هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۰:۵۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۶
#74

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۵:۱۰ دوشنبه ۴ آبان ۱۳۹۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 494
آفلاین
هوا تاریک بود. باد سردی در کوچه دیاگون می وزید. هیچ کس در کوچه دیاگون رفت و آمد نمیکرد. همه مغازه ها تعطیل بودند وچراغهایشان خاموش بود. تنها نوری که کوچه خلوت دیاگون را روشن کرده بود ، نور ملایم ماه و چراغهای مغازه ای به دور از سایر مغازه ها و گرینگوتز بود. هوکی ، جنی بود که مغازه لوازم جادوی سیاه هوکی را اداره میکرد و برای فروش شی با ارزشی در ساعت 5 دقیقه مانده به 12 شب منتظر آمدن مرگخواران بود. چندین متر دورتر از مغازه هوکی ناگهان دو مرد با لباسهای مردم عادی ظاهر شدند.
_ هنوز آرتور و پرسی نیومدن. داره دیر میشه استرجس.
استر که با چشمانش اطراف مغازه هوکی را زیر نظر داشت ، بدون نگاه کردن به کینگزلی جواب داد :
لازم نیست نگران باشی. تا اومدن مرگخوارا هنوز 5 دقیقه وقت داریم. فقط نمیدونم آرتور قراره کیو با خودش بیاره که مورد اعتماد هم باشه.
کینگزلی و استر با دقت اطراف را زیر نظر داشتند و طوری به مغازه هوکی نگاه میکردند که گویی داخل مغازه را هم میبینند.
پاق...پاق...پاق..
آرتور ویزلی ، پرسی ویزلی و هری پاتر با فاصله چند ثانیه ظاهر شدند.
_ هری؟!!! اصلا فکر نمیکردم هری رو بیاری آرتور. این ماموریت خیلی خطرناکه.
آرتور دستی به پشت هری زد و گفت :
بس کن استرجس. هری بهترین کسیه که میتونه کمکمون کنه. هم تو کوییدیچ بهترینه و هم قابل اعتماده. به سن قانونی هم رسیده. تازه لازم نیست هری با مرگخوارا درگیر بشه. یه کار کوچیک با نیمبوسش باید انجام بده که خب خیلی خطرناکه.
کینگزلی که از دیدن هری خوشحال شده بود گفت : هممون میدونیم که هری میتونه. فقط من هنوز از این نقشه خنده داری که واسه چنین ماموریت خطرناکی کشیدی ، میترسم آرتور.
پرسی که تمام این مدت ساکت بود و مغازه هوکی را زیر نظر داشت ، فرصت نداد تا پدرش پاسخ کینگزلی را بدهد و گفت :
هی ... اونجا رو نگاه کنید. دو تا مرگخوار اومدن.
همه به جایی که پرسی اشاره میکرد نگاه کردند. دو مرد با ردای سیاه که یکی از آنها را هری به خوبی میشناخت در نزدیکی مغازه هوکی ظاهر شدند.
آرتور گفت: خب همه آماده بشن. هری تو با جارو برو بالا و جایی که گفتم منتظر بمون. پرسی بهتره که تو پشت در مغازه باشی. من و استر و کینگزلی هم میریم تو مغازه. طبق گزارشات رسیده قرار بوده فقط دو مرگخوار برای گرفتن افسون های پریکانت بیان.

*** در مغازه هوکی ***

صدای زنگ بالای در ورود مرگخواران را به هوکی خبر داد.
هوکی تعظیم کرد و گفت : به موقع اومدید.
دالاهوف نگاهی به اطراف مغازه انداخت و با صدای خشنی گفت:
خب! کجاست؟ چرا هیچ بویی نمیاد. لرد سیاه گفته بود بوی تندی داره.
هوکی لبخندی زد و گفت :
ارباب. اون 150 متر زیر زمینه. برای همین بوشو نمی فهمید.
دالاهوف رو به مالفوی کرد و گفت :
تو همینجا بمون. من میرم.
و مالفوی سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
هوکی و دالاهوف به انتهای مغازه رفتند. هوکی جعبه ای را برداشت و دریچه ای را که زیر جعبه بود باز کرد و دالاهوف به همراه هوکی از پله ها پایین رفتند.
چند دقیقه بعد دالاهوف با جعبه ای سیاه که در دست داشت به همراه هوکی بالا آمد.
_ توی این جعبه است؟
_ آره خودم دیدمش. 12 سانتیمتر به رنگ آتش. همونطوری که لرد سیاه گفته بود.
مالفوی دو کیسه بزرگ را به هوکی داد.
_ ممنونم ار...
که ناگهان سه مرد چوب به دست وارد مغازه شدند. دالاهوف و مالفوی به سرعت چوبهایشان را درآوردند و چند ورد به سمت آنها فرستادند. اما هر سه آنها جا خالی دادند و شیشه ها پشت سر آنها خورد شد. آرتور ، استر و کینگزلی بدون هیچ درگیری از مغازه خارج شدند. دالاهوف و مالفوی که تعجب کرده بودند به سرعت به
دنبال آنها از مغازه خارج شدند. دالاهوف که افسونهای پریکانت را در دست داشت اول از مغازه خارج شد اما پای پرسی که جلوی در بود را ندید و به شکل مضحکی روی زمین افتاد و جعبه سیاه و چوب جادویش به هوا پرتاب شد. در همین لحظه هری که انگار توپ اسنیچ را دیده بود به سرعت به طرف جعبه سیاه رفت و آن را گرفت. هری سوار بر جاروی نیمبوسش ایستاد و فریاد زد : گرفتمش. مالفوی هم که پشت سر دالاهوف از مغازه خارج شده بود به پای دالاهوف گیر کرد و او هم به زمین افتاد و چوبش از دستانش رها شد. چهار مامور وزارت که از این وضعیت خنده شان گرفته بود به سرعت دو مرگخوار را بیهوش و با جادو آنها را طناب
پیچ کردند.
آرتور با خنده گفت :
فردا که تو روزنامه بنویسن دو تا از بهترین مرگخوارهای لرد سیاه به این مضحکی دستگیر شدند ، آبروی مرگخوارا بدجوری میره. حالا فهمیدی کینگزلی که نقشه خنده دار من به چه دردی میخوره.
و همه با هم خندیدند.


تصویر کوچک شده


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
#73

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
در سرماي شبانه زمستان در مغازه لوازم جادوي سياه باز شد!جن خانگي صاحب مغازه كه نگران بود دوباره آن بچه ها كه هر شب به او سر ميزدند و اذيتش ميكردند،به سراغشان آمده باشند با چشم هاي آبي و درشتش به در خيره شده بود..هوكي يك جن خانگي با لباس پاره تمام جن هاي خانگي و سري به همراه چند تار مو و همچنين دستي همراه با انگشت هاي بسيار باريك و پر چروك بود..او براي هلگا هافلپاف كار ميكرد و حالا كه او مرده بود؛او بدون هيچ صاحبي براي خودش كار ميكرد!جادوگران از او زياد خريد نميكردند،چون خريد از يك جن را باعث افت خودشان ميدونستند وفقط اعضاي محفل به او سر ميزدند!مخصوصا هري و دوستانش!هوكي هم آنها را خيلي دوست داشت،خيلي زياد!!

پووووق...آخخخخ!
10 دقيقه بعد!
هوكي زماني به خودش آمد كه 3 مرگخوار بالا سرش ايستاده بودند و با لبخندي به او لگد ميزدند!
-بلند شو جن خونگي پير!اگر لرد سياه ازمون نخواسته بود،همين الان ميكشتمت!پس عجله كن و بلند شو تا بهت بگيم چي نياز داريم!بدو بدو كه عجله داريم!
-ويلكز،نيازي نيست باهاش اينجوري صحبت كني!با يك كريشيو بلند ميشود!
-نه نه!الان بلند ميشم!نيازي نيست!تو رو خدا!

هوكي همانطور كه صداي بلند خنده آزاردهنده مرگخواران رو ميشني بلند شد و خاك رو از روي لباسش تكون داد!كنار مرگخواران رفت و منتظر موند تا بفهمد مرگخواران از او چه ميخواهند!در همين هنگام ناگهان،گرگ غول كوچك شده اي كه در وزارت خانه براي پست مديريت مبارزه با آزار مشنگ ها استخدام شده بود وارد مغازه شد و براي چند لحظه با دهان باز به مرگخواران و به خصوص ياكسلي خيره شده بود..ياكسلي سالها پيش همسر او را كشته بود!دهانش را باز كرد تا با صداي بلند داد بزند ولي عمرش ديگر براي اينكار مهلت نداد!گاجيون،مرگخوار تازه وارد با ورد آوداكداورا اولين قرباني خودش را كشت!هوكي كه آن نور سبز را ديده بود با دستان لرزان و صدايي مملو از ترس گفت:
-قربان،ميتونم بدونم،با من يك جن خانگي چيكار داريد؟
-ببين،هوكي تو يكي از جن هايي هستي كه لرد ازت خشنود است،چون با محفلي ها همكاري نكردي!امروز ما اومديم اينجا تا آن استوانه را ازت بگيريم تا براي اربابمون ببريم!پس سريعتر برو و آن را براي ما بياورىبابتش پولي ميدهيم كه 5 برابر اين مغازه برات سود داشته باشد!

هوكي كه ميدانست جز موافقت،كاري ديگر ندارد به طرف طبقه بالا كه اشيا خطرناك رو قرار قرار داده بود رفت!

30 دقيقه بعد!!

هوكي در حالي كه با تعجب به جسد خانم مارش،يكي از افرادي كه هر بعد از ظهر پيش او مي آمد و باهاش صحبت ميكرد،آن شي را حمل ميكرد!از مرگ آن ساحره به شدت ناراحت بود ولي براي جلوگيري از مرگ خودش و بقيه اين رو به مرگخواران ميداد!مرگخواران تا آن را ديدند چشمانشان برق زد!رنگ طلايي دور آن ميدرخشيد و همانند خورشيدي برق ميزد!ا‍ژدهاي سبز حكاكي شده بر روي آن ابهتي داشت كه هر كسي را به خود جذب ميكرد!انگار قدرت از آن اژدها است!مرگخواران با حيرت به آن شي خيره شده بودند كه ناگهان شكلبوت و روباردز وارد مغازه شدند.آنها هم مانند گرگ با صورتي پر از تعجب و كينه به مرگخواران خيره ماند..ولي ايندفعه ورد سبز رنگي توسط شكلبوت به گاجيون برخورد كرد و آن مرگخوار جوان و پر از آرزو رو كشت..او با چشمان باز به زمين افتاد و دوستان مرگخوارش و هوكي او را نگاه ميكردند!
-آوداكداورا!
-كريشيو
-اكسپليماريوس

نور هاي قرمز و سبز همچنان به هم برخورد ميكردند و افراد دوئل كننده با سرعت جا خالي ميدادند و به مبارزه ادامه ميدادند!روباردز مرده بود و ويلكز هم گوشه اي افتاده بود و از بدنش به صورت وحشتناكي خون بيرون زده بود و كمتر از فرد مرده نبود!
ياكسلي بالاخره با وردي به رنگ زرد شكلبوت را بيهوش كرد و نگاهي به ويلكز كرد كه حالا مرده بود..با ناراحتي پول رو به هوكي داد و شي استوانه اي را گرفت و با سرعت غيب شده بود..در تمام ناراحتي كه به دليل مرگ دوستانش داشت،اين موضوع كه او به دليل كمك و يافتن چنين وسيله مهمي براي لرد،تبديل به يك وفادار محبوب لرد در مي آمد خوشحال بود!!او حتي توجهي به دست آسيب ديده اش نداشت!آثار شادي و ناراحتي با يكديگر در صورتش نمايان بود!
====================
*یاکسلی (یکی از مرگخواران)
*ويلكز (يكي از مرگخواران كه توسط كار آگاهان كشته شد)
*گرگ (رئيس غول ها)
*کینگزلی شکلبوت (یکی از اعضای محفل ققنوس)
*گلديس گاجيون (نام يكي از طرفداران پروپاقرص گيلدوري لاكهارت
*گواین روباردز (جانشین وزیر در دفتر کاراگاهان)
*مارش (نام ساحره ای که در اتوبوس شوالیه بود)


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۸:۴۱ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۸۶
#72

لاوندر براونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
قطره های باران به ارامی روی سنگفرش خیابان میریختند و دایره ی خیس روی زمین به وجود میاوردند . لاوندربراون روبروی مغازه ی هوکی ایستاده بود . ویترین مغازه چندان جلب توجه نمیکرد چرا که تنها یک ساعت بزرگ در ان قرار داشت و دیگر هیچ چیزی پیدا نبود و در مغازه نیز چون شیشه های دودی داشت اجازه ی دیده شدن داخل از بیرون به کسی نمیداد. با چشمان خود به دنبال صاحب مغازه میگشت .
هوکی را چنین تصور کرده بود ؛ مردی با قد بلندوچهارشانه . احتمالا سبیل های زمختی هم داشت . با شدت گرفتن باران لاوندر غرولند کنان به سمت مغازه رفت . ترس سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود .در مغازه را,که بسیار سنگین هم بود, هل داد و وارد شد .صدای جیرینگ جیرینگی شنیده شد و سپس صدای قدم هایی سریع از طبقه ی دوم مغازه . لاوندر با دهان باز به اطرافش نگاه کرد و دور خود چرخید .
مغازه ی هوکی,درست مثل یک زیرزمین کوچک بود . اتاقکی بود تاریک با دیوار های اجری که نم داده بودند . یک شیشه ی دراز به صورت مکعب مستطیل طول دیوار را گرفته بود و تنها از پشت ان که با دیوار یک متر فاصله داشت , میشد به طبقه ی بالا رفت . پله هافکسنی و شکننده به نظر میرسیدند .
چوبی بودند و انگار که کسی با قیر انها را رنگ کرده باشد . نرده های پله دو سه جایی شکسته بود و یا حتی در خود پله ها سوراخ هایی وجود داشت . بین دو تا پله ی اول و دوم تار بزرگ عنکبوتی به چشم میخورد . تمام مغازه پر بود از وسایل . وقتی در را بازکرده بود روبروی خود کتاب های روی هم چیده شده را دیده بود که تا سقف نسبتا کوتاه مغازه کشیده شده بود . یک طاقچه روبروی میز شیشه ای که فروشنده پشتش می ایستاد وجود داشت . روی ان اسکلت هایی دیده میشد که داخل انها شمع گذاشته بودند . لاوندر به سمت شیشه رفت . درون شیشه پر بود از گردنبند,عینک, جای چوبدستی و هر چیزی که هر شخصی ممکن بود لازم داشته باشد .
_میتونم کمکتون کنم !؟
لاوندر با شنیدن صدای جیر جیر مانندکه از سمت پله ها بود از جا پرید. کم مانده بود با دیدن هوکی جیغ بکشد . او جن کوچکی بود که دماغ کوفته ای داشت . بلیز قرمزی به تن داشت که رویش پر بود از روغن و نفت و بنزین . لکه های چربی نیز روی ان به چشم میخورد .لاوندر گفت :
_ ام ... میتونم با جناب هوکی صحبت کنم ؟!
جن از پله ها پایین امد و پشت شیشه قرار گرفت .
_ چرا که نه !؟ هوکی خودمم .
لاوندر سعی کرد دهانش را بسته نگه دارد اما چنان شوکه شده بود که نتوانست . شاید او را مسخره کرده بودند ؟! یک جن چطور میتوانست جادوی سیاه قوی ایجاد کند که رادارهای وزارتخونه را نیز تحت تاثیر قرار بدهد .لاوندر بی درنگ و بدون هیچ فکری پرسید :
_ شما چیزی ازافسون های پریکانت میدونید ؟!
قبل از اینکه بتواند مانع خودش شود این سوال را پرسیده بود.هوکی با تعجب به او خیره شد و سپس گفت :
_ از طرف کی اومدی ؟!میدونی که چنین چیزی سالهاست پیدا نشده ! اون دست هیچ کسی نیست ! به هیچ کسی هم نمیرسه ! همین حالا هم از مغازه ی من برو بیرون !
لاوندر که روی شیشه کمی خم شده بود و امیدوارانه به هوکی نگاه میکرد,جاخورد.حالا به خودش لعنت میفرستاد که چرا چنین سوالی از او پرسیده . به سرعت نا امید شد و به سمت در راه افتاد . در را باز کرد , سرش پایین بود بنابراین محکم با کسی برخورد کرد و به زمین افتاد .سرش را بلند کرد و از ترس, نفسش در سینه حبس شد . ساحره ی بلند قدی با موهای مشکی وارد شده بود که فک بزرگی داشت و عجیب بود که بوی تندی از او به مشام میرسید که به هیچ وجه متعلق به انسان نبود.او کلاه شنلش را انداخت و به لاوندر چشم دوخت . سپس به هوکی . لاوندر روی زمین خزید و خواست به طرف در برود . هیچ دوست نداشت با بلاتریکس لسترنج روبرو شود . اما بلاتریکس با حرکت کوتاهی سد راه او شد . لاوندر که واقعا ناامید و خشمگین شده بود داد زد «برو کنار !» اما بلاتریکس لبخند پیروزمندانه ای به لب داشت . به سمت هوکی نگاه کرد و گفت : ـ« هیچ میدونستی این از طرف وزارتخونه اومده » لاوندر فریاد زد :« دروغ میگه !اون داره دروغ میگه ! من از هیچ جا نیومدم ! استیوپفای
لاوندر سرپا ایستاده بود . بلاتریکس که انتظار چنین حمله ی ناگهانی را نداشت از جا پرید و افسون در کمال خوششانسی اش از کنار سرش عبور کرد . «اوداکداورا »! لاوندر در کمال حیرت بی اختیار از ودش دفاع کرد ـ« پروتگو !»
اومیدانست که طلسم دفاعی اش چندان کاری نمیکند .با این حال خودش را اماده ی مرگ میکرد ...اما دوست نداشت به سرعت و اسانی بمیرد .
« سکتوم سمپرا !»بلاتریکس پیروزمندانه چوبدستی اش را به سمت لاوندر گرفت ولی لاوندر شی استوانه ای شکل طلایی را که بلاتریکس چندی قبل از ردایش بیرون اورده بود را چنگ زد و جلوی پرتو گرفت . بوی تند از ان بود. هوکی نعره ای زد و خودش را بین شی و افسون انداخت و با اینکار باعث شد که از صورت و سینه اش خون بیرون بزند و لاوندر شاهد بود که چطور صورت هوکی چاک میخورد . بی اختیار به سمت هوکی دوید . شی هنوز در دستش بود .
_اکسی...
اما لاوندر زرنگ تر بود و از قبل از ان سپر مدافعش را به سوی بلاتریکس فرستاده بود و حالا سعی میکرد هوکی را بهوش بیاورد که خونریزی اش لحظه ای قطع نمیشد . دستی روی دستش چنگ انداخت و او به سرعت بلند شد . بلاتریکس سپر مدافع را نابود کرده بود , او چوبدستی اش را بلند کرد و اماده ی خواندن وردی شد و لاوندر شی را روی هوا گرفت .نفس بلاتریکس حبس شد و گفت :
_چی کار داری میکنی !؟
_ اگه یه قدم دیگه بیای جلو,اینو میندازم زمین !
بلاتریکس با وحشت به آن خیره شد و گفت :« تو قاتل نیستی, ولی اگه یه ذره اونو کجتر کنی قاتل میشی ! اونو بده به من تا هردومون سالم بمونیم !» لاوندر پوزخندی زد. از شدت ترس حتی صدای پوزخندش هم میلرزید . از این میترسید که انها درون یک اغازه هستند . مغازه ای پر از جادوی سیاه که از بیرون نمیشود داخل را دید و احتمالا صدای جیغ های او هم کاری برایش انجام نخواهند داد . لاوندر گفت :« من اینو میندازم زمین,این میشکنه, ببعد تورو با خودم میبرم !» اما بلاتریکس قدم کوچکی به سوی او برداشت .« خیلی اروم اونو بده به من ... قول میدم در مقابل اون زندگی تو بهت بدم !» لاوندر جیغ کشید :« گفتم جلو نیا !» باورش نمیشد که به هیچ وجه حاضر نیست ان شی را به بلاتریکس بدهد . بلاتریکس چوبدسی اش را با ضرب تندی در هوا تکان داد و بعد , لاوندر روی هوا برگشت . بلاتریکس تکان دیگری داد و گفت :« کروشیو !»
استخوان هایش از داخل اتش میگرفتند ... همه چیز تمام میشد ... لاوندر با نهایت قدرت جیغ زد و بعد فکری به ذهنش رسید ... شی را کج کرد و به سمت بلاتریکس گرفتو بعد شی ازدستش محکم روی زمین افتاد . او نیز روی هوا کج شد و تالاپ کف زمین افتاد . خون هوکی تا زیر شیشه ها رفته بود .بلاتریکس با وحشت به شی نگاه کرد ... لاوندر نیز به ان خیره شد و به سرعت چهار دست و پا روی زمین دوید و از ان دور شد و پشت یک ردیف دراز کتاب سنگر گرفت .شی استوانه ای میلرزید و کم کم رنگ ان رو به سرخی میرفتند . بلاتریکس با وحشت به ان نگاه میکرد . لاوندر متوجه شد که او سعی دارد فرار کند بنابراین یواشکی ورد "پتریفیکوس توتالوس " رو روی او اجرا کرد و با خوشحالی دید که بلاتریکس سر جایش خشک شد و ... به راستی او داشت گریه میکرد . شی استوانه ای از حرکت ایستاد . لاوندر بلند شد تا بلاتریکس را دستگیر کند که ناگهان چیزی مانند فشنگ از شی خارج شد و به سوی بلاتریکس رفت . افسون اتشینی بود که باعث شد صدای بومبی از سوی در بیاید .. یکی دیگر و .. چهار افسون به فاصله های زمانی کوتاه از یکدیگر به بلاتریکس خورده بودند . همه جا را دود فرا گرفته بود و صدای هق هق قطع شده بود . لاوندر جرئت نمیکرد به شی نزدیک شود . اما جرئت این ر نیز نداشت که به بلاتریکس نگاه کند . بالاخره باید جوری از مغازه خارج میشد ... به سرعت روی زمین سینه خیز خودش را جلو کیشد . شی دوباره شروع به لرزیدن کرد .
لاوندر از روی زمین با فشار دو دستش بلند شد و سپس دوید . پایش به چیزی گیر کرد و محکم به زمین خورد؛ فکر کرد به پای بلاتریکس بوده ولی نه؛ در واقع لاوندر روی چوبدستی بلاتریکس سر خورده بود و... بلاتریکس خاکستر شده بود ... لاوندر جیغی کشید و بلند شد .. به طرف در رفت . یک افسون به سوی او امد .. در قفل شده بود ... در حالی که با در کلنجار میرفت به شی نگاه میکرد . افسون اتشی به سوی او می امد و سپس او ناخود اگاه جا خالی داد . با اینکه با صورت به ساعتی خورد که جیرینگ جیرینگ میکرد اما افسون به او نخورد . دومین افسون را نیز پشت سر گذاشت که از شانس خوبش به دستگیره ی در خورد و در برای خود باز شد . لاوندر به سرعت در حالی که صورتش خیس از اشک بود , بیرون دوید .پایش به پشت پای دیگرش گرفت و زمین خورد, از جایش بلند شد .. سکندری خورد ولی نیفتاد . چند نفر که در ان اطراف بودند او را نگاه کردند که دستش را روی دهانش گذاشت , اخرین نگاه وحشت زده اش را به در مغازه ی هوکی انداخت و سپس پابه فرار گذاشت .
برایش مهم نبود که چه بر سر شی میامد . میخواست فقط به یکی خبر بدهد که به کمک بیاید ... مهم برایش جان خود بود؛ در کمال خوششانسی زنده مانده بود !


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۷ ۸:۳۳:۵۵

[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
#71

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
در باز شد و به شدت به هم کوبیده شد !!
هوکی پیر با قامت کوچکش وحشت کرد و از جا پرید و وقتی کسانی را که در آستانه در ایستاده بودند نگاه کرد وحشتش چند برابر شد.
پنج قامت سیاه پوش جلو در بودند . آنها جلو آمدند و چوبدستی هایشان را جلو گرفتند. کسی که از همه نزدیک تر بود پرسید : « کجاست ؟ »
هوکی وحشت زده و با لکنت گفت :« ن ن نمی دونم د در مورد چی صح صحبت می کنید ! »
- «کراشیو !»
مرگخوار دوم همزمان با شکنجه شدن جن پرسید : « بگو اون طلسم رو کجا گذاشتی ! همون شئ استوانه ای که سه روز پیش برات آوردند ! »
هوکی همانطور که از درد به خودش می پیچید گفت : « اونجاست ... اونجاست ... بسه ! ... برین برش دارین ! »
و با دست به گنجه ای قدیمی با قفلی بزرگ اشاره کرد. روی گنجه خاک نشسته بود و قفلش باز بود !
مرگخواران به آن سمت به راه افتادند ...
<><><><><><><><><><><><><><><><>
نیم ساعت بعد پنج پیکر سیاه پوش از مغازه ای کوچک بیرون آمدند . در بیرون همه چیز طبیعی به نظر می رسید غیر از اینکه بوی تندی در فضا پیچیده بود. حدود پنجاه متر دور تقاطع کوچه ناکترن و کوچه دیاگون مشخص بود. مرگخواران آماده آپارات کردن می شدند که صدایی شنیده شد و مرگخواران دوباره به مقابل مغازه برگشتند. وقتی اطراف خود را نگاه کردند در مقابل خود سه نفر از افراد وزارت را شامل اریک مانچ ، کرنلیوس فاج و دیوید هلمن دیدند . مرگخواران بلافاصله چوبدستی هایشان را کشیدند و نبرد آغاز شد.
دالاهوف با هلمن می جنگید ، پیوز و پرسی ویزلی به سراغ فاج رفتند و در نهایت اریک مانچ با تئودور نات درگیر شد. مالفوی پشت همه ایستاده بود و سعی می کرد وزارت خانه ای ها را غافلگیر کند.
دالاهوف با یک طلسم گیج کننده جواب طلسم بی هوشی هلمن را داد. از طلسم پرتاب کننده جا خالی داد و فریاد زد : « آوادا کداورا »
طلسم مستقیم جلو رفت و کمی بالاتر از شکم هلمن به او بر خورد کرد و در جا او را کشت !
در سمت دیگر فاج از طلسم مالفوی جا خالی داد و روی زمین نشست تا طلسم پرسی ویزلی از بالای سرش رد شود اما نتوانست از سنگی که پیوز پرت می کرد نجات یابد. سنگ به سرش خود و بلافاصله خون از سرش جاری شد. پیوز و پرسی خندیدند.
مالفوی طلسم دیگری فرستاد که فاج به سختی از آن جا خالی داد و یک طلسم گیج کننده به سمت مالفوی روانه کرد که درست به سینه او خورد. اما قبل از اینکه هر کار دیگری بکند طلسم پرسی به صورتش خورد و در جا بیهوش شد.
تئودور نات طلسم آوادا کداورا را به سمت اریک مانچ فرستاد.او با یک طلسم پرتگو طلسم نات را دور کرد و از طلسمی که پرسی از راه دور فرستاد فرار کرد و یک طلسم مرگ مستقیم به سمت نات فرستاد. تئودور نات جا خالی داد و یک طلسم شکنجه روانه کرد که به مانچ خورد. اما قبل از اینکه لذت این شکنجه را حتی مزه کند ده نفر از افراد و کارآگاهان وزارت رسیدند.تئودور مثل سه دوست دیگرش به طرف پیکر گیج لوسیوس مالفوی رفتند و درست وقتی غیب شدند یک طلسم مرگ از جایی که تا لحظاتی قبل حضور داشتند گذشت .
<><><><><><><><><><><><><><><><>
« بفرمایید قربان ! »
صدای سرد لرد ولدمورت شروع به صحبت کرد : « عالیه بده ببینم ! »
لرد طلسم را گرفت. استوانه ای کمی بزرگ تر از یک لیوان که با طلا طرح هایی از چوب جارو ، آتش ، آذرخش ، چوبدستی جادویی و جغد های پرنده نقش شده بود و قسمت از طلای آن هم نقوش ماپیچی داشت. در میان نقوش مارپیچ الماس های ریز سبز رنگی با طرح یک اژدها قرار داشت ... لرد خنده ای کرد و گفت : « کار هری پاتر تمومه ! »


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۶
#70

آماندا لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
اولیل ظهر و هوا شرجی بود طوری که نفس کشیدن در آن تقریبا غیر ممکن بود . بادهای گرم و داغ پی در پی میوزیدندو گرمای هوا را بیشتر میکردند .
خیابان به طور عجیبی خلوت بود . حتی پرنده در آسمان پر نمیزد . همه ی مغازه ها تعطیل بودند و کرکره هاشان کشیده . به جز یک مغازه .
مغازه ی لوازم جادویی سیاه هوکی .
هوکی یک جن و صاحب مغازه بود . خود از خودش تعجب میکرد که چرا مغازه اش را باز کرده ! هر از چند گاهی نگاهی به بیرون از مغازه می انداخت تا بلکه کسی را ببیند که در دکانش را باز میکند .
هوکی داخل مغازه اش روی صندلی ای لم داده بود و بادیزنی را جادو کرده بود تا او را خنک کند . اما هنوز گرمش بود و عرق میریخت .
او مشغول بر رسی شیئی بود که به تازگی از مردی ناشناس خریداری کرده بود .
مکعبی بود شیشه ای که درونش شیئی سیاه به چشم میخورد .
بعد از مدتی ور رفتن با مکعب بلند شد و آن را در قفسه ای که پشت به دیوار شمالی خودنمایی میکرد گذاشت . کنار قفسه میزی بود و قسمت هایی از بدن جانداران عجیب به نمایش گذاشته شده بود .
هوکی مشغول تمیز کردن قفسه ها شده بود که ناگهان :

- : مشتری نمیخواید ؟!
هوکی : تا کی باشه ! چی بخواد !

و سپس به طرف مشتری رفت .

-: من اندرو ام اینم دوستم رابینه .
هوکی : حالا بهتره بگید اینجا اومدید برا چی .
اندرو : خوب ..میدونید ..ما خیلی وقته دنبال شیئ استوانه ای میگردیم که افسون های پریکانت درون نگهداری میشه . ما به خیلی از حاها رفتیم ولی اثری از اون پیدا نکردیم . ولی روز گذشته یه نفر گفت که میتونم اینجا اون رو پیدا کنم .
هوکی : اوه ..من واقعا متاسفم . همونطور که شاید بدونید چیزی که شما میخواید خیلی خطر ناک و مرگباره . همچنین اگه به وزارت سحر و جادو درز کنه که من یه همچین شیئی رو در معرض فروش قرار دادم کارم زاره !
اندرو : من بابت این پول خوبی بهت میدم .

اما نظر هوکی با وعده ی پول تغییری نکرد . تا اینکه رابین در گوش اندرو گفت :
لرد سیاه تاکید کرده که خشونت تو کار نباشه . گفته با هرچی میتونید خامش کنید حتی اگه وعده ی مرگخوار شدن باشه .

با این حرف برقی در چشمان اندرو پدید امد . او دست رابین را گرفت و رویش را به در کرد و گفت :
خیل خب اگه قبول نمیکنید من اصرار نمیکنم اما اینو بدونید ارباب من – لرد سیاه- به کسی که افسون های پریکانت را به ما بفروشه مقام و جایگاه خوبی میده ولی اگه کسی با اون همکاری نکنه ....به سرنوشت خوبی دچار نمیشه !

هوکی که انگار ترسیده بود فوری گفت :
نرید ! صبر کنید ! من اونو به شما میدم . ولی در عوض شما هم باید شرایطی رو قبول کنید .

اندرو رویش را به هوکی کرد و گفت :
هر شرطی باشه قبول دارم .

هوکی : جایی نباید درز کنه که من این رو به شما فروختم .
اندرو با پوزخند گفت : همین ؟! خب من قبول میکنم !

هوکی به طرف قفسه ای که با انواع قفل های جادویی محافظت میشد راه افتاد . از نردبانی بالا رفت و از آخرین طیقه ی قفسه بسته ای را بیرون آورد . از نردبان پایین آمد و بسته را به اندرو داد .

هوکی : نه ! اینجا بازش نکنید ! این خیلی خطرناکه ! فقط اربابتون اون رو باز کنه . احتمالا اون نحوه ی استفاده ازش رو میدونه .
اندرو نیشخندی زد و گفت : هه هه !!! فکر کردی با کی طرفی ؟ میگی اینجا باز نکنم که وقتی بردمش پیش اربابم اون بازش کرد فضله موش از توش پیدا شه ؟!!! کور خوندی !
هوکی : این احمقانس که اینجا بازش کنی !

اما اندرو گوش نکرد و بسته را باز کرد . تا دستش به شیئ خورد نوری شدید داخل اتاق پر شد و هوکی و رابین را پرت کرد . اندرو همان طور ایستاد و شیئ را نگریست . کمی بعد که نور محو شد هوکی خود را از زمین بلند کرد و فریاد زد :
احمق ! تو نباید اون رو باز میکردی تو ...

کمی بعد اثری از هوکی نبود ! به جای هوکی خاکستر هایی که مایعی درونش جلز و لز میکرد و بخار میشد درست جایی که هوکی لحظه ای پیش قرار داشت به وجود آمد .

رابین که از وحشت رنگش پریده بود فریادی زد و گفت : اندرو ! اون رو بنداز !
اندرو : نمیشه ! نمیشه ! لعنتی به دستم چسبیده !
رابین : پس بیا غیب شیم باید زود خودمون رو به آرباب برسوینم !

رابین و اندرو خواستند غیب شوند اما اندرو نتوانست . رابین به قلمرو لرد تاریک منتقل شد اما اندرو همان جا در مغازه ی هوکی ماند . انگار آن ظرف استوانه ای طلسم ها مانع غیب شدن او میشد . اندرو خواست تا جارویی را به دست آورد و به وسیله ی آن خود را به قرارگاه برساند اما پاترونوسی که به شکل سگ ماده ای بود آمد و با صدای رابین به او گفت : من با چند نفر دیگه می آیم دنبال تو سعی کن کسی نبیندت . ما تو رو با رمز تاز منتقل میکنیم . از جات جم نخور .


تصویر کوچک شده


مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#69

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین

:-: مغازه هوكي :-:


هوكي چوبدستي به دست تمام مغازه را تميز مي كرد تا وقتي بهترين مشتري در عمرش به مغازه مي ايد از مغازه لذت ببرد. هوكي در دل خود اضطراب فراواني داشت; هرگز شئ به اين گراني و خطرناكي را در مغازه خود مخفي نكرده بود، حتي زماني كه با مرگخواران قراردادي براي اشياء سياه بسته بود!
هوكي در دل خود به اين فكر مي كرد كه بايد براي بوي ان جعبه نيز فكري مي كرد مگرنه با ورود هر مشتري باعث فراري ان ها ميشد و هر كسي در مورد ان جعبه خبري داشت سريعا شك مي كرد و به وزارت خونه اطلاع ميداد.
هوكي به سمت قفسه هاي خريد رفت و به سراغ وسيله اي براي خوشبو كردن مي گشت... ولي او در مغازه ي خود فقط وسايل سياه داشت و تنها خوشبو كننده اش اسمش " بوي لذت بخش" بود كه اوايلش خوشبو بود و بعد باعث بيهوشي فرد ميشد.
در حال فكر كردن بهخ راهي بود كه صداي باز شدن در مغازه امد. سه مرد با ردا هاي سياه و صورتي نيمه پوشان وارد مغازه شده بودند. دست هاي خود را به سمت دماغ خود گرفته و به سمت هوكي امدند.
- فكر نمي كني با اين بو لو ميريم؟!
مرگخواري كه جلوتر بود با خشونت رو به هوكي كرده بود، هوكي از ترس به لوكنت افتاده بود:
- خ..خ..خوب ر...ر...راس...س...ستش...
ولي مرگخوار ديگر حرف او را قطع كرد و گفت:
- آميكوس ول كن بايد هرچه زودتر اونو به دست لرد برسونيم مگرنه خودت مي دوني....
مرگخواري كه به نظر اسمش آميكوس بود با صدايي ارامتر از قبل گفت:
- ببين همين الان ميري و اون وسيلرو مياري اينم پولت
آميكوس رو به پشتش كرد تا سومين مرگخوار را كه در دستش كيسه ي بزرگي بود، ببيند.
- كيسه رو بده بهش!
- ح..ح..حالا وايستين ب..ب...بريم جنس ر..ر...رو ببينيم...
- باشه... دالاهوف تو اين جا بمون تا كسي اومد اخطار بده...
- باشه!

سپس سه نفره به سمت در خروجي در پشت مغازه رفتند كه به نظر مي رسيد به انباري خطم ميشد.
بعد از 5 دقيقه به نظر ميرسيد به انتهاي انباري رسيده بودند كه از داخل مغازه صدايي امد; صداي شكستن شيشه بود.
- فكر كنم واسه دالاهوف اتفاقي افتاده.... بريم دنبالش
آميكوس با حالتي خروشان گفت: نه ما بايد ماموريت رو انجام بديم مگرنه كارمون تمومه، دالاهوف مي دونه چجوري از دستشون فرار كنه.
هوكي سرعتش را نسبت به قبل بيشتر كرد و تمام فكرش به اين بود كه اگر مرگخوارا را در اينجا ببينند، بي شك مغازه اش بسته مي شد و مي بايست به ازكابان برود.
بعد از ثانيه ها هوكي استوانه اي را به دست مرگخواران داد.
آميكوس با گرفتن استوانه سريعا دماغش را گرفت چون بوي بد ان در حدي بود كه با تمام اعصاب انسان بازي مي كرد.
- ببينم از اينجا راهي نيست بدون درگيري خارج بشيم؟!...
هوكي با حالتي تاسف بار گفت: نه... فقط همون دري كه اومدين هستش!
هيچ تغييري در قيافه ي مرگخواران به وجود نيومد گويا انتظار داشتن كه تنها راحشان همان باشد، پس با سرعت به سمت در خروجي انبار كه به داخل مغازه راه داشت حركت كردند...
بعد از مدتي كوتاهي وقتي وارد مغازه شدند با جسد دالاهوف رو برو شدند. هوكي شوكه شده بود; پنج مامور وزارت خانه كه در بين ان ها ارتور ويزلي نيز قرار داشت و همه چوبدستي به دست بودند.
آميكوس با چنان خشمي به ماموران وزارتخانه نگاه كرد كه در ان لحظه خشم از چهره ي ان ها تبديل به ترس شده بود. آميكوس همانطور كه در يك دست استوانه بود و در دست ديگرش چوبدستي با چنان خشمي نعره زد: آواداكداورا!!!
اشعه ي سبز رنگ به سمت پنج ماموري كه غافل گير شده بودن رفت، دو نفر جا خالي دادند ولي نفر سوم نتوانست و روي زمين ولو شد.
ارتور ويزلي كه به نظر ترس از وجودش خارج شده بود با صورتي قرمز رنگ چوبدستيش را بالا گرفت به طوري كه لباسش صدايي داد و زير لب زمزمه كرد: پتروفيكوس توتالوس....
اما همه به موقع جاخالي داده بودند. آميكوس به مرگخوار كنار خود اشاره كرد كه دالاهوف را بلند كند و از اينجا خارج شويم ولي در همان لحظه يك طلسم به سمت او خورد وري او را خلع صلاح كرد.
آميكوس كه ديگر خون در رگش جاري نبود سه طلسم را پشت سر هم فرستاد:
اواداكداورا... اواداكداورا... اواداكداورا!!!
طلسم اول از كنار ارتور ويزلي گذشت و مامور پشت سر او نيز جاخالي داد ولي فرصتي براي جاخالي دادن به طلسم دوم نداشت و به او برخورد كرد، طلسم سوم هم از كنار مامور سمت راست ارتور گذشت.
در همين لحظه بود كه دالاهوف بيدار شد! به نظر مي رسيد نمرده بود. فقط همون لحظه كه بلند شد هشيار نبود و به همين خاطر آميكوس او را به كناري كشيد و به مرگخوار ديگر اشاره كرد كه استوانه را با خود ببرد.
مرگخوار استوانه را با خود برد و از كنار ارتور ويزلي گذشت; ارتور مي خواست طلسمي را به او بزند ولي در همان لحظه ناچار شد به طلسم سبز رنگ ديگري جا خالي بدهد; مامور ديگري كه حواسش به مرگخوار در حال خروج بود متوجه طلسم نشد و قبل از هر كاري نقش بر زمين شد.
ارتور به اطرافش نگاه كرد و متوجه شد كه يكي از يارانش زنده مانده اند و به همين دليل چهره اش بيش از پيش به هم ريخت و با چنان عصبانيتي بدون طلسم به سمت مرگخواران رفت. اما همين كه با ان ها رسيد دالاهوف در حالت خواب و بيداري براي او زير پايي انداخت.
همين كه ارتور نقش بر زمين شد دالاهوف و آميكوس همزمان طلسم آواداكداورا را به سمت مامور ديگر انداختند و از مغازه خارج شدند. مامور به هر دو طلسم جاخالي داد و سريعا رفت به سراغ ارتور را وضعيت او را جويا شود. به نظر مي رسيد فقط دماغش خون امده بود. هوكي از ترس وحشت كرده بود ، مطمئن بود كه الان به سراغ او مي ايند. اما ارتور تا بلند شد به سمت بيرون مغازه رفت.


عضو اتحاد اسلایترین


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#68

جسیکا پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو



نرم و آهسته ببار اي باران
.................................... ابرهاي دله من غمگين اند

صاعقه همچون تازيانه از عرش به زمين ميكوبيد ، گويا اون نيز از اين همه سياهي و تباهي به سطوح آمده بود.
جنبده اي قابل مشاهده نبود ، حتي گرگ ها زوزه نميكشيدند ، اما بدون اشك امشب اشكي ميريزد، در كاخي مجلل يا كلبه اي مخروبه و يا حتي در مغازه اي كوچك ، اما امشب ناله اي به آسمان بلند ميشد.

نيمه شب بود ، باران طغيان كرده بود ، مه رقيق خبر از وجود ديوانه سازها ميداد ، در يكي از مغازه هاي شهر لندن واقع در كوچه ي دياگون، جن كوچك و ميان سالي روي صندلي بسيار قديمي اي نشسته بود و زير لب با خود چيزي را زمزمه ميكرد ، ناگهان صداي مهيبي به گوش رسيد ، در ورودي مغازه با شدت زيادي گشوده شد و كه باعث لرزش قفسه ي نزديك خود شد.
جن كوچك كه هوكي نام داشت ، حال از شدت ترس گوشهاي تيزش كه ميلرزيد به وضوح قابل رويت بود ، جن به آرامي و با كمك دست به عقب حركت ميكرد ، صندلي زوارد در رفته اش روي زمين افتاده بود. چندين بار پلكهايش را بر هم زد تا آنچه را ميبيند باور كند ، اووووه ! او در آن شب طوفاني چهار مرد شنل پوش نقابدار را ديد كه با كفشهاي خيس و گل آلود خود وارد مغازه ي او شده بودند.
هوكي آنچه را كه ميديد باور نداشت ، او سالها كابوس امشب را ميديد ، روزي كه گروهي براي تصاحب شي افسونهاي پريكانت كه در صندوقچه اي و در زير زمين دفن شده بود ، بيايند . اما آن كابوس هميشه تا نيمه هايش او را بيدار ميكرد.
در همين حال يكي از مرگخواران جلو آمد و گفت:
- از آخرين باري كه ديدم اينجا تغيير زيادي كرده !!
هوكي از شدت ترس دستهايش را به هم ميماليد و هيچ نميگفت.
- معلومه وقت زيادي رو صرف كردي ؟! درسته ؟!
- هي راورز لعنتي ، ما وقت زيادي نداريم ! تا 5 دقيقه ي ديگه ماموراي وزارت ميرسن ! عجله كن !!
راورز كه از پشت نقاب نيز ميشد خونسردي اش را دريافت رو به هوكي كرد و گفت:
- خب! مثل اينكه تو ميدوني ما واسه چي اينجا هستيم! مگه نه ؟!
هوكي كه حتي لحظه اي به آن چهارتن نگاه نميكرد گفت:
- نه آقا !! ... من چيزي نميدونم آقا !!
مرگخوار عصباني كه ويلكز نام داشت چوبدستي اش را بيرون كشيد و رو به هوكي كرد و گفت:
- به نفعته كه بگي اون وسيله ي جادويي افسون هاي پريكانت كجاست و الا شكنجه ميشي !!! فهميدي !؟!؟!؟
چند ثانيه اي گذشت ، روزیه ديگر مرگخواري كه جلوي در نگهباني ميداد گفت:
- زود باشين ! من صداهايي ميشنونم ! ماموراي وزارتخونه دارن ميان!
در همين حال ويلكز فرياد زد : كروشيووو
صداي جيغ هاي هوكي به هوا بلند شد ، اما با وجود صداي رعد و برق و برخورد باران به زمين امكان نداشت صداي گوشخراشش تا بيرون از مغازه نفوذ كند. قطره ي بزرگ اشكي از گوشه ي چشم هوكي چكيد.
راوزر رو به آميكوس كرد و گفت:
- بهتره همه جا رو بگيريم ! - هي ويلكز اونو راحتش بذار ! هر چي باشه يه جنه ، نميتونه اسرارش رو فاش كنه !
- ميگم آقا ! من همه چيزو ميگم !!
ويلكز خنده اي جنون آميز سر داد و گفت:
- خوبه ! حالا بگو كجاست !!!
هوكي كه روي زمين به صورت نيم خيز نشسته بود با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون ميامد گفت:
- او ... اون ... اون توي ... توي ..ززززير___

- پتريفيكس توتالوس !
اين ورد را ويليامسن به محض باز كردن در روي روزبه اجرا كرد ! ثانيه اي بعد چند نفر ديگر از ماموران وزارت همراه آندوران وارد مغازه شدند.
- اكسپالسو ! طلسم به قفسه ي سمت راست آركي فيليات برخورد كرد و آن را در هم شكست .
در گوشه اي ديگر ويكلز و آميكوس به سمت زير زمين حركت ميكردند و راوزر از آنها محافظت ميكرد .
باز بودن در باعث شده بود آب به داخل مغازه بيايد و كف آن را خيس كند ، هوكي به سختي از روي زمين برخواست و غيب شد!
طلسم ها يكي پس از ديگري رد و بدل ميشد ! راورز همچنان جلوي در ورودي زير زمين نگهباني ميداد ، وي حتي باود را بيهوش و آقاي بين را با خلع صلاح كرده بود.
آقاي پين و ويليامسن به جستجو ميپرداختند و در تلاش براي يافتن راهي به داخل زير زمين بودند.

- ببينم پيداش كردين !؟؟! ... تنها 2 دقيقه ديگه وقت باقي مونده !
آميكوس قهقه اي سر داد و گفت:
- پيداش كرديم !! ... ولي بهتره حافظه ي مامورا رو پاك كنيم!!
راورز در حالي كه داشت افسون ابليوييت رو اجرا ميكرد گفت : " حتما"!
پس از چندي در حالي كه همه ي مامورين رو طلسم كرده بودند غيب شدند ! آنها اون صندوقچه رو پيدا كردند تا به ارباب خودشون بدهند!

پس از چندي هوكي ظاهر شد ، اشك امانش نميداد! قطرات بزرگ اشك تمام صورتش را خيس كرده بود ، مغازه اش نابود شده بود!... باران همچنان ميباريد ، صاعقه همچون شلاق بر زمين كوبيده ميشد!
امشب اشكي ميريخت!!

*~*~*~*~*~~*~*~*~*~*~

آقای پین (کارمند وزارت)
ويليامسن (يكي از كاركنان وزارت سحر و جادو كه احتمالا با وزير سحر و جادو رابطه نزديكي دارد(از نظر مقام
باود (او در سازمان اسرار كار ميكند و مامور فوق سري است-نگو و نپرس)
آرکی فیلپات (یکی از کارکنان وزارتخانه)

***
روزیه (یکی از مرگخواران)
ويلكز (يكي از مرگخواران كه توسط كار آگاهان كشته شد)
راورز (مرگخوار-قاتل خاندان مک كنین)
آمیکوس (یکی از مرگخواران)

*~*~*~*~*~~*~*~*~*~*~
ببخشيد اگه خوب نشد پروفسور !!!




ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۲۳ ۱۴:۳۳:۴۳


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ سه شنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۶
#67

آراگوکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۰ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۴۴ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۸۷
از خوابگاه دختران بنا به دلایلی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 214
آفلاین
در با صدای جرینگ جرینیگ باز شد و فردی با شنل سفری در آستانه در ظاهر شد.تنها چشمانش در میان بدنش که به شدت در شنل سفری پیچیده شده بود قابل روئیت بودند هر چند همان چشمان گویا فعال ترین عضو بدن وی بودند.
او سراپای مغازه را پایید و سپس وقتی از اینکه هیچ فردی به جز هوکی جن در مغازه وجود ندارد پا به درون مغازه گذاشت و یکراست به طرف پیشخوان رفت.

ـ جن...سفارش من آمادست؟!
جن مفلوک با چشمانی مضطرب و صدایی که ترس از آن می بارید زمزمه کرد : بله... ال...البته قربان!فقط در مورد...
ـ قیمت!درسته! هر چقدر باشه می پردازمش!
سپس دست را در داخل شنل سفری اش کرده و یک کیسه چرمین که از جرین جرینگش معلوم شد گالیون است را به شدت بر پیشخوان کوبید و ادامه داد : می خوام تا پنج دقیقه دیگه افسون های پریکانت به دست از اینجا برم.شیر فهم شد؟؟!
جن با تکان سرش را به عنوان تصدیق تکانی داد و سپس کسیه گالیون را برداشته با پشت پا چرخی زد و در پرده ای که در پشت سرش قرار داشت ناپدید شد.

کمی بعد دوباره جن در حالیکه بسته ای که به شدت دور پارچه ای پیچیده شده بود را حمل می کرد در استانه در ظاهر شد و بدون هیچ حرفی آن را به فرد شنل پوش داد.
هوکی فهمیده بود که او یک مرگ خوارست و به همین دلیل اصلاً فکر تقلب به سرش نزده بود!
مرگ خوار همانجا توسط طلسم غیب شد.

مایل ها آنطرف تر
دوباره فرد شنل پوش با صدای تاق کوتاهی که در هوای مه گرفته محو شد ظاهر شد اما این بار در بین یاران و دوستانش.
یکی از آنها که صدای کلفت و محزونی داشت با بد گمانی به کیسه ای که در دست مرگ خوار بود نگاهی کرد و گفت: دالاهوف...تونستی افسون ها رو بگیری؟
ـ اسنییپ.. همیشه بدگمان بودی...و این بدگمانیت اصلاً به درد نخورد!
اسنیپ : اما خودت خوب میدونی که تو مغازه ی هوکی هیچ اتفاقی نیفتاد .. لاا اقل از سر و وضعت اینجور معلومه.پس معلومه که یک درگیری به وجود میاد اون هم به خاطر همین یک افسون باستانی!
بلافاصله هوای مه گرفته و تاریک که حتی مهتاب نیز قادر به روشنایی آن نبود توسط اخگری قرمز رنگ روشن شد.
ـ استیویفای!
نزاع در گرفته بود!همان طور که اسنیپ پیش بینی کرده بود.وزرات خانه ای ها رسیده بودند!
یکی از مرگ خواران چرخی زد و به طرف یکی از وزارتی ها فریاد زد :
ـ آواداکاداورا
طلسم سبز رنگ دقیقاً به صورت مرد وزارتی خورد و بعد از چند ثانیه دمر بر روی زمنی افتاد.
ـ اکسپلیارموس
ـ کروشیو
ـ آواداکادورا
و سپس دوباره سکوت حکم فرما شد... تمامی وزارتی ها با چشمانی عذاب دیده بر روی زمین افتاده بودند.
دالاهوف و گویل که نقابش کنده شده بود نیز مرده بودند.
لوسیوس مالفوی که او نیز نقابش کنده شده بود و خون از دهنش جاری بود خم شد و افسون را که بر روی زمین افتاده بود را برداشت و سپس خطاب به سایرین گفت : عجله کنید ... درنگ جایز نیست!باید هرچه زود تر این افسون شوم و بدشگون رو به دست ارباب برسونیم.
سپس دوباره مرگ خوار ها با صدای پاقی غیب شدند و اجساد ماندند تا غذای گرگ های گرسنه شوند.


وقتی �


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۶
#66

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
افتاب برفراز کوچه ی دیاگون خودنمایی میکرد و اشعه های زرد و داغ خود را به خیابان میپاشید، دیاگون خلوت بود؛ به نظر میامد ساعت سه یا چهار ظهر باشه،در این حین، گذرگاه دیاگون و پاتیل درز دار به ارامی باز شد و شش یا هفت نفر هیکل شنل پوش وارد کوچه شدند. شنل های سیاهشان، انها را کاملا مخفی کرده بود و صورت هایشان هم به خاطر ماسکهای بلند و سیاهی که بر چهره داشتند پیدا نبود؛ با قدمهایی کشیده و مطمئن، به سمت اخر خیابان میرفتند، گویی مقصد نهاییشان بانک جادوگری بود؛ هرازگاهی بر سر موضوعی که خودشان مطرح میکردند به قهقهه میخندیدند اما خیابان خلوت کسی را نداشت که حواسش به انها معطوف شود! یکی از مرگخواران با دست مغازه ای با فاصله ی پنجاه متری از گرینگوتز و سایر مغازه ها نشان داد و بقیه با قدمهایی سریعتر و حالتی هیجانزده به سمت ان رفتند.
زنگ فروشگاه به صدا درامد و لحظه ای باریکه ای نور، مغازه ی تاریک و خاک گرفته ی هوکی شاپ با قفسه های متعدد را روشن کرد اما بلافاصله توسط مرگخوارانی که یکی پس از دیگری با خوشحالی وارد مغازه میشدند، قطع شد و فقط به زور، اشعه های نازک و نصفه نیمه ی خود را از بین شنل های انها به درون میفرستاد؛ با ورود اخرین مرگخوار و بسته شدن در و پوشانده شدن ان توسط یک پرده ی مشکی که به در اویخته شده بود اخرین بارزه های نور خورشید از بین رفت و سیاهی بر مغازه حاکم شد!
از پشت یکی از قفسه ها جنی به نام هوکی جلو امد که شباهت زیادی به جن های بانک گرینگوتز داشت؛ تعظیمی بلند بالا به یکی از شنل پوشها کرد و با صدایی ریز پرسید:
ایا عالیحضرتا کاری دارند که از دست من بربیاد؟
هیکل شنل پوش با صدایی زنانه و هیجان زده در حالی که نقاب خود را بالا میزد گفت:هوکی ...درسته؟...گوش کن...ما زیاد وقت نداریم؛ خیلی سریع شی افسون های پرینکات رو بیار! فرمان لرده! ما بالاش پول خیلی خوبی پرداخت میکنیم، میتونی مطمئن باشی جن خوب!
هوکی که اثار ترس در چهره اش نمایان بود نگاهی به 6 مرگخواری که پشت زن ایستاده بودند کرد و با لحنی چاپلوسانه و پر طمع گفت:شی افسون های پرینکات؟!...اما بانوی من، میدانید چند وقته اون شی گم شده؟ شما که میدانید من از هیچ کمکی دریغ نمیکنم، اما متاسفانه هنوز به دست من بیفتاده!
یکی از مرگخواران نقابش رو برداشت و رو به زن گفت:اون با ما راه نمیاد مگه نه الکتو؟
الکتو در حالی که چوبدستیش را از زیر شنل بیرون میکشید جواب داد:اوه من مطمئنم که راه میاد اماکیوس ...ما مبلغ زیادی رو میپردازیم؛ 4000 گالیون کم پولی نیست!با اینحال من فکر نمیکنم لرد سیاه خوشش بیاد هوکی نافرمانی کنه!!
هوکی با دستمالی عرق پیشانیش رو خشک کرد با دست به گوشه ای از مغازه اشاره کرد و گفت:پشت اون قفسه!
یکی از مرگخواران الکتو رو با دست به گوشه ای هول داد و خود با عجله به سمتی رفت که هوکی نشان داده بود؛ الکتو و پنج مرگخوار دیگر، به دنبالش رفتند و صداهای فریادشان بلند شد؛ هرکدام دوست داشتند افتخار رساندن ان شی به لرد سیاه نصیب خودشان بشه؛ شی افسون های پرینکات صحیح و سالم سر جایش بود، اژدهای مروارید نشان ان و طلا کاری ها دورش درخشش زیبایی به ان میداد. داخل شی به خاطر افسون هایی که درونش بود تلالو خاصی داشت که از رنگهای قرمز و طلایی سرچشمه میگرفت! ناگهان صدای فریادی مرگخواران را به خود اورد و عده ای از مامورین وزارت رو دیدند که از بین قفسه ها به سمتشان میامدند و طلسم های رنگارنگ رو روانه میکردند؛ یکی از مرگخواران شی پرینکات رو قاپید و ان را در جیب شنلش انداخت. کیسه ی پولی را روی میز هوکی پرتاب کرد و خطاب به یکی از مرگخواران که به سراغ مامورین رفته بود فریاد زد:اوری، برداشتمش!
اوری که از زیر طلسمی سر خم میکرد فریاد زد:مکنر تو برو، زود باش!
مکنر به سمت در خروجی رفت که ناگهان یکی از ماموران جلویش سبز شد طلسمی از کنارش رد شد و به مامور اصابت کرد مکنر برگشت و الکتو رو دید که به سمت دیگری میدوید!
از ان سمت اماکیوس طلسم فرمانی روی یکی از ماموران اجرا کرد و ان را به جان دوستانش انداخت؛ مرگخوار دیگری که قامت چاقی داشت از روی هیکل بیهوش یکی از مامورین گذشت و خود را به اوری رساند و مشغول دوئل با حریف اوری شد؛ مکنر در حالی که از زیر طلسم های فراوانی که به سمتش روان بود جاخالی میداد، داولیش را دید؛ چوبش را به سمت او گرفت و با خنده طلسم مرگبار را به سمتش فرستاد و لحظاتی بعد داولیش روی زمین افتاد؛ دو مامور دیگر بیشتر نمانده بود الکتو در حالی که فریاد میزد رو به مرگخواران گفت:ولشون کنید بیاین بریم!
در اخرین لحظات خروج از فروشگاه اماکیوس، یکی از مامورین رو به سمت قفسه ای هول داد؛ مامور در اثر برخورد سرش با ان بیهوش روی زمین افتاد. در کوچه ی دیاگون، مرگخواران به ترتیب غیب میشدند، مکنر قبل از اینکه غیب شود ارتور ویزلی را شناخت که به سمتش میامد چوبش را به سمت او گرفت و با لبخند اخرین طلسم خود را به طرفش انداخت و وقتی ارتور ویزلی در اثر طلسم اواداکداورا به زمین سقوط میکرد، دیگر مرگخواری در دیاگون نبود!!


... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
#65

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
پیوز گفت : " چرا زودتر به این فکر نیافتادم ... می تونیم از علیرضا استفاده کنیم ! "
بورگین در حالی که برق شرارت در چشمانش می درخشید گفت : " تو واقعا باهوشی ... هیچکس بجز تو نمی تونست معاون من بشه ! "
سپس در گونی را که بر دوش ادوارد بود باز کرد و گورکن قناص الهیکل را از اون بیرون آورد و با بدن گورکن ضربه ای به طلسم زد. مدال طلایی رنگ که به شکل نیم دایره بود و نور سبزی انتشار می داد با این ضربه کمی به جلو پرت شد و نور سبز نا پدید گشت. علیرضا سالم بود و این نشان میداد که اوباش موفق شده اند.
بورگین به سرعت جلو رفت و مدال نیم دایره را برداشت !
همان لحظه ادوارد بونز گفت:" اما بورگین ، این باید دایره باشه نه نیم دایره ! "
پیوز گفت : " می تونیم دلیل این شکلی بودنش رو از هوکی بپرسیم !"
اوباش به زحمت همه راه را تا مغازه برگشتند. وقتی به مغازه رسیدند هوکی روی صندلی خوابش برده بود. پیوز در صورت هوکی فوت کرد. بیچاره از خواب پرید !!
بورگین گفت : " هوکی ، این مدال چرا نصفه است ؟ "
هوکی با هیجان گفت : " نیم دیگرش توی شیون آوارگانه ... مخفی شده و تا به حال هیچکس نتونسته اون رو پیدا کنه !"
بورگین با دست به سرش کوبید و به جانب اوباش گفت : " بریم بچه ها ، باید بریم مرکز و یک فکری برای این طلسم بکنیم ! "
اوباش خارج شدند. هوکی فریاد زد : " من رو باز کنید ! " اما جوابی نشنید ...
--------------------------------------------
این ماموریت در همین جا به پایان رسید !


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.