هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۵۴:۵۵ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱:۰۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۱:۰۲:۱۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از کی تا حالا؟!
گروه:
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 202
آفلاین
تام گشنه بود... حدودا سه روزی میشد که غذایی نخورده بود و از شدت گرسنگی فلزات مختلف را خورده و به صورت شمش بالاآورده بود!

- بچه! بچه! بدو بریم موزه، میگن پول میدن!

تام نگاهی به هکتور که بچه به دست به سمت موزه میدوید انداخت. راستی از کی تا حالا هکتور بچه دار شده؟ ولی تام اهمیتی به این موضوع نمیداد و هنوز در حال تحلیل صحبت های او بود.
- هکتور گفت که تو موزه پول میدن، یعنی با پول میتونم غذا بخرم، یعنی سیر میشم. بزن بریم!

و به سمت موزه به راه افتاد...

در موزه

- جناب ما که نمیتونیم پول الکی به شما بدیم، یه وسیله بیارید تا پول بدیم. لعنت به این طرح!

تام دیگر طاقت نداشت، به سمت موزه یورش برد و عصایی طلایی رو برداشت و دوباره روی صندلی نشست.
- خب، بفرمایید اینم عصای طلایی. مال دوران جوانیِ مرلینه، ناقابل 10 گالیون!
- 10 گالیون! مگه جنگه؟
- اگه نمیخواید میتونم ببرمش.

مدیر موزه نگاهی به دخل موزه انداخت. با خرجی های امروز فقط 10 نات مونده بود.
نگاهی به چهره ی تام انداخت که درحال گاز زدن عصا بود، پخمه تر از این به نظر می اومد که فرق نات و گالیون رو بفهمه. بالاخره دلو زد به دریا و نات ها رو در دست مرد گذاشت.
- بفرمایید آقا، اینم 10 گالیونی که خواسته بودید!

تام به نات ها نگاه کرد و به خیال گالیون بودن آنها لبخندی به پهنای صورتش زد و عصا را به مدیر موزه داد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۷:۵۹:۲۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۲:۴۸
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۵ ۱۸:۰۴:۰۲

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۴ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۳:۲۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
صف بالاخره آروم شد، به نظر نمیرسید دیگه مرگخوار یا شخص خطرناکی در اونجا باشه و ملت به ترتیب و با آرامش داشتن جلو میرفتن و مدیریت محترم موزه هم سعی میکرد اقلام درست و حسابی رو به کمترین قیمت بخره و نذاره ملت زیاد چیزای بنجل و الکی رو بهش بندازن.

و بعد، در انتهای صف بوی گندی به مشام ملت رسید. بد بود، ولی نه خیلی. قابل تحمل بود. اما بهرحال کنجکاوی کسایی که داخل صف بودن رو تحریک کرد و زمانی که به دنبال منبعش گشتن، یک عدد فنریر شاد و خوشحال رو دیدن که در حال نزدیک شدن به صف بود.

وقتی فنریر به صف رسید، بوی بدنش که ناشی از عدم رعایت بهداشت فردی بود، کل صف و محیط اطراف رو برداشت.
چندتا درختی که جلوی در موزه رو تزئین میکردن، خشک شدن و خرج بیشتری روی دست مدیریت محترم موزه گذاشتن.

ملت داخل صف که کم کم رنگ صورتشون داشت سبز میشد، همه شون روی این موضوع اتفاق نظر داشتن که بهتره راه رو برای فنریر باز کنن.
و فنریر بدون اینکه کسی مانعش بشه، یا اصلا توجهی بکنه به قیافه های پر از نفرت ملت، جلو رفت.
- حاضر نیستن دوتا درخت سالم بکارن جلوی در موزه حتی... بعد میگن چرا علاقه ملت به موزه کمه.

و بعد فنریر وارد دفتر مدیریت موزه شد.
به محض ورودش، سیستم تهویه جادویی هوشمند دفتر، با تمام قدرت شروع به کار کرد. ولی باز هم نتونست بوی فنریر رو به طور کامل از بین ببره.

- سلام آقا... ببخشید چه عطری استفاده میکنید که همچین بویی میده؟ :
- سلام بر مدیریت محترم موزه. عطری استفاده نمیکنم، بویی هم حس نمیکنم کلا.

مدیر موزه با نگرانی به سیستم تهویه کار گذاشته شده روی سقف دفتر نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی خب... بریم سر اصل مطلب، چه چیزی برامون آوردید؟

فنریر از داخل جیب رداش یه دفتر کوچیک رو بیرون آورد.
- این پوست محلی هست که توی بدن قربانی هام گاز گرفتم تا الان. به صورت کلکسیون جمعشون کردم.
-
- خب... چه قیمتی بابتش پرداخت میکنید؟
- هیچی آقا... بفرمایید بیرون، اینجا یک محل هنری و فرهنگی هستش!
- پس یعنی شب ماه کامل بیام یه سر بزنم و شما رو هم به کلکسیونم اضافه کنم؟
- خودم؟ یا پوستم؟! :
- جفتتون حتی...

پخخخخخخ!

سیستم تهویه بود که نفس آخرش رو کشید. دیگه نتونست بوی فنریر رو تحمل کنه و نابود شد.

- آقا بیا این هفت نات رو بگیر، برو فقط!

فنریر پول و دفترش رو برداشت و از جاش بلند شد.

- دفتر رو کجا میبری؟
- یعنی همین که گازت نمیگیرم و فقط ازتون پول گرفتم کافی نیست؟ دفتر رو هم میخواید؟
- نه نه، ممنون... بفرمایید بیرون فقط.

و فنریر با خوشحالی، در حالی که سکه هاش تو جیبش جیرینگ جیرینگ میکردن از موزه خارج شد تا نفر بعدی وارد بشه!



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۴۱ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۲ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
-گرمه!
-خیلی گرمه!
-زیادی گرمه!... عجله کنین دیگه! چقدر مگه طول می‌کشه یه جنس فروختن؟ زود بفروشین بیاین بیرون دیگه. سه روزه تو این صف...

غر غر ملت یکباره ته گرفت... نه که نخواهند غر بزنند ها... نه... خشک شدند!
بلاتریکس زیاد اعتقاد به اضافه کاری نداشت. صاف می‌رفت سر اصل مطلب.
وارد شد. شخصی مشغول فروختن جنسش به مدیریت موزه بود.
شخص و جنس و مدیریت موزه را با هم از پنجره به بیرون پرتاب کرد. ولی با دیدن صندلی خالی پشت میز، متوجه شد گویا زیاده روی کرده. پس به صحنه قبل بازگشت... دوباره وارد شد. شخص و جنسش را به بیرون پرتاب کرد و با لبخندی روی صندلی نشست.
-سلام!

سلام هم کرده بود حتی. بلاتریکس مبادی آداب بود خب.
مدیر موزه نفس عمیقی کشید.
-سلام... چهرتون خیلی آشناست... کجا...

و یاد روزنامه‌ای که امروز خوانده بود افتاد...
چهره او را در تیتر صفحه جرم و جنایت دیده بود.
-...اهم... چه کمکی ازم ساخته است؟

بلاتریکس بسته همراهش را روی میز گذاشت.
درش را گشود و یک ردا، یک کلاه...نه...دو کلاه، یک پاتیل و مقادیری چیزهای دیگر را بیرون آورد.
-کلاه های سو‌ لی... ردای بانز... پاتیل هکتور و چیزهای دیگر لینی! چند؟

مرد نگاهی به وسایل انداخت.
-خب... باشه... ام... جسارتا اینا به چه درد می‌خورن؟
-به درد خاصی نمی‌خورن. ردا مال بانزه... مجبور می‌شه لخت بگرده، ارباب هم کروشیو بارونش می‌کنن. کلاه ها مال سو لیه... از گم شدنشون دق می‌کنه. پاتیل هم نو مونده... دیدم حیفه، آوردمش. اون بقیه اش هم لینی قایم کرده بود؛ لابد براش مهمن دیگه!

مدیر نمی‌خواست آنها‌را بخرد...
-به به... کیف کردم... دست شما درد نکنه بانو لسترنج...

اما خرید...
خواستن همیشه توانستن نیست که!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹:۳۶ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-بکشین...بکشین...کنار...

اعتراض شدیدی به مردم حاضر در صف دست داد!

-چی چیو بکشین؟ ما دو ساعته تو گرما این جا وایسادیم!
-شما چه فرقی با ما دارین که می خوایین بی نوبت برین تو؟
-ما خیلی وقته منتظریم. خسته...گشنه...تشنه...روزه...نماز...زکات...حج...

این آخری ایرانی بود...ولی ایرانی حریصی بود و به محض شنیدن چنین فرصتی، کل مال و اموالش را فروخته و ویزا گرفته و برای ثروتمند شدن راهی هاگزمید شده بود!
ملت ساکتش کردند...چون داشت دور بر می داشت.

مردم معترض برای لحظه ای توقف کردند تا عکس العمل فرد عجول را ببینند که به اندازه کافی از خودش و هیکلش خجالت کشیده یا نه.

-اوا...من شخصا غلط کردم!
-این که اونه!
-عصبانی شد...چشاش قرمز شده...
-از اول قرمز بود ابله...ولی اون دودی که از سرش بلند می شه از اول نبود.

حاضرین در صف، فورا راه را باز کردند و لرد سیاه جلو رفت.
-ما با مدیریت موزه...

درها بسته شد و تابلوی "تعطیل است" در حالی که دو طرف دامنش را در دست گرفته بود، دوان دوان خودش را رساند و جلوی در موزه نصب شد.

لرد سیاه لگدی به تابلو زد.
-ما تعطیل معطیل سرمان نمی شود. ما جنس آورده ایم!

در موزه ترسید و بدون کسب اجازه از مدیریت محترم موزه، باز شد.
لرد سیاه جنسش را برد و روی میز گذاشت.
-لبخند بزن.

سخن لرد، خطاب به جنس بود...و جنس هم اطاعت کرد.
مدیر موزه که می خواست سریعا از شر این مشتری خلاص شود پرسید:
-ایشون...کی هستن؟

-مرلین! مرلین بزرگ! تو ارتشمون بود. ولی دیگه به درد نمی خوره. گفتیم حداقل تبدیل به پولش کنیم. قدیمیه ولی هنوز خوب کار می کنه. شبا کمی سرفه می کنه که دو ضربه بزنین وسط فرق سرش ساکت می شه. خورد و خوراک خاصی هم نداره. روزی یه برگ مو می خوره. اونم گاهی تف می کنه بیرون. آب هم نمی خواد. با همون شبنمای روی برگ مو سیراب می شه. پول ما رو بدین بریم! مایلیم آبکش بخریم.

-آبکش برای چی؟

لرد سیاه اهل توضیح دادن نبود.
-به شما چه ربطی داره؟ می خواییم آب بکشیم...آبکش های زیاد لازم داریم. وقتی طلسممونو اجرا می کنیم، جلوش یه آبکش می گیریم، طلسممون ازدیاد پیدا می کنه! چند شاخه می شه. به جای یه نفر ده نفرو می کشیم.

مدیر موزه خیال نداشت پولی بدهد. تمایلی هم نداشت. ولی این جنس، زنده و سر و مر و گنده جلوی چشمش بود و نمی توانست ایرادی روی آن بگذارد. اگر می توانست هم نمی توانست! از صاحب جنس می ترسید.

همکارش کمی به سمتش خم شد.
-پولشو بدین بره. به هر حال از بقیه جنسا اونقدر سود می کنیم که جبران شه. با این یکی نمی شه در افتاد. تازه...جنس، مرلینه. شاید به دردمون خورد...


و لرد سیاه خوشحال و خندان و راضی، از موزه خارج شد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴:۰۵ چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- نفر بعد!

و با دیدن نفر بعد، نفس راحتی به نشانه اینکه "این یکی مشخصه خانومه" کشید.
- بفرمایید خانوم...
- سلام و درود ستاره ها و سیاره ها و کهکشانها و کیهانها بر شما باد!
- سلام، بفرمایید.

آملیا با ذوق، جعبه قهوه ای رنگ بزرگی را نشان داد. چرا ملت اینقدر جعبه دوست شده اند و همه چیزشان را در جعبه میچپانند؟ گذشته از آن، در آن جعبه طلایی چیزی نبود، چطور میشد انتظار داشت در این جعبه قهوه ای چوبی، چیز با ارزشی باشد؟
- ... خب؟
- خب؟
- باید ببینم توی جعبه چیه دیگه!
-

او در جعبه را باز کرد و...

- همین؟!
- کمه؟
- یه تیکه سنگ؟!
- یه تیکه سنگ؟! این سنگ از مریخ اومده، میدونی چه مسافتی رو طی کرده تا به اینجا برسه؟ چندتا...
- از کجا بفهمم مال مریخه؟
- گوش کن...

و سنگ را روی گوش مسئول گذاشت.
- میشنوی؟
- نه...
- مال مریخه!

مسئول که کاملا قانع شده بود، سه نات بابت آن پرداخت کرد و به غرغر های آملیا توجه نکرد.
اما آملیا از درون، حال دیگری داشت...
- انداختم بهش!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۲۴ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۴۹:۲۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 194
آفلاین
-دیر نرسیدن کنم...دیر نرسیدن کنم!

رابستن خیلی عجله داشت...نمی خواست که دیر برسه!

-قیمت ماتیک خی...

رابستن هیچوقت اون قیافه رو یادش نمی رفت...حتی اگه در حال پرواز بود!
-ماتیکی چرا داشت پرواز کردن می کرد؟

این بحث رو با خودش، سریع تموم کرد، چون باید زود می رسید!
-

رابستن رو به روش صفی طولانی دید.

رابستن کفگیرش ته دیگ خورده بود. باید زودتر برای خودش پول دست و پا می کرد...باید یه فکری می کرد.

-گرفتن شدم!

رابستن رفت و با یه لباس کهنه اومد.

مردم هاگزمید خیلی آدم های مهربونی بودن حتی وقتی که در تنگنا بودن هم مهربون بودن خودشون رو کنار نمی ذاشتن!

-وای مرلینا! اینو نگاه کن! چقد گناه داره...بیا عزیزم بیا جلوی من!

رابستن با این فکر هوشمندانش تا اول صف هم رفت!

-بعدی!

رابستن وارد شد.
-سلام کردن می شم!
-سلام...آق...خا...جنسیت ملت چرا جدیدا انقد سخت شده؟ اصلا ولش کن...چی آوردی؟

رابستن از داخل لباسش یک جعبه ی طلایی در آورد. چشم مدیر با دیدن جعبه، برق زد.
-خب این جعبه رو می تونم سه نات ازتون بگیرم!

رابستن با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.

-اگه برای این جعبه سه نات دادن می کنین، برای چیزی که داخلش هستن می شه چقد دادن می کنید؟

رئیس تازه فهمید که اصل کاری، توی جعبه هستش!
-خب بازش کن تا ببینم.

رابستن در جعبه رو بر می داره.
وقتی در جعبه برداشته می شه، یه نور خیره کننده ای از داخل جعبه نمایان می شه!
-این بودن می شه.

مدیر داخل جعبه رو نگاه می کنه ولی چیزی نمی بینه. می ره و یه ذره بین میاره و دوباره داخلشو نگاه می کنه.
-همین؟ یه مو؟
-یه مو؟ این یه مو نبودن می شه! این خیلی، یه مو بودن می شه! این موی جد جد جد جد جد من بودن می شه! خیلی قدمتی بودن هستش!

رابستن فکر می کرد که هر چیز قدمتی ای، ارزش مادی داره!
-حالا این چند بودن می شه؟

مدیر کف دستشو به رابستن نشون می ده!
-این چیه؟
-کف دست.
-پس مو رو بکُن تو گوشت...این سه ناتم بگیر و اون جعبه رو بده به من!

رابستن نفهمید که کف دست چه ربطی به موضوع داشت ولی، مو رو کرد تو گوشش و سه نات رو گرفت و رفت!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۱۵ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-نفر اول...بفرمایین.

نفر اول نفس نفس زنان و هن و هن کنان جلو رفت.
نفر اول اضافه وزن داشت!
اصلا هم مشخص نبود که چرا با وجود این که نفر اول بود، جلو رفتنش اینقدر طول کشید. به هر سختی ای که بود خودش را به دفتر مدیر موزه رساند.

-بفرمایین بشینین آق...خانو...آقا...

همین اول کار، مدیر موزه دچار وضعیت سخت و پیچیده ای شده بود.
-ببخشید...اسمتون؟

-میتونی وینی صدام کنی.

اسم مخفف هم نتوانسته بود کمکی برای تعیین جنسیت کراب کند. برای همین مدیر تصمیم گرفت برود سر اصل قضیه.
-چی برامون آوردین؟

کراب بسته اش را روی میز گذاشت و باز کرد.
بسته دیگری از داخلش در آمد.
آن را هم باز کرد.
و دوباره و دوباره و دوباره!

تا این که سرانجام به بسته ای به اندازه قوطی کبریت رسید.

مدیر هیجان زده شد. مطمئنا شیء مهم و ارزنده ای داخل آن قوطی کبریت نهفته بود!

کراب قوطی را باز کرد و شاخه ای خشک و خمیده از آن در آورد. مدیر با بی علاقگی به شاخه نگاه کرد.
-همین؟

به کراب برخورد و شاخه اش را برداشت.
-اگه قراره اینجوری رفتار کنین اصلا توضیح ندم. شما شاخه شناس نیستین. یه پیچ و خم های دقیق و منحصر به فرد این شاخه نگاه کنین. این آخرین شاخه هرس شده توسط سالازار اسلیترینه. این یه اثر هنریه.

مدیر پرسید:
-این موضوع رو چطوری میتونین ثابت کنین؟

کراب با اعتماد به نفس جواب داد:
-یه تار موی ریش سالازار روش مونده بود. دادیم آزمایش و تایید شد. ولی تار مو رو باد برد. برگ تایید هم گم و گور شد. ولی شما مطمئن باشین. رو حرف من حساب کنین. این شاخه واقعی و باارزش...

ملت حاضر در صف، کرابی را دیدند که با لگد از موزه اخراج شد و در حالی که اشک میریخت و درباره افزایش قیمت رژ لب مارک mac حرف میزد، سر به بیابان گذاشت!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۲۱ دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین

سوژه جدید

صف عظیمی از جمعیت جلوی درب اصلی موزه جادو و تاریخ جادوگری هاگزمید جمع شده بودند، جادوگر و ساحره، پیر و جوان در صف ایستاه بودند و هریک اجناسی را همراه داشتند و کیسه ای برای گرفتن پول.
همه چیز به اعلامیه ی بزرگ روی درب برمی‌گشت.

فلش بک، یک ساعت قبل

حدودا یک ماهی میشد که لندن، شدیدا از لحاظ اقتصادی به هم ریخته بود؛ پول های زیادی غیب شده بود و فشارهایی از هر طرف به شهر وارد میشد.
وضعیت بازار جادوگران در هاگزمید هم، بهتر از این نبود.

-بیا اینور بازار! سی تا بادکنک با تلمبه فقط یه نات!
-نخیرم بیا اینور بازار! سی و سه تا نیمبوس دو هزار فقط دو نات!

از همین دو جمله و مقایسه قیمت و کالا میشد وضعیت بد اقتصادی را به خوبی متوجه شد. مردم حاضر بودند برای پول هرکاری بکنند؛ مقدارش مهم نبود. فقط پول میخواستند!

موزه جادو و تاریخ جادوگری، دفتر ریاست موزه

-بنظرت این طرح جمع آوری اجناس قیمتی و قدیمی جواب میده؟

مردی که ریش بزی داشت، با قاطعیت سرش را تکان داد.
-بله قربان، صد در صد! ما از مردم میخوایم اجناس قدیمی و قیمتی رو به موزه تحویل بدن و در عوض پول بگیرن. این کار تو این شرایط اقتصادی، شدیدا جواب میده!
-میدونی که خودمونم بودجمون اونقدری نیست...

مرد ریش بزی کاغذ لول شده ی درون دستش را باز کرد و روی میز گذاشت.
-نگران نباشید، قرار نیست پول زیادی برای هر جنس پرداخت کنید!

و لبخند شیطانی زد.

-اونوقت اسم این کار کلاهبرداری نیست؟
-نخیر! اسمش هوش اقتصادیه قربان!

چند دقیقه بعد، اعلامیه بزرگ قرمز رنگی سردر موزه قرار گرفته بود.

نقل قول:
اطلاعیه مهم: جادوگران و ساحره های محترم؛ بدین وسیله موزه تاریخ جادوگری هاگزمید، تصمیم به جمع آوری اقلام ارزشمند موجود در سطح شهر گرفته و در ازای آنها، به تحویل دهنده جنس مبلغی پرداخت میکند!


همه جادوگران و ساحره ها به محض دیدن اعلامیه، به خیال خودشان، راه کسب درامد را پیدا کردند و با اجناس قدیمی و قیمتی یا حتی جعلی و بی ارزش، برای قالب کردن به مسئولین، دم در موزه صف کشیدند!



ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۱۴ ۰:۰۱:۳۶

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
مهار كردن يه گروه هافلپافي، با افتخار حتي مقام اولين كار سخت در دنيا رو از معدن ربوده!
يعني هيچ كاري، حتي زنده به گور شدن توي معدن هم بهش نمي رسه چون هميشه يه چيزي بدتر مرگ وجود داره تام! و اگه اون چيز جمعيت هافلي نباشه پس چي مي تونه باشه؟

- چيكار كنيم؟

عملا كاري از دستشون بر نمي اومد. تلاششون براي وحشت زده كردنشون با شكست مواجه شده بود و حالا يه گروه روحِ هافلي داشتن. 
بر فرض محال اگه موفق مي شدن هافليا رو آروم كنن، با روح شدنشون همون يه صدم شانس رو هم از دست داده بودن.

- چيكار كنيم؟
- رفت!

خب، به سلامتي و خشنودي هلگا، بقاياي تنها زير شلواري پاره پوره ي مرلينم به دست دورا كنار همون ستاره هاي آمليا قرار گرفت.
چرا؟
خب احتمالا چون بنفش نبوده. يا مد روز رو رعايت نكرده؟

- چيكار كنيم؟

مدير موزه كه جلوي چشمش اولين ويزلي تاريخ بشر به طور وحشيانه اي با موميايي يكي شده بود، نعره اي زد و راهش را به سمت تيمارستاني كه تف تشت ازش فرار كرده بودن، كج كرد.

- چيكار كنيم؟
- بريم بميريم؟

أيده ي خوبي بود. اين موزه ديگه موزه بشو نبود و موزه كه موزه نباشه، موزه نيس.
از اين نظر همه ي كاركنان اين موزه اي كه ديگه موزه نبود، باقي مانده هاي مجسمه ها رو توي دامن خود ريختن و به سراغ مانداگاس نرم ولي آهسته پشت هيچستان رفتن تا بلكه با فروش همون چهار تيكه پولي به دست بيارن و بزنن به زخم زندگي.

هافلم شعبه ي عمومي خودش رو هفته ي بعد در دهكده افتتاح كرد!

پايان به سبك در هم رماتيسم به علاوه ي مقادير معيني از عنتونيسم به اضافه ي يه قاشق شهيد كردن!





پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
راهنما ها دوان دوان به سالن اصلی موزه رفتند و با دهان هایی باز و چشم هایی افتاده و صورت هایی مات و رنگ پریده به صحنه ی رو به رویشان نگاه کردند. خشکشان زده بود. سکوت همه جا را گرفته بود. سالن موزه شبیه مناطق جنگ زده شده بود. گرد و غبار همه ی فضا را پوشانده و ذره های غبار در هوا دیده می شد. استخوان های دایناسور علف خوار بزرگی که پسر ها ازش سواری می گرفتند کاملا ریخته و استخوان هایش پخش و پلا شده بود. با چشم هایی غمگین به پارچه های پاره پاره ی لباس های قدیمی موزه و گیتاری شکسته نگاه کردند. بالاخره راهنمای اول با صدایی خفه زیر لب زمزمه کرد :
- « واای ، خدای من. »

- « همه جا رو داغون کردن. »

دست و پای راهنمای سوم شروع به لرزیدن کرد. بعد از چند ثانیه از جا پرید و با صدایی لرزان جیغ کشید :
- « حتما رفتن به تالار های دیگه. باید جلوشونو بگیریم. »

صدای ریز ریز شدن شیشه ای در راهرو پیچید. راهنما ها با نگرانی به صورت های بهت زده و وحشت زده ی هم نگاه کردند و بعد با تمام سرعت به سمت منشا صدا دویدند.
بله ، حدسشان درست بود. هافلی ها در یک اتاق جدید مشغول خرابکاری بودند. گبین و استوارت با نیشخند وارد تابوت مومیایی ها می شدند. آدر با دقت مشغول بررسی مومیایی و نوار های خاک خورده و پاره پوره ی پیچیده شده ی دورش بود. دورا که لباس های موزه را به تن داشت در آن سو با آملیا جر و بحث می کردند و در همان حال که مجسمه ی سی سانتی یک میمون را به سمت خود می کشیدند جیغ می زدند :
- « بدش به من! مال منه. »
- « نه خیرم! من اول پیداش کردم. »
- « برام مهم نیست! »

رز که کاملا از متوقف کردن ملت هافل نا امید شده بود یک گوشه بر صندلی نشسته و با ویبره هایی که هر از گاه می زد بچه ها را تماشا می کرد. راهنما ها آب دهانشان را به سختی قورت دادند و خود را به سرعت پشت دیوار ها پنهان کردند. راهنمای سوم که سفت به دیوار چسبیده بود گفت :
- « حالا چی کار کنیم؟ »

راهنمای اول غرید :
- « چی کار کنیم داره؟ همون نقشه ای که داشتیمو اجرا می کنیم. »

با چشم های سرخش به راهنمای سوم خیره شد و با صدایی مثل فرماندهان خشن جنگ دستور داد :
- « برو! نوبت تویه. »

راهنمای سوم به خود لرزید و جیغ کشید:
- « چی؟ چرا من؟ »

- « اگه به حرفم گوش نکنی می ندازیمت وسط این دیوونه ها. پس زود باش. »

راهنمای سوم در یک لحظه و بدون حتی یک کلمه مخالفت خود را به سمت چهار چوب در پرت کرد. چوبدستی اش را از زیر ردا رو به آنها گرفت و زیر لب اما خیلی سریع ورد را خواند. بعد به سرعت به آن سوی دیوار شیرجه زد و پنهان شد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. ناگهان مجسمه ی سنگی از دست آملیا و دورا به زمین افتاد و گوش چپش شکست. دو دختر ناگهان خود را در هوا و معلق پیدا کردند. آملیا با حیرت به خودش نگاه کرد که چه راحت سی سانت از زمین بلند شده.

- « چی؟ چطور امکان داره؟ »

آدر دستش را به سمت مومیایی دراز کرد و یک دفعه با وحشت دید که دستش در آن فرو رفت. سریع خود را عقب کشید و دید که در هوا معلق شده. گبین از داخل تابوت بی آنکه درش را باز کند بیرون آمد و فریاد کشید :
- « دیدین ، دیدین! من از تو تابوت رد شدم! »

آدر در حالی که با چشم هایی گشاده از تعجب به هیکل آبی رنگش نگاه می کرد خندید و گفت :

- « واای ، این خیلی باحاله! »

راهنمای ها در نهایت نا باوری دیدند که هافلی ها نه تنها وحشتزده نشده و حتی یک در صد با خود فکر نکردند شاید مرده اند بلکه شادان و خندان در هوا شروع به پرواز کردند. به این سو و آن سو می رفتند و دنبال هم می کردند.
راهنمای اول بعد سی ثانیه سکوت بالاخره دهانش را از هم باز کرد و بریده بریده گفت :
- « حالا ... حالا چی کار کنیم؟ »



من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.