هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
طرف غرب جنگل!

نمی خواستند به هم دیگر خیره شوند! هر سه خسته، تشنه و گرسنه، بدون نیرو و کل ناراحتی های بدنی تا روحی را در آغوش خود گرفته بودند و متاسفانه وقتی میخواستند کمی به خودشان بیایند‌، دست هایشان با ناراحتی ها و... پیوند خورده بود. از چشم ماتیلدا با ضربه ی فنی_ حرفه ای آملیا خون می آمد و کبود شده بود. صورتش پر از زخم بود که ادوارد آن را به وجود آورده بود.

ادوارد هم کوهی بلند، حاصل زدن تلسکوپ آملیا در سر او به وجود آمده بود. و کمرش هم بخاطر جاخالی دادن از طلسم های ماتیلدا، درد گرفته بود! و زخم های کوچکی هم برداشته بود. اما خیلی وخیم نبود!

و آخرین نفر... او وضعش بدتر از آن دو بود.دست هایش از شدت کاراته بازی تاول زده بود. وقتی هم که میخواست با پا به ادوارد بکوبد، در اثر رفتن چوبدستی در پاهایش _ حتی با وجود کفش_ پاهایش خونریزی میکرد و موضوع بدتری وجود داشت. ماتیلدا در مدت جنگ، مدام طلسم تبدیل شدن به سوسک را فریاد میزد. ولی بخاطر گفتن طلسم پشت سر هم‌، یک بار طلسمش را اشتباه گفت و بدبختانه همان به آملیا برخورد کرده بود که حاصلش، آملیا_ سوسکی شده بود!

زیر پاهایش پاهای سوسک هم اضافه شده بود. بالای سرش دو شاخک پانزده سانتی متری رشد کرده بود. و البته نصف بدنش، به جای سفید برفی بودنش، به سیاه سوخته ترین فرد... سوسکی تبدیل شده بود. و البته هیچکس از این موضوع _ حتی خودش_ خبر نداشت! چون شاید اگر دقت کرده باشید‌، اولین جمله ی رول، عدم نگاه کردن بود!

بالاخره از نشستن روی زمین و نگاه کردن به آن، خسته شدند. آملیا اولین نفری بود که نگاه خود را از زمین بر گرفت. و به دو نفر چشم دوخت!
- من و ستاره هام میگیم... دقیقا برای چی اینکارو کردیم؟ یا به قول پروفسور... این چکار بی عشقی بود؟! بابا ما محفلی هستیم. اینکارا برا مرگخواراست! پاشین بریم پیش پنه که تنهاش گذاشتیم!

ادوارد هم سرش را بالا آورد و وقتی به آملیا چشم دوخت...
- جیغغغغغغغ!

آملیا در متعجب شد:
- چی شده چرا جیغ میزنی؟! آخه مگه پسرا هم جیغ میزنن؟!
- آملیا... تت...و نصفت سوسو...ک شد...ه!
- چی؟! تلسکوپ کجایی؟!

او تلسکوپش را زیر درختی پیدا کرد. مثل اینکه در تلسکوپش انواع آینه ها را داشت. وقتی به خود خیره شد‌، جیغ بنفش تیره... تیره تر... تیره تر تر...
- ماتیلدااااااا!

ماتیلدا تازه به خود آمده بود و سریع به آملیا خیره شد. و... مات و مبهوت ماند. و بعد زیر لبی گفت:
- خرابکاری کردم به شدت!
- ماتیلدا!!
- هان؟!
- درستم کن. منو به آملیای پروف تبدییییل کنننن!
- داد نزنننن!

ماتیلدا هنوز نمیتوانست باور کند واقعا اینکار را کرده بود. معمولا به شکل تهدید بود... اما تا حالا واقعی نشده بود! او سریع خود را جمع و جور کرد و چوبدستیش را در آورد و گفت:
- چند لحظه به من مهلت بده یادم بیاد!
- واییییی!!

ماتیلدا برای چند لحظه چشمانش را بست. اما بعد لحظه ای، صدای جیغی شنیده شد. او با چشم های بسته گفت:
- دِ جیغ نزن آمی!
- ستاره ها میگن که من جیغ نمیزنم!

اما صدای جیغ بلندتر شد. ادوارد گفت:
- حس میکنم این از اون جیغای پنه با...
- فرار کنید!!

جمله ی دوم برای شخصی به نام پنه لوپه بود. و بله... ماجرای خفاش ها هم به اینجا رسید. و آملیا شانس نداشت. چون وقتی نزدیک بود ماتیلدا به یاد بیاورد، پنه آمده بود. اما پنه را تنها ندیدند. بلکه با گادفری، رون و هاگرید دیدند! پس یعنی به دردسر افتاده بودند. پس سه نفر غرب هم دوپای دیگر از مرلین آباد قرض گرفتند و بعد... مثل بقیه فرار کردند!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
طرف جنوب غربی جنگل!

پنه لوپه نگاهی به اطراف انداخت و با ترس به خود لعنت فرستاد که چرا قبول کرده تنها در این اطراف دنبال غذا باشد. تصمیم گرفت دیگر دلیر بازی در نیاورد و به دنبال این سری جرئت ها نباشد.
- وای چقدر قشنگ!

چشمش به طرح قشنگی روی درخت افتاد و به سمتش دوید.
- پروانه س! وای چه بزرگ و نازه!

و با نگاه دیگری که عشق و لطافت از آن چک چک می کرد دستش را روی بال پروانه گذاشت.
- پر دل و جرئتی آ! فرار کن دیگه!

اما پروانه غول پیکر حتی تکانی به بال هایش هم نداد.

- چه لوس! خب تکون بخور دیگه!

پروانه در حال عصبی کردنش بود. حس فضولیش هم در این میان در حال خودنمایی بود.فکری درون ذهنش جرقه زد و در پی آن دستش را به طرف شاخک پروانه برد و آن را آرام کشید.
اما پروانه این بار هم بی حرکت ماند.
لج پنی در آمد... خیلی هم در آمد. دستش را با چشم غره به طرف شاخک برد واین بار با تمام توانش کشید...

و بلافاصله پشیمان شد!
اما دیر شده بود. پروانه که بیشتر شبیه خفاش بود برگشت و در چشم های پنه لوپه خیره شد...
کمی بیشتر، و دندان های تیزش بیرون زد.
پنه لوپه جیغ زد و این بار حتی سریعتر از قبل پشیمان شد. گروه بزرگی از خفاش های پروانه نما همزمان برگشتند و دندان هایشان را در معرض دید گذاشتند!

طرف شرق جنگل

رون در حال تفکر درباره نحوه کباب کردن گادفری بود که شخصی جیغ زنان و با سرعت نور از کنارشان رد شد.
نگاهشان به پشت سرِ او کشیده شد و این بار هر سه عربده زنان به دنبال او دویدند.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
طرف شرق جنگل!

گادفری،هاگرید و رون در شرق جنگل دنبال یه لقمه نون حلال یا حتی حرام بودن،اما دریغ از یک برگ خیس که در غرب جنگل نیز پیدا میشد،اما در شرق نه...

قرار کرفتن گادفری در کنار دو شکموی اعظم محفلی ها،بسیار خطرناک بود و گادفری سعی میکرد فاصله لازم را از هاگرید و رون بگیرد تا مبادا آنها هوس خوردنش را بکنند.درضمن آماده بود تا در صورت حمله هریک از آنها از فنون جادویی خودش و کلاهش نیز استفاده کند.

صدای شکم هاگرید و رون نیز برای یک سمفونی کامل در جنگل کافی بود.

رون در این لحظات حتی حاضر بود کله مالفوی را با آن موهای ژل زده نیز بخورد،گادفری نیز برای خوردن گزینه خوبی بود،اما با وجود موجود عظیمی به نام هاگرید،محال بود بتواند گادفری را خورده و هاگرید او و گادفری را باهم نخورد.

هرچه میگذشت صورت هاگرید به رنگ قرمز نزدیکتر میشد و با اسمش روبیوس(که در یونانی به معنی قرمز است)شباهت بیشتری پیدا میکرد.
-واااااااااییی!دیگه نیمیتونم تحمل کنم!

سپس دستش را درون خاک فرو برد و یک مشت خاک را در دهانش چپاند.

رون و گادفری پوکر فیس به هاگرید خیره شده بودند که گویا از بی غذایی داشت همان یک ذره عقلش را نیز از دست میداد.

ناگهان چراغی در بالای کله ی رون جرقه زد.هاگرید خاک خور را ول کرد و دست گادفری را گرفت و به سمت دیگری برد.
-گادفری من یه نقشه دارم!
-چی؟
-اینکه بدون غذا برگردیم پیش پنه،بعد به پنه پیشنهاد میدیم هاگرید رو که از همه گنده تره بپزیم که بدیم همه بخورن!نظرت؟

گادفری عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.
-خوبه فکر کردم میخوای منو بخوری.

رون پیش خودش فکر کرد این هم فکر بسیار خوبی است حالا که هاگرید خل شده،میتواند گادفری را بخورد.بنابراین خوردن گادفری را پلنBنام گذاری کرد.

گادفری ناگهان به خود آمد و داد زد:
-چی؟منظورت چیه رون؟چرا انقدر بی عشق شدی؟!

در همین لحظه بود که رون به این فکر افتاد که جای پلنAو پلنBرا با هم عوض کند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
طرف غرب جنگل!

- این خوبه؟
- ماتیلدا! اینکه همون برگه!
- خب این خیسه. اون خشک بود. بعدشم، مگه برگ خوردنی نیست؟ خیسشم که چه بهتر!
- ارادت خاصی به برگ و یا خیسی داری؟!
- نه!
- پس دیگه ساکت شو!

ادوارد بونز، ماتیلدا استیونز و آملیا فیتلوورت در غرب جنگل به دنبال غذا میگشتند. آملیا طرف غرب را طرف والا تر میدانست. زیرا ستاره هایش چنین میگفتند. او در ردیابی و مسیر یابی به کمک ستاره هایش نظیر نداشت اما بدون ستاره هایش... وضع چندان خوب پیش نمیرفت! او با موهای قهوه ای با رگه های سفید- خاکستریش ( که به قول خودش ارثیه!) ور میرفت و دپرس بود.


زیرا ستاره های زیبایش در دامن آسمان نبودند و اینکه دور از خانه ی دوازده گریمولد بود، حالش را بد کرده بود! اما موضوعی که او را شاداب میکرد‌، این بود که تلسکوپش هنوز کنارش بود. و الان که وضع خوبی نداشت، میتواند به پاها و دست هایش که مدت ها بود که دعوا نکرده بودند و کنگفو و تکواندو نرفته بودند را گرم کند! پس اگر غذا پیدا نکردند، اوضاع خوب پیش نمیرفت. دو نفر دیگر باید مواظب خود میبودند!

نفر بعدی، ادوارد بود. او هم ناراحت بود. چرا که کار او لانه ساختن برای پرنده هاست. اما آنها فقط هفت بارِ نیم ساعته متوقف شده بودند که او دلش برای پرنده هایی که بهترین خانه را در جنگل داشتند، بسوزد و برای آنها بدترین مدل خانه را درست کند که پرنده ها در آنجا با بدبختی اقامت کنند. اما او از راضی بودن و مجلل بودن خانه ی پرنده ها خبر نداشت و این کار را بدتر میکرد!

در عین حال، حوصله نداشت! هر کس حرف میزد را میخواست بکشد. اما از طرفی دیگر، دوست داشت که به دوستانش در پیدا کردن غذا کمک کند! اما خب بین دو دختر بودن، کمی... نه! خیلی او را معذب میکرد!

نفر آخری، ماتیلدا بود که وضع او بهتر از بقیه نبود. او شکمو بود. و اگر آنها و دو گروه دیگر غذا پیدا نمیکردند، مجبور میشد که بقیه را برای سیر شدن شکمش به خورد خود بدهد! او تحمل هیچ چیز را نداشت. به طوری که میخواست همه را به سوسک تبدیل کند! خسته شده بود. خیلی خسته! او اعتقاد داشت که برگ "خیس" را میتوان خورد. زیرا موقع گم شدنش در جنگل، آنها را خورده بود. ترش و تر بودند و ترکیب خوب و خوشمزه ای شده بود. اما بعد از آن... به مدت سه روز مشکل گوارشی پیدا کرده بود!

اما دلیل عصبانیت او، گِلی شدن شنلش و چکمه هایش بود! او نمیخواست که چکمه هایی که هزاران بار واکس زده بود و شنلی که یک میلیون بار با وایتکس شسته بود ( یا بودند!) کثیف بشود! اما باید عصبانیتش را کنار میگذاشت اما خب... نمیشد!

آملیا با خوشحالی گفت:
- داره شب میشه! دارم برق و زمزمه های ستاره ها رو میشنوم! یسسس.

ماتیلدا اما با عصبانیت گفت:
- و ما هنوز غذا پیدا نکردیم! اگه کمی ها! کمی سرعت عمل داشتیم، میتونستیم غذاهایی که تو راه پیدا میکنیم رو پیدا میکردیم و قبل از شب پیش پنه برمیگشتیم! که مبادا گرگا مارو نخورن.

ادوارد هم ناراحت بود.
- همش بخاطر ماتیلدا بود! چون هر دو دقیقه یه بار میگفت " این برگه رو بیاین ببریم!" و البته که هر نیم ثانیه یه بار بخاطر گلی شدن چکمه ها و شنلش غرغر میکرد!
- من؟! تو باید سرزنش بشی. چون تو میخواستی برای پرنده ها خونه بسازی!

ناگهان تلسکوپ آملیا بر سر هر دو فرود آمد.
- دِ بس کنید! ستاره ها میگن که...
- مهم نیست چی میگن!

و دعوا شروع شد! ماتیلدا با چوبدستیش ورد سوسک شدن را میخواند. آملیا با تلسکوپش و تکواندو میزد و ادوارد معذب بودنش را کنار گذشته بود و با دستانش حمله میکرد! آیا دو گروه دیگر در شرق و شمال جنگل، وضعشان بهتر از این سه بود؟!

............................

سلام! خب... من میدونم که تو تاپیک و سوژه طنز‌، جدی نویسی و توصیف های زیاد درست نیست. ولی دوست داشتم برای کسایی که این رولو میخونن، با ماتیلدا، ادوارد و آملیا بیشتر آشنا بشن. دشمنا با دشمنا و دوستا با دوستا ( از نظر جبهه)!
جالبه که با اعضای سایت تو رولا بیشتر آشنا بشیم!‌ اگه بقیه ی گروه ها هم بنویسم، میشه گفت که قطعا این شکلی مینویسم! اینطوری مثلا اگه هر نفر ( چه مرگخوار و چه محفلی) بخواد رول بنویسه، شخصیتا رو بیشتر میشناسه و درک میکنه!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
ماتیلدا همینطور حرص می خورد که چرا با این همه هوش سرشار و توانایی او را به ریونکلاو نفرستاده اند و از این همه استعداد بهره کامل را نبرده اند که به ملت محفلی که لش وار نشسته بودند رسید.
- ایناها! آخرشم من براتون وسیله روشن کردن آتیش و محافظت گیر آوردم!

پنه لوپه به چوب ها که کاملا خیس بودند نگاه کرد و مرلین را هزاربار شکر گفت که ماتیلدا سخت کوش بود و به هافلپاف رفت.
- اینا که خیسن ماتیلدا!
- خوب دیگه! بهتر! دیگه نفت و بنزینم لازم نداریم!

پنه لوپه آهی کشید. آنها با این وضعیت به هیچ جایی نمی رسیدند. نفس عمیقی کشید و گفت:
- سه گروه می شیم! و هر گروه می ره به یه سمت از جنگل دنبال غذا! فعلا هم من با این جلبکا و پیازایی که از پروف کش رفتم می تونم براتون توشه سفر درست کنم! اگه کسی بدون غذا برگرده، خودش غذا می شه!
- ولی...
- همین که گفتم!

و خم شد و از روی روی چوب ها، گِل و لای برداشت و گادآو وار طور به روی صورتش کشید.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
خانه ی گریمولد

- پسرم هری‌! فکر کنم کمی زیاده روی کردیم!

هری هم طبق عادت همیشگیش، دستی بر روی زخمش کشید و با صدایی که دوبرابر صدای عادیش کلفت شده بود، گفت:
- نه! فقط بیست و دو تا پیتزا، ده تا پای مرغ و پونزده تا همبرگر! این که زیاد نیست. من فکر میکردم که با این حجم پول و گالیون، خیلی بیشتر از اینا بشه!
- خب... آه!

شاید فهمیده باشید که توصیف " کلفت شدن صدای هری" مربوط به خوردن او بوده است. او به جای یک آدم لاغر مردنی، به یک قلقلی در عدس پلو تبدیل شده بود. پروفسور هم همانقدر خورده بود اما آرام آرام خورده بود و فقط دو سه کیلو اضافه وزن آورده بود. او جدا ناراحت بود. در تصمیم خود مصمم بود فقط بد نبود که نظر هری هم میپرسید.
- فرزندم... من با اون محفلی هایی که میشناسم، فکر کنم که هنوز از پس خودشون بر نیومدن.
- یعنی میخواین ماموریتو تعطیل کنین؟!
- نه فرزندم! ولی اونجا با لباسای مبدل میریم که حداقل اگه یه... شاید... نمیدونم! اما من دلم راضی نمیشه که اونا رو به حال خودشون رها کنم. پاشو پسر!

جنگل ممنوعه. کنار بوته ها. فاصله تا کمپ... البته کمپ که نه! بهتره بگیم: فاصله ی بوته ها تا محفلی ها، بیست متر!


دامبلدور و هری پشت بوته ای با لباس های ارتشی که با رنگ برگ های بوته در هم آمیخته شده بود‌‌، مواظب محفلی ها بودند. و به حرف های آنها گوش میکردند!

پنه گفت:
- این چه جنگلیه! هیچ کوفتی نداره!

اما سوجی در جوابش گفت:
- ببین. یه چیزی هست و این قانون دنیاست. وقتی چیزیو نمیخوای، همه جا هست. اما وقتی بهش احتیاج داری، یهو ناپدید میشه. مثلا من همین هفته ی پیش میخواستم یه پرتقال خیلی خوشبو بشم، پس رفتم که بعد پنج سال یه مسواک بکنم. و مسواکم هم همیشه تو کیفم بود. کیفم رو برداشتم و ... هیچ!

گادفری بحث را عوض کرد.
- حالا مثلا ما میوه و غذا پیدا میکردیم. نباید چوب و هیزم داشته باشیم؟ پس این ماتیلدا کو؟!
- گوشنمه!

وسط های جنگل

ماتیلدا مدام حرس میخورد. نباید این مسئولیت را قبول میکرد. او اصلا نمیدانست که چه چوب هایی برای هیزم شدن خوب بودند! او همینطور قدم میزد. اما انگار در این جنگل به این پهناوری، چوبی پیدا نمیشد. پاهایش درد میکرد. خیلی راه رفته بود اما به هدف خود نرسیده بود. بالا را نگاه کرد که ببیند در چه موقعیت از شبانه روز است اما این درخت هایی که در هم تنیده بودند، چیزی را معلوم نمیکردند.

شپلق!

ماتیلدا با سر در کپه ای از... از چوب میافتد!

- تو چی افتادم؟ چقد سفته. این... این چوبه. یس! یوهاهاها. من عجب ذهن باهوشی دارم. میدونستم مرکز چوبا کجاست! اما چرا... چوبا خیسن؟ مهم نیست. ما برا هیزم چوب تر نیاز داریم دیگه. پس اینا رو ببرم!

او واقعا نباید هافلپافی میشد. حداقل آنها سخت کوش بودند و گزینه ی ریونکلاو را که باید ردّ کنیم! او نمیدانست که برای تهیه ی هیزم، چوب خشک نیاز بود. نه چوب تر! ولی او با خوشحالی چوب ها را جمع آوری کرد و با کپه ای از چوب خیس، به طرف محفلی ها راه افتاد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
در سمتی دیگر محفلی ها نگران بودن.
-پروفسورم الان مثل ما داره زجر میکشه!
- هری هم همینطور!
-اخیی!
...................
آن طرف جنگل هاگرید و پنه سعی در شکار هر حیوانی که ممکن بود داشتند.

هاگرید ناگهان داد زد:
-یه پروانه گیرفتم!

پنه از دست هاگرید جیغ بلندی میکشد.
-آخه پروانه به کجای محفلیا میرسه؟!
-خب با این جیغی که زدی همونم فرار کرد.
.........................................
رون و ادوارد و سوجی در حال کندن میوه های نه چندان خوردنی بودن.
-مطمعنم همشون سمی هستن.

سوجی دوباره گریه کردن را از سر میگیرد.
-حالا چیکار کنیم؟

ناگهان صدای نعره ای از جای دیگر جنگل آمد.

هاگرید در حالی که نیزه اش را نشان میداد به پنه گفت:
-زدمش!
-دقیقا چیو زدی؟هوا رو؟
-نه...این حتما یه تستراله!نیمیبینی نیزه رو هوا گیر کرده؟
-خب چجوری چیزی که نمیبینیمو بخوریم؟!بعدشم اون یه تستراله هاگرید!کثیف ترین موجود جنگل!

رون سوجی و ادوارد که آن دو را پیدا کرده بودند همزمان گفتند:
-شما غذا پیدا کردید؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ جمعه ۹ آذر ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خونه گریمولد :

دامبلدور روی صندلیش نشسته بود و میخندید. هر لحظه صدای خندش بیشتر و بیشتر میشد تا کم کم دیگه گلوش درد گرفت و خنده رو تموم کرد. همینجوری که لم داده بود رو صندلیش، دو تا دستاش رو روی شکمش گذاشت و انگشتاش رو توی هم قفل کرد. تا اومد چشماش رو ببنده و استراحتی بکنه، هری پاتر به صورت ناگهانی وارد دفتر مدیریت شد و نفس نفس زنان گفت:
-پیتزا اومد، میگه کارتخوان نداره همراش، گالیون نقد داری پروف؟

دامبلدور بدون اینکه چشماش رو باز کنه دستی تو جیباش کرد، مقدار زیادی گالیون در آورد و جلوی هری انداخت.
-بقیه اش هم بگو مال خودش.

حالا این وسط خواننده این پست ممکنه فکر کنه که این نویسنده پست های قبلی رو نخونده که، تو پست اول محفل اصلا گالیونی نداشت دو تا پیاز بخره سوپ درست کنه که پس دامبلدور چطوری میلیون میلیون گالیون از جیبش در میاره؟ خواننده عزیز بیزحمت صبر داشته باش.

فلش بک

دامبلدور که تازه از بین محفلی ها گرسنه برگشته تا نقشه ای که تو سرش بود رو به طور کاملی بررسی کنه، روی تختش دراز کشید و به سقف زل زد. این محفلی ها به طور کلی یادشون رفته که هدفشون مبارزه با سیاهی هست و دور هم جمع نشدن که غذا بخورن و گاسیپ (Gossip) کنن. این ضعف دامبلدور بود که محفلی ها رو به اینجا رسونده و حالا باید جبران میکرد. بله، ماموریتی تو جنگل ممنوعه، بدون غذا، بدون امکانات. یه ذره سختی که بکشن متوجه اهمیت محفلی بودنشون میشن.

دامبلدور از رو تختش بلند شد، با مورچه هایی که رو دیوار اتاقش پیدا کرده و باهاشون رفیق شده بود خدافظی کرد و به سمت محفلی ها رفت تا ماموریت جدیدشون رو اعلام بکنه.

پایان فلش بک

هری و دامبلدور پشت سر هم تیکه های پیتزا رو بالا میرفتن و سیب زمینی و نوشابه میخوردن. نون سیر و قارچ سوخاری و سالاد سزار هم کنارشون بود که یه موقع چیزی تو منو نبوده باشه که از دست داده باشنش.

-هری پسرم، به نظرت محفلی ها الان در چه اوضاعی هستن؟
-پروف، حتما تا الان دیگه آتیش درست کردن و ماهی گرفتن سرخ کردن و خوردن. الانم گیتار دارن دور آتیش میزنن و عشق و حال میکنن. کاش ما هم اونجا بودیم.

اما پروف که محفلی ها رو بهتر میشناخت، میدونست که از این خبرا نیست. فقط امیدوار بود که درس خوبی از این ماموریت بگیرن و قوی تر از همیشه به آغوش محفل برگردن.




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ چهارشنبه ۷ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- از این زندگی متنفرم!

رون با چهره ای بی احساس این را گفت و ماتیلدا با هق دیگری، دماغش را در دستمال فرو برد تا نرمی و لطافت سافتلن را به همگان نشان دهد.

- الان با زر .... گریه مشکلی حل می شه؟
- آره! حداقل هر چی رو صورتمون جاری می شه می خوریم تشنگی و تا حدودی گرسنگیمون برطرف می شه!

پنی چشم غره ای به طرف هاگریدِ چندش رفت و ادامه داد:
- شما فیلم نمی بینین؟ الان باید چوب گیر بیاریم سرشو تیز کنیم برای شکار و محافظت از خودمون.
- چاقو از کجا بیاریم؟

پنی غافلگیرشده به نظر می رسید.
- خب... از کلاه گادفری!
- کلاه من کیف دستی هرمیون نیست آ...
- خب می گین چیکار کنیم؟ دست روی دست بذاریم تا از گرسنگی تلف بشیم؟ فکر می کنین هدف از این ماموریت همین بوده؟ یکم به مغزتون فشار بیارین خب! من دیگه خسته شدم! الان یک و نیم روز گذشته و ما هیچی نخوردیم!

ملت محفلی تحت تاثیر قرار گرفتند.

- غصه نخور پنی! ما الان کاملا متاثر شدیم پس همراهیت می کنیم!
- اوهوم!
- خب... من می رم دنبال میوه های جنگلی!
- منم می رم ببینم جایی برای خواب پیدا می کنم یا نه؟
- منم باهات میام!

با رفتن رون و ادوارد و سوجی، هاگرید احساس بیهودگی کرد.
- پَ من چیع؟

ماتیلدا با کمی فکر به نتیجه رسید:
- خب تو می تونی شاخه هایی که من میارم رو با دندونات تیز کنی به جای چاقو!

پنی از تکاپوی محفل در حظّّ تمام بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
- پروف! هنوز وقت هستا!
- نه فرزندم. دِ برین دیگه!

و در را با صدایی مهیبی بست. همه آخرین نگاه خود را به خانه ی دوازده گریمولد کردند. لحظه ای بعد، آنها به سفر یک ماهه بدون هیچ تجهیزاتی به راه افتادند.

جنگل ممنوعه

نفس نفس میزدند. از خانه ی گریمولد تا جنگل راه زیادی بود. حتی پروفسورشان گفته بود که:
- برای قوی شدن خودتون هم که شده باید پیاده برین!

و محفلی ها هم به ناچار، این همه راه را پیمودند. همه ی محفل به چهار گروه پنج نفره و یک گروه شش نفره تقسیم شده بودند. و اولین گروهی که به جنگل رسیده بود، گروه سوم بود که شامل : گادفری‌، ماتیلدا، پنه لوپه، سوجی و رون میشد. ماتیلدا هنوز اشک میریخت و راه سوجی را در پیش گرفته بود!

سوجی هم انقدر فین پرتقالی کرده بود که از خانه ی گریمولد تا جنگل رد خود را بر جای گذاشته بود. گادفری هم مجبور شده بود که همه ی وسایل شعبده بازیش را البته غیر از کلاهش در خانه به جا بگذارد و این دلیلی بود که در راه چرت و پرت میگفت و از شعبده بازیش و موفقیت هایی که در آن کسب کرده بود حرف میزد!

رون هم که شکمش به غار و قور افتاده بود و یک بار نزدیک بود چمن و آسفالت را قورت بدهد! تنها نفری که حال خود را حفظ کرده بود، پنه لوپه کلیرواتر ریونکلاوی بود که سعی میکرد با نگاهش بقیه را آرام کند چون صدا و گلویش همکاری نمیکردند.

ماتیلدا با هق هق گفت:
- کسی هق دستمال نداره هق؟

سوجی که در دست گادفری جا گرفته بود، با صدایی پرتقالی گفت:
- پروفسور حتی نذاشت که یه دستمال برداریم. نکنه که یه وقت کسی از سر ناچاری و حالا به میل خودش بخوره!

و نگاه معناداری به رون انداخت. اما گادفری گفت:
- با اینکه هیچی غیر از کُلام ندارم و چرت و پرتم میگم. اما هنوز میتونم یه دستمال از کُلام دَرارَم!

سوجی را به رون داد و کلاهش را از سرش برداشت و در دستانش گذاشت. دستش را در اعماق جادوی کلاهش فرو برد و بعد گذشت چند ثانیه، دست خود را همراه با دستمال سافتلن بیرون آورد و به ماتیلدا داد. ماتیلدا با خوشحالی دستمال را گرفت و گفت:
- دستت درد نکنه! و البته ممنون که مارکش سافتلنه!
- ما اینیم دیگه! البته با جادو اینیم!

و ماتیلدا چنان فینی در دستمال بدبخت کرد که حتی یک درخت را به لرزه در آورد. همه نگاهی تعجب آوری به او انداختند. اما رون آن جو وحشتناک را شکست و رو به گادفری گفت :
- میتونی غذا هم از تو کلات بیرون بیاری؟؟
- نه! من میتونم حتی یه پیانو از تو کلام بیرون بیارم اما غذا رو نه! متاسفم!

پنه لوپه بحث را عوض کرد:
- گفتی جادو. بذار ببینم میتونم با چوبدستیم یه غذا درست کنم؟

و دستش را در جیبش فرو برد. اما هر چه گشت، نتوانست چوبدستی اش را پیدا کند. به بقیه نگاه معناداری انداخت. بقیه هم دنبال چوبدستیشان گشتند اما آنها هم مشکل پنه را داشتند!
- نه!
- یعنی چی؟!
- یعنی ممکنه پروف برداشته باشتشون؟!
- صد در صد!
- من چقدر بدبختم!

آنها به معنای واقعی هیچ چیزی نداشتند. ماتیلدا گفت:
- من برمیگردم. اصن میرم خونه مشنگ زادم. بر نمیگردم هاگوارتز نمیخوام محفلی باشم... آییییی!

کلمه ی آخرش را بخاطر له شدن پاهایش توسط پاهای پنه لوپه فریاد زد!
- ماتیلدا!‌ به خودت بیا. باید تحمل کنیم! حتی اگه یه نفر یا یه جونوری به ما حمله کرد باید جیغ بکشیم و فرار کنیم. میدونی... اصن صبر میکنیم که بقیه ی محفل برسن. بعدش تصمیم میگیرم چیکار کنیم!

و گروه سوم با نگاهی بدبختانه منتظر بقیه ماندند!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.