هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۴۵ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن.
مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
حالا لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...لوسیوس و نارسیسا تصمیم می گیرن کیف لایتینا رو بگردن...شاید غذایی مناسب لرد پیدا بشه.

................

لوسیوس به آرامی به لایتینا نزدیک شد.
-لا؟

لایتینا که کیفش را با جدیت بغل کرده بود به طرف لوسیوس برگشت.
-هوم؟

-هوم هم شد جواب؟ بگو بله؟ امری داشتین؟ فرمایشی بود؟

لایتینا یک دستش را دور کیفش نگه داشت و دست دیگرش را روی پیشانی لوسیوس گذاشت.
-تب داری؟ مگه تو اربابی که اینجوری باهات حرف بزنم؟ خیلی پذیرایی جالبی ازمون کردن حالا انتظار احترام دارن!

لوسیوس شرایط را برای جرو بحث مناسب ندید. او فقط کیف لایتینا را می خواست.
-نارسیسا گفت بیام کیفتو ازت بگیرم و بذارم توی کمد تا راحت بشینی. هر چی باشه ما صاحبخونه ها باید به رفاه و آسایش مهمانانمان بیاندیشیم.

لایتینا کیفش را محکم تر بغل کرد.
-لازم نکرده! شما اگه خیلی می اندیشین یه لیوان آب به مهموناتون بدین. من از کیفم جدا نمی شم.

لوسیوس دست از پا درازتر به آشپزخانه برگشت.
-نارسیسا...قلاب داری؟ فکر می کنم فقط به این روش بتونم کیف لایتینا رو از دستش در بیارم.

نارسیسا تایید کرد و قلاب ماهیگیری را به لوسیوس داد. لوسیوس قلاب را چرخاند و چرخاند و پرتاب کرد!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ یکشنبه ۴ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
لوسیوس و نارسیسا معمولا مرگخواران خلاقی بودند...ولی درست در همین لحظات حساس و نفسگیر، خلاقیتشان کور شده بود.

-بلا رو بپزیم؟
-اون که گوشت نداره. پوسته و استخون و مو!
-هوریسم بخورن که مسموم میشن بدون شک. من حتی با دیدن هوریس هم مسموم میشم.
-برم بانک بزنم؟ برم شکار کنم؟ برم از باغچه همسایه علوفه بچینم بیارم آش درست کنیم؟

نارسیسا آهی کشید.
-برای این کارا وقت نداریم...یه روش سریع لازمه! براشون بازم آب ببریم و از خواص آب درمانی بگیم؟ بگیم عمر رو طولانی میکنه. ارباب به عمر طولانی بسیار علاقمند هستن.

لوسیوس سرش را از لای در آشپزخانه بیرون برد.
-الان ارباب با اخم های در هم کشیده نشستن و با حالتی عصبی انگشتاشونو روی میز میکوبن. براشون آب ببر و ببین که چطور تو همون آب غرقت میکنن.


نارسیسا وحشت زده دور و برش را نگاه کرد. که البته چیز خاصی هم ندید. خانه بسیار خالی بود. ولی یعنی در خانه به آن بزرگی چیزی که قابل خوردن باشد پیدا نمیشد؟
-هر چیزی رو هم که نمیخورن. باید چیز خوبی باشه! ارباب بسیار مشکل پسند میباشن. برو کیف لایتینا رو بیار توشو بگردیم. شاید چیز به درد بخوری پیدا شد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵ شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
لوسيوس همونطور که چشماشو بسته بود،لبخند بزرگى زد.
-بلهههه

لوسيوس باز هم از دنيا بى خبر بود وچيزى نفهميد تا اينکه يه چنگال دقيقاً وسط تخم چشمش،فرو رفت.
-آخخخخخخخ

لرد با اقتدار هميشگيش توى چشم سالم لوسيوس زل زد.
-چه فکر،کردى باخود که خواستى به ما ماهى بخورانى؟؟

لوسيولس سعى کرد دردى که توى چشمش بود رو ناديده بگيره.
-فکر کردم واستون خوبه آخه ماهى پرفسور داره!

لرد نگاه عاقل اندر سفیهى به لوسيوس انداخت.
-آبروى مارا بردى......پرفسور نه احمق فسفر!

لوسيوس زير لب با خود حرف ميزد.
-وايساا فوفور نه پروفسر ،پرفسو،نهه فيس فور فوسفار ،دامبلدور ،پرو......
-اههه بس است ديگر چقدر تو خنگى!!
ماهى در شأن ما نيست،چيز ديگرى درست کن.

در اين لحظه نارسيسا به زمين و زمان ناسزا ميگفت.
-ارباب تا ما بخوايم دوباره غذا درست کنيم خيلى طول ميکشه....شما ومرگخواران ديگه گشنه ميمونين.

لرد پافشارى کرد.
-نهه ما نميدانيم تا نيم ساعت دیگر غذاى خوب وخوشمزه ميخواهيم نه ماهى بانز!

نارسيسا و لوسيوس با اين حرف ارباب ،از زندگى بى زار شدند.....حالا غذايى که در شأن لرد سياه باشد را بايد از کجا پيدا ميکردند؟؟


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۰۶ شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۲:۴۷ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
- نه ارباب. البته که نه! ما هرگز به شما پای بانز نمیدیم ارباب.
- پس این غذای ما چی میفرماین؟
- الکی میگه ارباب. اصلا غذا که حرف نمیزنه. اصلا شما ببینید اینجا رو.

نارسیسا بعد از گفتن این جمله ملاقه رو محکم به جایی که حدس میزنه باید ملاج بانز باشه، میکوبه. ملاقه بعد از کوبش به شکل دماغ زشت و بد فرمی در میاد. و البته این صدای بانزه که به آسمون بلند میشه.
- آخ! دماغمو داغون کردی!
- دیدین ارباب گفتم که پای بانز نیست. ما هیچوقت به شما دروغ نمیگیم ارباب!
- ارباب درسته که پای من نیست. ولی کله پاچه ام که هست. ارباب منو نجات بدین از دست این ظالم ها. تازه بهم نمک هم زیاد زدن گوشتم سفت شده. آشپزی بلد نیستن.
- الان به ما کله پاچه ی بانز دادین؟

نارسیسا نگاهی به شوهرش میکنه و با زبون بی زبونی بهش میگه که حداقل دوزار مغزشو به کار بندازه و یه فکری بکنه. لوسیوس هم همه تلاشش رو میکنه سلول های خاکستری مغزش رو وادار به تحرک کنه. که البته با توجه به استراحت طولانی مدتشون کار سختی بود. بلاخره سلول های خسته خودشون رو دوان دوان به مغز میرسونن و کمک کوچیکی به لوسیوس میکنن.

- البته که نه ارباب. میدونین چیه این یه جور ماهی سخنگوئه. اسمش هم بانزه. خیلی کمیاب و گرونه ما اینو مخصوص شما سرو کردیم.

لوسیوس گویا خیلی از راه حلش خوشش اومده چون چشم هاش رو بسته بود و سرشو با رضایت تکون می داد. البته اگه چشم هاش باز بود مطمئنا اینقدر از خودش راضی نبود.

- برای ما ماهی سرو کردین؟


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۲۹:۲۴
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 411
آفلاین
- شما بانزین؟
- بله!

- نه خیر!

لرد ابتدا متعجب به غذای سخنگو که ادعا میکرد بانز است خیره شد و سپس یه لوسیوس و نارسیسا.
- به ما بانز دادین بخوریم؟
- نه خیر ارباب!

- بله ارباب!

لرد بیشتر از قبل گیج شد.
- ما گیج شدیم. اصلا از این حالت خوشمان نمیاد.
- ارباب صبر کنید براتون تعریف کنم.

فلش بک

-ارباب بوى آتیش میاد!
-چی ميگى بلا جديدا زياد توهم ميزنى بايد فکرى به حالت بکنیم.
- ارباب منم بوى سوختن رو حس ميکنم!

در همین حینی که هر کسی در حال جیغ و داد برای سوختن خانه بود، کسی با سنگی بزرگ به سر بانز زد.

چند دقیقه بعد

- آخ! کجا میبرین منو؟ چرا از دستام بلندم کردی؟ دستم درد گرفت. آخ!

وقتی که لوسیوس دستش را روی جایی که حدس میزد دهان بانز باشد گذاشت، بانز دیگر جیغ و داد نزد.
- ببین بانز. تو باید مارو درک کنی. ما هیچ غذای خوشمزه ای نداریم. تو هم خیلی خوشمزه به نظر میای.

سپس لبخندی شیطانی زد.
- پس تصمیم گرفتیم پای تو رو بپزیم... خانم آشپزخونه رو خاموش کن که غذا رو آوردم.
- دارم سعی میکنم ولی خاموش نمیشه!

لوسیوس ایستاد. تمام داراییشان آن خانه بود. نباید میسوخت.
- اشکالی نداره. بیا فعلا این بانزو روی همین آتیش بپزیم بعدش یه فکری میکنیم.

پایان فلش بک

- بعدشم منو مغز پخت کردن، تزیین کردن و آوردن براش شما. این بود کل ماجرا!
- به ما پای بانز دادین؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۲۴ ۱۳:۳۸:۰۹


هوش بی حد و مرز،
بزرگترین گنجینه ی بشریت است...!
Only raven

با همتونقهرم!


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۲۸ پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۷:۰۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5484
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن.
مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
حالا لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...لوسیوس و نارسیسا بانز رو برای لرد می پزن.
لرد به غذا شک کرده و در مورد خالکوبی روی پاش می پرسه.

...............

-نه پس روی پیشونیم خالکوبی می کردم؟

صدا از جایی میان سس و پیاز داغ روی غذا به گوش رسید. لرد سیاه گوشش را به ظرف نزدیک کرد.
-چی فرمودین؟

لرد سیاه هنگام صحبت با غذا بسیار مودب می شد!

لوسیوس با دستپاچگی قاشقی برداشت و غذا را هم زد.
-چیزی نیست ارباب. شما خودتونو ناراحت نکنین. این میز و صندلیا کمی کهنه شدن...البته کهنه که نه. عتیقه هستن. گاهی سرو صداشون در میاد.

لرد سیاه نگاهی به اتاق خالی انداخت.
-کدوم میز و صندلیا لوسیوس؟ اینجا که وسیله ای نیست. ما رو هم روی یه چهار پایه داغون نشوندی. وسایل شما از جنس بانز هستن؟

قبل از این که لوسیوس موفق به یافتن و دادن پاسخی بشود، غذا فریاد کشید:
-بله! خودشه...نکته همینجاست...بانز! من بانز هستم ارباب...و هم اکنون برای شما سرو شدم. اتفاقا مغز پخت هم شدم. ولی به هر حال خواستم شما رو در جریان قرار بدم.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۴:۵۷
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
_لوسیوس چه خاکی به سرمون بریزیم؟؟
نارسیسا این را گفت و به سمت آتش وردهای مختلفی سرازیر کرد.
_من نمیدونم فقط میدونم که غذا..یعنی بانز آمادست!
پای بانز را در دیس میگذارد و سعی میکند شکل انسانی اش را تا حد ممکن کم کند.
نارسیسا میگوید:
_اتیشو چیکار کنیمممم؟
لوسیوس که سرگرم زدن سر و ته پای بانز است میگوید:
_میتونیم دراکو و بلاتریکس رو بندازیم روش خاموش...
نارسیسا فریاد میزند:
_سااااکتتت!
ناگهان از بیرون صدای ارباب به گوش میرسد
_لینی مقاومت بی فایدس.چه راهی بهتر از اینکه در راه سیر کردن فرزند ما خورده شوی؟
لوسیوس با حالتی پوکر فیس مانند میگوید:
_فعلا تو اینجا باش تا من اینو ببرم برای ارباب
و از پله ها پایین میرود
_بفرمایید اینم غذا!
لرد با نگاه خیره ای میگوید:
_الان وقتشه؟بدیم نجینی بخورتت؟
لوسیوس با حالتی مظلوم میگوید:
_ببخشید ارباب یک دیر پخته گوشتای قصابیه محلمون..
_خب بیاور که شروع کنیم!
لوسیوس دیس را روی میز میگذارد.
لرد اول به غذا سپس به لوسیوس مینگردو میگوید:
_همه چیز خوب است فقط بگو این علامت:زنده باد ارباب روی این گوشت چیکار میکند؟
لوسیوس نگاهی هراسان به لرد میاندازد و زیر لب میگوید:
_بانز خدا لعنتت کنه!آخه روی پا جای خالکوبیه؟؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
-یعنی چی خاموش نمیشه؟ این خونه هم تو لیست توقیفی هاست. اگه واقعا آتیش بگیره که کلا نابود میشیم.

نارسیسا به سعی کردنش ادامه داد و لوسیوس بانز را با دقت به سیخ کشید که حداقل کمی از آتش استفاده کرده باشد. مقداری فلفل و گوجه هم کنار بانز قرار داد که بانز را خوشمزه کند!

صدای لرد سیاه در آشپزخانه پیچید.
-لوسیوس...اون بالا دارین چیکار میکنین؟ متوجه هستین که بینی ما حساسه؟ مایل نیستیم بیش از این دود تنفس کنیم. برای ما هوای پاک تدارک ببینین.

لوسیوس آتش زیر بانز را باد زد.
-شرمنده ارباب. سیمای برق اتصالی داشتن...یه آتیش کوچیکیه که فورا خاموشش میکنیم.

صدای لرد سیاه هنوز آشپزخانه را ترک نکرده بود.
-سیم چیه...برق کدومه! شما مگه جادوگر نیستین؟ چرا برق دارین؟

لوسیوس بانز را روی آتش چرخاند.
-بس که پولداریم ارباب. گفتیم اینم داشته باشیم شاید به یه دردی خورد. غذاتون داره آماده میشه. نمیبینم. ولی بوشو حس میکنم.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
-کسى بهت نگفته خيلى پرويى؟

-تو هميشه بهم ميگى همسر عزيزم حتى اون اولا بهم ميگفتى عاشق همين پرو بودنت شدم يادت نيست؟؟

-نميخواد اشتباهاى گذشته رو يادم بيارى حالا چجورى سانحه س مصنوعی بسازيم؟

-اونو بسپر به همسر باهوشت

درهمين هنگام ارد سياه که حسابى عصبانى شده بود نجينى روانداخته بود به جون آلکتو و لينى؛

لينى:نجينى ترو خدا دس از سرم بردار آخه من کجاى معده تورو ميگيرم فکر کن يه ذره

لرد:اگر به حالت انسانيت تبديل بشى ميگيرى لينى ،تو پيش غذا وآلکتو غذاى اصلى ميشوين ما هم نارسيسيا ولوسيس را به عنوان تنبيه مي خوريم.

نجيى:فس

بلاتريکس کمى اطراف رابوکشيد وبعد داد زد:ارباااب بوى آتش مى آيد!!

-چه مي گويى بلا جديدا زياد توهم ميزنى بايد فکرى به حالت بکنم

لينى:ارباب من هم بوى سوختنى روحس ميکنم!

آشپزخانه:

-به نظرت ارزششو داره که بخاطرش آشپز خونه عزيزمو بسوزونى؟

-اگه مرتبط به ارباب و ورشکست شدن ما داشته باشه بله ارزششو داره زود باش بيشتر باد بزن دود تا پايين بره!

سالن غذا خورى:

آمى:ارباب خونه داره ميسوزه بايد بريم

-ما گشنمان است تا غذانخوريم جايى نميرويم اگر شما هم قصد رفتن کنيد نفرين تان ميکنيم جورى که نابود شوين وتورا هم زشت ميکنيم کارى ميکنيم شبيه به دامبلدور شوى!

بلا تريکس:اما ارباب اگر اينجا بمونيم همگى شبيه شما ميشيم!!

در همين بين لوسيوس يواشکى بانز رو بى هوش کرد و به آشپز خانه برد،-آتيش رو خاموش کن غذاى امشبو آوردم

-الان 3ساعته دارم سعى ميکنم اما خاموش نميشهه.........


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۱۵ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۱۲:۳۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 159
آفلاین
- همیشه می دونستم یه نابغه ای عزیزم!
- ما اینیم دیگه!

در مدتی که نارسیسا از هوش بازیافته شوهرش تقدیر می کرد و لوسیوس هم به آن افتخار، لرد سیاه از وقفه ای که در ناهار پیش آمده، گله مند بود.
- معلوم نیست دارن چی کار می کنن. ما فرزند دلبندمون بسیار گرسنه هستیم. انگار نه انگار ما بودیم اینا رو معروف پولدار کردیم!
- فس!
- تا اسم غذا اومد دخترمون آزرده خاطر شد. باید جواب آزردگی ش رو با جفت دستاشون بدن! نیان دستاشون غذای دخترمون می شه.
- عرض کردم ارباب! اینا یه کاسه ای زیر نیم کاسه شونه. مطمئنا دارن یه چیزی رو از ما پنهون می کنن.

در همین حین لوسیوس و نارسیسا در آشپزخانه، در فکر این بودند که چگونه بانز را گیر بیاندازند.
- خب چجوری گیرش بندازیم که ارباب متوجه نشه؟
- بانز بود و نبودش فرق نداره؛ تو یه لحظه مناسب که ارباب حواسش نبود، کمین می کنیم گیرش می اندازیمم.
- دقیقا چجوری؟ ارباب خیلی دقیقه مطمئنا اگه یه کار اشتباه ازمون سر بزنه، سریع متوجه می شه.
با پرسش نارسیسا، لوسیوس به فکر فرو رفت. ناگهان با جهشی فریاد زد:
- یوریکا!
- چته! عین تارزان جفتک می اندازی؟

لوسیوس پوکر فیس وار به همسرش خیره شد.
- اولا یوریکا مال ارشمیدسه، دوما اون خره جفتک می اندازه نه تارزان! سوما راه حل رو پیدا کردم؟
- خب چیه؟
- با یه سانحه تقبلی حواسشونو پرت می کنیم، چطوره؟
- گفته بودم، چقدر به هوشت افتخار می کنم؟
- آره، ولی بازم بگو!


HERE I STAND



Loyal to the dark lord

شناسه قبلي:پالي چپمن
تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.