هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴:۵۲ دوشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۷:۵۵:۵۴
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
مدیر محترم ِ موزه با بغض روی صندلی لم داده و به گاوصندوقی که روبه خالی‌شدن بود خیره مانده بود و زیر لب غر می‌زد.
- آخه چرا؟ چرا همیشه من؟ الان وزیر ِ جدید می‌خواد بیاد موزه رو تاسیس کنه. اگه من بگم چه‌خبره که پدرمو در میاره!

در اتاق بدون ِ در زدن باز شد و یک عدد گابریل دلاکور در حالیکه با دستمال در را گرفته بود وارد شد و با لب‌های جمع شده از حرص و چندش آن را بست.

- شما اینجا مستخدم ندارین؟ این‌ حجم از کثیفی رو اعصابه واقعا! رو در پر از لکه دست بود! الان‌م که از همین‌جا می‌تونم ببینم تقارن به هیچ‌وجه توی اتاق وجود نداره. اون مبل اونجا چکار می‌کنه؟ اون صندلی باید اون‌وّر باشه! کتابا رو چرا اونجوری چیدین؟ چطور می‌تونین تو ردیف اول سه‌تا کتاب بذارین ردیف دوم یکی؟ اصلا اینجوری نمی‌شه، لطفا بلند شین بیاین اینجا ببینم!


* * *

مدیر محترم موزه در حالی‌که عرق‌ریزان و نفس‌زنان خودش را روی صندلی می‌انداخت نگاهی به گابریل انداخت که با رضایت به اتاق می‌نگریست، انداخت.

- خب! حالا که اصول تقارن و پاکیزگی در اتاقتون برقراره، بریم سراغ اصل مطلب!

گابریل از توی کیفش کاغذA4 لوله شده‌ای را بیرون آورد و روبروی مدیر گذاشت. مدیر هم در حالی‌که هنوز نفسش از گردگیری‌ها و جابجایی‌های اخیر بالا نمی‌آمد کاغذ را باز کرد.
- این چیه؟
- این قدیمی‌ترین اثرمه.
- اثر؟
- بله. بر پایه اصول تقارن ترسیم شده. انقدر این تقارن زیبا و چشم‌نوازه که حاضرن گونی گونی گالیون پاش بدن. ولی من دیگه معاون وزیرم. نباید به فکر منافع خودم باشم. برای همین آوردمش این‌جا تا همه مردم از دیدنش لذت ببرن!

مدیر دستش را پیشانی کوبید و سعی کرد خودش را نکشد.
- این؟ این؟
- شما منظور خاصی دارین؟
- هوف... خیر. پول که نمی‌خواین دیگه؟
- فکر کردین چرا من حاضر شدم زیباترین و جاودانه‌ترین اثرمو بفروشم؟ من با تک تک رنگ‌هایی که به این کاغذ زدم زندگی کردم!
- ولی شما گفتین به فکر منافع خودتون نیستین...
- البته. اون مال وقتیه که از وزارتخونه پول دریافت کنم. در حال حاضر جناب وزیر بخاطر اینکه جلوی ملت بهشون گفتم باس بیبی حقوق ماه اول کارم‌و قطع کردن. پس پنج گالیون لطفا.

مدیر ِ هم‌اکنون نامحترم ِ موزه سر به دیوار کوبان پنج گالیون روی میز گذاشت و گابریل هم با ذوق از اتاق بیرون رفت.



همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۵۳ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۱:۴۵
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
- عجب صف مزخرفی!
- مـــیو!
- ساکت باش ببینیم چه کنیم با این صف.

کنت الاف متفکرانه در حالی که ته صف ایستاده بود زیر چانه اش را میخاراند. کمی با خودش فکر کرد که چه کاری کند تا از دست این صف طولانی خلاص شود. نقشه های بسیاری از ذهنش گذشت، معادلات و محاسبات پیچیده، شمردن افراد درون صف، محاسبه میانگین وزن آنها، تاثیر میزان و درجه تابش اشعه خورشید و... . در انتها به جواب همیشگی برای حل مشکلاتش رسید: آتیش!


مسئول بخت برگشته موزه با ناامیدی مشغول تماشای صندوق خالی اش بود. سه روزی بود که پشت باجه نشسته بود تا اوامر شهردار لندن برای جمع آوری پول به کمک هر نوع نیرنگی را اجرا کند. ولی ظاهرا تنها فرد گول خورده همان شخصی بود که پشت صندوق خالی نشسته است.

- هیــــــــی! باید برای فردا بودجه بگیرم! دو تا موجود بدون جنسیت که یکیشون نمیتونست درست حرف بزنه، یه شاخه ی درخت آویزانک، چند ضربه گیتار و یه مشت مرگخوار. به حق ریش مرلین، اینجا چه خبره؟

- آتیش سوزیه، فرار کنید.
- آتیــش! صف رو خالی کنید!
- بذارید اون آقاهه با گربش رد بشه! آتـــــــــیش!

مسئول موزه نگاهی به پشت سرش که حکم انباری برای اقلام تازه اهدایی بودن، انداخت و یادآور شد که اونا ارزشی ندارن و بهتره جون خودش رو دودستی بچسبه و فرار کنه. در همین حین که می‌خواست کاپشنش رو - هوای لندن مثل اینجا نیست، خنکه - برداره صدایی از پشت سرش- همون در مخفیه!- شنید.

- مایلیم این گربه را به موزه اهدا کنیم.
- ببخشید ولی آتیش...
- یه چاقو دسته خودش رو نمیبره.
- هن؟!
- بشین گربه رو بخر اینقدر سوال نکن.
مسئول نگاهی به گربه سیاه که توی بغل جادوگر بود کرد. این یکی رو دیگه نمیخرید!

- آقا، مایل نیستم که گربه رو بخرم. برید بیرون.
و به در خروجی اشاره کرد که البته سریعا با دیدن علامت شوم دستش به داخل جیبش برگشت و چند نات رو روی میز چوبی انداخت.
- به ریش مرلین قسم همین رو هم از جیب خودم دارم میدم. چرا شما مرگخوارا دست از سر من برنمیدارید؟
کنت الاف که قیافه بدبختِ مسئولِ بدبخت رو دید سعی کرد که یکمی بهش دلداری بده.
- در عوض این گربه هوش فوق العاده ای داره که توی تاریخ بی همتاست. میتونید این رو روی بنای یادبودش و همچنین بالای قفسش بنویسید.

چند نات رو برداشت و از همون در پشتی خارج شد. و منتظر موند تا گربه فرابشری از دست صندوق دار فرار کنه و برگرده پیشش!




هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰:۱۸ سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۰۷:۳۸
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 337
آفلاین
-سلام!

صدا برای رئیس موزه آشنا بود. انگار که همین چند دقیقه قبل آن را شنیده بود.سرش را که بالا گرفت، شکش به یقین تبدیل شد.
-تو که همین الآن رفتی! چی می خوای باز؟ پولتونم که دادم!
-اون مال من نبود. میراندا گفت بیاین این گردنبندا رو نشون بدین، بعدش می تونین بدون نوبت برین داخل. ما هم اومدیم.

سو با خونسردی، قدمی به طرف چوب لباسی درون اتاق رفت و با احتیاط، کلاهش را روی آن آویزان کرد. سپس نگاهی به صندلی های جلوی میز انداخت.
-پاشو.
-بله؟! با منی؟ چرا پا شم خب؟
- پاشو تا بفهمی.

رئیس موزه، با تردید از روی صندلیش برخاست و کنار آن ایستاد.
سو در حرکتی سریع، جای صندلی رئیس را با یکی از صندلی های چوبی عوض کرد و روی آن پرید.
-چرا نمی شینی؟ راحت باش.
-تو راحتی؟
-بد نیست... یکمی کهنه شده. باید عوض بشه.
-بگو چی آوردی که پولتو بدم، زودتر بری.

با این حرف، لبخند معنا داری روی لب های سو نشست. با غرور دستی به موهایش کشید و یکی از پاهایش را روی دیگری انداخت.

-ادا اطوارات تموم نشد؟
-یه پیشنهاد برات دارم که نمی تونی رد کنی!

سو این را گفت و با حرکت چوبدستی، عکسی را جلوی چشم رئیس موزه گرفت.

-این چیه؟ چکارش کنم؟
-می فروشمش.

رئیس موزه پشیمان بود که در آگهی قید نکرده بود اجناس، باید جزو دارایی های خود فرد باشند. بالاخره خیلی ها ممکن بود دچار سوء تفاهم شوند!
-ببینید خانم محترم... عمارت کلاه فرنگی جزو اموال عمومیه؛ یعنی مال کل مردمه. سندش که به اسم شما نیست! نمیشه چیزی که نداری رو بفروشی!
-ولی من دارم. پس می تونم بفروشم!
-چی؟
-دارمش. همین امروز برش داشتم. حالا می خری یا نه؟!

رئیس موزه باورش نمیشد سو چنین کاری کرده باشد. اما به ظاهر موجه و موقر سو هم نمی خورد که مجنون و دیوانه باشد.
تصمیم گرفت تنها کاری که از دستش بر می آمد را انجام دهد.
کاغذی برداشت و روی آن، یادداشتی برای نیروی امنیتی وزارتخانه نوشت. سپس آن را به پای یک جغد پیشتاز بست و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... دیدین آخرشم رفتین و نذاشتین بمونم؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰:۳۶ پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
رئیس موزه منتظر نفر بعدی موند.اما کسی وارد نشد!

-اوهوی.
رئیس موزه برگشت و پشت سرش شخصی غریبه رو دید.
-بهه؟! تو اینجا چیکار میکنی؟چطوری اومدی؟ اصلا شما؟
-من مراندا فلاکتون هستم.از در پشتی اومدم تو. والا. مگه همه باید از در اصلی بیان تو؟
-خوب. ولش کن. تو چی داری؟!...میراندا.
کلمه ی مراندا رو کاملا اروم و شمرده شمرده بیان کرد. انگار میترسید اشتباه بگه.

-عاها. نکته ی اصلی. اینو نگا.
میراندا دستش رو توی جیبش کرد و گردنبند رنگ و رو رفته ای رو در اورد.
-نگاش کن. این گردنبند مال قرن 19 هم میلادیه. مال مادر بزرگ مادر بزرگ مادربزرگمه که رسیده به من.
-خوب؟!
-خلی؟ گردنبند به این عتیقه ای دیگه جایی پیدا نمیکنی ها.
-خانم بفرما بیرون مزاحم ما نشو خودمون کلی بدبختی داریم. بر خداروزیـــــ...
هنوز حرفش کامل نشده بود که در باز شد و یه کلاه ازش بیرون زد. بعدش سو وارد شد. بعدش ریموند. و بعدش کریس. و بعدش چو. و بعدش تام.

- عِهه؟ بسه دیگه. کجا سرتونو انداختین پایین؟
همه دستاشونو تو جیبشون بردن و یه گردنبند رنگ و رو رفته ی دیگه در اوردن.
سو با صدای بلند گفت:
-اینا رو از میراندا گرفتیم. همه عتیقس هر کدوم 6 گالیونی می ارزه.
رئیس موزه با صدای بلند و تعجب زده ای گفت:
-چه خبره؟ 6 گالیون؟ 60 نات بیشتر نمیدم.
میراندا پرید وسط و گفت:
-خیلی خوب. بسه همونو بده.
و بعدش موزه دار ماند و ده ها گردنبند قدیمی.


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶:۲۸ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، زندانی آزکابان

جوزفین مونتگومری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۵:۴۵ چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۸:۱۶:۰۲
از بالای درخت!
گروه:
زندانی آزکابان
کاربران عضو
ریونکلاو
پیام: 135
آفلاین
در باز نشد و نفر بعدی هم داخل نشد.

-شِعت! شاخه‌هه شیکست!

نفر بعدی، از لبه‌ی پنجره‌ی اتاق رئیس موزه آویزون شده بود و داشت خودشو میکشید بالا.

-

بالأخره خودشو کشید بالا و پرت شد کفِ اتاق.
- سلام داوشم! من جو هستم! اوضاع موضاعِ موزه‌ت چی‌طوره؟
-
- جنسِ مربوطه رو آوردم!
- کو؟
- ایناش.

دست کرد تو جیبش و یه جعبه‌ی انگشتر از توش درآورد. بازش کرد و گرفتش جلوی دماغ موزه‌دار.
- من فقط یه برگ می‌بینم.
- درسته.
- و یه جعبه‌ی حلقه.
- اوهوم.
- این دو تا چه ربطی به همدیگه دارن؟
- هیچگونه ربطی به هم‌دیه نئارن.
- قابلیت خاصی داره برگه؟
- بعله! فتوسنتز می‌کنه، بخار آب می‌ده بیرون، روش شبنم تشکیل می‌شه، شته می‌زنه، کفشدوزکا روش شته سِرو می‌کنن، کرما سوراخ‌سوراخش می‌کنن، خزون که شد، خشک می‌شه، بعد پودر می‌شه، بعدشم تبدیل به کود می‌شه!
- من یه نات بیشتر نمی‌دم.
- تو یه نات بده، خدا هم برکت بده!

یه ناتِش رو تو هوا قاپید و جعبه رو هم گذاشت تو جیبش. و قبل از اینکه مدیر موزه چیزی بگه، از رو پنجره پرید رو درخت و سُر خورد و اومد پایین.


تصویر کوچک شده

منتظرشم..منتظرشم تا وقتی که برگرده..



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۴۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
چند دیقه بعد از خروج کریس، در با جفتک باز شد و اشلی با یه گیتار درب و داغون وارد شد. و گیتارو با احتیاط تمام روی میز گذاشت تا کسی مشکوک نشه.
- واسه این چقد میدی!؟
- هیچی.

اشلی قرار نبود دست خالی برگرده، باید به اندازه کافی پول به جیب می زد که گیتار جدیدیو که تو ویترین مغازه دیده بود بخره.
- چی چیو هیچی!؟ میدونی این گیتار کیه!؟ سلستینا واربک! ده سال تموم با این گیتار میزده!
- به نظرمن که فقط یه گیتار اشغاله! اگه می تو نی ثابت کن مال خانم واربکه!
- دفعه اخرت باشه به یه ساز می گی اشغال! اگه خیلی علاقه مندی بهت ثابت می کنم!

اشلی گیتارو از روی میز برداشتو و ضربه ی محکمی به کله ی موزه دار زد.
- اول! این گیتار سلستینا واربکه!

و ضربه ی دیگه ای به سر موزه دار زد.
- دوم! دفعه اخرت باشه به یه ساز میگی اشغال.

و یه ضربه ی دیگه زد.
- سومیم همین طوری زدم! حالا زود دوازده نات بده برم!

موزه دار بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه دوازده ناتو به اشلی داد، و گیتاری که از قبل داغون ترم شده بود برداشت.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۵۳ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۰۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
مسئول موزه پول هایش را از گاوصندوق دراورد و دوباره بودجه ای مشخص برای خرید اشیا در نظر گرفت،در همین هنگام بیرون موزه کریس چمبرز سعی داشت در صف بزند.
-اهم...ببخشید ببخشید من از اقوام مسئول موزم!

کریس با همین جمله ساده و کمی ورد شکنجه توانست خود را به درون موزه برساند.

-سلام،بفرمایید؟
-سلام،من یه چیزی دارم که خیلی میارزه...

سپس جعبه ای طلایی رنگ از جیبش بیرون آورد،چشمان مدیر موزه به جعبه خیره شد،کریس در جعبه را به صورت اسلوموشن باز کرد و در همین هنگام این آهنگ به طور تصادفی پخش شد.
-آخ!

نور خیره کننده ای از جعبه بیرون زد و چشمان کریس درد گرفت،البته مسئول موزه فقط پوکر فیس به درون جعبه خیره شده بود.
-چسب یک دو سه؟این همون کالای گرونقیمت بود؟
-چی؟تو میدونی این چسب چقدر قدمت داره؟بدبخت این چسب برای چمبرز نخستینه که به لرد نخستین میچسبید!
-نمیخوام بخرم!دیگه زیر بار زور نمی...

اما حتی قبل از منعقد شدن کلام،مدیر با دیدن آرم مرگخواری کریس زیر بار زور رفت.
-بیا،فقط پولو بگیر و برو!
کریس پول را گرفت و با لبخند از اتاق خارج شد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۵۵ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

مرگخوار (جدید)، ریونکلاو

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۸:۳۲
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 184
آفلاین
تام گشنه بود... حدودا سه روزی میشد که غذایی نخورده بود و از شدت گرسنگی فلزات مختلف را خورده و به صورت شمش بالاآورده بود!

- بچه! بچه! بدو بریم موزه، میگن پول میدن!

تام نگاهی به هکتور که بچه به دست به سمت موزه میدوید انداخت. راستی از کی تا حالا هکتور بچه دار شده؟ ولی تام اهمیتی به این موضوع نمیداد و هنوز در حال تحلیل صحبت های او بود.
- هکتور گفت که تو موزه پول میدن، یعنی با پول میتونم غذا بخرم، یعنی سیر میشم. بزن بریم!

و به سمت موزه به راه افتاد...

در موزه

- جناب ما که نمیتونیم پول الکی به شما بدیم، یه وسیله بیارید تا پول بدیم. لعنت به این طرح!

تام دیگر طاقت نداشت، به سمت موزه یورش برد و عصایی طلایی رو برداشت و دوباره روی صندلی نشست.
- خب، بفرمایید اینم عصای طلایی. مال دوران جوانیِ مرلینه، ناقابل 10 گالیون!
- 10 گالیون! مگه جنگه؟
- اگه نمیخواید میتونم ببرمش.

مدیر موزه نگاهی به دخل موزه انداخت. با خرجی های امروز فقط 10 نات مونده بود.
نگاهی به چهره ی تام انداخت که درحال گاز زدن عصا بود، پخمه تر از این به نظر می اومد که فرق نات و گالیون رو بفهمه. بالاخره دلو زد به دریا و نات ها رو در دست مرد گذاشت.
- بفرمایید آقا، اینم 10 گالیونی که خواسته بودید!

تام به نات ها نگاه کرد و به خیال گالیون بودن آنها لبخندی به پهنای صورتش زد و عصا را به مدیر موزه داد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۷:۵۹:۲۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۲:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۴:۰۲

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

مرگخوار(جدید)، گریفیندور

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۶:۰۶
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
صف بالاخره آروم شد، به نظر نمیرسید دیگه مرگخوار یا شخص خطرناکی در اونجا باشه و ملت به ترتیب و با آرامش داشتن جلو میرفتن و مدیریت محترم موزه هم سعی میکرد اقلام درست و حسابی رو به کمترین قیمت بخره و نذاره ملت زیاد چیزای بنجل و الکی رو بهش بندازن.

و بعد، در انتهای صف بوی گندی به مشام ملت رسید. بد بود، ولی نه خیلی. قابل تحمل بود. اما بهرحال کنجکاوی کسایی که داخل صف بودن رو تحریک کرد و زمانی که به دنبال منبعش گشتن، یک عدد فنریر شاد و خوشحال رو دیدن که در حال نزدیک شدن به صف بود.

وقتی فنریر به صف رسید، بوی بدنش که ناشی از عدم رعایت بهداشت فردی بود، کل صف و محیط اطراف رو برداشت.
چندتا درختی که جلوی در موزه رو تزئین میکردن، خشک شدن و خرج بیشتری روی دست مدیریت محترم موزه گذاشتن.

ملت داخل صف که کم کم رنگ صورتشون داشت سبز میشد، همه شون روی این موضوع اتفاق نظر داشتن که بهتره راه رو برای فنریر باز کنن.
و فنریر بدون اینکه کسی مانعش بشه، یا اصلا توجهی بکنه به قیافه های پر از نفرت ملت، جلو رفت.
- حاضر نیستن دوتا درخت سالم بکارن جلوی در موزه حتی... بعد میگن چرا علاقه ملت به موزه کمه.

و بعد فنریر وارد دفتر مدیریت موزه شد.
به محض ورودش، سیستم تهویه جادویی هوشمند دفتر، با تمام قدرت شروع به کار کرد. ولی باز هم نتونست بوی فنریر رو به طور کامل از بین ببره.

- سلام آقا... ببخشید چه عطری استفاده میکنید که همچین بویی میده؟ :
- سلام بر مدیریت محترم موزه. عطری استفاده نمیکنم، بویی هم حس نمیکنم کلا.

مدیر موزه با نگرانی به سیستم تهویه کار گذاشته شده روی سقف دفتر نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی خب... بریم سر اصل مطلب، چه چیزی برامون آوردید؟

فنریر از داخل جیب رداش یه دفتر کوچیک رو بیرون آورد.
- این پوست محلی هست که توی بدن قربانی هام گاز گرفتم تا الان. به صورت کلکسیون جمعشون کردم.
-
- خب... چه قیمتی بابتش پرداخت میکنید؟
- هیچی آقا... بفرمایید بیرون، اینجا یک محل هنری و فرهنگی هستش!
- پس یعنی شب ماه کامل بیام یه سر بزنم و شما رو هم به کلکسیونم اضافه کنم؟
- خودم؟ یا پوستم؟! :
- جفتتون حتی...

پخخخخخخ!

سیستم تهویه بود که نفس آخرش رو کشید. دیگه نتونست بوی فنریر رو تحمل کنه و نابود شد.

- آقا بیا این هفت نات رو بگیر، برو فقط!

فنریر پول و دفترش رو برداشت و از جاش بلند شد.

- دفتر رو کجا میبری؟
- یعنی همین که گازت نمیگیرم و فقط ازتون پول گرفتم کافی نیست؟ دفتر رو هم میخواید؟
- نه نه، ممنون... بفرمایید بیرون فقط.

و فنریر با خوشحالی، در حالی که سکه هاش تو جیبش جیرینگ جیرینگ میکردن از موزه خارج شد تا نفر بعدی وارد بشه!



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۴۱ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۷:۲۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 491
آفلاین
-گرمه!
-خیلی گرمه!
-زیادی گرمه!... عجله کنین دیگه! چقدر مگه طول می‌کشه یه جنس فروختن؟ زود بفروشین بیاین بیرون دیگه. سه روزه تو این صف...

غر غر ملت یکباره ته گرفت... نه که نخواهند غر بزنند ها... نه... خشک شدند!
بلاتریکس زیاد اعتقاد به اضافه کاری نداشت. صاف می‌رفت سر اصل مطلب.
وارد شد. شخصی مشغول فروختن جنسش به مدیریت موزه بود.
شخص و جنس و مدیریت موزه را با هم از پنجره به بیرون پرتاب کرد. ولی با دیدن صندلی خالی پشت میز، متوجه شد گویا زیاده روی کرده. پس به صحنه قبل بازگشت... دوباره وارد شد. شخص و جنسش را به بیرون پرتاب کرد و با لبخندی روی صندلی نشست.
-سلام!

سلام هم کرده بود حتی. بلاتریکس مبادی آداب بود خب.
مدیر موزه نفس عمیقی کشید.
-سلام... چهرتون خیلی آشناست... کجا...

و یاد روزنامه‌ای که امروز خوانده بود افتاد...
چهره او را در تیتر صفحه جرم و جنایت دیده بود.
-...اهم... چه کمکی ازم ساخته است؟

بلاتریکس بسته همراهش را روی میز گذاشت.
درش را گشود و یک ردا، یک کلاه...نه...دو کلاه، یک پاتیل و مقادیری چیزهای دیگر را بیرون آورد.
-کلاه های سو‌ لی... ردای بانز... پاتیل هکتور و چیزهای دیگر لینی! چند؟

مرد نگاهی به وسایل انداخت.
-خب... باشه... ام... جسارتا اینا به چه درد می‌خورن؟
-به درد خاصی نمی‌خورن. ردا مال بانزه... مجبور می‌شه لخت بگرده، ارباب هم کروشیو بارونش می‌کنن. کلاه ها مال سو لیه... از گم شدنشون دق می‌کنه. پاتیل هم نو مونده... دیدم حیفه، آوردمش. اون بقیه اش هم لینی قایم کرده بود؛ لابد براش مهمن دیگه!

مدیر نمی‌خواست آنها‌را بخرد...
-به به... کیف کردم... دست شما درد نکنه بانو لسترنج...

اما خرید...
خواستن همیشه توانستن نیست که!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.