هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۳ جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷
#75

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
لرد بعد رو به گلگومات کرد و گفت:
گلگومات!اگر هنوز گشنته میتونی گوشت لوسیوس رو بخوری!تا متوجه بشه که مجازات بره دادن به لرد چیه!

گلگو چینی به دماغ خود داد و گفت:
یا لرد گلگو لوسی نخورد!لوسی خیلی تلخ بود و روغن بسیار زیادی به موهای خود داشت.گلگو شکمش حساس بود وقتی لوسی خود زخم شکم گرفت.

لرد که دیگر کلافه شده بود فریاد کشان گفت:
برید برای من عقاب بیارید!لوسیوس زود باش برو وگرنه جات توی گورستونِ!قبرتم خودم با دستای خودم میکنم برات!زود باشید.

لوسیوس منتظر کروشیو لرد نشد و با سرعت به داخل آشپزخانه رفت.چندی بعد،نارسیسا با نگرانی وارد آشپز خانه شد و با تعجب گفت:
کلتو از پنجره چرا کردی بیرون!نکنه میخوای مریض بشی کار منو دوبرابر کنی؟

لوسیوس همان طور که سرش را از پنجره بیرون کرده بود جواب داد:
نه بابا!دارم میگردم برای لرد عقاب پیدا کنم.آخه من این وقت شب عقاب از کجا گیر بیارم

نارسیسا آهی کشید و به عقاب پلاستیکی دراکو،که بر روی کابینت آشپزخونه بود نگاه کرد.
- ای کاش میتونستیم این عقاب دراکو رو گوشت کنیم بدیم به لرد.

لوسیوس با شنیدن این حرف دست از پیدا کردن عقاب کشید و به اسباب بازی خیره شد.نارسیسا برق شومی را در چشمان لوسیسو دید.


میز غذاخوری

لرد ران عقابی را که لوسیس برایش آورده بود را کند و در دهان گذاشت.مرگخواران با حسرت به لرد که با ولع ران را میجوید خیره شدند.صورت لرد بعد از خوردن ران تغییر کرد.لرد همان طور که شکم خود را گرفته بود گفت:
آه...این چه عقابی بود؟مث پلاستیک بود!آی شکمم...آی شکمم.لوسیوس فکر کنم مریض شدم!برین مرلینگاه رو خالی کنین من برم.مرلین مرلین کن که بعد از مرلینگاه حالم خوب بشه!اگر نشد میفتم اینجا روی دستت وباید ازم پرستاری کنی...آخخ..زود باشید مرلینگاه رو خالی کنین!


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲ ۲۰:۱۱:۲۳

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۷
#74

اوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۱ جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۲۲:۰۵ دوشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 161
آفلاین
لوسیوس وارد آشپز خانه شد و گوشت بره رو آماده کرد و کمی فکر کرد.

بعد نگاهش به جای دیگه ای افتاد که دیروز ناهار جوجه عقاب خوردند. بعد

با یه افسون کله ی جوجه عقاب را به گوشت بره چسباند و برای لرد سیاه

برد و لرد سیاه رو به لوسیوس کرد و گفت:چه قدر این گوشت جوجه عقاب

مزه ی گوشت بره می ده.بعد یه نگاه عمیق به لوسیوس انداخت و

ذهن لوسیوسو خوند و فهمید این گوشت بره است و بعد رو به

لوسیوس کرد و گفت: مگه بهت نگفتم گوشت جوجه عقاب بیار پس

چرا گوشت بره رو به جای گوشت جوجه عقاب آوردی.بعد رو به

گلگومات کرد و گفت:


شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )



Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷
#73

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6194
آفلاین
خلاصه:
خانه ریدل برای رنگ آمیزی به نقاشهای ماگل سپرده شده و لرد سیاه به همراه مرگخوارانش به مدت سه روز مهمان قصر مالفویها هستند.نارسیسا و لوسیوس از ورود مهمانان ناخوانده چندان راضی نیستند.بهانه گیری مرگخواران و لرد سیاه و شیطنت بارتی کار را برای مالفویها سختتر کرده.مورگان و ایوان قبل از ناهار به مرلینگاه میروند.ولی مورگان که محو زیبایی مرلینگاه شده قصد خارج شدن از آنجا را ندارد.
----------------------------
ایوان که کم کم داشت صبر و تحملش تمام میشد چند ضربه به در زد.
-خب پس بیا بیرون که من ببینم و بفهمم که چی میگی...وگرنه اتفاقای بدی اینجا رخ میده.

صدای بی خیال مورگان به گوش رسید.
-وااای...مایع دستشویی با همه طعم..یعنی میشه خوردشون؟نمیدونی چه رنگایی دارن.ایشالله کارم که تموم شد اومدم بیرون می ای تو و بعد می بینی و می فهمی که من چی می گم.

سر میز شام:

مرگخواران با اشتها بره ششم را خوردند و چشم به دستان جنی که دست به سینه کنار میز ایستاده بود دوختند.جن نگاهی به نارسیسا انداخت.
-ارباب،انبار کاملا خالی شد ولی اینا سیر نشد.من ندونست که دیگه چی کرد تو حلق اینا!

نارسیسا با سرفه ای حرف جن را قطع کرد.
-اهم..ارباب شما چرا چیزی نمیخورین؟اشتها ندارین؟

لرد سیاه با اخمهای در هم رفته سرش را تکان داد.
-من همیشه اشتها دارم نارسیسا.ولی تو نمیدونی که من بره نمیخورم؟

گلگومات که به تنهایی جای شش نفر را اشغال کرده بود با دهان پر طرف لرد برگشت.
-هه...از کی تا حالا ارباب؟

لرد سیاه نگاه خشمگینی به غول انداخت.
-از دیشب.ای موجودات بی احساس.دیشب تو وسیله ماگلی که مونتگومری برام فرستاده بود دیدم یه شیر یه بره رو به فرزندی قبول کرده و داره بهش شیر میده.منم منقلب شدم و تصمیم گرفتم دیگه بره نخورم.

لوسیوس لبخند متملقانه ای زد.
-ارباب،احتمالا اون شیره خواسته بره رو بزرگ کنه بعد بخورتش.حالا شما بفرمایین.اینا رو از دیشب تو شیر خفاش خوابوندیم.

لرد سیاه ظرف غذا را پس زد.
-هرگز...من بره نمیخورم.برای من یه پرس جوجه عقاب بیارین.دقت کنین که سرش کنده نشده باشه و خوب برشته شده باشه.

گلگومات آخرین برگ کاهوی روی میز را بلعید.
-ارباب شما که منقلب شده بودین.

نارسیسا لوسیوس را کشان کشان بطرف آشپزخانه برد.
-جوجه عقاب؟ما حتی جوجه مرغم نداریم.حالا چیکار باید بکنیم؟

لوسیوس با نگرانی به لرد سیاه که از گرسنگی شکمش را میمالید نگاه کرد.
-چاره ای نداریم.مجبوریم همون گوشت بره رو یه جوری به عنوان گوشت جوجه عقاب بهش قالب کنیم.تازه گفت سرشم باید روش باشه.




Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۷
#72

بلاتريكس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
نارسیسا با ناراحتی به ظرف های طلایی رنگش خیره شده بود که با صدای بلندی می شکست.سپس درحالی که سعی می کرد آرام باشد زیر گوش لوسیوس زمزمه کرد:
-اخرش که چی؟نگاه کن چطوری ظرفای قشنگمو می شکنه.

لوسیوس که کفرش در آمده بود به نارسیسا نگاهی کرد و بعد گفت :
-می خوای به خاطر ظرفای طلایی ،موقعیت آیندمون رو خراب کنی؟اون بچه رو ول کن.بذار بشکنه .به فکر اینده باش عزیزم.به فکر آینده.

-یعنی می خوای بگی اصلا این موضوع مهم نیست؟نمی ری هیچی بهش بگی عزیزم؟

-نه عزیزم.بذار هرکاری می خواد بکنه.ما باید گوش به فرمان ارباب باشیم.

-خب اگه درستم بگی بازم فکر نمی کنی بهتره که الان بری و یک چیزی به بارتی بگی؟داره میره سراغ نمکدون ها عزیزم!

-خب بذار بره.اشکالی نداره که.من تحمل کروشیو های اربابو ندارم.می خوای برم بهش بگم که بره با دراکو بازی کنه عزیزم؟

-نخیر،لازم نکرده.همین کم بود دراکو هم مث این بشه؟این حرف اخرته؟

-

-زهر مار! خودم می دونم چی کار کنم.

نارسیسا با عصبانیت به طرف اشپزخانه رفت و بعد در حالی که از شدت خشم سرخ شده بود دستان بارتی را گرفت و فریاد کشید :
-یک بار دیگه بیای توی آشپزخونه مجبورت می کنم همه ی ظرفارو بشوری.فهمیدی؟

بارتی با شیطنت به نارسیسا نگاه کرد و بعد نیشخندی زد و به طرف جن خانگی رفت که در گوشه ی اشپزخونه ایستاده و به آن ها خیره شده بود
-نچ خاله ای.نمیشه.دیدی که بابایی گفت تو این سه روز هرکاری بخوام می تونم بکنم.اصلا بذار از خودش بپرسم.

چند ثانیه ی بعد بارتــی ناپدید شد .


در مقابل مرلینگاه قصر مالفوی:

ایوان در حالی که بالا و پایین می پرید به صدای مورگان که با سرخوشی اواز می خواند گوش می داد و هرلحظه بیشتر بالا می پرید
-لالااااااااااااااااا لالاااااااااا..دیدیم دادام دادام دیدیم !می گم که ایوان اینجا عجب دستشویی توپیه.وااااااای جیـــــــــغ جغد.

دقایقی صدا قطع شد.ایوان لب هایش را گاز گرفت و با تردید به دستشویی نزدیک شد تا در ان را باز کند
-اِ..! ایوان اینو نگاه کن.این جغد نیست که.چه بامزست.دستمو که گرفتم زیرش خشکش کرد.بذار وقتی اومدم بیرون تو اومدی تو کارتو که کردی دستتو می گیری زیر این اون موقع می فهمی .

دو ساعت بعد سر میز شام:

.مورگان با اشتها تکه مرغ بریانی را می خورد و لوسیوس به لبخندی اکتفا کرده بود.نارسیسا با غرور به مرگخواران نگاه کرد و بعد گفت :
-سرورم ، دراکو رو ندیدید؟اگه اجازه بدید از یکی از این موجودات خاکستری زشت بخوام که صداش کنن.

لرد با بی خیالی نجینی را در کاسه سوپ فرو برد و بعد گفت :
-نه ،صداش نکن.اون داره به تسترال های ارباب میرسه.

در همین لحظه بارتی نیشخندی زد و بعد با سادگی پرسید :کسی عمو ایوان و عمو مورگان رو ندیده؟ اخرین بار جلوی مرلینگاه بودن.


جلوی در مرلینگاه:

مورگان با صدای بلندی گفت :میبینی؟اینارو نگاه.تو دستشوییشون فرش انداختن.ایشالله کارم که تموم شد اومدم بیرون می ای تو و بعد می بینی و می فهمی که من چی می گم.

ایوان :


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
#71

رودولف لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۳ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
- خوب! می دونی! داشتیم آپارات می کردیم اینجا یه سطل خاکه رنگ از طبقۀ بالا برگشت روش.....ولي غلط كرد كتشو تو خونه تو تكوند...جيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ.....رودولف.

رودولف در حالي كه منقلي بدست داشت با يك آپارات سريع رو به روي بلا ضاهر شد و رنگ از رخسارش پريد. موهاي جگري رنگش به صورتي، تغيير رنگ داد و با همان صداي زنانه ي هميشگي و مضطرب شرع به صحبت كرد:

-چي شده عزيزم؟ مناليزا دلش خر سواري ميخواد؟ لباسا كثيف شده‌؟ شير حموم آب ميده؟ كسي بهت چپ چپ نيگاه كرده، برم جيگرشو بخورم؟
ناخوناي ارباب بلند شده؟ بارتي شلوارشو كثيف كرده؟ نوبت منه كه به بچه شير بدم؟ چي دارم ميگم. بوقي د‍ِ بگو چي شده ديگه تو ام! ديگه خسته شدم بابا! منو چه به "زز" بودن آخه. حرف اول آخر من "طلاق" ....

بلا:
نارسيس:

بلا: ! ميكشمت .... كروشيو ..... چطور جرات ميكني ...

رودولف كه دقايقي پيش در كنار مورفين در حال كارهاي +18 بودن، شارجه شارج بود و با حركتهاي ژانگولري و جكي چاني همه ي كروشيو هاي بلا رو جاخالي ميداد. بلا از عصبانيت در آستانه منفجر شدن بود ولي بعد از پيچيدن صدايي سرد در سالن ارامشي وجودش را فرا گرفت.

-چطور جرات ميكني به وفادارترين خادم من اينچنين توهين كني؟ مرگخواران من! بگيريديش و به زندان بيفكنيدش و در روز سوم ژانويه ساعت 20:30 دقيقه به چوبه ي دار بياويزيدش و بعدش به نجيني بدهيدش تا بخوردش و بعدش ..... بوقيا مگه نشنيديد چي گفتم....

رودولف :

خيش.....خيش.....خيش.....(افكت كشيده شدن رودولف بر روي سطح سنگي زندان مالفويها)

-ولم كنيد بوقيا. من بلا رو دوست دارم. فقط ميخوام طلاقش بدم. بوقيا ولم كنيد. شما هم جاي من بوديد طلاقش ميداديد. پول نميده هنجرمو عمل كنم. هنوز بعد از تغيير جنسيتم صدام عوض نشده. موهامم هي تغيير رنگ ميده. بوقيا ولم كنيد.

شترق...چيليح.....چيليخ...تخ....توخ....(افكت باز و بسته شدن در زندان و درو شدن مرگخواران از در زندان)

-ژونه مادرتون واشتيد. بدنم درد دايه. به مورفين بجيد بياد..... آييييييي... مواد.... .....



Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۷
#70

مورگانا لی‌فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۲ پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ جمعه ۷ تیر ۱۳۹۸
از یه دنیای دیگه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 517 | خلاصه ها: 1
آفلاین
لوسیوس دستانش را به هم کوبید و بلافاصله سه جن خانگی ظاهر شدند. دستورات پذیرایی را دریافت کردند و چمدان های مرگخواران را به طبقۀ بالا بردند.

اتاق دراکو

- ایشششش! پسرۀ شپشو! کی گفته چمدونتو بذاری رو تخت من؟

- من پسر اربابتم. تو مجبوری تخت خودتو بدی به من و بری رو کاناپه بخوابی.

- عمرا اگه همچین کاری بکنم! تختم مال خودمه. بهت نمیدم.

- نمیدی؟

- نوچ!!!

- نمیدی؟

- هرگز!!!

- نمیدی؟

- خوابشو ببینی!

- عهههههههه... بابااااااااااااااااااااااااایی... دراکو منو کتک می زنه! عههههه...

لرد سیاه درحالی که بزرگترین هدفونی که در اتاق لوسیوس پیدا می شد روی گوشش گذاشته بود وارد اتاق شد:
- دراکو می بینم که تربیت درست و حسابی نداری هنوز! موندم که چطور تو رو به عنوان مرگخوار قبول کردم! حیف که اتاق تسترال های نازنینم درحال رنگ آمیزیه وگرنه این سه روز رو تبعید می شدی همونجا. ولی اشکال نداره. بار و بندیلتو جم کن و برو تو اصطبل بابات. آخه تسترالای من تا رنگ کردن اتاقشون تموم شه تو اصطبل شمان. بعد از این تیمارشون به عهدۀ توئه!


دراکو:

بارتی:

آشپزخانه


پاااااااااااااااق.......... پووووووووووووق......... دووووووووفش.........


بدون شرح!!!

کتابخانه

ایوان روزیه:
- این کتابا نصفشون سفیده و باهاس سوخته شه!

جن کتابدار:
- ارباب روزیه همچین غلطی نکرد! ارباب روزیه به کتابای سرور من دست نزد!

ایوان روزیه:
- تا خودتو این کتابخونه رو رویهم آتیش نزدم زود از جلوی چشام دور میشی!

جن کتابدار:
- کتابدار همچین غلطی نکرد! کتابدار از جاش تکون نخورد!


اتاق پذیرایی


بلاتریکس دور اتاق قدم می زد و انگشتش را روی شومینه، مجسمه های تزئینی، مبل ها و میزهای اتاق می کشید:
- اوه سیسی! تو هم با این خونه داریت! مادرمون تنش توی گور می لرزه وقتی می بینه اینقدر بی سلیقه ای! دو تا کروشیو به این جنای خونگیت بزن تا یاد بگیرن تمیزتر کار کنن!

نارسیسا با بی حوصلگی دست خواهرش را کشید:
- جنای من بدون کروشیو هم به خوبی کار می کنن. این خاکی که می بینی اثر هجوم ناگهانی شماست عزیزم! فراموش کردی رودولف همین که وارد شد پالتوشو درآورد و همۀ خاک هاشو درست همینجا تکوند؟ اگه نمی شناختمش و نمی دونستم میزان تنبلیشو، ممکن بود خیال کنم همه رنگ آمیزی خونۀ ریدل رو رودولف داره انجام میده!

- خوب! می دونی! داشتیم آپارات می کردیم اینجا یه سطل خاکه رنگ از طبقۀ بالا برگشت روش.


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۲۲ ۱۷:۳۹:۳۲


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
#69

اسلیترین

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
لوسیوس در حالی که سعی میکرد خودش را سر حال نشان بدهد لبخند وسیعی زد و گفت:ارباب به قصر محقر ما خوش اومدین.لطفا بفرمایید تو تا وسایل پذیرایی از شما رو سریعا محیا کنم!
لرد دوباره نگاه تحقیر آمیزی به قصر انداخت و لحظه ای بعد همگی با اشاره لرد به سمت قصر به راه افتادن.
نارسیسا که حالش کمی جا آمده بود نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که بارتی با دو دست یکی از رز های سیاه کران قیمتش را گرفته و در حالی که با پاهایش به بوته فشار می اورد سعی میکند آن را از ریشه جدا کنه!

نارسیسا دوان دوان خودش را به بارتی رساند و بعد از نواختن پس گردنی ای آب دار با خشانت گفت:بچه میدونی داری چیکار میکنه؟میدونی این بوته رز سیاه چدر ارزش داره؟
بارتی در حالی که بغض کرده بود گفت:برای چی خاله؟به بابابیی میگم از اینجا بریم شما دوست ندارین ما اینجا باشیم!
لوسیوس دوان دوان خودش را به انها رساند و در حالی که بارتی را نوازش میکرد دسته از رز های سیاه را کند و در بغل بارتی گذاشت و گفت:بارتی جون برو هر جایی که دلت میخواد بازی کن.دلم میخواد فکر کنی اینجا خونه خودته.به ارباب هم لازم نیست هیچی بگی.

چشم های بارتی برقی زد و بعد شلنگ تخته اندازان به سمت قصر رفت!لوسیوس نگاهی به نارسیسا انداخت که چیزی نبود از عصبانیت منفجر بشود و گفت:معلومه چیکار مکنی نارسیس؟مگه نشنیدی.لرد سیاه گفت میخواد به همشون خوش بگذره.مخصوصا به بارتی.اون وقت تو اینجوری آینده خودت و من رو به خطر میندازی؟
نارسیسا که شدیدا دلش میخواست لوسویس را خفه کند با صدای نیمه فریاد مانندی گفت:تو به چه جراتی بوته گل رز سیاه منو کندی؟
لوسیوس نگاهی به بوته گل انداخت که از نصفش رسما از دست رفته بود،آهی کشید و بعد گفت:قول میدم بعد از اینکه ارباب و بقیه رفتن خودم برات یکی دیگه بکارم.حالا بیا زودتر بریم تو قصر تا ارباب عصبانی نشده.

نارسیسا خشمش را فرو برد و به همراه لوسیوس به سمت قصر رفت.به محض وارد شد به سرسرای قصر با چهره ناراضی لرد و مرگخوارها مواجه شد که مشخص بود از چیزی به شدت ناراضی هستند.
نارسیسا آب دهانش را قورت داد گفت:بله ارباب مشکلی...پیش اومده؟
لرد گفت:مشکل و زهر نجینی.بوقی ها خدمتکارتون میگه شما اتاق های ما رو انتخاب نکردین.منم اینقدر کروشسیو زدم بهش تا به اجزای سازندش تجزیه شد.زود باشین بگین ببینم شما برای ما جا اماده کردین یا نه؟
لوسیوس پیشانی اش را مالید و گفت:معلومه که این کار رو کردیم ارباب.شما به اتاق من و نارسیسا میرین.بهترین اتاق قصر.برای بقیه مرگخوارها هم جا داریم.تازه بارتی هم میتونه بره تو اتاق دراکو!
لرد رویش را برگرداند و به همین خاطر چشم غره وحشتناکی که نارسیسا به لوسیوس زد را ندید و بعد گفت:خیلی خب.پس زودتر ما و وسایلمون رو به اتاق هامون ببر!


تصویر کوچک شده


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۲۲ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۷
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6194
آفلاین
سوژه جدید:

ساعت 5 صبح،مقابل قصر مالفویها:

نارسیسا با وحشت به صف تمام نشدنی مرگخوارانی که در محوطه جلوی خانه اش صف کشیده بودند خیره شد و سرش را تکان داد.
-نه...این نمیتونه حقیقت داشته باشه.لوسیوس ما نمیتونیم...

لوسیوس آهی کشید.
-بله.مانمیتونیم از فرمان لرد سرپیچی کنیم.باید اطاعت کنیم.میفهمی؟هیچ راه دیگه ای وجود نداره.

نارسیسا بی اختیاربرای بار چهاردهم مرگخواران را شمرد.
-ولی لوسیوس اینا خیلی زیادن.چی به سر خونمون میاد؟

لوسیوس به چشمان همسرش خیره شد.
-اینقدر نگران نباش سیسی.فقط سه روزه.اربابو که میشناسی.این وقت سال هوس رنگ آمیزی خانه ریدل به سرش زده.دویست نقاش ماگلو طلسم کرده.دارن اونجا کار میکنن.قصر ما هم که بزرگترین خونه در دسترس لرد بود.اونم دستور داد مرگخوارا این سه روزو اینجا بمونن.تازه خود اربابم هست.باید به بهترین نحو ازشون پذیرایی کنیم.

نارسیسا با ناباوری به بارتی که از شاخه های درخت کمیاب لیمویش آویزان شده بود نگاه کرد.
-خدای من....اینا کجا باید بخوابن؟چی باید بخورن؟تمریناشونو کجا باید بکنن؟این یه کابوسه.

با ظاهر شدن لرد سیاه ملت مرگخوار تعظیم کردند.نارسیسا به زحمت لبخندی زد و به پیشواز لرد سیاه رفت.
-خوش اومدین ارباب.

لرد سیاه نگاه تحقیر آمیزی به قصر باشکوه مالفویها انداخت.
-امیدوارم وسایل پذیرایی من و یارانم آماده باشه.نمیخوام تو این سه روز بهشون بد بگذره.مخصوصا بارتی.میدونین که.کمی شیطنت میکنه.ولی تحمل کنین.سه روز مدت زیادی نیست.

نارسیسابا دیدن بارتی که بطرف بوته های باارزش رز سیاه میدوید لبهایش را به هم فشرد و به همسرش تکیه کرد.




Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۵:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
#67

نارسیسا مالفویold**


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 392
آفلاین
نارسیسا که مواظب بود دامن خود را حتی الامکان دور از بینی رس بارتی نگه دارد، با ملایمت دست خود را به پشت بارتی فشار داد و او را به سمت بلاتریکس راند. بارتی با چشمانی وحشت زده به نارسیسا نگاه کرد، طوری که قلب نارسیس از ناراحتی فشرده شد.

بلاتریکس کاملا جدی به هردو نگاه کرد:
- همچین به هم زل زدن انگار می خوام این پسرۀ لوسو بکشم بارتی، برای این که یه لرد بزرگ بشی، باید انواع طلسم های ممنوعه و معجون های سیاه رو بلد باشی. اونطوری به سیسی نگاه نکن! سیسی حق نداره بهت تقلب برسونه.

- چشم خاله بده

- خوب، تنبیه اینکه بهم گفتی خاله بده اینه که یه کروش... (با دیدن چهرۀ حق به جانب نارسیسا) اممم... چیزه، خوب تنبیهت اینه که امشب شام نداری! حالا زود بگو طلسم شکنجه چیه؟

- کروشیو

- خوب این که ساده بود. طلسم مرگ چیه؟

- آوداکد... کد... رمز... پسورد!

- کروش... ام ... نه چیزه! وای به حالت پسرۀ خنگ اون...

نارسیسا پرید وسط حرف:
- تو خونۀ من اجازه نداری کسی رو بکشی بلا! نه جلوی چشم یه بچه!

- واقعا که از دستت دیوونه شدم سیسی! خیلی خوب! از طلسما بگذریم. میریم سراغ معجون های سیاه. یه معجون داریم که می تونه آدما رو به شکل های مختلف دربیاره. اسمش چیه؟

- معجون مرکب؟

- اوهوم درسته. می دونی چیکار می کنه؟

- خوب، آدمو به شکل کسی در میاره که یه قسمت از مو، یا ناخنش توی معجون ریخته شده باشه.

- بله و تو اگه این معجون رو بخوری، به شکل کسی درمیای که یه ذره از موش توش ریخته شده! یالا بخور!

بارتی با وحشت به بلاتریکس خیره شد. باورش نمی شد که چنین دستوری دریافت کرده باشد:
- ولی خاله ئی! میگن خیلی درد داره. حال آدمم به هم می زنه!

- همین که گفتم بارتی! زود باش بخورش!

بارتی به نارسیسا نگاهی انداخت تا از او کمک بگیرد. نارسیسا با چهره ای دلسوزانه، ناامیدش کرد:
- من قول دادم توی تربیتت دخالتی نکنم بارتی!

بارتی کوچک به ناچار، لیوان را لاجرعه سرکشید. کمی بعد، دستهایش ظریف و صدایش دخترانه شد:
- راجـــــــــــــــــــــــر! چرا یه کاری می کنی که بعدش مجبور بشی بگی غلط کردم؟

نارسیسا با وحشت به بلاتریکس خیره شد:
- تو موی کی رو ریختی توی این معجون بلا؟

بلاتریکس به فکر فرو رفت:
- هممم... راستشو بخوای، آخرین بار که رفتم هاگوارتز، به عنوان نمونه یه چن تا تار مو برداشتم. سر راه از یه دختر ماگلم خوشم اومد یه دونه از موهای اونم برداشتم. دوستاش بهش می گفتن نگین

کمی بعد بارتی دوباره تغییر شکل داد. در این زمان تبدیل به پسری عینکی با موهای آشفته و زخمی صاعقه مانند بر روی پیشانی شد:
- راجر، شرم آوره! تو از منوی مدیریت سواستفاده کردی و به یکی بدون شناسۀ هری پاتری دسترسی دادی! تو نه تنها باید از مدیریت برکنار بشی، بلکه باید بلاک آی پی بشی!!!

کمی بعد، دو باره تغییر کرد و تبدیل به مردی با دستار بزرگ، و پر از بوی سیر شد:
- راجر تو اینجا رو به بوق کشیدی! بی ناموسی رو توی سایت رواج دادی! تو باید برکنار بشی!

کمی بعد، شخص دیگری ظاهر شد:
- هزار بار گفتم بی اجازه من نرو تو گالری! نه تنها رفتی که سرخود نظرات رو هم تایید کردی

یک لحظه بعد، دختر جوانی با موهای وزوزی:
- همشم تو کار من دخالت می کنی. دیگه غیر قابل تحمل شدی. ایششش!

و کمی بعد:
- تو حتی باعث شدی من از تابلوم پرت بشم بیرون!!!

بلاتریکس در جواب به نگاه پرسشگر نارسیسا، شانه ای بالا انداخت:
- یه تابلو بود تو موزۀ لوور! ازش خوشم اومد یه مو هم از اون کندم. می خواستم ببینم توی یه معجون چن جور مو ریخته شده باشه چه اتفاقی میفته!

در این زمان، بارتی دوباره به شکل خود درآمد ولی ازپا افتاده و به شدت خسته بود. نارسیسا زیر بغل پسر کوچک را گرفت تا او را به سوی مبلی راهنمایی کند ولی ناگهان، بارتی دست او را پس زد. کم کم حجیم شد و برای آخرین بار تغییر شکل داد. بزرگ و بزرگ تر شد تا اندازه ای که سرش به سقف نزدیک شد. با قدم هایی محکم و درحالی که زمین زیر پایش می لرزید، از زیرزمین و کمی بعد از قصر خارج شد.

بلاتریکس از نارسیسا پرسید:
- حالا به لرد چی بگیم؟

نارسیسا پاسخی آماده داشت:
- مگه قرار نبود بارتی رو بزرگش کنیم؟ خوب اونم بزرگ شده. فقط... یه خورده زیادی گنده شده، همین!

پایان سوژه


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۷ ۱۰:۴۱:۱۸


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۷
#66

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
نارسیسا در حالیکه سعی میکرد خود را آسوده خاطر جلوه دهد به سمت بارتی رفت که در حال جنگ و نزاع با دراکو بود.
_ بارتی ، عزیزم ، خاله بلاتریکس پایین کارِت داره...

بارتی که تا این لحظه شاد و بشاش در حال کلکل با دراکو بود و تا اینجای کار پیروز میدان بود ، ناگهان حالت چهره اش در هم رفت و مظلومانه به نارسیسا خیره شد.
_ خاله یی کمکم کن! نزار اذیتم کنه...من هنوز جوونم ، کوچولوام ، تازه قراره لرد بشم ، کلی آرزو دارم ... خالـــــــــــــه

دراکو با بی تفاوتی به بارتی و سپس به مادرش نگاه کرد.
_ مامان ، این پسره ی لوس قراره لرد بشه!؟

نارسیسا در حالیکه لب هایش را میگزید و با چشم هایش به دراکو اشاره میکرد تا از حرفش صرف نظر کند ، با لبخندی تصنعی گفت : خب ارباب هم برای همین وظیفه تربیتش رو به عهده خاله بلا گذاشته که درست بشه دیگه!

دراکو بی توجه به عشوه های مادرش که میخواست به او بفهماند دیگر صحبت نکند ،به تندی گفت : من اگه جای خاله بلا بودم این رو میکشتم تا همه از شرش راحت شن

بارتی که تا این لحظه سعی کرده بود حالت مظلومانه خود را حفظ کند ، ناگهان کنترل خود را از دست داد.
_ درست صحبت کن بچه مایه دار بی درد! تو میدونی من با چه سختی ای بزرگ شدم؟ من چقدر عقده ای شدم!؟ تو میدونی من چندین سالِ عقده یه یویو که جیمز داره من ندارم به دلم مونده؟ تو چی؟ تو که هرچی میخواستی داشتی؟ تو که یه قصر محقر داری و مامانت اینقدر دوست داره؟ حالا زورت میاد یه بارم دنیا وفق مراد من باشه؟!...

اشکهای بارتی آرام آرام بر گونه اش جاری میشد و نارسیسا نیز پا به پای او اشک میریخت.
_ wow! پناه بر مرلین ، عزیزم تو چقدر سختی کشیدی، چقدر تو گوگوری مگوری و نازی!
_آره خاله ای من خیلی نازم.
و مانند دفعات قبل برای خالی کردن بینی اش به دامن نارسیسا چنگ زد!

احساسی عجیب در دل دراکو افتاده بود ، احساسی که تا پیش از این آنرا هرگز تجربه نکرده بود.
_آخ مامانی یه جوری ام! نمیدونم چشمه یه احساس عجیبی دارم...مامانی نمیرم یکدفعه...وای من مریضم! منو ببرین سنت مانگو ، من حالم بده...

نارسیسا که با انزجار دامن خود را از دست بارتی بیرون میکشید ، بدون نگاه به دراکو گفت : نه..تو هیچیت نیست ، فقط داری احساس عذاب وجدان میکنی و باید برای برطرف شدنش از بارتی معذرت خواهی کنی!

دراکو نا امیدانه به مادرش نگاه کرد و برای رهایی از آن احساس عذاب آور رو به بارتی کرد و به آرامی زیر لب زمزمه کرد : معذرت میخوام بارتی!!!!

بارتی موذیانه به دور از چشمان نارسیسا به دراکو نگاه کرد و چشمک کوچکی زد و به دراکو فهماند که او و مادرش را فریب داده است. دراکو با عصبانیت دندان هایش را بر روی هم می فشرد اما قبل از آنکه بتواند جوابی به بارتی بدهد ، نارسیسا دست بارتی را گرفت و او را به سمت انباری ، جاییکه بلاتریکس انتظارش را میکشید ، برد...

دراکو در حالیکه با پایش ضربه محکمی به کمر نزدیک ترین جن خانگی میزد ، زیر لب غرید : به مرلین قسم تو هم بچه خونده ی همون بابای نامردتی!

در زیر زمین :

بلاتریکس در حالیکه چوب جادویش را در بین انگشتانش میرخاند ، رو به نارسیسا کرد و گفت : پس چرا اینقدر طولش دادی؟

نارسیسا اندکی خود را جمع و جور کرد.
_ خب راستش... یه مشکلی پیش اومده بود.

بلاتریکس با نگاهی آکنده از خشم و نفرت به بارتی نگاه کرد.
_ نکنه تو وروجک شیطون نمیخواستی بیای؟ زود تند سریع بگو چه قلطی کردی باز؟

بارتی در حالیکه سعی میکرد ، مانند پدرش شجاع باشد، نگاهی قاطع به بلاتریکس انداخت.
_ نمیگم!

بلاتریکس که از شجاعت بارتی معجب شده بود ، گفت : داری نافرمانی میکنی؟ بزنم کروش کنم؟

در همان هین نارسیسا مداخله کرد و گفت : بهت گفته بودم بلا ، کروش تو خونه ی من ممنوعه!

بلاتریکس آه عمیقی کشید و به بارتی نگاه کرد.
_ نمیگی؟
_ نه!
_ مطمئنی نمیخوای بگی؟
_ آره!
_ بچه پر رو...کروشی....
_ هی هی ... بلا ! یادت که نرفته قانون خونه مارو ؟ همین الان بهت متذکر شدم که...
بلاتریکس نگاهی خشمگین به بارتی و سپس به نارسیسا انداخت.
_ اجازه هست بزنم خودم و کروشیو کنم از دست شما دو تا؟ خب بریم سر اصل مطلب ، تربیت این پسر لوس! که البته فکر کنم غیر ممکنِ... نارسیسا بیارش!!!!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۶ ۱۷:۱۵:۱۶
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۱۶ ۱۷:۲۳:۱۸

im back... again!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.