هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۳۹:۴۱ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۶:۳۴ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۱:۱۹
از کیف ارزشمندم دور شو!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 67
آنلاین
_ اکسیو فالوده اسطوخودوس!

چیزی به سمتش نیومد!معلوم شد که پیرمرد فالوده اسطوخودوس نداره!

_اکسیو فالوده؟!
این بار یه کاسه فالوده به سمتش اومد.

_اکسیو شربت اسطوخودوس!
_نمیخوام جلوی ورد پراکندنتو بگیرما...ولی ما شربت اسطوخودوس نداریم !

رون داشت فکر میکرد که حالا باید چیکار کنه که فکری به ذهنش رسید.
_شربت آبلیمو دارین؟
_

رون نمیدونست حالا که از بحث اسطوخودوس بیرون اومده بودند چرا شنوایی پیرمرد درست شده!
اما دید با فکر کردن به پیرمرد به جایی نمیرسه پس رفت که با مروپ به توافق برسه که از تسترال شیطون پایین بیاد و به جای فالوده اسطوخودوس ، فالوده آبلیمو رو به غلامی قبول کنه!


ویرایش شده توسط شیلا بروکس در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۹ ۰:۴۰:۵۶

عشق من ژرویرا! تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۵۷ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۳۳:۵۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 251
آفلاین
- ببخشید آقا...فالوده اسطوخودوس دارید؟

رون بالاخره پس از مدت‌ها بالا و پایین رفتن، به دکه‌ای رسیده بود که بوی انواع و اقسام گیاهان دارویی از آن در فضای اطراف ساطع می‌شد.

فروشنده که پیرمردی آرام با ظاهری آشفته و ریشی سفید و طویل بود، برگشت و به رون نگاهی انداخت.
- سلام پسرم‌. گفتی چی می‌خوای؟
- فالوده اسطوخودوس.
- ببخشید می‌شه دوباره تکرار کنی؟
- فالوده اسطوخودوس!

پیرمرد ثانیه‌ای به رون زل زد. سپس چنان لبخند عمیقی بر لب نشاند که رون برای لحظه‌ای گمان کرد تا چند لحظه‌ی دیگر، فالوده به دست از آنجا خارج می‌شود. اما او سخت در اشتباه بود.

- شرمنده پسرم، من یکم گوشام سنگینه؛ اگر ممکنه کمی بلندتر صحبت کن.

رون با تعجب به پیرمرد نگاه کرد. سپس درحالی که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند، صدایش را تا نهایت توانش بالا برد.
- فالوده اسطوخودوس می‌خواستم!

ظاهرا صدای رون هنوز هم به حد مطلوب پیرمرد نرسیده بود. زیرا همچنان با چهره‌ای گنگ به او خیره شده بود.

- مرتیکه تسترال کر!
- تسترال کر خودتی و کل خاندانت بی‌تربیت!
- عه شنیدی که. فالوده اسطوخودوس می‌خواستم.
- متاسفم پسرم، نشنیدم چی گفتی. ممکنه یه بار دیگه بگی؟


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲:۱۲ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۵:۰۱:۱۱
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
خلاصه:

جام آتش در حال برگزار شدنه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه (فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. حالا رون در حال سپری کردن مرحله دوم هست. توی این مرحله باید دراکو رو که ازش متنفره از چنگال یه اژدها نجات بده.
* * *


رون زبان زور در پیش گرفت. آستین هایش را برای اژدها بالا کشید و نگاهی خشمناک به او انداخت.
-دراکو رو رد کن بیاد وگرنه...

اژدها خمیازه ای کشید که باعث شد چند جرقه روی آستین ردای رون بیفتد و بسوزد.

-فوت فوت...چیزه...زیاد عصبی نشین شما! می خواستم بگم حالا بی زحمت میشه یه راه نشونم بدین که این دراکو ملعون رو نجات بدم لطفا؟
-لطفا همیشه جواب میده! برام فالوده با شربت اسطوخودوس بیار تا تمدد اعصاب پیدا کنم و اجازه بدم دراکو رو ببری.
-فالوده آخه؟! اونم با شربت اسطوخودوس؟!
-خب مگه یه اژدها دل نداره؟ گرمم شد...تو که نمیدونی روز و شب دود، آتیش و مواد مذاب خارج شدن از حلق، چش و چار مامان چه حسی داره!

رفتارهای اژدها به طرز عجیبی آشنا به نظر می رسید.

-احیانا شما با مروپ نسبتی ندارین؟
-خودمم بابا. دهداری خرج داره دیگه. گفتم بیام اینجا حقوق بگیرم از جام آتش و بزنم به زخم هاگزمید. هر چی هم به این تام گور به گور نشده مامان گفتم بیا خودت نقش اژدها رو ایفا کن گفت من تف هام تبخیر میشه، میریزم!

مروپ آهی کشید که باعث شد موهای قرمز رون آتش بگیرد.

-آخ!
-آخی...جیز شد؟ فوتش کن خوب میشه!

رون تصمیم گرفت قبل از آنکه تبدیل به جوجه کباب زعفرانی شود پا به فرار بگذارد. به سوی بوفه هاگوارتز به راه افتاد تا شاید آنجا "فالوده اسطوخودوس" پیدا کند!




پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸:۱۶ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۱۱:۰۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 58
آفلاین
اژدها جلوی رون ایستاده بود و تکان نمی خورد.

_ گیر عجب اژدهای نا فرهیخته ای افتادیما . این دراکو هم اینقدر ارزشمنده که برم نجاتش بدم . اگه مسابقه نبود با کمال میل میدادم اژدها یه توپ آتشین روش خالی کنه.

_ چیزی فرمودین ؟

_نه
خب اژدهای عزیز، بفرما چقدر حقوق گرفتی ، من دو برابرشو بهت میدم ، بزار برم.

_ چطور جرئت می کنی ، به اژدهای فرهیخته ای مثل من رشوه بدی.
تازه جنابعالی اصلا نصف حقوق اولیه من رو داری که حالا می خوای دوبرابرشو بدی ؟

_تو از کجا می دونی ندارم ؟

_فکر کردی ما بدون مطالعه شجره نامه و تحقیق سر کار میایم.

_ مطالعه ؟ مگه تو خوندن بلدی؟ شجره نامه از کجا آوردی؟

_معلوم است که ب......
نه بلد نیستم .اما شنیدم . به هر حال دراکو رو می خوای یا نه؟

_ نه ..... چرا می خوام . بهم اجازه میدی ببرمش؟

_ نه باید بگیریش.
که البته واضحه نمیتونی.

رون که دیگر از بحث کردن با اژدهای نافرهیخته خسته شده بود، تصمیم گرفت روش دیگری در پیش بگیرد.


Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۰۲ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
یکی از اژدهاها مامور حفظ دراکو شده بود. برای این که با هر قدم رون، با عصبانیت دود سیاه رنگی از دماغش خارج می کرد.

در طول مسیرِ چند قدمی، رون بارها و بارها منصرف شد. تصمیم گرفت برگردد. هیچ چیزی ارزش کباب شدن توسط اژدها را نداشت.
ولی فورا به یاد مادرش می افتاد که دست نوازش بر سر هری می کشید و با افتخار به او نگاه می کرد. شاید هم در ذهنش او را با موهای قرمز و عضوی از خانواده اش تصور می کرد.

رون تصمیم گرفت برای خانواده اش افتخار بیافریند!
-می گما...شما جمعتون چقدر مسخره می شه.

اژدها ابروهایش را در هم کشید. رون احساس کرد لازم است که توضیح بیشتری ارائه کند.
-اژدها...جمعش می شه اژدهاها! آخرش انگار آدم خنده اش گرفته...نه؟

-نه!
اژدها پس از دادن این جواب، برای رون متاسف شد.

رون با شنیدن صدای اژدها، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. هرگز فکر نمی کرد با اژدهایی فرهیخته و قابل گفتگو مواجه شود. چنین اژدهایی هرگز جلوی نجات جان دراکو را نمی گرفت.
با خوشحالی به طرف دراکو رفت که نجاتش بدهد، ولی توسط دیواره ای از آتش، متوقف شد!

اژدها اصلا هم فرهیخته نبود.
-کجا؟...دور شو! حرف می زنم...قرار نیست هیچی بهت نگم که. حقوق می گیرم برای این کار. دور شو تا جزغاله نشدی.



I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳:۳۹ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

ربکا لاک‌وود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۱۴
از غار زیر سایه ارباب!
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 274
آفلاین
تی که حالا روی سر رکسان بود، کم کم باعث میشد که بچه ها به رکسان بخندند. خنده های زیر میزی بچه ها حرص رکسان را در می آورد. همان موقع بود که در کلاس با شدت باز و گابریل، سریع وارد کلاس شد.
-تی عزیزم! بیا اینجا!
-چشم!

تی با سرعت و قدرت زیادی از سر رکسان جدا شد.
تی با موهای رکسان جدا شده بود!
رکسان با خشم به تی نگاه کرد. انتظار داشت تی با شرم و حیای فراوان، موهایش را سرجایش بگذارد ولی تی اصلا به او نگاه نمیکرد.

-تی عزیزم! تی متقارن و تمیزم! آفرین! الان میتونم بهت افتخار کنم که چقد با ابهت هستی. باید به ارباب نشونت بدم.

و گابریل با خوشحالی و بدون توجه به رکسان به سمت اتاق خودش دوید. جادو آموزان به سر براق و طاس رکسان نگاه میکردند و میخندیدند. رکسان کم کم بغض در گلویش جمع شده بود.
-منو مسخره میکنین؟ ازتون نمره کم میکنــــــــم!

آن طرف تر-درمانگاه مادام پامفری

گابریل از جلو درمانگاه گذشت و با تی اش گفتگو میکرد. رون با تعجب به تی و گابریل نگاه کرد. حالا میتوانست از درمانگاه بیرون برود!
-هی هرمیون! اون تی‌ای که داشتم باهاش حرف میزدم اینجاست.
-عه؟ خب مهم نیست. تو باید خوب بشی. تی که مریض نیست.
-مگه من مریضم؟
-خب... نمیدونم. ولی چون داشتی با تی حرف میزدی باید مادام پامفری چکت کنه.

رون بدون توجه به هرمیون، به سمت گابریل دوید و تی اش را از دستش گرفت. دوباره به سمت درمانگاه دوید.
اما گابریل به این راحتی از دزد تی‌اش نمیگذشت.
-صبر کن! تی منو میدزدی؟
-تی؟ دزد؟ من فقط...

رون و گابریل، که حالا روبه روی مادام پامفری بودند، ایستادند. رون تی را به مادام پامفری داد و به گابریل اشاره کرد.
-من داشتم با این تی سخنگو حرف میزدم. اینم داشت باهاش حرف میزد. پس من دیوونه نیستم.
-وای دوتا دیوونه؟

رون که حالا در مخمصه بزرگتری افتاده بود، فرار را بر قرار ترجیح داد و به سمت در دوید. مادام پامفری و هرمیون هم به سمت او دویدند تا او را بگیرند.

-خب، تی متقارن من؟ دیدی؟ هرکی تو رو از من بگیره، خودش برمیگردونتت!

نیم ساعت بعد-محوطه سرسبز(زمین مسابقه جام‌آتش)

رون با سرعت وارد یک محوطه بزرگ و سرسبز شد. اول تعجب کرد ولی وقتی صدای تماشاچیان و فریادهای هرمیون و مادام پامفری را شنید، فهمید کجا ایستاده است!

-این شما و این شرکت کننده اول! رون ویزلی! با چه شور و شوق و هیجانی وارد محوطه میشه این بازیکن! خب با شمارش معکوس من، بازی شروع میشه. یک...
-نه رون، برگرد.
-دو...
-رون، به خاطر پروفسور برگرد.
ســــــــــــه!

همان موقع، دود و گاز های رنگی وارد محوطه شدند و پس از چند دقیقه پسر موبور با صورتی رنگ پریده و ترسیده، روبه روی رون ایستاده بود. پاهایش میلرزید ولی از بس دودها زیاد بودند، رون نمیدانست کیست.

-کمک... کمک!
-چـــــــــی؟ دراکو؟
-کمکم کنین! کـــمـــک!

دراکو با دیدن اژدهایان خشمگین، بیشتر ترسید و فریاد زد. رون با تعجب و خشم، به دراکو نگاه کرد. اصلا نمیخواست دراکو را نجات دهد، ولی مسابقه را میباخت.
رون کمی جلوتر رفت تا دراکو را نجات دهد.


تصویر کوچک شده

...My Dark Great Lord...
Fille française
♡Only Raven♡


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۰۲:۱۴
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 364
آنلاین
تصویر کوچک شده

خلاصه:

جام آتش داره برگزار می شه و اسم رون ویزلی به همراه سه قهرمان دیگه(فلور و ویکتور و سدریک) از توی جام در اومده. رون مجبوره تو مسابقه شرکت کنه.
مرحله اول مبارزه با تارعنکبوت ها بود که تموم شد. مرحله دوم هم رمز گشایی شده. رون باید فردی رو که ازش متنفره، از یه موقعیت مرگ آور نجات بده.
سپس، رون توی راهروهای هاگوارتز به گابریل دلاکور، که در حال تمیز کردن کف راهروها بود، برخورد. بعد تی که الیافش رو از دست داده بود، به قصد به دست آوردن موهای رون و استفاده از اون ها به عنوان الیاف خودش، به رون حمله کرد اما در لحظه ی آخر هرمیون وارد شد و تی به در خورد و پرتاب شد.
حالا هرمیون، رون رو به درمانگاه برده تا معاینه بشه.
-------------------------------------------
در درمانگاه مادام پامفری

- بابا چندبار بگم؟! تی گابریل زبون در آورده بود... میخواست موهامو بِکَنه!

رون برای بار هشتم داستان تیِ بی الیاف گابریل و موهایِ هویجی رنگش رو برای مادام پامفری تعریف کرد و مادام پامفری هم برای بار هشتم او را "خواب زده" خطاب کرد.

- ببین رون، من می‌دونم. درکت می‌کنم. مسابقه سنگینه بالاخره هر آدمی هم یه ظرفیتی داره، یکم بخواب خوب میشی.

رون تلاش کرد تا خودش رو آروم کنه... بیشتر تلاش کرد... خیلی بیشتر حتی! اما نمی‌تونست واقعیت رو از خودش پنهون کنه، پس تصمیم گرفت تا تی رو پیدا کنه و اونه به همه نشون بده تا حرفش ثابت بشه.
-

کلاس نجوم و ستاره شناسی

- سلام! چطورین بچه ها؟ من رکسان ویز...

همونطور که رکسان در حال معرفی کردن خودش به جادوآموزا بود، تی از پشت بهش نزدیک شد.
- خالی هستم! معلم نجو... وااااای!

تی روی سر رکسان پرید. اون صاحب الیافِ مورد نیازش رو پیدا کرده بود!


You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

اما دابز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۷ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
از کتابخانه مرکزی
گروه:
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 146
آفلاین
رون به پشت سرش نگاه کرد تا شاید بتواند راه فراری بیابد، اما افسوس که آنجا فقط یک پنجره بزرگ بود و هیچ راه دیگری برای فرار نداشت. ناگهان فکری به سر رون زد. او می توانست از پنجره بیرون بپرد و خود را روی مجسمه ی زیر پنجره بیاندازد، بعد از روی مجسمه به سمت راستش حرکت کند و بعد از لبه پنجره ی بگیرد و چند درجه به سمت غرب حرکت کند بعد...
- دارم میام الیاف های قرمز.
- خواهش می کنم نیا.

رون از پنجره پایین نپرید. او اهل خطر کردن نبود ، معمولا بیشتر حرف می زد تا عمل. پس با دیدن تی که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد، شروع کرد برای یاری طلبیدن از مرلین.
- ای مرلین بزرگوار! ای تو والا مقام! ای تو ابر قدرت... ای تو شاهد بی مو شدن من! کمکم کن!... کمک!

ولی صدای او که به مرلین نمی رسید. پس باید از اهالی قلعه کمک می گرفت : کمک! مردم کمک!. رون با تمام قوا فریاد می زد.
- داد نزن کسی صدای تو رو نمی شنوه!

حق با تی بود، کسی صدای رون را نمی شنید، زیرا تمام اهل قلعه در خواب بودند و کسی توجهی به او نداشت. رون که کاملا از زندگی نا امید شده بود، تصمیم گرفت که دست از کمک خواستن بردارد و به جای آن، به کار های بدی که در قید حیات انجام داده بود فکر کند.
- مامان! اون روز رو یادت میاد؟ همون روزی که داشتی برای هری کیک تولد می پختی . همون روزی که قرار بود من و فرد و جورج کیک رو برای هری به پریوت درایو ببریم . خب... راستش ما هرگز کیک رو به هری نرسوندیم. من همه کیک رو تو راه خوردم ، بعد به تو گفتم که هری خیلی خوشحال شد، درحالی که دروغ بود. امید وارم من رو ببخشی! بابا! بابای خوبم! یادت میاد یدونه پریز برق ماگلی داشتی. خیلی هم دوست داشتی روش کارش رو بفهمی، بعد دیدی غیب شده. اون زمان حسابی فرد و جورج رو دعوا کردی. گم شدن پریز تقصیر من بود نه فرد و جورج . آخه من بودم که انداختمش تو رودخونه. آی پرسی! داداش پرسی من یکبار مدال ارشدیتت رو به دستور فرد و جورج انداختم داخل کاسه توالت ولی بعد پشیمون شدم و... بعد ... بعد با... حالا یه جوری درش آوردم . شرح کل ماجرا مهم نیست ! حلالم کن. جورج و فرد عزیز می دونم که تا به حال هزاران بار چغلی شما رو پیش مامان کردم ، اما واقعا حقتون بود که از مامان کتک بخورید. به هرحال من رو ببخشید . بیل و چارلی ، شما که کلا نبودید اگه هم بودید من جرئت نزدیک شدن به شما رو نداشتم ولی محض احتیاط شما هم من رو حلال کنید. جینی! من همیشه نامه های تو رو می خوندم و حتی رمز دفتر خاطراتت رو بلدو از همه چیز با خبر بودم. امید وارم که تو هم زیاد عصبانی نشی و من رو ببخشی . هری ! هری دوست خوبم! من همیشه به تو حسودی می کردم، دوست داشتم مثل تو باشم. چند باری هم یواشکی موهات رو کوتاه کردم تا با هاش معجون مرکب درست کنم ولی نشد. تو هم مثل بقیه من رو ببخش. آخیش راحت شدم!

رون نفس عمیقی کشید و به پنجره تکیه داد ، واقعا اعتراف کردن به بعضی چیز ها انسان را سبک می کند. ولی ... ولی... رون یک نفر را فراموش کرده بود!
- صبر کن تی! من ... من... هرمیون رو فراموش کردم. لطفا صبر کن!

اما تی صبر نکرد! او به اندازه کافی منتظر مانده بود ، دیگر نمی توانست صبر کند . بنابر این به سمت رون شیرجه رفت!
- من دارم میام.
- نههه! خدا حافظ زندگی!

تصویر آهسته شد. تی روی هوا (به سمت رون ) بود و رون در طرفی دیگر فریاد می زد. تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی می آمد... رون فریاد می زد... تی نمی آمد... رون فریاد می زد...
- چرا داد می زنی کر شدم!

رون دست از داد و فریاد کردن برداشت. بعد به آرامی سرش را بالا آورد.
- گفتم حالت خوب نیست. قبول نکردی!
- هرمیون! واقعا خودتی؟ ... پس ... پس تی چی شد؟

هرمیون با تعجب پرسید: کدوم تی؟ ولی رون جوابش را نداد، زیرا خودش فهمیده بود که چه بلایی سر تی آمده.
به علت اینکه هرمیون از اتاقی که در سمت چپ رون قرار داشت آمده بود. تی محکم با در باز شده( توسط هرمیون) اصابت کرده و به رون نرسیده بود.
- آخ جون! من زندم! ممنون هرمیون.
- رون وضعیتت خرابه! همه ش هم تقصیر مسابقه ست. بلند شو بریم پیش خانم پامفری!

رون که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، از جایش بلند شد و همراه هرمیون به راه افتاد.
- نه! الیاف قرمز من نرو!

رون برای تی که دور سرش ستاره می چرخید زبان درازی کرد و از آنجا دور شد.


تصویر کوچک شده

من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart

فقط در سکوت- کلمات
فقط در تاریکی - نور
فقط در مرگ- زندگی
به مبارزه شاهین ها نگاه کن؛ در آسمان خالی.

مزاحم شدم؟ میشه سوال بپرسم؟
1،2

هرگز ناامید و دلسرد نمی شم!
معتقدم حتی کوچکترین جرقه ها هم می تونن آتشی بزرگ به پا کنن.


بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
تی بدون الیاف دنبال رون دوید.
رون تند تر دوید اما رون انسان جادوگری بود بدون قدرت ماورایی و بلاخره خسته میشد.
و پس از پنج دقیقه تام و جری بازی رون خسته شد و روی زمین نشست.
تی اما انسان نبود پس خسته هم نمیشد و لی لی کنان دنبال رون دوید تا اینکه شاهد نشستن رون بر روی زمین شد.
-بهت گفتم که کاریت ندارم و فقط میخوام نازت کنم درسته؟.......خب دروغ گفتم

تی همچنان به رون نزدیکتر و رون هم به خیس کردن شروالش نزدیک تر میشد.
رون باخودش فکر کرد یعنی سرگذشت اون این بود؟
رون ویزلی که توسط تی یک مرگخوار کشته شد ؟
یا بدتر رون ویزلی توسط تی یک مرگخوار موهایش یعنی اصالتش را از دست داد.
خوانواده اش ، دامبلدور ، هاگرید و دوستانش راجب او چه فکری میکردند؟
تی نزدیک تر میشد و رون نا امید تر چه ظلم بزرگی!
رون دستش را روی سرش کشید و موهایش را برای آخرین بار به آغوش گرفت...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۳۲:۱۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
- چـ... چی میخوای؟
- ا... الیاف قرمز!

رون موهاشو نوازش کرد. حمله به موهاش؟ این چیزی بود که نمیتونست تحمل کنه. موهاش شناسنامه ش بودن، هویتش بودن، ویزلیتش بودن. رون حالت تدافعی گرفت.
-

تی همونجایی که بود، ایستاد. کمی به حرکات رون نگاه کرد و بعد، دسته خودشو جدا کرد و با الیافش، مثل یه شمشیر نگهش داشت.
رون ترسید؛ کار با نانچیکو رو فقط در حد یه سری حرکات نمایشی بلد بود. پس انداختش زمین و این دفعه، با سرعت هر چه تمام تر، شروع کرد به دویدن و تی، دسته شو برگردوند سر جاش و در همین حین، الیاف ضعیفش که بخاطر نگه داشتن دسته ش، جدا شده بودن، ریختن زمین. الان، تی بیشتر از همیشه به اون الیاف نارنجی نیاز داشت.

- وایسا، کاریت ندارم، فقط میخوام نازت کنم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.