هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹:۴۴ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۰۸:۵۰
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین

دامبلدور سعی میکرد گربه رو به سمت باجه ی بلیط فروشی هدایت کنه اما گربه برای اولین بار سرپیچی میکرد از دستور دامبلدور و در اطراف شهربازی قدم زنان راه میرفت.

-باباجان از اونطر...نه نه از این طرف برو باجه اونوره!
-میوااا
-اه بس کن باباجان اونا که نمی خورنت اونا فقط بهت دوتا بلیط خوشگل و گوگولی میدن همین!
-میو...میووووووو
-اوه باشه باباجان،باشه باشه داری خیسه ابم میکنی ها!
-میوووووووو
-باشه فهمیدم عزیز بابا دلت نمی خواد با ادمای مشنگ دربیوفتی؛ببین جادو با گربه های بیچاره چیکار کرده!

دامبلدور و گربه در کوچه پس کوچه های لندن قدم میزدن تا بلکه جایی برای اسایش داشته باشند که ناگهان دامبلدور به یه نتیجه رسید!

-باباجان فهمیدم! فهمیدم کجا برویم که هم جادویی باشد هم راحت و گرم و نرم!
-مییییییو؟
-بله کاملا مطمئنم!
-میو...میو میو!
-میدونم باباجان همینو مستقیم برو!

دامبلدور فکرمیکرد اگه به قرارگاه محفل بره، میتونه گربه رو خوشحال کنه...


only Hufflepuff


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹:۳۱ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۰۱:۴۰ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 171
آفلاین
- میوو!

آه گربه توجه پرفسور دامبلدور را به خودش جلب کرد.
- چی شده بابا جان؟ حوصله سر رفته؟ :Wizard:
- میوواو!
- یعنی چی که خیلی زیاد!؟
-مییییووو!

اشک های گربه دوباره سرازیر شدند و این باعث شد دل پرفسور دامبلدور بدجور برای گربه بسوزد.
- باشه گریه نکن باباجان! من کاملا بهت حق می دم! حوصله منم سر رفته... به نظرم باید یه کاری کنیم.
- میو؟
- می پرسی چه کاری؟ خب تو فقط به این آدرسی که می گم برو تا بفهمی!

گربه دوباره به راه افتاد و دامبلدور نیز مشغول خواندن کتاب شد.

شهربازی بزرگ لندن.


- خب دیگه باباجان می تونی بایستی رسیدیم!

گربه با تعجب تمام اطراف را می نگریست. از پرفسور دامبلدور بعید بود که به چنین جاهایی بیاید.

- چرا تعجب کردی باباجان؟ خب مگه من کودک درون ندارم؟! منم دلم می خواد تفریح کنم دیگه.
- میو...
- آخه نداره دیگه فرزندم؛ الان هم حوصله تو سر رفته هم حوصله من، بیا بریم بلیط بخریم و سوار ترن هوایی بشیم.


من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۷:۲۱ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از ش چندشم میشه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 222
آفلاین
خلاصه:
گربه ماتیلدا بر اثر معجونی، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده و دامبلدور وقتی متوجه شد میتونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمیتونسته انجام بده، انجام بده. گربه و دامبلدور، بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، یه دل سیر غذا خوردن و این بار، به سمت کتابفروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردن. گربه داره کوچیک میشه ولی هنوز اونقد بزرگ هست که دامبلدور توش جا بگیره. ماتیلدا و بقیه محفلیا نگران دامبلدورن.

* * *



گربه با لگد در کتابفروشی رو باز کرد و برای افزایش هیجان، زوزه ای سر داد. دامبلدور متوجه شد نه صدای جیغی شنیده، و نه کسی از اونجا فرار کرده.

- دهنتو باز کن فرزند، یه چیزی اشتباهه.

وقتی دید گربه امتناع میکنه، خودش دست به کار شد. متوجه شد جاش تنگ تر شده.
- فرزند؟ انگار خیلی غذا خوردی. باید از این به بعد رژیم بگیری. چربیات جای منو تنگ کرده.

به بدنش کش و قوسی داد و بالا رفت و دهن گربه رو باز کرد.
- فرزند؟ اینجا که خالیه. چی شده فرزند؟

اینو وقتی اضافه کرد که قطرات آب روی سرش ریختن و وقتی بالای سرشو نگاه کرد، اشکای گربه رو دید که سرازیر میشن. کلاهشو در آورد که روی زمین بچلونه، که چشمش به روزنامه روی زمین افتاد.

نقل قول:
حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!


در همین حین که کلاهشو میچلوند، با چشمش متن خبر رو دنبال کرد تا به این قسمت سخنرانی ماموران امنیت کوچه رسید:
نقل قول:
برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!


کلاهشو دوباره روی سرش گذاشت.
- خب فرزند، مسیرمون عوض شد. نگران نباش فرزند، یادت میدم با دهن باز بغض کنی!

قبل از اینکه از کتابفروشی خارج بشن، گربه نصف کتابهای کتابفروشی رو درسته قورت داد. حوصله دامبلدور توی این مسیر سخت، نباید سر می رفت!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۲:۰۴
از خاک بودم و به خاک برگشتم . . .
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 235
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد و گفت:
_بابا جان، می توانم باز هم بیایم داخل؟
_میوو!
_ممنون گربه ی خوب!

گربه ی ماتیلدا دیگر خیلی مطیع شده بود. دامبلدور بار دیگر به داخل شکم گربه رفت تا گربه وارد پاتیل درزدار شود. گربه داشت کوچک می شد اما هنوز هم خیلی کوچک نبود. به محض اینکه گربه وارد پاتیل درزدار شد، تعدادی از مشتریان شروع به داد و بیداد کردند و از پاتیل درزدار خارج شدند. گربه به داخل سردخانه هجوم برد و شروع کرد به خوردن ماهی ها...

_مگه نگفتم ماهی نخور!
_میو! مییوو؟
_خب کمی ساندویچ ژامبون بخور!
_مییو!
_افرین گربه خوب!

گربه شروع کرد به خوردن ساندویچ های ژامبونی که در سردخانه بودند. دامبلدور که داشت یکی از ساندویچها را با لذت گاز می زد، گفت:
_افرین بابا جان! گربه خودم هستی!
_میییوو!

گربه داشت از لوس بازی لذت می برد. دامبلدور خیلی با او مهربانانه رفتار می کرد. دیگر هر دو سیر شده بودند؛ پس دوباره به داخل ماشین رفتند و این بار برای خرابکاری به طرف کتاب فروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردند...

_ماتیلدا، به نظرت گربه ات چند تکه از پروف گذاشته؟
_چه میدانم؟ بچه ها من خیلی نگران پروف هستم!






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۰:۵۴:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۱:۱۵:۲۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۱:۱۸:۲۹

خداحافظ جادوگران!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۹:۱۷ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۹:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
-میووووو
دامبلدور که هم ناراضی بود و هم راضی صورتش رو روبه گربه کرد.
-نه بابا جان من با تو حرفی ندارم
-می یوووووووووو
-خب با اون کیک ماهی هایی که رو من خوردی بهترش نبود؟
گربه که به حالت خودش در اومده بود پرید بغل دامبلدور.
-میووومیوووو
دامبلدور در حالی که روی صندلی جلو آینه داشت از ریش هاش زنجی های کیک رو بر میداشت.
-باشه بابا جان بخشیدم ولی دفعه بعد ساندویچ کوسه دریایی با سس میگو یا شکلات میگو بخور که هم تو فیض ببری هم من
گربه سرشو به نشناه تایید تکون میده
-دفعه بعدم نشونه بده تا خودم بپرم باشه باباجان؟
-میووو
یکدفع ماتیلدا با مامورین وارد میشن گربه یک غرش شبیه صدای شیر کرد همه با تعجب بهش نگاه کردن همزمان با غرش شیر دامبلدور رو قورت داد و شروع کرد به دویدن سمت پنجره ماتیلدا با عصبانیت.
-گربه بی ادب پروف رو پس بده سریع
اما گربه که لبه پجره برج دامبلدور وایساده بود ابروهاش رو بالا پایین کرد و گفت:می یووووو
و پرید پایین و از بغل هایش بال در میاره دامبلدور در شکم گربه خودشو جمع کرد بود.
-باباجان چکار کردی؟ چه سرد شد اینجا
-میوووووووووووووووووووووووووووووووو
رفت به شهر لندن وتمام عابران پیاده شهر لندن داشتن میدیدند داشت دنیای جادوگری به فنا میرفت گربه تو کوچه نگه داشت کنارش یک ساندویچی بود دامبلدور خودشو شبیه انسان های عادی کرد و اومد بیرون.
-گربه بی ادب کم مونده بود که دنیای جادوگری رو لو بدی.
گربه سرشو گرفت پایین.
-میوو میوو م م م م میوووو
-اوه گربه مهربون تا گفتم ساندویچ منو آوردی اینجا
گربه رو بغل کرد و نوازش کرد و باهم به پاتیل درز دار رفتن و اونجا ساندویچ خوردن


روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۲:۰۴
از خاک بودم و به خاک برگشتم . . .
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 235
آفلاین
_ای وای! پروف، حالتان خوب است؟
_خوب هستم بابا جان، خوب هستم.
_پروف رو بیار پایین! زود باش!

اما دامبلدور گربه را نوازش کرد و گربه که حالا دیگر لوس بازی خودش را در اورده بود، دامبلدور را دوباره قورت داد و سوار ماشین شد و با سرعت شروع به رانندگی کرد...

_ارام تر بابا جان!
_مییییو!
_این بار می خواهی چه کار بکنی؟
_میو میو!
_اها! حالا می خواهی شیرینی فروشی ها را تصاحب بکنی؟ پس روبروی قنادی فیتزنیو پارک بکن بابا جان!

گربه ترمز کرد و ماشین با صدای وحشناکی با ماشین جلو تصادف کرد. گربه -دامبلدور پیاده شد و به سرعت وارد قنادی فیتزنیو شد. آنجا بهترین قنادی جادوگران و ساحره های لندن بود. بوی کیک های کیوی پخته شده با تکه های کدو حلوایی هر کسی را از پا در می اورد. اقای فیتزنیو که جادوگر کوتاه قدی بود، ناگهان با دیدن گربه رنگ از صورتش پرید و از هوش رفت...

_میییو!
_کیک ماهی میخواهی بابا جان؟ برای من هم یک پنجول ابنبات لیمویی بردار که خیلی دوست دارم!

گربه-دامبلدور فعلا دست بردار نبود و کیک چندش اوری با طعم ماهی و عنکبوت می خورد. سپس 10 تا ابنبات لیمویی را با پوست ابنبات بلعید تا در شکمش توسط دامبلدور خورده شوند! دامبلدور که داشت حالش از بوی ماهی ها و عنکبوت ها به هم می خورد، گفت:
_بابا جان کمتر بخور!
_میو!
_افرین باباجان!

دامبلدور در حالی که ابنبات های لیمویی را با رضایت می خورد، به این فکر می کرد که گربه ی ماتیلدا یک بار هم به حرف او گوش داده است. فکر های دیگری به سرش زده بودند...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۳:۲۸:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۴:۳۴:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۳۸:۵۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۴۰:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۴۲:۳۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۰:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۰۳:۴۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۰۳:۴۳

خداحافظ جادوگران!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۸:۰۵
از اون شاخاش
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 312
آفلاین
دامبلدور که بعد از ماجرای خالی کردن آب توی دمپایی های نجینی و تام مجبور شده بود از شکم گربه ی ماتیلدا بیرون بیاد، حالا که سرش و از پنجره ماشین بیرون کرده بود و باد میزد ریشش و موج میداد، کاملا فراموش کرده بود که دیگه نقابی نیست که جلوی کار هاشو بپوشنه.
این نکته ای بود که وقتی ماشین برای لحظه ای از کنار محفلیون رد شد و دامبلدور با ماتیلدا چشم تو چشم شد فهمید.

-بزن کنار، بزن کنار!
-میوووو؟
-لو رفتیم! پیاده که شدیم من و میخوری و فرار میکنیم فهمیدی؟
میییییو!
-نه خیرم، خودت بد مزه ای...

کمی عقب تر از ماشین دامبلدور و گربه، همه ی محفلیون شاهد درگیری سختی بودن که بین گربه و دامبلدور پیش اومده بود و البته از ترس ماتیلدا کسی جرأت نمیکرد بره کمک دامبلدور.

-چرا معطلین؟ پروففف و خورد!

همه سر ها به سمت آملیا برگشت ولی این جمله رو کس دیگه ای گفته بود!

-ماتیلدا مطمعنی که نمیخوایی....

ماتیلدا اشک گوشه چشاشو پاک کرد و با چهره ای مصمم گفت:
-اره مطمعنم، دامبلدور مهم تر از گربه است...

فرمان حمله رو ماتیلدا داد و پیاده نظام محفل به سرعت به کمک دامبلدور رفت.

-میوووووو؟
-یکم بیشتر زور بزن بابا الان میرسن!

ولی انگار اثر معجونی که گربه خورد بود کم شده بود و گربه ی ماتیلدا کمی کوچیک تر شده بود.
دامبلدور که حالا تا کمر تو دهن گربه بود با پاهاش تقلا میکرد تا قشنگ خودش و جا کنه ولی خودش هم خبر نداشت که گیر کرده و بدجوری هم گیر کرده!







ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۲:۱۱:۱۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۲:۴۷:۰۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۲۲:۰۴
از خاک بودم و به خاک برگشتم . . .
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 235
آفلاین
دامبلدور و گربه به مغازه رفتند و یکی از بشکه های بزرگ اب را برداشتند و بدون دادن حتی 1 نات، بیرون رفتند. سپس با ماشین مستقیم به سمت خانه ی ریدل ها رفتند و کنار عمارت انها از ماشین پیاده شدند. دامبلدور قبل از اینکه وارد عمارت شوند گفت:
_خب اول شما برو و یک سر و گوشی به اب بده!
_میییییییو!
_مثل اینکه من همش باید به حرفای تو گوش بدم!

دامبلدور و گربه وارد عمارت رنگ و رو رفته و نه چندان تمیز ریدل ها شدند. سپس بدون اینکه کسی ان ها را ببیند، به دستشویی خانه ی ریدل ها رفتند. انجا بشکه ی اب بزرگ را در دمپایی زشتی که روی ان نقش اسکلت و یک مار بود، کلی اب ریختند.

_میوووووووووو!
_چته باباجان!
_مو میو!
_از اب بدت میاد؟ خب برو بیرون!
_میوو!

پس از اینکه گربه بیرون رفت، دامبلدور در یک کفش صورتی کوچک اب ریخت. سپس بیرون امد و سریع گربه را برداشت و در را باز کرد و وارد ماشین شد. دامبلدور که فکر میکرد مرگخواران دنبال انها هستند، با جادو ماشین را با سرعت 480 کیلومتر هدایت کرد! سپس به همان جایی رسیدند که ماتیلدا، ریموند، املیا و سوج انجا بودند...

_اون پروف نیست؟
_اون گربه ی من نیست؟
_وایسا پروف!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۳۶:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۳۶:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۴۰:۰۴

خداحافظ جادوگران!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۹:۳۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

ریموند


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۹:۲۸:۰۵
از اون شاخاش
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 312
آفلاین
آملیا که هنوز مشغول جمع کردن یکی از پاهاش با کاردک از روی آسفالت خیابون بود با همون قیافه ی دردناک پرسید:
-مثلا کی؟
-نمیدونم شاید...

ریموند جوری که ماتیلدا نشنوه نجوا کرد:
-مثلا گربه ی این خانوم!
-نشنیدم رِی! کی؟
-میگم گربه ماتیلدااا!
-ری چرا یهو صدات اینجوری شده؟ خوب و درست و حسابی حرف بزن ببینم!

ماتیلدا با عصبانیت نگاهی به هر دو نفر انداخت که برای هم پانتومیم بازی میکردن.
-معلومه دیگه! داره میگه گربه من!
سپس ماتیلدا همونجا روی آسفالت نشست و با همه قهر کرد، بعد هم زانو هاش و محکم بغل کرد، حالا حتی جرالد هم نمیتونست کاری کنه.

-ماتیلدا میدونی من اشتباه دیدم، حتما اشتباه دیدم، گربه اخه؟ گربه که سوار ماشین نمیشه!

چند خیابون بالاتر

-بابا اینم از دور دور دیگه چه کار کنیم؟
-مییییییو؟
-نه این دیگه خز شده.
-میییو میییو؟
-آره! آرررررره! خیس کردن دمپایی های دشویی!
-مییییییو؟
-نه نه، محفل نه! شاید...دمپایی های تام! دوست خودم!
-میییو!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۵:۲۶
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
گربه - دامبلدور به سنت مانگو مراجعه کرد و یکی از سرنگ های بزرگ مخصوص ترول ها را دزدید. بعد هم به یک مغازه ی آبمیوه فروشی رفت و چند بشکه آب چغندر بلند کرد. سپس به یک دستگاه خودروی لوکس حمله ور شد و سرنشینانش را به بیرون قل داد. بعد ماشین را روشن کرد و همان طور که ویراژ می داد و عده ی زیادی از عابرین پیاده را کتلت می کرد، سرنگ ترولی را پر از آب چغندر نمود و آن را روی عابرین کتلت شده ریخت.

از طرفی محفلی ها مثل شهروندان با فرهنگ و متمدن پشت خط عابر پیاده ایستاده بودند تا چراغ سبز شود و بتوانند به آن سمت خیابان بروند. به محض اینکه رنگ چراغ عوض شد و محفلی ها پا به خیابان گذاشتند، ماشینی به سرعت از رویشان رد شد و آن ها را با سطح خیابان یکی کرد. همان طور که محفلی ها سعی داشتند با کفگیر خودشان را از آسفالت جدا کنند، مقادیری مایع چسبناک و سرخ رویشان پاشیده شد. ریموند همان طور که سوجی را به دندان گرفته بود و آبمیوه ی ترکیبی پرتقال - چغندر به بدن می زد، رو به دوستانش کرد و گفت:
- میگم راننده ی ماشینه قیافه اش آشنا نبود؟


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۰ ۲۳:۳۶:۴۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.