هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴
#10

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
همه ميرن كاپشن‌هاشونو مي‌ پوشن و مي رن به سمت در... در باز مي شه و يه جن خونگي به آرامي مي آد تو و بدون اين كه به اونا نگاه كنه، در حاليكه آروم زمزمه مي كرد، مي ره به طرف شومينه كه اطرافش رو تميز كنه... مي شينه جلوي بخاري و چند تا ملافه و پارچه رو مي ذاره كنارش ...
همه‌ي بچه ها با تعجب به هم نگاه مي كنن... يهو بارتيموس مي گه:
قيافه‌ي اين چه آشناست... شبيه... شبيه هوكي مي مونه!!!
هوكي با شنيدن اسم خودش سرش رو برميگردونه و با غضب به اونا نگاه مي كنه...
بارتيموس در برابر نگاه‌هاي متعجب بچه ها به آرامي ميگه:
نمي دونم لرد سياه اينو چطوري تو ارتشش پذيرفته بود... فكر مي كنم خشانت خونش خيلي بالاست!!!
درست در همين لحظه هوكي مي ره به سمت ميز و از توي گلدون يه گل بر مي داره، بو مي كنه و با صداي جيرجيرمانندي مي گه: به به...!!! چه گل قشنگ وخوش بويي!
دراكو به بارتيموس نگاه مي كنه و مي گه: كه خشانت خونش بالاست ديگه، نه؟
بارتيموس: ا...ا.. ن...نه ... يعني... آخه... حالا... بگذريم.. ولش كنين بابا ديوونه‌ست!!! بريم گ-
حرفش با فرياد جيرجيرمانندي قطع شد: سكتوم سمپرا
اين صدا از طرف هوكي مي اومد... دراكو از كلّه‌ي بارتي مي گيره و با هم مي پرن رو زمين... طلسم مي خوره به پنجره و اونو با صداي زيادي مي شكنه....
لارا داد مي زنه: مثل اين كه واقعا خيلي خشانه ها!!! بدويين بريم بابا.. پروفسور اسنيپ خودش حسابش رو مي رسه...
و در در حالي كه در برابر دو تا طلسم ديگه جاخالي مي دادن مي دون سمت در و هوكي رو در حالي كه سرخ شده بود تنها مي ذارن....
»»»»» در تالار هاي اصلي مدرسه«««««
بليز ولارا و لوسيوس و رودولف و دراكو و بارتيموس، داشتن تو راهرو مي رفتن به سمت درهاي اصلي و بزرگي كه اون پايين بود...
همين طور كه داشتن مي رفتن، دراكو كه عقب مي رفت، مي بينه هر 5 نفر با كلّه مي رن تو زمين... و در حالي كه نمي تونست از خنده رو پاهاش بايسته، به اونا اشاره مي كنه و مي افته زمين و دست ها و پاهاش رو مي كوبه به زمين...
بعد در حالي كه هر 5 نفر روي روغن هاي توي راهرو ليز مي خوردن، دراكو بلند مي شه و در حالي كه(چقدر در حالي كه!!) به زور خنده‌اش رو تموم كرده بود مي گه: مثل اين كه روغناي اسنيپ يه ذره زيادي بود!!!!
و باز مي افته رو زمين و از خنده غش مي كنه... ولي صداي خنده‌اش با صداي خشن اسنيپ قطع مي شه: اسنيپ ديگه نه؟ فكر كنم منظورت پروفسور اسنيپ بود!!!
دراكو: م...م...م... ب... ببخ...ببخ-
اسنيپ داد مي زنه: .........

هوکی جان یکی از پستهای قشنگ بود که زدی فقط اگر سعی کنید که اخر داستان رو اون جوری تموم نکنید خیلی خوبه ... استفاده از کلمه هایی مثل فلانی گفت یا یه دفعه صدایی اومد باعث میشه نفر بعد فقط مجبور بشه اون یه کلمه رو دنبال کنه و جلوی استفاده از ایده خودش رو میگیره !


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۳ ۸:۳۶:۱۸

به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴
#9

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
اسنیپ : هووووم ... ببینم با مديریت اینجا هماهنگ کردی سرتو مثل بز انداختی پایین اومدی تو ؟
بارتیموس : بله قربان !! پدرم سه سال پیش همه کارها رو کرده بود اما چون لرد بهمون نیاز داشت وقت نکردم بیام .
اسنیپ نگاهی موزيانه به دراکو و لارا و بليز کرد و مشخص بود که کینه شدیدی از اونها به دل گرفته اما قبل از هر چیز باید مراعات بارتی رو میکرد و موقعیت خودش رو جلوی پسر یکی از مرگخوارها بزرگ به خطر نمینداخت .
اسنیپ : خیله خوب از این لحظه اسم شمام توی اسامی بچه های اسليترين هست ... اتاقت هم کنار اتاق زابينی میذارم تا بهتر با هم کنار بیایید .
اسنیپ با تموم شد این جملش به سمت در خروجی رفت و حالا بچه های اسلی بودن و لوسیوس !
سکوت مرگباری اتاق رو فرا گرفته بود ... بدون شک حالا بیش از ده چشم داشت لوسیوس رو نگاه میکرد !!
لوسیوس: م... م ..ن ؟! چیزه !
بلیز : بسه دیگه ... نمیخواد چیزی بگی !!
بارتیموس بدبخت که از ماجرا بی اطلاع بود چیره به همه زل زده بود و متوجه نگاههای بچه هانمیشد ... اون هم حالا به تقلید از بچه ها لوسیوس رو نگاه میکرد !!
لارا : بارتی جان خیلی خوش اومدی ... بچه های رو که میشناسی ؟
- بله ... از دوستان خوب بنده هستن !!
رودلف : هوووم ... بهتره که حالا یه سر بزنیم بیرون ... به افتخار ورود این دوست بزرگوارمون همه بهتره بريم کنار دریاچه !!
دراکو : ایول ... منم موافقم ... مثلا کريسمسه اما هیچ خبری نیست ... دیشب که پیش پنسی بودم میگفت قصر رو حسابی تزئین کردن !! بهتره بريم دسته جمعی یه گشتی بزنیم ... البته لباسای گرم بپوشید که حسابی سرده ها ...
لارا زودتر از همه بلند شده بود و به نظر مشتاق بود که هر چه زودتر تالار رو ببینه !! اما ... به محض اینکه از جاش بلند شد نگاهش به برفهای نیم متری افتاد که روی درختان جنگل ممنوعه دیده میشد اما برای اینکه ضایع نشه به خودش نیورد !!
حالا دیگه همه آماده بودن تا اولین روز سال رو در کنار درياچه به سر ببرن !!

--------------

خوب ... خوشحالم که دو دوست قدیمی ما رودلف و لارا هم برگشتن !! امیدوارم که در کنار نیروهای جدید که تازه وارد تالار شدن از قبل هم موفق تر بشیم و از بچه های قدیمی هم میخوام که بچه های تازه وارد رو هم کمک کنن ... اگر دقت کرده باشید اول داستان من همه رو وارد کردم که همه بتونن دخالت داشته باشن و نه فقط تعداد خاصی و این جوری که بخوایم هی مناظره دو یا سه نفر رو بخونیم چندان جالب نیست و از همه دوستان استفاده کنید !
دوم اینکه من سعی میکنم بعد از هر چند تا پیام داستان رو به نحوی تغییر بدم که تکراری نشه و سوژه های جدیدی داشته باشیم و این جوری کسالت بار هم نمیشه !!
سوم اینکه نمایشامتون فقط طنز خالی نباشه چون به هر حال ما اسلیترينی هستیم و یه کم باید جدی تر کار کنیم و در کنار خشونت از طنز هم استفاده کنیم و صرفا کل داستان رو طنز نکنید ... اگر چه تنوع هم لازمه !!
چهارم که لوسیوس رو دوست خوبمون بارتیموس اشاره کردن رو به عنوان پدر دراکو نگیريد چون توی تالار مدرسه هستش و فقط به عنوان یه شاگرد باشه و رابطه پدر و پسری رو بینشون نذاريد توی تالار خودمون و فکر کنید یه شاگرده تا واقعی تر به نظر بیاد !! در ضمن بارتی جان اتفاقا خوب هم مینویسی و این تالار برای همینه که ما بتونیم بهتر بشیم و از نظر من که خوبه و نمیدونم چرا اعتماد به نفس نداری ... کار خیلی های دیگه رو هم دیدم که میگم ... به هر حال اگر یه کم بگذره مسلما خیلی بهتر و موفق تر میشی و اون هم باز به اعتماد به نفس نیاز داره ولی اون جورایی که میگی هم نیست که خودت فکر میکنی و من به شخصه هر کاری از دستم بر میاد برای بچه های اتحاد میکنم و بچه های قدیمی گروه میدونن !!
در ضمن جا داره از بلیز زابینی عزيز هم تشکر کنم که جدا میتونه بهترين عضو تازه وارد ما و حتی سایت باشه و واقعا نمایشنامه های جالبی در سایت مینویسه که جاداره توی تالار خودمون ازش تشکر کنم ... البته کسی که وارد گروه اتحاد شده رول نويس خوبی بوده که موافقت شده اما نسبت به افرادی مثل هوکی و ... الان از بقیه بچه ها بیشتر زحمت میکشه . ممنونم




وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۳:۳۱ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۴
#8

بارتیموس کراوچ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶
از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 166
آفلاین
بیلز جان نمی شه که کلی زحمت از خودت در کردی ادامه می دم اما(اما را ترکی بخوانید )...
من رول نویس خوبی نیستم درست ولی خوب دیگه میدونم که اسلایترینی ها اسنیپ را اینقدر که تو نوشتی مسخره نمیکنن ناسلامتی اون از خودشونه دیگه... لوسیوس هم پدر دراکو دیگه.
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*

لوسیوس:مثل (بدون شرح) می خندید. در عوض سر اسنیپ شبیه یه توپ قرمز شده بود که هر لحظه امکان ترکیدنش بود.

دراکو تا دید اسنیپ خیلی عصبانیه :قربان من نبود هم... همش این بیلز بود.
اسنیپ رو به بیلز کرد و تا خواست سرش یه داد بلند بزنه.
بیلز: ا...ا من نبودم لارا بود به... سر آلبوس(قسم 2006 ).
اسنیپ سر در گم شده بود قاط زد و داد زد:همتونووووووو شکنجه میکنم میدم غول تو سیاهچال بخوردتون( )
لارا بعد از داد زدن اسنیپ:منم نبودم ها...وای ترسیدیم.
اسنیپ:هیکل من بده...اصلا من تو مسابقات بدنسازی (2013)دونقوز آباد آقای جهان شدم.
دراکو:
لارا به زور جلوی خودشو گرفته بود که نخنده.
بیلز ترسیده بود (آخه فکر میکرد تو سیاهچال غول هست) و نمی خندید خواست خودشو بی گناه جلوه بده اما...
قربان من عکستون را دارم .
اسنیپ تعجب کرد: کو؟ ببینم ..
بیلز که تو دردسر بزرگی افتاده بود افتاد به پای اسنیپ :نه نه نه من نبودم.
اسنیپ :این بازی ها رو باسه من در نیار من خودم میبیلوس میمبل تونیام عکسو نشون بده.
بیلز یه عکس از تو جیبش در اورد...
اسنیپ عکسو از دستش کشید:ها منومسخره :میکنیییییییی
دیگه تحمل نداشت. میکشمت ت ت ت . چوبشو در ارود تا کار بیلز را یکسره کنه .
دراکو دیگه نمی خندید ترسیده بود .
لارا چشاشو بسته بود.
بیلز: نه.. نه.. نه ..
یکدفعه در تالار باز شد. یه مرد با شنل سیاه که قسمتی از شنلش روی زمین کشیه می شد وارد تالارشد.
اسنیپ برگشت تا بینه کیه.
وقتی اسنیپ اون شخص را شناخت: بارتی تو اینجا چی کار میکنی؟
بارتیموس:مگه خبر نداری؟ در ارتش تختس (تا اطلاع ثانوی لرد ولدمورت موجود نمی باشد) دیدم کار ندارم اومدم ادامه تحصیل بدیم.
اسنیپ:


ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۱ ۱۶:۳۰:۲۶


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
#7

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
بعد چند دقیقه
برف به شدت میبارید و تمام محیط بیرون رو سفید پوش کرده بود دریاچه کاملا یخ زده بود و بر روی آن لایه نازکی از برف نشسته بود هوای تالار اسلی از همیشه سردتر بود .
دراکو و لارا و رودلف و لوسیوس همگی در تالار اسلی در کنار آتش نشسته بودند و سرگرم گپ زدن بودند :
دراکو : آره خلاصه این پاتر رو کردنش فرد برگزیده یکی نشناسدش فکر میکنه کی هست
لارا : قیافش شبیه ایناست که جذام گرفتن
لوسیوس : البته بهتره بهتون متذکر بشم که پروفسور اسنیپ منو مبسر کرده تا اگر شلوغ کنید معرفیتون کنم!!

بلافاصله همه یاد روغن های اسنیپ میکنن به همین دلیل همگی ساکت میشن سپس لارا میگه : ببین میام یکجوری طلسمت میکنم که .....
در همون لحظه در تالار باز میشه و بلیز در حالی که همه جاش چرب و چیلی شده بود وارد میشه
دراکو : اه اه اه تو مگه حموم نمیری پسر ؟
بلیز که چیزی نمونده بود بزنه زیر گریه میگه : بابا من داشتم راه میرفتم کاریم به کسی نداشتم یک دفعه این اسنیپ سر راهم سبز میشه میگه بیا کمکم کن به سرم روغن بزنم !!!!
لحظه ای همه ساکت میشن سپس دراکو در حالی که بزور داشت خنده خودش رو کنترل میکرد گفت : خب پس چرا همه جات روغنی شده ؟
بلیز گفت : آخه سطلهای روغنش رو توی یک دیگه بزرگ خالی کرد به من گفت همشون بزنم منم میخواستم همش بزنم یک دفعه نمیدونم چی شد که افتادم تو دیگه
همه زدند زیر خنده حتی خود بلیز هم خندید سپس گفت : تازه این اسنیپ از اسلایترین 150 امتیاز هم کم کرد
ناگهان خنده ها فروکش کرد همگی با تنفر نگاهی به بلیز انداختند بلیز سرش رو پایین انداخت و خودش رو سرگرم کاری نشون داد
لارا گفت : خب البته دراکو تقصیر بلیز هم نیست دیگه چند وقته به اسنیپ رشوه ندادی؟
دراکو : نمیدونم یک یکماهی میشه
لارا: خب برای همینه دیگه این اسنیپ هم عصبانیه برای همین همش بهمون گیر میده
همگی برای لحظه ای به آتش خیره شدند که صدای جلیز ویلیزی از خودش در میاورد کاملا مشخص بود که همگی دارند به کار های عجیب اسنیپ در این چند روزه فکر میکنند
ناگهان رودلف که قاط زده بود گفت : شبیه ایناست که سوء تغذیه دارن نمیدونم چطور زندست !؟
با این جمله همه زدند زیر خنده بلیز گفت : آی گفتی وقتی که میخواستم روغنا رو رو سرش خالی کنم بلوزش رو دراورده بود قشنگ میتونستم تک تک استخوناش رو بشمارم
با این جمله همه رفتند هوا پس از مدتی خنده , دراکو در حالی که داشت اشکاش رو پاک میکرد گفت : من نمیدونم این چطوری میتونه خودش رو به کلاسا برسونه اصلا نمیدونم چطور میتونه راه بره
لارا : قیافش از این پاترم ضایع تره
دراکو : لوسیوس تو چرا ساکتی ؟ لوسیوس ؟ لوسیوس؟؟؟ بچه ها لوسیوس کجاست ؟
همه به اطراف نگاه کردند لوسیوس در اتاق نبود ظاهرا بدون جلب توجه محل رو ترک کرده بود لارا در حالی که چوبدستیش رو از جیب ردایش در میاورد گفت : من میدونم حتما باز یک جایی قایم شده ! لوسیوس بیا بیرون !
اما لوسیوس نیومد بیرون
چند لحظه در سکوت سپری شد همه به جز بلیز که سعی میکرد با وردی روغنهای باقی مونده رو از رو بدنش پاک کند در فکر این بودند که لوسیوس کجا رفته . ناگهان در تالار باز شد و لوسیوس به همراه اسنیپ نفس نفس زنان وارد تالار شدند . لوسیوس در حالی که حس انتقام جویانه ای در چشمانش موج میزد با لبخندی که نشان از دردسر میداد حالت مظلومی به خودش گرفت و نفس نفس زنان گفت : پروفسور از این ور لطفا ......
اسنیپ که از فرط خشم صورتش کبود شده بود گفت : کدوم آدم حسودی هیکل موزون منو مسخره کرده ؟! به من بگو ؟
لوسیوس به دراکو و دوستانش اشاره کرد و گفت همشون ؟
همه بچه ها
دراکو بدون اینکه اسنیپ صدایش رو بشنود به لوسیوس گفت : خیلی نامردی!!!
لوسیوس
.........................
--------------------

آیا با دادن زیر میزی این مشکل حل میشود ؟
آیا لوسیوس میخواست انتقام بگیرد ؟
به نظر شما اسنیپ تا چه حد از خودش خشانت به خرج میدهد ؟
------------------

آقا اگر به نظرتون این نمایشنامه جالب نبود همون نمایشنامه قبلی رو ادامه بدید . من حرفی ندارم


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۰ ۲۳:۴۵:۰۰



Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
#6

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
رودولف كه از شنيدن لالايي لطيف و زيباي دراكو حالش به شدت بد شده بود با نگاهي ملتمسانه به دراكو خيره ميشه كه يعني:جون مادرت بسه..تمومش كن...اشتباه كردم..نميخوام بخوابم.. .
ولي دراكو كه هيچ وقت نميتونست معني نگاهها رو درك كنه نگاه رودولف رو به حساب علاقه گذاشت و با صداي بلندتري شروع به خوندن كرد...
ديوانه ساز لالا
اينفري لالا
هري پاتر لالا
....خوند و خوند تا رودولف خوابش برد....
لارا كه بعد از اينكه دكتر سرنگ رو از تالار بيرون برده بود ناگهان شجاعت بسيار زيادي پيدا كرده بود همينطور دور سالن دنبال لوسيوس ميكرد(كه البته منم نميدونم لوسيوس تو تالار اسليترين چيكار ميكرد؟)
درحال دويدن ناگهان لارا با جسم سياه بزرگي برخورد ميكنه و با سر روي رودولف ميفته..
لارا با عصبانيت از جاش بلند ميشه و با خشميگن ترين نگاهي كه براش ممكن بود به جسم سياه نگاه ميكنه....
جسم سياه:شماها خجالت نميكشين؟ هنوز آفتاب طلوع نكرده تالارو گذاشتين رو سرتون؟از تو بعيده لوسيوس...
لارا: وا... چه جسم سياه پررويي..به تو چه؟اصلا تو اينجا چيكار ميكني؟ ...چرا داري صداي اسنيپو تقليد ميكني؟؟
پروفسور اسنيپ خشمگين با عصبانيت حوله سياهو از روي موهاي خيسش برميداره....و .....درحاليكه انتظارداره همه از ترس سكته كنن به اونا خيره ميشه....
بچه ها چند ثانيه به اسنيپ كه از موهاش آب+ روغن ميچكه خيره ميشن....
دراكو با خودش فكر ميكنه:وا....مگه اين حموم هم ميره؟؟؟
ولي بعد از اينكه ميبينه همه بهش زل زدن ميفهمه كه باز با صداي بلند فكر كرده و....سرشو ميكنه تو كتاب و به شدت مشغول مطالعه ميشه...
پروفسور اسنيپ:من دارم ميرم به موهام روغن بزنم...اگه صداي يكيتونو بشنوم اين وظيفه خطير و مهم رو به اون واگذار ميكنم....
اين تهديد كافي بود كه همه از ترس اينكه مجبور بشن سه پاتيل روغنو رو سر اسنيپ خالي كنن ساكت بشن....
پروفسور در حالي كه از تالار خارج ميشه:لوسيوس...مواظبشون باش...
لوسيوس:


تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
#5

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
دكتريكمي به لوسيوس نگاه ميكند،بعدبه آتش تالار كه سبزشده بعد به رودولف كه چنان خميازه ميكشد كه امكان دارد الان مسيرتونل كندوان عوض شود و بعدبه لارا كه با خوشحالي دارد به دكي نگاه ميكند...بعدش سرفه ميكند:
-اهم...عزيزانم چي شده؟
-دكي نيازبه معاينه فني داره
دكتردرمورد معاينه فني نكاتي رابه رودولف ميگويد و لارا غش غش ميخندد درحالي كه لوسيوس حس خودخشمناك بيني شديد دارد...رودولف خميازه وحشتناكي ميكشد و دوباره روي مبل بخواب ميرود درحالي كه دكتردارد سعي ميكند بفهمد جريان چيست كه خوب لارا موضوع راتوضيح ميدهد و دكي از كيفش يك سرنگ بيرون مياورد اين هوا-به اندازه داده شده دقت كنيد-ولبخندي مهربانانه به لوسيوس ميزند...لارا راخوف ميگيرد:
-ااههه من درس دار برم سردرسم!
دراكو هم بدوبدو ميرود كه همراه پنسي درس!!! بخواند وبقيه هم به نوعي ميروند و ميماند رودولف كه هنوز خواب است و لوسيوس كه دارد به خوف به سرنگ مينگرد!!!
-دكي جريان سرنگه چيه؟
-ميخوام معالجه ات كنم پسرم!
-حالا ما نخوايم معالجه بشيم بايد چه كنيم؟
-شما غلط ميكني پسرم!!!
- مامان!!!
دكترتزريقات انجام ميدهدودرحالي كه غرغر ميكند كه چرا صبح زودبيدارش كرده اند ميرود بقيه خوابش را انجام دهددرحالي كه لوسيوس دارد محل تزريق را آرام ميكندو رودولف كه همچنان خواب است:
-بلاي من كجايي خشانتم؟
ديگه خدايي لوسيوس شاكي ميشود و باطلسمي رودولف بدبخت رااز خواب ناز بيدار ميكند:
-مگس تسه تسه...چراتوهمش خوابي؟اصلا تو چرا مريض نميشي؟توچرا دست از سرمابرنميداري عين مار چمبره زدي رو مبل؟!
-بلاي منو نديدي؟!
-(...)
-بي ادب من دارم محبت از خودم استخراج ميكنم كه همه نگويند من خشانت دارم آنوقت تو اينجوري برخورد ميكني؟بعدش ميگويند بچه چرا قاتل شد زد 100نفررو كشت!!!
دراكو و لارا وارد تالار ميشوند:
-دكي رفت؟
- نامردا منو تنها گذاشتيد با دكتر رفتيد؟!خيلي نامرديد!!!
دراكو روي مبل بغل دست رودولف لم ميدهد و به آتش سبز شده زل ميزند:
-حتما ميخواستي بگيم دكي آمپولو بزن بما؟
-نه خوب لااقل مي ايستاديد تشويقم ميكرديد!
- مگه چيكار داشتي ميكردي كه تشويق كنيم؟
لارا با خشانت ميايد يقه لوسيوس ا ميگيرد:
-هووو توقع نداشتي كه منم بايستم؟
-لاراجان چرا يهو خشانت ميگيري؟بابا شوخي كردم كمك!!!
لارا چوبدستي اش را درمياورد و دنبال لوسيوس ميكنددرحالي كه دراكو جديد ترين لالايي رابراي رودولف ميخواند تا بخوابد:
خورشيد لالا
خفاش لالا
دراكولاي تبديل شده لالا
اژدهاي پنج سرلالا
لالالالالايييي بخواب كوچولو


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۹:۵۲ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
#4

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
لارا بدون معتلی از جاش بلند میشه تا لوسیوس ( دوستان دقت کنن زين پس جانی همون لوسیوس هستش و رودلف هم همون شارزاس که شناسشون عوض شده ) رو پیش پروفسور اسنیپ ببره اما قبل از اینکه خارج بشن یه گروه از بچه های اسلیترين از در ورودی داخل تالار میشن .
بلیز زابینی و بارتیموس که جلوتر از بقیه بودن به محض دیدن چهره لوسیوس بدبخت میزنن زير خنده و مونتاگ و گراوپ هم کنجکاو میشن و اونها رو حل میدن که سريعتر وارد تالار بشن .
حالا دیگه لوسیوس به شدت عصبانی شده بود و تحمل صحنه خنده های بچه ها رو نداشت ...!
لوسیوس : لارا من میدونم و تو !! کسی تا حالا نتونسته بود که منو ضایع کنه ... ولی ... ولی تو ...
دراکو : خوب ایرادی نداره دیگه !! یه اشتباهی بوده که افتاده ! اونم که مقصر نبوده ...
بلیز : خوب حالا چرا نشستید ... زود ببريدش پیش پروفسور دیگه !
گراوپ : چی میگی تو ... الان ساعت هفت صبحه ... اسنیپ الان خوابیده دیگه ...!
رودلف : راست میگه ها !! من فکر کردم هنوز موقع مدرسه ست که همه ساعت هفت سر میز باشن . یادم نبود توی ایام کريسمس ساعت 8 صبحونه میدن .
لوسیوس دیگه تحمل این گفته ها رو نداشت !! باید یک ساعت دیگه هم صبر میکرد و تا اون موقع دیگه همه بچه های اسلی اون رو با اون قیافه تابلو دیده بودن .
بارتیموس : هوووم ... اصلا چرا ببريدش پیش پروفسور ؟! دکتر مصطفی که هست ... اون میتونه کمکمون کنه !! نه ؟؟
مارولوو : راست میگیا ... چرا این به فکر خودم نرسید ؟! این جوری دیگه لازم نیست که بگیم کار لارا بوده تا براش مشکل پیش بیاد !
بلیز : من میرم بیدارش کنم !
لارا : هوووم ... خوب شد مام یه دکتر پیدا کرديما !! وگرنه ...
لوسیوس : تو یکی ساکت شو ! وگرنه خودم با ...
دراکو در حالی که از شدت سرما خودش رو به شومینه چسبونده بود فرياد زد : بــــــــــــــــــسه دیگه !!! چیزی نشده که ... الان دکتر میاد درستش میکنه دیگه !!
پشلخ !!
در به شدت باز شد و بلیز کشون کشون دکتر رو به سمت اونها هدایت میکرد .
- بیا بیا ... یه کم دیگه مونده !! خوب ... رسیدیم .
- بابا اول صبی چی از جون ما میخواید بذاريد بخوابیم ... چه غلطی کردیم دکتر شدیما !!

ادامه بدید !!



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴
#3

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
جمله دراکو هنوز تموم نشده بود که یکی از بالشا پرواز کنان بطرفش میاد و بعد از برخورد با سر دراکو همه پرهاش تو هوا پخش میشه.....
همه چند لحظه ساکت میشن.....ولی با دیدن قیافه دراکو با یه مشت پر که رو سرش ریخته همه با هم میزنن زیر خنده.....
دراکو:بیا بیرووووون...کجایی؟لاراااااااااااااااااااااااااااا... .
لارا در حالیکه ازشدت خنده نمیتونه درست حرف بزنه از گوشه اتاق بیرون میاد و پیش شارزاس روی مبل میشینه.....:چقدر میخوابی تو دراکو....
دراکو که هنوز یادش نرفته بود لارا در طول تعطیلات چن تا از این شوخیا باهاش کرده یک نگاه دراکویی وحشتناک به لارا میکنه و از تالار بیرون میره.....
1 ساعت بعد.....
دراکو که حالا دیگه آروم شده بود و یه نقشه خوب برای انتقام از لارا کشیده بود با خیال راحت به تالار برمیگرده....
وارد اتاق میشه....همه یهویی دست و پاشونو گم میکنن.....
لارا:او...دراکو برگشتی؟من نگرانت بودم...واقعا متاسفم منو ببخش...خسته ای؟بیا بشین ...ما صبحانه تو برات میاریم اینجا...
دراکو: چی شده؟زود اعتراف کنین؟چیکار کردین؟وقتی لارا اینجوری با من حرف میزنه حتما کارتون خیلی وحشتناک بوده.....اینجا چه بوی عجیبی میاد....مثل بوی....بوی....کاغذ سوخته......
لارا در حالیکه سعی میکنه نگاهش به دراکو نیفته:کاغذ نه....چیز....بیشتر شبیه بوی ردای سوخته اس.....
دراکو:ردا؟؟؟چی میگی تو؟من که.....و چشمش به پارچه سیاهی میفنته که مچاله شده و ازش دود بلند میشه....پارچه به طرز عجیبی به نظرش آشنا میاد....هی فکر میکنه اونو قبلا کجا دیده.....و....و یادش میفته......
صدای فریاددراکو در تالار اسلیترین یه زلزله کوچیک بوجود میاره....
-ردای من؟ این ردای تازه منه؟؟؟؟کی به این روزش انداخت؟؟و بدون تردید به لارا نگاه میکنه....
لارا:ام....خوب ببین ..اتفاق بود دیگه...پیش اومد....اصلا همش تقصیر شارزاس بود. .هی گیر داد که چرا شعله های آتش شومینه ما قرمزه؟مگه ما اسلایترینی نیستیم؟آتش ما باید با همه فرق داشته باشه و از این حرفا.....بعدشم..خوب من سعی کردم آتیشو به رنگ سبز در بیارم که نمیدونم چی شد یهویی موهای جانی....... خوب ماهم با اولین چیزی که دم دستمون بود جانی رو خاموشش کردیم...
دراکو تازه چشمش به جانی افتاد....رداشو فراموش کرد و با صدای بلند زد زیر خنده....
جانی وسط اتاق وایساده بود...و بیشتر شبیه یه زیر سیگاری بود که تازه توش سیگار خاموش کرده باشن....چون از کله اش که دیگه مویی روش دیده نمیشد دود سبز مسخره ای بلند شده بود.... و بد تر از اون صورتش....صورتش هم به رنگ سبز تیره در اومده بود
هر سه نفر بطرف لارا برمیگردن:
لارا:خوب..چیه مگه؟به نظر من از قبلش خوشگلتر شده..خب..اینجوری نگاه نکنین دیگه...خودم درستش میکنم ....یعنی سعی میکنم...
همه با هم...لازم نکرده..ببرش پیش پروفسور اسنیپ


تصویر کوچک شده


تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۹:۵۰ شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴
#2

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
صبح بود و تازه هوا روشن شده بود و همه بچه های اسلیترین در خوابگاه خوابیده بودند و هیچ صدایی به گوش نمیرسید و تالار عمومی هم خالی بود و تنها چیزی که متحرک بود شعله های قرمز رنگ اتشی بود که در شومینه روشن بود و گرمابخش اون روز سرد زمستانی بود .
دراکو از خوابگاه بیرون اومد و به سمت مبلی که در کنار اتش بود رفت و خودشو روی اون پرتاب کرد و از پنجره به بیرون نگاه میکرد که قطرات بارون به شیشه میخورد و صدای دلنشینی ایجاد میکرد .
در همین لحظه در باز شد و شارزاس و جانی وارد تالار شدند .
شارزاس در حالی که خمیازه میکشید : سلام دراکو !
دراکو که کمی گیج بود کمی به دور و بر نگاه کرد تا متوجه اونا شد
_ سلام ! صبحتون بخیر بچه ها ! خوب خوابیدید ؟
شارزاس به سمت مبل کناری دراکو رفت و پیش اون نشست و جانی هم به سمت اتش میره تا خودشو گرم کنه .
جانی : این سرما نمیذاره اصلا ادم بخوابه , نمیذاره یه خواب درست و حسابی ببینیم .
شارزاس که روی مبل دراز کشیده بود سعی میکنه که همون جا بخوابه .
دراکو : تازه الان اول زمستونه ! اخرش بشه که هیچی !
جانی : اره , هیچ وقت دوسال پیشو یادم نمیره . برف تا زانو روی زمین نشسته بود . هیچ جایی نمیتونستیم بریم ! یادته دراکو ؟
دراکو : آره بابا ! اون دامبلدور احمق ( دلم به حالش سوخت ) اصلا نمیذاشت بریم بیرون ! میگفت دارشاز ها همچین موقع هایی از خونشون بیرون میان و ممکنه که به شما حمله کنن .
جانی : اون پاتر رو بگو ! هرچی لباس داشت پوشیده بود بدبخت !
دراکو : شارزاس ! تو چرا اینجا خوابیدی ؟ ناسلامتی واسه خودتون خوابگاه داريدا ! این جا برای چی خوابیدی ؟
شارزاس در همون حال فقط چشماشو باز میکنه .
_ ببینم دراکو چرا پنسی میتونه اینجا بخوابه پس ؟
دراکو : هوووم ! خوب ... خوب ... چی بگم والا ! بگیر کفه مرگتو بذار بمیر !
شارزاس از جاش بلند میشه و میشینه .
_ نه باب نخوابیده بودم ! گفتم یه استراحتی بکنم فقط !
جانی هم از کنار اتش میاد و کنار اونا میشینه .
جانی : راستی چرا این قدر اینجا خلوته ؟؟
شارزاس : به اون ساعت جادويیت نگاه کن ببین چنده ؟ شش صبح کی بیداره ؟
دراکو : الان دیگه کم کم همه پیداشون میشه .

ادامه بدید ....



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۴
#1

کوردا اسمالتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۶ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۱۵ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸۴
از کوهستان اشباح
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
تالار عمومی اسلیترین در خدمت بچه ها نجیب زاده و اصیلزادگان هست .
بیاید دور هم لحظات خوب و خوشی رو در کنار هم و همراه هم داشته باشیم در این مکان امن و صمیمی .
فقط نمایشنامه نویسی باشه خواهشا وگرنه پاک میشه .


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۶/۳۱ ۷:۴۱:۴۵

عشق تپه ای است که هر خری از آن بالا میرود(با عرض معذرت)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.