هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: قلعه روشنايي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
#6

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
چو اشتباه نمی کرد.درست بود که تنها او و شوالیه مکان قلعه را می دانستند.اما خنده چو به لی و مری برای گریفیندور ،قلعه و شاید حتی خود چو گران تمام می شد.
=============================
مری بیا دیگه
اومدم
بیا این زیر
این چیه
شنل نامرئی
ایول
لی و مری زیر شنل ،پشت سر شوالیه راه می افتند.
شوالیه جلوی در قلعه اصلی:ای در سخنگو بگشا.
در:واژه رمز
شوالیه:هیپوگریف چو باک بیکو اذیت می کنه.
در:آفرین واژه رمز درست بود. وارد شو ای شوالیه. و شوالیه وارد قلعه میشه.
لی:این که کاری نداشت.هووی در کوچولو باز شو بینیم.
در:واژه رمز
لی: هیپوگریف چو باک بیکو اذیت می کنه.
در:زکی این رمز شوالیه بود رمز هر کی جداست.
لی:چو اگه تا دو دقیقه دیگه درو باز نکنی.میرما.
==========================
داخل قلعه
چو:شوالیه زیادی سخت مییری. اینجوری یه نفرم میاد.
شوالیه:پیروزی از راههای سخت بدست می آید.
چو:شعار نده مرتیکه.هر کی ندونه من میدونم تا دیروز چی کاره بودی.
شوالیه:مرا غضبناک نکن دخترک حقیر.
چو:بچه ها بیاید تو.شواله دیگه داره اعصاب منو خرد میکنه.
و لی و مری وارد قلعه می شوند.

===================
یاران قلعه فعلا
شوالیه
چو چانگ
لی جردن
مری پاتر
برتی بات


پی نوشت:برتی راست میگه سخت نگیر.بنظر من هر کی بیاد نمایشنامه بنویسه.اگه خوب بود بشه جزء یاران قلعه


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: قلعه روشنايي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
#5

برتی بات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۱ شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۴ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵
از اعماق شهر لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
برتی اندکی اونورتر در زیر سایه ی درختی لمیده و به جایی که حدس میزنه محل قلعه باشه چشم دوخته. و در همون حال با چوبدستیش پرتقالی رو باد میکنه. برتی:هووممک...فک کنم باید یه جایی همین جاها باشه. فقط چه جوری میشه بدون دوئل واردش شد؟ نمیدونم اصلا یه همچی چیزی ممکنه؟ چو که بعد از صحبت با شوالیه حسابی تو فکره از پشت سر برتی میاد جلو... چو:ای بابا پس چرا دس دس میکنه؟ آخه... بوم... برتی: آخ پرتقالمو ترکوندی... ااا..تویی؟ هان ..آهان .. سلام. چو:تو اینجا چی کار میکنی؟ برتی:کجا میری؟ چو: اولا به تو مربوط نیست. دوما جواب منو بده ... اینجا چی کار میکنی؟ برتی:خوب داشتم... ببین چو تو حتما میدونی که قلعه کجاست. نه؟ چو:نخیر... قبلا در جای دیگه بهت گفتم. من راز دار نیستم . اگرم میخوای بدونی قلعه کجاست باید اول دوئل کنی... فهمیدی؟ ها؟ ها؟ حالا با زبون خوش برو و دیگه هم اینورا پیدات نشه... برتی: چو تو همیشه با من به خشانت برخورد میکنی. هیچ وقت به سوالام جواب نمیدی. تازه شم... یه جوری باهام حرف میزنی که انگار من ده سال ازت کوچیک ترم... بابا منم دل دارم. چو: وا چه حرفا!!! برتی:خوب راست میگم. چو:برو بابا... دلت خوشه. اچ سی او 50 تا نمایشنامه داره حالا تو فکر چه چیزایی هستی ها.! برتی: خوب پس چی کار کنم؟ چو:برو واسا دوئل کن. برتی: نمیشه عوض دوئل بات زیر میزی راش بندازیم؟ چو: زیر میزی؟ رشوه؟ تو چه فکری کردی؟ فک کردی قلعه ی روشنایی با اینجور چیزا راه میفته؟ برتی:هومک... فهمیدم... چه جالب... پس قراره شجاعا رو انتخاب کنین. ولی سعی کنین یه مقدار آسون بگیرین تا قلعه زود رونق بگیره...بعدم اگه میشه لطف کن یه مقدار خشانتت رو کنار بزاری. خوب؟ اگه این کارو بکنی طرفدارات از اینی که هستن هم حتی بیشتر میشن. اونوقت کلی دوست داشتنی میشی ... منم بوست میکنم بین شاعر میگه: از محبت گاوها خل میشود... از محبت سرکه ها آبلیمو میشود.... از محبت شیر بزبز میشود... از محبت دیوه بلبل میشود... یا یه همچی چیزی. چو: برتی:آخی...چه ناز شدی... :bigkiss: چو:چی؟ هان؟ اه منو ولم کن این مرض گیلدی به تو هم سرایت کرده. به جاش برو برا دوئل تمرین کن. برتی:ایول... باشه باشه... رفتم. بای... چو: بای


جلد هفتم کتابهای هری پاتر:"هری پاتر و چهل دزد بغداد."


Re: قلعه روشنايي
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵ یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۴
#4

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
در جايي در نزديكي قلعه ....چو پنهان شده بود و ميخنديد...به لي و مري كه قلعه رو عوضي گرفته بودن...و به شواليه كه بيخودي خودشو ضعيف جلوه ميداد...اگه اونا صورت واقعي شواليه رو ميديدن!

بله لي و مري قلعه رو عوضي گرفته بودن....كه طبيعي هم بود...قلعه براي كسي جز چو و شواليه ديده نميشد! رازدار قلعه، شواليه غير از چو به هيچكس مكان قلعه رو نگفته بود..پس هيچكس نميتونست اونو ببينه!!!!!

اونها اون قلعه رو ساخته بودن براي دوئل...و چيزي كه چو نميفهميد اين بود كه چرا شواليه اونطور عمل ميكرد؟ او كه انطور ضعيف نبود كه با كروشيو به هم بپيچد!


چو مدتي دراز آنجا به تماشا ايستاد....در تاريكي سايته اي را ديد كه از فلعه دوئل بيرون آمد....خودش بود! شواليه!

چو: سلام!
شواليه: تو اينجا چيكار ميكني؟
چو: جواب سلام واجبه!!!
شواليه: گفتم اينجا چيكار ميكني؟
چو: چه خشن! اومدم بهت بخندم!
شواليه: دوست داري منم به تو بخندم؟
چو:

شواليه:
چو: با اونا نميخواي دوئل كني؟
شواليه: اووه چرا..بذار صبح شه....تغيير قيافه ميدم برم ببينم چيكار ميخوان بكنن!
چو:
شواليه:
چو: اوكي...من همينجا ميمونم ...راستي...شنيدم يكيشون داشت با خودش ميگفت داستان اينجوري بود...تو كه داستان نداري!؟
شواليه: چرا...يه داستاني هست در مورد شواليه سفيد....منم از رو اون اين قلعه دوئلو ساختم...واسه همين شك نكردن!!!
چو: تو ديگه كي هستي!!!
شواليه:
شواليه: خوب ديگه برو!!! اين طرفا جونور وحشي زياده!
چو: من نميترسم!!!
شواليه: ميدونم!!!!
چو: صبر كن!

و شواليه به طرف قلعه روشنايي به راه افتاد....


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: قلعه روشنايي
پیام زده شده در: ۰:۰۷ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۸۴
#3

هرميون جين گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
از زمان های نه چندان دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
مري آوازه ي قلعه ي رو شنايي رو زياد شنيده بود در ضمن ميدونست كه اونجا خيلي دوره پس يه روز صبح كه از خواب بلند شد تصميم گرفت كه بره به طرف قلعه ي روشنايي
اون راه زيادي رو پشت سر گذاشت تا بلا خره قلعه رو پيدا كرد



مري رفت طرف در قلعه هيچ كس اون دور و بر نبود اين هم نگران كننده بود هم خوشحال كننده
رفت طرف در قفل بود
مري:آلوهومورا
در باز شد اين واقعا نگران كننده بود چون تو داستانها نوشته بود اين يك شواليه سفيد داره كه اول بايد با اون دوئل كنه بعد وارد بشه

بعد وارد يك راهروي تاريك شد
مري:لوموس حالا بهتر شد از اتاقي در ته راهرو صداي خنده اي ميومد
رفت و در رو باز كرد در حالي كه چوب دستيش دستش بود
در باز شد
غيييييييييييژژژژژژژژژژژژ
مري:لي جردن
لي:مري پاتر
مري:خوب سلام مثل اينكه تو زودتر از من اومدي
لي:آره حالا بيا بشين
مري:مرسي راستي چرا ميخنديدي؟
لي« شواليه داشت برام جك تعريف ميكرد
مري:ااااا واقعا يعني دوئلي در كار نيست
لي: بره تو نمي دونم ولي بره من تموم شد
مري:شواليه كجاست ؟
لي:رفته يه چيزي بياره بخوريم
در همون موقع شواليه وارد شد
و سيني غذا از دستش افتاد و چوب دستي شو بيرون كشيدشواليه: كي به تو اجازهي ورود داد
مري:ميخواستي سر پستت وايستي كه من همينجوري نيام تو
شواليه:باشد ولي حالا بايد دوئل كنيم
مري:باشه من حرفي ندارم لي داشته باش مارو
شواليه:123
مري:ريكتو سمپرا
مري از افسون خوشي استفاده كرده بود و شواليه تا موقعي كه مري و لي رفتن بگيرن بخوابن داشت ميخنديد


ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: قلعه روشنايي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۴
#2

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
شوالیه جان یکم بیشتر توضیح میدی....

====================
من گرفتم.پس اینو ویرایش میکنم.
از بیایان کالاهاری گذشتم.از امواج خروشان اقیانوس کبیر گذر کردم.جنگلهای آمازون را در نوردیدم.از کوه های تبت صعود کردم و بالاخره رسیدم.

آری اینجاست قلعه روشنایی..............

شوالیه سفید:کیستی؟
من:لی جردن دلاور هستم.و آماده خدمتگزاری به ارتش سفید.من از بیایان کالاهاری گذشتم.از امواج خروشان اقیانوس کبیر گذر کردم.جنگلهای آمازون را در نوردیدم.از کوه های تبت صعود کردم تا به اینجا رسیدم.درهای قلعه را بگشا.
شوالیه سفید:امکان ندارد.
من:هووی چرا؟
شواله سفید:باید با من دوئل کنی؟
من:با کمال میل حاضرم............

شوالیه سفید:ای نیروهای پاکی و سفیدی به من بپیوندید.من شما را حفظ خواهم کرد.

در لحظه ای زیبا باد و ابر و خورشید نیروهایشان را به شوالیه سفید دادند و وی عصای جادویی خویش را بطرف لی جردن گرفت .
لی:زرشک........ای شوالیه به من اصابت نکرد............کروشیو
شوالیه سفید:آخخخخخخخخ
لی:در قلعه رو باز میکنی یا همینجا بکشمت.
شوالیه که از درد به خود می پیچید:چشم سرورم
و درهای قلعه را گشود...............


ادامه دارد


اینم عکس قلعه روشنایی.......

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط لی جردن در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۵ ۱۵:۱۸:۱۶
ویرایش شده توسط لی جردن در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۵ ۱۵:۲۲:۲۰

يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۹:۰۱ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۴
#1

شوالیه سفید


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۵ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵ دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
شواليه سفيد مياد داخل قلعه ...همه جا سوت و كوره..يك دفعه صدايي از طرف در مياد:

شواليه شمشيرشو مي كشه:
-كي اونجاست؟
جوابي نمياد.

چو داخل ميشه !
چو با خودش: بد جايي هم نيست ها....

- تو اينجا چيكار ميكني؟

چو روشو برميگردونه : تو اينجايي! دنبالت ميگشتم!
- هزار بار بهت گفتم سرزده نيا تو! دفعه بعد كاري ميكنم تا عمر داري سرزده وارد جايي نشي!
-
-از نيروهاي سفيد چه خبر؟
-ا..چيزه...نيروهاي سفيد...
-منظورت چيه؟
-نيروهاي ما فعال نيستن! همين!
- يعني چي؟ پس واسه چي به من گفتي بيام اينجا؟ من كار و زندگي دارم! مثل تو بيكار نيستم كه!
-اخه...خوب...گفتم بياي فعالمون كني! فرمانده بشي!
- اين تو نبودي كه ميگفتي فرمانده ندارين و دموكراتين؟
-چرا! ولي بلاخره يكي لازمه ديگه!
- خيلي خوب، ولي اين وظيفه توئه كه نيروهارو فعال كني!
-منظورت چيه؟
-خيلي خنگ تر از اوني هستي كه فكر ميكردم!
- ببخشيد؟
- تو بايد بري نيروهارو فعال كني! افراد مطمئن رو جمع كني و به من معرفي كني. من باهاشون دوئل ميكنم و سطحشونو ميسنجم.بعد ساماندهيشون ميكنم.
- ولي..ولي من...من هنوز كوچيكم! هنوز مدرسه ميرم! نميتونم اينكارو بكنم!
شواليه يدفعه روشو برميگردونه طرف چو: فينيگاركوس لوكارتا!

چو به شكل يه گياه زگيل دار درمياد!

چو: زودباش درستم كن!
- بهت گفته بودم. هرگز نگو هرگز!
- اخه...
-نكنه دلت ميخواد عنكبوتت كنم؟
-نه! من ميرم و ميارمشون! فقط درستم كن!
- خيلي زود تسليم شدي!
-درستم كن!
- ولي خودتم ميتوني اينكارو بكني!
-
-اگه بخوام با نيروها دوئل كنم، با تو هم بايد بكنم.فرض كن يه دوئله! خودت بايد خودتو خلاص كني!
-
- و اگر نتوني اينكارو بكني....تنها كاري كه ميتونم بكنم اينه كه بذارمت جاي نظافتچي قلعه! اونم بدون جادو!
-
-بهتره انرژيتو تلف نكني...براي انجام دادن وظيفت بهش احتياج داري! اگه فقط ورد باطل كننده رو بگي انرژي كمتري تلف كردي!
-
-خوب ديگه...من ميرم.. موفق باشي!
-
-در ضمن، يادت نره كه رازدار اينجا منم! نميتوني به كسي بگي اينجا كجاست! مگر اينكه من بخوام!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۳۰ ۰:۵۶:۱۱
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۳۰ ۰:۵۷:۳۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۷ ۲:۴۸:۴۵
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲ ۱۹:۳۳:۱۶
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۱ ۱۶:۱۴:۴۳

تا پاکی همیشگی زمین، تا نابودی تاریکی می جنگیم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.