هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۰۸:۵۳ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۵۹:۵۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 216
آفلاین

مردم زیادی صف کشیده بودند اما زمانی که نفر بعد در حال وارد شدن در اتاق بود، موجودی از زیر پایش رد شد و به داخل اتاق رفت.
مرد، مشنگ بدی نبود اگر سه ساعت در صف مانده بود بیشتر هم میتوانست!

درون اتاق موزه

-اهم...انیو!

مدیر سرش را بالا آورد اما چیزی ندید؛کمی سرش را پایین آورد که با انسان یا شاید گربه نمای کوچکی روبه رو شد‌.
-کوچولو چیزی میخوای؟

دیانا اخمی کرد.
-من کوچولو نیستم نکو ام و آجوشی من از شما هم بزرگ ترم و یه چیز خوب براتون دارم!😾

مدیر که حالا قضیه برایش جالب شده بود هومی کرد.
-خب چی داری نکوی بزرگ؟

دیانا ظرف نوتلایی که فقط کمی رنگ قهوه ای روشن درش باقی مانده بود را بالا آورد.
-آجوشی...تمام این ظرف توسط مرلین کبیر خورده شده!

مدیر کج خندی زد.
-خب که چی؟ فکر میکنی حرف یه گربه کوچولو رو باور میکنم؟

دیانا چینی به دماغش داد.
-نکو! و بله ما نکو ها حس بینایی و شامه خوبی داریم و من میتونم آب دهن مرلین شی رو بهتون نشون بدم!😼

دیانا به زور از روی میز مدیر بالا رفت و ظرف را جلوی صورت مدیر گرفت.
مدیر که از شدت نزدیکی آن موجود حالش بد شده بود دیانا را از روی میز پرت کرد.
-باشه باشه چهار نات بهت میدم فقط برو!
-اومو! آجوشی فقط چهار تا؟🙀

مدیر که جانش به لبش رسیده بود داد زد.
-برو بیروووون


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۳:۱۶:۵۳

تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۵۱ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۳:۵۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 80
آفلاین
مسئول سرشو گرفت و سعی کرد آرامش بگیره. چند ثانیه منتظر موند و وقتی دید صدایی نیومد، دوباره سرشو بلند کرد که داد بزنه "بعدی"، که یهو با یه دختر مو قرمز مواجه شد.
- یا زیر شلواری مرلین. تو از کجا پی... بیخیال. چی آوردی؟

نگاهی به جعبه توی دست دختر انداخت، که انگار مجبور بوده توی دستش بگیره و حملش کنه. حدس زد که اینم ممکنه مثل وسایلی که افراد قبلی آوردن، بدرد نخور باشه، ولی کنجکاو شد بدونه چی توی جعبه ست که دختر اینجوری نگهش داشته.
- نگفتی.
- خب... یه سری چیز ترسناک آوردم... خیلی ترسناک! خیلی حتی! خیلی خیلی...

و با هر خیلی که دختر می گفت، مسئول از ترس صندلیشو کمی به عقب هل میداد. یه کم امیدوار شد. میتونست با وسایل وحشتناکی که توی جعبه ست، هر کسی که اذیتش میکردو بترسونه. یا...

- بازش نمیکنی؟
- جدی؟ بازش کنم؟

دستشو به سمت جعبه برد که بازش کنه... دوباره منصرف شد. باز دستشو سمت جعبه برد... و هربار دستش سمت جعبه میرفت، شدت ویبره مسئول بیشتر میشد...

- ام... ببین... پولمو بدین، خودتون بازش کنین.

مسئول که خیلی کنجکاو بود بدونه توی جعبه چیه، پنج نات به دختر داد و چند ثانیه بعد، ازش خبری نبود.
دستاشو به هم مالید و به صورت اسلوموشن سمت جعبه برد... دستش به جعبه خورد... جعبه رو باز کرد...

-

جعبه رو وارونه کرد و چند تیکه کاغذ، یه مداد، یه کلید و یه بطری خالی افتاد روی میز. مسئول چند ثانیه برای پولهای از دست رفته ای که میتونست بابت چیزای بهتری بده، افسوس خورد، و با صدای همهمه ای که از بیرون میومد، به خودش گفت که نباید برای مال دنیا افسوس خورد و صدا زد:
- بعدی!



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۱:۳۳ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۳:۴۴
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 119
آفلاین
مدیر موزه با ناامیدی لگدی به یه قول دو قول باز زده و او را از صحنه محو کرد، سپس مغزهای روی زمین را برداشته و در سوراخ حاصل از حادثه ریخته و به سمت دفترش رفته و در را باز گذاشت:
- بعدی!

مدیر با بی‌حالی خودش را روی صندلی‌اش انداخت.

- گفتم بعدی!
-مممم... همممم.
- این چه زبونیه دیگه؟! مسخره بازی در نیار.

مدیر اطراف را نگاه کرده و بعدی نامرئی را جست و جو می کرد.

- مممم!

مدیر با شگفتی روی صندلی‌اش خم شده و آنگاه متوجه موضوعی شد؛ او روی بعدی نشسته بود.

- لعنتی از روم بلند شو!

مدیر با دهانی نیمه باز و نگاهی مات به چهره نارنجی رنگی که از زیرش به او خیره شده بود، می‌نگریست.

- نمی‌فهمی؟! می‌گم از روم بلند شو!

مدیر نمی‌فمید. مغزش دوباره ریخته بود بیرون.
پرتقال زیر او نیز با یک نگاه به محتويات لزج کف زمین متوجه قضیه شده و دریافت همه کارها را باید خودش بکند، پس خودش را به زور بیرون کشیده و با جستی روی میز پرید.
- ببینید من یک پیشنهادی دارم! از اون جایی که من شخصیت برجسته ای هستم شب ها می آم اینجا و توی یخچالتون می خوابم و بازدید کننده ها هم در عوض می تونن از من امضا بگیرن، یا با هام سلفی بندازن، فقط توی قرارداد قید کنید، نباید خوابم رو به هم بزنن.

مدیر همچنان با حیرت به زیرش نگاه می کرد.

- خب پس این یعنی قبوله.

سوجی قراردادی را از ناکجا ظاهر کرده، انگشت مدیر را با برگش گرفته، درون جوهر زده و پای قرار داد زد و آمد که برود.

- لعنتی!

پرتقال با چهره ای عبوس سرجایش متوقف شده، سپس برگشته و هر چه قدر که می‌توانست مغز در سر مدیر ریخته و رفت. چند دقیقه بعد مدیر با گیجی و بی‌حالی سر از زیرش برداشته و به دلیلی که به یاد نمی آورد، فریاد زد:
- بعدی!


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی‌جرم و بی‌جنایت


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۱۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-بعدی!

کسی وارد نشد!

مدیر موزه سرش را از لای در خارج کرد و صف طولانی را دید...
و نفر اول را که روی جدول نشسته بود و با تکه سنگی که در دست داشت بازی می کرد.
-گفتم نفر بعدی!

-من بعدی نیستم...
-اینجا چیکار می کنی پس؟
-روی جدول نشستم و از روزم لذت می برم!

توجه مدیر به تکه سنگ جلب شد. سنگی سبز و درخشان، با رگه های مشکی براق داخلش.
-اون...برام آشناست...

نفر اول با بی تفاوتی سنگ را به هوا پرتاب کرد و دوباره گرفت.
-هوم؟ آره...این سنگیه که به فرق سر سالازار اسلیترین خورد و باعث شد آخر عمری خل و چل بشه.

مدیر موزه از شدت خوشحالی به لرزه در آمد!
-بفرمایین. خواهش می کنم. بفرمایین تو. یه نوشیدنی گرم یا سرد یا نیم گرم و نیم سرد تقدیمتون کنیم و درباره قیمت سنگ صحبت کنیم.

نفر اول دوباره سنگ را به هوا پرتاب کرد و این بار موفق به گرفتنش نشد. سنگ روی هوا پیچ و تاب خورد و جلوتر رفت و از دسترسش خارج شد.
نفر اول اهمیتی نداد. شانه هایش را بالا انداخت و به پرواز سنگ خیره شد.
ولی مدیر موزه که برای اولین بار شیء واقعا ارزشمندی پیدا کرده بود شیرجه بلندی زد که سنگ را به هر قیمتی که شده بگیرد.
و گرفت!
به قیمت برخورد شدید سرش با جدول و از دست دادن نیمی از جمجمه و مقداری از مغزش.

ولی هنوز لبخندش را حفظ کرده بود.
به سمت نفر اول رفت.
-ن...نج...نجاتش دادم...ح...حالا...بفرمایین تو.

نفر اول سنگ را گرفت و جلوی چشمان متحیر مدیر، به زمین کوبید.

سنگ چندین تکه شد.

-گفتم که...فروشی نیست. برای سرگرمیه. بذاریش تو موزه که چی بشه؟ الان حداقل به یه دردی می خوره. می تونم باهاش یه قل دو قل بازی کنم!


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲:۱۹:۱۹ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۸:۲۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 419
آفلاین
خیلی وقت بود که کسی نیامده بود.
مسئول داشت با مگس کش سبز رنگی که به گفته یکی از افراد مال "سالازار اسلیترین بوده و با اون مگس میکشته" پشه ها و مگس های اطراف را دور میکرد.

بالاخره یک نفر خیلی آرام، با متانت و با اعتماد به نفس وارد شد.
مسئول سریعا بلند شد، ردایش را مرتب کرد و لبخند مصنوعی زد.
- سلام روز بخیر. من مسئول گرفتن اشیا عتیقه برای موزه هستم. شما چه چیز مناسبی دارید؟

دخترک چند لحظه به مسئول خیره ماند. آقای مسئول فکر کرد متوجه حرفش نشده.

- منم قهرم. یعنی لیسام ولی با تو قهرم. باهام حرف نزن.

سپس از توی کیفش شیشه ای را در آورد.
- اینو میخوام بدم به موزه.

مسئول هیچ حرفی نزد.

- چرا حرف نمیزنی؟ مردی؟ حرف بزن دیگه!
- خودتون گفتین حرف نزنم باهام قهرین. ولی خب به هر حال، این شیشه چه ارزش تاریخی داره؟

لیسا با تعجب به آقای مسئول نگاه کرد. انگاری که او مهم ترین چیز تاریخ را نمیداند.
- یه بار که قهردونامو در آوردم گذاشتمش توی این شیشه. این شیشه الان آغشته به قهردون منه.

مسئول هیچ حرفی نزد و فقط پوکر فیس وارانه به دختر نگاه کرد. سپس سرش را با تاسف تکان داد.
- گفتم ارزش تاریخی داشته باشه یا مال یه فرد مهم باشه.
- خب این مهمه دیگه. من مهمم‌.
- تو مهمی؟
- الان مهم نیستم ولی بعدا که مهم میشم.

مسئول شیشه را به سمت لیسا گرفت و داد بلندی بر سر او زد.
- خانم این مهم نیس برو.
- اصلا اگر التماس کنی و بخوایش هم بهت نمیدم. ارزش منو نمیدونین شما. دوست ندارم. من رفتم!

و با حالت قهر خارج شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۳۰ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۳۸:۲۶
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
-پس درسته؟
-آره سیو درسته! بهتره تو هم یچیزی دستو پا کنی ببری برای موزه یکم پول در بیاری. واقعا دیگه شورشو در آوردی. با حقوق جاسوسی که نمیشه لباس جدید کوییدیچ خرید!
-هعی آره حق با توعه لوسیوس.ولی واقعا برام سوال شده،چرا الاف نامرد تا الان نگفته بود؟
-مهم نیست حالا که فهمیدی!
-ولی خب بازم من فقط بلدم معجون بسازم و استاده مبارز...یه فکری دارم لوسیوس!
-قیافت چرا اینطوری شده؟
-به زودی میفهمی.

[اتاق سوروس]

کاغذ دیگه ای رو مچاله کرد و پرت کرد پشت میز!

-لعنتی کلی خط خوردگی داره. چیکار کنم؟باید یه آدم قابل اطمینان پیدا کنم که برام غلط های املاییشو بگیره،اما کی؟کی باشه که نه به جبهه سفید و نه به جبهه سیاه وفا دار باشه و با منم دوست باشه!
کی ؟ کی؟ کی؟


{خاطره ی سوروس _ دوران کودکی}

-بابا کجا میری؟
-نباید مادرت بفهمه! دارم میرم لندن. باید برم چاپ خونه یسری چیزا رو چاپ کنم.
-چاپ خونه کجاست؟
-یجایی که با دستگاه های عجیب غریب متنی که میخوای رو برات بدون قلم پر مینویسن!
-چه باحاله.


-یافتم!خودشه.

{شهر لندن}
-میبخشید آقا!
-بفرمایید.
-چاپ خونه کجاست؟
-چاپ خونه؟عا تو خارجی هستی؟

سوروس کمی فکر میکنه...

{-من که مال اینجا نیستم پس خارجیم دیگه}
-اوه بله آقا من خارجیم!
-به شما آخه چطوری انگلیسی یاد میدن؟ چاپ خونه نه داداش! کافی نت.
-اوم خب همون. کجاست؟

مرد ماگل هیچ نفهمید سوروس چون سال هاست که از خاطرش میگذره متوجه نشده کافی نت جای چاپ خونه ها رو گرفته.

-برو جلو سر فلکه بپیچ سمت راست بعد سر چها راه برو چپ بعد برو اولین بریدگی سمت راست بعد کوچه پنجم بعد...
-اوم ببخشید آقا!
-مرد حسابی دارم آدرس میدم چرا میپری وسط حرفم؟
-خب من اصلا نمیفهمم چی میگید!
-سوار شو برسونمت.
-جداً؟
-آره بیا بالا.
-اوه ممنونم.

{توی تاکسی}

مرد تاکسی ران که به هدفش برای گیج کردن سوروس و متقائد کردنش برای سوار شدن رسیده بود با نیش باز از آینه لباس های سوروس رو برانداز میکرد و وقتی هیچ جیبی ندید چنین لب بر سخن گشایید:
-ببخشید آقای خارجی!
-بله؟
-پول داری؟
-تنها ۳۰ گالیون!
-مال کدوم کشوره؟ ببین داداش اگه مال یجای دور افتاده ای و نمیتونم پولاتو چنج کنم ساعت و این چیزام قبوله ها!
-چی؟ اوه فکر کنم منظورتون رو متوجه نمیشم.
-رسیدیم به مقصد وحالا شما باید هزینه سوار شدن به ماشینمو بدی!متوجه شدی؟
-صد رحمت به ویزلی ها. حد اقل ماشینشون هر چند عجیبه ولی پول نمیگیره.
-داداش رد کن بیاد.
-بیا این پنج گالیون برای تو.
-اینا اتیغه هستن؟

سوروس کمی فکر کرد و به نفع خودش دید که تایید کنه.
-درسته اینا اتیغه هستن.

مرد ماگل مشعوف و شادمان سوروس رو پیاده کرد و به سمت موزه تاخت.

{کافی نت}

-سلام خوش اومدید چه کمکی از من بر میاد؟
-درودمرلین بر تو باد، میخوام این نوشته ها رو چاپ کنی و غلط املایی هاشو بگیری.

و دسته انبوهی از کاغذ را روی میز میگذارد.

-این همه؟ تا کی میخوای؟
-هر چی زود تر بهتر.
-خب پنج روز طول میکشه.
-چی؟ من این همه روز صبر کنم؟من باید اینا رو بفروشم به الاف و برای بازیه بعدی لباس بخرم و پنج روز دیگه من بازی رو رفتم و تو تمرینات بازیه سومم!
-فکر کنم اون چیزا به من مربوط نباشه. اگر هزینه بیشتر بدید زود تر آماده میشه.
-مثلا تا کی؟
-تا فردا.
-خوبه ده گالیون بهت میدم.

و ده گالین را روی میز میگذارد.

-این آشغالا چیه؟
-اتیغه!
-من اتیغه متیغه نمیشناسم کله روغنی. مایه داری رد کن بیاد. اگرم نداری ساعتی چیزی...
و چشماش به قاب آویز دور گردن سوروس می افتد.
-مثلا گردنیندتم قبوله، هر چند با ارزش تر از این آشغالا نیس.

و به ده گالیون ناقابل اشاره میکند.


سوروس سبک سنگین کرد دید اگر اینا رو بده موزه بیشتر از یه قاب آویز گیرش میاد. و چقدر جا خورد از اینکه مثل راننده تاکسی ساعت و اینچیزا خواست!
-جهنم وضرر،بگیرش.

{پناهگاه محفل ققنوس خانه ۱۲ گریموند}

تق تق تق
-آرتور برو ببین کیه.
-من آخه؟ مگه این خونه جن نداره؟
-حرف نزن درو وا کن.
-به سوروس عزیز اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم شما رو ببینم فردا میرم.
-چه خوب!
(ما خودمون نون خوردن نداریم،تورو کجا دلمون بزاریم)

{سر میز شام}
-من میل ندارم میرم بخوابم ممنون مالی!
-اما سوروس فرزندم تو که چیزی نخوردی!
-ممنونم دامبلدور. اما گرسنه نیستم.

و رفتن سوروس همانا و حمله به بشقاب سوروس همانا.
-فرزندانمان خیش تن دار باشید. کسی به این بشقاب دست نزند. این چالش جدید محفل است.

و اما {نیمه شب}

-مالی من میرم آب بخورم.
-باشه آرتور. برا منم آب بیار.

نوری که از پشت در باز یخچال میتابید لحظه ای آرتور رو میترسونه و بعد...
-کی اونجاست.
-فرزندم آرتور نترس .تشنگی منه پیر مرد رو از خواب بیدار کرد.

و دوان دوان دامبلدور در سیاهیه شب به اتاقش میره.
-پس غذای سوروس کو؟ فردا حتما خورندشو مجازات میکنم و به دامبلدور تحویل میدم!

{فردای آن روز _کافی نت}

-جدی این رمانو خودت نوشتی؟
-رمان؟ رمان نیست! اما خودم نوشتم.
-باو فوق العادست میدونی اگر بدی انتشاراتی چاپش کنه به تعداد زیاد و بفروشی چقد پولدار میشی؟

سوروس کمی وسوسه میشه ولی وجدانش اجازه نمیده اسرار جادو گران رو ماگل ها بدونن، مخصوصا اینکه درباره دو جبهه...
-نه ممنون خدا نگهدار.
و ورد پاک کردن حافظه و از بین بردن همه آثار را خوانده و پیش به سوی موزه.

{موزه-دم در اتاق الاف}

تَق
-سلام الاف.
-صبر میکردی صوت حاصل از در زدنت به گوشمان برسد بعد میپریدی داخل اتاقمان!
-الاف حوصله چونه زدن ندارم.
-در باره کوییدیچه؟
-نه! یه نگا به این بنداز!

و با نیش های تا بنا گوش گشاده شده کتابی صحافی شده را روی میز میگذارد.

-(چیستی،کیستی،جنگ ها و نقشه ها!اند احوالات مرگخواران و محفلیون! نوشته ی شاهزاده غلط املایی در تاریکی.)این دیگه چیه؟ کتاب نوشتی؟ از جاسوسی هات؟
-اهوم. و اینکه تا زمانی که نمردم در دید عموم نباید بزاریش. همه اتفاقات و به علاوه تاریخ و چیستی دو جبهه رو که حتی از چشم اعضا دور مونده رو نوشتم. دیدم چیزی برا فروش به موزه ندارم گفتم از قدرت خودم یعنی حضورم در دوجبهه بهره ببرم!
-الان انتظار داری بخرمش؟
-چرا نخری؟
-چون موجبات اتحاد دو جبهه برای نابودیه کتاب به همراه موزه رو تدارک دیدی!
-ینی نمیخری؟
-نخیر! برو بیرون.
-باشه من میرم و هر روز صفحات جدیدی رو به کتاب اضافه میکنم و روزی به یکی از دو جبهه میفروشمش!
-برو بیرون حرف نزن.
پایان


مردم قضاوت میکنند چون آسان تر از کشف حقیقت است!
اما تو اگر اینگونه نبود،پس لایق زندگی کردن هستی. انسان های قضاوت گر فقط اسلحه کشتار قلب های ساده هستند!

شاهزاده غلط املایی




ارباب با یه برگشتن غیرمنتظره خوشحالمون کن!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵:۰۲ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲:۲۵ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲:۴۹:۲۵ سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۸
از من بترس
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 39
آفلاین
مدیر موزه که بسیار خشمگین بود به همراه صندلی به سمت در میرفت که ناگهان در باز شد.

_سلام جناب مدیر،اتفاقی افتاده؟

کمی مانده بود تا مدیر موزه صندلی خود را در سر ریچارد خورد کند ولی خوشبختانه با دیدن ریچارد صندلی را پایین گذاشت و با لبخند مصنوعی صندلی را سر جایش گذاشت و پشت میز نشست.
_خب ، چی دارین برا فروش؟

ریچارد دست در کیفش کرد و یک کیسه که در اصل کیسه پر از خاک های میز کارش در وزارت بود را بر روی میز مدیر گذاشت.
مدیر در کیسه را باز کرد و با انبوهی از خاک ها مواجه شد.
_حالا این چی هست؟
_خاک
_خودم خب دارم میبینم،خاک چیه؟
_خودمم نمیدونم، خاک رسه یا خاک ماسس.
_ چه اتفاق تاریخی در این هست؟
_آها، این خاک متعلق به مرلین کبیره.
_مرلین تبدیل به خاک رس شده؟
_نمیدونم ، شایدم خاک ماسه باشه.
_از کجا میدونی اصلا مرلین مرده؟
_خب این خاکشه دیگه.

و این گونه بود که مدیر موزه فهمید با ریچارد سر و کله زدن کار بیهوده ای هست پس قبول کرد و ۱۰گالیون را به او داد.
_این که کمه.
_ چقدر می خوای تا دست از سر کچلم بکشی؟
_این اثر تاریخی ۴۰ گالیون ارزش داره.

مدیر مجبور شد پول را بده تا بیشتر از آن پخش را نخورده بود.
در همان هنگام تابلو نقاشی کریس که برای انتخابات کریس کشیده بود را از کیفش درآورد.

_این چجوری تو کیفت جا شده بود؟
_این یه کیف مخصوصه دیگه.
_خب این چی هست؟
_این یه تابلو نقاشی هنری و زیبا هست که مال یه قرن پیشه اسمش هم مونا چمبرزه که البته کریس لیزا هم صداش میکنن ، من دومی رو بیشتر میگم.
_یه مقدار شبیه وزیر نیست؟
_من که شباهتی درش نمیبینم، شاید هم احساس میکنین چون خیلی فکرشو میکنین.

مدیر ۲۰ گالیون را روی میز میگذارد.

_۲۰ گالیون؟جدی؟چرا ارزش ما هنرمندان درک نمیکنید؟
_چقدر می خوای؟
_۶۰ گالیون.

مدیر کم مانده بود چشم هایش از حدقه در بیاید و لی مجبور بود، کیسه ای را با ناراحتی و خساست از میزش روی میز گذاشت و گالیون های کمی مانده بود بخاطر همین شروع به گریه کردن کرد.
ریچارد نیز برای اینکه توانسته بود جنس های بنجلش را به مدیر موزه بدهد و ۱۰۰ گالیون کاسب شود بسیار خوشحال بود و از اتاق بیرون رفت.


ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲ ۱۳:۰۹:۰۲
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲ ۱۳:۱۲:۱۱

شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور
تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۰:۴۱:۱۷ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۷:۰۸
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 145
آفلاین

-سلام!

مدیر در حالی که تا آرنج توی دماغش بود متوجه ورود یه فروشنده جدید شد.
-اقا در بزن، در بزن، شاید من...
-ببخشین الان در میزنم.
-چرا در رو میبندی؟
-هیس! میخوام در بزنم.

ریموند در رو بست و شروع به در زدن کرد.

تق تق تق


-بفرمایید!

گوزن مورد نظر مات و مبهوت به اطراف نگاه میکنه
-آقای دکتر وقتی خودتون نیستین چرا میگین بیا تو کجایین پس؟
-آقای محترم، اولا من دکتر نیستم، دوما همه از بیرون در میزنن میرن داخل، شما از داخل در زدین رفتین بیرون!
-خب مگه فرقی هم داره ؟

تق تق تق

-بفرمایید!
-دکتر اینجا هم که نیستین!

مدیر که ریموند رو از دوربین های مدار بسته میدید، جوری که ریموند بشنوه فریاد زد:
-اتاق رو اشتباه رفتی! اتاق کناری... نه! اون دسشوییه، برو کناریش.

تق تق تق

-بفرمایید!
-شما بفرمایید!
-شما مگه نیومده بودین برای فروش؟ خب بیاین داخل.
-آها! نه آی دکتر، من برای شاخام اومدم، چند وقته خیلی میخارن.
-دامپزشکی؟ شوخی میکنی؟ اون ساختمون کناریه، سمت چپ موزه، اَه اَه اَه، از کار و زندگی انداختیمون.
-اَه اَه اَه؟ شما میاید جنگل هیچ دری میبینین که توقع دارین ما طرز کار این در های شما رو بلد باشیم!

تق تق تق

-اقا! اقا! در رو کندی، الان برا چی در میزنی؟
-میخوام برم بیرون!
-الان بیرونی عزیزم تو نبودی که بخوای بری بیرون، میشه فقط بری؟ برو.

تق تق تق

این بار مدیر صندلی رو برداشت و به سمت در حمله کرد ولی انگار ریموند بالاخره یاد گرفته بود در بزنه و در زده و بعدش هم در رفته بود.

تق تق تق



تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۱۵ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۷:۳۴ سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۹:۲۶:۵۹ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
مدیر موزه با بى حوصلگی در صندلی اش فرو رفت.از صبح چندین نفر برای فروش وسایلشان به موزه به دفتر او مراجعه کرده بودند.اما هیچ کدام از آن ها وسیله منحصر به فرد یا چیزی که به درد موزه بخورد نیاورده بود.
_تق تق تق!
_بفرمائید.
در باز شد و مردی با موهایی بور و قدی بلند وارد دفتر شد. مدیر موزه که فکر میکرد این مرد هم یک فرد معمولی است و امروز خبر از جادوگر ها و سامره های لندنی نیست،گفت:
_به موزه لندن خوش آمدید.ما در...
_سلام من هم کرنر هستم.آقای...
نگاهی به روی میز کرد و ادامه داد:
_...رئیس موزه.آگهی تون رو دیدم و برام جالب بود.در ضمن من هم مثل خیلی از افرادی که با شما در ارتباط هستند جادوگر هستم...خب بريم سر اصل مطلب...اینو می فروشم.
کرنر شی دایره مانندی را روی میز گذاشت.
_ببخشید.این چیه?
_وقت برگردان.
_بله?
_آره.زمان برگردان.وقت بردان یا برگشت به یه زمان دیگه.البته بهتره بازدید کنندگان نفهمند که این یه وسیله سحر آمیزه.می تونین بگید...چه ميدونم...یه ساعت قدیمیه . در ضمن بهتره خودتون ازش استفاده نکنید.
سپس کرنر چشمکي زد و 10 گاليونى که مدیر روی میز گذاشته بود را کش رفت...


ویرایش شده توسط مایکل کرنر در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۳ ۷:۴۹:۲۷

snitch: تصویر کوچک شده

آرزو مثل گوی زرینه. به زودی بهش ميرسى.


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۰۹ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۷:۰۰ سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق گویندگی.
گروه:
گریفیندور
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 315
آفلاین
سکوت عمیقی برپا بود و رئیس موزه هم در حال چرت زدن بود که ناگهان زلزله اومد!

پاااااااااا! پااااااااااااا!

در و دیوار و پنجره‌ها و لوسترها شروع کردن به لرزیدن!
رئیس موزه جیغ‌زنان تقلا می‌کرد که خودشو از زیر میز و صندلیش بیرون بکشه، ولی هرچی تلاش می‌کرد، فایده‌ای نداشت.

ناگهان زلزله متوقف شد و بعد، دستی عظیم‌الجثه رئیس موزه رو از زیر میز و صندلیش بیرون کشید و باهاش فیس‌توفیس شد.
- صولام. تصویر کوچک شده


رئیس موزه که قیافه‌ش مخلوطاً عین ماست و گچ سفید شده و انگار جن دیده بود، چیزی نگفت. ینی بدبخت اصلاً زبونش بند اومده بود.

- من روبیوث حاگریدم. اومدم اتیغه‌جاطمو بهطون بفروشم، پولمو بدین برم. تصویر کوچک شده

هاگرید این رو گفت و دست کرد توی جیبش و یه شورتی با سایز کامیون رو در آورد و جلوی چشمای رئیس موزه گرفت.
- این شورطو می‌بینی؟ هروخ میرم دصشویی، این شورطو می‌پوشم. وگرنه کل لندن رو صِـیل می‌بره! دصت خودم نیص. موشکل از دصگاه گوارشمه! واصه همینه که این شورط واصم فوق‌العاده هیاطی و با ارضشه و می‌خوام گرون بفروشمش!

و بی‌توجه به قیافه‌ی مات و مبهوتِ رئیس موزه، شورتش رو روی میز پهن کرد. بعدش شونصد گالیون از توی کشو در آورد و همونطور که پولا رو ماچ می‌کرد و کمربند Thug Lifeـش رو بالا و پایین می‌کشید، از موزه رفت بیرون.


Voice-Acting is Abercrombie!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.