هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۳:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5915
آفلاین
آلبوس اخمی کرد.
-سیاها که گفتمان سرشون نمیشه.اونا فقط بلدن بزنن بکشن خراب کنن و بدزدن!همونطور که عروس ما رو دزدیدن.

آبر جغد کوچکی را که در دست داشت روی میز گذاشت.روی تکه کاغذ کوچکی فقط یک جمله نوشت:ما میخواییم با شما وارد گفتمان بشیم!

کاغذ را به پای جغد بست.
-خب حالا ما امتحان میکنیم.آی جغده! خوب گوشاتو باز کن.این نامه رو میبری خانه ریدل و میدی به اولین مرگخواری که دیدی.حواست باشه به بارتی ندیا.مواظب باش رو دستش از اون علامت بیریختا هم داشته باشه.فهمیدی؟

چهره بهت زده جغد نشان میداد که کاملا فهمیده!


سی ثانیه بعد:

جغد سیاه رنگی با پرهای وزوزی بعد از برخورد با چارچوب پنجره وارد اتاق شد.آبرفورث جغد را گرفت و تکه کاغذ را از پایش باز کرد.

ولی ما نمیخواییم(نقطه)جغدتون به عنوان عصرونه لرد رفت تو فر(نقطه)اگه میخوایین مقابله به مثل کنین باید بگم که این یکی آنفولانزای جغدی داره و اگه بهش دست زدین...موهاهاها!

آلبوس به پای دیگر جغد اشاره کرد.
-این باید جغد بلاتریکس باشه.انگار یه کاغذم به اون پاش بسته شده.

آبرفورث با عصبانیت کاغذ دوم را باز کرد.
-هوم...حالا که کمی فکر کردم دیدم شایدم مایل باشم گفتمان کنم.امروز عصر تو مجموعه تفریحی رزمرتا منتظرتونم.بدون اسلحه(چوب) بیایین.اگه به پلیس(مامورای وزارت) اطلاع بدین دیگه دختره رو نمیبینین.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۷/۳ ۱۸:۳۹:۴۵

I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸

ریـمـوس لوپـیـنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۶ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶
از قلمروی فراموش شدگان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 395
آفلاین
جیمز که از خداش بوداین جمله رو از یکی بشنوه با جیغ های خانمان بر انداز خودشو تو بغل آبر فرود آورد و یک ماچ کوچلو هم روی صورت آبر پیاده کرد و زیر لب از آبرفورث تشکر کرد : مرسی عمو !

ملت محفلی که حتی به عاشق شدن جیمز هم عادت نکرده بودن همچنان بهت زده به این عمل وقیح ماچ کردن جیمز خیره مانده بودن .

جیمز ملت خیره ای محفلی رو از اتاقش بیرون ریخت و آروم سرشو روی بالش گذاشت و به رویایی کمی خشن و شیرینی فرو رفت !

درون رویا !
جیمز خودشو می دید که وسط خیابون مثل این گلادیاتورها واستاده و همه رو شکست داد و منتظر مرحله آخر یعنی شکست دادن قوی ترین شخص مورد نظره که اون شخص مورد نظر هم کسی نیست به جز بارتی !

بارتی با قدمهای مستحکم به سوی جیمز خیز بر میداره و با جلو گرفتن نیزه به سوی او حمله می کنه .

جیمز آروم ایستاده و داره یه چیزی رو تو دستش به شدت تکون میده ، بارتی نزدیکتر می شه و اماده ضربه زدن به جیمز که اون با یک ضربه یویوی صورتی رنگ بارتی رو شپلخ دیوار می کنه و داور اروم وارد کوچه میشه و دست جیمزو بالا میگره ، و به عنوان پاداش دخترک شکلات فروش را به او می دهند !


خارج روبا!


دوربین صورت جیمز رو نشون میده که حتما در خواب لبخند ملایمی روی لبانش نقش بسته !

اتاق نشیمن ، خانه گریمولد !

البوس : آخه آبر بوقی چطوری می خوای جلوی برپا شدن عروسی اونا رو بگیری ؟ مگه ندیدی دختره چه حرکت وقیحی جلوی ما انجام داد ؟
- باو دلم به حالش سوخت یه چیزی گفتم دیه !
- یه چیزی گفتی دیه ؟ هممونو بدبخت کردی حالا بازم باید قشون کشی کنیم بریم با سیاه سوخته ها در بی افتیم ؟

آیر: فکر نمی کنم نیازی باشه حمله کنیم به مرگ خوارا ، بهتره از راه گفتمان وارد شیم !


در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
درون افکار دخترک...
من و بارتی... :banana:
بیرون افکار دخترک...

چند مین بعد

دختر با دست به دوستش اشاره کرد که ضبط رو روشن کنه.چند ثانیه بعد، ضبط روشن و آهنگ از بلندگوهای اطراف مجموعه پخش شد:

حالا لب کارون، چه گل بارون، میشه وقتی که میشینه دلدارم...تو قایق ها، دور از غم ها، میخونه نغمه ی خوشگل بارون...

دخترک بارتی رو که صورتش گل انداخته بود رو بلند کرد و دو تایی در وسط جمع با هم رقصیدن.یک دقیقه ی بعد آهنگ به مرا ببوس تغییر کرد.بارتی و دخترک مثل دو تا کفتر عاشق شروع کردن به رقص تانگو.در گوشه ی مجموعه، لرد داشت اشک شوق می ریخت و در گوشه ی دیگر، مالی ویزلی جیمز رو که داشت موهاشو میکند رو در آغوش گرفته بود.

در وسط مجلس، بارتی که خیلی جو گیر شده بود، شاخه گلی رو از جیب کتش بیرون آورد و به دخترک تحویل داد.دخترک با حالتی عاشقانه لب هاشو به لب های بارتی نزدیک کرد و...

محفلیون:

و در همین لحظه، دامبل و یارانش آهسته آهسته به سمت در خروجی حرکت کردن.جیمز هم که عملا غش کرده بود، سلانه سلانه پشت سر بقیه حرکت کرد.لرد و یارانش که غرق در تماشای رقص بارتی و دخترک شده بودن، متوجه رفتن اونا نشدن.

آهنگ این بار به ساسی مانکن تغییر کرد و رودولف به همراه بلا اومدن وسط و خارجی رقصیدن.لرد که حسابی از اتفاق های رخ داده ذوق کرده بود، با تریپ جو گیرانه وارد سن شد و شروع کرد به تکنو زدن.

ملت:

این دفعه به درخواست بارتی آهنگ بندری پخش شد و طولی نکشید که تمام فک و فامیلای عروس و داماد وارد جمع شدن و بندری زدن ( )

...

آخر مجلس

تقریبا همه ی صندلی ها خالی شده بودن و فقط ولدمورت در کنار یارانش داشت مهمونا رو بدرقه میکرد.فضای مجموعه رو گرد و غبار غلیضی گرفته بود و چشم چشمو نمی دید.در آخر مجلس، لرد به یارانش دستور داد که رفع زحمت کنن.بلا با چابلوسی رو به روی دختر قرار گرفت و گفت:

-ایشالا به پای همدیگه پیر شین.یادت باشه بعدا بیا پیش من تا از اون کروشیو هایی که به بارتی یاد دادم به تو هم تدریس کنم.ماشالله بارتی از هر چی شانس نیاورده باشه از همسر و پدر شانس آورده.ایشالا تا نه ماه دیگه یه صندلی بچه اینجا باشه!

دخترک با فروتنی گفت:«اختیار دارین! »

لرد که تا الان داشت به کله ش واکس مو می زد، اومد وسط و بارتی رو در آغوش گرفت و رو به دخترک گفت:«این چه حرفیه دخترم.ایشالا بیست تا نوه برام بیاری.مطمئنم بارتی پدر خوبی برای بچه هات میشه.خوب ما بریم دیگه.یاران به سوی منزل...بارتی تو هم مواظب عروس گلمون باش.یادت نره ازون آواداکداورا هایی که گفتم به دوست پسراش بزنی.خوب دیگه...بای!»

-بای ددی!

و لرد بعد از زدن چند تا کروشیو به رودولف، که داشت جیگر خواهر عروس رو میخورد، به همراه یارانش از نظر ها ناپدید شد.

خانه ی گریمولد

جیمز بالشش رو محکم گرفته بود و داشت تک تک پر های اونو از جاش در می آورد.ملت هم بالای سرش داشتن به حالش اشک میریختن.

-نــه!....من نمیتونم بدون اون زندگی کنم نمیتونم

دامبل دستی به سر جیمز کشید و گفت:«فرزندم...چه طوره با گرابلی ازدواج کنی که خیلی هم خانومه؟ »

جیمز لحظه ای درنگ کرد و دوباره بالشش رو توی دستش گرفت و اونو پر پر کرد.در میون این هیری بیری، آبر که چراغ روشنی بالای سرش دیده میشد، با حالتی متفکرانه کنار جیمز اومد و با حالتی شیطانی گفت:«نگران نباش جونیور، من یه نقشه ی توپ برای به هم زدن این وصلت دارم.حالا بشین و نگاه کن... »

محفلیون:


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳۰ ۱۴:۰۸:۴۱
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۳۰ ۱۴:۱۷:۳۳

[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
[spoiler=خلاصه ی سوژه]خلاصه ی سوژه:

جیمز و بارتی در هفده سالگی عاشق دختر شکلات فروشی که در مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کند، شده اند، محفلی ها و مرگخواران، هردو مخالف این ازدواجند ولی برای این که در مقابل یک دیگر کم نیاوردند هردو برای خواستگاری راهی مجموعه تفریحی مادام رزمرتا می شوند! [/spoiler]

__________________________________________________________________


جلوی در مجموعه تفریحی:

- ارباب، مطمئنین که باید بریم تو؟ به نظر من که کارمون اصلا درست نیست.

لرد با عصبانیت چشم غره ای به بلا رفت و بعد پس گردن بارتی را گرفت و به جلو هول داد. بارتی با بغض رویش را برگرداند و به طرف درب ورودی حرکت کرد.

لوسیوس که خیلی راضی به نظر می رسید، به نارسیسا نزدیک شد و ابرویش را بالا انداخت. نارسیسا با تردید سرش را نزدیک دهان وی برد.
- چی میگی؟

لوسیوس لبخندی زد.
- سیسی، باید از این شرایط حسابی به نفع خودمون استفاده کنیم. می بینی که خواهرت چقدر از این موضوع عصبانیه. به خاطر این که یک شکلات فروش قراره عروس خانه ریدل بشه!

- خب لوسیوس، منم ناراضی ام. چه ربطی داشت.

لوسیوس در حالی که کلافه به نظر می رسید، به اطرافش نگاهی کرد و مطمئن شد که کسی به آن دو توجه نمی کند. سپس با صدای آرامی گفت:
- خب، بارتی پسر لرده! ما می تونیم توی سر گرفتن این وصلت کمک کنیم. اینطوری لرد حتما به ما پاداشی هم میده.

در همین لحظه، لرد که به نظر می رسید مشکوک شده است، به لوسیوس و نارسیسا نگاهی کرد.
- آقای تی و خانوم سطل! یا همین الان می رین تو، یا ارباب میدونه و شما دوتا!

لوسیوس با انزجار تابی به موهایش داد و بعد از بارتی و نارسیسا وارد شد.

یک ساعت بعد- مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا:

- خب من شرایطمو گفتم! حالا خوددانید.

بلاتریکس با عصبانیت غرید:
- تو چی فکر کردی؟ اصلا" همون بهتر که با جیمز ازدواج کنی! عروس پشمک ها بشی! ما رفتیم.

بلا از جایش بلند شد. نارسیسا با اشاره ی لوسیوس مداخله کرد.
- بشین بلا! میشه با حرف هم همه چیز رو حل کرد.

بلا با عصبانیت چشم غره ای به نارسیسا رفت و سر جایش نشست. دامبلدور در حالی که به نظر می رسید از پیروزی خوشحال است، سرش را تکان داد.
- خب، دیگه شرطی نمونده؟ می تونیم ریشامونو به شیرینی بمالیم؟!

شکلات فروش لبخندی زد و ابروانش را بالا انداخت.
- نخیر نمی تونین! من هنوز نگفتم که نصف خانه ی ریدل یا خانه ی گریمولد باید به نام من بشه!

بلاتریکس با عصبانیت چوب دستی اش را بیرون کشید.
- تو به اندازه ی نصف خانه ی گریمالدم ارزش نداری! چه برسه به خانه ریدل که خاک بناییشو هم بهت نمی دیم.

شکلات فروش با عشوه سرش را تکان داد:
- من خیلی بیشتر از اینا ارزش دارم! می خواین درمورد ارزش هام براتون حرف بزنم؟

لرد سیاه در سکوت به برق چشمان دامبلدور خیره شد. خوب می دانست که دامبلدور تنها به پیروزی درمقابل او می اندیشد. با این که با ازدواج بارتی و شکلات فروش مخالف بود، نمی توانست در مقابل دامبلدور ساکت بنشیند.
- ما قبول می کنیم.

دامبلدور متعجب به لرد خیره شد. لرد سیاه با خونسردی ردایش را صاف کرد.
- نصف خانه ی ریدل به نام تو میشه! اما الان نه. بعد از مرگم!

دامبلدور متفکرانه به چشمان لرد خیره شد. شکلات فروش با اشتیاق سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- خب حالا، می تونید به ریشا و سرتون شیرینی بمالید!

رودولف به بلا که دوباره قلب ها در چشمانش پیدا بود، نگاهی کرد و بلا با شادی لبخند زد و به آرامی گفت:
- اینا که نمی دونن ارباب هورکراکس داره! ارباب جاودانست! هیچ وقت خانه ی ریدل به این دخترک شکلات فروش نمیرسه! هیچ وقت!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
خانه ی ریدل

ملت مرگخوار در تکا پو هستند و هر کدام می خواهند هرچه سریع تر حاضر شوند.بلا به دنبال لنگه ی جورابش می گردد و سعی دارد با کروشیو رودلف را مجبور کند تا آن را پیدا کند.نارسیسا همچنان به دنبال کفش های همرنگ با لباسش می گردد و با حالتی همه را از سر راهش کنار می زند.ایوان با خیالی آسوده نشسته و سعی می کند ژلی را که محصول جدید کارخانه ی شامپوی مورد علاقه اش است را امتحان کند.در این میان لرد سعی دارد به مرگخوارانی که نمی خواهد بت خود ببرد بفهماند که خواستگاری جای بچه بازی نیست و او در میان خانواده ی عروس آبرو دارد!

لرد:
-نه!چطور جرئت کردید این تقاضا رو بکنید؟!کروشیو بر همتون! بلا!زود باش,چه خبرتونه؟!یه حاضر شدن این همه وقت میبره؟

-من حاضرم ارباب.فقط نمی تونم جورابمو پیدا کنم.

-یعنی تو جوراب دیگه ای نداری؟!

بلا با عصبانیت به رودلف نگاه کرد و با خشونت کروشیوی دیگری را به سمت او او فرستاد.
-رودلف لسترنج!از وقتی ازدواج کردیم یه جفت جوراب واسه من نخریدی!کروشیو!

رودلف خودش را جمع و جور کرد و خواست بهانه ای بیاورد ولی در این هنگام نارسیسا با حالت فراتر از جیغ کشید و رو به لرد گفت:
-ارباب من کفش ندارم!من کفش ندارم!من لوسیوس رو نمی خوام!من کفش ندارم!من لوسیوس رو نمی خوام!من کفش ندارم!من

-بسه دیگه!دوتا خواهر امروز یاد مسائل خانوادگیشون افتادند!کروشیوبه جهنم که کفش نداری!عجله کنید باید راه بیفتیم.اون دختر چی چی فروش اونقدر ها هم مهم نیست که شما این همه کلاس بذارید.

بارتی با چشمانی گریان به پدر کچلش یعنی خوشگلش نگاه کرد و با اندوه گفت:
-بابایی شما نباید پدر شوهر بازی در بیارید.اون دختر قرار عروس شما بشه!

لرد با انزجار سرش را برگرداند و خواست اعتراض کند.ولی با دیدن قیافه ی مظلوم پسرش پشیمان شد.و با ملایمت گفت:

-آره پسرم.عروس خودم می شه و هیشکی حق نداره چیزی بهش بگه.
ملت:
-
لرد:
بسه دیگه!عجله کنید.
و خودش از خانه خارج شد.

ملت محفلی

ملت محفلی پشت سر دامبلدور به سمت کافه مادام رزمرتا می رفتند و در این میان جیمز همچنان از اینکه چرا ماشین نداشتند شکایت می کرد.
-یه دونه ماشین نمی خرین!آخه من چی به شما بگم؟!الان اونا می رسن و بارتی رو دوماد می کنن و من ترشیده میشم!

دامبلدور:
-تو نگران نباش.خودم تو رو دوماد می کنم و نمی ذارم تام بارتی رو قبل از تو دوماد کنه.
-مطمئنم...

ولی جمله اش را با صدای سارا که اعلام می کرد رسیده اند قطع کرد.

همگی وارد شدند و به سمت....


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۲۲ ۱۴:۵۲:۳۲


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
_ شکلات فروش؟ مجموعه مادام رزمرتا؟ آخه چی بگم! بچه تو چرا انقدر می خوای با آبرو حیثیت من بازی کنی؟ ایوان نخند! کروشیو!
و طلسم شکنجه رو به طرف ایوان که زیر زیرکی داشت به بدبختی لرد می خندید روانه کرد.

_ میبینی؟ دیگه این یه ذره جادوگرا هم منو مسخره می کنن! خب پسرم , عزیزم حداقل می رفتی یکی رو تو همین کافه تفریحات سیاه خودمون پیدا می کردی! مجموعه مادام رزمرتا؟ بلا از تو دیگه انتظار نداشتم. کروشیو!
_ ارباب من دارم گریه میکنم!

_ فرقی نمی کنه! کلا سعی کنید دچار هیچ تغییر نشید. آنتونین کروشیو! اینم به خاطر اینکه از قیافت خوشم نمی آد!
و سپس عصبانی دوباره به بارتی چشم دوخت. چشمان بارتی مملو از اشک بود.
_ بابایی!
ولدی نمی تونست غم بارتی رو تحمل کنه! اما چی کار میتونست بکنه؟ آیا باید می رفت و اون دخترک شکلات فروش رو براش خواستگاری می کرد؟
_ بلا ، ایوان ، نارسیسا و شما دو تا که اون گوشه وایسادید! آماده شید می خواییم بریم یه جایی! سعی کنید بهترین لباساتون رو بپوشید!!
نارسیسا با شیطنت :
_ ارباب می خواییم بریم خواستگاری؟
_ کروشیو! حرف نباشه...

خانه 12 گریمولد

_ کجا داری میری جیمز؟
جیمز ساک دستی کوچیکشو از روی زمین برداشت و در حالی که به طرف در حرکت می کرد گفت :
_ دیگه هیچ کدومتون رو دوست ندارم! مطمئنم الانم دیر شده و ولدی به خاطر اون پسر یه ریزه به درد نخورش تاحالا همه مجموعه رو خریده و می خواد جشن عروسی به پا کنه! اما شما ها؟ حاضر نیستید به خاطر من... به خاطر من...
و سپس گریه امانش نداد. و به همراه اون آلبوس ، مینروا ، مرلین داخل قبر و یا خارج قبر ( فرقی نمی کنه!) ، سارا ، خانوم بلک و همه اعضای محفل گریه رو سر دادند!!
بعد از چند ثانیه :
_ آره... من از اینجا می رم! میرم تا شاید خودم بتونم یه کاری بکنم! من می دونم! اون دخترک شکلات فروش به من علاقه داره...!
و سپس تق! در رو بست و رفت!
آلبوس نگران :
_ وایسا منم بیام! اونجا ولدی هست خطرناکه...
و سپس به دنبال اون اعضای محفل بودند که راه افتادند برن خواستگاری!



Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
- وای من چیکار کنم... وایی... ای وای.. بدبخت شدم.. خاک بر سر شدم.. وای خدااا. وای خداا. .. وای خدا!

قییییییع!



- وای من باید الان چیکار کنم.. ای وای.. چه مصیبتی.. هورکراکـ... ای وای .. خاک بر ریش شدم.. اگه بدبخت بشه چی؟.. اگه با هم تفاهم نداشته باشن بعدا؟!.. اگه بره مهریه ش رو بذاره اجرا چه خاکی به ریشم بریزم.. وای مرلـــــــــــین!.. وای مرلین.. به دادم برس مرلین کبیر!

دامبلدور سوگوار بود. حس می کرد قلبشو دارن از جاش می کنن. حس می کرد دیگه با این ماجرای ناخوشایند خواهد مرد.. حس می کرد.. فردا پس فردا همه ی ریشهاش می ریزه.. شایدم کله ش کچل شه!

دامبلدور همین طور خود زنی می کرد و ریش می کشید و صورت می خراشید و هر از گاهی وسط ضجه زدن و مرلین مرلین کردن، به مینروا اشاره می کرد تا حواسش باشه که مرلین تقلبی یه وقت این ورا نیاد!


و بعد دوباره ذکر مصیبت..


- من چه غلطی بکنم؟ خودم با پای خودم برم این شکلاتی رو بیارم قاتل هورکـ.. به خونه و کاشونه م آتش شیطانی بیارم؟! چیکار کنم؟ تدی رو بفرستم بره براش خواستگاری؟.. تدی تجربه داره خوبه! ولی اگه دختره یکی دیگه رو برای خودش در نظر داشت چی؟.. از بچه م شکست عشقی بخوره.. افسرده بیوفته کنار خونه چی؟ یا مرلین به دادم برس!... مرلـــــــــین مرلین مرلین مرلین!


کمی اونورتر همسر سابق پروفسور با صدای بلندی توی دستمال پیچازیش فین کرد و بعد از اون با صدایی بلند تر از دامبلدور شروع کردن به گریه کردن!


سارا هم که تازه اومده بود حس می کرد راه گلوش بسته شد و الان باید گریه کنه و بعد از اون تو ریش دامبلدور فین کنه ولی چون خیلی خفن بود به خودکشی رضایت داد و از پنجره پرید پایین!


بعد از اینکه با صدای ملایمی سارا تو سطل زباله فرود اومد، خانوم بلک به یاد پسرای ناکامش افتاد و از طبقه ی پایین با تمام توان عر زد!

خونه ی ریدل

دوربین روی یه دماغ فرمز زوم کرده.. کم کم داره زوم اوت می کنه که اول با صدای مهیبی یه دست استخوانی کله ی صاحب دماغ رو با ضربه ی خودش هم سطح زمین قرار می ده و ..

حالا که تصویر کامل شده به خوبی واضحه که ولدمورت بارتی رو نجینی پیچ کرده و می خواد ببره این مسئله ی خانوادگی رو به طور خصوصی حل کنه.

مرگخوارایی هم که دور تا دور حضور دارن هیچ کدوم از وحشت عظیمی که بر اونها سایه انداخته نمی تونن حرف بزنن.

از طبقه ی بالا صدای فریاد کروشیوی ولدمورت به گوش می رسه!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۸

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
سوژه ی جدید:

دامبلدور وحشت زده به جیمز خیره شد:
- می فهمی چی داری میگی بچه؟ آخه تورو چه به این کارا؟

جیمز بغضش را فرو داد و دست راستش را روی قبلش گذاشت. سپس در حالی که قطرات ریز اشک گوشه ی چشمش را پاک می کرد، آهی کشید:
- پرفسور، شما که نمی دونی. یه حس خوبی بهم می گه که دیگه وقتش شده من هم یه نامزد واسه خودم بخرم!

دامبلدور آب دهانش را قورت داد و چند بار پشت سر هم پلک زد:
- چی؟ جیمز می دونی تو چند سالته؟ حرف نزن بچه! امکان نداره!

جیمز یویویش را به طرف دامبلدور پرتاب کرد و جیغ کوتاهی کشید:
- امکان نداره؟ امکان نداره دیگه؟ باشه پرفسور! حالا می بینیم!

یک ساعت بعد:

- خیلی خب جیمز! جیغ نزن! ریشای نازنینم از دم ریخت! پرده ی گوشم پاره شد. حالا دختره کی هست؟!

جیمز دستش را از دیر چانه اش برداشت و در حالیکه به نظر می رسید به شدت در رویاهایش غرق شده است، لبخند محوی زد:
- پرفسور، دختره توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه! اونجا شکلات فروشی داره. وای نمی دونی چه پاستیلایی داره . همشون نهنگن! می بینی تفاهم رو؟

دامبلدور عینکش را روی میز چوبی کوچکی که کنار شومینه به چشم می خورد، پرتاب کرد و با دست چپش عرق پیشانی اش را پاک نمود. سپس به عکس هری که روی دیوار خودنمایی می کرد نگاهی کرد و زیر لب دشنامی داد. سپس با کلافگی به جیمز نگاهی کرد و غرید:
- چی گفتی؟؟ دختره توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه؟ اصلا" در شان ما هست که با همچین دختری وصلت کنیم؟ با یه دختر شکلات فروش؟ تو چی فکر کردی جیمز؟ مثلا" هفده سالته اما مثل بچه های هشت ساله فکر می کنی!

جیمز بغضش را فرو داد و رویش را برگرداند:
- پرفسور، بهتره بگین که از رقابت با ولدک می ترسین! می دونین که بارتی هم در این مورد رقیب منه! بله شما می ترسین. پرفسور ترسو! پرفسور ترسو.

دامبلدور که از شدت عصبانیت سرخ شده بود، فریاد کشید:
- برو سران محفل رو جمع کن! باید یه جلسه بذاریم! همین حالا!


خانه ی ریدل، همان لحظه:

بارتی در حالی که از شدت شرم سرخ شده بود سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت:
- بابایی، اگه شما اجازه بدید می خواستم بهتون خبر بدم که وقتشه که از تنهایی در بیام!

لرد سیاه بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت:
- آنتونین؟ هرچه سریعتر منو مدیریتت رو بده به بارتی! پسرم تنهاست.

بارتی بی توجه به پوزخند لرد سیاه و مرگخوارانش در حالی که همچنان سرخ و سفید می شد، لب پایینش را گزید و گفت:
- بابایی، منظورم از اون تنهایی ها نیست که. از اون یکی تنهایی هاست!

لرد مشکوکانه به بارتی خیره شد:
- مورگان؟ سوروس؟ همین الان یه مارمی ( نیمچه مار، نیمچه میمون) سفارش بدین. می خوام تا بعد از ظهر اینجا باشه! اینطوری دیگه بارتی تنها نخواهد بود و این قدرم حرف نمیزنه و مزاحمم نمیشه!

بارتی کلافه به لبخند مرموزانه ی نارسیسا نگاهی کرد و کلافه آهی کشید:
- اه بابا! چرا نمی فهمین؟ منظورم اینه که زن می خوام!

نارسیسا با محبت به بارتی نگاه کرد و لبخندی زد. بلاتریکس در حالی که از شدت خشم سرخ شده بود به نارسیسا چشم غره ای رفت و لرد سیاه خونسردانه لبخندی زد:
- آفرین! دیگه داری بزرگ میشی! هفده سالت شده! هرچند به نظر من ازدواج امر بسیار مزخرف و بیخودیه! اما خب تو باید ازدواج کنی تا دست از سر من برداری! حالا این دختر خوشبخت کیه که قراره عروس ارباب بشه؟ دختر کنت خوناشام ها؟ دختر فرمانروای ابرهای تاریکی؟ دختر...

بارتی به مرگخواران نگاهی کرد و نیشخند زنان گفت:
- هیچ کدوم. دختره شکلات فروشه. تو مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا شکلات فروشی داره. جیمز هم از این دختره خوشش میاد. باید عجله کنیم!

جمع در سکوت عجیبی فرو رفت و بعد از دو دقیقه ناگهان صدای فریاد لرد سیاه خانه ی ریدل را به لرزه انداخت:
- تو چــــــــــــی گفتی؟ یه شکلات فروش که توی مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کنه؟


- Oo!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵

نازگل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۰ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از طبقه بالای کافه پادیفوت ... هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
قبلش بذارید 1 چیزی رو یاد اور شم ... من همون مادام رزمرتا هستم که الان با این شناسه عضو ایفای نقش شدم بعد برام مشکل ایجاد نشه!

_________________-


می شه من از پست اما ادامه بدم؟ یکی لطفا مادام رزمرتا رو خبر کنه!

_______________

مادام رزمرتا اما رو به صرف یک نوشیدنی دبش دعوت کرد و تمام ماجرا های سال اخیر رو براش تعریف کرد ...

اما در حالی که نوشیدنی اش رو مزه مزه می کرد گفت: خوب حالا چی؟ من رو قبول می کنی یا نه؟

رزی در حالی که فکر می کرد احساسی بهش می کفت که به اما نیاز داره و بدون اون نمی تونه کاری رو در اینجا انجام بده ... اره درست بود رزی به اما احتیاج داشت ولی حوصله ی پرحرفی ها و دست و پا چلفتی هاش رو نداشت باید امتحانش میکرد ... 1 امتحان درست و حسابی و برای این کار به مادام پادیفوت احتیاج داشت ...

رزی: خوب اما جان سابقه ی کاری داری؟

اما: تو از کی تا حالا سابقه کاری می خوای؟

_:ببین اما من نمی تونم هر کسی رو به عنوان کارمند استخدام کنم باید سابقه کاری داشته باشی ... البته من از کارت راضیم و می دونم 1 مدت تو کلاسام بودی ولی خوب اداره است و مقررات می فهمی که؟ نه؟

_: اره

_:خوب حالا گریه نکن اینم راه داره ...

_: چه راحی؟

_:مادام پادیفوت!



مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۴

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
رزی آروم گفت خدا به دادم برسه...:
خب بگیر بشین.....
اما خواست یه چیزی بگه که یهو درب مغازه باز شد.....
تق................تق.................
مایک لوری با عجله به داخل آمد و گفت:
سریعا بیرون........حالا.........زود..زود...
رزی: آخه برای چی جناب کارآگاه....
لوری خودتون می فهمید....
رزی و اما و هوکی از مغازه بیرون آمدند و دریافتند که صدای تق تق مربوط به
چکشی بوده که استرجس پادمور با آن اعلامیه را با میخ به درب می زد....
رزی: ا...واه...برای چی درب رو سوراخ میکنی.....
مایک لوری: هیس....فقط بخونید.....
رزی و اما و هوکی سرهایشان را جلو آوردند و مشغول خواندن شدن:


تصویر کوچک شده

رزی: این امکان نداره.....من وسایل اسموتی ندارم.....
اما: راس میگه...تازه جلسات اسموت اینجا برگذار نمیشه....
لوری: من نیدونم.....مل ذیگه چارآچاه نیشتم....من دفتر دار چارآچاهان هشتم.....پادمور دشتگیرشون کن....
اما: وا...این که معتاده.....
پادمور: آره...در دست درمان ونوس هستش....دیگه حرف نزنید...
سپس زنجیر درازی از کتش بیرون آورد و بر دستان رزی و اما زد.....
اما: اوهوی...مردک...آروم.....
هوکی: من بی گناهم.....خودتون که می دونید...
رزی: کار خودته.....وایستا از زندون در بیام....باباتو در میارم.....
هوکی خنده ی آرام و موذیانه ای کرد....
پادمور: شما الان به آزکابان منتقل می شید......آقای لوری لطفا در دفتر اداره ثبت کنید....
لوری: شد البچه چارآچاه ......
سپس پادمور درب مغازه را محکم بست....
داشتن راه می افتادن که یهو.........................................



ادامه دارد.......................................


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.