هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴
#9

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
صبح روز بعد نارسیسا با صدای جیر جیر بلندی چشمانش را باز کرد.
- خانم ... خانم صبحانتون

جن خانگی خانواده مالفوی با سینی بزرگ صبحانه کنار کاناپه ایستاده بود؛ قد او حتی به دسته پهن کاناپه هم نمی رسید و تن لاغر و نحیفش را تنها با تکه پارچه ی کثیفی پوشانده بود، چشمانی بزرگ و قهوه ای رنگ داشت و بینی نوک تیز و خمیده اش با گوش های دراز و افتاده ای که موهای سیاهی رویش دیده میشد، از او یک جن خانگی جوان ساخته بود، که به نظر میرسید پس از دابی جن خانگی سابق خانواده مالفوی در آن خانه کار میکرد.
او در حالی که کمرش زیر سینی سنگین صبحانه خم شده بود، سعی کرد در برابر نارسیسا تعظیم کند ولی این کارش باعث کج شدن سینی صبحانه شد و اگر در آن لحظه نارسیسا به سرعت بشقاب کره را نمی گرفت، آن روی زمین افتاده بود.

نارسیسا به تندی گفت: وود احتیاجی نیست وقتی چیز سنگینی دستت هست تعظیم کنی

جن خانگی وحشت زده با صدای جیر جیرش گفت: اوه خانم - وودی رو ببخشید دیگه تکرار نمیشه

- وود ... من صبحانه میل ندارم، ببرشون

وودی سرش را پایین آورد و با صدای چاک بلندی ناپدید شد و نارسیسا در حالی که روی کاناپه جا به جا میشد، به یکباره تمام اتفاقات شب گذشته را به یاد آورد و زمانی که به یاد دراکو افتاد سراسیمه از روی کاناپه بلند شد و به طرف راه پله هایی رفت که به طبقه ی بالا راه داشت.
نارسیسا با سرعت زیادی از پله ها بالا رفت و پس از آنکه در راهروی طبقه دوم کنار در اتاق خواب دراکو توقف کرد، در آن را به آرامی گشود و با دیدن دراکو که روی تخت سایه بان دارش خوابیده بود، نفس عمیقی کشید و با قدم آهسته به سوی تخت او رفت.
چهره ی دراکو سفید و رنگ پریده بود و علاوه بر کبودی زیر چشمانش که زیر نور ملایم خورشید پررنگتر از شب گذشته به نظر می رسید، گونه هایش گل انداخته بود و قطره های عرق روی صورتش برق میزد.
نارسیسا با دیدن آن سرخی غیر طبیعی دستش را به طرف صورت دراکو برد، ولی با تماس کوچکی بلافاصله با وحشت آن را عقب کشید، دراکو در تبی داغ می سوخت!
نارسیسا سراسیمه از اتاق خارج شد و با صدای بلندی جن خانگی شان را صدا کرد، لحظه نگذشت وودی در برابر نارسیسا ظاهر شد و در حالی که تعظیم میکرد، گفت: خانم با وودی کار داشتین

نارسیسا بی توجه به حرفهای جن خانگی با اضطراب گفت: خیلی زود معجون تب رو بیار ... عجله کن
دقایقی بعد نارسیسا روی تخت دراکو نشسته بود و به آرامی معجونی را به او میخوراند، دراکو در حالی که جرئه جرئه از معجون می نوشید، پرسید: مادر - پدر رفت
- دراکو نگران پدرت نباش همه چیز درست میشه
- ولی ...
- دراکو بهتره تا اومدن لرد سیاه بخوابی ... لرد نباید تو رو تو این وضعیت ببینه

نارسیسا با اینکه میدونست این حرف حال دراکو رو بدتر خواهد کرد، لازم دید دراکو قبل از رو به رو شدن با لرد ولدرمورت، از این مسئله با خبر بشه
دراکو که با شنیدن این اسم به وحشت افتاده بود، هراسان پرسید: لرد – لرد سیاه ! مگه قراره اینجا بیاد ؟!
نارسیسا با ناراحتی گفت: بله ... اگه از فرار پدرت با خبر بشه حتما به اینجا میاد و اون - و اون ... لرد سیاه خیلی زود از همه چیز با خبر میشه – باید خودمون رو آماده کنیم

یک ساعت بعد نارسیسا در حالی که با اضطراب زیادی منتظر ورود ناگهانی لرد ولدرمورت بود، سعی میکرد تمرکز کرده و اخبار مهم پیام امروز رو که دقایقی پیش یک جغد خاکستری آورده بود، بخونه.
پیام امروز، خبر مرگ دامبلدور را با تیتر بزرگی در صفحه اول خود چاپ کرده بود و در زیر آن همه اخبار حوادث دیشب را مو به مو نوشته شده بود، حتی گزارش منتقدین درباره ی علت مرگخوار شدن دراکو درست همان حدس و گمانهایی بود که نارسیسا درباره انتقام ولدرمورت از لوسیوس به اسنیپ گفته بود، گویی آنها از همه چیزهایی که در زندگی شان می گذشت خبر داشتن !

نارسیسا دیگر نتوانست اخبار مربوط به اسنیپ را بخواند چرا که در آن لحظه بعد از شنیده شدن چند صدای چاک بلند، در سرسرا با صدای مهیبی چهارتاق باز شده و در برابر دیدگان وحشت زده و هراسان او، در میان چهار چوب بزرگ در قامت بلندی نمایان گشت که در شنل سیاه و مواجی پنهان بود.
نارسیسا برای لحظه ای احساس کرد همه چیز تمام شده، نیروی عظیمی را در برابر خود احساس می کرد که باعث وحشت و سردرگمی اش شده بود، او گیج و منگ با یک بی حسی کامل به مرگخوارانی چشم دوخته بود که پشت سر مرد شنل پوش وارد سرسرا می شدند.
و زمانی که مرد شنل پوش در میان سالن بزرگ ایستاده و کلاه گشاد شنلش را کنار زد، نارسیسا با دیدن چهره مار مانند و چشمان سرخی که با مردمک خطی به او چشم دوخته بود، نفسش را در سینه حبس کرد و با تمام توانی که در خود احساس می نمود، در برابر لرد ولدرمورت، ارباب فرزند و همسرش تعظیم کوتاهی کرد !
نارسیسا در حالی که سعی میکرد ذهن خود را در برابر فشار نیروی ذهن خوانی ولدرمورت ببندد به آرامی گفت: سرورم ...
ولدرمورت در حالی پوزخند شومی بر لبهای صاف و خطی نشسته بود، گفت : ...


این نیز بگذرد !


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۴
#8

پروفسور کويیرل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۰۹:۱۶ یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2962 | خلاصه ها: 1
آفلاین
لوسیوس به طرف دراکو برگشت و او را در آغوش گرفت و در حالی که صدایش می لرزید به آرامی در گوش دراکو زمزمه کرد :اینطوری برای هممون بهتره
ناسیا در حالی که سعی میکرد اشکهایش را مخفی نگاه دارد رو به اسنیپ کرد و گفت:نمیشه تو با لرد صحبت کنی شاید این بار هم ...
سوروس به تندی پاسخ داد:نه سیسی نمیشه اینکار ممکنه باعث بدتر شدن اوضاع بشه بهتره لوسیوس هر چه سریعتر از اینجا بره

لوسیوس از دراکو جدا شد و با لحن گزنده ای به اسنیپ گفت:سوروس خودم میدونم که موندنم خطرناکه پس لازم نیست تو یاد آوری کنی
لوسیوس در حالی که بسیار عصبانی بنظر میرسید دستی بر سر داراکو کشید و به او گفت که بهتره به اتاقش در طبقه بالابرود و دراکو به خواسته پدرش آنجا ترک کرد .لوسیوس رفتن پسرش را تا جایی که دیگر دیده نمیشد تماشا کرد و بعد از روی زمین شنلش را برداشت
نارسیا:لوسیوس به این زودی میخوای بری حداقل یه چیزی بخور بیرون خیلی سرده

لوسیوس که حالا دیگر برای رفتن کاملا آماده بود رو به همسرش کرد و گفت:نه دیگه بهتره برم نمیخوام شما رو بیش از این تو خطر بندازم
سیسی برای آخرین بار به چهره همسرش که بسیار تغییر کرده بود نگاه کرد سعی کرد خودش رو کنترل کنه ولی فایده ای نداشت قطرات اشک به آرامی از روی گونه هایش سر میخورد .اسنیپ که نگران به نظر میرسید بعد از اینکه بیرون را از پشت پنجره نگاه میکرد به لوسیوس گفت:دیگه بهتره بری.سیسی تو هم نگران نباش خیلی زود همه چیز درست میشه

لوسیوس نارسیا را در آغوش کشید و اشکاهیش را پاک کرد و در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:مواظب خودت و دراکو باش خیلی زود برمیگردم.لوسیوس به سمت اسنیپ برگشت و گفت:سوروس خیلی ممنون میشم که اگه با لرد صحبت کنی تا اگه بشه بتونم در مورد اون اتفاق براش توضیح بدم
اسنیپ با حرکت سرش موافقتش را اعلام کرد.
لوسیوس شنلش را بروی بدنش انداخت و به سرعت آنجا را ترک کرد.نارسیا که به سختی سعی میکرد خودش را کنترل کند خود را بر روی یکی از مبلها انداخت و سکوت کرد.اسنیپ بعد از مطمئن شدن از رفتن لوسیوس به سمت نارسیا رفت و گفت:نارسیا بهتره دیگه بری یکم استراحت کنی برای فردا کلی کار داریم که باید انجام بدیم.شنیدی چی گفتم؟حالت خوبه؟

نارسیا سرش را بلند کرد چشمانش از اشک سرخ شده بود:ها؟آره خوبم
اسنیپ:گفتم بهتره بری بخوامی ممکنه هر لحظه لرد سر برسه درست نیست تو رو اینطوری ببینه نمیخوام بهت شک کنه در ضمن یادت باشه نگی که لوسیوس اومده بود اینجا خودم بعدا باها صحبت میکنم
نارسیا:کی؟
اسنیپ:بزار اوضاع یکم بهتره بشه و خشم لرد بخوابه باید یکم صبر کنی ...


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۵ ۱:۲۵:۳۱




Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴
#7

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
پیتر پتی گرو و اوری پس از آنکه مشاجره ی اسنیپ و بلاتریکس تمام شد نزد نارسیسا آمده و موفقیت دراکو رو بهش تبریک گفتن، و نارسیسا در حالی که کاملا گیج و سردرگم بود تنها لبخند محوی روی لبانش نشست و این تبسم نه به خاطر موفقیت دراکو در ماموریتش بلکه برای نجات او از مجازاتی بود که احتمال داشت به حقیقتی تلخ تبدیل شود.
زمانی که مرگخواران پشت سر بلاتریکس لسترنج قصر خانواده مالفوی رو ترک کردن نارسیسا و اسنیپ در باغ قصر ایستاده بودند که اسنیپ خبر فرار لوسیوس رو به نارسیسا داد و دراکو که شاهد گفتگوی آنها بود، با هیجان درباره ی پدرش پرسید که اسنیپ با خشم او را به سکوت دعوت کرده و نارسیسا از آنها خواست به سرسرا بروند.

هوای درون سرسرا برخلاف بیرون گرم بود و نارسیسا پشت سر دراکو و اسنیپ وارد آنجا شد و پس از آنکه در سرسرا را بست، ناگهان رو به اسنیپ کرد و وحشت زده گفت: ولی سوروس تو از کجا فهمیدی لوسیوس فرار کرده ؟!

اسنیپ به آرامی جواب داد: لوسیوس بعد از فرار با من تماس گرفت

- چرا به من خبر نداد ؟!
دراکو با ناراحتی روی یکی از صندلی ها نشست و ادامه داد: باید به من میگفت، من پسرشم

اسنیپ پوزخندی زد و گفت: دراکو پدرت وقتی این خبر رو داد تو مشغول انجام ماموریت محرمانه ات بودی ... اون دقیقا همین چند ساعت پیش زمانی که من تو دفترم بودم باهام تماس گرفت

- مگه آتش های هاگوارتز کنترل نمی شن
نارسیسا نگاه متعجب و نگرانش رو به اسنیپ دوخت و منتظر پاسخ ماند، نارسیسا پس از آنکه اسنیپ به عهد خود وفا کرده بود، اعتماد و دوستی بیشتری نسبت به او در وجود خود احساس می کرد !

اسنیپ در حالی که یکی از ابروانش را بالا می برد پاسخ داد: نارسیسا با سوالت منو سخت متعجب کردی، تو باید بدونی برای مرگخوارها راه های ارتباطی بهتری از آتش شومینه هست، همون طور که برای اعضای محفل بود

نارسیسا سری تکون داد ولی ناگهان نفسش را با صدای بلندی در سینه حبس کرد و دراکو با دیدن پدرش که از پشت شنل نامرئی بیرون آمد، به سرعت از روی صندلی اش برخاست و در این میان اسنیپ بلافاصله چوب دستی اش را در آورده و با حالت دفاعی به طرف جایی که احساس خطر کرده بود برگشت.
لوسیوس مالفوی در حالی که رنگ پریده تر از قبل به نظر میرسید و زیر چشمانش گود افتاده بود، با لباسهای پاره و سر و وضعی آشفته در برابر آنها ظاهر شده بود.
نارسیسا لحظه ای گیج و منگ به لوسیوس نگاه کرد و بعد در حالی که به سوی او میرفت گفت: لوسیوس !

لوسیویس شنل اش را زمین انداخته و دستان نارسیسا را گرفت و لحظه ای بعد با دیدن دراکو که همچنان ساکت و آرام به آنها چشم دوخته بود به سوی او رفت، ولی با صدای اسنیپ که گفت: لوسیوس این کار تو حماقت بزرگی بود ... لرد سیاه به محض اینکه از فرار تو با خبر بشه به اینجا میاد
در میان راه متوقف شد.

لوسیوس گفت: نه سوروس، من مدت زیادی اینجا نمی مونم

- ولی پدر ...

لوسیوس به طرف دراکو برگشت و ...

---------------------------------------------------

جادوگران عزیز - جون نارسیسا کمی ملاحظه کرده و خواهشاَ قبل از نوشتن ادامه، پست های قبلی رو با دقت بخونید و با سلیقه شخصی داستان رو ادامه ندید و البته همون طور که یکبار تو مقدمه تقاضا شد، سعی کنید مثل خانم رولینگ یه داستان واقعی بنویسید ... من مجبورم بعد هر پست برای حفظ خط اصلی داستان و حوادث، تغییرات اساسی ( که چندان هم آسون نیست ) تو نمایشنامه خودم بدم ...
در ضمن ناظرین این تاپیک قصد پاک کردن پست های به اصطلاح نمایشنامه ای رو دارن، پس اگه دلتون میخواد پستتون پاک نشه، شما رو به ریش مرلین قوانین رو رعایت کنید

سپاسگذارم نارسیسا بلک


ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۴ ۱۵:۴۸:۲۷
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۵ ۱۱:۵۳:۴۸

این نیز بگذرد !


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#6

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۵:۴۶ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
هری یا خوده دامبلدور کارو یک سره میکردن دراکو باید بیشتر اعتماد به نفس خود را در یابد.
اسنیپ این بار با حالتی هیجان انگیز رو به طرف نارسیسا میکنه : نارسیسا یه خبر مهم دارم برات...!

نارسیسا کمی ترسیده بود و کمی متعجب: خبر!!!!برای من.
اسنیپ:بله.....چطور بهت بگم ....لوسیوس درروز صبح فرار کرده و احتمال داره هر لحضه پیداش بشه ولی باید مراقب بود ....
نارسیسا : ...خدای من...راست میگی....ولی اگه لرد بفهمه که اون داره بر میگرده به خاطر اون پیشگویی لوسیوس رو نخواهد بخشید....وای خدای من....حالا چیکار کنیم....

داکو که تازه شنیده بود مادرش وسورس دارن در مورد پدرش صحبت میکنند جلو آمد : چی پدرم بر گشته؟؟!!

سورس کمی عصبانی: یواش پسر می خوای کار دستمون بدی ؟!!
بهتره برگردیم به قصر اونجا از هر جای برای ما راحت تره احتمال داره لوسیوس هم بیاد اونجا .
این حرف ها را نارسیسا در حالی میزد که دستان خود را بازو میکشید طوری که به نظر می رسید سردش شده.
درون قصر ....
لوسیوس با چهره ای افسرده و ترسیده در مقابل شومینه بزرگ سالن بزرگ قصر قدم میزد و زیر لب چیزی میگفت که صدایی از درون وردی قصر شنیده شد لوسیوس سریع زیر شنل نامرئی کننده که معلوم نبود از کجا بدست آورده رو روی خودش کشید.


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۲ ۱۸:۵۵:۴۴

مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۸ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#5

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
دوستان عزیز من فکر می کنم بهتره تصور کنیم، اسنیپ و دراکو پس از جنگ هاگوارتز ابتدا پیش لرد ولدرمورت رفتن، چون به هر حال پس از به انجام رساندن یک ماموریت معمولا پیش فرمانده میرن و حالا ما در اینجا می تونیم از زبان مرگخوارهایی که شاهد دیدار دراکو و اسنیپ با لرد سیاه بودن، اطلاعاتی در رابطه با چگونگی گفتگوی آنها و حوادثی که بعد از رفتن آن دو در خانه ی ریدل ها اتفاق افتاده، کسب کنیم و البته نمایشنامه یکی از دوستان رو نقد میکنم ( با اجازه منتقدین سایت ) در قسمتی که نوشته شده نارسیسا و اسنیپ مشغول خوردن نوشیدنی هستن، به نظرم در اون شرایط که اضطراب و فشار زیادی روی نارسیسا هست چنین کاری درست نباشه، که البته پس از قطعی شدن بخشش دراکو این صحنه بیشتر از قبل قابل درک هست !



بلاتریکس جلوتر از بقیه مرگخوارن که پیتر پتی گرو و اوری در میانشان دیده میشد، وارد سرسرا شده و پس از آنکه نیم نگاهی به اسنیپ انداخت، به طرف نارسیسا رفت، که با درماندگی به ورود آنها چشم دوخته بود.
نارسیسا با نزدیک شدن خواهرش وحشت زده گفت: اوه بلا ... لرد ... لرد سیاه
- نگران نباش سیسی ارباب، دراکو رو بخشید
نارسیسا با شنیدن این حرف نفسش رو با صدای بلندی در سینه حبس کرده و نگاه پرسشگر و متعجبی به اسنیپ انداخت، نارسیسا برای لحظه ای احساس کرد برق رضایتی در چشمان اسنیپ درخشید، ولی لحظه ای بعد با تردید به آنچه که در چهره ی مرموز و کاملا بی احساس او می دید، گفت: سوروس
اسنیپ پاسخی به نارسیسا نداد و نارسیسا در حالی که با ناباوری به بقیه مرگخواران نگاه میکرد و با صدای لرزانی گفت: اوه ... باور نمیشه چه طور ممکنه ؟!
بلاتریکس روی یکی از صندلی ها نشسته و به پشتی آن تکیه داد و سپس در حالی که پاهایش را رو هم می انداخت، گفت: ما هم نمی دونیم سیسی، قبل از اینکه سوروس و دراکو به اونجا بیان، لرد سیاه از مرگ دانبلدور با خبر شده بود ... ارباب خیلی خوشحال بود
اسنیپ پوزخندی زد و در حالی که دستهاش رو روی سینه جمع میکرد، گفت: لرد سیاه باید هم خوشحال باشه ... بزرگترین دشمنش از بین رفته
بلاتریکس نگاه خشمگینی به اسنیپ انداخت و گفت: درسته سوروس ارباب خوشحال بود، ولی اگه به خاطر خواهش های من نبود ممکن بود دراکو رو مجازات کنه ... تو نباید تو کار دراکو دخالت میکردی
اسنیپ یکی از ابرو هایش را بالا برد و با لحن تمسخر آمیزی گفت: مطمئنی به خاطر خواهش های تو بود که لرد سیاه دراکو رو بخشیده
بلاتریکس به تندی جواب داد: اوه ... پس تو برای دراکو میانجگری کردی که ارباب هم با رضایت کامل حرفهای تو رو قبول کرده
اسنیپ با لحن جدی و خودپسندانه ای گفت: درسته بلاتریکس من از لرد سیاه خواهش کردم دراکو رو ببخشه و ...
اسنیپ شانه بالا انداخت و ادامه داد: چرا که به هر حال مامورین به خوبی انجام شده بود، و همون طور که می بینی لرد سیاه خواهشم رو پذیرفته
بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و گفت: تو ... تو بهتر نبود به جای دفاع از دراکو می گذاشتی خودش ماموریتش روانجام بده
اسنیپ با خشم پاسخ داد: دراکو ... دراکو اگر می تونست همون لحظه ای که دانبلدور رو گیر انداخته بود، این کار رو میکرد، اون ضعیف و ناتوان بدون چوبدستی مدتها در برابرش ایستاده بود، ولی دراکو ... باید بگم متاسفانه ترسیده بود و اگر من به موقع اونجا نمی رسیدم، ممکن بود ...


این نیز بگذرد !


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#4

مایکل کرنر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۵ شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۰ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳
از دفتر کارآگاهان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 162
آفلاین
نارسیسا: اوه ... سوروس ، من واقعا میفهمم الان چه احساسی داری
سوروس یکباره برگشت ، چهره اش از شدت خشم کاملا قرمز شده بود بطوری که نارسیسا لحظه ای فکر کرد شاید به او حمله کند.
سوروس: تو نمی فهمی ، هیچ کس نمی فهمه
سوروس این را گفت و به سمت در خروجی راه افتاد
نارسیسا: سوروس ، کجا میری؟
سوروس جوابی نداد و به راهش ادامه داد ، دستش را به سمت در برد تا آن را باز کند که نارسیسا یک بار دیگر او را مورد خطاب قرار داد
نارسیسا: سوروس ... خواهش میکنم
سوروس لحظه ای مردد ماند سپس برگشت و به نارسیسا خیره شد.
نارسیسا: خواهش میکنم ، فقط یک نوشیدنی
سوروس بعد از چند ثانیه به سمت مبلی که نارسیسا در کنار آن ایستاده بود حرکت کرد و روی آن نشست و بلافاصله خم شد و صورت خود را با دستانش پوشاند.
نارسیسا بعد از چند ثانیه که به سوروس خیره شده بود به سمت مبل روبروی سوروس رفت و روی آن نشست. با حرکت چوب نارسیسا یک شیشه نوشیدنی و دو عدد جام روی میز ظاهر شد.
نارسیسا شروع به پر کردن جام ها کرد و یکی از آنها را به سمت سوروس گرفت.
سوروس سرش را بلند کرد و جام را از نارسیسا گرفت. به نظر می رسید کمی آرام تر شده بود.
نارسیسا که بنظر می رسید مردد است حرفش را بزند یا نه گفت: سوروس ... میشه دقیقا بگی چه اتفاقی افتاد؟
سوروس چند جرعه از نوشیدنی اش را سرکشید وگفت: دراکو در آخرین لحظه تردید کرد ، همین
نارسیسا که دریافت اسنیپ در وضعیتی نیست که داستان را برای او بازگو کند دیگر اسرار نکرد و به خوردن نوشیدنی اش پرداخت...


تصویر کوچک شده














کارآگاه و بازرس ویژه
----------


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#3

برتا جورکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۴ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۵
از بوشهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 73
آفلاین
اسنيپ همچنان پشتش به نارسيسا بود و چهره اش معلوم نبود تا نارسيسا به وسيله ان بتواند نتيجه گيري كند.
آری ناگهان غم بزرگی در دل نارسیسا نشست.
چه فکرهایی که از مغز او نگذشت.
تحمل شکنجه فرزند.
تحمل از دست دادن همسر.
گویی تمام دنیا با لردولدمورت برای نابودی نارسیسا دست به یکی کرده بودند.
نارسیسا:اسنیپ چی کار کنیم؟تو که لردو می شناسی؟!وای حتی از بلایی که می خواد به سرمون بیاد حتی از فکرش هم تنم به لرزه می افته!!
اسنیپ:نگران نباش نارسیسا من تو و دراکو رو حفظ می کنم من هم با تو پیمان ابدی بستم هم با لوسیوس من مواظب شما هستم
من با لرد صحبت می کنم اگه متقاعد نشد باید هرچه زودتر اینجارو ترک کنین
نارسیسا:وای خدایا...اگه محفلی بودیم الان طعم مرگ رو می چشیدیم...حالا که مرگخوار هستیم باید طعم زور و استکبار و ظلم رو بچشیم...دنیا در حق ما بدی کرده سوروس... بدی کرده...
اسنیپ:نگران نباشید.
بیرون هوا نمناک و گاهی رعد و برق می زد ناگهان اسنیپ از دور سایه های مبهمی دید. سایه افراد شنل پوش.
اسنیپ:وای نارسیسا به گمونم خودشونن اگه چیزی پرسیدن تو ساکت و آروم باش
نارسیسا:وا نه... رسیدن...خدایا رحم کن..
اسنیپ رفت که در را باز کند.
مرگخواران داخل شدند و.....................
===============================
اکانتم تا همینجا فرصت میده باقیش رو شما بگین


[img al


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#2

کرام سابق


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۳ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۰ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
از هاگوارتز..تالار اسلیترین
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 902
آفلاین
اسنیپ که به نظر میرسید به وضوح آن چه رو که در ذهن نارسیسا بود فهمیده با مكثي طولاني گفت :همه چيز تموم شد

نارسيسا با ناباوري به اسنيپ نگاه كرد :يعني ...دراكو انجامش داد؟

اسنيپ نگاهي به دراكو انداخت
دراكو سرش را پايين انداخته بود و به زمين خيره شده بود
اسنيپ آهسته و به آرامي سرش را به نشان جواب منفي تكان داد

نارسيسا نفسش را در سينه حبس كرد:پس..تو كارش رو تموم كردي؟

پيش از اينكه اسنيپ جوابي دهد دراكو به راه افتاد...پله ها را يكي يكي پيمود و به اتاقش در طبقه بالا رهسپار شد

نارسيسا كه نگران دراكو شده بود و با اضطراب رفتن او را نظاره كرده بود...رويش را به طرف اسنيپ برگرداند
-پس نتونست.....

-موفق شده بود دامبلدورو به دام بيندازه ولي در لحظه آخر دچار ترديد شده بود

نارسيسا به آرامي چشمانش را بست..گويي از شنيدن پاسخ سئوالش وحشت داشت:به نظر تو..سوروس..چه بلايي سر ما مياد؟

اسنيپ پشتش را به نارسيسا كرد..شايد بدين خاطر كه به جواب خودش اطمينان نداشت:دستور لرد به انجام رسيد و مهم نيست چطور به انجام رسيده..دراكو هم وظيفش را به نحو احسن انجام داد..همينكه راه ورود به هاگوارتز رو به تنهايي پيدا كرد خودش كار بزرگيه....

نارسيسا ناباورانه چشمانش را باز كرد و اسنيپ را مورد خطاب قرار داد:آخه...لرد دستور كشتن او را هم به دراكو داده بود..خودت لرد رو خوب ميشناسي..خوب ميدوني كه اگه كسي دستورش رو كامل انجام نداده باشه به چه چيزي مجازات ميشه

اسنيپ همچنان پشتش به نارسيسا بود و چهره اش معلوم نبود تا نارسيسا به وسيله ان بتواند نتيجه گيري كند


ویرایش شده توسط کرام در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۱ ۱۲:۳۵:۲۵

کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!


قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
#1

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
به نام او ...


قصر خانواده مالفوی

تصویر کوچک شده


از زمانی که نارسیسا توسط خواهرش بلاتریکس از ورود مرگخواران به هاگوارتز مطلع شده بود، مضطرب و نگران در سرسرای بزرگ قصر قدم می زد و در همان حال که قطرات اشک آهسته بر گونه های یخ زده اش می غلتید، دستان لرزانش را به هم فشرده و زیر لب نام دراکو را زمزمه می کرد.
ساعتی بعد، با شنیده شدن صدای تق بلندی، نارسیسا از عالم دلهره و اضطراب کشنده بیرون آمده و سراسیمه به سوی در بزرگ دوید، او به محض گشودن در چهره غضبناک سوروس اسنیپ را در برابر خود دید ولی قبل از آنکه بتواند سخنی به زبان آورد اسنیپ گفت:
- نارسیسا !
- آه سو ... سوروس !
نارسیسا با ناباری به اسنیپ چشم دوخت و منتظر شنیدن خبر ناگوار مرگ پسرش ماند، اما ناگهان با شنیدن کلمه مبهم " مادر " که از پشت سر اسنیپ به گوش رسید، گویی گذر زمان برایش متوقف شد.
نارسیسا با دیدن دراکو که همچون ارواح رنگ پریده بود و سر و وضعی آشفته داشت، گیج و سردرگم تنها توانست بگوید " دراکو " و سپس بیهوش شد، ولی قبل از آنکه بر زمین بیافتد اسنیپ او را گرفت ...

دقایقی بعد نارسیسا با احساس طعم تلخی که گلویش را می سوزاند چشمانش را باز کرد. سرش بر روی شانه های اسنیپ قرار داشت و او به آرامی معجونی را به او میخوراند.
- مادر ... مادر حالت خوبه ؟!
نارسیسا با به یاد آوردن همه آنچه که اتفاق افتاده بود، سراسیمه به سوی دراکو برگشت و صورت او را میان دستانش گرفت و پس از چند لحظه که او را با چشمانی اشکبار نگریست، محکم در آغوش فشرد. اسنیپ که گویی صحنه ی زشتی را دیده با به تندی از روی کاناپه بر خاست و با قدم های سریع چنان که شنل سیاهش پشت سرش تاب میخورد به سوی شومینه مرمرین سبز رفت.
- سوروس تو ... تو به قولی که دادی ... به عهدی که بستی ...
نارسیسا چشم به تصویر ضد نور اسنیپ دوخته بود و او بی آنکه سرش برگرداند، به آرامی پاسخ داد: درسته نارسیسا ... وفادار بودم
- آه من ... من واقعا ... ولی ...
نارسیسا ناگهان ساکت شد. چهره هراسانش نشان از به یادآوردن واقعیتی تلخ داشت، او با صدای لرزانی ادامه داد: یعنی آه ... پس دامبلدور ...
اسنیپ که به نظر می رسید به وضوح آنچه رو که در ذهن نارسیسا بود فهمیده، آهسته گفت ...


ویرایش شده توسط سوِروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۱۷:۳۵:۲۴
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۲۶ ۲۲:۰۳:۴۴

این نیز بگذرد !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.