هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹:۳۶ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-بکشین...بکشین...کنار...

اعتراض شدیدی به مردم حاضر در صف دست داد!

-چی چیو بکشین؟ ما دو ساعته تو گرما این جا وایسادیم!
-شما چه فرقی با ما دارین که می خوایین بی نوبت برین تو؟
-ما خیلی وقته منتظریم. خسته...گشنه...تشنه...روزه...نماز...زکات...حج...

این آخری ایرانی بود...ولی ایرانی حریصی بود و به محض شنیدن چنین فرصتی، کل مال و اموالش را فروخته و ویزا گرفته و برای ثروتمند شدن راهی هاگزمید شده بود!
ملت ساکتش کردند...چون داشت دور بر می داشت.

مردم معترض برای لحظه ای توقف کردند تا عکس العمل فرد عجول را ببینند که به اندازه کافی از خودش و هیکلش خجالت کشیده یا نه.

-اوا...من شخصا غلط کردم!
-این که اونه!
-عصبانی شد...چشاش قرمز شده...
-از اول قرمز بود ابله...ولی اون دودی که از سرش بلند می شه از اول نبود.

حاضرین در صف، فورا راه را باز کردند و لرد سیاه جلو رفت.
-ما با مدیریت موزه...

درها بسته شد و تابلوی "تعطیل است" در حالی که دو طرف دامنش را در دست گرفته بود، دوان دوان خودش را رساند و جلوی در موزه نصب شد.

لرد سیاه لگدی به تابلو زد.
-ما تعطیل معطیل سرمان نمی شود. ما جنس آورده ایم!

در موزه ترسید و بدون کسب اجازه از مدیریت محترم موزه، باز شد.
لرد سیاه جنسش را برد و روی میز گذاشت.
-لبخند بزن.

سخن لرد، خطاب به جنس بود...و جنس هم اطاعت کرد.
مدیر موزه که می خواست سریعا از شر این مشتری خلاص شود پرسید:
-ایشون...کی هستن؟

-مرلین! مرلین بزرگ! تو ارتشمون بود. ولی دیگه به درد نمی خوره. گفتیم حداقل تبدیل به پولش کنیم. قدیمیه ولی هنوز خوب کار می کنه. شبا کمی سرفه می کنه که دو ضربه بزنین وسط فرق سرش ساکت می شه. خورد و خوراک خاصی هم نداره. روزی یه برگ مو می خوره. اونم گاهی تف می کنه بیرون. آب هم نمی خواد. با همون شبنمای روی برگ مو سیراب می شه. پول ما رو بدین بریم! مایلیم آبکش بخریم.

-آبکش برای چی؟

لرد سیاه اهل توضیح دادن نبود.
-به شما چه ربطی داره؟ می خواییم آب بکشیم...آبکش های زیاد لازم داریم. وقتی طلسممونو اجرا می کنیم، جلوش یه آبکش می گیریم، طلسممون ازدیاد پیدا می کنه! چند شاخه می شه. به جای یه نفر ده نفرو می کشیم.

مدیر موزه خیال نداشت پولی بدهد. تمایلی هم نداشت. ولی این جنس، زنده و سر و مر و گنده جلوی چشمش بود و نمی توانست ایرادی روی آن بگذارد. اگر می توانست هم نمی توانست! از صاحب جنس می ترسید.

همکارش کمی به سمتش خم شد.
-پولشو بدین بره. به هر حال از بقیه جنسا اونقدر سود می کنیم که جبران شه. با این یکی نمی شه در افتاد. تازه...جنس، مرلینه. شاید به دردمون خورد...


و لرد سیاه خوشحال و خندان و راضی، از موزه خارج شد.


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۰۵ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- نفر بعد!

و با دیدن نفر بعد، نفس راحتی به نشانه اینکه "این یکی مشخصه خانومه" کشید.
- بفرمایید خانوم...
- سلام و درود ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها و کیهانها بر شما باد!
- سلام، بفرمایید.

آملیا با ذوق، جعبه قهوه ای رنگ بزرگی را نشان داد. چرا ملت اینقدر جعبه دوست شده اند و همه چیزشان را در جعبه میچپانند؟ گذشته از آن، در آن جعبه طلایی چیزی نبود، چطور میشد انتظار داشت در این جعبه قهوه ای چوبی، چیز با ارزشی باشد؟
- ... خب؟
- خب؟
- باید ببینم توی جعبه چیه دیگه!
-

او در جعبه را باز کرد و...

- همین؟!
- کمه؟
- یه تیکه سنگ؟!
- یه تیکه سنگ؟! این سنگ از مریخ اومده، میدونی چه مسافتی رو طی کرده تا به اینجا برسه؟ چندتا...
- از کجا بفهمم مال مریخه؟
- گوش کن...

و سنگ را روی گوش مسئول گذاشت.
- میشنوی؟
- نه...
- مال مریخه!

مسئول که کاملا قانع شده بود، سه نات بابت آن پرداخت کرد و به غرغر های آملیا توجه نکرد.
اما آملیا از درون، حال دیگری داشت...
- انداختم بهش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۲۴ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۱۵:۲۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
-دیر نرسیدن کنم...دیر نرسیدن کنم!

رابستن خیلی عجله داشت...نمی خواست که دیر برسه!

-قیمت ماتیک خی...

رابستن هیچوقت اون قیافه رو یادش نمی رفت...حتی اگه در حال پرواز بود!
-ماتیکی چرا داشت پرواز کردن می کرد؟

این بحث رو با خودش، سریع تموم کرد، چون باید زود می رسید!
-

رابستن رو به روش صفی طولانی دید.

رابستن کفگیرش ته دیگ خورده بود. باید زودتر برای خودش پول دست و پا می کرد...باید یه فکری می کرد.

-گرفتن شدم!

رابستن رفت و با یه لباس کهنه اومد.

مردم هاگزمید خیلی آدم های مهربونی بودن حتی وقتی که در تنگنا بودن هم مهربون بودن خودشون رو کنار نمی ذاشتن!

-وای مرلینا! اینو نگاه کن! چقد گناه داره...بیا عزیزم بیا جلوی من!

رابستن با این فکر هوشمندانش تا اول صف هم رفت!

-بعدی!

رابستن وارد شد.
-سلام کردن می شم!
-سلام...آق...خا...جنسیت ملت چرا جدیدا انقد سخت شده؟ اصلا ولش کن...چی آوردی؟

رابستن از داخل لباسش یک جعبه ی طلایی در آورد. چشم مدیر با دیدن جعبه، برق زد.
-خب این جعبه رو می تونم سه نات ازتون بگیرم!

رابستن با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

-اگه برای این جعبه سه نات دادن می کنین، برای چیزی که داخلش هستن می شه چقد دادن می کنید؟

رئیس تازه فهمید که اصل کاری، توی جعبه هستش!
-خب بازش کن تا ببینم.

رابستن در جعبه رو بر می داره.
وقتی در جعبه برداشته می شه، یه نور خیره کننده ای از داخل جعبه نمایان می شه!
-این بودن می شه.

مدیر داخل جعبه رو نگاه می کنه ولی چیزی نمی بینه. می ره و یه ذره بین میاره و دوباره داخلشو نگاه می کنه.
-همین؟ یه مو؟
-یه مو؟ این یه مو نبودن می شه! این خیلی، یه مو بودن می شه! این موی جد جد جد جد جد من بودن می شه! خیلی قدمتی بودن هستش!

رابستن فکر می کرد که هر چیز قدمتی ای، ارزش مادی داره!
-حالا این چند بودن می شه؟

مدیر کف دستشو به رابستن نشون می ده!
-این چیه؟
-کف دست.
-پس مو رو بکُن تو گوشت...این سه ناتم بگیر و اون جعبه رو بده به من!

رابستن نفهمید که کف دست چه ربطی به موضوع داشت ولی، مو رو کرد تو گوشش و سه نات رو گرفت و رفت!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۱۵ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۳:۳۵ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 594
آفلاین
-نفر اول...بفرمایین.

نفر اول نفس نفس زنان و هن و هن کنان جلو رفت.
نفر اول اضافه وزن داشت!
اصلا هم مشخص نبود که چرا با وجود این که نفر اول بود، جلو رفتنش اینقدر طول کشید. به هر سختی ای که بود خودش را به دفتر مدیر موزه رساند.

-بفرمایین بشینین آق...خانو...آقا...

همین اول کار، مدیر موزه دچار وضعیت سخت و پیچیده ای شده بود.
-ببخشید...اسمتون؟

-میتونی وینی صدام کنی.

اسم مخفف هم نتوانسته بود کمکی برای تعیین جنسیت کراب کند. برای همین مدیر تصمیم گرفت برود سر اصل قضیه.
-چی برامون آوردین؟

کراب بسته اش را روی میز گذاشت و باز کرد.
بسته دیگری از داخلش در آمد.
آن را هم باز کرد.
و دوباره و دوباره و دوباره!

تا این که سرانجام به بسته ای به اندازه قوطی کبریت رسید.

مدیر هیجان زده شد. مطمئنا شیء مهم و ارزنده ای داخل آن قوطی کبریت نهفته بود!

کراب قوطی را باز کرد و شاخه ای خشک و خمیده از آن در آورد. مدیر با بی علاقگی به شاخه نگاه کرد.
-همین؟

به کراب برخورد و شاخه اش را برداشت.
-اگه قراره اینجوری رفتار کنین اصلا توضیح ندم. شما شاخه شناس نیستین. یه پیچ و خم های دقیق و منحصر به فرد این شاخه نگاه کنین. این آخرین شاخه هرس شده توسط سالازار اسلیترینه. این یه اثر هنریه.

مدیر پرسید:
-این موضوع رو چطوری میتونین ثابت کنین؟

کراب با اعتماد به نفس جواب داد:
-یه تار موی ریش سالازار روش مونده بود. دادیم آزمایش و تایید شد. ولی تار مو رو باد برد. برگ تایید هم گم و گور شد. ولی شما مطمئن باشین. رو حرف من حساب کنین. این شاخه واقعی و باارزش...

ملت حاضر در صف، کرابی را دیدند که با لگد از موزه اخراج شد و در حالی که اشک میریخت و درباره افزایش قیمت رژ لب مارک mac حرف میزد، سر به بیابان گذاشت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۲۱ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۰۷ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین

سوژه جدید

صف عظیمی از جمعیت جلوی درب اصلی موزه جادو و تاریخ جادوگری هاگزمید جمع شده بودند، جادوگر و ساحره، پیر و جوان در صف ایستاه بودند و هریک اجناسی را همراه داشتند و کیسه ای برای گرفتن پول.
همه چیز به اعلامیه ی بزرگ روی درب برمی‌گشت.

فلش بک، یک ساعت قبل

حدودا یک ماهی میشد که لندن، شدیدا از لحاظ اقتصادی به هم ریخته بود؛ پول های زیادی غیب شده بود و فشارهایی از هر طرف به شهر وارد میشد.
وضعیت بازار جادوگران در هاگزمید هم، بهتر از این نبود.

-بیا اینور بازار! سی تا بادکنک با تلمبه فقط یه نات!
-نخیرم بیا اینور بازار! سی و سه تا نیمبوس دو هزار فقط دو نات!

از همین دو جمله و مقایسه قیمت و کالا میشد وضعیت بد اقتصادی را به خوبی متوجه شد. مردم حاضر بودند برای پول هرکاری بکنند؛ مقدارش مهم نبود. فقط پول میخواستند!

موزه جادو و تاریخ جادوگری، دفتر ریاست موزه

-بنظرت این طرح جمع آوری اجناس قیمتی و قدیمی جواب میده؟

مردی که ریش بزی داشت، با قاطعیت سرش را تکان داد.
-بله قربان، صد در صد! ما از مردم میخوایم اجناس قدیمی و قیمتی رو به موزه تحویل بدن و در عوض پول بگیرن. این کار تو این شرایط اقتصادی، شدیدا جواب میده!
-میدونی که خودمونم بودجمون اونقدری نیست...

مرد ریش بزی کاغذ لول شده ی درون دستش را باز کرد و روی میز گذاشت.
-نگران نباشید، قرار نیست پول زیادی برای هر جنس پرداخت کنید!

و لبخند شیطانی زد.

-اونوقت اسم این کار کلاهبرداری نیست؟
-نخیر! اسمش هوش اقتصادیه قربان!

چند دقیقه بعد، اعلامیه بزرگ قرمز رنگی سردر موزه قرار گرفته بود.

نقل قول:
اطلاعیه مهم: جادوگران و ساحره های محترم؛ بدین وسیله موزه تاریخ جادوگری هاگزمید، تصمیم به جمع آوری اقلام ارزشمند موجود در سطح شهر گرفته و در ازای آنها، به تحویل دهنده جنس مبلغی پرداخت میکند!


همه جادوگران و ساحره ها به محض دیدن اعلامیه، به خیال خودشان، راه کسب درامد را پیدا کردند و با اجناس قدیمی و قیمتی یا حتی جعلی و بی ارزش، برای قالب کردن به مسئولین، دم در موزه صف کشیدند!



ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۴ ۰:۰۱:۳۶

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
مهار كردن يه گروه هافلپافي، با افتخار حتي مقام اولين كار سخت در دنيا رو از معدن ربوده!
يعني هيچ كاري، حتي زنده به گور شدن توي معدن هم بهش نمي رسه چون هميشه يه چيزي بدتر مرگ وجود داره تام! و اگه اون چيز جمعيت هافلي نباشه پس چي مي تونه باشه؟

- چيكار كنيم؟

عملا كاري از دستشون بر نمي اومد. تلاششون براي وحشت زده كردنشون با شكست مواجه شده بود و حالا يه گروه روحِ هافلي داشتن. 
بر فرض محال اگه موفق مي شدن هافليا رو آروم كنن، با روح شدنشون همون يه صدم شانس رو هم از دست داده بودن.

- چيكار كنيم؟
- رفت!

خب، به سلامتي و خشنودي هلگا، بقاياي تنها زير شلواري پاره پوره ي مرلينم به دست دورا كنار همون ستاره هاي آمليا قرار گرفت.
چرا؟
خب احتمالا چون بنفش نبوده. يا مد روز رو رعايت نكرده؟

- چيكار كنيم؟

مدير موزه كه جلوي چشمش اولين ويزلي تاريخ بشر به طور وحشيانه اي با موميايي يكي شده بود، نعره اي زد و راهش را به سمت تيمارستاني كه تف تشت ازش فرار كرده بودن، كج كرد.

- چيكار كنيم؟
- بريم بميريم؟

أيده ي خوبي بود. اين موزه ديگه موزه بشو نبود و موزه كه موزه نباشه، موزه نيس.
از اين نظر همه ي كاركنان اين موزه اي كه ديگه موزه نبود، باقي مانده هاي مجسمه ها رو توي دامن خود ريختن و به سراغ مانداگاس نرم ولي آهسته پشت هيچستان رفتن تا بلكه با فروش همون چهار تيكه پولي به دست بيارن و بزنن به زخم زندگي.

هافلم شعبه ي عمومي خودش رو هفته ي بعد در دهكده افتتاح كرد!

پايان به سبك در هم رماتيسم به علاوه ي مقادير معيني از عنتونيسم به اضافه ي يه قاشق شهيد كردن!





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
راهنما ها دوان دوان به سالن اصلی موزه رفتند و با دهان هایی باز و چشم هایی افتاده و صورت هایی مات و رنگ پریده به صحنه ی رو به رویشان نگاه کردند. خشکشان زده بود. سکوت همه جا را گرفته بود. سالن موزه شبیه مناطق جنگ زده شده بود. گرد و غبار همه ی فضا را پوشانده و ذره های غبار در هوا دیده می شد. استخوان های دایناسور علف خوار بزرگی که پسر ها ازش سواری می گرفتند کاملا ریخته و استخوان هایش پخش و پلا شده بود. با چشم هایی غمگین به پارچه های پاره پاره ی لباس های قدیمی موزه و گیتاری شکسته نگاه کردند. بالاخره راهنمای اول با صدایی خفه زیر لب زمزمه کرد :
- « واای ، خدای من. »

- « همه جا رو داغون کردن. »

دست و پای راهنمای سوم شروع به لرزیدن کرد. بعد از چند ثانیه از جا پرید و با صدایی لرزان جیغ کشید :
- « حتما رفتن به تالار های دیگه. باید جلوشونو بگیریم. »

صدای ریز ریز شدن شیشه ای در راهرو پیچید. راهنما ها با نگرانی به صورت های بهت زده و وحشت زده ی هم نگاه کردند و بعد با تمام سرعت به سمت منشا صدا دویدند.
بله ، حدسشان درست بود. هافلی ها در یک اتاق جدید مشغول خرابکاری بودند. گبین و استوارت با نیشخند وارد تابوت مومیایی ها می شدند. آدر با دقت مشغول بررسی مومیایی و نوار های خاک خورده و پاره پوره ی پیچیده شده ی دورش بود. دورا که لباس های موزه را به تن داشت در آن سو با آملیا جر و بحث می کردند و در همان حال که مجسمه ی سی سانتی یک میمون را به سمت خود می کشیدند جیغ می زدند :
- « بدش به من! مال منه. »
- « نه خیرم! من اول پیداش کردم. »
- « برام مهم نیست! »

رز که کاملا از متوقف کردن ملت هافل نا امید شده بود یک گوشه بر صندلی نشسته و با ویبره هایی که هر از گاه می زد بچه ها را تماشا می کرد. راهنما ها آب دهانشان را به سختی قورت دادند و خود را به سرعت پشت دیوار ها پنهان کردند. راهنمای سوم که سفت به دیوار چسبیده بود گفت :
- « حالا چی کار کنیم؟ »

راهنمای اول غرید :
- « چی کار کنیم داره؟ همون نقشه ای که داشتیمو اجرا می کنیم. »

با چشم های سرخش به راهنمای سوم خیره شد و با صدایی مثل فرماندهان خشن جنگ دستور داد :
- « برو! نوبت تویه. »

راهنمای سوم به خود لرزید و جیغ کشید:
- « چی؟ چرا من؟ »

- « اگه به حرفم گوش نکنی می ندازیمت وسط این دیوونه ها. پس زود باش. »

راهنمای سوم در یک لحظه و بدون حتی یک کلمه مخالفت خود را به سمت چهار چوب در پرت کرد. چوبدستی اش را از زیر ردا رو به آنها گرفت و زیر لب اما خیلی سریع ورد را خواند. بعد به سرعت به آن سوی دیوار شیرجه زد و پنهان شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ناگهان مجسمه ی سنگی از دست آملیا و دورا به زمین افتاد و گوش چپش شکست. دو دختر ناگهان خود را در هوا و معلق پیدا کردند. آملیا با حیرت به خودش نگاه کرد که چه راحت سی سانت از زمین بلند شده.

- « چی؟ چطور امکان داره؟ »

آدر دستش را به سمت مومیایی دراز کرد و یک دفعه با وحشت دید که دستش در آن فرو رفت. سریع خود را عقب کشید و دید که در هوا معلق شده. گبین از داخل تابوت بی آنکه درش را باز کند بیرون آمد و فریاد کشید :
- « دیدین ، دیدین! من از تو تابوت رد شدم! »

آدر در حالی که با چشم هایی گشاده از تعجب به هیکل آبی رنگش نگاه می کرد خندید و گفت :

- « واای ، این خیلی باحاله! »

راهنمای ها در نهایت نا باوری دیدند که هافلی ها نه تنها وحشتزده نشده و حتی یک در صد با خود فکر نکردند شاید مرده اند بلکه شادان و خندان در هوا شروع به پرواز کردند. به این سو و آن سو می رفتند و دنبال هم می کردند.
راهنمای اول بعد سی ثانیه سکوت بالاخره دهانش را از هم باز کرد و بریده بریده گفت :
- « حالا ... حالا چی کار کنیم؟ »



من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
-خوب بگو نقشتو.
-چطوره جوری رفتار کنیم که انگار مردن و بعد یه طلسم بزنیم که مثل روح بتونن از وسایل این موزه عبور کنن؟
-و بعد اگه رفتن، بیرون، دیدن که نمردن چی؟
-تا اون موقع در موزه رو میبندیم.

بنابراین راهنما ها شروع کردن به گشتن در کتاب ها، تا ورد مورد نظرشون رو پیدا کنن.
دو ساعت گذشت و راهنما ها گشتن، گشتن و گشتن و از گشتن دوباره گشتن!
تا اینکه یکی با شوق و ذوق داد زد:
-پیدا کردم.
-خوب ورد رو بگو تا اجراش کنیم.
-فقط یه مشکلی هست.
-چه مشکلی؟
-این ورد اثرش فقط سه دقیقس.
-خوب اشکالی نداره که ما کارمون رو انجام میدیم.

راهنما ها شروع کردن به خوندن ورد.
-نُل جاسکو مِل پاتو!

و بعد همه جا جوری شد که هر کس مثل روح از توش رد میشد، پس خود راهنما ها هم خیلی باید دقت کنن و فقط واسه کف و سقف ساختمون این اتفاق نیفتاد چون خودش اینطوری خواستن.()

در همین حین در ان طرف موزه:

-دورا اون لاس رو از تنت در بیار.
-نمیارم.

در این هنگام که رز داشت ویبره زنان و داد زنان، دنبال دورا میدوید ناگهان چشمش به قسمت شکلات های موزه برخورد و شیرجه زد توشون.
-وای این شکلاترو.وای اون یکی رو.:)

و شروع کرد به خوردنشون.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۶:۳۴:۴۰
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۶:۳۵:۳۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
رز زلر در حالی که شرشر عرق می ریخت به سمت دورا شیرجه زد و گفت :

- « این لباس موزه است. تو نباید تنت کنی! »

و لباس بنفش و پر گرد و غبار قدیمی جادوگری که قبلا مدیر هاگوارتز بود را از دستش کشید. قبل از اینکه به دورا فرصت اعتراض بدهد لباس را بر شاخه گوزنی گذاشت و به سمت پسر ها دوید. در همان حال که به سمتشان می رفت با اخم به دافنه که در موزه برای خودش با تار های صد ها ساله ی گیتار آهنگ می زد و شاد و خندان شهر می خواند نگاه کرد.
استوارت یک ابر چوبدستی که مال یکی از جادوگران قدرتمند سه قرن پیش بود را در دست گرفته و باهاش باز می کرد. آدر و گبین هم به نمایشش با ابر چوبدستی نگاه می کردند و با تحسی سر تکان می دادند.
رز که صورتش سرخ شده بود چشم هایش در حدقه گشاد شدند و جیغ کشید :

- « اونو بزار سر جاش! اسباب بازی که نیست. »

استوارت چوبدستی را عقب برد و گفت :

- « اما خیلی باحاله. من می خوام باهاش... »

رز چوبدستی صاف و سفید را از دستش قاپید و بر جای قبلی اش گذاشت.
سپس در حالی که نفس نفس می زد به سمت آملیا که نزدیک تر بود رفت. او یک تلسکوپ عصر حجری را برداشته و با چهره ای قرمز که از هیجان برق می زد به آن دست می کشید و محو تماشایش شده بود.
رز با عصبانیت غرید :

- « اونو بده من. »

- « برو کنار. مال خودمه! »

آملیا به محض دیدن رز که با دو دست به سمت تلسکوپش حمله می کرد تلسکوپ را عقب برد و در یک حرکت سریع و خشن بر سرش کوبید. یک لحظه همه جا برای رز تیره و تار شد. بعد دنیا شروع به چرخیدن کرد و همه چیز کند شد. در همان حال که به زمین می افتاد دورا را دید که جلوی آینه ی قدی با ذوق خودش را با لباس بنفش می دید و دافنه را که آهنگ می زد و پسر ها را که به جان استخوان های یک دایناسور ما قبل تاریخ افتاده و از سر و کاولش بالا می رفتند و بعد همه چیز و همه جا تاریک شد.

چهار راهنما با عصبانیت و در سکوت به چهره های هم نگاه می کردند. راهنمای اول با حالت عصبی انگشت هایش را ترق تروق می شکست و به کبودی زیر چشمش دست می کشید. گلویش را صاف کرد و گفت :

- « ما باید یک کاری بکنیم. موزه داره نابود می شه. اون دیوونه ها دارن فاتحه ی همه چیزو می خونن. یکی شون همچنان داره تو آب مقدس شنا می کنه! اون دختره هم داره با تلسکوپامون بازی می کنه. »

در چشمانش اشک جمع شد و کبودی زیر چشمش نشان داد و گفت :

- « حتی یکی از دخترا با گیتار ی که یک قرن عمر داشت زد تو سرم. باور می کنین؟ »

راهنما های دیگر با چهره هایی آتش گرفته از خشم سر تکان دادند و حرفش را تایید کردند. راهنمای دوم داد زد :

- « یکی از اون دخترا هم تا بهش گفتم به تلسکوپمون دست نزن با تلسکوپ خودش زد تو سرم! اینا خیلی خطری ان. »

دیگری در حالی که با نارضایتی دست هایش را تکان می داد انگار که راهنما ها مسئول این افتضاح بودند فریاد زد :« چه وضعشه؟ اینجا مثلا موزه است! »

همگی با سر حرفش را تایید کردند.

راهنمای دوم پرسید :

- « چی کار کنیم؟ »

- « من می گم از موزه بندازیمشون بیرون. »

راهنمای اول گفت :

- « چطور خودت این کارو بکنی؟ »

رنگ از چهره ی راهنمای سوم پرید و گفت :

- « ااا... من؟ خب... چرا همه با هم از موزه اخرجشون نکنیم؟ »

راهنمای اول با کف دست به صورتش زد و آهی طولانی کشید. راهنما چهارم در حالی که چشم هایش از شیطنت برق زدند از جا پرید و داد کشید :

- « فهمیدم. »

همه هیجان زده به او نگاه کردند. راهنمای چهارم دست هایش را با موفقیت در هوا تکان داد و خندید و از خوشحالی بالا و پایین پرید.
با چشم هایی سرشار از نفرت به بقیه ی راهنما ها نگاه کرد و از لای دندان های به هم فشرده اش گفت :

- « من یک نقشه دارم... »






ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۶:۱۰:۰۲

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
کپی اول رفت همراه دافنه تا ساز های موزه رو ببینن و البته بخرن.
-چرا نمیرسیم؟
-میرسیم، نگران نباش.
-من حوصلم سر رفته.

انها از راه رویی رد شدن و ناگهان
همه جا تاریک شد و بع داز گذشت چند دقیقه دوباره همه جا روشن شد.
-وای خدای من، اینجا چقد خوبه.
-خوب ابنجا که میبینید، ساز هایی است که در قبلا ساخته شده...

دافنه پرید وسط حرفش و گفت:
-میخوام همه رو امتحان کنم.
-چی؟

دو دقیقه بعد:

دافنه پرید روی ساز ها و دونه دونه همرو امتحان کرد."البته این وسط چند تا ساز هم شکستن."
-لا لا لالا سل فا می ر...

همین که نت اخر رو زد، سیم گیتار پاره شد.
-هیی.:|خوب مشکلی نیست میرم سر ساز بعدی.
-صبر کنید اینا واسه زدن نیستن، دیگه، واسه تماشا هستن.
-چقدر حرف میزنی.:|
-بله من زیاد حرف میزنم و شما باید گوش کنید.
-نمیکنم.میخوام ساز بزنم.

تا اون شخص اومد دوباره حرف بزنه، دافنه با گیتاری که سیمش در رفته بود، زد تو کله ی اون شخص، خوش بختانه فوت نکردن فقط بیهوش شدن البته گیتار شکست.
-چقد سرش سنگین بود.

ان طرف قضیه:



ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۴:۱۰:۳۳
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۴:۱۷:۳۸

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.