هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
گم شدن سخت و عجیب نیست؛ اینکه تو غرق در روزمرگی هایت بشوی و آرزوهایت را فراموش کنی یعنی گم شدن، و پنه لوپه گم شده بود. احساساتش به او ارزش می دادند، قدرتمندش می ساختند، زنده بودن را در او تزریق می کردند و او آنها را از دست داده بود.

وقتی گم بشوی، بی قراری از جنس درد استخوان هایت را برای پیشروی می شکند و آن وقت آرامش ساحل سرخترین دریا با بحبوحه سکوی ۹/۴ لندن برایت فرقی نمی کند و این از وحشتناکترین حالت هاست.

پیش از... شاید پیش از گم شدن، پنه لوپه احساس می کرد دنیا برای سیراب کردن او کافی نیست. علیرغم آنچه که همه می گویند بعضی سوال ها هیچوقت جوابی نخواهند داشت و پنه لوپه نمی دانست چگونه به عطش درونش این را بقبولاند. سوال هایی مثل این که چرا هر چقدر هم مواظب باشد باز هم احتمال دارد چیزهایی را گم کند یا... خودش گم شود.

- لعنت به همتون!
فحش شنیدن از پنه لوپه تقریبا غیرممکن بود اما اینجا، نه.

- چته پنی؟ داری دیوونم می کنی!
- دارم دیوونت می کنم؟ تو خودت ...

صدایش در فریادهای جمعیت وهم آور سالن دوئل مرگخواران گم شد.
- برایسی! برایسی!

- نمی تونم تحملش کنم مانل! من می رم!

پنه لوپه خون قرمز رنگی که از شدت فشار دندان به روی لبانش در حال لخته شدن بود با حرص به داخل دهان مکید و به طرف بیرون حرکت کرد. هرچند بیرون رفتن از میان آن جمعیت که مثل طلسم مکنده او را به درون خود می کشیدند فحش های دیگر، و بدتری لازم داشت.

- صبر کن ببینم! کجا داری می ری؟
مانل که با آن تن صدای زیر کاملا کفری به نظر می رسید به دنبال پنه لوپه به دل جمعیت فرو رفت.

در گذر آن روزهای بی احساس، بر خلاف آنچه که لمونی اسنیکت می گوید، شادی های کوچکی مثل خارج شدن از آن حجم فشرده دی اکسید کربن و حس خوب تنفس بدون بوی عرق و سیگار و نوشیدنی کره ای های جمعیت می توانستند با ارزش باشند. امید، می تواند با همین شادی های کوچک زنده بماند. می تواند ته مانده توانش را با لبخند حاکی از همین شادی های کوچک دوباره به جان تزریق کند.

پنه لوپه نیز در همان روزگار دل به این شادی های کوچک بسته بود. لبخند کوچکی لبهایش را زینت داد و به سرعت از راه باریکه ای که آمده بود قصد خروج کرد‌.

- کدوم قبرستونی داری می ری؟
- متاسفم مانل ولی من آدمش نیستم!
- چرا بزرگش می کنی؟ این فقط یه دوئله! می دونی با چه بدبختی بلیط ورود جور کردم تا تو ِ افسرده رو از اون حال دربیارم؟
- یه مسابقه مرگبار که اون مرد داره یه محفلی رو زجرکش میکنه! این اون چیزیه که درسته!
- اون با اختیار خودش رفته پنی!
- ولی حریفش حق نداره مدام کروشیو به سمتش بفرسته!
- این مگه همون چیزی نیست که تو میخوای؟ نه سیاه، نه سفید؟! مگه نمی گفتی دیگه نمی خوای جبهه دار باشی و قصد داری محفل رو به امید یه زندگی آروم ترک کنی؟

پنه لوپه لحظه ای سر جایش خشک شد. آنچه که مانل می گفت درست بود. خودش این حرف ها را زده بود، خود ِ خودش.
- ولی... ولی اون به این معنا نبود که... بخوام درد کشیدن اون محفلی رو ببینم و ساکت بشینم!

پوزخند مانل به دودلیش دهن کجی کرد.
- این همون چیزیه که نمی خواستی، لعنتی! چرا با این دید بهش نگاه نمیکنی که یه انسانه، نه یه محفلی؟!

اخم پنه لوپه خودنمایی کرد؛ بااینکه مدتها بود که مانل را می شناخت، باز هم حرف های او را درک نمی کرد. آنچه که واضح بود، رنجش عمیق مانل از دو جبهه سیاه و سفید دنیایش بود. اینکه کسی به دیگری کمک نمی کنند، بخاطر اینکه مرگخوار است یا محفلی یا هر جبهه دیگری. مانل پس از مرگ پدر و مادر مرگخواری که در اثر یک اشتباه درحال شکنجه بودند و محفل دربرابر شکنجه و مرگ آن ها سکوت کرد از هر دو‌گروه متنفر شد؛ آنها مردند چون مرگخوار بودند، نه انسان.

انسان بودن، ورای آنچه که توسط خود فرد انتخاب می شود، مقوله ای جداست. آنچه که به هر حال وجود دارد انسانیت است؛ اگر آسمان ها هنوز ایستاده اند و رودخانه ها باهم طغیان نمی کنند، یعنی فراتر از تمام سیاه و سفیدهای دنیا کسی هست که به تو، به خود ِ خودت، بدون سیاه و سفید بودنت نگاه می کند.

زیر شلاق نگاه مانل، دخترک باران زده ای در حال درد کشیدن بود. بدون اینکه جرم خود را بداند یا از آنچه که نمی داند چیزی بپرسد. با اینکه ریونکلاو به خوبی او را درون خود پرورانده بود اما...

- من...
- یادت میاد؟ شب مرگ پدر و مادرم؟ با تمام وجودم به آلستور مودی التماس کردم ولی اون سکوت کرد... همه سکوت کردن!

افکار سریعتر از آنچه که فکر می کنید شکل می گیرند. بدون محدودیت، بدون خودآگاهی. در آن لحظه خاص، پنه لوپه سر بالا گرفت و به مانل خیره شد؛ دلیل احساس پوچی ِ او، دو جبهه ای بودن دنیا نبود. دلیل سرگشته بودن و حس گم شدنش، وجود سیاه و سفیدها نبود. این بود که او فراتر از آنچه که هست می تواند باشد و نیست.
هیاهوی درون سالن به او می فهماند که سیاه و سفید های آنجا قرار نیست به خود بیایند. چه آنهایی که با لذت به آن می نگرند، و چه آنهایی که از درد چشم هایشان را رو به رینگ بسته اند. پنه لوپه تکانی از سر آگاهی خورد و رنگ شجاعت بر عدسی چشم حرف هایش نشست.
- باید نجاتش بدم!

قدم پر قدرتی به طرف سالن برداشت و دوباره گفت:
- نجاتش می دم!

افکار پنه لوپه همچنان در حال قدرت گرفتن بودند. هر جای زندگی که باشی، ممکن است گم بشوی. ممکن است حس سرگشتگی مثل یک موج پر قدرت قلعه شنی دنیایی که برای خودت ساخته ای را با خود بشوید و به قعر دریا ببرد؛ مهم پس از آن است که تو دست به زمین بزنی و از جایت بلند شوی. دنبال مقصر نگردی و بهانه نسازی. پنه لوپه حالا می دانست می تواند به دنیای قبلیش برگردد ولی با یک تغییر: او می دانست برای چه زندگی می کند.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

سرکشی به تخم‌های آخرین اژدها که تمام شد، دختر جوان با سوتی ظریف بعید از آن چهره‌ی به غایت زشت و بی‌ظرافت، جارویش را فرا خواند. نیمبوس دوهزار، با کیفی آویزان در یک سمت و چماقی آویزان از سمت دیگرش، در برابرش معلق ماند. گربه‌ی خاکستری-حنایی-سفید سه پا پیش از دختر روی جارو پرید، ولی دخترک با صدایی متوقف شد.
- ویولت.

چارلی ویزلی صدایش کرد. دختر همانطور که سوار جارویش می‌شد، سرش را برگرداند.
- می‌دونی که همیشه ازت استقبال می‌شه.

به دنبال مکثی، گویی مطمئن نباشد باید این را بگوید یا نه، ادامه داد:
- همه دلشون برات تنگ شده. پروفسور خوشحال می‌شه..
- می‌دونم، دایی.

بنابر عادتی کهنه به جامانده از رفاقتی قدیمی، همچنان چارلی ویزلی را دایی می‌خواند.
- من فقط..

چند لحظه به دستانش خیره ماند. به کوله‌ای که حالا تمام زندگیش را در خود جا داده بود. به چماقش. به قاصدک‌های سرگردان اطراف دستانش. به جارویش. از تمامِ دنیا، همین جارو برایش مانده بود.

چارلی ویزلی به نرمی گفت:
- تو خودت گفتی، لازم نداری چوبدستی داشته باشی تا جادوگر باشی.

دستان ویولت مُشت شدند. از زمین فاصله گرفت.
- لازمم نئارم تو خونه‌ی گریمولد باشم تا محفلی باشم!

به قلب تاریکی تاخت و ناپدید شد.
***

این مزخرف‌ترین قسمت قضیه بود.

به کسی اعتراف نکرد. نمی‌خواست با کسی در مورد لحظه‌ی شکستن چوبدستی‌اش، اخراج شدنش از جامعه‌ی جادویی، از دست دادن خانه‌اش و حتی هویتش صحبت کند. کسی نبود که دلش بخواهد.. که بتواند این رنج را با او به اشتراک بگذارد. رنج سرگشتگی. رنج ناتوانی. رنج.. دور بودن.

همین. اگر با کسی حرف می‌زد، به او می‌گفت که این مزخرف‌ترین قسمت قضیه بود. این که نمی‌توانست چوبدستی‌اش را بردارد و هر لحظه که می‌خواهد، در کنار عزیزانش ظاهر شود. این ناتوانی، بدترین نوع ناتوانی بود. این که نتوانی باشی. نتوانی تسکین ببخشی. نتوانی در آغوش بکشی. نتوانی لبخند بزنی. نتوانی نگاهشان کنی.. فقط نگاهشان کنی.. تا بدانند چقدر دوستشان داری..
و این حجم از عشق در وجودت بماند بدونِ صاحب.

از جارویش روی پشت‌بام خانه‌ی شماره‌ی یازده گریمولد پرید. بدون آن که واقعاً توجهی نشان بدهد، چشم‌بند سیاهش را کمی جابه‌جا کرد. دو قدم برداشت. و به آرامی لبه‌ی پشت‌بام خانه‌ی شماره‌ی یازده گریمولد نشست. به چشم شاهدی ناآگاه، چنین می‌نمود که ویولت بودلر به نقطه‌ای نامعلوم در فضا زل زده است، ولی هیچکس به خوبی او نمی‌دانست که اگر چیزی دیده نمی‌شود، به این معنی نیست که وجود ندارد.

حتی دوستی که در آن لحظه کنارِ آدم نیست.
- راسّیتشو بخوای دایی، کعنهو پشمالوی هاگرید می‌خوام برگردم خونه.

کلمات پیش از آن که بتواند جلویشان را بگیرند، چون قاصدک‌های رقصانِ اطرافش به پرواز در آمدند و مانند همان قاصدک‌ها، به سرعت فرو نشستند. سپس دستش را بالا گرفت و به قاصدک‌هایش نگریست.
- ولی نیسّم دایی. جادوگر نیسّم. مشنگم نیسّم. نمی‌تونم برم قاطی جادوگرا.. نمی‌تونم برم قاطی مشنگا.. بدبختی فشفشه‌م نیسّم.. ینی، می‌دونسّی یه سازمان حمایت عَ حقوق فشفشه‌آ داریم؟!

معلوم نبود خطاب به چه کسی این سؤال را پرسید و خنده‌ای کرد. تعداد بیشتری قاصدک دورش حلقه زدند تا از سرمای شبانه محافظتش کنند.
یا شاید هم از تاریکی شبانه.
- یه وختا با خودم فک می‌کنم کاش می‌شد ما جماعت جادوگرای بی‌چوبدستی هم جمع شیم و یه مملکت واس خودمون دُرُس کنیم.

ویولت بودلر نمی‌دانست، ولی ما می‌دانیم که آن وقت، چه کشور پر جمعیتی می‌شد.
که دنیا پر است از جادوگرهای بی‌چوبدستی دور از خانه.


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷

هری پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۰۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
-بّــــــــــــــــبّــــــــــــــع!

مطمئنا تو زندگیتون بارها و بارها احساس کردید که همه چیز دوباره تکرار میشه، همه چیز طبق نظمی کاملا نامشخص که با اصلش مغایرت داره رخ میده و در واقع همه چیز روی دایره ای به اسم زمان قرار میگیره.

هری با این صدا آشنا بود، میدونست که الان باید پاشه، چشماشو بماله، عینکش رو بذاره روی چشمش یه روز تکراری دیگه رو شروع کنه. هری میدونست که حدود دو دقیقه ی دیگه قراره تدی و جیمز با یه شوخی دیگه یه بلایی سر لباساش بیارن، جالبی قضیه این بود که انگار تنها چیز جدید کل این ماجراها نوع شوخی های اونا بود که همیشه تازگی خودشونو داشتن.

هری میدونست که دوباره باید سوپ پیاز همیشگیشون رو به عنوان صبحونه بخوره، و البته ناهار و شام! میدونست باید کتی که نوزده سال تمام همراهش بوده رو میپوشید، به وزارتی میرفت که نوزده سال تمام داخلش مشغول کار بود، روی میزی مینشست که نوزده سال تمام روش نشسته بود و به کاغذ هایی خیره میشد که نوزده سال تمام محتواشون تغییر نکرده بود. و این تکرار درست به اندازه ی تکرار این "نوزده سال تمام" ها زجر آور بود.

***


- خب هری، بگو ببینم قضیه چیه؟ جدیدا چیکار کردی؟
- همون همیشگی! میبینین حتی شوخیامم قدیمی شدن.دوباره دارم اون خوابای عجیبو میبینم، اینکه همه میان تو خوابم و من رو به خاطر اتفاقات اتفاقات نوزده سال پیش سرزنش میکنن و میگن شاید اگه ولدمورت رو شکست نمیدادم زندگیشون خیلی بهتر میبود. احساس میکنم یه جای کار میلنگه انگ...
- ببین هری، میدونم مشکل تو چیه. این شکلاتا رو بگیر بخور، مطمئنم خوب میشی!

هری به شکلات های روی میز یه نگاه انداخت، همیشه و به خاطر هر درد و مرضی بهش شکلات داده بودن، چرا شکلات؟ چرا وقتی استخون دستت از بین میره باید شکلات بخوری؟ چرا وقتی...

- زود باش هری، مریضای دیگم هم پشت درن.
- ولی من تازه اومدم دکتر، هر جلسه مگه یه ساعت نیست؟
- این جلسه ی چهارمه و پول دو جلسه پیش رو هم ندادی. هری ببین، هیچ کدوم از اینا واقعی نیست!
- یعنی چی دکتر؟ یعنی هیچی واقعی نیست؟ ما همه تو یه داستان حاصل مغز مریض یه نویسنده ایم؟!
- نه هری فیلسوف نشو. منظورم اینه تو حتی پول اومدن پیش روانشناس رو هم نداری، داری خوابشو میبینی!

***


- پاشو حری، چرا رو یونژه ها خابیدی طو؟
- ها؟ قضیه چیه؟
- خیلی چیژ ذدیا بی ژنبه، یادط نی ناموصا، اللح وکیلی یادط نی؟!

یک عدد شورت مامان دوز پاش بود و لاغیر، عدسی چپ عینکش هم شکسته بود و رسما یک چشم داشت و همونطور که گفته شده بود لای یونجه ها خوابش برده بود. هاگرید با چشمای خمار و قرمز قوزکرده جلوش ایستاده بود و هیکل نحیف و موهای نارنجی رون که لای ریش های ضخیم هاگرید گم شده بود به سختی دیده میشد. اندکی اون طرف تر آلبوس دامبلدور فرزندم فرزندم کنان هوا رو بغل کرده بود و بر سر فرزند خیالیش دست نوازش میکشید، درست مثل یک مدیر یا حتی یک ناظم وظیفه شناس! رون در حالی که سکسکه میزد نعره زد:
- داش هری، دیشب ترکون... دیما! تموم این مرغداریا رو زدیم ح... اجی!
- عاره حری، شنیدم واص ثرمون جایذه گزاشطن میگن زد هکومط و یاقی شدیم، باهاله نه؟!
- هری فرزندم، حالا که به خاطر کارای دیشبت از وزارت اخراجت کردن و تحت تعقیبی پاشو بیا پیش خودم کار کن شیفت شبم جلسه شبانه میذاریم و ناظم بازی میکنیم فرزند روشنایی!

این اتفاق جدیدی بود، شاید آقای فاکس نبود ولی خب مرغداری غارت کرده بود، تحت تعقیب بود و از همه مهم تر از کار اخراج شده بود! اصولا هر کسی بود در دپرشن خویش غرق میشد یا از شدت عصبانیت خون به پا میکرد یا هرچی. شاید هم فکر کنید اینارو گفتم که بگم تهش هری به خاطر این اتفاق در پوست خود نمیگنجید و خشتک دریده و نعره زنان رو به بیابون نهاده بود ولی راستش هری هیچ احساس خاصی نداشت، دوباره روی یونجه ها دراز کشید و خوابید، خواب تنها پناهش بود...


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۸ ۲۱:۳۴:۵۶

All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۰:۱۴ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
-این کوییدیچ لعنتی، دست از سرمون بر نمی داره که!

من و هافلی ها تو راه تالار هافل بودیم و سر کوییدیچ و کلا ترم، بحث می کردیم. همه می گفتند:" بیاین خودمونو به مریضی بزنیم که نه بیایم کلاس نه کوییدیچ" که البته من سر کوییدیچ، کاملا موافق بودم.

دورا با صدایی بلند گفت: خب... اگه رفتیم کوییدیچ، من دوست دارم که حمله باشم.

سدریک گفت: خب کی دوست داره که حمله نباشه؟

- من!!

همه رویشان را به روی من، برگرداندند. بعد لحظه ای، همه عصبانی شدند. من آنها را درک نمی کردم. چون هروقت این حرف را بر زبان،می آوردم، همیشه دعوایم می کردند. این دفعه هم مانند انتظارم، این را گفتند:

-ماتیلدا... باز شروع کردی دختر. ما هر دفعه به تو می گیم. بابا تو خوبی، عالیی، بیا تو باش. باز قبول نمی کنی. آخه چته؟ خستمون کردی!

من بدون توجه به حرف هایشان، به راه خود ادامه دادم و به طرف تابلوی خودمان( همانجا که باید رمز را بگویی) رفتم. بدون انرژی و حوصله به تابلو که بر آن مرد نحیفی که همیشه سفید بر تن داشت،رمز را گفتم. (عههه. فکر کردین. اگه بگم که راتونو می ندازین و میاین تو)

اما او برخلاف همیشه،ارور داد.

- رمز اشتباه.

- ببخشید؟

- گفتم رمز اشتباهه.

من با تعجب به او خیره شدم. اما کمی بعد به طرف بقیه برگشتم.

- این چی میگه؟

بقیه من را بدون جواب گذاشتند چون خودشان گیج و گنگ مانده بودند. "آخه چطوری؟ اصلا یعنی چی؟ مگه میشه؟ " من همه ی این سوال ها را از چهره هایشان خواندم. بالاخره تانکس به خود آمد.

- یعنی چی آقا! ما رو مسخره کردی؟ باز کن دیگه!

- میگم رمز اشتباهه. بفهمین دیگه. کجای حرفم، سخته؟

- خب... کدومتون رمزو عوض کردین؟

لیندا به او چشم غره رفت و گفت: برای چی باید اینکارو بکنیم؟ حالا کجا بریم خونه نشین بشیم؟

- جنگل ممنوعه.

- تو یکی حرف نزن.

من گفتم: می تونیم از ریونکلاو ، بالش و پتو بگیریم. البته الان ظهره و ما متأسفانه نمی تونیم ظهرا بخوابیم. پس... هر کدوم باید بریم یه جا بریم. فکرم نکنم بقیه ما رو تو خوابگاهشون راه بدن.

-البته که راه نمیدن. الان دقیقا باید کجا بریم؟

- اممم... اوه. یه لحظه صبر کنین. امروز امتحان داریم و من کتاب ندارم. یعنی هممون نداریم.

- عیبی نداره. می تونیم از بقیه بگیریم. حداقل اینو بهمون قرض میدن!
👑👑👑👑
پشت دیوار تالار ریونکلاو

لایتینا با چهره ی خواب آلود، موهای بهم ریخته و چشمانی پف کرده، در را باز کرد و با عصبانیت گفت:

- چتونه؟ سر آوردین؟

- الان ساعت یک ظهره. فکر نمی کردیم خواب باشین.

- الان که می بینین خوابیم. خب، چی کار دارین؟

او خمیازه ای بسیار بلندی کشید. واقعا، بسیار خواب آلود بود. ما تصمیم گرفته بودیم که یکی در میان، بالش و پتو برداریم. چون به این نتیجه رسیده بودیم که آنها، به ما خیلی وسیله نمی دادند. پس برای جلوگیری از دعوا، گفتم:

- میشه سه تا پتو و بالش بدین؟

- جان؟! موریانه همه ی وسایلتونو خورده؟

- می خوای بدی؟

- باشه. فقط کثیفش نکنین وگرنه... خودتون میدونین که چی میشه!

ما با سر تأیید کردیم و منتظر ماندیم.
💔💔💔💔
شب

در حالی که از شدت سرما، پتو را بر سر خود می کشیدم، به بقیه هم فکر می کردم. همه در یک موقعیت مکانی خوابیده بودند.
تانکس، در گوشه ای از حیاط، رز، در کلاس معجون سازی خودش،
سدریک، در کتابخانه( بهترین جا را او برداشته بود!) لیندا،زمین کوییدیچ، ( نمی دانم چرا انقدر دور)، آملیا و تلسکوپش، دم دستشویی بودند.

او اعتراض کرده بود:" چرا بدترین جا افتاده واسه من؟ تلسکوپم ناراحت میشه.ستاره ها میگن، بزنم لهتون کنم."
ولی ما به او گفتیم. دیگر جایی نمانده. اما او دوباره گفت:" کلاسای دیگه هم موندن. اصن چرا باید جدا شیم؟"
و تانکس هم شیک ترین جواب را داد:" رز یه کلاس برداشته. پس خیلی خز میشه که دوباره یه کلاس برداری. دومین سوالت هم برای اینه که اگه کنار هم باشیم، خزه."

من هم جای بدی برنداشته بودم. حداقل از آملیا بهتر بود. پله های متحرک، خیلی جالب بود. چون در خواب پی در پی تکان می خوری و شاید هم بخاطر شدت زیاد تکان خوردن، خواب ترن هوایی ببینی. پس من به همین امید، اینجا را برداشته بودم.

اصلا خسته نبودم.پس بخاطر همین، تصمیم گرفتم از جایم برخیزم و دوباره به دم در تالار بروم و دوباره شانسمان را امتحان کنم. با اینکه دوست نداشتم سرم را از پتو بیرون کنم، اما پتو را از روی خود پس زدم. از جایم برخاستم و به طرف تالار حرکت کردم. هوا بسیار سرد بود و این باعث شده بود که من مثل پنگوئن راه بروم.

بعد سختی زیاد و ندیدن هیچ کجا و دوبار زمین افتادن، خودم را به در رساندم. مرد، در خواب عمیقی بود و خروپف هم می کشید.
او را به آرامی صدا کردم.

- بیدارشو.

او چشمانش را باز کرد و خمیازه ای کشید و گفت:‌ چی می خوای؟ منو از خواب نازم بیدار کردی!

- می خوام یه بار دیگه رمز رو بگم.

من رمز را با صدایی آرام گفتم. میدونستم که تلاش من بی فایده و بی نتیجه است. مرد کمی صبر کرد. فهمیدم که باید برم . برگشتم که به جای خواب خود حرکت کنم که صدایی من را از حرکت، بازداشت.

-تایید شد.

- داری فیلم بازی می کنی؟

- زبون من اینقدر بده که هیچی نمی فهمی؟

- خب درو باز کن.

او در را باز کرد. من هنوز هم در شوک بودم. باور نمی کردم. چرا الان باز شده بود ولی صبح نه؟ داخل شدم. وقتی پایم را در تالار گذاشتم، احساس آرامش کردم. همه جا را دیدم. همه چی مثل روز قبل بود. ناگهان چیزی توجهم را جلب کرد. یه یادداشت بر کمد زده شده بود. آن را از کمد کندم و خواندم. بعد چند دقیقه، صورتم از عصبانیت سرخ شده بود.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
استرس،تمام بدنم را فرا گرفته بود. اما خودم هم نمی دانستم چرا. من فقط،یه بازیکن ذخیره بودم. دستانم به شدت عرق کرده بود. هنوز به میدان نرفته بودیم اما در راهرویی بودیم که بازیکن ها وارد می شدند. بچه های هافل خیلی خوشحال بودند و اگر هم نگران بازی بودند، بروز نمی دادند که کسی اعتماد به نفسش از بین نرود.

در عوض، بچه های ریونکلاو، به شدت عصبانی بودند و سر یکدیگر فریاد می کشیدند. آنها خیلی نگران بودند به طوری که یک نفر از ریونی ها وسط سالن نشسته بود و از جایش بلند نمی شد. اصلا پلک هم نمی زد. اگر هم پلک می زد، تیک عصبی بود. من به بچه ها، افتخار می کردم. دورا به طرف من آمد و دستان من را گرفت.

- چرا اینقدر نگرانی ماتیلدا؟ چیزی نیست.

- دورا، چطوری اینقدر به خودتون امیدوارید؟

-هر وقت امیدوار باشی و فکر کنی که برنده میشی، حتما این اتفاق میفته. اما بازم می گم، نگرانیی وجود نداره.

- ممنون دورا. حالم بهتر شد.

او به من لبخندی زد و از اینجا دور شد. هافلی ها به شدت مهربان بودند. سعی کردم همونطوری که دورا گفت، باشم اما اصلا نمی توانستم. من هیچوقت به خودم امیدوار نبودم که الان باشم. به طرف لیندا و تانکس که گوشه ای نشسته بودند و می خندیدند، رفتم.

- شما اصلا نگران نیستین؟

- نه ماتیلدا. برای چی باشیم؟ ما فقط بازیکن ذخیره ایم و قراره که تشویق کنیم.

- خوبه که بیخیالید. ببخشید که مزاحمتون شدم.

سریع رویم را برگرداندم و به طرف جای اولم برگشتم. کمی آرام تر از قبل شده بودم. به آذرخشم که به دیوار تکیه داده بودمش،نگاهی کردم. هر وقت او را می دیدم، حالم به شدت بد میشد و این دفعه هم مثل دفعه های قبل، همچین اتفاقی افتاده بود. من کمی از ارتفاع می ترسیدم اما به خاطر آبرو وکمی غرور، به کسی، درباره ی این موضوع نگفته بودم. ناگهان صدایی از بلند گو بلند شد:

- همه ی مسابقه دهنده ها به صف شن. ذخیره ها هم بعد معرفی بقیه به کنار زمین بروند.

من به گفته ی آن خانم، روی زمین نشستم و منتظر صف بستن و معرفی شدن بقیه شدم . لیندا و تانکس هنوز با خود حرف می زدند و می خندیدند . انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. من به بازیکن های اصلی و بعد به رز کاپیتان که داشت حرف میزد خیره شدم.

- بچه ها اصلا نگران نباشین. سر بازی هم هول نشین و توپ رو به حریف، پاس ندین. یه بار دیگه پستاتونو میگم: دورا جستجوگر، خودم کاپیتان و حمله، آدر دفاع، آملیا حتما حمله، گیبن دفاع و در آخر دروازبان، رز. خب حالا به ترتیب پست، صف ببندین.

بقیه به ترتیب پست، صف بستن. ریونکلاوی ها هم صف بسته بودند اما نه به مرتبی ما. هنوز هم کمی غرغر می کردند، اما آنها هم ریلکس، سر جای خود ، ایستاده بودند.چه هافلی، چه ریونی، جارو هایشان را در کنار خود قرار دادند.

بالاخره در باز شد. زنگ به صدا در آمد و بقیه پرواز کنان، روی جاروهایشان، به طرف زمین حرکت کردند. بعد معرفی همه، من و لیندا و تانکس به طرف نیمکت راه افتادیم. البته لیندا و تانکس، با جاروهایشان و پرواز کنان به طرف نیمکت رفتند اما من پیاده رفتم. پیاده روی، چربی ها را آب می کند. به نیمکت رسیدم و آنجا با استرس نشستم.

به بازی نگاه می کردم. دورا یا بقیه ی تیم، آنقدر خوب بازی می کردند که من هیچوقت به پای آنها نمی رسیدم.در دقیقه ی پنج،ما گل زدیم اما انگار صد سال گذشته بود. دورا به سرعت به دنبال توپ طلایی بود و ریونکلاوی به او تنه می زد و درست پشت او بود. و در نهایت... دورابه شدت از جارویش پرت شد و محکم با زمین پرتاب کرد.

- دوراااااا!!

- مواظب باش دورا.

-موندم کی می خواد به جای اون به بازی بره.

داور در سوت خود دمید و بازی را متوقف کرد. همه ی پزشک ها،بلانکارد به دست به طرف دورا دویدند. رز به پایین آمد و به بقیه ی پزشک ها،کمک کرد. بالاخره دورا با بلانکارد و تعداد زیادی پزشک، دور و برش، به کنار زمین و پیش ما آمدند. رز گفت:

-ماتیلدا آماده شو که بیای تو زمین.

- من؟ عمرا لیندا و تانکسم هستـ...

- اما اونا پستشون مثل تو، جستجوگر نیست.

- اما من نمی تونــ...

- الان موقع بحث نیست. بدو.

- ازت متنفرم رز!

سریع به طرف نیمکت ها حرکت کردم. پستکش های مخصوص کوییدیچ را برداشتم. وقتی آنها را به دستانم، می کردم، مثل رز، دست هایم ویبره میزد. اما نه از خوشحالی، بلکه برای استرس. به جارویم نگاهی انداختم. حالا دیگر وقت این بود که با او به طور جدی، بازی کنم. جارو را به سرعت برداشتم. لحظه ای مکث کردم ولی بعد به سرعت به طرف زمین، پرواز کردم.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۱۸ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
هوا بسیار دلپذیر بود. پرنده ها بالای سر من پرواز می کردند و جیک جیک های بلندی سر می دادند. حیاط هاگوارتز بسیار شلوغ بود به طوری که جایی برای دویدن وجود نداشت. به همه طرف که نگاه می کردم، بیشتر اسلایترینی ها را می دیدم، اما نمی دانستم دلیل زیاد بودن آنها در حیاط چه بود.

بسیار بخاطر درس امروز خسته بودم . پس جایی در گوشه ی حیاط پیدا کردم و با خستگی فراوان، نشستم. هیچکس از هافلی ها را در اطراف خود ندیدم. بعد چند دقیقه نشستن، تصمیم به برگشتن به تالار هافل گرفتم. کتاب های حجیم درس های خسته کننده را دوباره در دستانم جای دادم. از جایم برخاستم. قدم اول را برداشتم که ناگهان کسی با سرعت به من برخورد کرد و باعث بهم خوردن تعادل هر دویمان شد و بالاخره، محکم بر روی زمین افتادیم.

- جلو پاتو ببین!

- مگه تو سوسکی که باید با دقت به جلوم نگاه کنم؟

- به جای این حرف های اضافی، حداقل می تونی به جای معذرت خواهی، منو از زمین بلند کنی!
وقتی حرف می زدم‌، اصلا به شخص نامحترم نگاه نمی کردم. چمن ها را از روی صورتم کنار زدم تا بتونم او را ببینم. باور نمی کردم. او سوارو بود. سوارو کارتیک.

او کراوات اسلایترین نزده بود، واین باعث بد تیپ شدن او شده بود. ظاهر بهم ریخته ای داشت.موهایش را اصلاشانه نزده بود و کل موهای او روی صورتش بود.او با خود، زیر لبی ،زمزمه کرد. او بالاخره از جایش بلند شد و به من خیره شد ولبخندی زد.

- یه اسلایترینی، هیچوقت غرور خودشو زیر پا نمی ذاره و به کسی غیر از هم گروهیش، هیچ کمکی نمی کنه.

من همینطوری به او خیره شده بودم و هیچ حرفی نمی زدم. او چطور جرأت می کرد؟ اصلا به من اهمیت نداد . او خودش را به یه راه دیگه زد که انگار اتفاقی نیفتاده و اینجا را ترک کرد. و من هم با صدای بلند به او گفتم:
- خیلی مغروری.
حتی راه رفتن او هم مثل نجینی بود! معمولا سال اولی ها اینقدر مغرور نبودند. حتی اگه هم اسلایترینی باشند.

بدون کمک او از جایم برخاستم. هیچکس حتی به افتادن ما توجه نکرد. بیشتر دانش آموزان هاگوارتز، کارشان مسخره کردن این و آن بود .اما حتی آنها هم توجهی به این مسئله نکردند.دوباره به سوارویی که در حال دویدن بود، نگاهی انداختم.

لباس های من به شدت خاکی و کثیف بود. به کرواتم، کلی گل چسبیده بود. یه لحظه تصمیم بر در آوردن آن کردم. اما ناگهان به یاد،نداشتن کروات سوارو بر گردنش افتادم. پس از تصمیم خود، صرف نظر کردم. نمی خواستم مثل سوارو باشم. با قدم هایی محکم و چهره ی عصبانی، به طرف تالار هافل راه افتادم.
💓💓💓💓
کلاس معجون سازی:

در حالی که با خشم به سوارو که دو صندلی جلوی من بود، نگاه می کردم، به حرف های پروفسور زلر هافلی خودمان، گوش می کردم. او متوجه ناراحتی من و گوش ندادن درس سر کلاس، شده بود، اما به روی خودش نمی آورد.

من چند دقیقه ای به نگاه کردن اسلایترینی، پرداختم. او پنهان، موشک درست می کرد. فکر می کرد که کسی نمی فهمد. اما کاملا موشک درست کردنش، واضح بود. زنگ به صدا در آمد و باعث شد که من از جایم بپرم. سریع به طرف سوارو حرکت کردم. او را به عقب کشاندم. صبر کردم که همه از کلاس بیرون بروند و شروع به حرف زدن کردم:

-معذرت بخواه!

- ببخشید؟

- گفتم معذرت بخواه.

- تو با خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من معذرت می خوام سوسکی؟

- باید بخوای. اینقدرم منو سوسکی صدا نکن!

- تو دیوونه ای!

او من را هل داد و به طرف در رفت. من جلوی او را نگرفتم. چون او به هر حال به من گوش نمی داد. همینطوری در گوشه ی کلاس نشسته بودم. واقعا حوصله ی بلند شدن نداشتم. تصمیم گرفتم که بیخیال اون دیوونه بشم. و به درس های مسخرم برسم.
💔💔💔💔
من و بقیه هافلی ها در حیاط بزرگ هاگوارتز قدم می زدیم و درباره ی ترم حرف می زدیم. امروز مثل روز قبل، شلوغ نبود. هر وقت به حیاط پا می گذاشتم، یاد افتادن خود می افتم. و این فکر اعصاب من را خورد می کرد.

- کلاس من که خوبه. اینقدر غرغر نکنین. من که همیشه بهتون ارفاق کردم پس دیگه فازتون چیه؟

-رز! تو خوبی اما تو استاد یه درسی شدی که آدم اصلا حوصله گوش دادن نداره. مخصوصا که کار عملی هم داره.

- ماتیلدا، من به این کلاس علاقه دارم . جالبه. عملی که بهتر از ...

ناگهان صدایی باعث قطع شدن حرف رز زلر شد.من به اطراف نگاهی انداختم که ببینم منشع این صدای بلند مضحک از کجاست.
بالاخره به شخص رسیدم. او کسی غیر از سوارو نبود. او دوباره می خواست چه کند؟ او به سرعت همراه با دوستانش، به طرف ما هافلی ها می آمد.

- بچه ها! دوستان من! ببینید که من با یکی از دیوونه ترین هافلی چیکار می کنم.

- دوباره می خوای چی کار کنی سوارو ؟ دیگه لازم نیست معذرت بخوای سوارو. اون مسئله دیگه تموم شد.

- خانومو! فکر می کنه که می خوام بیام معذرت بخوام!

او خنده ی بلندی سر داد و به سرعت خود افزود. به طرف من آمد. هنوز هم مثل شیطان ها می خندید. او واقعا باید جزء اسلایترین می شد.جای دیگری به غیر از آن گروه، واسه ی او، وجود نداشت.
بالاخره به من رسید. دوستانش پشت او بودند و منتظر دعوا بودند. تانکس به سرعت به طرف من آمد اما سوارو او را به راحتی پس زد.

- نه نیمفادورا کوچولو، نباید وارد بحث ما بشی.

- منو نیفادورا صدا نکـ...

- گفتم که وارد نشو.

او تانکس را به طرف دیوار هل داد. او محکم به دیوار اثابت کرد و به زمین افتاد. سوارو در سه قدمی من بود. باز هم پوزخند ترسناکی زد.با اینکه یه سال اولی بود، ولی زور زیادی داشت. دوستانش او را به شدت تشویق می کردند. توجه بیشتری به طرف ما جلب شد.

- چطوری سوسکی؟

- حرف نزن. فقط گمشو.

- به همین زودیا نه!

او دستانش را در جیب خود فرو کرد. من هم فکر کردم که
می خواهد چوبدستی اش را بیرون آرد. پس توجه من به دست او معطوف شد. ولی به زودی متوجه اشتباهم شدم. من گیر یه کلک قدیمی افتادم. او از این فرصت حواس پرتی من استفاده کرد. او پایش را محکم به پای من زد و باعث افتادن من شد. من از درد فریاد بلندی سر دادم.

سوارو و دوستانش به من می خندیدند و من را مسخره می کردند. بر روی دستم خراش بزرگی ایجاد شد و کمی خون از صورتم به زمین چکید.لیندا به سرعت به سمت من آمد و سعی کرد که من را از جایم بلند کند. همه ی هافلی ها دور من جمع شدند.

- ماتیلدا، حالت خوبه؟ دستت خیلی بد خراشی...

- از دور من برین کنار.

- چی؟

- همینی که شنیدین. زود باشین.

همه ی هافلی ها با تردید،از دور من،کنار رفتن. خیلی خیلی عصبانی بودم. دستم را داخل جیبم بردم. دیگر هیچی برایم اهمیت نداشت حتی اگر هم من را از هاگوارتز اخراج کنند. چوبدستی ام را به طرف سوارو گرفتم.

- خودت خواستی سوارو. کیروشیما!

او پخش بر زمین شد. من هم لبخندی زدم.



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۵۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
چه لباسی بپوشم رز؟"

من همینطور که دنبال لباسی برای جشن هالووین می گشتم، این جمله رو پی در پی به رز می گفتم.اون کمد بسیار کوچیک بود. تا من بیام سرمو بلند کنم، می خوره به سقفش.او همینطوری روی صندلی نشسته بود و مستقیم به کار های من نگاه می کرد.

" یه کمکم بد نیست رز!"

رز بالاخره به خود اومد و گفت: والا خودمم نمی دونم چی بپوشم.
بعد چطوری به تو کمک کنم؟ببین بذار بگم چه لباسایی مونده. اردک، فرانکشتاین،گربه... تو گربه دوست داری ماتیلدا.

- اما این دلیل نمیشه که هر سال اون لباس بی خودو بپوشم!

رز خندید و گفت: یعنی تو هر سال لباس گربه می پوشیدی؟ به نظرت چه لباسی به من میاد؟

- اردک، تو رو بزرگ نشون میده، با لباس قورباغه هم می تونی قدرتتو به نمایش بذاری.

- یادم باشه دیگه از تو نظر نخوام! هنوز لباسی پیدا نکردی؟

- نه! چون هر چی لباس پیدا می کنم ، یادم میفته که آملیا اونو پوشیده. چه سال های قبل، چه الان!

- آملیا رو مده . هر چی لباس تو ویترین مغازه های دیاگون می بینه، می خواد.

من و رز خنده ای کردیم و ...

" بچه ها شما هنوز لباس پیدا نکردین؟ پنج دقیقه ی بعد مراسم شروع میشه"

آملیا اسکلتی، در حالی که با لباسش ور می رفت، به طرف ما اومد.

-نه آملیا. می بینم دوباره رو مدی!

- من همیشه ی عمرمو رو مد بودم. بدویین دیگه.

- ما تا مراسم لباسمونو پیدا نمی کنیم. شما ها بدون ما برین. ما وسط های مراسم میرسیم.

- مطمئنی؟

- کاملا. می تونی به ما اعتماد کنی.

آملیا نگاهی مشکوک به هر دومون انداخت و بعد چند ثانیه، از خوابگاه بیرون رفت.

رز گفت: چه فکری تو کله ی دیوونته؟ تو همینطوری همچین حرفی نمی زنی. چون تو طرفدار درجه یک جشنی.

من بر روی صندلی روبروش نشستم و گفتم: یه فکری دارم . خوب گوش،کن.
💙💙💙💙

تالار بسیار تاریک بود. اما من و رز از قصد تاریکش کردیم. پشت مبل قدیمی هافل قایم شدیم که بقیه بیان. همینطوری که با دستمال توالت هایی که دور خودمون پیچیده بودیم که شبیه مومیایی بشیم ، ور می رفتیم.با خودمون نقشه رو مرور می کردیم.

دست رز روی کلید روشن کردن برق های قرمز بود. کلی کدو تنبل کنار منو رز بود که با چاقو
به اونا شکل وحشتناکی داده بودیم مثل" چشمان از حدقه بیرون اومده( چند تا تخم مرغو تو جای چشم کدو تنبل،چسب زده بودیم) ، خنده ی شیطانی و از این جور چیزا. می خواستیم با اون کدو ها، بزنیم به سرو کله ی هافلی ها.

دست منم سس قرمز بود که وقتی وارد شدن، به سر وصورتشون بپاشم. فضا واقعا وحشتناک بود.

بالاخره رز خسته شد وسکوت ترسناک رو شکست: چرا نمیان؟ من...

صدای باز شدن و همهمه پشت در اومد که باعث قطع حرف رز شد. من و رز به هم لبخندی زدیم.

آملیا اولین نفر از در داخل شد.

- بچه ها؟ رز؟ ماتیلدا؟ چرا چراغا روشن نیست؟ چرا به جشن نیومدین دروغوها؟

لیندا از پشت آملیا گفت : شاید گرفتن خوابیدن . میاین بیدارشون کنیم؟

تانکس گفت: من که پایه ی پایه ام. چون یه بار ماتیلدا انقدر از قصد سر و صدا کرد که منو از خواب قشنگم بیدار کرد!

- و برای اینکار قراره که اول برقا رو روشن کنیم.

من به رز زیر لبی گفتم: آمده ای؟

- من از بچگیم آماده بودم.

رز به لیندا فرصت روشن کردن برق رو نداد و ضبط صوتی که صدای خودمون رو توش ضبط کرده بودیم رو روشن کرد. صدای هوهو توی ضبط در آورده بودیم که بقیه فکر کنن که روح اینجاست.ناگهان همه ی هافلی ها خشکشون زد.

رز ویزلی با صدای وحشتزده ای گفت: بچه ها این چه صداییه؟ همیشه از تالار همچین صدایی میومد؟

دورا گفت: بیخیال. صدای باده. نترس.

او این رو گفت و یه قدم جلوتر اومد. برای رز سر تکون دادم او منظورم رو فهمید و چراغ های قرمز رو روشن کرد. یه نخ به در بسته بودم که هروقت خواستم در رو ببندم. الان موقعش بود. پس در رو با صدای مهیبی بستم.

آملیا جیغ بلندی کشید. همه ی هافلی ها با صدای بسته شدن در،از جایشان پریدن و به سمت در برگشتن. همین موقع بود که باید سس می ریختم. وقتی کمی از جایم پاشدم، دیدم که دورا از همه عقب تره. پس اونم ترسیده بود.

سس قرمز رو اول ریختم روی آملیا تا قاطی کنه. بعد روی بقیه ریختم.

آملیا گفت: کی رو من سس ریخت؟ لیندا تویی؟

- به من چه. من رو خودمم سس هست.

آملیا تیک عصبی گرفت و همه رو با تلسکوپش زد. خیلی ترسیده بود.پوز خندی زدم و یه کدو تنبل به طرف اونا پرت کردم. رز پرتابش دقیقتر بود. چون یکی از کدو هاش روی سر تانکس فرود اومد که باعث شد او سکندری بخوره و بقیه همراش بیفتن . بالاخره چراغ رو روشن کردیم. سریع دوربینو برداشتم و از شون عکس گرفتم.

و گفتم: اینم از هالووین امسال.

آملیا به خود اومد و گفت: شما ها اینکارو کردین؟

به سرعت از جاش بلند شد و تلسکوپش رو آماده کرد. بقیه هم خودشون رو جمع و جور کردن و پاشدن.

آملیا با قیافه ی عصبانی گفت: می کشمتون.

آملیا و بقیه به طرف ما دویدن.

- رز فرار کن، بدبخت شدیم.

و منو رز از تالار بیرون رفتیم و بقیه دنبالمون اومدن.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
قدم‌زنان،واردکوچه ای شدکه درانتهای آن خانه ای کوچک، در سایه خانه های زیباوبلندبالای اطراف، زهوار دررفته و تنهاقرارگرفته بود. پیشتر رفت؛ کلیدراوارد قفل کردودربه آرامی باز شد.

_سلام!

روی همه چیزگردی از تنهایی و دلتنگی نشسته بودوبه نظرمی رسیدامیدمایل هابا اینجافاصله دارد. لبخند تابلوها، عصاقورت داده و شق و رق، رو به چهره بغض گرفته اش دهن کجی میکرد.

باشانه هایی که انگاراز تحمل وزنی سنگین رنج می بردند جلو رفت. روی مبل سبز رنگی که پر از خاطره بود دست کشید.
_نمیدونم دوست دارم روش بشینم یانه، پدر.

مژه هایش را به هم فشرد و اشک، درست مثل یک نشانه از تنهایی پهنای صورتش را طی کرد.
_نمیدونم دیگه میخوام وارد این خونه بشم یانه..؟


قدمهایش حریصانه اطراف راجستجوکردوصدای هق هقش بلند شد. عاجزانه به اطراف نگاه کردو باصدای بلندی رو به سکوت تلخ تابلوی روبرویش گفت:
_حتی نمیدونم دیگه میخوام زندگی کنم یانه؟

و زانوهایش با بخشندگی پذیرای افتادنش شدند.
_نباید اینطور میشد مامان...

انگشت اشاره اش بادرد رو به زنی که باشادی به دوربین می خندید قرارگرفت. همانطور که سعی می کرد جلوی تند وتندافتادن قطرات اشکش رابگیرد ناله کرد:
_توحق نداشتی...حق نداشتی...حق نداشتی...یک سال میگذره وامروز همون روزه! همون روزی که چشمهاتونوبستید! شمایادتون رفت من هستم...جلوش وایسادینو و باهاش جنگیدید!چوب دستی هاتونوروبهش بلندکردیدو...هیچکدومتون یادتون نبودمن تنهاتوی خونه منتظراومدنتونم!

نفس عمیقی کشیدو سعی کرد بغضش راقورت بدهد. بعدازمدتها آمده بودو حالا،رنجور وخسته دردرا پذیراشده بود؛ نبایدانتظاردیگری می داشت. خانه، تمام اندوه های خفته اش رابرای چنین لحظه ای جمع کرده بود تامثل شلاق برتن نحیف او فرودبیاورد.
کمی جابجاشد وبه میز پشت سرش تکیه داد. سرش را روی زانوهایش گذاشت وفکرکرداگرمادراینجابود، دعوایش میکردکه لاغر شده ونبایداین همه به خودش گرسنگی تحمیل کند. امااو، مدتهابودکه میلی به خوردن نداشت. هرچقدرتمایل به سیراب کردن عطش انتقامش راداشت، تمام امیدهایش برای لذت ازچیزهایی که روزی زندگی دخترانه ولطیفش رامی ساختندازبین رفته بود.
اوزنده مانده بودواین همان نشانه ای بودکه برای انتقام نیازداشت. هرچقدرهم که گاهی اوقات پای منطقش لنگ میشد، بازهم می دانست که پدرومادرش همانجایی بودند که باید. محفل ققنوس اشک ها ولبخندهای اورا بامحبت پذیرفته بودواوحالا یک عضو مهم و حیاتی برای گروه شده بودکه حتی قدیمی ترین اعضاهم جدیت اورانداشتند.

به آرامی بلندشد و جلورفت. کنار پنجره ایستاد وپرده راکنارزدو خیره به باغچه ای شدکه دیگرچیزی ازآن باقی نمانده بود. مادرش همیشه عاشق گلهایی بود که لئو دراین باغچه برایش کاشته بود. اما متاسفانه، این پهنه کوچک هم مثل تمام زندگیشان ازدست رفته بود.
همانطورکه داشت گذشته اش رامرورمیکرد،
جغدنارنجی رنگی خرامان ازفرازآسمان سورمه ای رنگ پایین آمدودرست کناراوروی لبه پنجره ایستادوبه شیشه نوک زد. ردی ازلبخندروی لبهای لی لی نشست وپنجره رابه سختی بازکرد.
دستی روی سر جغد آرتورکشیدو کاغذ داخل گردنبندش رابیرون آورد؛جغدصدایی به نشانه احترام ایجادکردورفت تادوباره به اوج خودش برسد.

کاغذزردرنگ راباز کرد؛خط ادی راشناخت.
_که اینطور! دوباره وقت رفتن شده مامان!

نگاه دوباره ای به خانه کرد.
_قول میدم دفعه بعداون برای همیشه ازبین رفته باشه! قول میدموتمام تلاشموبرای تحققش میکنم!

اوزمزمه کردو دقیقه ای بعد خانه تنهابود. طوری که انگارقدم های گذاشته شده چنددقیقه پیش، ردی از یک رویابود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱:۱۲ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۳۹:۵۳ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 459
آفلاین
روزها بود خانه دلگیر بود.پادما،خواهر دو قلوی ماجراجویش به سفر رفته بود.مادرش هم بعد از پدرش هیچ وقت مادر سابق نشد؛ غم نبودن پدر برای مادر خیلی سخت تر از دخترهای کوچکش بود.روزهایی که به هاگوارتز می رفتند مادر بود و عکس های پدر...
نفس عمیقی کشید و به غروب خورشید خیره شد.در این شهر میان مشنگ هایی که به سرعت از کنارش می گذشتند ایستاده بود و به ستاره ی گرما بخش زمین نگاه میکرد.امروز مادرش را دیده بود که عکس پدرش را در آغوش می فشرد و اشک می ریخت.قطره ای اشک از چشم اش به گونه اش راه یافت.مشنگ ها،آدم هایی که در اطرافش بودند باعث این همه غم بودند.دلش میخواست مثل خواهرش به راحتی بگوید مشنگ ها هیچ ارزشی برایش ندارند؛ اما او اینگونه نبود.نبود پدر برای هر دختر بچه ای سخت است اما نتوانست همه ی مشنگ ها را به چشم قاتل ببیند.
آه کشید؛به نرده های پلی که روی آن بود تکیه داد و به آسمانی که آتش می گرفت نگاه کرد.روزی را به یاد آورد که هفده سال داشت.مرگخواری را در حال شکنجه دادن پسر مشنگ جوانی دیدند.پادما فقط به جرم مشنگ بودن بی تفاوت گذشت اما او نتوانست.با تردید جلو رفت ولی رفت.مبارزه با مرگخواری قدرتمند برای او که هفده ساله بود راحت نبود خراش های عمیقی روی دست و صورتش ایجاد شده بود که مرگخوار را خلع سلاح کرد.چند لحظه بعد دیگر از مرگخوار خبری نبود به سمت پسر رفت؛ هم سن او بود شاید هم کمی بزرگتر، مشنگ بود اما لبخند زد و گفت:
_شما حالتون خوبه؟

پسر نگاهش از صورت پروتی به کتف خونی اش راه یافت و گفت:
_شما زخمی شدین خانوم.

قبل از اینکه پروتی جواب پسر را بدهد پادما دوان دوان به کوچه آمد و با وحشت نگاهی به خواهر زخمی اش انداخت.با نفرت به پسر نگاه کرد و بی توجه به او که شباهت دو خواهر برایش عجیب بود جلوی پروتی زانو زد.دستش را روی کتف پروتی کشید.صورت خواهرش که از درد جمع شد با ناراحتی گفت:
_چی فکر کردی که با اون دوئل کردی؟نگاه کن چه بلایی سرت اومده...

چوب دستی اش را بیرون آورد و شروع کرد به زمزمه، پسر جوان با تعجب به زخم های پروتی نگاه میکرد که هر لحظه کوچکتر میشدند و پس از دقایقی اثری از آنها نبود.پادما با لبخندی حاکی از آرامش به صورت خواهرش نگاه کرد و او را در آغوش گرفت.
_پروتی،نمی دونی چه قدر ترسیدم وقتی دیدم پشت سرم نیستی.آخه خواهر من شجاعت حدی داره این حماقته حماقت...تو قوی ای میدونم ولی آخر به اندازه ی جنگیدن با یه مرگخوار؟مگه ما سابقه ی دوئل داریم؟
_من خوبم پادما.

پسر جوان که تا این لحظه ساکت بود با گفتن جمله ای توجه دو دختر را به خود جلب کرد.
_ممنونم ازتون خانوم،من...من زندگیمو بهتون مدیونم.
_شما مشنگا خیلی چیزا به ما مدیونید.
_پادما!
_مثل اینکه یادت رفته چرا پدر نداریم،آره یادت رفته؟
_نه من یادم نرفته ولی این آقا مسئول مرگ پدر ما نیست.شما برید آقا و مواظب باشید این روزها دنیا برای هیچ کس امن نیست؛نه برای مشنگ ها نه برای جادوگرا...

پسرک در حالی که عقب عقب می رفت با اطمینان پلک زد و گفت:
_ممنونم خانوم.ممنونم...

بعد از رفتن پسر پادما با حرص به پروتی نگاه کرد و گفت:
_تو یه کله شقی.
_میدونم.بیا بریم.

دست خواهرش را کشید و رفت.پادما اون روز درست گفت بود؛پروتی دختر کله شقی بود که خیلی وقت ها شجاعتش بیشتر شبیه حماقت بود.آه عمیقی کشید و صاف ایستاد؛مشنگ ها با ماشین های خود به سرعت از کنارش عبور میکردند. شروع به قدم زدن کرد.آرام راه می رفت و به آینده فکر میکرد؛آینده ای که هیچ فکری برای آن نداشت.با شنیدن جیغ های یک کودک نگاهش را از سنگفرش های پیاده رو گرفت.مردی را دید که دست دختر بچه ای را گرفته و می کشد.دخترک شاید هفت سال داشت؛مچ دستش در بین انگشت های مرد فشرده میشد ولی هنوز مقاومت میکرد.یک قدم به سمتش برداشت.صدایی در ذهنش پیچید:
_اون یه مشنگه.

یک قدم دیگه.
_مشنگا پدرتو کشتن.

قدم هاش تندتر شدن...
_یادت رفته؟زنده زنده آتشش زدن مثل قرون وسطا....

صدا می اومد ولی می دوید.چوب دستیش را بیرون آورد و وردی را زمزمه کرد.مردک گستاخ به گوشه ای پرت شد.جلوی دختر کوچولوی دوست داشتنی گریان زانو زد و گفت:
_خوبی کوچولو؟چیکارت داشت؟
_خانوم شما...شما چی جوری؟
_مهم نیست چی جوری خوبی؟

سرشو که تکون داد در آغوش گرفتش و در پاسخ اون صدای مایوس گفت:
_مهم نیست مشنگ باشه مهم اینه که یک انسانه...


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۸ ۱:۲۲:۲۴

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱:۰۴:۱۴ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 731
آفلاین
نور شمع در ظلمات شب، سوسو می کرد و کاغذ های پوستی اطراف خود را روشن می کرد.

در آن سوسوی شب، مردی در پشت پنجره ی اتاق قد علم کرده بود و به منظره ی ظلمانی بیرون خیره و در افکارش غرق شده بود.موهایش مطابق همیشه نامرتب بود و رنگ نارنجی آن گاهی چشم را خیره و گاهی آن را می زد. اما همان رنگ نارنجی به چهره اش ابهت و در عین حال معصومیت خاصی بخشیده بود.
چشمان درخشانش او را جذاب کرده بود و صورت پر ضخمش او را خشن. اکنون سالهای سال بود که دیگر در چهره اش خجالت و سادگی کودکی اش به چشم نمی خورد اما به جای آن ها چیز های نصیب چهره اش شده بود که که هر صفتی را در خود جای می داد. خشونت در عین حال مهربانی، شجاعت در عین حال ترس، گناهکاری اما در عین حال معصوم و...

از خیره شدن به پنجره ی بخار گرفته ی زمستانی دست بر می دارد و در طول اتاقش قدم می زند. دست هایش را، مطابق عادت همیشگی اش، در جیب هایش فرو می کند و با سری پایین افتاده قدم بر می دارد. ذهن مشغولش حتی مانع از آن می شود که متوجه ورود کوچکترین فرزندش به اتاق شود.

هوگو، کوچترین عضو خانواده ی او، با چشمانی درخشان همانند پدرش اما ترسیده در حالی که لباس خواب بر تن دارد و خرسی عروسکی در دست دارد، وارد اتاق می شود. ویژگی های چهره اش او را بسیار شبیه رون کرده است به طوری که میشود تنها تفاوتشان را تنها در لک هایی دانست که چهره ی هوگو از آن ها بی نصیب مانده بود!

باکشیده شدن ردایش از جا می پرد و زمانی که به اطرافش نگاه می کند پسر کوچکش را می بیند. نا خود آگاه لبخندی بر روی لبانش می نشیند. لبخندی که همیشه با دیدن چهره ی هوگو، بر لبان افسرده اش می نشیند و وجودش را تازگی می بخشد.
در مقابل فرزندش زانو می زند تا هم قد او شود و شانه هایش را در دست می گیرد و آنها را فشار می دهد. دلیل ورود هوگو به اتاقش آن هم در نیمه شب تنها یک دلیل داشت.
-چی شده هوگو؟ باز خواب بد دیدی؟
-اوهوم

صدای معصوم و ریز هوگو، بار ها و بار ها در ذهن خسته اش تکرار می شود و وجودش را دوباره پر تلاطم می کند.
-بیا ببینم...
آغوشش را باز می کند و اجازه می دهد که هوگو در آغوشش آرام شود سپس او را می بوسد و بلند می کند و به سمت رخت خواب نارنجی رنگ خود می برد. با یک دست هوگو را در اغوشش محکم نگه می دارد و با دست دیگرس رو تختی را کنار می زند و آن را در گوشه ای جمع می کند. هوگو را آرام بر روی تختش می گذارد و پتو را روی او می اندازد تا مبادا سوز های زمستانی کودکش را آزار دهد. سپس او را می بوسد و منتظر می ماند تا در خواب فرو رود. به چهره ی کودک خود نگاه می کند و اشک چشمانش را پر می کند . تا کی؟ تا کی این ماجرا ادامه خواهد داشت؟ تا کی باید به کودکش اطمینان دهد که مادرش باز خواهد گشت؟ و مهمتر از همه تا کی می تواند بدون هرمیون زنده بماند؟ بدون او همه چیز برایش بی معنا خواهد بود!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.