هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۶:۲۸ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین
برای سال های طولانی تمام مرگخواران و حتی لرد از خودشان می پرسیدند که لوسیوس چطور پولدار شده است. با این حال نارسیسا همیشه به زیرکی و هوش همسرش اطمینان کامل داشت. گرچه او هم کم کم دچار تردیدهایی می شد!

- خواهرت چطوره؟ خواهرت! حجیم هم...
- وانمود می کنم جمله ی آخرت رو نشنیدم، لوسیوس.

لوسیوس دقیقاً متوجه نشد منظور نارسیسا از جمله ی آخر، آنجایی بود که به حجیم بودن بلاتریکس اشاره کرد، یا آنجایی که به خود بلاتریکس اشاره کرد، ولی ترجیح داد بیشتر از این عصبی اش نکند. آخرین باری که نارسیسا عصبی شد، به لرد سیاه در مورد مردن پاتر دروغ گفت و همه شان را بعد از هفت جلد مصیبت کشیدن، بدبخت کرد.
- اهم. آره. لینی چطوره؟ اونم گرفتنش راحته ها!
- لینی آخه؟! یه حشره رو بدیم مرگخوارا و لرد همه با هم بخورن؟!

لوسیوس تیر آخر را زد:
- چیز... بانز! بانز رو بپزیم!
-
- آخه... آخه... گفتم کسی متوجه غیبتش هم نمی شه!

نارسیسا کمی بیشتر فکر کرد. شاید نمی شد بانز را دید، ولی قطعاً می شد او را خورد!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۲:۴۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
- خیله خب! هوریس چطوره؟

- نه هوریس الان توی لاک دفاعی فرو رفته و حالاحالاها مُبله!

- ولی آخه من خیلی دوس دارم یه بلایی سر هوریس بیارم! ما هر چی می‌کشیم از این هوریسه! ما تمام بدبختیامون زیر سر هوریسه! هوریس زندگی ما رو به خاک سیاه نزدیک کرده! ما خودمون خاک خاکستری روشن بودیم، الان خاک خاکستری تیره هستیم!

- حق با توئه، ولی آروم باش و فعلن بیا به گزینه‌های دیگه فکر کنیم.

- باشه.. پس شاید بشه پایه‌ی اون مبل رو شکوند و به‌عنوان دسر کنار غذا گذا..

- لوسیوس! ما توی پختن غذا موندیم! تو به فکر دسری؟!

- پس همون پای دراکو؟

- گفتم این‌همه آدم اینجاست! پای دراکو رو از مغزت بکش بیرون!

-


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱۸ ۱۰:۴۸:۳۷

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۶:۵۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5486
آفلاین
-ارباب...من سوالی ازتون دارم!

نارسیسا این جمله را به کند ترین شکل ممکن بیان کرد...چون در آن فاصله باید سوالی مهیج و جذاب در ذهنش طرح می کرد.
ولی بر خلاف تصورش، لرد سیاه هیجان زده نشد!
-سوالت رو حدس زدیم! ماهی نمی خوریم...میوه جات هم دوست نداریم...لوبیا سبز هم نمی خواهیم. غذای خوبی برامون تدارک ببینین.

نارسیسا شکست خورده بود. تمام حواس لرد سیاه پیش غذا بود!
پرت نمی شد.
برای همین به آشپزخانه رفت و به همسرش پیوست. جایی که نه اثری از مواد غذایی بود و نه هیچ ظرفی برای پخت و سرو غذا!

-دراکو رو بپزیم؟

پیشنهاد لوسیوس با لگدی که به زانویش خورد، رد شد. نارسیسا وقتی پای پسرش وسط بود، کمی متفاوت عمل می کرد!

-حداقل یه پاشو...با یه پا هم می تونه زندگی کنه...ولی اگه کاری نکنیم هیچکدوممون بدون سر نمی تونیم زندگی کنیم. من بدون سرم اصلا به درد نمی خوره.

نارسیسا به فکر فرو رفته بود...لوسیوس فکر می کرد در حال راضی شدن است...ولی نبود!
-چرا دراکو؟ این همه آدم اینجاست...چرا پای یکی از اینا رو نپزیم؟ ازت می پرسم لوسیوس...چرا نپزیم؟

واقعا هم دلیلی برای نپختن وجود نداشت!


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۲:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفوی‌ها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن. مرگخوارا آزادن هر سوالی دوست دارن بپرسن و لرد باید جواب بده.
از طرفی مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن.
حالا لرد گشنه‌ش شده و غذا می‌خواد...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

- غذا؟
- غذا؟

لوسیوس و نارسیسا که چیزی نمونده بود از وحشت سکته کنن، تنها واکنشی که می‌تونن انجام بدن با تعجب بر زبون روندن چیزیه که روونا روونا می‌کردن لرد نخواد!

- بله که غذا! مشکلی با غذا خوردن ما دارین؟

نارسیسا به سختی آب دهنشو قورت می‌ده.
- ولی ارباب حرفی از ناهار نزده بودین. ما تدارکی ندیدیم براش.
- یعنی شما می‌خواستین ما رو گشنه از خونه‌تون بدرقه کنین؟ اربابی گرسنه تحویل جامعه بدین؟

چهره‌ی لرد به همون سرعتی که عصبی شده بود، به حالت عادی برمی‌گرده.
- از هم اکنون تدارک ببینین خب!

لوسیوس که قبل‌تر به زحمت با خاک زمین و تف دهنش، لیوان سفالی ساخته بود، حالا مونده بود برای این همه مرگخوار چطور باید بشقاب و علاوه بر اون غذا تهیه کنه!
به جاش سعی می‌کنه با ایما و اشاره به همسرش بفهمونه که حداقل با پرسیدن سوالی حواس لردو پرت کنه، بلکه لرد غذا خوردن رو به فراموشی بسپاره...




پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۲:۴۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
هوریس دوباره با سماجت دستش رو بالا برد:

- ارباب! ارباب! سوالم خیلی مهم و درسته!

- ای ملعونِ مزاحم! بپرس! ولی اگر این سوال‌ت هم مثل قبلی غلط باشه، در جا علامت شوم رو از دستت برمیداریم!

- ارباب آیا میدونستید این لیوانی که باهاش آب خوردین هنر دست لوسیوسه؟

-

- یاران ما، ساکت باشید! خب، متاسفانه همچنان مرگخوار مایی هوریس. سوال سخت و غلطی نبود. خیر، نمیدونستیم. .. چی؟! نمیدونستیم؟! چطور جرات میکنید بدون اجازه‌ی لردسیاه هنری غیر از هنرهای سیاه رو فرا بگیرید؟!

- ارباب ازش بخواید درست کردن لیوان رو به شما هم یاد بده.

لوسیوس نگاهی سرشار از نفرت به سمت هوریس انداخت، هوریس بلافاصله تبدیل به مبل شد.

نارسیسا با نگرانی به لرد خیره شد.

- بهتره همون مبل بمونی هوریس! ما خودمون تشخیص میدیم چه چیزی از یارانمون بخوایم و چه چیزی نخوایم!

لوسیوس به قصد تعظیم کردن خم شد که لردسیاه ادامه داد:

- ولی هم خسته شدیم هم بسیار گرسنه‌ایم. نجینیِ ما از خودِ ما گرسنه‌تر میباشه. ترجیح میدیم اول غذا بخوریم بعد لوسیوس در تایم استراحت لیوان‌سازی‌ش رو به ما نشون بده!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۵۰:۲۴ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 415
آفلاین
هوریس بی شک نقشه ای شیطانی تر از نقشه های شیطانی رایج داشت و تنها یک قدم، نیم قدم و بلکه کمتر تا عملی کردن آن فاصله داشت.

- نه هوریس. حوصله تو رو نداریم، شخص دیگه ای سوالی نداره؟

لرد این را گفته و هوریس را که کپ کرده، به جوش آمده و از گوشش کره فوران می کرد را به حال خود گذاشت.

- من یک سوالی ره داشتم تم تم تم.

روح باروفیو در میانه سالن معلق بود.

- چرا اینقدر تم تم تم می کنی باروفیو؟ مثل آدم حرف بزن.

لرد می دانست که چنین تقاضایی چه قدر غیر ممکن است اما ترجیح می داد تا شانسش را امتحان کند.

- باروفیو الان روح هسته و صداش ره اکو کردنه دنه دنه. باروفیو متوجه این قابلیت جدیدش نبودسته سته سته، چه قدر باحال هسته سته سته.

لرد کمی شقیقه هایش را مالیده و دوباره رو به باروفیو کرد.

- خب سوالت رو-
- بِه بِه بِه ...
- اگر یک بار دیگه جلوی ما با اکوت بازی کنی، می دیمت دست هکتور که ازت معجون بسازه!

باروفیو به شکلی ناخودآگاه برای محافظت از خود اکو اش را خاموش کرد.
- سوال من این هسته که...

او نگاهی زیرکانه به جمع انداخته و نیش خندی زد.
- لرد شیر کم چرب ره دوست داره و یا شیر پرچرب ره؟!

لرد کمی سرش را خاراند و بعد برای گرفتن تقلب به این سمت و آن سمت نگاهی انداخت، اما سرانجام خودش جواب صحیح را یافت:
- ما از هردوشون متنفریم و همینطور از شما! بعدی!


নীরবতা


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۲:۴۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
هوریس که مدتی بود به پشت در آشپزخانه‌ی قصر مالفوی‌ها رسیده بود، متوجه گفتگوی لوسیوس و نارسیسا میشه و با شنیدن ایده‌ی لیوان ساختنِ لوسیوس، لبخند مرموزی گوشه‌ی لب‌ش نشست:

-

و راهی که رفته بود را پاورچین پاورچین به سالن برگشت.

لردسیاه مشغول جواب دادن به سوال تاتسو بود، که هوریس با گردنی کج شده وارد شد:

- ارباب من رفتم گوشه‌ای نشستم و به کارهای بد و سوالات درستی که میتونم بپرسم فکر کردم و برگشتم. پشیمان و نادمم. قول میدم سوال بعدی رو درست بپرسم. میبخشید ارباب؟ ببخشید!

لردسیاه با تفاخر به هوریس نگاه میکنه و با بیتفاوتی دستش رو تکون میده که یعنی برگرد سر جات بتمرگ!

- بله! میگفتیم تاتسو! خیر ما علاقه‌ای به حمل یک کاتانا نداریم. همین نجینی رو حمل می‌کنیم روی سرمون، که از سرتون هم‌ زیاده!

- فس!

- بله فس! سوال بعدی!

فنریر دستش را برای سوال پرسیدن بالا برد که تقه‌ی کوتاهی به در سالن خورد، سپس نارسیسا و پشت سرش لوسیوس وارد شدند. لیوانی سفالی در دست لوسیوس بود.

نارسیسا کنار مرگخوارها نشست و لوسیوس جلو رفت و لیوان را روی میزی که کنار دست لرد بود گذاشت و او هم برگشت و کنار نارسیسا نشست. هر دو زیرچشمی به لرد نگاه میکردند.

- خیلی طول‌ش دادید. ما بسیار تشنه بودیم!

و لیوان را برداشت و لاجرعه سرکشید. نارسیسا و لوسیوس به لرد زل زده بودند. ظاهرا چیزی متوجه نشده بود. خیلی نامحسوس نفس راحتی کشیدند:

-

- سوال بعدی!

چشمان هوریس برقی شیطانی زد و دستش را تا آنجا که میتوانست بالا برد!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ پنجشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۲:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
سمت دیگه - نزد نارسیسا و لوسیوس:

- از کجا لیوان بیاریم؟
- از کجا آب بیاریم؟

هر سوالی که مطرح می‌شد، حیاتی‌تر از سوال قبل بود. خاندان ورشکسته‌ی مالفوی در وضعیت خوبی به سر نمی‌بردن.
نارسیسا و لوسیوس گوشه‌ای از جایی که باید آشپزخونه می‌بود، ولی عاری از هرگونه وسیله‌ای بود نشسته بودن و پاتیل چه کنم چه کنم به دست گرفته بودن. خب البته وضع مالیشون به خرید پاتیل هم قد نمی‌داد، در نتیجه به صورت خیالی پاتیل چه کنم چه کنم به دست گرفته بودن.

- فهمیدم!

نارسیسا با تعجب به لوسیوس که ناگهان از جاش بلند می‌شه و سرگرم کندن گوشه‌ای از زمین می‌شه نگاه می‌کنه.
- چیو فهمیدی؟ چی کار داری می‌کنی؟
- گِل! سفال! می‌خوام لیوان سفالی بسازم. ما دیگه لیوان داریم خانوم!

نارسیسا با چهره‌ای سرشار از تحسین به همسر باهوشش چشم می‌دوزه. اما هنوز چیزی کم بود...
- آب از کجا میاری؟ با خاک خشک که نمی‌تونی لیوان بسازی! می‌دونی که چون قبض آبو ندادیم قطع کردن.
- تف!
- می‌خوای تف به خورد ارباب بدی؟

لوسیوس دست از کندن زمین برمی‌داره و دقایقی به آسمون زل می‌زنه و مشغول انجام محاسباتی می‌شه.
- خب، هم آره هم نه. تف برای ساخت لیوانه فقط. بعدش از آب‌های باقی‌مونده تو لوله‌های خونه برای پر کردن آب توی لیوان استفاده می‌کنیم.

اون روز، روزِ انفجار مغزها بود. لوسیوس حسابی با ایده‌های درخشانش همسرشو تحت‌تاثیر قرار داده بود!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۱:۴۰:۴۱



پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۴:۱۹ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۶:۵۲:۴۳
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 233
آفلاین
- ارباب؟

- هوریس؟

- ارباب علم بهتره یا ثروت؟

- ثروت!

- ارباب ولی شما اون‌روز گفتید علم!

- علم رو برای شما گفتیم. ولی امروز داریم جواب سوالات شخصی رو میدیم. ما ابتدا علم اندوختیم تا ارباب شدیم. الان ثروت فقط برای شخص ما بهتره!

-

- و برای فرزندِ ما!

- ارباب پس اگر ما هم علم بیاندوزیم ارباب میشیم؟!

- چشم به جایگاه ما دوختی؟!

- آخ! نه ارباب! نه! فقط برای معلومات شخصی بود!

- ولی این سوال غلطه! از جلوی چشم ما دور شو!

هوریس از در سالن بیرون میره و وارد راهروی منتهی به آشپزخونه میشه.

- سوال بعدی!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱ ۴:۲۶:۲۵

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
بلاتریکس بر روی صندلیش کمی جابجا شد و چند بار با آرنجش به نارسیسا که در کنارش نشسته بود سقلمه زد.
نارسیسا با ناراحتی خود را کنار کشید و زیر لب غرولندی کرد.
_عه به من چه آخه؟ من اینو نمیپرسم... خودت بپرس...

لرد صدای پچ پچ نارسیسا را شنید.
_ نارسیسا؟ چیزی گفتی؟ سوالتو بلند بپرس.

چشمان بلاتریکس از ذوق برقی زد و نارسیسا با خجالت سوال بعدی را ناچارا مطرح کرد.
_ امم... ارباب... شما از بین مرگخواراتون کدوممون رو بیشتر دوست دارید؟

لرد اخمی کرد.
_ ما هیچکس رو دوست نداریم نارسیسا. از همه بدمون میاد. ستنیگ کارخانه ایمون اینجوری بوده. فقط از بعضی ها کمتر و از بعضی ها بیشتر بدمون میاد.

بلاتریکس ناامیدانه آه کوتاهی کشید.

لرد بعضی های خاص را با نگاهش از نظر گذراند و روی لوسیوس متوقف شد.
_ آهان.. مثلا همین لوسیوس! ما خیلی بیشتر ازش بدمون میاد. دو ساعته اینجا دهنمون خشک شد از بس سوال جواب دادیم، یه لیوان آب هم برای ما نیاورد!

لوسیوس سعی کرد نگاهش را از لرد بدزدد ولی سنگینی نگاه لرد او را مجبور به واکنش کرد.
_ ببخشیـ... ارباب... الان... چشم...

و با بیشترین سرعتی که امکان داشت از سرسرا خارج شد. مدتی بعد نارسیسا نیز به دنبال همسرش از سرسرا خارج شد. آنها باید هرطور شده برای پذیرایی از لرد چیزی دست و پا می کردند.


_ سوال بعدی!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۲ ۱۳:۵۸:۰۵

?Why so serious







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.