هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#6

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۲۵ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
هری یا خوده دامبلدور کارو یک سره میکردن دراکو باید بیشتر اعتماد به نفس خود را در یابد.
اسنیپ این بار با حالتی هیجان انگیز رو به طرف نارسیسا میکنه : نارسیسا یه خبر مهم دارم برات...!

نارسیسا کمی ترسیده بود و کمی متعجب: خبر!!!!برای من.
اسنیپ:بله.....چطور بهت بگم ....لوسیوس درروز صبح فرار کرده و احتمال داره هر لحضه پیداش بشه ولی باید مراقب بود ....
نارسیسا : ...خدای من...راست میگی....ولی اگه لرد بفهمه که اون داره بر میگرده به خاطر اون پیشگویی لوسیوس رو نخواهد بخشید....وای خدای من....حالا چیکار کنیم....

داکو که تازه شنیده بود مادرش وسورس دارن در مورد پدرش صحبت میکنند جلو آمد : چی پدرم بر گشته؟؟!!

سورس کمی عصبانی: یواش پسر می خوای کار دستمون بدی ؟!!
بهتره برگردیم به قصر اونجا از هر جای برای ما راحت تره احتمال داره لوسیوس هم بیاد اونجا .
این حرف ها را نارسیسا در حالی میزد که دستان خود را بازو میکشید طوری که به نظر می رسید سردش شده.
درون قصر ....
لوسیوس با چهره ای افسرده و ترسیده در مقابل شومینه بزرگ سالن بزرگ قصر قدم میزد و زیر لب چیزی میگفت که صدایی از درون وردی قصر شنیده شد لوسیوس سریع زیر شنل نامرئی کننده که معلوم نبود از کجا بدست آورده رو روی خودش کشید.


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۲ ۱۹:۵۵:۴۴

مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#5

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
دوستان عزیز من فکر می کنم بهتره تصور کنیم، اسنیپ و دراکو پس از جنگ هاگوارتز ابتدا پیش لرد ولدرمورت رفتن، چون به هر حال پس از به انجام رساندن یک ماموریت معمولا پیش فرمانده میرن و حالا ما در اینجا می تونیم از زبان مرگخوارهایی که شاهد دیدار دراکو و اسنیپ با لرد سیاه بودن، اطلاعاتی در رابطه با چگونگی گفتگوی آنها و حوادثی که بعد از رفتن آن دو در خانه ی ریدل ها اتفاق افتاده، کسب کنیم و البته نمایشنامه یکی از دوستان رو نقد میکنم ( با اجازه منتقدین سایت ) در قسمتی که نوشته شده نارسیسا و اسنیپ مشغول خوردن نوشیدنی هستن، به نظرم در اون شرایط که اضطراب و فشار زیادی روی نارسیسا هست چنین کاری درست نباشه، که البته پس از قطعی شدن بخشش دراکو این صحنه بیشتر از قبل قابل درک هست !



بلاتریکس جلوتر از بقیه مرگخوارن که پیتر پتی گرو و اوری در میانشان دیده میشد، وارد سرسرا شده و پس از آنکه نیم نگاهی به اسنیپ انداخت، به طرف نارسیسا رفت، که با درماندگی به ورود آنها چشم دوخته بود.
نارسیسا با نزدیک شدن خواهرش وحشت زده گفت: اوه بلا ... لرد ... لرد سیاه
- نگران نباش سیسی ارباب، دراکو رو بخشید
نارسیسا با شنیدن این حرف نفسش رو با صدای بلندی در سینه حبس کرده و نگاه پرسشگر و متعجبی به اسنیپ انداخت، نارسیسا برای لحظه ای احساس کرد برق رضایتی در چشمان اسنیپ درخشید، ولی لحظه ای بعد با تردید به آنچه که در چهره ی مرموز و کاملا بی احساس او می دید، گفت: سوروس
اسنیپ پاسخی به نارسیسا نداد و نارسیسا در حالی که با ناباوری به بقیه مرگخواران نگاه میکرد و با صدای لرزانی گفت: اوه ... باور نمیشه چه طور ممکنه ؟!
بلاتریکس روی یکی از صندلی ها نشسته و به پشتی آن تکیه داد و سپس در حالی که پاهایش را رو هم می انداخت، گفت: ما هم نمی دونیم سیسی، قبل از اینکه سوروس و دراکو به اونجا بیان، لرد سیاه از مرگ دانبلدور با خبر شده بود ... ارباب خیلی خوشحال بود
اسنیپ پوزخندی زد و در حالی که دستهاش رو روی سینه جمع میکرد، گفت: لرد سیاه باید هم خوشحال باشه ... بزرگترین دشمنش از بین رفته
بلاتریکس نگاه خشمگینی به اسنیپ انداخت و گفت: درسته سوروس ارباب خوشحال بود، ولی اگه به خاطر خواهش های من نبود ممکن بود دراکو رو مجازات کنه ... تو نباید تو کار دراکو دخالت میکردی
اسنیپ یکی از ابرو هایش را بالا برد و با لحن تمسخر آمیزی گفت: مطمئنی به خاطر خواهش های تو بود که لرد سیاه دراکو رو بخشیده
بلاتریکس به تندی جواب داد: اوه ... پس تو برای دراکو میانجگری کردی که ارباب هم با رضایت کامل حرفهای تو رو قبول کرده
اسنیپ با لحن جدی و خودپسندانه ای گفت: درسته بلاتریکس من از لرد سیاه خواهش کردم دراکو رو ببخشه و ...
اسنیپ شانه بالا انداخت و ادامه داد: چرا که به هر حال مامورین به خوبی انجام شده بود، و همون طور که می بینی لرد سیاه خواهشم رو پذیرفته
بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و گفت: تو ... تو بهتر نبود به جای دفاع از دراکو می گذاشتی خودش ماموریتش روانجام بده
اسنیپ با خشم پاسخ داد: دراکو ... دراکو اگر می تونست همون لحظه ای که دانبلدور رو گیر انداخته بود، این کار رو میکرد، اون ضعیف و ناتوان بدون چوبدستی مدتها در برابرش ایستاده بود، ولی دراکو ... باید بگم متاسفانه ترسیده بود و اگر من به موقع اونجا نمی رسیدم، ممکن بود ...


این نیز بگذرد !


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#4

مایکل کرنر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۵ شنبه ۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۰ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۳
از دفتر کارآگاهان !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 162
آفلاین
نارسیسا: اوه ... سوروس ، من واقعا میفهمم الان چه احساسی داری
سوروس یکباره برگشت ، چهره اش از شدت خشم کاملا قرمز شده بود بطوری که نارسیسا لحظه ای فکر کرد شاید به او حمله کند.
سوروس: تو نمی فهمی ، هیچ کس نمی فهمه
سوروس این را گفت و به سمت در خروجی راه افتاد
نارسیسا: سوروس ، کجا میری؟
سوروس جوابی نداد و به راهش ادامه داد ، دستش را به سمت در برد تا آن را باز کند که نارسیسا یک بار دیگر او را مورد خطاب قرار داد
نارسیسا: سوروس ... خواهش میکنم
سوروس لحظه ای مردد ماند سپس برگشت و به نارسیسا خیره شد.
نارسیسا: خواهش میکنم ، فقط یک نوشیدنی
سوروس بعد از چند ثانیه به سمت مبلی که نارسیسا در کنار آن ایستاده بود حرکت کرد و روی آن نشست و بلافاصله خم شد و صورت خود را با دستانش پوشاند.
نارسیسا بعد از چند ثانیه که به سوروس خیره شده بود به سمت مبل روبروی سوروس رفت و روی آن نشست. با حرکت چوب نارسیسا یک شیشه نوشیدنی و دو عدد جام روی میز ظاهر شد.
نارسیسا شروع به پر کردن جام ها کرد و یکی از آنها را به سمت سوروس گرفت.
سوروس سرش را بلند کرد و جام را از نارسیسا گرفت. به نظر می رسید کمی آرام تر شده بود.
نارسیسا که بنظر می رسید مردد است حرفش را بزند یا نه گفت: سوروس ... میشه دقیقا بگی چه اتفاقی افتاد؟
سوروس چند جرعه از نوشیدنی اش را سرکشید وگفت: دراکو در آخرین لحظه تردید کرد ، همین
نارسیسا که دریافت اسنیپ در وضعیتی نیست که داستان را برای او بازگو کند دیگر اسرار نکرد و به خوردن نوشیدنی اش پرداخت...


تصویر کوچک شده














کارآگاه و بازرس ویژه
----------


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#3

برتا جورکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۴۹ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۵
از بوشهر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 73
آفلاین
اسنيپ همچنان پشتش به نارسيسا بود و چهره اش معلوم نبود تا نارسيسا به وسيله ان بتواند نتيجه گيري كند.
آری ناگهان غم بزرگی در دل نارسیسا نشست.
چه فکرهایی که از مغز او نگذشت.
تحمل شکنجه فرزند.
تحمل از دست دادن همسر.
گویی تمام دنیا با لردولدمورت برای نابودی نارسیسا دست به یکی کرده بودند.
نارسیسا:اسنیپ چی کار کنیم؟تو که لردو می شناسی؟!وای حتی از بلایی که می خواد به سرمون بیاد حتی از فکرش هم تنم به لرزه می افته!!
اسنیپ:نگران نباش نارسیسا من تو و دراکو رو حفظ می کنم من هم با تو پیمان ابدی بستم هم با لوسیوس من مواظب شما هستم
من با لرد صحبت می کنم اگه متقاعد نشد باید هرچه زودتر اینجارو ترک کنین
نارسیسا:وای خدایا...اگه محفلی بودیم الان طعم مرگ رو می چشیدیم...حالا که مرگخوار هستیم باید طعم زور و استکبار و ظلم رو بچشیم...دنیا در حق ما بدی کرده سوروس... بدی کرده...
اسنیپ:نگران نباشید.
بیرون هوا نمناک و گاهی رعد و برق می زد ناگهان اسنیپ از دور سایه های مبهمی دید. سایه افراد شنل پوش.
اسنیپ:وای نارسیسا به گمونم خودشونن اگه چیزی پرسیدن تو ساکت و آروم باش
نارسیسا:وا نه... رسیدن...خدایا رحم کن..
اسنیپ رفت که در را باز کند.
مرگخواران داخل شدند و.....................
===============================
اکانتم تا همینجا فرصت میده باقیش رو شما بگین


[img al


Re: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#2

کرام سابق


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۳ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۱:۵۰ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲
از هاگوارتز..تالار اسلیترین
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 902
آفلاین
اسنیپ که به نظر میرسید به وضوح آن چه رو که در ذهن نارسیسا بود فهمیده با مكثي طولاني گفت :همه چيز تموم شد

نارسيسا با ناباوري به اسنيپ نگاه كرد :يعني ...دراكو انجامش داد؟

اسنيپ نگاهي به دراكو انداخت
دراكو سرش را پايين انداخته بود و به زمين خيره شده بود
اسنيپ آهسته و به آرامي سرش را به نشان جواب منفي تكان داد

نارسيسا نفسش را در سينه حبس كرد:پس..تو كارش رو تموم كردي؟

پيش از اينكه اسنيپ جوابي دهد دراكو به راه افتاد...پله ها را يكي يكي پيمود و به اتاقش در طبقه بالا رهسپار شد

نارسيسا كه نگران دراكو شده بود و با اضطراب رفتن او را نظاره كرده بود...رويش را به طرف اسنيپ برگرداند
-پس نتونست.....

-موفق شده بود دامبلدورو به دام بيندازه ولي در لحظه آخر دچار ترديد شده بود

نارسيسا به آرامي چشمانش را بست..گويي از شنيدن پاسخ سئوالش وحشت داشت:به نظر تو..سوروس..چه بلايي سر ما مياد؟

اسنيپ پشتش را به نارسيسا كرد..شايد بدين خاطر كه به جواب خودش اطمينان نداشت:دستور لرد به انجام رسيد و مهم نيست چطور به انجام رسيده..دراكو هم وظيفش را به نحو احسن انجام داد..همينكه راه ورود به هاگوارتز رو به تنهايي پيدا كرد خودش كار بزرگيه....

نارسيسا ناباورانه چشمانش را باز كرد و اسنيپ را مورد خطاب قرار داد:آخه...لرد دستور كشتن او را هم به دراكو داده بود..خودت لرد رو خوب ميشناسي..خوب ميدوني كه اگه كسي دستورش رو كامل انجام نداده باشه به چه چيزي مجازات ميشه

اسنيپ همچنان پشتش به نارسيسا بود و چهره اش معلوم نبود تا نارسيسا به وسيله ان بتواند نتيجه گيري كند


ویرایش شده توسط کرام در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۱ ۱۳:۳۵:۲۵

کرام اسبق!

قدرت منتقل شد!


قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۳۲ شنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۴
#1

نارسیسا بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۰ جمعه ۳ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
به نام او ...


قصر خانواده مالفوی

تصویر کوچک شده


از زمانی که نارسیسا توسط خواهرش بلاتریکس از ورود مرگخواران به هاگوارتز مطلع شده بود، مضطرب و نگران در سرسرای بزرگ قصر قدم می زد و در همان حال که قطرات اشک آهسته بر گونه های یخ زده اش می غلتید، دستان لرزانش را به هم فشرده و زیر لب نام دراکو را زمزمه می کرد.
ساعتی بعد، با شنیده شدن صدای تق بلندی، نارسیسا از عالم دلهره و اضطراب کشنده بیرون آمده و سراسیمه به سوی در بزرگ دوید، او به محض گشودن در چهره غضبناک سوروس اسنیپ را در برابر خود دید ولی قبل از آنکه بتواند سخنی به زبان آورد اسنیپ گفت:
- نارسیسا !
- آه سو ... سوروس !
نارسیسا با ناباری به اسنیپ چشم دوخت و منتظر شنیدن خبر ناگوار مرگ پسرش ماند، اما ناگهان با شنیدن کلمه مبهم " مادر " که از پشت سر اسنیپ به گوش رسید، گویی گذر زمان برایش متوقف شد.
نارسیسا با دیدن دراکو که همچون ارواح رنگ پریده بود و سر و وضعی آشفته داشت، گیج و سردرگم تنها توانست بگوید " دراکو " و سپس بیهوش شد، ولی قبل از آنکه بر زمین بیافتد اسنیپ او را گرفت ...

دقایقی بعد نارسیسا با احساس طعم تلخی که گلویش را می سوزاند چشمانش را باز کرد. سرش بر روی شانه های اسنیپ قرار داشت و او به آرامی معجونی را به او میخوراند.
- مادر ... مادر حالت خوبه ؟!
نارسیسا با به یاد آوردن همه آنچه که اتفاق افتاده بود، سراسیمه به سوی دراکو برگشت و صورت او را میان دستانش گرفت و پس از چند لحظه که او را با چشمانی اشکبار نگریست، محکم در آغوش فشرد. اسنیپ که گویی صحنه ی زشتی را دیده با به تندی از روی کاناپه بر خاست و با قدم های سریع چنان که شنل سیاهش پشت سرش تاب میخورد به سوی شومینه مرمرین سبز رفت.
- سوروس تو ... تو به قولی که دادی ... به عهدی که بستی ...
نارسیسا چشم به تصویر ضد نور اسنیپ دوخته بود و او بی آنکه سرش برگرداند، به آرامی پاسخ داد: درسته نارسیسا ... وفادار بودم
- آه من ... من واقعا ... ولی ...
نارسیسا ناگهان ساکت شد. چهره هراسانش نشان از به یادآوردن واقعیتی تلخ داشت، او با صدای لرزانی ادامه داد: یعنی آه ... پس دامبلدور ...
اسنیپ که به نظر می رسید به وضوح آنچه رو که در ذهن نارسیسا بود فهمیده، آهسته گفت ...


ویرایش شده توسط سوِروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۱۸:۳۵:۲۴
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۲۶ ۲۳:۰۳:۴۴

این نیز بگذرد !







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.