هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۵۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۲:۲۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 77
آفلاین
- تازه، مگه ارباب نگفتن قبل از بیدار شدنشون باید اون گرگا اینجا باشن؟ الان پاشن ببینن مشنگاشون هم نیستن چیکار میکنن؟ تو میخوای جواب بدی هکتور؟

هکتور که یه "به من چه، یه جوری میگه انگار من فراریشون دادم!" خاصی توی چشماش دیده میشد ولی از ترس نمیتونست به زبون بیاره، ترجیح داد به گفتن این جمله بسنده کنه:
- معجون برگردوندن گرگ و مشنگ ارباب بدم؟

که این جمله، خشم بلاتریکس رو بیشتر بر انگیخت؛ با اینکه میدونست همچین معجونی اصلا وجود نداره. تصمیم گرفت کروشیویی نثار هکتور کنه، ولی با این فکر که شاید اونا به معجونای هکتور برای سر به نیست کردن مسئولای اداره کل نیاز پیدا کنن، از این کار منصرف شد.
- بخاطر یه احتمال ازت گذشتم هکتور، ولی یه بار دیگه این جمله رو بگو ببین چیکارت میکنم.
- معجـ... چیزه... بریم آماده بشیم بریم گرگا رو پس بگیریم!
- پس مشنگا چی شدن میشن؟
- اونا مهم نیستن، کشور پر مشنگه.



رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۵۳ سه شنبه ۴ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹:۱۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
حوالی صبح بود که اسنیپ به طور ناگهانی از راه رسید و با لحن تحقیر آمیزی گفت: دست نگه دارید نابغه ها، گرگ ها الان تو اداره ی کل به زنجیر کشیده شدن در حالی که حین فرار، چند نفر رو زخمی کردن. امیدوار باشید نفهمن مسئولیتش با ما بوده.

بلاتریکس از بین گروه مرگخوارا خنده ی دریده ای سر داد و گفت: مگه فرقی هم میکنه؟

اسنیپ گفت: محض اطلاعتون اگه بفهمن کار ما بوده، عملا در اینجا هم تخته میشه و منبع درآمد فرت، یعنی مزایا و عیدی بماند، دیگه خبری از حقوق ماهیانه هم نیست، و وقتی گردش مالی نباشه این جماعت نون به نرخ روز خور هم نیستن. نکنه فراموش کردین دلیل آوردن گرگ ها در اصل بالا بردن سود و سرمایه ی اینجا بوده.

بلاتریکس گفت: مهمل نگو سوروس، ما نیازی به این کارای لوده و بیخود نداریم، همه ی مرگخوارا به خاطر تعهد و علاقه به لرد سیاه اینجا هستن.

به دنبال تایید شدن حرفش، نگاهی به بقیه انداخت. افراد با بی میلی، سری به نشونه ی تایید تکون دادن. اما واقعیت این بود که غالب مرگ خوارا، جادوگرای ترد شده و خلافکاری بودم که دیگه جای بخصوصی توی جامعه ی جادوگری نداشتن و معمولا با کار هایی مثل دزدی و شرارت، امرار معاش میکردن.

اسنیپ گفت: تو این مورد، مستقیما نظر لرد سیاه مهمه.

همین حین، نجینی با گردن کلفت و کلی فیس و افاده و طلبکاری، راه خودش رو از بین جماعت مرگخوارا باز کرد و فس فس کنان گفت: گور پدر گردش مالی، اون گرگ ها قدمت و قدرت جادویی دارن، اونا می تونن باعث تقویت انجمن بشن، شما نتونستید به خوبی از اونا مراقبت کنید، اگه نمی تونید اونا رو از وزارت خونه پس بگیرید، انجمن رو ترک کنید، یکی از اون توله های سیاه به صد تا مرگخوار ترسو می ارزه.


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۴۲ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین

فلورا کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۱ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۳:۱۹
از سیاره دارک
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 27
آفلاین
از آنجایی که لرد بسیار خسته بودند ، وارد مجموعه تفریحی مادام رزمرتا شدند ، یک ژله غول پیکر را به عنوان تخت خواب انتخاب کردند و روی آن به خواب رفتند. اما چندی قبل از به خواب رفتنشان آخرین دستورشان را با صدایی خسته و جذاب به مرگخواران اعلام کردند :
_گرگ ها را تا قبل از بیدار شدنمان پیدا کنید . میخواهیم خورده شدن مشنگ ها را توسط آنها بببینیم .

به دلیل جذابیت بیش از حد لرد قبل از خواب ، بلاتریکس به صورت خیلی ناگهانی غش کرد .
رودولف هم از فرصت سوءاستفاده کرد و برای پیدا کردن مادام رزمرتا به این صورت: شتافت .

هر کدام از مرگخواران میخواستند برای جا کردن خودشان در دل ارباب گرگ ها را پیدا کنند . البته که آنها هرجایی را که به ذهنشان میرسید را گشتند . جاهایی مثل : درز دیوار ، زیر قوری چای ، ته لیوان نوشیدنی کره ای ، زیر بغل یکدیگر و جاهایی از این قبیل .

اما شانس با هیچکدام یار نبود . در میان این هیاهو مشنگ ها که دیدند هیچکس حواسش نیست فلنگ را بستند و رفتند . خورشید درحال بیرون آمدن بود که مرگخواران در اوج خستگی متوجه نبود مشنگ ها شدند .

راستش چند دقیقه ای طول کشید اما در آخر مرگخواران به اوج فاجعه پی بردند . در همین موقع بود که هکتور پیشنهاد داد :
_کسی معجون گرگ پیدا کن نمیخواد ؟
با اینکه اوضاع خیلی بد بود اما هنوز هم دلیل نمیشد کسی به هکتور اعتماد کند به همین دلیل همه شوت کردن هکتور به دور دست ها را جایز دانستند .



خیلی بد نوشتم ؟ خودم که خیلی راضی نیستم . ببخشید اولین رول رسمیم بود


ویرایش شده توسط فلورا کرو در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲ ۲۲:۵۴:۵۳

Rubina.L


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۰:۴۴:۴۸ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
بنابراین تجسس برای یافتن مشنگ های بخت برگشته شروع شد.
مرگخواران خود را به شهر های مختلف انتقال میدادند و از هر شهر اولین مشنگی که پیدا میکردند به نزد لرد می بردند.
لرد که با غرور و افتخار به قربانیان مشنگ خود چشم دوخت.

-به به! هیچ وقت از این مشنگ ها خوشمان نیامد. ولی الان ممکن است با شنیدن صدای دردشان کمی از انها خوشمان بیاید.
سپس چوبدستی اش را به سوی یکی از مشنگ ها که بسیار چاق و کوتوله بود گرفت و با صدای ریز و یواشی گفت:
-سکتوم سمپرا.
بلافاصله انگار با چاقو به قربانیه بخت برگشته زده باشن، خون از بدنش فواره زد.
لرد با صدای بلندی خندید و با ورد کروسیو چندین قربانی دیگر را شکنجه کرد و بعد چوبدستی اش را به سمت یکی دیگر از ماشنگ ها گرفت و اینجار با صدای بلندی فریاد زد:
-دیمینیووندو
مشنگ بخت برگشته به کوچک ترین حد ممکن در امد. طوری که به هیچ عنوان با چشم غیر مسلح دیده نمیشد.
لرد اخرین مشنگ را با ورد اواداکداورا کشت و بعد از کلی خنده ارام گفت:

-به به دلمان خنک شد خب دگر فکر کنم برای امشب کافیست بریم کمی استراحت کنیم.
اسنیپ با صدای لرزان گفت:
-سرورم. گرگ ها کجا رفتن؟
چندین جفت چشم(که متعلق به مرگخواران بودند ) به نقطه ای که قبلا قفس گرگ ها در انجا بود زل زدند.
گرگ ها سرجایشان نبودند.


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹:۵۷ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۷:۰۶
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 193
آفلاین
- سوروس؟ برای تفریح ما گرگ آوردی اینجا؟ گرگ به چه درد ما میخورد؟
- ارباب گفتیم تنوعی در انواع شکنجه های مبارک داشته باشین.
- حالا ما با این گرگ چه کنیم؟ و دوازده تا توله مشکی اش؟ دوازده تا!

و در این زمان بود که ذهن مرگخواران برای پیدا کردن جوابی جهت خوشنودی لرد و ایضا جا کردن خودشون در دل نداشته ارباب شروع به نقشه کشیدن کرد.

- ارباب معجون گرگ خفه کن بدم بهش خفه بشه؟
- هکتور، پاتیلت رو بردار و از جلوی چشمان ما دور شو!

هکتور همچنان با حالت سعی کرد از دیدرس لرد خارج بشه و خب اگه شما یبار تلاش در جهت انجام این کار رو داشته باشین میدونید که کار سختیه، چون لرد از آنچنان بینش عمیقی برخوردار هست که هیچکس نمیتونه از دامنه دید مبارک خارج بشه!

- ارباب سرش کلاه بذاریم؟
- ارباب مادام رزمرتا کجاست؟

لرد که وضعیت آشفته مرگخوار ها رو دید و همچنین حوصله اش به شدت سر رفته بود تصمیم گرفت تا برای دست گرمی هم که شده شکنجه روی حیوانات رو امتحان کنه.

-بسیار خب! یاران وفادار ما، تصمیم گرفتیم تا برای اولین در تاریخ زندگی پرشکوهمان شکنجه را روی یک حیوان امتحان کنیم. باشد که برایمان لذت بخش باشد. این لحظه را درتاریخ ثبت کنید.
-ارباب، البته این گرگ جادویی...
- سکوت کن سوروس، از تو نظر نخواستیم. خودمان می‌دانیم که این گرگ چه قابلیت هایی دارد و برای همین مخصوصا انتخابش کردیم تا شکنجه شود.

پس لرد چوبدستی را به سمت گرگ نشانه گرفت و ورد کروشیو رو آروم زمزمه کرد.
- جیزز! ارباب چقدر زیبا شکنجه می‌کنند.

و بلاتریکسی که محو تماشای لرد شده بود بر خلاف بقیه مرگخوارا که یک قدم به عقب رفته بودند، متوجه تغییر سایز غیر عادی گرگ نشد.

- سوروس، گرگی که برای ما آوردی خراب است. به جای ناله زدن بزرگ می‌شود.

گرگ بار دیگر ضربه شدیدی به قفس چوبی زوار در رفته زد و باعث شد تا کلا دیگه زواری برای قفس باقی نمونه.

- نظرمان عوض شد، هکتور بیا جلو و قربانی ما شو.

هکتور که همچنان سعی در خروج از دید لرد داشت، مسیرش رو عوض کرد.

- ارباب مشنگ بندازیم جلوش بخوره؟
- بار دیگر فکر فوق العاده ای به ذهن ما خطور کرد. بروید برای ما مشنگ پیدا کنید تا جلوی گرگ بیندازیم، قبل از آنکه جسارت کند و به ما حمله ور شود.



هر دم کـه یادت میکنم اشک از بصر ریزد مرا

چون یاد آوادا کنم خون جگر ریزد مرا

اي رفته از پیشم کنون از خاطرم کی می روي

ردای تو چون بنگرم بغض گلو گیرد مرا


سو لی







پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳:۴۱ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

آلیس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۹:۱۳ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۴۶ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
جست و جو شروع شد و رنگ هوا به سمت تاریکی میرفت. لرد و دوستانش با بی حوصلگی، اطراف درخت بلوط پرسه میزدن. بلاتریکس محض تفنن، روی درخت حروف باستانی رو نقش میزد و باعث تغییر شکل شاخ و برگ ها یا بیرون اومدن آب پرتقال از بدنه ی درخت میشد.

لرد صدای کوبیده شدن و جست و خیز رو از زیر زمین شنید. توقف کرد و چوبش رو به سمت سنگ بزرگی گرفت که درست رو به روی درخت بلوط بود. وردی رو زمزمه کرد و سنگ دو تیکه شد. بلاتریکس از جا پرید و با دهن باز و چشم های متعجب، به قفس چوبی بزرگ که تا حدی هم دچار شکستگی شده بود نگاه میکرد.

اما نکته ی اصلی، موجودی بود که توی قفس حبس شده بود. یه ماده گرگ که یه انسان معمولی به سختی تا زانوش می رسید. یه گرگ خاکستری که توی قفس نگه داری میشد. نیمی از قفس هنوز زیر زمین بود.

همین حین، مرگ خوار ها به همراه اسنیپ و هکتور ظاهر شدن، اما به خاطر شرایط، کسی حواسش به بازخواست اسنیپ نبود. بلاتریکس رو به اسنیپ کرد و گفت: چی توی مغزت میگذشت که این هیولا رو به اینجا آوردی؟

اسنیپ کاملا خونسرد گفت: این به هیولا نیست، یه گرگه که محض اطلاعتون دوازده تا توله ی مشکی هم داره و همین دیشب آوردیمش اینجا. می بینید که توی قفسه و کاملا تحت کنترله.

هنوز جمله ی اسنیپ تموم نشده بود که گرگ خشمگین با کله به قفس چوبی کوبید طوری که خون از پیشونیش سرازیر شد. چهره ی لرد و بلاتریکس منقلب شد و تا حدودی چندششون شد. بقیه ی حاضرین اما حسابی ترسیده بودن.

ماده گرگ، پر قدرت و جادویی به نظر می رسید و سعی داشت قفس رو بشکنه و تلاشش داشت به ثمر می رسید و سوال این بود که با این گرگ و توله هاش چیکار باید کرد؟


هر وقت به کمکم نیاز داشتی به اون قسمت از آسمون نگاه کن که پنج تا ماه کامل در حال درخشیدن هستن.


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۴۸ شنبه ۱ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

میراندا فلاکتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۳ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 41
آفلاین
لرد سرش را بالا گرفت و از جیبش یک شکلات شکلات 99 درصد در اورد و به نارسیسا داد.
نارسیسا که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، پوستش را از هم درید و به سمت دیگری رفت تا سرگرم خخوردن شلکات خود شود.
لینی با حسرت به شکلات نارسیسا زل زد و اه کشید.
لرد به جلو خم شد و چوب دستس اش را به سمت مورچه های روی زمین گرفت و زیر لب گفت:
-وین گاردیوم لویوسا.
مورچه ها در هوا معلق شدند.

-خوب خوب خوب. بازم خوب. مرگخواران عزیز من. بهتر است شروع کنم.ها؟ ولی بهتر است یک بار دیگر چک کنیم. نارسیسا؟! نارسی؟! سی؟! نارسیسا ی عزیزز ما کجا رفته؟
لوسیوس مالفوی به خشم به لرد نگاهی انداخت ولی از ترس چیزی نگفت. چند دقیقه بعد با دیدن چیزی با تته پته و وحشت به لرد گفت:
- قربان!
-بله؟
-شکلاته. کارخودش رو ساخت.
-چی؟
لوسیوس به نارسیسای کوچک شده اشاره کرد.
حالا دیگر هم قد یک جن خانگی(دور از اصل و نسبش) شده بود .
لرد مدتی به نارسیسا ی کوتوله نگاه کرد و بعد ارام ارام شروع کرد به خندیدن.مدتی ارام خندید و رفته رفته خنده اش تبدیل به قهقهه شد .
-او فکر کنیم شکلات اشتباهی به او داده ام. ان شکلات برای تنبیه بود نه تشویق. الان درستش میکنم.
لینی نفسی از سر اسودگی کشید و خدارا شکر کرد که ان شکلات نسیب او نشده بود.
-بسپارش به من لرد.
لینی چوبدستی اش را به سمت نارسیسا که با اشک به او زل زده بود، گرفت.
- اینگورجیو!
لحظاتی بعد نارسیسا تبدیل به یک غول بیابانی( باز هم دور از اصل و نسبش) شده بود.

-مثل اینکه زیادی بزرگ شد.
لوسیوس به اخم به نارس گفت:
-عزیزم. چرا حرفی نمیزنی؟
نارسی خواست چیزی بگه که صداش در نیومد.
لوسیوس با دو دست کوبید به سرش.
-دراکو. کجایی ببینی مامانت غول شد. لال شد. وای بدبخت شدم. زن بیچاره ی من.
لرد با تعجب به لوسیوس که عین دختر های 14 ساله به سر و رویش میکوبید نگا کرد.
-لوسیوس. مرگخوار کمی عزیز ما! این چه کاریست؟ الان درستش میکنم.
و بعد چوبدستی اش را به سمت نارسی گرفت.و با یک حرکت نرم نارسی به حالت اول برگشت. و حالا دگر صدایش هم در می امد.
-ممنونم سرورم.
لرد با غرور گفت:
-قابلی نداشت. بسیار خوب. بریم سراغ شکنجه ها.
با نگاهی به هوا فهید که کار از کار گذشته است و مورچه ها گریخته اند.
لرد دادی کشید و لعنتی به اسنیب و هکتور فرستاد .
-مرگخواران عزیز من. همگی به دنبال اسنیب و هکتور میگردید. هرچه زود تر پیداشون کنین.
همگی ( بجز بلاتریکس)با ترس و لزر گفتند:
-بله لرد بزرگ!


d.m.mahla
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
.
Hp


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ دوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷

wasted

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۰:۰۲ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران مرحوم
پیام: 5537
آفلاین
-رسیدن...ما دیدیم!

با فریاد ناگهانی لرد، مرگخواران از جا پریدند و رودولف فرصت طلب هم به اطراف سرک کشید.
-کوشن ارباب؟ کجا هستن؟ نمی بینمشون. مادام رزمرتا هم باهاشونه؟

لرد سیاه با وقار طمانینه جلو رفت و مرگخواران محو این حرکتش شدند. وقتی نوشتنش اینقدر سخت بود چه کسی می داند که انجام دادنش چقدر می تواند سخت باشد.
لرد سیاه به زمین اشاره کرد.
-چطور نمی بینین؟ ولی اهمیتی نداره.ما به جای شما هم می بینیم. چیزی از چشمان تیزبین ما پنهان نمی ماند. این هکتور...و این اسنیپ!

مرگخواران نگاه کردند...دوباره نگاه کردند...باز هم نگاه کردند...

-ارباب...اینجا که کسی نیست...
-من چیزی رو زمین نمی بینم...
-بجز دو سه برگ خشکیده و...دو تا مورچه! برگ که نمی تونن باشن. ارباب... منظور شما مورچه ها...

لرد سیاه سرش را تکان داد.
-البته...چطور متوجه نشدین؟ یاران ما خواستن شناسایی نشن. خودشونو به این شکل در آوردن. باهوشن. ما شناختیمشون. تیم کنترل و تشخیص هویت ما کجاست؟

نارسیسا از جا پرید.
-اینجام ارباب! چشم ارباب...کنترل می کنم.

دستی به سر یکی از مورچه ها کشید.
-روغنی نیست...شناسایی کردم ارباب. این هکتوره. اون یکی هم اسنیپ. آزارشون بدیم ارباب؟


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۴:۳۲ شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۴۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4717
آفلاین
سمت لرد و مرگخوارا

لرد دست به سینه و با قیافه‌ای عبوس همچنان سرجاش وایساده بود. اما سرک کشیدن‌های گاه و بی‌گاه رودولف چیزی نبود که از چشمان تیز بینش پنهان بمونه و بتونه در مقابلش ساکت بمونه.
- چته رودولف؟ چرا اینقد وول می‌خوری؟

رودولف که سخت مشغول بررسی کردن اطراف بود، با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- ارباب!
- شیفته‌ی ما شدی رودولف؟
- نه ارباب... چیزه یعنی شما که همیشه رو سر من جا دارین. ولی مادام رزمرتا... دارم دنبال این ساحره‌ی با کمالات می‌گردم.

هنوز چند ثانیه از حرفای رودولف نگذشته بود که سایه‌ای بالای سر رودولف ظاهر می‌شه. حدس اینکه اون سایه متعلق به کیه احتمالا براتون سخت نخواهد بود، بلاتریکس!
- چیزی گفتی رودولف؟
- من؟ نه. چیزی گفتم مگه؟
- پس سرتو بنداز پایین و به جاش اربابو نگاه کن.
- ارباب خودتون ببینین منو به کی دادین... باشه خب، انداختم پایین.

رودولف سرشو پایین می‌ندازه و به پاهای لرد چشم می‌دوزه. سبزه‌هایی که اطراف پای لرد سبز شده بودن مجددا رودولفو به حرف میارن.
- ارباب، از صبر زیاد زیر پاتون علف سبز شده. اگه اجازه بدین من می‌رم هکتورو از پیش مادام رزمرتا هم که شده پیدا می‌کنم و براتون میارم!

با این حرف، چوبدستی بلاتریکس بالا میاد و از شرح وقایع بعدی به دلیل شامل شدن مقدار زیادی خشونت در اون، می‌پرهیزیم.
لرد هم که راضی به نظر می‌رسید دوباره دست به سینه می‌شه بلکه هکتور و اسنیپ از راه برسن و به انتظارش پایان بدن!




پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۹ دی ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه: لرد قراره به افتتاحیه مجموعه تفریحی مادام رزمرتا بره و محفلیا هم خبردار شدن. اسنیپ و هکتور با همکاری هم سه چهارتا مشنگ انتخاب کردن تا لرد شکنجه شون کنه یه کم سرگرم بشه...

=====

لرد با عصبانیت به مجموعه تفریحی خالی نگاه کرد؛ همه جا سکوت بود. نه محفلی ای که بکشند و خونش را دور همی میل کنند و نه مشنگی که کمی سر به سرش بگذارند و بخندند. حتی یک پرنده هم نبود که گوشتش بکنند و بخورند.

- مگه ما هکتور رو نفرستادیم مقر رو برامون آماده کنه؟! ما حتی یک سال و هفت ماه و شش روز هم بهش وقت دادیم!

هیچکدام از مرگخواران جرئت نداشت اظهار کند که "لردا! اشتباه حساب کردین!" یا اینکه "اینجا فقط یه شهر بازی ساده ست!" و هریک سوت زنان مشغول تماشای جایی شدند.

تصویر کوچک شده

آن طرف تر

- آخیش... دیدی مشنگه چجوری نگامون میکرد؟
- اسنیپ، میدونی الان تو از اون مشنگه مسخره تر به نظر میای؟ معجون اسنیپ جدی کن بدم؟
-
- مثل اینکه نمیخواد! نمیدونی اگه لرد بخواد از خونه ریدل تا اینجا بیاد چقد طول میکشه؟

اسنیپ با احتیاط سرش را خاراند که روغن سرش کم نشود.
- همونقد که طول کشید تو برسی؟
- نه ببین، من یه ویبره جهشی زدم زود اومدم اینجا. لرد دیدن بقیه بخوان روی تخت بیارنشون طول میکشه، گفتن من بیام اینجارو حاضر کنم.
- مگه تو جزو بقیه نبودی؟
- نه؛ لرد میترسن معجون سازشون زیر پا له بشه... میبینی چقد عنایت دارن به من؟
-
- حسودیت شد؟

اسنیپ کمی فکر کرد؛ گروه عجق وجقشان دست کم...
- نیم ساعت پیش رسیدن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.