هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶

الستور مودیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۳ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۱ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
سوژه جدید
کارکاروف در را بست تا کسی نتواند ببیند که او ایگور کارکاروف که زمانی خادم اسمشو نبر بود اسم هری پاتر را درون آتش می اندازد.
با احتیاط جلو میرفت و اطراف خود را نگاه میکرد که نکند یک موقع کسی آنجا باشد. جلو رفت و به جام آتش رسید و کاغذی که اسنیپ با دست خط افتضاحش اسم هری را درون آن نوشته بود , درون جام انداخت
صبح هری بازهم از خواب های ترسناک قبرستان را دید تا اینکه با هری هری گفتن های رون از خواب پا شد. رون با عجله گفت:هری 20 دقیقه دیگه منتخبا رو از جام در میاره دامبلدور. هری از تختش پرید پایین و با رون خود را آماده کردند و رفتند به سالن جام آتش.
دامبلدور با قدم های بلند خود به انتهای سالن که جام در انجا بود رفت وردی را زیر لب خواند و کاغذی از درون جام پرید بیرون
دامبلدور نعره کشید:سددددرررریییککک دییییگگگوووررییی از هاگوارتز
کاغذی دیگر بیرون پرید
-وییییکککککتتتتوووورررر کررررراااامممم از دورمشترانگ
کاغذی دیگر
_فللللللووووررررر دلااااککککوووورررر از بوباتونز
رو به دانش آموزان میکند و می گوید: این ها بو دند سه قهرمان...
کاغذی از جام آتش بیرون آمده و به سر دامبلدور اصابت میکند
دامبلدور کاغذ را باز میکند و نعره ای خشم آلود می کشد:رررررررررررروووووووونننننننن ویزللللیییی اسممممممممم تو اییییییییینجا چیکاررررررر میکننننننه؟


Aror Moody

مرگخوارا فرار کنید,آلستور مودی برگشته .
نمونه ای از سیاهانی که طی فعالیت های او دستگیر و به آزکابان فرستاده شده اند شامل : لسترنج ها ، بارتی کراوچ پسر ، لوسیوس مالفوی ، سوروس اسنیپ ، کارکاروف و...


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ سه شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
پست پایانی سوژه!

_ما با این هیبت سانتور بگیریم؟
_و جذابیت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت و جذابیت سانتور بگیریم؟
_و جسارت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت و جسارت سانتور بگیریم؟
_و شکوه!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت،جسارت و شکوه سانتور بگیریم؟
_و عظمت!
_بله...همین که بلا گفت...ما با این هیبت،جذابیت،جسارت،شکوه و عظمت سانتور بگیریم؟
_و صلابت!
_بله...همین که بلا...ام...بلا میخوای بس کنی؟
_چشم ارباب!
_بله...میفرمودم...ما ارباب به این بزرگی بیوفتیم دنبال سانتور؟تو چنین چیزی رو از ما میخوای بارفیو؟

بارفیو از نگاهی که اربابش به او انداخت، ابتدا لرزید...سپس تب کرد...بعد از آن دچار برون روی شد...و در آخر رنگش مثل گچ سفید شد...آیا معلوم شد که "بارفیو ترسید" یا بیشتر فضا سازی و توصیف کنم؟
بارفیو که تهدید اربابش را فهمیده بود،بدون فوت وقت لب به سخن گشود...
_چیز هسته...چیز...لرد از این مسابقه معاف هستن...به این دلیلی که چیزه..گردن گاومیشم کلفت هسته!

دامبلدور اما نمیتوانست این جرزنی و پارتی بازی یک طرفه را برتابد...او حق طلب بود!
_فرزند کیک خور...آیا نیاز هست که یه جلسه خصوصی با هم تو دفتر مدیریت داشته باشیم؟

هاگرید ابتدا صرفا شوک شد،اما ثانیه هایی بعد ریش و پشمش همه ریختند و در ادامه جامه خود را درید و سر به بیابان نهاد،لاکن برای اینکه داستان را جمع کند به محل مسابقه برگشت،لباسش را پوشید و گفت:
_پورفسور هم از این مسابقه معاف هستن...چون چتر صورتیم کلفته!

دامبلدور راضی به نظر میرسید،اما بقیه حضار اینطور نبودند...رون ویزلی از جای خود بلند شد و گفت:
_اینجوری که بازم مساوی شدن...حالا چی؟

سکوت سنگی بر فضا حکم فرما شد...تا اینکه ناگهان رودولف لسترنج از داخل دیگی که هنوز در حال جوشش بود فریاد زد:
_دوئل...دوئل کنن...دوئل خوبه!

به نظر میرسید این تنها راه باقی مانده بود...
_خب تام..بریم یه بار دیگه آخر فیلم 5 رو بازسازی کنیم!
_من بعدا رودولف رو میکشم...ولی بریم!

پایان!




پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۳:۲۹ شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۵:۰۱ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 430
آفلاین
به این ترتیب هر دو گروه رفتند به دنبال مواد اولیه معجون!

روز ارائه ی معجون ها

-حالا وقت داوری بین دو معجون هست. گروه اول،گروه البوس دامبلدور اسم معجونشون رو بگن!
-کروشیو
-تام!
-ناخود آگاه بود!
-اخ ...گروه اول،گروه لرد ولدمورت اسم معجونتون رو بگید!
-معجون زندگی
-تام!
- چیه پشمک؟

داوران اجازه ی پاسخ دامبلدور به ولدمورت را ندادند.

-گروه دوم،گروه آلبوس دامبلدور اسم معجونتون رو بگید!
-معجون زندگی!
-پشمک چرا عین ما درست کردی؟من میدانستم تو سوروس را تغییر شکل دادی تا جاسوسی ما را بکند!
- من سوروس رو تغییر شکل ندارم.
-دادی!

ناگهان دو داور وارد شدند تا نتایج را اعلام کنند.
-خب لطفا دعوا نکنید ما تصمیم گرفتیم دوباره شما رو مساوی اعلام کنیم اما یک مرحله سوم هم طراحی کردیم. شما باید سانتور بگیرید و با خودتون بیارید. هر کس بیشتر بود امتیاز بیشتری میگیره!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۳ ۱۳:۳۸:۰۱

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ جمعه ۲۲ بهمن ۱۳۹۵

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
- ببخشید پرفسور با من بودید؟

- بله سوروس

دامبلدور و اسنیپ به طرف دفتر اسنیپ در هاگوارتز رفتند و ولدمورت و هکتور هم به سمت یک جنگل ناشناخته رفتند.

در دفتر اسنیپ...

- پرفسور من پیشنهاد میکنم معجون زندگی درست کنیم، لرد سیاه و هکتور عمرا همچین چیزی به ذهنشون نمیرسه

- آفرین سوروس، نمیدونم چیو میگی ولی من بهت اطمینان کامل دارم

در جنگل ناشناخته...

- هکتور، جا بهتر از این نبود؟ پشه های اینجا دارند مزاحممان میشوند...شاید سوروس باشد که دامبلدور به شکل پشه درش اورده تا جاسوسی مارا بکند!

- نه ارباب، من مطمئم...

- آواداکداورا...بفرما هکتور حالا از دست سوروس خلاص شدیم!

-

- خب داشتی چی میگفتی؟

- چیزه داشتم میگفتم چطوره معجون زندگی درست کنیم؟ دامبلدور اصلا فکر معجون زندگی روهم نمیکنه

- فکر خوبیست هکتور بنازم به هوشت


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۲ ۱۹:۴۹:۳۹


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
خلاصه:

مسابقه آشپزی بزرگی بین لرد سیاه و دامبلدور برگزار می شه. داورهای مسابقه هاگرید و باروفیو هستن که هیچ کدوم بی طرف محسوب نمی شن.
قراره لرد سیاه خوراکی از یکی از مرگخواراش درست کنه. که رودولف رو برای این کار انتخاب می کنه. و دامبلدور ققنوس محبوبش رو کباب می کنه.

داورها رودولف و ققنوس رو(که هنوز زنده هستن) می چشن و برای اعلام رای وارد شور می شن.
................

- شور تمام هسته!
- بعله... برنده پروفوسور...
- کروشیو!
- تام؟
- ناخودآگاه بود.
- چون هاگرید در حال کتلت شدن هسته، روستایی نتایجه ره اعلام می کنه. مساوی!
- ما درست شنیدیم؟ ما و دامبلدور مساوی شدیم؟

باروفیو نگاهی به هاگرید روی زمین افتاده شده انداخت و نگاهی به چوبدستی لرد.
- مسابقه دارای دو مرحله هسته! مرحله دوم، معجون سازی!
- کسی گفت معجون؟

هکتور در حالی که ساختمان را به لرزه درمی آورد، از پنجره وارد شد.

- بعله... مجعون. هر چی میخواین درصط کونین. با هرموادی، با هر کاربردی. برین موادو عَ بیرون بیعارین! هر چی معجون عجیب تر و جالب تر، برنده تر!
- ارباب! ارباب! میشه من دستیارتون بشم؟ میشه؟ میشه؟
- بله هکتور. ما چون به شدت در معجون سازی استادیم، اجازه می دیم در کنارمون کارآموزی کنی.
- من هم سوروس رو انتخاب می کنم! من به سوروس اعتماد کامل دارم.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۵

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
باروفیو ابتدا قاشق حاوی مایع قرمز را کمی به بینی اش نزدیک کرد و پس از بو کردن آن و اندیشیدن به این که "یعنی ارباب این تو چی چی ره ریخته؟" که بسیار از او بعید بود، قاشق را به دهانش نزدیک کرد و آن را سر کشید.
-بسیار.. خوشـ ـ ـمزه.. هسته.. اربابـ...
و قبل از اینکه بتواند آخرین کلمه ی جمله اش را به خوبی ادا کند، به سمت مرلینگاه شروع به دویدن کرد.
-نیاز به توضیح نیست. خودمون میدونیم که چه آشپز خوبی هستیم.


هاگرید با دیدن قیافه ی باروفیو، که پس از چشیدن مقداری از مایع داخل ظرف لرد در هم شده بود، تصمیم گرفت به ظرف نزدیک شده و آن را بررسی کند. او این کار را آن چنان آهسته و  با احتیاط انجام داد که گویی سال ها بعد به ظرف رسید. با هر قدمی که بر می داشت، یک بار تمام ساختمان می لرزید و صدای به هم خوردن آویزهای لوستر بالای سرشان می آمد.


پس از آن که به ظرف حاوی رودولف رسید، بینی اش را به رودولف نزدیک کرد و بو کشید. خم شدن هاگرید بر روی رودولف باعث برخورد موهای سر و صورتش با بدن نیمه جان رودولف شده بود.
-نکنـ.. جون داداشــ.. قلقلـ ـ ـکم میـ ـ ـگیره..
و لبخند نصفه نیمه ای زد که باعث شد قیافه ای حتی مضحک تر از قبل به خود بگیرد.
-


هاگرید ابتدا دو قدم عقب رفته، سپس با نهایت سرعتی که می توانست به سمت مرلینگاه دوید، خود را از در آن به داخل انداخت و به باروفیو پیوست.
-اینا چرا اینجوری کردن؟! رفتارشون با رودولف پخته ی من که با دستور سری باستانی پخته شده غیرقابل بخششه. بی لیاقتا! کروشیو!
صدای فریاد آن دو از داخل مرلینگاه به گوش لرد رسید و اندکی از خشمش را کم کرد.


دو ساعت بعد:
در مرلینگاه، با صدای گوشخراشی که کم از ناخن کشیدن روی تابلوی گچی نداشت و از روغن کاری نشدن در حکایت می کرد، روی لولا چرخید و باز شد. ابتدا هیکل باروفیو و سپس در پشت سرش، هاگرید نمایان شد که آهسته و سر به زیر به سمت جایگاه داوران در حال حرکت بودند. زمانی که هر دو به جایگاه رسیدند و روی آن نشستند، باروفیو لب به سخن گشود:
-برای اعلام برنده نیاز هسته که هیئت داوران وارد شور بشه.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ جمعه ۲۵ تیر ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
- چرا اومدم.

باروفیو با پاهای لرزان مقابل دیگ بزرگی که رودولف درون آن قرار گرفته بود و لبخند گنده ای تحویلش میداد ایستاد.صدای خشمگین لرد سیاه شنیده شد:

- بجنب باروفیو! ما تمام روز را وقت نداریم!
- اِ... ارباب؟ من باید از رودولف بچشم؟!
- دقیقاً باروفیو.
- اما چطوری قربان؟ من... رودولف رو... بچشم؟
- دفعه قبل به اندازه کافی واضح نگفتم باروفیو؟! تو میری و یک تکه از گوشت رودولف را میکنی و سپس میخوری! ناسلامتی مرگخوار هستی!
- چشم ارباب.

باروفیو به سمت رودولف رفت. کاردش را برداشت و با سرعت یک کیلومتر در ساعت دستش را به سمت رودولف برد.

- سریعتر باروفیو!

در همین لحظه - میز کناری

در یک متر آن ورتر تازه غذای دامبلدور که ققنوس شکم بر خوابانده شده در آب کدوحلوایی بود جلوی هاگرید گذاشته شد. بعد از چند لحظه دامبلدور هم با دستمالی در دست و درحالی که اشک هایش را پاک میکرد وارد شد.هاگرید پرسید:

- پروفسور چی شده؟ مشکلی هست؟
- من... ققنوسم رو پختم! من ققنوس یکی یدونه و گل پسرم رو پختم!
- نگران نباش پروف. خودم میرم واست یه ققنوس پرورش میدم که دو برابر اون باشه... میگم چه بویی داره این ققنوس ـه!
- آره میدونم... خوابوندمش تو عصاره نمک هیمالیایی تا قشنگ بوش دربیاد.

دامبلدور کنار هاگرید نشست و پس از یک ربع گریه کردن گفت:

- بخور ققنوس رو ببین چطوره فرزندم...ققنوسم کجایی؟ دقیقاً کجایی؟!

به محض اینکه هاگرید کلمه خوش آواز "بخور" را شنید ققنوس را برداشت و در یک حرکت رعد آسا در دهانش چپاند.پس از اینکه انگشت هایش هم لیسید گفت:

- بسیار خوشمزه بود!

البته این حرف تنها رد گم کنی برای تماشاچیان بود زیرا باروفیو و هاگرید قرار بود هردو به لرد سیاه رای بدهند.

- بــاروفــیــو!

صدای فریاد لرد سیاه آنقدر بلند بود که لازم نبود برای شنیدنش به میز کناری مراجعه کنیم! باروفیو دیگر چاره ای نداشت جزء اینکه قسمتی از رودولف را بخورد. اما باروفیو که تاب و توان خوردن کسی مخصوصاً رودولف را نداشت گفت:

- نمیشه از آب یا اون سبزیجاتش بخورم سرورم؟! فکر کنم اونا هم مزه رودولف رو گرفته باشن!
- بخور باروفیو! فقط سریعتر. اگر بخواهیم با تو سر و کله بزنیم باید چندین روزی را همینجا سپری کنیم.
- چشم سرورم!

باروفیو قاشقش که کنارش روی میز بود را برداشت و با معجون قرمز رنگ داخل دیگ که معلوم نبود چه بود پر کرد. سپس صلواتی به خالق گاومیش فرستاد و مایع درون قاشق را سر کشید.


ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۶ ۱۱:۲۰:۵۷
ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲۶ ۱۱:۲۴:۵۴



پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

نوربرتا old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵
از فیض آتشین نفسی‌است!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 31
آفلاین
با شنيدن صداي هاگريد از پشت ميکروفون، پروفسور دامبلدور و ولدمورت شروع کردند به جمع و جور کردن اطرافشان و آماده کردن غذاهايشان براي سرو.

پروفسور دامبلدور با عجله ققنوس کباب را (که معلوم نبود اگر کباب است چرا اصلا انداخته در ديگ و آب‌پزش کرده.) که تا جايي که مي‌توانست به آن آب بسته بود از ديگ بيرون آورد و پس از ظاهر کردن يک ديس چيني، آن را روي دیس گذاشت.

از سوي ديگر، ولدمورت مانده بود که رودولف را چه کند. هرچه باشد رودولف در داخل ديس که جا نمي‌شد!
- پاتيليوس! نه، پاتيل به درد ما نمي‌خوره، مگه معجون ساختيم؟ هوممم، وانيوس!؟

با يک اشاره‌ي چوبدستي ِ لرد، يک وان طلايي در ابعاد رودولف ظاهر شد. این یکی ظاهراً مورد پسند ولدمورت بود.
- بيا بشين اينجا رودولف!

رودولف نصفه جان، لاي يکي از چشم‌هايش را باز کرد و بريده بريده گفت:
- عر.. عر.. عر.. عرباب!() شـ.. شـ.. شما رو به مرلين... جونِ بلند شدن نمونده واسم!:worry:
- گفتم پاشو بيا اينجا تا داورا ازمون بابت تاخير امتياز کم نکردن!

ولدمورت به بدن ربع جان رودولف چشم غره‌اي رفت که البته افاقه نکرد. رودولف دیگر نای حرکت کردن نداشت.

دست آخر ولدموذت وينگارديوم لويوسايي زد و رودولف را از قابلمه‌ي بزرگش به داخل وان طلايي منتقل کرد. سپس گوجه‌هاي حلقه شده را دورش پيچيد و چند برگ جعفري هم در نافش فرو کرد!

اتاق داوران

باروفیو احساس کرد که حالا زمان گول زدن هاگرید فرا رسیده.
- هاگرید؟

هاگرید آخرین تکه‌ی تیتاپش را فرو داد و گفت:
- هان؟
- دقته ره کردی که رفتار اربابمه تازگیا چقدره عوض شده؟

هاگرید دستی به ریشش کشید و گفت:
- نوچ!
- بنده‌ی مرلین دیگه از گذشته‌ش پشیمونه شده. هی میگه ما دامبلدوره ره رفیقیم نه رقیب.
- جدی؟

باروفیو دید که دارد زیاده روی می‌کند.
- یعنی رفیق که نه، هی این تکرار می‌کنه دامبلدوره منه ره رقیب هسته نه دشمن.
- آخی! هی پروفسور می‌گفت من به تام اعتماد دارم، یه روزی به آغوش روشنایی بر می‌گرده ها!

باروفیو تیتاپ بعدی را از دست هاگرید کشید بیرون تا ادامه بدهد:
- البته برگشتنه ره که هنوز کامل برنگشته. نذر کرده اگه این مسابقه هه ره ببره سیاهیه ره ول کنه و سفیده سفید شه.

هاگرید کاملا به حرفهای دامبلدور که سالها از اعتماد به ولدمورت سخن گفته بود، ایمان آورد. اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:
- این بهترین فرصت منه که بالاخره یه بار به درد محفل بخورم داداچ! ما باید به لردی رای بدیم داداچ!

باروفیو قیافه‌ی معصومی به خود گرفت و گفت:
- مطمئنی که این کاره تقلب نیسته؟
- نه داداچ! خدابیامرز آقام همیشه سر این جور کارا می‌گفت مصلحتیه!
- باشه، فقط یادت باشه که این نظره ره تو دادیا!

دقایقی بعد

غذاهای هر دو شرکت کننده روی میز داوری قرار گرفته بودند.

صدایی از بلندگو پیچید:
"حالا وقتش رسیده که داورا از هر دو غذا بچشن تا برنده‌ی نهایی مشخص بشه!"

- بریم بچشیم و به اسمشونبر رای بدیم داداچ!

باروفیو اما جلو نیامد. بدنش می‌لرزید. چشمانش گرد شده بود و کاملا خشکش زده بود.
- چی شده بارو؟

باروفیو فکر این جایش را نکرده بود. با چشمان گرد شده‌اش، رودولف را که به زور ولدمورت داشت لبخند می‌زد ورانداز کرد.

او باید از رودولف می‌چشید؟!
این بهتر نبود که برود از ققنوس کباب بریانی که دهانش را آب می‌انداخت بچشد و دامبلدور را برنده اعلام کند؟ آن وقت ولدمورت چه بلایی سرش می‌آورد؟!

و صدای اکبر عبدی در پس زمینه پخش شد:
" دِ آخه اگه جلو برم که صدام دهنمو آسفالت میکنه! عقب هم برم که اونجوری دهنم آسفالته! مگه من جاده خاکیم آخه؟"

- نمیای دادا؟!
تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۴:۴۳:۱۳
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۴:۴۸:۳۴
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۷:۱۹:۰۴

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۶:۵۱ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 322
آفلاین
آشپزخانه لردسياه:

- ارباب، جون من بيا اين روش مضخرف قديمي پدر بزرگتو كنار بذار. يكمم به فكر من باش. هي آب جوش و فلفل ميريزي روم. خلاصم كن راحت شم.

- رودولف، ما يه سوال از تو داريم. آشپز كيه؟

- وا ارباب! اين چه سواليه كه ميپرسين؟ خب كسي كه غذا درست ميكنه، نمك غذا رو اندازه ميكنه، زرچوبه شو به موقع ميريزه...

- نه ابله. منظور ما اين است كه الان آشپز چه كسي ست؟ من يا تو؟

- خب معلومه ديگه. شما ارباب. من بدبخت كه دارم جزغاله ميشم.

- پس دهن مباركتو ببند، وگرنه دستور ميدهيم دهن تو را هم مانند آن بامجان با نخ و سوزن بدوزند.

-

آشپزخانه آلبوس دامبلدور:

- فوكس، هي بهت گفتم گريه نكن. ببين چيكار كردي! خوراكت اينقدر شور شده كه نميشه خوردش. حالا من چه خاكي تو سرم بريزم؟

آلبوس كمي فكر كرد. ناگهان فكري به ذهنش رسيد. پاتيل فوكس را برداشت و به زير شير آب برد و تا جايي كه ميتوانست در پاتيل آب ريخت. اين روشي بود كه آلبوس از مادرش ياد گرفته بود. هروقت غذا شور ميشد، مقدار زيادي آب درون پاتيل ميريخت تا اثر شوري نمك كم تر شود. بعد از اينكه پاتيل كاملا از آب پر شد، آن را دوباره روي روي گاز گذاشت تا آب اضافي خشك شود.

ميز داوران:

- به نظر من كه وقت تمومه. خييلي وقته كه رفتن توي آشپزخونه. نظر تو چيه؟

- نظر مو هم مثل مال تويه. بهتره كه اعلام كنيم وقت تمومه. حالا اون ميكروفون رو بده!

- براي چي بدم به تو؟ من اول پيشنهاد كردم كه وقت تمومه، پس خودمم اعلام ميكنم.

- نخير. مو بايد بگُم.

- من.

- مو.

- من.

- مو.

...

بعد از كلي كل كل، به خاطر اينكه هاگريد بيش از اندازه بزرگ بود و باروفيو ميترسيد كه زير دست و پاي هاگريد له بشه، تصميم بر آن شد كه هاگريد پايان مسابقه را اعلام كند.

- شركت كنندگان محترم، وردارين اون رودولف و فوكس بدبختو بيارين.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۰:۱۵ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

مسابقه آشپزی بزرگی بین لرد سیاه و دامبلدور برگزار می شه. داورهای مسابقه هاگرید و باروفیو هستن که هیچ کدوم بی طرف محسوب نمی شن.
قراره لرد سیاه خوراکی از یکی از مرگخواراش درست کنه. که رودولف رو برای این کار انتخاب می کنه. و دامبلدور ققنوس محبوبش رو بپزه.

............

-ارباب من نمکم کمه!
-متوجهیم...از اول هم کم بود. حالا دهنتو ببند و سعی کن خوب مغزپخت بشی.
-ولی ارباب...من اعتراض دارم. به عنوان یک خوراک، من حق دارم قبل از پخته شدن بمیرم! چرا باید تا انتها زنده بمونم؟
-این دستور این جوریه رودولف. تا مرحله سرو غذا زنده می مونی. بعدشو دیگه نمی دونیم! دعا کن بمیری! ما اینو از پدربزرگمون به ارث بردیم.
-پدربزرگ جادوگرتون یا اون یکی مشنگه ارباب؟

لرد سیاه ملاقه را برداشت و یک ملاقه آب جوش به پاتیل رودولف اضافه کرد. رودولف مشغول بالا و پایین پریدن شد.

در سمتی دیگر دامبلدور بال ققنوسش را گرفته بود و به طرف پاتیل هدایت می کرد.
-ببین فاوکس. حرفامو فراموش نکن. نبینم تو غذا اشک بریزیا...شور می شه. این غذا باید خوش نمک باشه. نه نمی خواد پراتو در بیاری. همونجوری برو. پر به غذا طعم و مزه خاصی می بخشه.

داوران پشت میز داوری نشسته بودند و با دقت سر تا پای شرکت کنندگان را برانداز می کردند.
-به نظر مو ارباب بسیار حرفه ای و ماهرانه آشپزی ره می کنه. ارباب از الان برنده هسته.
-ولی نظر من این نیست دااچ! دامبلمون عشق قاطی غذا می کنه. و چیزی که اهمیت داره همینه! و متوجه شدی که داره بوی غذا میاد؟
-لابد گوشنه ته ره؟
-ها!

شرکت کنندگان با جدیت شروع به پختن غذا کرده بودند.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.