هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه]خلاصه ی سوژه:

جیمز و بارتی در هفده سالگی عاشق دختر شکلات فروشی که در مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کند، شده اند، محفلی ها و مرگخواران، هردو مخالف این ازدواجند ولی برای این که در مقابل یک دیگر کم نیاوردند هردو برای خواستگاری راهی مجموعه تفریحی مادام رزمرتا می شوند! [/spoiler]

__________________________________________________________________


جلوی در مجموعه تفریحی:

- ارباب، مطمئنین که باید بریم تو؟ به نظر من که کارمون اصلا درست نیست.

لرد با عصبانیت چشم غره ای به بلا رفت و بعد پس گردن بارتی را گرفت و به جلو هول داد. بارتی با بغض رویش را برگرداند و به طرف درب ورودی حرکت کرد.

لوسیوس که خیلی راضی به نظر می رسید، به نارسیسا نزدیک شد و ابرویش را بالا انداخت. نارسیسا با تردید سرش را نزدیک دهان وی برد.
- چی میگی؟

لوسیوس لبخندی زد.
- سیسی، باید از این شرایط حسابی به نفع خودمون استفاده کنیم. می بینی که خواهرت چقدر از این موضوع عصبانیه. به خاطر این که یک شکلات فروش قراره عروس خانه ریدل بشه!

- خب لوسیوس، منم ناراضی ام. چه ربطی داشت.

لوسیوس در حالی که کلافه به نظر می رسید، به اطرافش نگاهی کرد و مطمئن شد که کسی به آن دو توجه نمی کند. سپس با صدای آرامی گفت:
- خب، بارتی پسر لرده! ما می تونیم توی سر گرفتن این وصلت کمک کنیم. اینطوری لرد حتما به ما پاداشی هم میده.

در همین لحظه، لرد که به نظر می رسید مشکوک شده است، به لوسیوس و نارسیسا نگاهی کرد.
- آقای تی و خانوم سطل! یا همین الان می رین تو، یا ارباب میدونه و شما دوتا!

لوسیوس با انزجار تابی به موهایش داد و بعد از بارتی و نارسیسا وارد شد.

یک ساعت بعد- مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا:

- خب من شرایطمو گفتم! حالا خوددانید.

بلاتریکس با عصبانیت غرید:
- تو چی فکر کردی؟ اصلا" همون بهتر که با جیمز ازدواج کنی! عروس پشمک ها بشی! ما رفتیم.

بلا از جایش بلند شد. نارسیسا با اشاره ی لوسیوس مداخله کرد.
- بشین بلا! میشه با حرف هم همه چیز رو حل کرد.

بلا با عصبانیت چشم غره ای به نارسیسا رفت و سر جایش نشست. دامبلدور در حالی که به نظر می رسید از پیروزی خوشحال است، سرش را تکان داد.
- خب، دیگه شرطی نمونده؟ می تونیم ریشامونو به شیرینی بمالیم؟!

شکلات فروش لبخندی زد و ابروانش را بالا انداخت.
- نخیر نمی تونین! من هنوز نگفتم که نصف خانه ی ریدل یا خانه ی گریمولد باید به نام من بشه!

بلاتریکس با عصبانیت چوب دستی اش را بیرون کشید.
- تو به اندازه ی نصف خانه ی گریمالدم ارزش نداری! چه برسه به خانه ریدل که خاک بناییشو هم بهت نمی دیم.

شکلات فروش با عشوه سرش را تکان داد:
- من خیلی بیشتر از اینا ارزش دارم! می خواین درمورد ارزش هام براتون حرف بزنم؟

لرد سیاه در سکوت به برق چشمان دامبلدور خیره شد. خوب می دانست که دامبلدور تنها به پیروزی درمقابل او می اندیشد. با این که با ازدواج بارتی و شکلات فروش مخالف بود، نمی توانست در مقابل دامبلدور ساکت بنشیند.
- ما قبول می کنیم.

دامبلدور متعجب به لرد خیره شد. لرد سیاه با خونسردی ردایش را صاف کرد.
- نصف خانه ی ریدل به نام تو میشه! اما الان نه. بعد از مرگم!

دامبلدور متفکرانه به چشمان لرد خیره شد. شکلات فروش با اشتیاق سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- خب حالا، می تونید به ریشا و سرتون شیرینی بمالید!

رودولف به بلا که دوباره قلب ها در چشمانش پیدا بود، نگاهی کرد و بلا با شادی لبخند زد و به آرامی گفت:
- اینا که نمی دونن ارباب هورکراکس داره! ارباب جاودانست! هیچ وقت خانه ی ریدل به این دخترک شکلات فروش نمیرسه! هیچ وقت!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
خانه ی ریدل

ملت مرگخوار در تکا پو هستند و هر کدام می خواهند هرچه سریع تر حاضر شوند.بلا به دنبال لنگه ی جورابش می گردد و سعی دارد با کروشیو رودلف را مجبور کند تا آن را پیدا کند.نارسیسا همچنان به دنبال کفش های همرنگ با لباسش می گردد و با حالتی همه را از سر راهش کنار می زند.ایوان با خیالی آسوده نشسته و سعی می کند ژلی را که محصول جدید کارخانه ی شامپوی مورد علاقه اش است را امتحان کند.در این میان لرد سعی دارد به مرگخوارانی که نمی خواهد بت خود ببرد بفهماند که خواستگاری جای بچه بازی نیست و او در میان خانواده ی عروس آبرو دارد!

لرد:
-نه!چطور جرئت کردید این تقاضا رو بکنید؟!کروشیو بر همتون! بلا!زود باش,چه خبرتونه؟!یه حاضر شدن این همه وقت میبره؟

-من حاضرم ارباب.فقط نمی تونم جورابمو پیدا کنم.

-یعنی تو جوراب دیگه ای نداری؟!

بلا با عصبانیت به رودلف نگاه کرد و با خشونت کروشیوی دیگری را به سمت او او فرستاد.
-رودلف لسترنج!از وقتی ازدواج کردیم یه جفت جوراب واسه من نخریدی!کروشیو!

رودلف خودش را جمع و جور کرد و خواست بهانه ای بیاورد ولی در این هنگام نارسیسا با حالت فراتر از جیغ کشید و رو به لرد گفت:
-ارباب من کفش ندارم!من کفش ندارم!من لوسیوس رو نمی خوام!من کفش ندارم!من لوسیوس رو نمی خوام!من کفش ندارم!من

-بسه دیگه!دوتا خواهر امروز یاد مسائل خانوادگیشون افتادند!کروشیوبه جهنم که کفش نداری!عجله کنید باید راه بیفتیم.اون دختر چی چی فروش اونقدر ها هم مهم نیست که شما این همه کلاس بذارید.

بارتی با چشمانی گریان به پدر کچلش یعنی خوشگلش نگاه کرد و با اندوه گفت:
-بابایی شما نباید پدر شوهر بازی در بیارید.اون دختر قرار عروس شما بشه!

لرد با انزجار سرش را برگرداند و خواست اعتراض کند.ولی با دیدن قیافه ی مظلوم پسرش پشیمان شد.و با ملایمت گفت:

-آره پسرم.عروس خودم می شه و هیشکی حق نداره چیزی بهش بگه.
ملت:
-
لرد:
بسه دیگه!عجله کنید.
و خودش از خانه خارج شد.

ملت محفلی

ملت محفلی پشت سر دامبلدور به سمت کافه مادام رزمرتا می رفتند و در این میان جیمز همچنان از اینکه چرا ماشین نداشتند شکایت می کرد.
-یه دونه ماشین نمی خرین!آخه من چی به شما بگم؟!الان اونا می رسن و بارتی رو دوماد می کنن و من ترشیده میشم!

دامبلدور:
-تو نگران نباش.خودم تو رو دوماد می کنم و نمی ذارم تام بارتی رو قبل از تو دوماد کنه.
-مطمئنم...

ولی جمله اش را با صدای سارا که اعلام می کرد رسیده اند قطع کرد.

همگی وارد شدند و به سمت....


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۲ ۱۴:۵۲:۳۲


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

سارا اوانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
_ شکلات فروش؟ مجموعه مادام رزمرتا؟ آخه چی بگم! بچه تو چرا انقدر می خوای با آبرو حیثیت من بازی کنی؟ ایوان نخند! کروشیو!
و طلسم شکنجه رو به طرف ایوان که زیر زیرکی داشت به بدبختی لرد می خندید روانه کرد.

_ میبینی؟ دیگه این یه ذره جادوگرا هم منو مسخره می کنن! خب پسرم , عزیزم حداقل می رفتی یکی رو تو همین کافه تفریحات سیاه خودمون پیدا می کردی! مجموعه مادام رزمرتا؟ بلا از تو دیگه انتظار نداشتم. کروشیو!
_ ارباب من دارم گریه میکنم!

_ فرقی نمی کنه! کلا سعی کنید دچار هیچ تغییر نشید. آنتونین کروشیو! اینم به خاطر اینکه از قیافت خوشم نمی آد!
و سپس عصبانی دوباره به بارتی چشم دوخت. چشمان بارتی مملو از اشک بود.
_ بابایی!
ولدی نمی تونست غم بارتی رو تحمل کنه! اما چی کار میتونست بکنه؟ آیا باید می رفت و اون دخترک شکلات فروش رو براش خواستگاری می کرد؟
_ بلا ، ایوان ، نارسیسا و شما دو تا که اون گوشه وایسادید! آماده شید می خواییم بریم یه جایی! سعی کنید بهترین لباساتون رو بپوشید!!
نارسیسا با شیطنت :
_ ارباب می خواییم بریم خواستگاری؟
_ کروشیو! حرف نباشه...

خانه 12 گریمولد

_ کجا داری میری جیمز؟
جیمز ساک دستی کوچیکشو از روی زمین برداشت و در حالی که به طرف در حرکت می کرد گفت :
_ دیگه هیچ کدومتون رو دوست ندارم! مطمئنم الانم دیر شده و ولدی به خاطر اون پسر یه ریزه به درد نخورش تاحالا همه مجموعه رو خریده و می خواد جشن عروسی به پا کنه! اما شما ها؟ حاضر نیستید به خاطر من... به خاطر من...
و سپس گریه امانش نداد. و به همراه اون آلبوس ، مینروا ، مرلین داخل قبر و یا خارج قبر ( فرقی نمی کنه!) ، سارا ، خانوم بلک و همه اعضای محفل گریه رو سر دادند!!
بعد از چند ثانیه :
_ آره... من از اینجا می رم! میرم تا شاید خودم بتونم یه کاری بکنم! من می دونم! اون دخترک شکلات فروش به من علاقه داره...!
و سپس تق! در رو بست و رفت!
آلبوس نگران :
_ وایسا منم بیام! اونجا ولدی هست خطرناکه...
و سپس به دنبال اون اعضای محفل بودند که راه افتادند برن خواستگاری!



Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- وای من چیکار کنم... وایی... ای وای.. بدبخت شدم.. خاک بر سر شدم.. وای خدااا. وای خداا. .. وای خدا!

قییییییع!



- وای من باید الان چیکار کنم.. ای وای.. چه مصیبتی.. هورکراکـ... ای وای .. خاک بر ریش شدم.. اگه بدبخت بشه چی؟.. اگه با هم تفاهم نداشته باشن بعدا؟!.. اگه بره مهریه ش رو بذاره اجرا چه خاکی به ریشم بریزم.. وای مرلـــــــــــین!.. وای مرلین.. به دادم برس مرلین کبیر!

دامبلدور سوگوار بود. حس می کرد قلبشو دارن از جاش می کنن. حس می کرد دیگه با این ماجرای ناخوشایند خواهد مرد.. حس می کرد.. فردا پس فردا همه ی ریشهاش می ریزه.. شایدم کله ش کچل شه!

دامبلدور همین طور خود زنی می کرد و ریش می کشید و صورت می خراشید و هر از گاهی وسط ضجه زدن و مرلین مرلین کردن، به مینروا اشاره می کرد تا حواسش باشه که مرلین تقلبی یه وقت این ورا نیاد!


و بعد دوباره ذکر مصیبت..


- من چه غلطی بکنم؟ خودم با پای خودم برم این شکلاتی رو بیارم قاتل هورکـ.. به خونه و کاشونه م آتش شیطانی بیارم؟! چیکار کنم؟ تدی رو بفرستم بره براش خواستگاری؟.. تدی تجربه داره خوبه! ولی اگه دختره یکی دیگه رو برای خودش در نظر داشت چی؟.. از بچه م شکست عشقی بخوره.. افسرده بیوفته کنار خونه چی؟ یا مرلین به دادم برس!... مرلـــــــــین مرلین مرلین مرلین!


کمی اونورتر همسر سابق پروفسور با صدای بلندی توی دستمال پیچازیش فین کرد و بعد از اون با صدایی بلند تر از دامبلدور شروع کردن به گریه کردن!


سارا هم که تازه اومده بود حس می کرد راه گلوش بسته شد و الان باید گریه کنه و بعد از اون تو ریش دامبلدور فین کنه ولی چون خیلی خفن بود به خودکشی رضایت داد و از پنجره پرید پایین!


بعد از اینکه با صدای ملایمی سارا تو سطل زباله فرود اومد، خانوم بلک به یاد پسرای ناکامش افتاد و از طبقه ی پایین با تمام توان عر زد!

خونه ی ریدل

دوربین روی یه دماغ فرمز زوم کرده.. کم کم داره زوم اوت می کنه که اول با صدای مهیبی یه دست استخوانی کله ی صاحب دماغ رو با ضربه ی خودش هم سطح زمین قرار می ده و ..

حالا که تصویر کامل شده به خوبی واضحه که ولدمورت بارتی رو نجینی پیچ کرده و می خواد ببره این مسئله ی خانوادگی رو به طور خصوصی حل کنه.

مرگخوارایی هم که دور تا دور حضور دارن هیچ کدوم از وحشت عظیمی که بر اونها سایه انداخته نمی تونن حرف بزنن.

از طبقه ی بالا صدای فریاد کروشیوی ولدمورت به گوش می رسه!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
سوژه ی جدید:

دامبلدور وحشت زده به جیمز خیره شد:
- می فهمی چی داری میگی بچه؟ آخه تورو چه به این کارا؟

جیمز بغضش را فرو داد و دست راستش را روی قبلش گذاشت. سپس در حالی که قطرات ریز اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد، آهی کشید:
- پرفسور، شما که نمی دونی. یه حس خوبی بهم می گه که دیگه وقتش شده من هم یه نامزد واسه خودم بخرم!

دامبلدور آب دهانش را قورت داد و چند بار پشت سر هم پلک زد:
- چی؟ جیمز می دونی تو چند سالته؟ حرف نزن بچه! امکان نداره!

جیمز یویویش را به طرف دامبلدور پرتاب کرد و جیغ کوتاهی کشید:
- امکان نداره؟ امکان نداره دیگه؟ باشه پرفسور! حالا می بینیم!

یک ساعت بعد:

- خیلی خب جیمز! جیغ نزن! ریشای نازنینم از دم ریخت! پرده ی گوشم پاره شد. حالا دختره کی هست؟!

جیمز دستش را از دیر چانه اش برداشت و در حالیکه به نظر می رسید به شدت در رویاهایش غرق شده است، لبخند محوی زد:
- پرفسور، دختره توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه! اونجا شکلات فروشی داره. وای نمی دونی چه پاستیلایی داره . همشون نهنگن! می بینی تفاهم رو؟

دامبلدور عینکش را روی میز چوبی کوچکی که کنار شومینه به چشم می خورد، پرتاب کرد و با دست چپش عرق پیشانی اش را پاک نمود. سپس به عکس هری که روی دیوار خودنمایی می کرد نگاهی کرد و زیر لب دشنامی داد. سپس با کلافگی به جیمز نگاهی کرد و غرید:
- چی گفتی؟؟ دختره توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه؟ اصلا" در شان ما هست که با همچین دختری وصلت کنیم؟ با یه دختر شکلات فروش؟ تو چی فکر کردی جیمز؟ مثلا" هفده سالته اما مثل بچه های هشت ساله فکر می کنی!

جیمز بغضش را فرو داد و رویش را برگرداند:
- پرفسور، بهتره بگین که از رقابت با ولدک می ترسین! می دونین که بارتی هم در این مورد رقیب منه! بله شما می ترسین. پرفسور ترسو! پرفسور ترسو.

دامبلدور که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، فریاد کشید:
- برو سران محفل رو جمع کن! باید یه جلسه بذاریم! همین حالا!


خانه ی ریدل، همان لحظه:

بارتی در حالی که از شدت شرم سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
- بابایی، اگه شما اجازه بدید می خواستم بهتون خبر بدم که وقتشه که از تنهایی در بیام!

لرد سیاه بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت:
- آنتونین؟ هرچه سریعتر منو مدیریتت رو بده به بارتی! پسرم تنهاست.

بارتی بی توجه به پوزخند لرد سیاه و مرگخوارانش در حالی که همچنان سرخ و سفید می شد، لب پایینش را گزید و گفت:
- بابایی، منظورم از اون تنهایی ها نیست که. از اون یکی تنهایی هاست!

لرد مشکوکانه به بارتی خیره شد:
- مورگان؟ سوروس؟ همین الان یه مارمی ( نیمچه مار، نیمچه میمون) سفارش بدین. می خوام تا بعد از ظهر اینجا باشه! اینطوری دیگه بارتی تنها نخواهد بود و این قدرم حرف نمیزنه و مزاحمم نمیشه!

بارتی کلافه به لبخند مرموزانه ی نارسیسا نگاهی کرد و کلافه آهی کشید:
- اه بابا! چرا نمی فهمین؟ منظورم اینه که زن می خوام!

نارسیسا با محبت به بارتی نگاه کرد و لبخندی زد. بلاتریکس در حالی که از شدت خشم سرخ شده بود به نارسیسا چشم غره ای رفت و لرد سیاه خونسردانه لبخندی زد:
- آفرین! دیگه داری بزرگ میشی! هفده سالت شده! هرچند به نظر من ازدواج امر بسیار مزخرف و بیخودیه! اما خب تو باید ازدواج کنی تا دست از سر من برداری! حالا این دختر خوشبخت کیه که قراره عروس ارباب بشه؟ دختر کنت خوناشام ها؟ دختر فرمانروای ابرهای تاریکی؟ دختر...

بارتی به مرگخواران نگاهی کرد و نیشخند زنان گفت:
- هیچ کدوم. دختره شکلات فروشه. تو مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا شکلات فروشی داره. جیمز هم از این دختره خوشش میاد. باید عجله کنیم!

جمع در سکوت عجیبی فرو رفت و بعد از دو دقیقه ناگهان صدای فریاد لرد سیاه خانه ی ریدل را به لرزه انداخت:
- تو چــــــــــــی گفتی؟ یه شکلات فروش که توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه؟


- Oo!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
قبلش بذارید 1 چیزی رو یاد اور شم ... من همون مادام رزمرتا هستم که الان با این شناسه عضو ایفای نقش شدم بعد برام مشکل ایجاد نشه!

_________________-


می شه من از پست اما ادامه بدم؟ یکی لطفا مادام رزمرتا رو خبر کنه!

_______________

مادام رزمرتا اما رو به صرف یک نوشیدنی دبش دعوت کرد و تمام ماجرا های سال اخیر رو براش تعریف کرد ...

اما در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت: خوب حالا چی؟ من رو قبول می کنی یا نه؟

رزی در حالی که فکر می کرد احساسی بهش می کفت که به اما نیاز داره و بدون اون نمی تونه کاری رو در اینجا انجام بده ... اره درست بود رزی به اما احتیاج داشت ولی حوصله ی پرحرفی ها و دست و پا چلفتی هاش رو نداشت باید امتحانش میکرد ... 1 امتحان درست و حسابی و برای این کار به مادام پادیفوت احتیاج داشت ...

رزی: خوب اما جان سابقه ی کاری داری؟

اما: تو از کی تا حالا سابقه کاری می خوای؟

_:ببین اما من نمی تونم هر کسی رو به عنوان کارمند استخدام کنم باید سابقه کاری داشته باشی ... البته من از کارت راضیم و می دونم 1 مدت تو کلاسام بودی ولی خوب اداره است و مقررات می فهمی که؟ نه؟

_: اره

_:خوب حالا گریه نکن اینم راه داره ...

_: چه راحی؟

_:مادام پادیفوت!



مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
رزی آروم گفت خدا به دادم برسه...:
خب بگیر بشین.....
اما خواست یه چیزی بگه که یهو درب مغازه باز شد.....
تق................تق.................
مایک لوری با عجله به داخل آمد و گفت:
سریعا بیرون........حالا.........زود..زود...
رزی: آخه برای چی جناب کارآگاه....
لوری خودتون می فهمید....
رزی و اما و هوکی از مغازه بیرون آمدند و دریافتند که صدای تق تق مربوط به
چکشی بوده که استرجس پادمور با آن اعلامیه را با میخ به درب می زد....
رزی: ا...واه...برای چی درب رو سوراخ میکنی.....
مایک لوری: هیس....فقط بخونید.....
رزی و اما و هوکی سرهایشان را جلو آوردند و مشغول خواندن شدن:


تصویر کوچک شده

رزی: این امکان نداره.....من وسایل اسموتی ندارم.....
اما: راس میگه...تازه جلسات اسموت اینجا برگذار نمیشه....
لوری: من نیدونم.....مل ذیگه چارآچاه نیشتم....من دفتر دار چارآچاهان هشتم.....پادمور دشتگیرشون کن....
اما: وا...این که معتاده.....
پادمور: آره...در دست درمان ونوس هستش....دیگه حرف نزنید...
سپس زنجیر درازی از کتش بیرون آورد و بر دستان رزی و اما زد.....
اما: اوهوی...مردک...آروم.....
هوکی: من بی گناهم.....خودتون که می دونید...
رزی: کار خودته.....وایستا از زندون در بیام....باباتو در میارم.....
هوکی خنده ی آرام و موذیانه ای کرد....
پادمور: شما الان به آزکابان منتقل می شید......آقای لوری لطفا در دفتر اداره ثبت کنید....
لوری: شد البچه چارآچاه ......
سپس پادمور درب مغازه را محکم بست....
داشتن راه می افتادن که یهو.........................................



ادامه دارد.......................................


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۸۴

اما رابینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۰ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 103
آفلاین
اما در حالی که دنبال مادام رزمرتا می گشت داد زد:دابی...
دابی در حالی دستپاچه شده و از داد اما ترسیده بود به طرف اما دویید و گفت:بله؟
اما:رزی رو ندیدی؟
هنوز دابی جواب نداده بود که رزی از پله ها پایین اومد.لباس زیبایی پوشیده بود و پاشنه ی کفش هایش سر و صدای زیادی تولید کرده بود.
رزی با خشم نگاهی به اما انداخت و گفت:چه خبرته این جا رو گذاشتی رو سرت؟
اما با شیطنت خندید و گفت:اومدم پیشت!
و چشمان سرمه ای اش(!) برق زد!
به طرف رزی دویید و بوسه ای بر گونه اش زد.
رزی که حسابی حرسش در اومده بود گفت:بس کن این لوس بازی ها رو.چی کار داری؟
-اومدم بیام کلاس،کار کنم،درس بدم!
رزی که اصلا حوصله نداشت گفت :امر دیگه ای؟
اما نگاهی به زری انداخت.نیشخندی زد و گفت:بقیشو ایمیل میکنم برات،اه ببخشید با جغد میفرستم.بیام؟
رزی که خاطرات بدش رو با اما فراموش نکرده بود گفت:از فرانک چه خبر؟
اما :نیدونم.
رزی:اوا بچه این چه طرز حرف زدنه؟
اما به طرف صندلی رفت .خمی به ابرو داد و گفت:نمی خای بگی بشینم؟
رزی آروم گفت خدا به دادم برسه...


قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23



Re: مجموعه رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴

مادام رزمرتا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
خب دوستان من به علت تاخيرم 2 تا پست پشت سر هم مي زنم!!!

____________________-

رزي از كمي سر و صدا ها فهميد كه رستوران خالي شده پس دابي را صدا كرد دابي به سرعت به سمت طبقه بالا دويد

دابي_مادام برگشته؟
رزي_خوبه كه داري مي بيني!!! بيا اين بسته مال توست.سوغاتي سفر...

دابي با خوشحالي بسته را گرفت درون بسته يك دست لباس كامل قرار داشت دابي اندكي به لباس خيره شد ولي بعد چشمان درشت سبزش پر از اشك شد و در حالي كه قطره هاي درشت اشك از روي گونه هاش مي غلتيد با صداي هق هق مانندي گفت:
_مادام ديگه نمي خواد دابي پيشش كار كنه.اون دابي رو نمي خواد

و درحالي كه دنبال چيزي مي گشت تا سرش رو به اون بكوبه گفت:
_مگه دابي چي كار كرده .... مگه دابي چي كار كرده ...

در اين لحظه بود كه رزي به ياد قانون جن هاي خونگي افتاد...او كاملا اين موضوع رو فراموش كرده بود!!!

رزي:اوه دابي...مسخره بازي در نيار...من چه طوري مي تونم كارمندي از تو بهتر پيدا كنم؟؟؟ تو برده ي من نيستي كه با يك لباس از طرف من ازاد بشي...تو كارمند مني و از من حقوق مي گيري...تو مي توني تا هر وقت بخواي بموني و هر وقت هم بخواي بري ...

دابي در حال كه اشك هاش رو پاك مي كرد با صداي شادي گفت:
_مادام داره راست مي گه؟؟؟
رزي_باهات شوخي كه ندارم...دابي مي توني يك زحمتي بكشي؟؟؟
_مادام امر كنه
_اين ليست كتاب هاي جديده كه تهيه كردم بزن پشت در كتابفروشي به اما هم بگو از فردا بياد سر كار اعلام هم كن كه ترم جديد شروع شده همه ثتب نام كنن باشه؟؟

ولي در اين لحظه صداي زنگي از طبقه پايين صحتبشان را قطع كرد ...

ليست كتاب ها


ليست كتاب هاي قديمي گرفته شده ار انتشارات ابسكيورس

الف: افسون ها و طلسم های گوناگون 6 گالیون
ب: بر خود غلبه کنید 5 گالیون
پ: پرواز با تیم کنونز 4 گالیون
ت: تاریخچه هاگوارتز 8 گالیون
ج: جادوی سیاه 7 گالیون
چ: چهره های برتر کوییدیچ 7 گالیون
ح: حقه های ناب برای مسایل بغرنج 6 گالیون
خ: خود آموز تعمیر و مراقبت دسته جارو 5 گالیون
د: دیرینه های زمان 5 گالیون
ر: رازهای پنهان 6 گالیون
ز: زندگی نامه اریک کمبل(اثر جو کمبل) 4 گالیون
س: سایه ها 4 گالیون
ش: شفق در آسمان 4 گالیون
ض: ضیافت یک دقیقه ای 5 گالیون
ط: طلسم های باستانی به زبان ساده 4 گالیون
ظ:ظهور و سقوط جادوی سیاه 6 گالیون
ع:عجایب (اثر اریک کمبل) 4 گالیون
غ:غزل های یک جادوگر 8 گالیون
ق:قوی ترین معجون ها 8 گالیون
ک:کتاب نامریی نامریی شدن 8 گالیون
گ:گل های سر زن 4 گالیون
ل:معجون سازي پيشرفته 9 گاليون



ليست كتاب هاي جديد

1 كتاب هاي نوشته شده توسط گيلدروي لاكهارت...... قيمت هر كدام 12 گاليون
من سحر اميز ( داستان زندگي من )
يك سال با يتي
غلبه بر پيك مرگ
گشت و گذار با غول ها
تعطيلات با عجوزه ها
همسفر با غول هاي غارنشين
سفر دريايي با خون اشام ها
پرسه زدن با گرگينه ها
راهنماي گيلدروي لاكهارت در امور خانه داري
راهنماي گيلدروي لاكهارت در مقابله با افات خانگي

2 ورد هايي ساده براي مقابله با اتفاقات ساده .................................7 گاليون
3 چگونه موفق شويم؟..............................................................5 "
4 جادوگر كوچك (كتاب كودك)..................................................3 "
5 ورد هاي همه كاره .............................................................10 "
6 چگونه با يك جادوگر رفتار كنيم؟ .............................................7 "
7 به روابط خود بهبود بخشيد .................................................. 7 "
8 اموزش جامع مقابله با جادوي سياه.........................................10 "
9 بهترين و بزرگ ترين مهماني در 9 دقيقه.................................12 "
10 چه جوري بگم دوستش دارم؟...............................................7 "
11 عجيب ترين جادوي خانگي ................................................ 5 "
12 مي خواهم یک مشنگ باشم !!! ...............................................3 "
13 اموزش جامع جادو و جادوگري در 4 جلد ......................... 100 "
14 انتظاراتي كه از يك جادوگر يا ساحره ي خوب ميرود...............30 "
15 طرز برخورد درست با جن هاي خانگي..................................2 "
16 مطالبي كه فشفشه ها بايد بدانند ............................................4 "
17 ارواح خبيث استراليايي و راه هاي مقابله با انها........................6 "
18 نكات ريز و درشت در جادو و جادوگري ...............................5 "
19 طريقه ي استفاده از وسايل مشنگي ..................................8 "
20 جنبش تحريكي جادوگري................................................6 "
21 معجونهاي مشبه خواني ..................................................5 "
22 خباثت و الطاف............................................................5 "
23 لغت نامه جامع .......................................................... 25"
24 كوييديچ در گذر زمان ...................................................8 "
25 موجودات جادويي و ايستگاه انها ................................... 7 "
26 نظريه ي نوين كشف الاعداد ........................................ 10 "
27 برنامه رير تكاليف (جادوگران و ساحره ها)...................... 10 "
28 جادوي دفاعي عملي و كاربرد ان عليه جادوي سياه (7 جلد) 175 "
29 نظريه ي دفاعي جادو ................................................10 "
30 جادوگران بزرگ قرن بيستم........................................10 "
31 نام هاي برجسته جادوي عصر ما ...................................8 "
32 كشفيات مهم جادوي مدرن و بررسي اخرين تحولات .......... 9 "
33 انواع اژدها در بريتانياي كبير ...................................... 7 "
34 از تخم تا اتش .......................................................... 8 "
35 راهنمايي نگهدارنده اژدها .......................................... 9 "
36 بررسي تحولات اخير در جادوگري............................... 11 "
37 جادوها و طلسم هاي قديمي و فراموش شده ..................... 14 "
38 حيله هاي جالب براي مسائل حيله گرانه ......................... 12 "
39 مسائل پيچيده جادوگري و و راه حل هاي ان ................... 11 "
40 جادوي ديوانه براي جادوگران ديوانه ............................ 5 "
41 راهنماي جادوگري قرون وسطي ................................. 6 "
42 گزيده ي طلسم هاي قرن 18 ....................................... 5 "
43 ساكنان وحشتناك اعماق ............................................. 7 "
44 قدرت هايي كه هرگز نمي دانستيد داريد ........................ 9 "
45 جادو و طلسم ......................................................... 6 "
46 مردم دريا و هيولاهاي دريايي ..................................5 "
47 جادوگران معروف ................................................. 7 "
48 اختراعات جادويي .................................................. 8 "
49 امكان حيات در زير اب ........................................... 6 "
50 گياهان دريايي جادويي مديترانه اي ............................ 9 "
51 چه طور به رازها با هوش خود پی ببرید.(4 جلد )............... 60 "
52 جادوگر شناسی .................................................... 11 "
53 1 مشنگ جادوگر !!!!! .......................................... 8 "
54 كدام دسته جارو؟ .................................................. 12 "
55 راهنماي انواع لباس هاي جادوگري و مشنگي ............. 10 "
56 تاريخچه مدارس جادوگري اروپا ............................. 10 "
57 پيشرفت هاي جادوگري قرن بيست ويكم .................... 7 "
58 چگونه جذاب باشيم .............................................. 8 "
59 قدرتمندترين جادوگران .......................................... 13 "
60 1 يار شفا دهنده براي كبود شدگي ها و بريدگي ها و
خراش ها (3 جلد ) .................................................. 60 "
61 معجون سازي پيشرفته ............................................ 9 "
62 مجموعه داستان هاي برادران خوني ...................... 12 "
زندگي من در ميان خون اشام ها
تعطيلات و مسافرت در ميان خون اشام ها
يك زندگي رويايي در ميان خون اشام ها
63 قوانين گولپالوت ها .............................................. 9 "
64 شيطاني ترين جادوها ........................................... 6 "
65 روز نامه ي پيام امروز.................................... 1 نات
66 مجله طفره زن .............................................. 10 سيكل
67 25 روش براي گرم گرفتن با مشنگ ها .............. 6 سيكل
68 تاريخ بازار بخر و بپر ................................... 5 سيكل
69 يك هزار علف و قارچ جادويي ......................... 5 گاليون
70 1 جادوگر مشنگ !!!! ................................... 3 گاليون



و بهترين كتاب ما با عنوان:كتاب همه كاره بسته به سليقه شما: اين كتاب بسته به سلبقه شماست و هر موضوعي را كه مي خواهيد دارد:علمي . رمان . كمك اموزشي و يا هر كتاب ديگراز قبيل تاريخچه هاگوارتز انواع مجله هاي روز و .................

هيچگاه مطالب اين كتاب قديمي نشده و هميشه داراي مطالب جديد است به اين صورت كه هرگاه شما اين كتاب را خوانديد موضوع جديدي براي خواندن به وجود مي اورد و امكان دسترسي به كتاب هاي قبلي را نيز به وجود مي اورد

به اين صورت كه فهرستي در اول اين كتاب وجود دارد كه نام كتاب در ان نوشته شده و استفاده كننده با دست گذاشتن بر روي نام كتاب مي تواند به ان كتاب دسترسي پيدا كند.از ديگر خصوصيات اين كتاب قابليت انتخاب زبان ان است و حتي اين كتاب نيز مي تواند مطالبي را كه به ديگر زبان هاست ترجمه كند(دستور العمل درون كتاب وجود دارد)

مناسب براي دانش اموزان ( براي رمان خواندن . نوشتن تحقيقات و ......)
فارغ التحصيلان وزارت سحر و جادو ( براي نوشتن طز و .......)
مقاله نويسان روز نامه و نويسندگان ( اين كتاب موضوع داستان و داستان را به شما مي دهد گفته مي شود رولينگ براي نوشتن كتاب هايش از اين كتاب ها استفاده مي كند!!!!!)
و ديگر افراد ..... مناسب براي تمام سنين و داراي گارانتي 5 ماهه تنها 8500 گاليون!!!!!!!!!
دامبلدور قبل از مرگش از اين كتاب ها خريداري كرده بود!!!!!!!!!!

بشتابيد.....................................................
___________________________________

بقيش بعدا اعلام مي شه!!!!!!!!!!!!!!!!

قيمت ها مقطوع است .


ببخشيد اگه يكم طولاني شد!!!



هومک...مشکوکه...اینجا قبلا رستوران نبود!؟ تازه کتابفروشی شده!؟ اخه فقط هم کتابهای آشپزی نیست...موضوع چیه!؟ یکی منو حالی کنه!

من پیشنهاد میکنم فقط کتاب آشپزی بفروشی...چون مثلا رستورانه! (نمیدونم من اشتباه میکنم!؟ ولی اینجا رستوران و محل آموزش درست کردن نوشیدنی بود ها!!!)

و در ضمن لطفا پاراگراف بندی کنید! حالا این دفعه پاراگراف بندی شد ولی از دفعه بعد


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۸ ۱۱:۰۶:۲۱

[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!


Re: مجموعه رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴

مادام رزمرتا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ جمعه ۲۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۱۹ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
مدت زيادي بود كه رزي سري به مجموعه نزده بود ولي توي اين مدت دابي از هيچ از هيچ چيزي كم نذاشته بود و به كار مشتري ها مي رسيد.
رزي ارام وارد مجموعه شد بر از مشتري بود و دابي هم داشت به مشتري ها رسيدگي مي كرد او نمي خواست مزاحم دابي بشه پس به ارامي به طرف دفترش رفت و از انجا وارد اتاقش شد.اتاق قشنگي بود.چمدانش را روي تخت نهاد و شنل سفري اش را باز كرد.چوب دستي اش را به طرف شومينه گرفت و وردي را زير لب زمزمه كرد.شعله هاي اتش گر گرفته و فضاي اتاق را خوشايندتر كردند.
رزي در چمدانش را باز كرده وجام و حكم قهرماني اش را بيرون اورد نگاهي به جام انداخت و به ارم مسابقات اشپزي جهاني حك شده روي ان دستي كشيد سپس متن حكم را از نظر گذراند

مادام رزمرتا
موفقيت شما را در مسابقات اشپزي جهاني تبريك گفته و اين حكم را همراه جامي به شما تقديم مي نماييم

هييت داوران برجسته در امور اشپزي وزارت سحر و جادو

جام را بالاي گنجه قرار داد و حكم را به ديوار اويزان نمود.دوباره سراغ چمدانش بازگشت و بسته ي كادوپيچي را بيرون اورد اين را براي دابي خريده بود.بسته را كناري قرار داد و به كارش مشغول شد.تقريبا چمدان خالي شده بود.رزي دسته يي لباس را برداشت كه چيزي درون چمدان توجه اورا به خود جلب كرد.پاكت سفيدي بود.واقعا عجيب بود چه طور مي توانست اين را فراموش كند؟؟؟ قلبش از شادي مي تپيد و دستانش مي لرزيد لباس ها از دستش به زمين افتادند ولي توجهي به ان ها نكرد خك شد و پاكت را برداشت به سمت صندلي خود رفت و روي ان نشست پاكت را باز كرد.2 عكس درون ان قرار داشت عكس اول مربوط به خودش بود هنگام كرفتن كاپ ولي عكس دوم ... قلبش به شدت مي تپيد او آلن بود.جادوگري ورزيده وماهر و مهربان.او يكي ار شركت كنندگان مسابقه بود ولي در طول اين 1 ماه روابط صميمانه اي بين او و رزي برقرار شده بود.رزي عكس حودش را به زير كاپ اويزان كرد ولي عكس آلن را درون كشو قرار داد.او نمي خواست كسي عكس عشقش را ببيند ...

______________________-
ببخشيد توي اين مدت امتحان ها سرم حسابي شلوغ بود ولي جبران مي كنم!!!


[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.