هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۷:۲۵ سه شنبه ۹ آذر ۱۳۸۹

ارنی مک میلان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۵ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 250
آفلاین
سوژه: کريسمس در هاگوارتز
- ولم کن. بذار ميخوام بزنم دهنشو آسفالت کنم. دِ ميگم ولم کن ديگه مگه با تو نيستم؟

لودو در حالي که همچنان ارني رو چسبيده بود گفت: بابا تو هاگوارتز که نميشه اونا زيادن ميزنن لهت ميکنن.
ارني در حالي که همچنان تلاش ميکرد گفت: بابا من از دست اين سيريش خسته شدم ميرم بزنم لهش کنم.ما هم زیادیم. ولم کن تا تو رو هم له نکردم.

لودو در حالی که باز هم ارني را رها نکرده بود گفت: آخه چرا؟ حالا به مدل موهات خنديده کاري نکرده که. بيخيالش شو.
فرياد ارني در سالن عمومي هافل پيچيد:کاري نکرده؟ تو که ميدوني من رو مدل موهام حساسم. بزنم شپلخت کنم؟

لودو با حالت ولش کرد و ارني از ميان جمعيتي که وسط سالن اجتماعات هافلپاف تجمع کرده بودند رد شد تا به سمت سالن عمومي گريفيندور برود و کار سيريوس بلک را بسازد.

جريان از اين قرار بود که صبح روز کريسمس سر ميز صبحانه ارني که تازه براي درست کردن موهاش دوازده گاليون و بيست و دو سيکل و شش نات پرداخته بود وارد سرسرا شد سيريوس از سر ميز گريفيندور تيکه اي آبدار بهش انداخته بود و همه به ارني خنديده بودند. بعد از صبحانه ديگه ارني جوش آورده بود ولي بروبچز مرگخوار هافلپاف با توجه به اين که هاگوارتز پر از محفليون بود مانع از حمله ي ارني به سيريوس شده بودند. ولي حالا ديگه ارني قاطي کرده بود و داشت ميرفت که بزنه سيريوس را له کنه.

وقتي نزديک سالن اجتماعات گريفيندور رسيد به تقليد از فيلم تروي بارها و بارها فرياد زد:سيريش
اما افسوس که هر چه فرياد زد هيچ کس محلش نگذاشت.

ديگه وقتي کم کم داشت نااميد ميشد يه پيرزن با کلاه و ريش بابانوئل در رو باز کرد.
ارني گفت: ببخشيد مادر ميشه به اون سيريوس نامرد بگين بياد دم در؟
-
ارني با صدايي بلند تر گفت: ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
-
ارني اين بار فرياد زد:ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
پيرزن سمعکش رو از جيب دامن راه راهي که پوشيده بود در آورد و پس از تميز کردن آن به وسيله ي چند تا تف سمعک را در گوشش چپاند:
- چي ميگي پسرم؟
- ببخشيد مادر ميشه به سيريوس بگين بياد دم در؟
- نه ننه.
- چرا؟
- چون از اينجا رفتن.
- ببخشيد آدرس جديدشونو ندارين؟
شارق

(افکت تو گوشي آبداري که در گوش ارني خورد)
- مرتيکه مگه خودت خواهر مادر نداري از من شماره تلفن ميخواي؟ فکر کردي من بهت شماره ميدم؟
ارني که هنوز مبحوت بود گفت: ببخشيد من اصلاً چنين چيزي نگفتم.
- تو غلط کردي که نگفتي. جوون هم جوون هاي قديم. بيا اينو بگير.

پيرزن نود و هشت ساله کاغذي را در دست ارني چپاند که رويش شماره تلفن و... نوشته بود.
ارني:
پيرزن:

ناگهان از گوشه ي کادر شخصي رد شد.
ارني سريع به سمت او رفت. چند قدمي که نزديک شد فهميد که اون کسي نيست جز سيريوس.
دوباره فرياد زد:سيريش
سيريوس برگشت و مثل ماست او رو نگاه کرد.
ارني گفت: يا همين الان با من دوئل ميکني يا... يا ...
-يا چي؟
- يا خيلي بدي.
سيريوس کمي فکر کرد و بعد گفت: باشه. ولي این وسط که نمیشه. بيا بريم اتاق دوئل.

اتاق دوئل جايي به اندازه ي يک استاديوم فوتبال بود که دو دوئل کننده در وسط آن بودند و تماشاگران دورتدور آنان مينشستند. صداي تماشاگران شنيده ميشد:

- ارني چيکارش ميکنه؟.... سوراخ سوراخش ميکنه.
- سيريش بيا اينجا... سيريش بيا اينجا.
ناگهان صدايي همه را ساکت کرد.
موسيقي فیلم خوب بد زشت بود که پخش ميشد.

صداي گزارشگر به گوش ميرسيد:
با سلام خدمت شما بينندگان عزيز و ارجمند. در خدمت شما هستيم با پخش مستقيم دوئل سيريوس بلک و ارني مک ميلان... با اينکه روز کريسمسه ولي با اينحال صد هزار نفر در ورزشگاه حضور يافتند... حالا دو دوئل کننده به هم تعظيم ميکنن... اولين طلسم رو سيريش به طرف حريفش شليک ميکنه... ارني با یک جريوس جوابش رو ميده که سيريوس، جرويوس را با منحرفيوس رد ميکنه. حالا سيريوس دو طلسم پشت سر هم رو ميفرسته... پتريفيکوس توتالوس و سکتوم سمپرا... ارني از سکتوم سمپرا جاخالي ميده و پتريفيکوس توتالوس را منحرف ميکنه.... دوباره سيريوس حمله ميکنه... کاملاً دوئل را تحت کنترل داره... و بله ارني خلع سلاح ميشه... ديگه کارش تمومه... نه صبر کنيد... آگوستوس پاي داخل زمين پريده و داره از ارني حفاظت ميکنه... پشت بند او خانواده ي مالفوي هم ميپرن تو و به کمک ارني ميرن... حالا از اين طرف جيمز و کينگزلي و رفوس داخل زمين ميان... خانواده ي ويزلي هم خودشون رو به زمين ميرسونن... حالا لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور ميان وسط... دیگه تقریباً همه توی زمین دارن با هم میجنگند... صبر کنید حالا آنتونین دالاهوف و ایوان روزیه و پرفسور کوییریل به زمین وارد میشن... خدای من چی میبینم!... عله ی اعظم ظهور کردند... در اینجا من از شما خداحافظی میکنم که خودم هم برم وسط و مشغول شم.

معلم درس خود را با این جمله تمام کرد: و اینگونه جنگ جهانی جادوگران ملقب به جنگ کریسمس شروع شد.


ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۹ ۷:۲۹:۵۳
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۹ ۷:۳۴:۳۴
ویرایش شده توسط ارنی مک میلان در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۹ ۷:۳۵:۱۹

تصویر کوچک شده


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۸۹

محیا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۸ شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۹
از خاطرها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 28
آفلاین
سقوط هاگوارتز


بالای قلعه هاگوارتز، روی ابرا:

-هههههههن،هههههههن!

-مرلینی! مگه نگفتم روغن زیتون مصرف کن،باب هلگا جون پاترونوس فرستاده گفته به مرلین بگو یواش تر هن هن کنه!

-هههههههههن،کوکبی بهش بگو چار دیواری اختیاری،هر کاری عشقم بکشه میکنم،اصلا میخوام اینجا سمفونی شماره شیش بتهون رو اجرا کنم! راستی کوکبی چاه باز گرفته،سیخو برام میاری؟

-ایــــــش،باوشه!

و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و گنده بک مرلین بزرگـــ...

-هوووووووووی، نقال خرفت،من فقط استخونام درشته،درست نقل کن داستانو تا با شیلنگ کبودت نکردم!

اهم اهم،بعله غلط کردم کوکب بانو!

بعله و اینچنین بود که کوکب یه چشم،زن وفادار و استخون درشت مرلین بزرگ رفت تا از روی ابر شماره ی سه سیخ رو برداره و تقدیم شوهرش کنه!

***
شپلکش...شپلکش...خش...خش...خش...فیــــــــش...فیــــــــــش!

-واو،عجب فضولات چقری،نه با آفتابه نه با سیخ پائین نمیرن،کوکب چش عسلی من ،اون چوب جادوی منو بده هانی!

-مرلینی مطمئنی حالت خوبه،بخیه ای چیزی نیاز نداری،اینطور که بوش میاد باید یه هفت اینچی پارگی روت ایجاد شده باشه هانی!

-نه عزیزم هیچیم نیس،چه میشه کرد دیه گنجایشمون رفت بالا،میدونم بهم افتخار میکنی نیاز نیست انقدر از خودت ابراز احساسات در کنی!-

-مرلینِ من،تو همیشه یه قهرمان بودی! به راستی که شوالیه سوار بر اسبِ سپیدِ خواب های من توئی!

-واو،اگه میدونستم انقدر خوشت میاد زودتر گنجایشمو میبردم بالا هانی ،حالا اون چوب جادو رو بده تا این چاهو زودتر باز کنم!

کوکب در حالیکه چوب جادوی باستانی مرلین رو بهش میداد عقب رفت تا از صدمات طلسم در امان باشه!

مرلین چوب جادو رو به سمت حلزونیه توالت فرنگی سارش گرفت و شروع به ادا کردن طلسم کرد: ای فضولات قهرمان بشتابید به سمت زمین نا توان!

-بومـــــــــــــب!

لوکیشن متحول شده :

مرلین مدفون شده زیر انبوه فضولات،حلزونیه سوراخ شده توالت فرنگی،سیل فضولات در حال جاری شدن به سمت زمین،کوکب در حالیکه چشم دیگرش توسط ترکش های فضولات نابود شده!

-اوئبی،ایئا ئو از ئو عم عاک ئن!

-آه عجب دنیای تاریکی،مرلین من،ای شوالیه ی سپید خواب های من ،این صدای ملکوتی توست که از زیر انبوه فضولات آسمانی به گوش میرسد؟ ()


-عائه،عئیکئه عئفت،عیئا ئعو ئجات ئده!

لحظاتی بعد:


-مرلین من،ازت ممنون که چشم مصنوعی برام درست کردی،حالا با این سیلی که بر سر هاگوارتزیان فرود میاد چی کار کنیم؟!

-کاریش نمیشه کرد هانی،دامبلدور خودش از پسش بر میاد،بیا بریم کشک بادمجونمونو بخوریم!

و اینچنین بود که آن دو زوج آسمانی به راه خود رفتند و هاگوارتزیان رو با سیل فضولات تنها گذاشتند و مشغول خوردن کشک بادمجانشان شدند!


قلعه هاگوارتز،هنگامه ی نزول باران فضولات آسمانی:


-دامبل جوووووووووون،سونامی اومده،قلعه زیر رگبار آتشه فضولات آسمانیه باید فرار کنیم،الانه که زیر انبوه چیز مدفون شیم!

این جمله رو منیره گفت که سراسیمه وارد اتاق دامبلدور شده بود و لباس خواب گلگلیش رو به تن داشت!

-دامبلدور که شرتک مامان دوزِ وصله دارش پاش( ) بود به سرعت از ننوش پرید پائینو گفت:دوباره مزاج مرلین بهم ریخته؟ واو ققنوس نگهدارمون،سریع بگو همه از قلعه برن بیرون،گور بابائه هاگوارتز،فرارررررررررررر!

در این لحظه توپ قهوه ایه گردی در ابعاد شیش در هشت با سرعت به پنجره اتاق دامبلدور خورد و پنجره رو خورد کرد و به دیواری که تصاویر مدیران پیشین مدرسه از آن آویزان بود برخورد کرد و کل عکس ها رو زیر لایه ای از ماده ی قهوه ای رنگ مدفون کرد!

دامبلدور:فرارررررررررررررر!
منیره:جیــــــــــغ!

لحظاتی بعد،بیرون از قلعه:

دامبلدور با شورتک مامان دوزِ وصله دارِ گل گلیش کنار منیره و بقیه دانش آموزا:عجب منظره زیبایی،محو این زیبایی خارق العاده شدم!چه ترکیبِ رنگِ خاصی!

بقیه ملت:بعله...بعله!

بعله و باز هم اینچنین بود که قلعه هاگوارتز پس از مدت ها پا برجا بودن در آن لحظه تبدیل به کوهِ قهوه ای رنگی شد که منظره ی حیرت آوری رو پدید آورده بود.این قلعه بعد ها توسط دولت بیریتانیا جزء جاذبه های گردشگریه این کشور به حساب آورده شد،یکی از خصوصیت های این کوهِ قلعه نما یا قلعه ی کوه نما بوی مطبوعی هست که تا شعاع ده کیلومتریش متساعد می شود.

و اما از دانش آموزان و دامبلدور و منیره،دامبلدور و منیره بعد ها از هم به شدت خوششان آمد و با هم ازدواج کردند و پنجاهو چاهار توله از خود به جای گذاشتند، هر دانش آموز با دوست نزدیک خودش ازدواج کرد و آنها هم هر کدام به نوبه ی خود تعدادی توله جادوگر به جامعه جادوگران اضافه کردند و اینچنین بود که قصه ما به سر رسید ققنوس به خونش نرسید!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلـدور در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۴ ۱۲:۱۱:۱۵

[color=CC0000][i][b]قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري Ù¾Ø


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۲۵ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹

سرکادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۷ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۰:۱۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۸۹
از عاشق كه ساعت نمي پرسن !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 49
آفلاین
سقف سحر آميز هاگوارتز آسمان باراني و تاريك بيرون را به نمايش مي گذاشت .

آن كريسمس به طرز چشمگيري با كريسمس هاي سال هاي پيش فرق داشت ؛ دامبلدور مانع از رفتن هري ، رون و هرميون شده و آنها را در هاگوارتز نگه داشته بود ، محفلي ها در هاگوارتز گرد هم آمده بودند و از همه مهمتر اين بود كه جشني به مناسبت كريسمس برگذار نميشد .

دامبلدور و محفلي ها برا محافظت از دانش آموزان كارهاي مختلفي انجام داده بودند ؛ بستن راه هاي ورود و خروج ، كارگذاشتن ورد ها در ساختمان و ...

نيمفادورا وظيفه ي آموزش ورد هاي دفاعي به دانش آموزان را بر عهده گرفته بود و سعي ميكرد طلسم خلع سلاح را به دانش آموز سال اولي كند هوشي بياموزد .

تنها محفلي كه در آنجا حاضر نبود سوروس اسنيپ بود كه با فراخوانده شدن توسط علامت شوم ، دامبلدور او را مامور كرده بود تا به مرگخواران ملحق شود .

داملبدور بر خلاف هميشه كه لبخندي زيبا صورتش را ميپوشاند ، عصبي به نظر ميرسيد و چند تار موي پريشان روي صورتش آمده بودند و چشمانش از بي خوابي به زور باز مي شدند .

هري با استفاده از شنل نامرئي به جلسه ي سري محفل رفته و فهميده بود كه ولدمورت و ديگر مرگخواران براي كشتن او به هاگوارتز مي آيند .

دامبلدور به خوبي ميدانست كه با مرگ هري ولدمورت به قدرت رسيده و جهان جادوگري را غباري از پليدي فرا مي گيرد .

ناگهان هوا سرد شد و به طور باور نكردني غم بر فضا چيره گشت ؛ گويي پليدي تمام شادي ها را مي بلعيد .

هري در حالي كه از سرما مي لرزيد چوب دستي خود را آماده كرد تا با ديوانه ساز ها مقابله كند ولي چيزي كه ديد آنقدر تعجب آور بود كه به كلي فراموش كرد براي ورد پاترونوم بايد به خاطره اي خوش فكر كرد .

ولدمورت با همان سر تاس و صورت بي دماغ و خوف ناكش روبروي دامبلدور ايستاده و به او زل زده بود . آن چيز كه بيشتر هري را ميترساند لشكر لرد سياه بود ؛ لشكري تشكيل شده از ده ها ديوانه ساز و مرگ خوار و حيوانات ديگر .

دراكو مالفوي از سمت راست ولدمورت پوزخند چندش آوري را تحويل هري داد و باعث شد تا چشم همه به او خيره شود ؛ پسري شانزده ساله در ركاب لرد بزرگ !!

اسنيپ بي احساس به دامبلدور چشم دوخته بود ولي بر خلاف انتظار دامبلدور ناراحت نبود ؛ او فقط لبخند ميزد و با افتخار به اسنيپ نگاه ميكرد . يك لحظه هري حس كرد دامبلدور راه مخفي هاگوارتز را به اسنيپ نشان داده است تا رغيب ديرينه اش را براي او بياورد .

هري با تعجب به ديوانه ساز ها چشم دوخت . تا به حال نديده بود آنها با ديدن طعمه به سمت آن حمله ور نشوند ؛ به راستي كه تنها رهبرشان ولدمورت بود و آنها از او پيروي ميكردند .

ولدمورت زبون ماري شكل خود را بيرون آورد گفت : مرگ بهت سلام ميكنه پاتر !!

هري با ديدن چهره ي متعجب ديگران فهميد كه ولدمورت به زبان ماري اين سخنان را گفته است . دامبلدور لبخندي زده و گفت : مرگ ، پاتر !!!

مرگخواران لبخند ميزدند اما چهره ي محفلي ها از شدت تعجب باز شده بود ... دامبلدور به زبان ماري حرف بزند ؟ اما او كه زبان ماري نميدانست !!

آن چيز كه تعجب هري را بيش از همه بر انگيخته بود آن كلمات بودند ؛ دامبلدور از ولدمورت دفاع ميكرد !!

ناگهان دامبلدور فريادي زد و بر اثر آن شيشه ها خرد شده و به سمت هري پرتاب شدند . هري راهي براي فرار نداشت ولي اين فاوكس بود كه به كمكش آمد و سينه ي خود را سپر بلاي هري كرد اما خود به شكل معجزه آسايي هيچ زخمي نديد .

اشك از چشمان هري سرازير شده بود . تنها حامي او ، دامبلدور ، او را مورد حمله قرار ميداد .

_ : اوه درست ميبينم ؟! پاتر مغرور داره گريه ميكنه ؟ اوه ... حيف شد كه به خاطر من معروف شدي ... با انتخاب من !!!

سيريوس از جايش تكاني خورد و با عصبانيت گفت : خفه شو مارصفت پست !!!

ولدمورت دستش را به نشانه ي سكوت روي لبانش گذاشت ... با اين كار او گويي نيروي عجيبي گلوي سيريوس را فشرد و روحش را از كالبد جدا ساخت .

اسنيپ لبخندي زد و با چاپلوسي به ولدمورت گفت : سرورم ... اجازه مي داديد خودم جانش را مي گرفتم !!

هري كه از اين اتفاقات شوكه شده بود و زبانش باز نميشد از جايش بلند شد به آرامي گفت : پروفسور دامبلدور ....

دامبلدور با نفرت به هري چشم دوخت و فشي كرد . هري حاضر بود قسم بخورد كه چشمك محو او را ديده است !! اما با نگاه خشن او به اشتباه خود پي برد .

فاوكس به دامبلدور خيره شد ؛ گويي با او حرف ميزد .

_ : آواداكداورا !! آواداكداورا !!

ولدمورت با تعجب به پرنده ي رويين تن نگاه ميكرد و با ورد هايش سعي ميكرد از اين ارتباط جلوگيري كند . با بالا رفتن دست ولدمورت مرگخواران به سوي محفلي ها حمله ور شدند و جنگ در گرفت . خود ولدمورت سعي داشت با ورد هايش به دامبلدور و يا فاوكس صدمه بزند اما پس از چند دقيقه فاوكس پري زد و رفت . دامبلدور با بهت و حيرت به صحنه ي درگيري نگاه كرد و سپس به سمت ولدمورت برگشت .

طلسم هاي آن دو تمامي نداشت . هري به آنها خيره شده بود و تازه دليل كار دامبلدور را ميفهميد . اما چطور ممكن است ؟! كدام قدرت ميتواند دامبلدور را تحت فرمان گيرد ؟!

دو ديوانه ساز به سمت هري هجوم آوردند تا او را بوسه باران كنند اما او به موقع خاطره ي بوسه ي زيباي چوچانگ را در ذهن مرور كرده و فرياد زد : اكسپكتو پاترونوم !!
بدنبال اين ورد گوزن بزرگي از چوبدستي او خارج شد و به دو ديوانه ساز حمله كرد . هري پس از سركوب دو ديوانه ساز چوب دستي را به سمت ولدمورت چرخاند گوزن را به آن سو هدايت كرد .

گوزن با لرد سياه برخورد كرده و او را نقش زمين كرد . بلافاصله نور قرمزي از چوبدستي دامبلدور خارج شد و ولدمورت را خلع سلاح كرد .

تمام محفليها و مرگخواران سر برگرداندند تا آن صحنه را ببينند . مرگخواران باورشان نميشد كه لرد والايشان آنگونه خار و خفيف بر زمين زانو زده باشد .

ولدمورت سر بالا كرد و به سمت هري فشي كرد : پيشگويي چي گفت ؟!

هري به او نزديك شد و با فش فش كنان گفت : گفت كه تو بايد به دست من بميري ... فقط به دست من !!!

هري پس از اداي اين كلمات به طرفي پرتاب شد و ولدمورت فرصت پيدا كرد چوب دستي خود را بردارد . بلاتريكس لسترنج براي چندمين بار به لرد خود خدمت كرده بود .

دامبلدور دستانش را در هوا فشرد تا بلاتريكس به عقب پرتاب شود و سپس رو در روي ولدمورت قرار گرفت . محفلي ها و مرگخواران نيز كار خود را شروع كرده بودند . نيمي از محفلي ها مرده بودند و پيروزي ولدمورت نزديك به نظر ميرسيد .

بلاتريكس كه از جايش برخواسته بود به هري نگاه كرد كه در اثر دردي كه كروشيو به جاي گذاشته بود در خود مي پيچيد .

_ : آواداكداورا !!

با مرگ هري لحظه اي سكوت بر فضا حكم فرما شد و لحظه اي بعد :

آواداكداورا !!

و اين ولدمورت بود كه به وسيله ي طلسم مرگ جان بلاتريكس را از بدنش خارج كرد ؛ بلاتريكس مانع شده بود تا ولدمورت هري را بكشد و علاوه بر گرفتن قدرتش ، پيشگويي را اجرا كند .

سالها بعد

همه جا از سرما يخ بسته بود و پليدي بر جهان حكم فرما . هيچ ماگلي حق زنده مانندن را نداشت و هيچ جادوگري حق نيكي !!
زندگي تباه شده بود و تاريكي و پليدي جهان شمول !!


_________________________________________________


اين آخراش كلا سوژرو داغون كردم ... ولي در كل عيبي نداره اولين رولم بود ...



Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹

ریموس جین لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱:۲۱ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹
از مرگ نمی ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 126
آفلاین
یک روز بسیار زیبای زمستانی بود.خورشید در حال غروب کردن بود و کم کم از پشت کوه ها محو میشد.آلبوس،اعضا محفل را دور میز جلسات جمع کرد تا موضوع مهمی را مطرح کند.تمامی اعضا از این کار ناگهانی آلبوس متعجب شده بودند.
او سرفه ای به نشانه ی ساکت شدن اعضا کرد و گفت:

-موضوع مهمی برای محفل و امنیت شهر پیش اومده که باید مطرح کنم!

سیریوس دستی به نشانه ی تایید حرف آلبوس زد و گفت:

-خوبه!همه داریم گوش میدیم! لطفا ادامه بده.

آلبوس با صدای پیر و لرزانش ادامه داد و گفت:

-طبق اطلاعاتی که بدست آمده امشب قراره مرگخواران با یک حمله ی برنامه ریزی شده به شهربازی حمله کنند و من سه تا داوطلب نیاز دارم که به اونجا برن و امنیت شهربازی رو زیر نظر داشته باشن.

کمی بعد از اتمام حرف آلبوس،جیمز شروع به حرف زدن کرد و گفت:

-و اگه این اطلاعات درست نباشن؟!

آلبوس دستی بر ریش هایش کشید و گفت:

-پسرم! ما نمیتونیم ریسک کنیم و کسی رو به اونجا نفرستیم در ضمن اگه حمله ای در کار نباشه داوطلبان برمیگردن و اتفاقی نیموفته.خوب حالا کیا داوطلب هستن؟!

در همان لحظه سریعا دستان ریموس و فرانک بالا رفت و اندکی بعد دست سیریوس نیز بالا رفت.

آلبوس خوشحال شد و گفت:

-خیلی عالیه فرزندانم! حالا زودتر حرکت کنید.

شهربازی

فرانک نگاهی به دور و ورش کرد و گفت:

-پس خبری از این مرگخوارا نشد؟!

ریموس خنده ای تمسخر آمیز کرد و گفت:

-بابا هممون سرکاریم! مرگخواری در کار نیست.

سیریوس تنه ای به ریموس زد و گفت:

-مثله اینکه آقایان مرگخوار پیداشون شد.

ریموس نفس عمیقی کشید و گفت:

-آروم باشید!! اول باید بفهمیم نقششون چیه! سیریوس تو برو جاسوسی کن ببین میخوان چیکار کنن.

سیریوس سرش را به نشانه ی تایید حرف ریموس تکان داد و رفت.

20 دقیقه بعد :

-خب سیریوس بگو ببینم! چیزی هم دستگیرت شد؟

-آره ! مثه اینکه قراره چرخ و فلک رو منفجر کنن

-کسی که متوجه نشد داری جاسوسی میکنی؟

-فکر کنم الان همشو میدونن رفته بودم جاسوسی بکنم

فرانک میان حرف ریموس و سیریوس پرید و گفت :

-من یه نقشه ای دارم! بعد اینکه مرگخوارا بمب رو کار گذاشتن ما برین اونجا و بمب بندازیم تو دریا !!

بعد از حرف فرانک ، سیریوس و ریموس با پیشنهاد فرانک موافقت کردن و منتظر کار گذاشتن بمب شدن.

مرگخواران بمب را در یکی از کابین های چرخ و فلک کار گذاشتن و از آنجا فرار کردند.

ریموس دست خود را به نشانه ی حرکت به سمت خرچ و فلک تکان داد و به زیر خرچ و فلک رفتند.

سیریوس :
-فک کنم تو یکی از این 220 کابین باشه

ریموس:
-زحمت کشیدی ولی اون کابینی که بمب رو توش کار گذاشتن آبی بود.

سیریوس:
-خب اینجا حدودا 50 تا کابین آبی موجود می باشد.

15 دقیقه بعد :

فرانک:
-ایناهاش!! بمب رو پیداش کردم !! 53 ثانیه دیگه منفجر میشه

در همان لحظه ریموس سریعا بمب را برداشت و سوار ماشین شد و ماشین را داخل رودخانه پرتاب کرد!!
صدای انفجار تمام شهربازی را برداشت اما آسیبی به کسی نرسید.

سیریوس فریاد زد :

- نه!! ریـــــــــــــــــموس!!

پس از چند دقیقه سیریوس و فرانک نا امید بازگشتند.

محفل

سیریوس وارد مقر محفل شد و سرش را پایین انداخت و گفت :

-شهربازی نجات داده شد اما ...

آلبوس با نگرانی از سیریوس پرسید :

-اما چی فرزندم؟!

سیریوس اشک های بر گونه اش را پاک کرد و گفت :

-ریموس خودشو با بمب به دریا انداخت تا مردم زنده بمونن.

بعد از این حرف سیریوس،آلبوس بسیار ناراحت شد و گوشه ای آرام نشست.

30 دقیقه بعد :

ناگهان مردی از در وارد شد و آرام در دل خود گفت:چقدر سرده!!

تمامی اعضای محفل متعجب مانده بودند از اینکه آن مرد ریموس بود و سالم بازگشته بود.
ابتدا ریموس به کنار شومینه رفت و ساکت نشست.
سیریوس با تعجب از ریموس پرسید:

-مگه تو خودتو با بمب پرت نکردی تو دریا، پس چرا الان زنده ای؟!

ریموس :
-توی آخرین لحظه از ماشین خودمو پرت کردم بیرون ولی از شدت انفجار بیهوش شدم.

سپس آلبوس او را بوسید و یک مدال افتخار به سینه ی او زد و همه به طبقه بالا رفتند که استراخت کنند.

خانه ریدل

لرد از این اشتباه بزرگ مرگخواران بسیار عصبانی شده بود.
لرد بروی صندلی نشست و گفت:

-ای احمقا!! یک کارم نتونستین درست انجام بدین

روفوس پوز خندی زد و گفت:

- ولی فک کنم تو زندگیمون یه کارو درست انجام داده باشیم

لرد: آوداکداورا!!

مرگخواران به خاطر این شکست بزرگشان حسابی تنبیه شدند.

__پایان__


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۳۰ ۲۱:۵۱:۵۴
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۳۰ ۲۱:۵۷:۴۸
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۳۰ ۲۲:۰۱:۰۲
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۳۰ ۲۲:۵۲:۵۷
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۱ ۰:۴۷:۰۳
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۹/۱ ۱۸:۱۴:۰۱

مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۹

فرانک لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۲۳ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
خورشید در حال غروب بود. انگار بر آسمان خون پاشیده بودند.فرانک لانگ باتم در زمین نشسته و به این دریای نور نگاه می کرد.

_فرانک البوس اومده

_برای چی؟

_نمی دونم ولی خیلی ناراحت هست

_اومدم

داخل خانه

_سلام

_سلام فرانک

_چی شده؟

البوس نگاهش را به سمت همسر فرانک برد و بهش خیره شد.

_بهتره تو بری ، خب البوس ادامه بده

_فرانک پسرت رو دزدیدن

_چی.....

_دیشب نویل به داخل مدرسه نیومده بود. دوستان او گفتن که قصد داشت تو گلخانه بمونه و کاری انجام بده. امروز هم تو مدرسه نبود.

_البوس کی اینکارو کرده

_بلا

_همون زن لعنتی

_نمی دونم منظورت کیه ولی فکر کنم خودشه

فرانک به سرعت به سمت در رفت.

_فرانک صبر کن حالا که دیگه ولدمورت چند روزه دیده نشده ، این می تونه یک طله برای گیر انداختن تو و زنت باشه

_اهمیت نمی دم

_گفتم صبر کن محفل به تو کمک خواهد کرد

_البوس چه کمکی می تونن بکنن در حالی که پسرم دست این زن لعنتی هست

صدای گریه دلی سوخته سکوتی طولانی بین البوس و فرانک برقرار کرد.

_فرانک اماده شو بریم مدیریت و هر چه زودتر اماده حمله بشیم

فرانک با صدایی بسیار ضعیف و پر از اندوه گفت: باشه


کنار خونه ریدل ها

_البوس مطمئنی این تو هستن

_شاید....ولی فکر کنم اینجا هستن

_زود باشید پسرم در عذابه اینو حس می کنم

_اروم باش عزیزم

دامبلدور جلو رفت و چوبش را در گلویش گذاشت.صدایش اندازه بلندگو های خواننده های معروف صدا می داد:

بلاتر.....چرا صدا نداد....1...2....3...خب اگه از پنجره نگاه کنی می فهمی که تمام محفل برای نجات پسر فرانک اومدن

پنجره خرابی با صدای گوشخراش باز شد. چوبی در گردن نویل قرار گرفته بود. بلا چیزی در گوش نویل گفت.

_بگو پسر لعنتی
این صدای بلا بود که کمتر کسی شنید.

_مامان و بابا عزیز این زن فرفری میگه که شما باید بیاین داخل و من بیام بیرون و اینکارو کرده چون با شما یه حسابی داره و اینکه اینجا کسان زیادی نیستن همتون ح............

در بین محفلیان

_البوس اجازه بده بریم

_صبر کن فکر کنم

_چه صبری من نمی خوام پسرم اسیب ببینه

_ولی اون گفت داخل کسان زیادی نیست

_ممکن است قایم شده باشند البوس

_چاره ای نیست

جمیز دستش را در شانه فرانک قرار داد و گفت: موفق باشی

بعد از ارزوی موفقیت تمام محفلی ها فرانک و همسرش به طرف خانه رفتن. در باز شد و نویل بیرون اومد و پدر و مادرش را بغل کرد.

نویل به جمع محفلیان پیوست.

جمیز با جهره ای نگران گفت:

_البوس چه کار کنیم؟

_چند دقیقه صبر می کنیم اگر نیامدند میریم تو


چند دقیقه بعد

دو فرد لنگ لنگان و دیوانه وار از در خارج شدند.

انها بر اثر طلسم های متعدد بلا دیوانه شده بودند. محفلی ها داخل خانه رفتند اما مرگخوار ها از دری دیگر فرار کرده بودند.صدای خنده ی بلند بلا هنوز به گوش محفلی ها می رسید.


پایان


ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۲۹ ۱۶:۲۱:۴۰
ویرایش شده توسط فرانک لانگ باتم در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۲۹ ۱۶:۲۵:۳۶

اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۹

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۱ سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۵۰ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
از بکستان!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 158
آفلاین
در کتابخانه:
بچه ای به نام جوزف داد میزند:
-سلام تامی مشقای معجون سازی رو نوشتی؟
-نه
-نمیخوای بنویسیشون؟اخه من تغییر شکل جریمه شدم وقت نمیکنم خودم پیداشون کنم.
-جو این همه گریفیندوری باهات توی کلاس معجون سازی هستن.چرا من باید محکوم به از دست دادن تمرکزم بشم؟
-ببخشید تامی.قصد بدی نداشتم.
هوا داشت تاریک میشد ونمیخواست دوباره دیر به خوابگاه برسد.ولی از طرف دیگر جواب سوالش را نگرفته بود.
پس کجاست؟اگر هری پاتر مشهور قسم میخورد که هیچکدامشان را ندارد...پس کجاست؟
در راه نیک هد لس(نیک بی سر) را دید.او قطعا تجربه های زیادی داشت.همینطور سن زیادی! و قطعا چیز هایی میدانست.
صدایش را صاف کرد...
-اهم اهم...اممممم نیک؟
نیک گچی رنگ ارام به سمت تامی برگشت.
با صدای طنین اندازش گفت:
-چه کمکی از روح عاجزی مثل من برای یک دانش اموز سال سومی مثل شما برمیاد؟
-فقط میخواستم یکم از جزئیات...
دوباره مردد شد.نکند نیک بی سر او را لو دهد؟
-میخواستم یکم از جزئیات زحل 4000 بدونم.چیزی درموردش شنیدی؟
نیک:نه متاسفانه.فقط میدونم قیمتش خیلی بالاست.ولی شنیدم تیم ملی فرانسه سه تاشونو سفارش داده...
-هه!چه ثروت مند!ممنون نیک.
به سرعت دور شد.نمیخواست بر افروختگی صورتش او را لو دهد.
((سرزمین عجایب))
اسم رمز جدید بود.چه لزومی داشت هر هفته رمز ها تغییر کنند؟
به فکر فردا افتاد.
معجون سازی – تاریخ جادویی – تعطیل
برنامه فردا نسبتا سبک بود.هرچند تکالیف معجون سازی را ننوشته بود.باید جریمه اش را به جان میخرید.چون هدف والا تری داشت.
فضای سالن اجتماعات مثل همیشه گرم و دلپذیر بود.کمی کنار اتش نشست.به بازی های همسن و سالانش نگاه کرد.بی هیچ دقدقه ای میخندیدند.ایا ممکن بود روزی دوباره لبخند بر روی لبان تامی نقش ببندد؟
کتاب بیدل نقال را باز کرد.دنبال نشانه ای بود.ولی هیچ نیافت.تفاسیر دامبلدور به وضوح یادگاران را نفی میکردند.ولی این حقیقت نداشت.او میدانست.او تمام داستان را میدانست.ردا همیشه در خاندان پاتر بوده.چوبدستی نیز قدرتش در هم شکسته شده ولی سنگ...بعد از نبرد اخر ناپدید شده بود.
باید به دنبال فردی مورد اعتماد و همچنین مسن باشد تا بتواند به اوبگوید که ان نبرد نهایی کجا اتفاق افتاده بود.
در ذهن خود یکی یکی افراد را از زیر نظر میگذراند...بله...مورد اعتماد ترین کسی که سراغ داشت و همچنین یکی از نزدیکان پاتر!
...
فردای ان روز به هر سختی که بود گذشت.برای معجون سازی تکلیف اضافه گرفت ولی بسیار مسرور به سمت محوطه دوید.
کلبه اش را دید.مثل همیشه از دودکشش دود بلند میشد.
تق تق تق
هاگرید با صدای کلفتش داد زد:
کیه؟ بابا یه لـــظه صب کن الان میام.مگه سر اوردی؟
پس از چند دقیقه در کلبه هاگری باز شد.
هاگرید: ا... سلام تامی.خوبی؟از این ورا!
تامی:سلام هاگرید.امروز سرم خلوت بود گفتم یه سری بهت بزنم.مزاحمت که نیستم؟
هاگرید:نه بابا مراحمی.بیا تو...
کلبه هاگرید هم مانند سابق بود.گرم و صمیمی و البته شلوغ!
تامی پرسید:
هاگرید؟توی دفتر مک گوناگال چیا هست؟
هاگرید:چیزای جالب و البته ترسناکی هست...چیزایی که...
تامی:مفید ترین و جالب ترینش به نظرت چیه؟چیزی که مربوط به گذشته ها باشه...
هاگرید:خب...از زمان دامبلدور ... یه چیزی هست به اسم قدح اندیشه...اون واقعا چیز جالبیه.درواقع خیلی چیزا داره که...اصلا تو اینارو برای چی میپرسی؟
تامی که جوابش را گرفته بود گفت:
هیچی بابا فقط از روی کنجکاوی بود.
...........................................................
راهرو تاریک بود.بانوی خاکستری را از دور میدید.میدانست او تا سرسرای بزرگ راهنماییش میکند.به دنبال او رفت.مواظب بود صدای پایش شنیده نشود.هرچند که کفش هایش را در اورده بود.
بانوی خاکستری به دیوار سرسرا فرو رفت.راهش را به حیاط کشید و به دنبال اژدری بود که کشف کرده بود به اتاق مدیر میرسد.او حتی رمز را هم بلد بود.فقط باید بی سرو صدا یکی از پروفسور هارا تعقیب میکرد تا رمز را پیدا کند.
به اژدر سنگی رسید.
<<ارتش دامبلدور>>
ورودی به ارامی باز شد.پلکان هایی مارپیچ...و در اخر...
درکوب شیردال!
که حاکی از رسیدن تامی به دفتر مدیر بود.
غـــــــژژژژژ
لوموس!
نور ضعیفی از چوبدستیش بیرون زد.
حالا باید دنبال چه میبود؟قفسه هارا یکی یکی بازرسی میکرد.کمد بسته ای را دید.بازش کرد.مملو از کتاب های خاک گرقته و شمشیری بود که غلاف شیشه ای داشت.
باز هم قفسه...یک کمد بسته دیگر...نوری از ان ساطع میشد.به ارامی بازش کرد.ظرفی عمیق بود.حاوی مایعی...نه حاوی گازی...شاید هم مایع...چیزی بین مایع و گاز بود.مانند جیوه براقبود ولی در عین حال شفاف بود.تامی حدود 15 دقیقه فقط محو تماشای قدح شده بود.
وقتی به خود امد جرات نکرد به ان دست بزند.در نتیجه چوبدستی اش را در ان فرو کرد.تصاویری مبهم پدیدار شدند.تامی خم شد تا ان هارا ببیند...نوک دماغش در ان مایع فرو رفت.خود را عقب کشید ولی دیر شده بود.در خاطرات قدح غرق شد...
گروهی را میدید که شنل های سیاهی پوشیده اند...شخصی صورتی مهتابی داشت...چشمانی مارگونه...و به جای دماغ دو حفره در صورتش داشت.
ناگهان خاطره عوض شد.در جنگلی تاریک بود.هاگوارتز پیدا بود...ولی ویرانه!
نوجوانی را دید...به همراه چند شیء مبهم در اطراف خود...او نوجوانی هر پاتر بود...و در دستش رویای همیشگی تامی...تامی سعی کرد ان را از دست هری بگیرد ولی نتوانست.مانند روح شده بود.خاطرات به سرعت عوض شدند...ولی یک چیز در انها مشترک بود...
جنگل!
-امیدوارم به اندازه کافی دید زده باشی براون.چون اجازه نمیدم به دزدیت ادامه بدی!
شخصی بازوی تامی را گرفت و او را از قدح بیرون اورد.او مک گوناگال با چهره ای برافروخته بود.
تامی:پروفسور من...بخا نمیخواستم که...ببخشید من فقط...
-ساکت!چطور جرات کردی براون؟چطور وارد شدی؟ها؟برام مهم نیست.فقط زود برگرد به خواب گاهت.
.........................
تامی برگشت ولی با ذهنی مشغول.جنگل ممنوعه؟ولی کجای ان؟یک راه بیشتر برای امتحان کردن وجود نداشت...
.........................
ذهنش خسته بود.صدای خش خش برگ ها که زیر پایش خرد میشدند نیز بر اضطرابش می افزود.هوا بسیار سرد بود.
-اینجا چی میخوای ادم جوان؟
تامی با وحشت به پشت سرش نگاه کرد.سانتوری بلند قامت و خشمگین پشت سرش بود.
-من ... من...
یادش به مادرش افتاد...شجاعتش مضاعف شد و جواب داد:
-میدونم که توی جنگل ممنوعست.کجاست؟
سانتور جا خورد.
-چی کجاست؟
-سنگ.سنگ حیات مجدد.
-امشب چیز های عجیبی در اسمان دیدم.تو رو هم دیدم.همینطور همکاری یک سانتور با یک بشر رو دیدم.شاید...خب دنبالم بیا.
سانتور بسیار سریع بود.در اعماق جنگل میتاخت ولی تامی خود را به او رساند.
سانتور گفت:
-تا اونجایی که اجازه داشتم بهت گفتم.تنها راهنمایی.چوبدستیتو رها کن.هر جا افتاد همونجاست.
و به سرعت از تامی دور شد.
تامی این حقه را بلد بود.زیر پایش را نگاه کرد و شروع به کندن کرد.دست هایش یخ زده و خسته بودند.صدای خش خشی از بقلش می امد ولی توجه نکرد.بالاخره یافت.مطابق روایت بیدل نقال سه بار ان را چرخاند و بعد مادرش...دوباره صورتش را دید.ولی اشکالی در کار بود.مانند داستان بیدل مادر او هم خوشحال نبود.ولی ناگهان چهره مادر بشاش شد.همچنین تامی دردی در قوزک پایش احساس کرد.بله.ماری کنارش بوده و نفهمیده بود.زهر داشت اثر میکرد...
دست در دست مادرش...پرواز میکرد...پروازی فراتر از اذرخش...فراتر از ابر ها...فراتر از زمین...
پروازی ابدی...
پایان


تصویر کوچک شده
[img]http://www.jadoogaran.org/ima


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۰:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5762
آفلاین
سوژه:يک روز بدون جادو در يک شهر یا دهکده پرت ماگلي!

____________________________________


-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟

اهمیتی نداد.احتمالا او مخاطب صاحب صدا نبود.

صدای سوت قطار به طرز غیر قابل تحملی بلند بود.شباهتی به قطار هاگوارتز نداشت.گرد و خاک لباس عجیبش را تکاند. طبق گفته آنتونین این لباس معمول ماگلهای این شهر بود.گرچه خوشحال بود که شبیه لباسهای پرورشگاه نیست، ولی قطعا او ردا را ترجیح میداد.تحمل گریم سنگین روی صورتش هم کار چندان ساده ای نبود.ولی چاره ای نداشت.نباید جلب توجه میکرد...

نگاهی به اطراف انداخت.همه جا ناآشنا بود.باید ادوارد پیر را پیدا میکرد.نام این شهر و اسم ادوارد آخرین چیزهایی بود که اولیواندر زیر شکنجه بلاتریکس اعتراف کرده بود.مطمئنا ادوارد پیر،استاد چوب دستی ساز، قادر بود نیروی جادویی از دست رفته او را برگرداند یا حداقل راه حلی به او نشان بدهد.چه کسی باور میکرد نیروی خارق العاده لرد سیاه بدون هیچ دلیلی بطور ناگهانی ازبین رفته باشد....باید هر طور شده ادوارد را پیدا میکرد.برای دومین بارصدا را شنید.

-ببخشید، میتونم کمکتون کنم؟

لرد سیاه با دیدن پیرمرد ژنده پوشی که با لبخندی که بشدت به لبخند دامبلدور شباهت داشت به او نزدیک میشد، اخمی کرد و از او فاصله گرفت.
-به من نزدیک نشو پیر مرد کثیف!موجود بی ارزشی مثل تو چه کمکی میتونه به یه لرد بکنه؟

چهره پیرمرد با شنیدن کلمه لرد در هم رفت.
-خب جناب لرد...کاش چن تا از برده هاتونو با خودتون میاوردین که مراقبتون باشن.چون اگه درست دیده باشم اون دو تا بچه جیبتونو زدن.

لرد سیاه به سختی جمله "جیبتونو زدن" را هضم کرد.
-یا سالازار کبیر...پولای ماگلیم!حالا چطوری خودمو به مغازه ادوارد برسونم؟

با خشم و ناامیدی بطرف دو جوانی که روی نیمکتی نشسته بودند رفت.کاغذی را که آدرس مغازه روی آن نوشته شده بود به آنها نشان داد و بدون اینکه سعی در پنهان کردن لحن طلبکارانه اش داشته باشد گفت:
-هی،شما دوتا...من میخوام برم اینجا...

یکی از پسرها لبخندی زد.
خب...میتونی بری...از نظر ما هیچ اشکالی نداره.

چهره لرد سیاه از خشم سرخ شد.اگر چوب دستیش کار میکرد...به سختی خشمش را کنترل کرد.
-من اینجا غریبه هستم.تو ایستگاه جیبمو بردن!

-جیبتو بردن؟منظورت جیبتو زدنه؟انگار واقعا غریبه ای.خب ببین...حالا که پول نداری دو سه ساعتی باید پیاده گز کنی.جایی که میخوای بری خیلی دوره.از این خیابون که بری میرسی به یه.....

لرد سیاه چیززیادی از حرفهای مرد متوجه نشد.ولی به طرف خیابانی که او اشاره کرده بود به راه افتاد.یازده سال بصورت یک ماگل زندگی کرده بود.ولی درمحدوده پرورشگاه...چیزی از دنیای واقعی نمیدانست.هرگز تا این حد احساس ناامنی و حقارت نکرده بود.

-آقا دخترمو ندیدی؟چهارسالشه...یه لباس قرمز...
زن جوان جمله اش را ناتمام گذاشت.نگاهش به نقطه ای ثابت ماند...با دیدن دخترش که شادمانه بطرف خیابان میرفت فریادی کشید و وحشتزده بطرف او دوید.درست در ثانیه آخر دخترک را از برخورد با اتومبیلی که در حال رد شدن بود نجات داد.او را در آغوش گرفت و درحالیکه از شدت هیجان نفس نفس میزد به کنار خیابان برگشت.
لرد با ناباوری به آن دو خیره شده بود.ظاهرا سعی در درک موضوعی داشت.
-چرا این کارو کردی؟ممکن بود خودت بمیری...

زن بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد.
-هیچ معلومه چی داری میگی؟خب بمیرم...اون دخترمه...

چقدر این صحنه برایش آشنا بود.فداکاری مادرانه..چه نفرت انگیز.با خودش فکر کرد:
-خوشحالم که مادر من همچین عقاید مسخره ای نداشت.

واقعا خوشحال بود؟....ترجیح داد جواب سوال خودش را ندهد.


چند ساعت بعد...


خسته شده بود...واقعا خسته...معنی خستگی را بعد از سالها عمیقا درک میکرد.جمله "پول نداری؟وقتی همه ظرفا رو شستی میفهمی پول ندارم یعنی چی...مرتیکه کچل" هنوز در گوشش زنگ میزد.بهای سنگینی برای یک وعده غذا پرداخته بود.

از اینکه اجازه همراهی به مرگخوارانش نداده بود کمی احساس پشیمانی میکرد.ولی عاقلانه نبود در این شرایط رازش را به کسی بگوید.وانمود میکرد برای پیشگیری از وقوع چنین اتفاقی، دست به تحقیق و جستجو زده.نقشش را ماهرانه بازی کرده بود.

بالاخره به مقصدش رسید.مغازه در کثیفترین و پستترین محله شهر قرار داشت.با انسانهایی فقیر و بی ارزش...حتی رغبت نمیکرد نگاهی به چهره های خسته و شکسته شان بیندازد.
مغازه تعطیل بود.در گوشه ای به انتظار آمدن ادوارد نشست.

-بفرمایین...

وحشتزده از صدایی که شنیده بود چوب دستیش را بیرون کشید.ولی وقتی به خاطر آورد که نیرویی ندارد آنرا دوباره سرجایش گذاشت و به گوینده جمله خیره شد.پیرمردی روی زمین، کنار آتشی که روشن کرده بود نشسته بود.لرد سیاه نگاه تحقیرآمیزی به غذای ساده و مختصر پیرمرد انداخت.

-چی میخوای؟

پیرمرد لبخند زد.
-چیزی نمیخوام. دیدم یه ساعته اینجا نشستی.ظاهرا جایی نداری بری.اگه مایل باشی خوشحال میشم شام مهمون من باشی.

با تعجب پرسید:
-خوشحال میشی؟برای چی؟توکه منو نمیشناسی...در مقابلش چی میخوای؟

پیرمرد با صدای بلند خندید.
-در مقابل چی؟این چند تیکه نون؟!تا حالا کسی بدون چشمداشت کاری برای تو نکرده پسرم؟!

به دوستان و اطرافیانش فکر کرد....جواب سوال منفی بود...غذای پیرمرد دیگر به نظرش محقرانه نمی آمد.گرسنه بود.غرورش را کنار گذاشت و با حالتی مسخ شده به او پیوست.

-منتظر کسی هستی؟
-ادوارد...صاحب این مغازه.نمیدونی کی پیداش میشه؟

پیر مرد آهی کشید.
-ادی خله؟...اون دیگه اینجا نمیاد.بعد از مرگ زن و سه تا پسرش یه جورایی خل و چل شد.میگفت یه جادوگر سیاه اونا رو کشته و ازشون...بذار ببینم چی بود...آهان...اینفری درست کرده....وقتی دید کسی حرفاشو باور نمیکنه مغازه رو ول کرد و آواره کوچه و خیابون شد.هر شب یه جایی میخوابه.شنیدم تازگیا تو ایستگاه قطار دیدنش.هر روز میره اونجا و به مردم کمک میکنه، به این امید که یه روز خانوادش از یکی از قطارا پیاده بشن....پیرمرد بی آزاریه...چیکارش داری؟

لرد سیاه بهت زده از جایش بلند شد.زیر لب تشکری کرد.مقصد بعدیش مشخص بود.

با راهنمایی پیر مرد وسکه کوچکی که از او گرفته بود بطرف ایستگاه اتوبوس حرکت کرد.جایی که ایستگاه نام داشت نیمکت کوچکی مملو از ماگلهای کلافه و ظاهرا عصبانی بود!
چاره ای نبود.به جایی که مرد اشاره کرده بود رفت.دو دخترجوان که روی نیمکت نشسته بودند نگاهی به او انداختند.پچ پچی کردند و بدون ترس از شنیده شدن صدایشان، زدند زیر خنده!
لرد با دستپاچگی دستی به کت و شلوار کهنه اش کشید.در دنیای جادویی هم اهمیت چندانی به سرو و وضعش نمیداد.ولی ردای سیاه ساده اش هرگز اسباب تمسخر کسی را فراهم نکرده بود.ظاهرا در دنیای ماگلی این مسائل مهمتر بودند.با رسیدن اتوبوس نفس راحتی کشید.هرگز از از اینکه در تیررس نگاه دیگران باشد، تا این حد احساس تشویش و نگرانی نکرده بود.هرگز تا این حد تحقیر نشده بود.معمولا همه نگاههایی که به سوی او معطوف میشد دو حالت داشت:وحشتزده یا تحسین آمیز...که هر دو برای او قابل قبول بود.

پس از طی مسافتی طولانی از اتوبوس پیاده شد و بطرف ایستگاه قطار حرکت کرد...دو پسر بچه جیب بر به دنبال شکار جدیدی میگشتند.حتی قدرت و نیروی کافی برای مقابله با آنها را هم نداشت.پولها را فراموش کرد.
تشخیص ادوارد بین مسافران کار سختی نبود.مرد هم او را دید و لبخند دوستانه ای زد.در طی آن روز برای دومین بار در مقابل هم قرار گرفته بودند.

ولی با یک تفاوت کوچک...

این بار لرد سیاه بود که نفس عمیقی کشید و با گامهای مردد بطرف او رفت.
-ببخشید ...ممکنه کمکم کنین؟


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ جمعه ۲۱ آبان ۱۳۸۹

اسکورپیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۴ چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از بی شخصیت ها متنفرم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 157
آفلاین
ترس از نگاهش پیدا بود؛با دستمالی که در دست داشت عرق های سردی که بر صورتش نشسته بودند را پاک می کرد.برای اینکه از نگرانيش کمی بکاهد،دست در موهای طلايی رنگ و صافش می کرد و آن ها را می پیچاند.در مقابلش پاتيلی سياه رنگ و بسيار بزرگ قرار گرفته بود.پاتیلی که در آن یک معجون می جوشید.معجونی که باید تا چند دقیقه ی دیگر آن را می خورد و بعد به سوالات لرد پاسخ می داد؛سوالاتی که اگر راستش را می گفت باید خود را در تابوت تصور می کرد...

فلش بک

لوسیوس وارد خانه ی ریدل ها شد.زمانی که پا به تالار گذاشت صورت های در هم کشیده ی مرگخوارانی را دید که پشت میزی بیضوی شکل نشسته بودند.در سر میز،لرد ولدمورت در حالی كه بسيار عصبانی به نظر می‌رسيد،نشسته بود. با چشم های قرمز رنگش كه از هميشه سرخ تر به نظر می‌رسيدند، برای لوسيوس چشم غره ای رفت و با صدای سرد و بی روح هميشگی اش رو به او گفت:بازهم دير اومدی لوسيوس! اين هزارمين بارته!

لوسیوس در حالی که نفس نفس می زد به صندلی مخصوصش نزديك شد و با نگاهی هراسان و من و من كنان گفت: معذرت می‌خوام سرورم. اجازه‌ی می‌ديد بشينم؟

لرد با تکان دادن سرش جواب مثبت داد و بعد رو به مرگخواران با صدايی رسا شروع به صحبت كرد:مرگخواران من، همون طور كه می‌دونيد اوضاع هاگوارتز كاملا" به هم ريخته و مدرسه از هر نظر ضعيف شده...

ولدمورت با چشمان مارمانندش نگاه های ابهام آميز مرگخواران را يكی يكی از نظر گذراند و پس از چند لحظه مكث، صحبتش را تكميل كرد:می‌خوام بدونم كدوم يكی از شما حاضره از اين فرصت استفاده كنه و برای من جنازه‌ی دامبلدور رو بياره؟

سكوت مرگباری فضا را احاطه كرد.هيج كس دوست نداشت جانش را به خاطر اين مسئله به بازی بگيرد، هيچكس دوست نداشت نوار زندگيش را با دستان خودش پاره كند،مرگخواران چه طور می‌توانستند كاری را انجام دهند كه ولدمورت از انجامش عاجز بود... پس از مدتی سكوت، صدای سرد ولدمورت دوباره به گوش رسيد:يعنی مرگخوارهای من اينقدر احمقن كه از عهده‌ی كشتن يه جادوگر خرفت اونهم در همچين وضعيتی بر نميان؟ مجبورم از بينتون خودم يكی رو انتخاب كنم.

نفس ها در سینه ها حبس شده بود.صدای قلب های مرگخواران در گوش هایشان می پیچید و عرق های سرد از روی ترس و نگرانی بر صورتهايشان جاری می‌شد. چشمان ولدمورت در ميان صورت های نگران مرگخوارانش می‌چرخيد تا زمانی كه روی چهره‌ی لوسيوس ثابت ماند:لوسيوس، تو بايد جنازه‌ی دامبلدور رو برام بياری!

تمام مرگخواران نفس راحتی کشیدند به جز لوسیوس که خود را در چند قدمی مرگ می دید.به خوبی می‌دانست كه توان مقابله با دامبلدور را ندارد،از طرفی این را نیز می دانست که مخالفتش با ولدمورت مسبب مرگش می شود،پس بلاجبار با صدایی لرزان گفت:اطاعت سرورم!

جلسه تمام شد و همه از تالار بیرون رفتند.تنها کسی که احساس خوبی نداشت لوسیوس بود؛به شدت می ترسید.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد،نقشه ای را پيش روی خود نمی‌ديد و حتی كوچكترين راه فراری نداشت.بی‌شك لوسيوس ترسناك ترين كابوس بيداری اش را می‌ديد،او هيچ راهی نداشت،مجبور بود شانسش را آزمايش كند.

چند ساعت بعد در مدرسه

در اتاق آلبوس دامبلدور تقريبا" باز بود و فاوكس، ققنوس زيبا و باشكوه دامبلدور،از دور دیده می شد.لوسیوس با نگرانی و دستهايی لرزان،به آرامی در را که نیمه باز بود،کمی بازتر کرد که ناگهان صدایی لطيف اما غافلگير كننده او را سر جای خود میخکوب کرد.

-سلام لوسیوس!

عرقی سرد تمام وجودش را پوشاند.با دستانی لرزان در اتاق را كاملا" باز كرد و جمعی از محفلی ها را ديد كه ايستاده بودند و در ميانشان،دامبلدور روی مبل بزرگ و قرمز رنگی نشسته بود و دستانش را در هم فرو کرده بود و چشمان آبی رنگش را با نگاهی نافذ به لوسيوس دوخته بود،با صدایی آرام و لطیف دل لوسیوس را در سینه از کار انداخت: تعجب نکن!می دونم واسه کشتن من اینجایی!

لوسيوس به پيرمرد نگاه كرد كه با لبخندی او را از نظر می‌گذراند، او بايد فرار می‌كرد،هيچ راه ديگری نداشت،خودش را آماده كرد تا با حداكثر سرعت از اتاق بيرون بدود، اما هاگريد دقيقا" جلوی درگاه ايستاده بود. هاگريد دستان بزرگش را به طرف لوسيوس دراز كرد و در حالی كه پوزخندی تمسخرآميز را روی صورتش جا می‌داد، با صدايی خشن گفت:چوبدستيت رو بده لوسيوس!

لوسیوس بر خلاف میل خود چوب جادويی اش را در دستان هاگرید گذاشت و هاگرید او را به درون اتاق هل داد و در را محكم پشت سرش بست.

دامبلدور از روی مبلش بلند شد به دور لوسیوس،كه صورتش از شدت ترس سفيد شده بود گشت و گفت:لوسيوس، تو كه می‌دونستی كشتن من به اين راحتی ها نيس چرا اين حماقت رو كردی؟

دامبلدور از زير عينك نيم دايره ای خود به چشمان لوسيوس خيره شد و گفت:اومده بودی من رو بكشی؟

لوسیوس ساکت بود که ناگهان یکی از محفلی ها محکم به پشتش زد و گفت:جواب بده!

ترس وجود او را احاطه کرده بود.احساس می گرد هرگز به مرگ اینقدر نزدیک نبوده... به آرامی پاسخ داد:بله!

-چرا معطلی؟ من رو بکش!

لوسیوس از لحن دامبلدور متوجه شد به هیچ وجه شوخی نمی کند،اما از حرف آن پيرمرد پا به سن گذاشته متعجب شده بود.با صدايی ترسيده گفت:منظورت رو نمی‌فهمم دامبلدور! ميشه توضيح بدی؟

دامبلدور دوباره بر روی مبل نرم و ابریشمیش نشست و گفت:خب، ببين، ما برای كشتن ولدمورت فرصت های زيادی نداريم. تو پيش ولدمورت ميری و بهش ميگی كه تونستی من رو بكشی برای اینکه مطمئنش کنی انگشتر مخصوص منو بهش می دی که باعث می شه،اون قطعا" به مدرسه مياد تا اون رو تصاحب كنه و ما از فرصت استفاده می‌كنيم و اون رو توی مدرسه غافلگير می‌كنيم.

لوسيوس در حالی كه چشمانش را تنگ كرده بود،به فكر فرو رفت. او هرگز حاضر نبود به ضرر اربابش كاری انجام بدهد.او مدت ها مرگخوار بود.پس در حالی كه به آرامی سرفه می‌كرد، سوالش را از دامبلدور اين گونه مطرح كرد: تو چرا به من اعتماد می‌كنی؟

-به خاطر طلسم انگشتر!من انگشتر رو طلسم می کنم تا نتونی با اون به من خیانت کنی!البته می تونی پیشنهاد من رو قبول نکنی و بمیری!

لوسيوس محفلی ها را از نظر گذراند، به چوبدستی دامبلدور نگاه كرد كه با حالتی تهديد آميز در دستانش تكان می‌خورد،يا بايد به اربابش خيانت می‌كرد يا می‌مرد...دستش را دراز كرد و در حالی كه انگشتر را از دامبلدور می‌گرفت،گفت:قبوله!

چندین ساعت بعد در خانه ی ریدل

لوسیوس به سرعت به درون خانه وارد شد.ترس و وحشت در وجودش رخنه کرده بود.قلبش به تندی می زد،این اولین باری بود که می خواست به اربابش دروغ بگوید.وقتی وارد تالار شد،ولدمورت را ديد كه پشت به او جلوی پنجره ايستاده بود.لوسيوس می‌خواست شروع به صحبت كند،اما ولدمورت سريعتر از او شروع به حرف زدن كرد:تونستی دامبدور رو بكشی؟

ترسش مضاعف شد و چشمانش را به كاشی های مرمرين و سفيد رنگ روی زمين انداخت. نمی‌خواست وقتی دروغ می‌گويد نگاهش به چشمان ولدمورت دوخته شود:بله ارباب، تونستم دامبلدور رو بكشم.

از لرزش صدایش ولدمورت احساس کرد که او از چیزی ترسیده؛پس به سمت او برگشت و چهره ی سفید او را دید که یک چیز در آن موج می زد،دروغ!

-خب اگه اينطوره نشانه ای از دامبلدور برام آوردی؟

لوسیوس که کمی آرام تر شده بود نزدیکتر رفت و گفت:بله سرورم، انگشتر مخصوص دامبلدور رو آوردم.

ولدمورت با اينكه انگشتر را در دستان لوسيوس می‌ديد، هنوز به او مشكوك بود.لرزش صدای لوسيوس، سفيدی صورتش و نگرانی چشم هايش نشان می‌دادند كه او حقيقت را به ارابابش نمی‌گويد،بايد مطمئن می‌شد كه لوسيوس راست می‌گويد، پس رو به او کرد و گفت:لوسيوس،از اينكه ماموريت رو انجام دادی ممنونم،اما احساس می‌كنم داری دروغ می‌گی... بايد معجون راستی بخوری،اين طوری معلوم ميشه كه دروغ نمی‌گی.

ناگهان قلب لوسیوس از کار ایستاد.او در تنگنای جدیدی قرار گرفت،تنگنایی که راه فراری نداشت.بايد سعی می‌کرد تا نظر اربابش را عوض کند،پس گفت:اما ارباب ...

-حرف نزن لوسيوس، همين جا صبر می‌كنی تا معجون رو بيارمش.

حال

قل قل معجون حس خوبی به لوسیوس نمی داد. جامی که پیتر پتی گرو در مقابلش گرفته بود را نوشید و کمی به خلسه رفت.بعد از مدتی ولدمورت در حالی كه چوبدستيش را با حالتی آزار دهنده رو به لوسيوس تكان می‌داد،وارد اتاق شد و پرسید:آیا تو واقعا دامبلدور رو کشتی؟

لوسیوس می خواست بگوید بله ولی زبانش این اجازه را به او نداد و جواب نه از دهانش خارج شد.

-پس تو چیکار کردی؟

می خواست بگوید كه رفت تا دامبلدور را بكشد و تا حدی هم موفق شد اما به جایش از دهانش چيزی كاملا" متفاوت به گوش رسيد:نقشه ای برای کشتن شما کشیدیم!

لرد در حالی كه عصبانی به نظر می‌رسيد چوبدستی بلندش را به طرف سينه‌ی لوسيوس گرفت و با خشونت گفت:برای مرگ آماده باش لوسيوس!

لوسیوس چشم هایش را بست.در حالی كه نارسيسا و دراكو را از نظر می‌گذراند،تنها قطره اشکی به گونه آورد و آخرین صدایی که شنید صدای بی‌رحم و بی روح ولدمورت بود که رو به او می گفت:آواداکادورا!


هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۵۷ پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
سقوط هاگوارتز


دو هزارسال قبل از میلاد مرلین

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز شد.

دو هزارسال بعد از میلاد مرلین

آلبوس دامبلدور همچنان مدیر هاگوارتز بود. هیچکس از سن واقعی او اطلاع دقیقی نداشت و همه بر اساس فرضیات خود و با توجه به ریش دراز و سفید او که تا نزدیک پایش میرسید حدس هایی میزدند. یکی میگفت صد، یکی میگفت دویست و دیگری سیصد. منتها او همیشه با شوخ طبعی مخصوص خودش اصرار داشت که چهارده سالش است.

سال تحصیلی جدید آغاز شده بود. شش سال از ورود هری پاتر معروف به هاگوارتز میگذشت. در سال قبل، دامبلدور در وزارت سحر و جادو رو در رو با لرد ولدمورت جنگیده بود. در جریان آن نبرد سیریوس بلک کشته شده بود.

همه دانش آموزان سرجایشان در میزهای مخصوص گروه های چهارگانه هاگوارتز نشسته بودند و منتظر دامبلدور بودند تا سخنرانی آغاز سال تحصیلی را شروع کند اما در کمال تعجب همگان، دامبلدور در حال بالا و پریدن و سعی و تلاش برای دور کردن سوسکی بالدار از خود بود. این سوسک سمج اصطلاحا گیر داده بود و مدام اطراف دامبلدور ویراژ میداد.

هیچ کس در آن لحظه متوجه دراکو مالفوی نشده بود که با چوبدستیش سوسک بالدار را همچون هواپیمای بدون سرنشین هدایت میکرد و در اطراف دامبلدور مانور میداد.

سرانجام سوسک هدایت شونده بالدار، دست از سر دامبلدور برداشت و بسمت میز اساتید و مشخصا مینروا مک گونگال رفت ...

_سووووووووووووووووووووسک!

سوسک نگون بخت با جیغ بنفش مک گونگال جا در جا، جان به جان آفرین تسلیم کرد. آرگوس فیلچ پیر که نزدیک آنجا ایستاده بود، بعد از پنج دقیقه سرش را خاراند و با سیری صعودی مدام میگفت:

_کیه؟ کیییییه؟ کیییییییییییییه؟ کیییییییییییییییییییییییه؟

بعد از به اتمام رسیدن ماجرای سوسک بالدار و هدایت سرایدار مدرسه به بیرون سرسرا، آلبوس دامبلدور رو به دانش آموزان و پشت به اساتید قرار گرفت و شروع به صحبت کرد:

_چون میدونم همه گرسنه ایم و میخوایم زودتر به غذاها حمله کنیم زیاد حرف نمیزنم. سوسک! پشه! استفراغ!

آلبوس دامبلدور برسم معمول از آن کلمات با مزه در آخر صحبت هایش استفاده کرده بود، منتها کلمه آخر باعث شد اکثر دانش آموزان لب به غذا نزنند.

-----------

آن سال اتفاقات عجیب و غریب زیادی در هاگوارتز افتاد. از جمله: انفجار جاروی پرنده دامبلدور قبل از سوار شدن او ... انفجار سوسکی بالدار در نزدیکی دامبلدور و در حیاط مدرسه ... ترکیدن یکی از جغدهای نامه بر، بیرون دفتر دامبلدور ... پیدا شدن چندین دیوانه ساز در اتاق خواب دامبلدور و ...

با وجود همه این اتفاقات آن سال تحصیلی میرفت تا به خوبی و خوشی به پایان برسد که دامبلدور توانست یکی از هورکراکس های لرد ولدمورت را پیدا کند و با هری پاتر برای نابود کردن آن از مدرسه خارج شد.

دراکو مالفوی هم از فرصت، نهایت استفاده را کرد و در غیاب دامبلدور، مرگخواران را وارد هاگوارتز کرد و همینطور در بازگشت دامبلدور، او را در بالای برج هاگوارتز گیر انداخت.

دامبلدور که مشخص بود در اثر نابود کردن هورکراکس هیچ توانی برایش باقی نمانده با طلسم مخوف و قدرتمند اکسپلیارموس، توسط دراکو مالفوی خلع سلاح شد و هاج و واج در برابر او با زانوانی خمیده ایستاده بود.

دراکو:
_ یوها ها ها هاااااااااااااااااااااااااااااا دامبول السلطنه! دیدی بالاخره گیرت انداختم! منو شناختی؟

دامبلدور:
_هووم، پسر عزیزم تو دراکو مالفوی بابایی دیگه! تو دلت نمیاد منو بکشی.

دراکو:
_آره شاید اگه اون پسره بودم دلم نمیومد ولی من از اول سال یکی دیگه بودم و تو نفهمیدی. من آنتونین دالاهوفم!

دامبلدور: مااااااااااع

دالاهوف:
_ چیه تعجب کردی؟ من بدستور اربابم لرد ولدمورت از اول سال وارد هاگوارتز شدم و معجون تغییر شکل میخوردم و همیشه بشکل دراکو بودم. چندین بار خواستم تو رو بکشم ولی عین گربه هفت تا جون داری و نمردی. حالا دیگه کارت تمومه، اشهدتو بخون!

دالاهوف چوبدستیش را بلند کرد و آماده شد که طلسمش را شلیک کند دامبلدور هم چشمانش را بسته بود که ناگهان اسنیپ از در برج پرید تو و درست روی دراکو یا در واقع دالاهوف افتاد.

دالاهوف بی هوش همانجا دراز به دراز افتاد. اسنیپ برخاست، ردایش را تکاند و به سوی دامبلدور رفت.

دامبلدور یک نفس راحت کشید و به اسنیپ گفت:
_خدا خیرت بده سوروس! چه به موقع اومدی، جون منو نجات دادی.

اسنیپ:
_هووم من نیومدم جون تو رو نجات بدم، اومدم که خودم بکشمت و این افتخار نصیب خودم بشه!

اسنیپ چوبدستیش را بالا برد ....

دامبلدور: نه اسنیپ، نه نامرد! این قرارمون نبود، خواهش میکنم، جون مادرت!

ولی اسنیپ سنگدل توجهی نکرد و چوبدستیش را پایین آورد:
_ آوداکداورا!


با سقوط دامبلدور از بالای برج و مرگ او، هاگوارتز نیز سقوط کرد.



Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۹

سالازار اسلایتیرین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 619
آفلاین
جنگل ممنوعه

...وقتی که کاملا مطمئن شد تمام هم اتاقیانش خوابیدند از جای خود بلند شد،شنل نامرئی اش را از زیر تخت برداشت و سپس به سمت تخت رون رفت و او را از خواب بیدار کرد .
.
.
.
هر دو از روی چمنزارهای زیبای محوطه که به خاطر انعکاس نور ماه رنگ نقره ای زیبایی به خود گرفته بودند گذشتند و خود را به خانه ی هاگرید رساندند.
کلبه ی هاگرید پنجره هایش تاریک و ظاهر کلبه اش هم تاسف آور و حزن انگیز شده بود . وقتی هری در کلبه را باز کرد فنگ که گویی در پوست خود نمی گنجید خوشحال و شادان بیرون پرید .
هری ترسیده بود که صدای پارس بلند فنگ همه را بیدار کند، با عجله مقداری کلوچه ی مربایی از درون خانه ی هاگرید به فنگ داد . بلافاصله مربای چسبناک کلوچه باعث شد صدای فنگ قطع شود .
سپس هری شنل ارزشمندش را بر روی میز خانه ی هاگرید گذاشت؛ فنگ را نوازشی کرد و گفت :

- بیا، می خوایم بریم گردش.

هری برای آخرین بار به حرفی که هاگرید زده بود فکر کرد .
((- هرکسی که دنبال حقیقت می گرده ، کافیه که رد کرم ها رو تو جنگل دنبال کنه.))
.
.
.
فنگ با خوشحالی و سرعت تمام خود را به جنگل ممنوعه رساند و پایش را کنار یک درخت افرا بالا آورد .
هری چوبدستی اش را در آورد و زمزمه کرد :((لوموس!)).
نور ضعیفی در انتهای چوبدستی نمایان شد که برای دیدن کوره راه جنگلی و جستجوی ردپای کرم ها در درون جنگل کافی بود .
بعد از کمی جستجو درون جنگل به دو کرم رسیدند که به سمت مرکز جنگل می رفتند ، بدون صحبتی هر دو به همراه فنگ به تعیقیب کرم ها پرداختند .
هرچه قدر زمان بیشتری می گذشت و جلوتر می رفتند درخت ها بلند تر می شدند طوری که بعد از سی دقیقه راه پیمایی در میان آن راه دهشتناک دیگر خبری از آسمان زیبای شب نبود .
جنگل انبوه و انبوه تر گشته بود و فضای درون جنگل هم سیاه و سایه تر شده بود .
با آن نور ضعیف چوبدستی در آن تاریکی هم توانسته بود متوجه شود که کرم ها بزرگتر شده بودند طوری که دیگر هر کدام از کرم ها اندازه ی یک مار شده بودند .

کمی مکث کرد و با دقت به آن گروه از کرم های بزرگ نگاه کرد و متوجه شد که آنها واقعا مار هستند . با دقت که به صدای اطرافش گوش داد توانست فیش فیش مارهای اطرافش را بشنود و متوجه شده بود که آنها در مورد او و رون صحبت می کنند .

به یکی از مارهای که از کنارشان رد می شد با زبان ماری گفت :

«- ببخشید ، می تونم بپرسم بنده بزرگتون رو کجا می تونم ببینم ؟»
مار قیافه ای گرفت و گفت :
«- من اول درسام باید تموم شه ، می خوام پله های ترقی رو طی کنم ،فعلا قصد ازدواج ندارم .»

«- معذرت می خوام مثل این که اشتباه شده ، من قصد جسارت ندارم منتهی من انسان هستم و نمی تونم با مار زیبا رویی مثل شما ازدواج بکنم .»

مار که از این حرف بسیار ناراحت گشته بود گفت :
«- بی لیاقت ، اگه می خوای بزرگ فامیلمون رو ببینی باید دنبالم بیای.»

هری با سر موافقت خود را اعلام کرد و دنبال آن مار به راه افتاد .
رون سقلمه ای به هری زد و گفت :
- کجا داریم می ریم هری؟!

هری بدون آنکه چشم از مار بردارد گفت : فعلا بیا .
.
.
.
دیگر به مقر اصلی مارها رسیده بود، هری و رون با دیدن بعضی از مارهای آنجا دهانش بازمانده بود . طول بعضی از مارها به 80 متر می رسید .
ماری که آنها را به آنجا آورده بود به هری گفته بود که اینجا بایستد تا جدش را صدا کند .
بعد از ده دقیقه مار آمد و گفت :

«-الآن میاد، اسمش باسیلیسکه ،بهش احترام بذارید واسه همین هم به چشمهاش نگاه نکنید.»

«-چشم »

هری کمی به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که به غیر از خودش و رون آدمیزاد دیگری هم آنجا بود .
پیرمردی با ابروهای بلند که چشمانش را گرفته بود و سبیلهای بلندش در حالی که بر لباسش مدالهای رنگارنگی آویزان بود ،شمشیری در کمر و قلمویی در دست داشت به آنها خیره گشته بود و داشت نقاشی آنها را می کشید .

در همین موقع از پشت سر آنها صدای فش فشی آمد .
هری فهید که باسیلیسک آمده است ، رو به مار برگشت و با زبان ماری گفت :

«- ما از دوستای هاگرید هستیم ، اون و دامبلدور تو خطر افتادند . همه فکر می کنند که اتفاقای توی مدرسه تقصیره اون هستش.»

فنگ پارس بلندی کرد .

باسیلیسک نگاهی به هری کرد و گفت :
«- من با هاگرید کاری ندارم ، اون سالها پیش منو تو هاگوارتز پیدا کرد و مثل موش آزمایشگاهی باهام رفتار کرد ،من به اون کاری ندارم و برام مهم نیس.»

«- اما اون تو رو دوست داشته و می خواسته بهت کمک کنه.»

فنگ باری دیگر پارس نمود .

«- خیلی حرف میزنی پسرجون، اسمت چیه ؟!»
«-هری پاتر قربان»

همین که مار اسم هری پاتر را شنید حالت صورتش عوض شد و نگاهی معنا داری به پیرمردنقاش انداخت ، پیرمرد سری به معنای آری تکان داد و سپس مار رو به هری گفت :

«- تو و اون دوستت به من نگاه کنید تا متوجه بشید که اون مردک باهام چیکار کرده .»

همین که هری و رون (که هری به او خواسته ی مار را گفته بود)به او نگاه کرد همانا و خشک شدنشان همانا .

در همین موقع پیرمرد با صدای بلندی فریاد زد :

- من اااااسلیترین کبیییییر توانِستیَم نقااااااااااااشی مرگ هری پااااااتر را بِکِشیَم .

و همان طور که فریاد می زد و بومش را برداشته بود و به سمت قلعه ی هاگوارتز حرکت می کرد زیر لب زمزمه کرد :

- دیگه کسی کتاب پااااااااتر را نمی نِویسیَد . کیییییییه؟! کییییه؟!...


ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۹ ۲۱:۱۰:۰۵

" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.