بعضی از شرکت کننده هم اعلام کردن که از مسابقه کنار میکشن و حذف میشن.
خوب زمانمون به پایان رسید.تا مسابقاتی دیگر بدرود!


ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۱۴:۵۱:۱۸
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۱۸:۴۲:۲۳
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳۱ ۱۹:۰۳:۴۱

اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۷:۰۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5914
آفلاین
ریونسلی


تیم لولا!


لرد ولدمورت و نولا جانستون


حرف: ژ

موضوع: دمپایی ابری!



تصویر کوچک شده



سنت مانگو



-بییی بوووو...بیییی بووووو...بییی بووووو...

رودولف در حالی که چراغ چشمک زنی بالای سرش نصب کرده بود، آژیرکشان وارد سنت مانگو شد.
-بکشین کنار...مسیرو خلوت کنین...بکشین کنار...آواداکداورا!

طلسم سبز رنگ به بیمار بخت برگشته ای که سر راه رودولف قرار گرفته بود اصابت کرد. جسم بی جان جادوگر به زمین افتاد و روح شفافی از جسمش خارج، و روی هوا معلق شد.
-دِ لعنتی داشتم می کشیدم کنار خب...دو ثانیه مهلت می دادی. انگار سر آوردن...

رودولف که حالا جادوگر اورژانسی ای که با خودش حمل می کرد هم دیده می شد، متوقف شد.
-سر نیاوردم...دست آوردم...دستی باارزش! نمی بینی؟ وضع بیمار ما رو نمی بینی؟

-نمی بینم...زدی کشتیم دیگه. امیدوارم بیمارت نفله بشه...

-بواداکداورا!

طلسم دوم به روح برخورد کرد و روحی شفاف تر از اولی، ازش خارج شد.

روح دوم به روح اول که همچون ملافه ای سفید، روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
-نامرد بی مروت! چرا زدی دوباره؟

-می کشی کنار یا بازم بزنم؟ بعدیش پاواداکداوراس...به تعداد حروف الفبا می تونم ادامه بدم. ولی معمولا تو "جیم" طرف کلا ناپدید می شه. اختراع اربابه. ایول ارباب!

شستش را به نشانه "ایول" بالا گرفت...و جادوگری که روی کولش حمل می کرد، با خونسردی شست را گرفت و به سمت مخالف مفاصلش خم کرد.
شست با صدای ترق بلندی شکست!
-نه رودولف...هیچ غری در این مورد نمی زنی. ما رو به اورژانس برسون. وضعیتمون رو وخیم ارزیابی کردیم.


-بیییی بوووو...بییی بوووو...بیییی بووووو...


اورژانس



-دمپایی ابری!

-آواداکداورا!

شفادهنده ششم هم روی زمین افتاد و به این ترتیب تیمی متشکل از شفادهنده های شفاف، دور لرد سیاه جمع شدند.
-ببخشید جناب اسمشو نبر...شما چطور موفق شدین این کار رو با دستتون انجام بدین؟

لرد سیاه دستش را روی میز گذاشت.
دست تا مچ بطور کامل داخل چرخ گوشتی مشنگی فرو رفته بود.

-سر ما داد زد...خواستیم ببینیم حرف حسابش چیه!

-خب الان ما چیکار کنیم؟ ما فقط می تونیم دست رو از مچ قطع... چوب دستیتو بیار پایین آقا! دارم شرایط رو توضیح می دم خب. باشه...یه راهی پیدا می کنیم که آسیبی به دست وارد نشه. این دستگاه مشنگیه...ساخت کجاست؟ شاید بتونیم کارشناساشونو احضار کنیم و بفهمین چطوری باز می شه.

-ساخت چین!

-دمپایی ابری!

رودولف به لرد سیاه نزدیک شد.
-نه ارباب...نه...نمی تونه ساخت چین باشه. حرف ما ژ هست. کمی فکر کنین.
-به ما چه...ساخت چینه.
-ارباب دوباره نگاه کنین. پشتش نوشته. چقدرم ریزه...ژاپن نیست؟

لرد سیاه چرخ گوشت را برگرداند.
-خیر! هنوزم چینه!

رودولف طبق عادت، به محض عصبانی شدن چوب دستی اش را بلند کرد...ولی وقتی با یک جفت چشم سرخ رنگ مواجه شد، سرش را با نوک چوب دستی خاراند و دستش را پایین آورد.
-ببینین آقای شفادهنده شماره پنج...شما الان سه تا آواداکداورا خوردی...همین الانشم به سختی دیده می شی. تا چهارمی رو نزدم بگو این دستگاه چطور قانع می شه دست از گاز گرفتن ارباب برداره؟ اسم شما چی بود؟
-ژان!
-اسمت به چه دردم می خوره؟ فامیلیتو بگو! صمیمی می شه با آدم!
-ژاک روسو! که البته خوشحال نشین. ژاک اسم دوممه. فامیلیم روسوی خالیه که به درد شما نمی خوره.

شفادهنده های دیگر هم شروع به معرفی خود کردند و همهمه ای ایجاد شد.
-منم ژان والژان هستم...
-منم ژاورم. قراره بعد از عمل اینو دستگیر کنم. ایشون ژپتو هستن...یه کمی بوی ماهی می ده. ایشونم دکتر ژیواگو که این یکی واقعا دکتره و اینی که روسرش برگ زیتون داره هم ژولیوس سزاره. آقا بردار اون برگا رو، صد دفعه گفتیم غیر بهداشتیه. دکتر ژول ورن...ژان رنو...و اینم ژوزفین، همسر آقای ناپلئـ...
- بس کنین بابا. یکی کافی بود خب. جوگیر می شن.

شفادهنده ها به ساحره سفید پوشی که موهایی بسیار نامرتب داشت اشاره کردند.
-تازه ایشونم همکار ما هستن. اسمشون نولا جانستونه. چون ژ نداشت بیرونش کردیم. الان ازش به عنوان ماکت بدن ساحره استفاده می کنیم. برای آموزش شفاآموزا. بعد از سه چهار بارجدا شدن و سر هم شدن، این شکلی شد.

رودولف نگاهش را به سختی از نولا برگرفت.
-اهمیتی بهش نمی دیم. شرایط حساسه. ارباب دچار درد و ناراحتی شدن.

لرد سیاه با تکان سرش تایید کرد.
-شدیم! یکی یه راه حل بده!

-دمپایی ابری!

شفادهنده پنجم که اصلا پزشک نبود و روانشناس بود، جلو رفت و لرد سیاه را روی صندلی راحتی نشاند.
-بینین جناب اسمشو نبر. بیایین منطقی باشیم. سعی کنین آرامش خودتونو حفظ کنین. به نظر من ریشه این قضیه برمی گرده به دوران کودکی شما! مادر شما...
-با مادر ما چیکار داری؟
-خب...پدرتون...
-اونو که اصلا فکرشم نکن...مشنگ بی لیاقت!
-خب...اجداد شما...این که می شه؟ مشکلی ندارین؟
-اگه اجداد مادری باشه نه...مشکلی نداریم.
-خب...پس می ریم به دوران کودکیتون.
-ما تنها می ریم. شما نیایین. حریم خصوصی ما نقض می شه.
-بله...چشم...آیا اجداد مادری شما برای تربیتتون به خشونت متوسل می شدن؟ اصلا کودکی شما کجا سپری شد؟

لرد سیاه در حالی که چرخ گوشت از دستش آویزان بود، دراز کشیده و چشمانش را بسته بود.
-در شهر ژنو...ما خانه ای داشتیم مملو از درختان ژاژک!

-هوشمندانه بود ارباب! ولی میوه لازم نداشتیما. بیخودی به ذهنتون فشار مضاعف وارد نکنین.

لرد با خشونت به رودولف نگاه کرد.
-در کودکی ما دخالت نکن لسترنج! خب...چی داشتیم می گفتیم...هر روز که از مدرسه بر می گشتیم، بوی ژیگویی که مادرمون درست کرده بود در کوچه های شهر می پیچید. اینا فایده ای هم داره؟

روانبخش: خیر!

-داواداکداورا...نگران نباشین. کشتمش ارباب.

-بله رودولف...متوجه شدیم! بسه؟ تموم شد؟ ما از دوران کودکیمون خسته شدیم.

رودولف که هر دو دستش آزاد بود حساب و کتابی کرد و چند مورد را روی کاغذ خط زد.
-بله ارباب...حله! از کودکیتون بیایین بیرون.

لرد سیاه سعی کرد از روی صندلی بلند شود. ولی مکثی کرد و دوباره دراز کشید.
-ما نمی تونیم. ما در پیچ و خم گذشته مان مفقود شدیم...احساس اندوه می کنیم. فکر می کنیم افسرده هم شدیم.

رودولف به دنبال روانبخش گشت که شفاف ترش کند...ولی اثری از او نبود.
-ارباب کمی تلاش کنین. ژاکت نولا رو بدم بپوشین گرم بشین؟ چه رنگ ژله لیمویی زیبایی هم داره. نه؟...چشم! شما فقط تمرکز کنین. فراموش نکنین که شما قبلا بارها از چه فلاکت ها و موقعیت های نکبت باری خودتونو...

-آخ...
-چی شد ارباب؟
- شدت پیدا کرد!
-چی ارباب؟
-افسردگیمون...چرت و پرت گفتی، شدید شد. درباره ما چی داشتی می گفتی؟ نکبت و فلاکت و...


رودولف شدیدا احساس خطر کرد و این احساس خطر به شکل فریاد، خودش را نشان داد.
-فورا دست ارباب ما رو از دهن این ملعون آزاد کنین. وگرنه مثل یه ژورک شکارتون می کنم. بلدم! قبلا انجام دادم...

نولا جانستون که کل بدنش طناب پیچی شده بود با چند پرش کوتاه، خودش را به رودولف رساند.
-یه ساعته دارم می گم دمپایی ابری...کسی گوش نمی کنه. راه حل دمپایی ابریه.

-چگونه؟

نولا فورا دستانش را که کاملا نمایشی بسته شده بود، باز کرد. چوب دستی رودولف را گرفت و ده جفت دمپایی ابری ظاهر کرد...و سطلی پر از آب!
-اینا رو فرو می کنیم تو این سطل...وقتی کاملا خیس شدن، مثل دستکش می پوشیمشون...مصدوم رو می ذاریم جلومون...و حالا نزن کی بزن! تا این که دستشون نرم بشه و راحت بیاد بیرون.

اخم های رودولف از هم باز شد! در چهره اش کوچکترین نشانی از این که اهمیتی به علمی یا عملی یا حتی منطقی بودن این راه درمان می دهد، وجود نداشت.

چوب دستی اش را به کناری انداخت و ذوق زده جلو رفت.
-از کدوم طرف پوشیده می شن؟ به من دو تا بدینا.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.