هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۷:۴۳ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴
#26

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
نام: آنیتا دامبلدور
از: خانه ی پ.دامبلدور
فیلمنامه: عضو جدید محفل
میخوام عضو بشم. لطفا!!!
888888888888888888888888888
روز اول:
دامبلدور و بچه های محفل نشستن و قراره که هری و رون و هرماینی بیان تا عضو جدید محفل رو معرفی کنه.
لوپین به پروفسور دامبلدور گفت:" حالا کییه که این همه حلوا حلواش میکنی؟؟"
پروفسور دامبلدور: ندیده قضاوت نکن.!!
تانکس گفت: حالا اسمش چیه؟؟ چیکارس؟؟؟
پروفسور دامبلدور گفت: هیچکدومتون نمیشناسینش!!
هنوز جر و بحث ادامه داشت که هری و دوستاش و مینروا داخل شدند. بعد از تعارفات معموله، هری با عجله گفت:" پروفسور، کیه این عضو جدید؟؟
هرمیون: ما میشناسیمش؟؟
رون: زنه یا مرد؟؟
البته هرمیون چشم غره ای به رون رفت و رون سرخ شد و گفت: خب... البته به من ربطی نداره!!!
همهمه ای شروع شد، از آخر پروفسور دامبلدور گفت: خیلی خوب ... ساکت... هری!!! ...الان بهتون ....رونان... استرجس....
همه ساکت شدند. پروفسور دامبلدور ادامه داد: آفرین . خب .لطفا جا نخورید. کسی که عضو جدید محفل هست، ایشون هستند.
و ادامه داد: بیا آنیتا!!
و در همون لحظه دختری نسبتا قد بلند با موهای مشکی پسرانه ولی جذاب وارد شد. شنلی قرمز بر روی ردایش داشت و چوب دستی اش مانند یک شمشیر در غلافش به کمرش بسته شده بود. در حالی که لبخندی به لب داشت به پروفسور دامبلدور نگاهی کرد و پروفسور دامبلدور ادامه داد: آنیتا دامبلدور، دخترم!!! یهو همه یه آآآآآآآآ گفتند . تانکس گفت: راست می گی؟؟
لوپین: تو که زن نداشتی!!
رونان: داشتی؟؟؟
استرجس: زن نداشتی که!! بچه نداشتی که!!!
هرمیون : واقعا دخترتونه، 2؟؟
رون: عجیبه!!
هری در دلش: چه قدر قیافش مزحکه!!!
آنیتا سریع روشو به طرف هری کرد و گفت: مزحک نیست، این طوری راحت ترم!! و اخمی به هری کرد.
هری سرخ شد. رون گفت: چیچی شد؟؟
هری: هیچی!!
آنیتا سرفه ای کرد و گفت: ممکنه تعجب کنید. آما من دختر پروفسور دامبلدور پروفسور دامبلدور هستم . من تا الان در جنگل اِلف ها زندگی می کردم. مادرم الف بودند.
هرمیون گفت: ببخشید ولی الف ها منقرض شدند.
آنیتا: درسته. ولی مادر من آخرین الف بود. و الان که اون مرده(اشک در چشمان آنیتا) من آخرین الف هستم.!!!
همهمه ای میان اعضا در گرفت.

************************************************************************
روز دوم:
هری در آشپزخانه بود. و داشت به آنیتا فکر می کرد. یه دفعه آنیتا اومد جلوی در و گفت : با من کاری داشتی؟؟؟
هری استکان چای از دستش افتاد و گفت: نه...نه...
آنیتا: یادت باشه من از فاصله 200 متری افکار مربوط به خودم و خودت و جادوی سیاه رو میفهمم!!
هری با تعجب: افکار راجع به من هم؟؟
آنیتا جلو آمد و تعظیمی کرد و سر در گوش هری گفت: من محافظت هستم ، هری!!!
و لبخندی تحویل هری داد که عقل از کله ی هری پرید.
هری سریع رفت و از پروفسور دامبلدور پرسید : پروفسور دامبلدور ، آنیتا واقعا محافظ منه؟؟؟
پروفسور دامبلدور: البته پسم. پس فکر کردی چرا تا حالا هاگوارتز نمییومد؟؟ چرا کسی نمیشناختش؟؟؟ اون از بچگی توسط من آموزش دیده تا محافظ تو باشه! میدونی که اون ویژگی های جالبی داره! همون طور که تو داری!!!
هری بعد از کلی تعجب گفت: پروفسور دامبلدور، اون فقط میتونه افکار رو از 200 متری بفهمه؟؟
پروفسور دامبلدور: البته! و همون طور که افکار رو میخونه، میتونه برای تو با هر کس دیگه ای که بخواد، فکر بفرسته!!!
هری بشدت کف کرد و رفت خوابید(با فکر این که یکی هست تا مراقبش باشه، زود خوابش برد!!)

آيا يك اعجوبه رول نويسي ديگر در راه است؟
واقعا پستت زيبا بود.سوژه هاي واقعا جالبي رو در نمايشنامت به كار بردي!......مخصوصا سوژه ي فكرخوني واقعا قشنگ بود!.....بعدا ميتوني تويه جنگ ها و نمايشنامه هاي بعديت ازش استفاده بكني!خيلي به دردت ميخوره.
البته بعضي جاها ديالوگ هاي دامبلدور رو بااقتدار و خوب به كار نبرده بودي.
ولي ديالوگهاي خودت با هري رو جالب و زيبا به كار برده بودي.
فقط يك چيز ديگه هم اينكه به نظرم بهتره آواتورت رو عوض كني!!!!
يه نقطه ضعف ديگه اي هم كه تويه نمايشنامت بود اين بود كه پاراگراف بنديت ضعيف بود و اميدوارم قوي بشه!

در كل واقعا زيبا بود و 70 درصد راه رو رفتي!
ولي ازت خواهش ميكنم يه نميشنامه متوسط(نه كوتاه و نه بلند) بنويسي كه اصلا ربطي به اين نمايشنامه نداشته باشه و البته مثل اين جالب باشه تا من با خيال راحتتر تاييدت كنم.گرچه ميدونم كه عالي مينويسي.پس ممنون ميشم اگر اين كارو بكني.

(نكته:چون خوب نوشتي ميخوام سختگيري كنم كه عالي بشي! )
در ضمن سعي كن يه پي ام به من بزني!

دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۸ ۲۰:۱۲:۲۷

منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#25

کارداک دیربون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
کارداک : الو ببخشید تو روزنامه اگهی داده بودید که عضو می پذیرید

منشی(خانوم ماکسیم): بله عزیزم آدرسو می گم شما بیاین برای ثبت نام.....

یاداشت کنید:لندن. میدان گریمولد خانه ی شماره ی ۱۲

.......................................

خانه ی شماره ی ۱۲

کارداک: شرایط عضو شدن چیه؟

خانوم ماکسیم:حتما باید دشمن قسم خورده ی اسمشو نبر باشی .حتما باید نصف خانوادت توسط وی کشته شده باشه و اگر یتیم هم باشی چه بهتر....تازه اگر این شرایط رو داشته باشی باید ۵0 گالیون به شماره حساب دوصفر دو صفر واریز کنی تازه باید ۳ تا نامه ی تهدید آمیز از اسمشو نبر داشته باشی

کارداک: ما این شرایط و داریم تازه ازشم می خوایم انتقام بگیریم...

مادام ماکسیم: باشه پس این فرمو پر کن....

............................................

من مجبور شدم در این پست از اسم بعضی از دوستان استفاده کنم امیدوارم از دستم ناراحت نشند..

واینک ادامه ی داستان:

سه ماه بعد

پرفسور لاوین: کارداک نفهم این چه چایی که ریختی؟ کم رنگه بپر یکی دیگه بریز....

جسیکا پاتر: مردک نفهم بعد از سه ماه هنوز چایی ریختن بلد نشده...

کارداک:جمعیت با ارز پوزش اخه من تازه دارم را می افتم.....

کارداک تو این سه ماه ارتقا ی مقام گرفته بود و به شغل سر آبدار چی ای رسیده بود

کارداک زیر لب با خود گفت: مگر این که دستم به این ماکسیم گنده بک و بنیان گذار این محفل نیفته..

هاگرید: چیزی گفتی عزیزم!؟!؟(رگ غیرت دیگه)

کارداک می خواست که جواب وی را بدهد ولی با دیدن هیکل هاگرید سخن خیش را نوش جان نمود...

کارداک با خودش فکر می کند که ایکاش...

ناگهان صدایی که از بلند گوی سالن خارج شد رشته ی افکار وی را پاره کرد...

همه ی اعضای محفل توجه نمایند ....

تق تق تق این صدای در بود صدا از بلند گو کفت :کارداک پاشو درو وا کن!!!!

کارداک به پشت در رسید و پرسید :بله

منم . کارداک :منم کیه؟؟ منم منمه دیگه ای بمیری درو واکن....

کارداک در را باز کرد باز شدن در همانا و روانه شدن انواع صلسم و افسون و نفرین به سوی کارداک بدبخت هم همانا!!!!!!!!!!

کارداک به ملتی که از در به داخل وارد می گشتند چشم دوخت و ناگهان قلبش پخ ریخت آن ها مرگ خواران بودند....(من نمی دونم بالا خره من باید داستانمو یه جوری به این ولدمورت مادر مرده ربط بدهم

یا نه؟؟)

کارداک که از نمایشنامه نویسی خسته شد بود ناگهان کشف کرد که خود در کودکی نوعی سوپر من بوده است!!!

و پس از این کشف بزرگ یه تنه با همه ی مرگ خواران جنگید و آن ها را شکست داد(عجب ....)

صبح روز بعد...

کارداک که به مناسبت این کار دیشبی ارتقا ی مقام گرفته بود (به مقام متبرک کلفتی نایل شد)

با خود گفت :می شه یکی به من بگه چرا این جا موندم؟؟؟

پایان

دامبلدور عزیز امیدوارم که ایندفه قبول شم هر چند که از رهنمود های شما در این داستان بسیار استفاده نمودم....

خب!....اون پست قبليت با اينكه كوتاه بود بهتر بود.يعني ادامه اي كه نوشتي زياد خوب نبود.كلا جرياني كه نوشتي زياد جالب نبود.به خاطر همين تاييد نميشي.[/
اگر ميخواي تاييد بشي يه دونه از اون نمايشنامه هاي خوبت رو بزن.ميدونم كه استعدادت زياده و تويه نقد قبليم هم بهت گفتم.پس سعي كن استعدادت رو به كار ببري.تاييد نكردنت فقط به خاطر اينه كه تلاشت رو بيشتر كني و با تمام فكرت بنويسي.پس به من نشون بده كه ميتوني خيلي بهتر از اينا بنويسي!

دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۸ ۲۰:۰۰:۴۶

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
#24

کارداک دیربون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۰ شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۱۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
از ولايتمون!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 68
آفلاین
شاید که با زدن این پست عضو شم(خدا کنه)

نام: ثبت نام

لوکیشن: خانه ی شماره ی ۱۲

فیلمنامه:کاری از جی.کی رولینگ(بهش میگم)

بازیگران:کارداک دیربون. مادام ماکسیم .

کارداک : الو ببخشید تو روزنامه اگهی داده بودید که عضو می پذیرید

منشی(خانوم ماکسیم): بله عزیزم آدرسو می گم شما بیاین برای ثبت نام.....

یاداشت کنید:لندن. میدان گریمولد خانه ی شماره ی ۱۲

.......................................

خانه ی شماره ی ۱۲

کارداک: شرایط عضو شدن چیه؟

خانوم ماکسیم:حتما باید دشمن قسم خورده ی اسمشو نبر باشی .حتما باید نصف خانوادت توسط وی کشته شده باشه و اگر یتیم هم باشی چه بهتر....تازه اگر این شرایط رو داشته باشی باید ۵0 گالیون به شماره حساب دوصفر دو صفر واریز کنی تازه باید ۳ تا نامه ی تهدید آمیز از اسمشو نبر داشته باشی

کارداک: ما این شرایط و داریم تازه ازشم می خوایم انتقام بگیریم...

مادام ماکسیم: باشه پس این فرمو پر کن....


نمايشنامت زيبا بود!
فقط بديش اين بود كه كوتاه بود.در بيشتر جاها كوتاهي يا بلندي نمايشنامه زياد اهميت نداره ولي به نظر من براي ثبت نام چون ميخوايم عيار طرف رو مشخص كنيم مهمه.در كل جريان نمايشنامت جالب بود ولي اگر ادامش ميدادي خيلي خوب ميشد.
يه چند تا بدي هم داشت.اولا اينكه مادام ماكسيم اينجا چه كاره بود!؟....دوما اينكه پاراگراف بنديت خوب نبود و يه جاهايي خراب كرده بودي كه من درستشون كردم.در كل اگر يه نمايشنامه زيبا مثل اين ولي بلندتر بنويسي من ثبت نامت ميكنم.ولي الان معذورم.چون زياد هم نميشناسمت و بايد بيشتر با طرز نوشتنت آشنا بشم.
فعلا تاييد نشد!

آلبوس دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۶ ۲۲:۳۳:۲۴

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
#23

جسیکا پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
از جسيكا پاتر به پروفسور دامبلدور **** رييس محفل ****
خارج از رول:

جناب پروفسور من ميخواستم با زدن اين پست و نوشتن يك نمايشنامه ي سفيد عضو محفل بشم.

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
(((((((((((( آغاز نمايشنامه ))))))))))

در شبي طوفاني و تاريك كه آسمان با آخرين توان خود بر زمين شلاق مي زد و از شرو بدي در اين كره ي خاكي به رنج آمده بود...

دختر ي تنها در جنگل هاي مبهم اطراف ميدان گريمولد دوان دوان مي آمد......... كه سرانجام پس از رفتن مسافت زياد به يك خانه ي قديمي رسيد.... كه روي آن نوشته بود :خانه ي شماره 12
دختر كه جسيكا نام داشت نفسش را در سينه حبس كرد و در زد....تق تق تق

پس از چند دقيقه مرده جواني در را باز كرد از قيافه اش مشخص بود كه از خواب بيدار شده بود
مرد جوان رو به جسي كردو گفت : ببينم تو كي هستي و اينجا چيكار ميكني؟؟؟؟

جسي با تمام شهامت گفت: من جسيكا پاتر هستم . از راه زيادي اومدم تا عليه ولدمورت بجنگم!!!!........حالا هم ميخوام با رييس اينجا آشنا شم ........امكانش هست؟؟؟؟

مرد جوان : ببين خواهرم من شما رو درك ميكنم ولي بايد بگم كه پروفسور خوابن ....بهتره شما فردا تشريف بيارين؟؟؟

جسي: اووووووه....نه ه ه ه ه ه ه ه..........من از راه دوري اومدم و الانم نميدونم توي اين تاريكي كجا برم؟؟؟؟

مرد جوان كه غيرتي شده بود گفت: خوب شما ميخواي بياين داخل تا فردا ببينيم چي ميشه ........اما بايد يكي ار اساتيد بيان تا بفهمن شما جاسوس نباشي.....آخه اينجا يك مكان فوق سريه ......و من موندم كه شما چه طوري اينجا رو پيدا كردي؟؟؟

جسي كه داشت شنلش رو در مياورد گفت: باشه....من بايد چه كاري انجام بدم؟؟؟؟؟؟
در همين حال پروفسور لاوين از در بيرون مياد و ميگه: چي شده دنيل؟؟؟

جسي كه تازه اسم مرد جوان رو فهميده بود گفت: من ميخواستم تا فردا صبح اگه اشكالي نداره اينجا باشم و با پروفسور دامبلدور
صحبت كنم تا منو عضو گروهش كنه
.
پروفسور گفت: جالبه!!!!! ولي دنيل تو كه ميدوني بايد به غريبه ها اعتماد نكني؟؟؟؟؟؟؟

دنيل: بله پروفسور....اين خانم ميگفتم!!!!! داشتم همينو به
خيلي خوب دنيل بهتره يك كمي از محلول راستي رو بياري تا ما ببينيم اين خانم جوان چرا به اينجا اومده؟؟؟؟؟؟

دنيل : بله پروفسور لاوين
پروفسور: خوب خانم جوان بهتره همين جا بشينين!!!!
جسي: بله.....ممنون

بعد از چند ثانيه دنيل با شيشه ي معجون برگشت. سپس رو به جسي كرد و گفت: بهتره اينو بخورين؟؟؟؟
پروفسور با لبخندي حرفش را تاييد كرد
جسي كه به خودش اطمينان كامل داشت معجون را خورد .

******* صبح روز بعد******

وقتي به هوش آمد ديد صبح شده است و آفتاب بر صورتش مي تابد.
وقتي خوب دورو برش را برانداز كرد.... تعدادي از دختران جوان را ديد كه به او چشم دوخته اند
جسي: مشكلي پيش اومده؟؟؟؟
يكي از دخترا پيشقدم شدو گفت: من اسمم هرميونه.....تو كي اومدي؟؟
جسي لبخندي زدو گفت: خوشبختم.......من ديشب رسيدم.......ببخشيد من ميخواستم پروفسور دامبلدورو ببينم كسي ميدونه اون كجاست؟؟؟؟؟
هرميون دوباره به حرف آمدو گفت: گمون كنم داره صبحونه ميخوره ....... من همين الان ديدمش.
جسي با سرعت جت آماده شد و از پله ها پايين رفت . همين كه در را باز كرد با هيكل عظيمي روبرو شد
جسي كه به تته پته افتاده بود گفت: به ببخشيد ششما پروفسور دا دامبلدور هستين؟؟
دامبلدور: بله خانم جوان ........شنيدم كه ميخواستي بامن صحبت كني؟؟؟.منتظرم ...
جسي كه از اعتماد به نفس دامبلدور شوكه شده بود گفت : بله قربان من ميخواستم عضو محفل شما بشم و انتقام خون پدر و مادرم رو از ولدمورت بگيرم
دامبلدور: خوبه....خيلي خوبه كه دختري به سنو سال شما در فكر انتقامه .........ولي شما بايد در جمع محفليها حرف هاتونو بزنين و هدفتونو از آمدن به اينجا بگين
جسي: باشه......باشه قربان

******* چند ساعت بعد جسي در حال سخنراني*******

جسي لباسشو مرتب ميكنه و با دلشوره اي كه داره وارد سن ميشه.
ملت همه دارن با كنجكاوي به جسي نگاه ميكنن ...و زير نظر ميگيرنش.
جسي بلند گويي را كه در دست دامبلدور بود را گرفت و به لبش نزديك كرد و شروع به صحبت كرد...

سلام به همه ي اساتيد و جادوگران جوان.....من پس از كلي مسافت و سختي زياد به اينجا اومدم تا به شما بپوندم و حق خودمو از ولدمورت نامرد بگيرم

يكي از تو جمعيت داد ميزنه:!!!!!!!!!!!! ماشالله!!!!!!!!!!!!!

جسي كه تو حس رفته بود و بغض گل شو مي فشرد گفت: من وقتي كوچيك بودم و هنوز دست چپ و راست مو بلد نبودم پدر و مادومو از دست دادم..... ....و حالا هم اومدم كه با كمك شما انتقام بگيرم
.
جسي صداي گرفتن دماغ كسي رو از پشت سرش شنيد و با سرعت بيشتري به حرفاش ادامه داد.......من نميخوام وقت شما رو بگيرم فقط ميخوام كه با هر چه در توان داريم ...... بجنگيم و حق خودمونو از سياهي بگيريم ......

منم به همه قول ميدم كه با تمام قوا به محفل وفادار باشم!!

جسي با گفتن اين كه ...... به اميد پيروزي هر چه زودتر ..... از سن پايين آمد و به سمت دامبلدور رفت . اما همچنان صداي ملت را ميشنيد كه به ابراز احساسات مي پرداختند.
دامبلدور: خوب بود ....براي اولين بار بد نبود
جسي كه خجالت كشيده بود گفت: يعني ميشه منم عضو شم؟؟
دامبلدور:.......

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
شرمنده كه زياد شده
خيلي دوست دارم عضو وفادار به محفل بشم

ِخب...پستت نكات مثبت و منفي زياد داشت!
اول ميرم سراغ نكات مثبت!....خب مهمترين نكته مثبتي كه ديدم اين بود كه بالاخره يكي پيدا شد يه پست جدي باحال بزنه!همه شروع كردن به پستهاي خنده دار زدن و هيچ كس با جديت كار نميكنه.البته من سعيمو ميكردم.ولي كسي دقت نميكرد!ايول!
يكي ديگه از نكات مثبتي كه داشت اين بود كه ديالوگ هاي دامبلدور و پروفسور لاوين رو واقعا زيبا نوشته بودي! جدي و باوقار!

خب بريم سراغ نكات منفي!....مهمترين نكته منفي اي كه در نمايشنامت ديدم و البته قبلا هم بهت گفته بودم ولي توجه نكردي اين بود كه زيادي از شكلك استفاده ميكني و اين خيلي بده!!!(اگر اين عادتت رو از سرت بيرون نكني متاسفانه مجبور ميشم از محفل اخراجت كنم )
يه نكته منفي ديگه اي كه ديدم نحوه پاراگراف بندي بود كه اينم داشته باش!
در ضمن تويه دنياي جادو ميكرفون چي كار ميكنه؟

در كل پستت بد نبود!...يه كم تكراري بود...يعني پروفسور لاوين هم مثل تو خودش رو به مجفل ربط داده بود و ميشه گفت از رويه اون كپي رايت كردي!

ازت ميخوام يه نمايشنامه ديگه با دقت بيشتري بزني و در ضمن نكات بالايي رو توش رعايت كني تا بعد تاييدت كنم!
ممنون!

رئيس محفل ققنوس....دامبلدور

ويرايش:تاييد شد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۳ ۲۱:۱۴:۱۰
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۴ ۱۰:۳۷:۵۴
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۴ ۱۰:۴۸:۴۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱۴ ۲۲:۲۵:۴۳


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۸۴
#22

سر سیریوس بلـک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۲ جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۷ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
از Graveyard
گروه:
کاربران عضو
پیام: 592
آفلاین
تمامی اعضای محفل ققنوس که در همین تاپیک تایید شده اند و اسمشان در پیام شماره 18 ذکر شده است به تاپیک " رادیو محفل " مراجعه و به دستور العمل آن عمل نمایند.بدیهی است این پیشنهاد برای شناسایی راحت تر اعضا توسط یکدیگر است

با تشکر
سیریوس بلک


ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#21

آوریل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۷ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۷
از کارتن!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 790
آفلاین
شب از شبهای سرد زمستان، ساعت 2 نیمه شب بود، همه اعضای محفل در تختخواب های گرم و نرم خویش خوابیده بودن و خوابهای ناموسی و بیناموسی میدیدند و خروپف مینمودن و با این کار همه را مینمودن! بادی بسی سرد در خیابان می وزید، هیچ حیوانی جرات اینکه توی اون هوا از خونه اش بیرون بیاد رو نداشت چون مطمئنا به محض بیرون اومدن آب دماغش یخ میبست و سوراخ دماغش مانند دهانه غاری پر از استالاگمیت و استالاگتیت میشد.
در همین حین شخصی بس تنها و بینوا در کوچه خیابانهای لندن میدویید و میگشت.....اندکی می ایستاد و به کاغذی نگاه میکرد و دوباره میدوید، سرانجام انقدر دوید که به کوهی....یعنی به جلوی دیواری که رسید که یک طرف آن خانه 11 و طرف دیگر خانه 13 قرار داشت.....
شخص مجهول الهویه : خودشه...همینجاس.....(نکته ثبت و احوالی : شخص مجهول الهویه است دلیلی نیست که او مجهول الپدر نیز باشه <هرچند که هست> )
اندکی به کاغذ و اندکی به دیوار نگاه کرد تا سرانجام در خانه شماره 13 را دید، جلو رفت و زنگ زد و انگشتی مجهول رو روی زنگ نگه داشت.
****داخل خانه****
سیریوس : کریچر.......برو درو باز کن.
کریچر : کریچر مرده، کریچر هیچی نمیفهمه.
الستور : چقدر تو بی ادبی مرتیکه بوقی؟ هر چی میگی بوقه که.......خودتی اصلا....نگاه کن هنوزم داره به من فحش میده....خوبه کارگردان داره همه رو به بوق تبدیل میکنه و گرنه که......
ولی دامبلدور هوشیار!! زود از جاش بلند میشه و میره دم در....
درو باز میکنه ولی هیچی نمیبینه.
آلبوس : کیه؟....کیه؟
-: منم دامبی، بذار بیام تو.
آلبوس : میگم کیه؟ چرا من نمیبینم؟
- : خب معلومه احمق جون، عینکتو نزدی آخه.....
آلبوس از توی جیبش عینک رو درمیاره.
آلبوس : اه آوریل...این که تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟
آوریل : مگه تو منتظر من نبودی؟
آلبوس : من؟ نه بابا من منتظر.....ها؟ آها...آره دیگه منتظرت بودم....بیا......چی شده بود؟ انقد از اون نامه ات ترسیدم.
آوریل : پیرمرده گنده خجالت نمیکشی میگی میترسم؟ منی که تا اینجا اومدم نمیگم میترسم.
آلبوس نگاهی به آوریل کرد و گفت : حالا نمیخوای بیای تو؟ بابا هیکلت قندیل شد.
آوریل و دامبی میان تو آوریل میره جلوی شومینه وایمسته، کم کم همه اون استالاگتیت و استالاگمیت هاش آب شدن و ریختن روی گربه هرمیون، اونم یه پیوف کرد و دوید بالا.
آلبوس با دوتا فنجون چایی میاد.
آلبوس : خب چی شده بود حالا؟
آوریل روی صندلی نشست و گفت : ها....؟هیچی آقا، من 3روز پیش رفتم خونه، دیدم بالای سره خونمون علامت سیاهه، دویدم رفتم تو دیدم جنازه ننه بابام و 8 تا خواهرام و 10 تا داداشام افتاده رو زمین، همشون از دم مرده بودن.....(از زیر صندلی دامبی آبی روان شد)، بالای سر ننه خدابیامرزم هم یه کاغذی بود که توش نوشته بود:
به آوریل، چون تو به حرفهای من گوش نکردی و به اسلیترین ها امتیاز بیشتری در کلاست ندادی و به من هشدار ندادی که در طبقه سوم هستیم و از همه مهمتر منو جلوی همه خراب کردی، من انتقامم رو از خانواده ات گرفتم، تا تو باشی که به من خیانت نکنی.......والده مورت
آوریل در این لحظه اشکی ریخت و با دستمالی کثیف و آلوده اشکاش رو پاک کرد و فین بلندی در آن کرد که صداش فیلی را در هندوستان بیدار کرد چه برسه به اعضای محفل.
آوریل : و من اومدم تا عضو سفیدا بشم تا انتقامم رو از اون ولدی بوقه بوقیه بوق زاده بوق اندر بوقه بوق به بوق شده بگیرم .
آلبوس : خوش آمدی فرزندم...به جمع ما خوش آمدی. بیا در پناه آسلام


لاوين جان پستت جالب بود!
تيكه هاي باحال زياد داشت!......ولي جالب ترين قسمت اين بود كه تونستي به طرز جالبي خودت رو با ولدمورت دشمن كني و سوژه خوبي بسازي كه بعدا به دردت ميخوره

و اما قسمت كوچك نقد كه اسمش هست نكته هاي منفي پست!:
اولا اينكه ميدونم كه الان براي خنده دار شدن پستت اين شكلي نوشتي ولي يادت باشه بعدا براي شناسه هاي دامبلدور رو ولدمورت ديالوگ هاي قوي و با قدرت بنويسي!

دوما اينكه دامبلدور از هيچ كس نميترسه!(اين كه شد همون قبليه! )...اميدوارم تو جنگ توجه كني به اين

سوما اينكه به نظرم ميتونستي افراد بيشتري رو تويه جريان نمايشنامت بياري.يعني تا اونجا كه من ديدم بيشتر نمايشنامه رو گفته هاي دامبلدور و لاوين تشكيل ميدادن ولي خب اگه بقيه هم بودن از يكنواختي درش مياورد....البته در بعضي مواقع هم كم بودن تعداد بيشتر به درد ميخوره كه اميدوارم رويه اين هم از اين به بعد بيشتر دقت بكني تا بهتر بشي ايول!
ولي در كل داستان پسوستنت به محفليا و دشمني با ولدمورت رو جالب نوشته بودي!
ميتوني براي درست شدن سوژه بعدا از ولدمورت يه جوري انتقام بگيري و بفهمي كه اعضاي خانوادت به دست كدوم يكي از مرگخوارا كشته شدن!سوژه جالبي ميشه!

نقاد محفل....دامبلدور!!

ويرايش:در ضمن شما از همين لحظه عضو محفل هستي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۸ ۲۰:۳۱:۵۵
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۸ ۲۲:۰۱:۴۴

[size=small]جادوگران برای همÙ


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴
#20

سر سیریوس بلـک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۲ جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۷ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
از Graveyard
گروه:
کاربران عضو
پیام: 592
آفلاین
نمای اول :
خانه شماره 12 میدان گریمولد ,سیریوس در حال شکنجه کریچر

کریچر: ارباب منو ول کرد .تقصیر کریچر نبود
سیریوس با حالتی از قساوت قلب:آخه ای بوق ..بوق ..بوق باد چرا به این دامبلدور گفتی که پاشه بیاد اینجا ؟؟ ای بوق بر تو
-: دامبلدور کریچر رو مجبور به این کار کرد وقتی ارباب رفته بود بالا به آقای جیمز sms بزنه اومد تو آتیش و گفت که میخواد با بروبچز محفل امشب بریزه اینجا !! به منم دستور داد که خونه رو براشون آماده کنم ..ای گندزاده های بی مصرف , ای خرفت لب گور ,ای بی مصرف
-:بسه حالا پاشو برو در رو ببندش که کسی نتونه بیاد تو اون قفل گنده رو هم بزن بهش اگر هم دامبلدور زنگ در رو زد در رو باز نکن.
-:بله قربان. الان میرم

--------------بعد از 10 دقیقه
نمای دوم در بیرون در میدان گریمولد
لیلی رو به دامبلدور:چرا در رو باز نمیکنه؟؟؟ مگه سیریوس خونه نیستش؟؟
دامبلدور:نمیدونم من که خودش رو ندیدم فقط با کریچر از تو آتیش حرف زدم.موبایلش هم همش اشغال میزنه فکر کنم شماره من رو گذاشته تو black list!!!! ای بوق بر تو سیریوس
مودی:خب بهش sms بزنید.... کسی موبایلشو آورده؟؟
چو: آره من موبایل دارم ولی شماره ی سیریوس رو ندارم کسی شمارش رو حفظ نیست؟؟
لیلی:بزار من از جیمزی بپرسم موبایلتو بده چو

-------نمای سوم------

درینگ درینگ درینگ u have a message........
سیریوس که منتظر sms جیمزی بود با شنیدن این صدا از جاش پا میشه تا جواب جیمزی رو بده ولی با دیدن شماره ی نا آشنا که فقط نوشته بو " در رو باز کن " جا میخوره پس میره توی آشپزخونه و از آیفن تصویری نگاه میکنه که کی پشت در وایساده ولی تصویر برفکی بود پس با عصبانیت به سمت کریچر برمیگرده و میگه:مگه قرار نبود بیان این رو درست کنن؟؟
و کرچر در پاسخ میگه:قربان اومدن درستش کردن 30 گالیون هم از کریچر گرفتن ولی ارباب با من حساب نکرد؟؟؟؟
سیریوس: پس این چرا اینجوری نشون میده .... و ناگهان نوری در ذهن سیریوس درخشیدن گرفت.... این ریش دامبلدور بود که تو تصویر اومده بود و نمیذاشت که سیریوس بیرون رو ببینه
سیریوس رو کرد به کریچر و گفت: من میرم بالا قایم میشم تو میری دم در و میگی که ارباب نیست و اونها رو تو خونه راه نمیدی فهمیدی یا نه؟؟؟
کریچر:بله قربان کریچر همه چیز رو میفهمه
و سیریوس شتابان به بالای پله ها رفت و از آنجا کریچر رو تحت نظر گرفت

------------خارجی -- نمای پایانی-----

کریچر:شما از جان خانه ی آبا و اجدادی من چه میخواین؟؟؟ هااان؟؟ هااان؟؟؟؟
هرمایونی با مهربانی به کریچر گفت: ما از خونه ی شما چیزی نمیخوایم فقط با سیریوس کار داریم
کریچر با عصبانیت: ارباب به من گفت که به شما بگم خونه نیستش ... مگه نه ارباب؟؟؟
و به سمت سیریوس که در بالای پله ها نظاره گر بود برگشت
مودی از همین فرصت استفاده کرد و به داخل خانه آمد و سیریوس رو در بالای پله ها دید!!!!

----------------------
و اینچنین بود که سیریوس بلک نواده ی فینیاس نایجلوس کبیر عضو محفل ققنوس شد و تا پای جان از آن دفاع کرد!!!!!!!!--

پست زيبايي بود!....چون گفتن خوبياش يه طومار جا ميخواد من فقط بدياش رو ميگم:
خب يه اشكالي كه در روند داستان وجود داشت اين بود كه اگه در كتاب دقت كرده باشي لحن صحبت دامبلدور با اعضاي محفل اين طوري نيست و رسمي تر از اين حرفاست!
البته من منظورم از اين حرف اين نبود كه اين شكلي ننويسين ولي براي مبارزه با سياها بزرگ نشون دادن شخصيت ها خيلي مهمه!

البته من اينو بيشتر براي بقيه بچه هاي محفل گفتم...البته اگر اين ويرايش رو بخونن!

پس يادتون باشه كه بايد سعي كنين اعضاي محفل رو بزرگ جلوه بدين و اونارو قشنگ بپرورونين!
مخصوصا رويه ديالوگ هاي اشخاص اصلي كتاب هاي هري پاتر دقت خاصي داشته باشين!

حق نگهدارت!
(نحوه پاراگراف بندي لذت بخش بود!)
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲ ۲۱:۵۸:۵۷

ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۸۴
#19

اما رابینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۰ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 102
آفلاین
در یک شب طوفانی ناگهان صدای کوبیدن در به گوش رسید و بعد از آن یهو یک دختر حدودا 13 14 ساله اومد تو خونه...
نگاهی به افراد حاضر در اتاق انداخت و گفت:سلام به همه ی شما عزیزان.
و تعظیمی کرد!دامبلدور نگاهی به دخترک کرد و گفت:سلام.میشه بگی چه کاری با ما داشتی؟
دختر گفت:
من اما رابینسون هستم.خاندان ما جد در اند جد سفید بودن و عضو گریفیندور.و اینک من راه آنها را ادامه میدهم و یکی از اعضای وفادار ارتش وایت تورنادو هستم.وقسم میخورم که اگر مرا عضو محفل خود بدانید تا پای جان از سپید و سپیدی دفاع میکنم و هرگز به هیچ یک از اعضای سپید خیانت نمیکنم.
امیدوارم مرا به عضویت ارتش خود قبول کنید.
دامبلدور نگاهی به اما میکنه و میگه:که اینطور؟نگفتی چند سالته
اما جواب داد:دقیقا 14
اسنیپ:که اینطور جالبه....
اما نگاهی ملتسمانه به افراد انداخت و منتظر جواب ماند.

متاسفانه نمايشنامه تكراري اي بود و تاييد نشدي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲ ۲۱:۴۶:۱۸

قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23



Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ سه شنبه ۱ آذر ۱۳۸۴
#18

سر سیریوس بلـک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۲ جمعه ۶ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۷ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۰
از Graveyard
گروه:
کاربران عضو
پیام: 592
آفلاین
خب خب خب ...
اعضای فعلی محفل ققنوس که اخیرا آپدیت شده رو میبینید
اینها احتمالا پس فردا باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند:


1-فلور دلاكور
2-چو چانگ
3-پروفسور گريفندور
4-الستور مودي
5-رون ويزلي
6-رونان
7-استرجس پادمور
8- بيل ويزلي
9-دنيل واتسون
10-اندرومیدا بلک
11-هرمایونی گرنجر
12-لیلی اونز
13-تدی اسنیپ
14-پروفسور لاوین(آوریل خودمون)


اعضا افتخاري:
1-مرلين كبير
2-سیریوس بلک
3-آلبوس دامبلدور

اعضای مشروط:
1-مایک لوری
2-نداریم
3-نداریم بابا ولمون کن
4-هنوز از رو نرفتی
5-یعنی فکر کردی ما انقدر بخیلیم

اعضای ردی:
1-اما رابینسون { پس از آپ دیت شدن این پست توسط خودم در همین لحظه }

اشكالي نداره!....ولي خوب خودتو تويه اعضاي افتخاري جا كرديا!

فقط يه چيزي!
اگر ميشه سيريوس تو هم يه نمايشنامه بنويس كه تبعيض نشه يه موقع!
در ضمن اميدوارم فعال تر از قبل باشي!...خيلي فعال!....به كمكت احتياج دارم!
دامبلدور


ویرایش شده توسط سیریوس شهید در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲ ۲۱:۵۸:۴۲
ویرایش شده توسط سیریوس شهید در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲ ۲۲:۰۲:۴۸
ویرایش شده توسط سیریوس در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۹ ۱۰:۴۸:۲۰

ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴
#17

تدی اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۳ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۹ پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
از یه جای خوب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 67
آفلاین
در با شدت باز می شود و دو نفر به درون سالن پرت می شن و حرف دامبلدرو رو قطع می کنن .
یک پسر 16 ساله و یه مرد بزرگ .
ملت :
پسر پله ها را دو تا یکی می کند و پشت سر دامبلدور مخفی می شود .
دامبلدور :سوروس بچه رو چیکار داری؟
اسنیپ:کته کله ی شمپیت حرف منو گوش نمی ده می خواد بیاد عضو محفل بشه.
ملت:ایول..بابا شجاع.!!!!
دامبلدور دستش را روی شانه ی اسنیپ می گذارد و تا کنار در او را همراهی می کند.
_ ببین سوروس...(بقه اش را در گوشی می گوید.)
اسنیپ: باشه(رو به پسر می کند ) تو با لاخره مییای خونه.(و از در بیرون می رود.)
تدی
:دامبلدور:خب اگر می خوای عضو محفل بشی سخنرانی تو شروع کن."آآآآرش تو رو خیلی دوست دارم...."
دامبلدور:الو...و به گوشه ی سالن می رود.
تدی ردایش را صاف می کند دستی به موهایش می کشد و یک شاخه از آنها را روی صورتش می اندازد.
_اهم..اهم...همان طور که می دانید همه ی اجداد من سیاه بودند. ولی من همیشه تمایل به سفیدی داشتم.من در آخرین نقطه ی تاریک زندگی قرار داشتم که روزنه ای از روشنایی به سوی قلبم گشوده شد و انوار طلایی رنگ امید همه ی زوایای تاریک قلبم را روشن ساخت.آن روزنه ی امید بخش گریفیندور بود.اون روز وقنی که کلاه گروه بندی را روی سرم گذاشتم من و همه یشما فکر می کردیم که سرنوشت من مانند همه ی اجدادم به اسلیترین گره خورده است. ولی این گریفیندور بود که مرا در آغوش گرم خود پذیرفت.تا زمانی که زنده هستمآنروز را فراموش نخواهم کردو سوگند می خورم که به محفل ققنوس وفادار باشم.زنده باد سفیدی.
درقسمت خواهران همه بادستمال اشکهایشان را پاک می کردند.
ولی در قسمت برادران:
وقتی سخنرانی تدی تمام شد همه ی دختر ها بلند شدند و برایش دست زدند. دنی هم بلند شد ولی رون سریع او را کشیدو سر جایش نشاندو گفت:بشین بابا.
تدی به طرف خواهران لبخندی زد و از سکو پایین رفت.

پستت قشنگ بود و خودت رو خوب معرفي كردي!....و در كل اميدوارم هميشه اين طوري بنويسي!....تاييدت ميكنم!(البته اگر بعدا پستات از اين سطح بياد پايين تر عذرت رو ميخوام!)


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۱ ۲۱:۲۶:۲۷

فردا خواهد آمد خواهید دید هر کس آنچه نیست که می بینید
و اما پشت دریا ها یقین شهری ست رویایی

[img]http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/watermark.php?[/img]







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.