هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۰۷ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

سالازار اسلیترین old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۰:۳۱ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۰۲:۴۱ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
از تالار اسرار در تنهایی و خلوت مارگونه‌ام...!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 108
آفلاین
سوژه: تالار اسرار دوم!
سالازار اسلایترین vs سوروس اسنیپ
اتاقش تاریک تر از هر اتاقی بود. در دلش آشوبی شده بود که سابقه نداشته است. در ذهنش تنها یک جمله می گذشت:چرا من؟

تا اینکه بعد از مدتی پایان ناپذیر در نظرش، به طرف میز رفت و شروع به حرف زدن کرد:
-سـ... سـ... سلام... با من کاری داشتین؟

فَرد هیچی نگفت و این نشان از آرامشش بود. آرامش در این موقعیت؟ وای خدا!

فَرد، بعد از اینکه این فکر از ذهنش گذشت، شروع به حرف زدن کرد:
-خب...؟
-خب چی؟

فَرد پوزخندی زد و جوابی داد تا او را ساکت کند:
-نمیدونی پس؟ خب... توضیحی که گفته بودی به دوستت میدی رو الان به ما بگو.

از تعجب چشمانش گرد شد. چگونه از این موضوع خبر داشت؟ نه!... نمیتونه از ذهنم خبر داشته باشه!میلرزید. همه ی وجودش از ترس میلرزید. با من من ادامه داد:
-خب... خب... من... قراره واسه اون توضیح بدم، نه واسه... شما!

فرد با آرامش گفت:
-تو نمیدونی که هر کی اومده اینجا چه اتفاقی واسش افتاد؟
-نه! چه اتفاقی افتاد مگه؟

فرد با شادیی که در لبخند شیطانیش نهان بود، جواب داد:
-مُرد!

ترس دیگر صاحب قلب و روحش شده بود. فکر های ترسناک از ذهنش می گذشت. تا اینکه این رشته از حرف های ترسناک، با حرفی که فَرد زد خاتمه یافت:
-اون صدایی که از خودت در آوردی برای چی بود؟

چه سوالیای بی ربطی می پرسه! بعد گفت:
-خب... با این صدا میشه تمام... تمام دوستای... دوستامو خبر کنم!
-دوستای؟
-هوم؟

فرد با فریادی از روی خشم، لرزه به اندامش هدیه داد:
-با من داری بحث می کنی؟

ترسید. برای تصحیح گفت:
-نه... نه! بد فهمیدین! منظورم... شیرا بودن!

دوباره فرد نشست و لبخندی شیطانی بر لبخندش نقش بست.
-که این طور!
-بله... یعنی... میذارین برم؟
-نه!

ترسی که چند دقیقه پیش رفته بود، با قدرت بیشتری برگشت. گفت:
-امـــــــــم... چرا؟
-چون تو اطلاعاتی رو دادی برای دیگران دوباره نگی!
-منظورتون رو نمی فهمم!
-نبایدم بفهمی! بهتره ندونی دلیل مرگت چیه!

ترسش بیشتر شد. حالت تهوع پیدا کرد. می خواست بالا بیاورد. انگار قلبش در حلقش گیر کرده بود. از ترس روی زمین افتاد. گونه‌اش با بغضی که شکست، خیس شد.هق هقی سر داد. سعی کرد جلویش را نگه دارد. نباید گریه می کرد. باید شجاع می ماند. چون اون یه گریفندوری بود... ولی اون یه گریفندوریه واقعی نبود... چون نمی توانست حتی سو سویی از شجاعت را در خودش بییند... نه!... مرگ!... پایان زندگی‌اش بود...

ولی شاید می توانست خواهش کند... او سالازار اسلایترین است و از خواهش بقیه لذت خواهد برد... تنها راه حل زندگانی برایش... "خواهش کردن" بود... گفت:
-چی کار کنم که منو نکشین؟ خواهش میکنم منو نکشین! هر کاری بگین می کنم.

سالازار اسلایترین لبخندی محو و شیطانی زد. این لبخند از چشمانش دور نماند. گفت:
-خب... یه خواهش برای جلب نظرمان! چه فکر خوبی کردی!

هق هقش را بلند تر کرد تا شاید درکش کند... اما او دلش سنگ است... سیاه... تاریک تر از هر چیزی... حتی نواده‌اش!

سالازار اسلایترین قهقه‌ای شیطانی سر داد و بلند بلند سر او می خندید و این موضوع، عذاب مطلق بود. سالازار فکری به ذهنش رسید... "عذاب"!
-عذاب یا مرگ؟
-عذاب

سالازار با یک حرکت او را بیهوش و در تالار اسرارش ظاهر کرد. دستوری که داده بود به زودی زود انجام میشد و او با عذابی بدتر از جهنم رو به رو می شد.

3 ساعت بعد-تالار اصلی اسلایترین

تالار اسلایترین، در سکوت مطلق بود که با تنها یک نگاه از طرف سالازار به وجود آمده بود. سالازار با وقار و متانت شروع به حرف زدن کرد:
-خب... نواده های اصیل اسلایترین! حتی شماهایی که دورگه این به حرف من باید گوش بدین!
ما... کارمان را رها کردیم و آمدیم تا خبری مهم را به شما بدهیم. گریفندوری های مضخرف، تالاری درست کردند و در آن شیر دال غول پیکری قرار دادند تا مارا بترسانند. این تالار در قسمتی از هاگوارتز قرار داره که... به دست تنها یک...

ادامه حرفش را با پوزخند گفت. سالازار ادامه داد:
-شیر زبان! باز میشه! خب... ما یک شیر زبان پیدا کردیم و همین حالا در حال عذاب دادنش هستیم تا به حرف بیاید. باید به ما و نواده هایمان کمک کند. وگرنه... می میرد!

در ادامه به تام ریدل و سوروس اسنیپ اشاره کرد تا به اتاقش بیاید.

چند لحظه بعد- اتاق سالازار اسلایترین

-تام و سوروس؟ بیاین اینجا! ما باهم به سمت تالار اسرار گودریک میریم!

تالار اسرار گودریک گریفندور

- چرا درش این جوریه؟

دری که روبه روی آنها قرار داشت، شیر دال هایی بودند که بال هایشان در را قفل می کرد. سالازار به تقلید از دخترک شیر زبان، صدایی غرش وار از دهانش خارج کرد. در هم به عطاعت از صدا، باز شد.
لرد(تام)، سوروس و سالازار از پلکان قرمز رنگ پایین رفتند. اطرافشان را مجسمه های شیر پر کرده بود. این کنجکاوی با فریادی از خشم فردی ناشناس خاموش شد.
-شما اینجا چی کار می کنین؟

گودریک گریفندور بود که دو دستی شمشیرش را چسبیده بود. سالازار با پوزخند گفت:
- که این طور گودریک! تالار...؟
-اسرار شیردال!

لرد و سوروس و سالازار با هم خندیدند و این عذابی برای یک گریفندوری بود.
-بس کن سالی! بس کنین! تو یکیم بس کن!
-نه تو یکی آدم نمیشی!
-شیره ها! آدم بشه!

این جمله آخر را لرد برای پاشیدن نمک روی زخم دوستان قدیمی گفت. سالازار گفت:
-خب شیردالیسکت کو؟

و در ادامه با همراهانش شروع به خندیدن کرد. گودریک گفت:
-بس کن! من شیردالیسک ندارم... ولی شیردال اعظم رو دارم!
و بعد در ادامه با غرشی، باعث ورود یک شیردال شد.

سالازار با جدیت رو به سوروس و لرد کرد. آنها هم منظور نگاهش را فهمیدند و چوبدستی هایشان را بیرون آوردند. همه با چشمانی منتظر به شیردال نگاه کردند و سرانجام شیردال غرشی کرد و به سمت آنها شروع به دویدن کرد.

سالازار کمرش را صاف کرد و به لرد و سوروس کرد و خیلی آرام نجوا کرد:
-بیاین عقب!

وقتی آن دو عقب رفتند، سالازار چوبدستی اش را روبه قلب شیر نشانه رفت.

گودریک که قصدش را فهمیده بود فریاد زد:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه! نه سالازار!
-چرا که نه!؟

و با فریاد ی، به زندگی شیردال اعظم خاتمه داد:
-آوداکداورا!
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!

فریاد ناراحتی گودریک تمام تالار را پر کرد و این صدا تأم با قهقه اسلایترینی بود.

-اینه سرانجام کسی که شیرشو به دوئل با ما میاره! سفید بودنت کار دستت میده گودریک!

و روبه بچه ها کرد و گفت:
-بریم تا گودریک با جسد شیردالش خوش باشه!

وقتی سالازار بیرون رفت، گودریک گفت:
-درسته سالی! هر کی با دوئل کرد یا مرد... یا... مرد...!


ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۱۸:۵۲:۰۰

Salazar slytherin is a dark Hogwarts founder
Honor to him
تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۳۶ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
رابستن پروداکشن


*****


-بابا بابا بابا بابا...بلند شدن کن...چقد خوابیدن می کنی...روز انتخابات شدن می شه!

بالاخره روز انتخابات شده بود. روزی که رابستن خیلی منتظرش بود.

-چی؟ روز انتخابات؟ وای چرا زودتر منو بیدار کردن نشدی؟

رابستن سریع از جاش بلند شد...دست و صورتش رو شست...لباساشو تنش کرد و به سرعت رفت طبقه ی پایین که با یک صف عظیم رو به رو شد.

یکی از حوزه های انتخاباتی خونه ی ریدل ها بود.

رابستن کمی جلو تر رفت. نگاهی به صف انداخت تا اولشو پیدا کنه.
بعد از اینکه اول صف رو پیدا کرد به سمتش حرکت کرد. اربابش رو دید که بالای سر رای دهندگان ایستاده و کریس در کنارش!
توی دست کریس یک تابلو بود.

نقل قول:
شخصی که در سمت راست می بینین، لرد ولدمورت، از من حمایت کرده است و همچنین شخصی که در سمت چپ ایستاده و شما نمی بینین، بانز!

کریس حتی در روز انتخابات هم این موضوع رو ول نمی کرد.

رابستن کمی جلو تر رفت و نزدیکی لرد ولدمورت رسید!
-ارباب، سلام کردن می شم ارباب!
ارباب چیکار کردن می شین ارباب؟
-اولا که ما سلام نمی کنیم. دوما به تو ربطی نداره ما چیکار می کنیم...نظارت می کنیم!

رابستن دیگه شیوه ی حرف زدن اربابش رو فهمیده بود...اول نشان دادن ابهت و بعد جواب دادن!

رابستن دوباره نگاهی به صف ها کرد. ایندفعه چیز دیگری توجهش رو جلب کرد.

صف ها از یک جایی به بعد دو تیکه شده بودن.
صف اول به خودشون می رسید و صف دوم...
رابستن نگاهش رو تیز کرد تا ببینه که صف دوم به کجا می رسه!

اتاق تسترال ها!

زیر تابلو اتاق تسترال ها، شخصی با ماتیک صورتی نوشته بود:

نقل قول:
اتاق مهمانان

کراب خیلی سعی کرده بود قضیه رو عادی جلوه بده!

-ارباب، چرا اون رای دهنده ها اونجا رفتن می کنن؟
-به تو ربطی نداره راب! به ما گفتن که خانه ی ریدل ها، حوزه انتخاباتی است و ما هم باید بر آن نظارت کنیم! ما نیز در نظارت، کم نمی گذاریم...به کسانی که می خواهند به یک محفلی رای دهند به عنوان مهمان نگاه می کنیم و برایشان اتاقی قرار دادیم! حالا از جلوی چشمان ما دور شو، داریم نظارت می کنیم!

رابستن از جلوی چشم های اربابش دور شد و رفت تا حوزه های دیگه رو پیدا کنه.

وارد خیابون گریمولد شد.

بازم صف!

این صف برای رابستن عجیب تر از صف قبلی بود.
-این چه وضع صف هستن می شه؟ اینا چرا با سر رفتن می کنن تو دیوار و بعدش ناپدید شدن می شن؟ اینجا که کینگز کراس نبودن می شه!

رابستن رفت جلو تر تا بره داخل حوزه. چند نفری رو دید که با سرعت سرشونو به سمت دیوار می برن و ازش رد می شن!
-بچه آمدن کن پایین...شاید خطرناک بودن بشه!

چیزی که برای بچه معنی خاصی نداشت، خطر بود!
-نه بابا! همینجا نشستن می کنم! با کله رفتن کن تو دیوار!

امروز دو بار بچه، ویبره رفت! انگار بچه از هکتور هم تاثیر گرفته بود.

رابستن جلوتر رفت. افراد حاظر در صف رابستن رو شناختن و برای اون جا باز کردن تا زودتر وارد حوزه بشه.
رابستن چند قدم عقب رفت...سرشو یکم آورد پایین و به سرعت رفت سمت دیوار!

بنگ!

رابستن برخورد سختی با دیوار کرد...سرش گیج رفت...صدای جیک جیک گنجشک رو دور سرش حس کرد و بعد افتاد!

-بابا بابا بابا...بلند شدن کن...چرا دوباره اینجا خوابیدن کردی؟

رابستن چشماشو باز کرد. بچه بالای سرش بود.
-من کجا بودن می شم؟ اینجا کجا بودن می شه؟ من مرده شدن هستم؟
-نه بابا...اینجا حوزه گریمولد هستن می شه...اینجا هم خونه ی دواردهم گریمولد هستن می شه...مکان مخفی محفل ققنوس!
-محفل؟ تو از کجا دونستن می شی؟
-خب رفتن کردم داخلش دیگه!

دامبلدور روی دیوار بین خونه ی یازده و سیزده یک طلسم قرار داده بود. طلسمی که اجازه نمی داد مرگخوارا وارد اونجا بشن! ولی بچه هنوز مرگخوار نبود!

-خب داخلش چطور بودن می شد!

رابستن از جیبش قلم و کاغذ در آورد...بچه می گفت و رابستن می کشید.
بعد از اینکه توصیفات بچه تموم شد. رابستن کروکی مکان محفل ققنوس رو هم کشید تا بعدا به اربابش بده!

-خب رفتن کنیم یه جای دیگه!
-کجا رفتن کنیم بابا؟
-یه حوزه ی دیگه!
-کدوم حوزه رو گفتن می کنی؟ تموم شدن شد!
-ینی چی که تموم شدن شد؟
-بابا! تو الان یک روزه که همین جا بیهوش بودن هستی...انتخابات تموم شدن شد!
-کی وزیر شد؟
-کسی که لرد ولدمورت از اون حمایت کردن شده بود و بانز هم در صندلی بغلیش!





تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲:۲۷:۱۵ چهارشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۲۵:۰۳
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس سرکادوگان




_خب...آقای؟
_
_آقای؟
_
_عذر میخوام جناب... چشم های من این بالاست!
_بله...لاکن نمود کمالاتتون یکم پایین تره!

اینجا، در این دنیای باقی به رغم شباهت هایی که به دنیایی فانی داشت، همه چیز متفاوت بود...منجمله زمان!
یک سال و چند ماهی که در دنیای فانی میگذشت، در دنیای باقی میتوانست یک چشم به هم زدن باشد و یا هزاران سال...و حالا بعد از این مدت، نوبت رسیدگی به یک متوفی دیگر بود!
فرشته‌ی مامور اما این بار به نظر می‌رسید با یک متوفی عادی سروکار نداشت...روح متوفی یا چشمانش چپ بود که به جای نگاه به چشم، به مکان دیگری نگاه میکرد، و یا داستان چیز دیگری بود! به همین خاطر فرشته‌ی مامور مجبور شد با دستش چانه‌ی روح متوفی را بالا بیاورد تا بلاخره خیره شدن روح متوفی تمام شده، و به امور او رسیدگی کند!
_آفرین...منو ببین...اینجا ذکر شده اسم شما رودولف لسترنج هست...تایید می‌کنید؟
_رودولف هم هستم اگه به کارت بیاد!

فرشته مامور آهی کشید...مشخص بود که او امروز کار دوشواری دارد!
_جناب لسترنج...باید خدمت شما عرض کنم که...شما متاسفانه مُردین!
_اره...میدونم...فرشته مرگ اومد من رو اورد...خوشتیپی و هزار دردسر دیگه...فقط نمیدونم چرا وقتی من رو رسوند اینجا، گفت که داره میره استعفا بده...نکنه من ناراحتش کردم؟
_حتی عزرائیل رو هم؟
_هر فرشته‌ای که فرشته باشه و خب...مشخصا فرشته‌اس دیگه...حالا هرچقدر هم میخواد اسمش مردونه باشه...چیزی از فرشته بودنش کم نمیکنه!

فرشته‌ی مامور یقه لباسش را کمی تنگ تر کرد و جمع و جورتر نشست...سپس ادامه داد...
_به هر حال...طبق نامه اعمال شما، لیستی از کارهای شنیع شما اینجا هست که...خودتون بیشتر در جریانید و مستحق جهنم هستید! ولی...یک چند استثنا کار خوب هم داشتید که...کم بودن ولی وقتی گذاشتمیوشن توی ترازو، برابری میکرد با اعمال بد شما! برای همین نمیشه با قاطعیت گفت شما متعلق به کجا هستید!
_چی شده؟
_نگران نباشید...ما حواسمون به همه چی هست و برای این امر هم تدبیری اندیشیده شده...و اون منم!
_بهترین تدبیر!
_نه اونجوری که تو فکر میکنی...یعنی که...ببین...من مامور شدم تا تو رو به بهشت و جهنم ببرم...اونجا باید از اعمال و رفتارت گزارشی تهیه بشه تا بسنجیم و ببینیم که بلاخره جایگاه اصلی تو کجاست!

فرشته این را گفت دست رودولف را گرفت...ولی بلافاصه بعد از دیدن چهره رودولف و خواندن ذهن او، دست او را رها کرد!
_خب...چیزه...ام...باید آپارات کنیم بهشت...ام....نوک بال من رو بگیر...یا نه...بذار من...ام...پیرهن چرا نپوشیدی که بشه سر آسیتنت رو بگیره اخه؟ خب باشه حالا...سگ خور! نوک بالم رو بگیر!

رودولف نوک بال فرشته‌ی مامور را گرفت...رودولف کم حرف شده بود و بیشتر چشمانش برق میزد...اما این درخشش از ذوق، خباثت و یا هر چیزدیگر بود، مشخص نبود!

لحظه‌ای بعد، بهشت!

_عه؟ اینجا رو ببین...همه آشنان...اوه! اون خانوم خلیفه نیست؟
_بله...چون باعث شادی روح بسیاری از جوانان شدن، بهشون در اینجا قصری تعلق گرفت!
_حقیقتا نمود کمالاتشون کم نظیره!
_رودولف...میدونی که نباید مزاحم دیگر بهشتی ها بشی دیگه؟
_مزاحم چیزه؟ مراحمیم!
_
_خب...باشه..سعی میکنم...حالا قصر من کوش؟ برم یکم استراحت کنم، جلو حوری ها نباید کم انرژی باشم!

فرشته‌ی نگهبان به اطرافش نگاهی کرد...سپس با دستش به یک دکه اشاره کرد!
_اونجاست...رودولف...مکانی که برای تو در بهشت تعبیه شده اونجاست!
_باز هم یک دکه نگهبانی دیگه؟ این چه شانسیه آخه؟
_هوی...رودولف...حواست باشه...اینجا بهشته..همه باید مسرور و خوشحال باشن و غمی نداشته باشن...پس چیزی به اسم غر اینجا نداریم!
_
_این چهره هم غر محسوب میشه، حتی اگه کلمه‌ای از دهنت خارج نشه...حالا برو سمت دکه‌ات، ببینم اینجا چجوری رفتار میکنی!

رودولف سعی کرد چهره اش را تغییر دهد...لبخندی زورکی زد و به سمت دکه رفت..اما همین که وارد دکه شد و خواست که در را پشت سرش ببندد، صدایی شنید!
_آخ!
_اوه..ببخشید فرشته نگهبان...نفهمیدم پشت سر من هستی!
_حواست رو جمع کن!
_باشه..ولی...ام...کاری داری؟
_منظورت چیه؟
_یعنی میگم که...چیزه...چرا اومدی تو دکه؟ نمیخوای بری؟ آها...الان فهمیدم...لعنتی...واقعا اینجا بهشته، هر چی که میخوای سریع برآورده میشه...صرفا کاش یه چیز بیشتر میخواستم!
_نه! این فکر پلید رو از سرت بیرون کن...من صرفا باید نزدیکت بمونم و از رفتارت گزارش تهیه کنم...حالا رفتار کن ببینم!

رودولف آهی از سر حسرت کشید...فرشته با دیدن آه کشیدن رودولف، قلم پری از غیب حاضر کرد و در دفترچه ای، گزارش کرد!
اما رودولف ادامه داد...
_ولی میدونی فرشته خانوم؟ حقیقتا فکر نکنم زیاد برای شما خوشایند باشه دیدن رفتار های من...برای خودتون میگم!
_فقط رفتار کن رودولف...من یه فرشته‌ام...موجود عادی که نیستم...نگران من نباش!
_خود دانی!

ساعتی بعد، بیرون دکه‌ی بهشتی رودولف!

فرشته نگهبان در حالی کنار دکه نشسته بود، که سطلی را رو زانوی خود قرار داده بود و هر چند ثانیه یک بار، در درون سطل، بالا می‌آورد!
رودولف لسترنج هم بعد از دقیقه‌ای از دکه بیرون آمد و کنار فرشته ایستاد!
_من از اول گفته بودم!
_حرف نزن رودولف..حرف نز...اوععععع! حرف نزن...لعنت بر تو! ببین چیکار کردی که حتی من که فرشته‌ام و اصلا غذا هم نمیخورم، دارم بالا میا...اوععععع!
_اسیر شدیم این وقت روز!

با شنیدن کلمه ی روز، فرشته سرش را از سطل بالا اورد و گفت:
_گفتی روز؟ خوب شد یادم افتاد...نصف روز گذشت...الان دیگه باید از اینجا بریم!
_بریم؟ کجا بریم؟ هنوز هیچکاری نکردم هنوز که...تازه اومدیم!
_حرف نزن..وقت نداریم...نوک بالم رو بگ....نه نه نه! بیا اینور سطل رو بگیر، منم اونور سطل رو میگیرم، آپارات میکنیم!
_به کجا؟
_
_فرشته نبودی مگه؟ پس شکلک شیطانی چی میگه؟
_وقتی اونجایی که داریم میریم ظاهر شدی، میفهمی! آماده ای؟ یک...دو...سه!

لحظه‌ای بعد، جهنم!

رودولف و فرشته مراقب، در حالی که یک سطل بین آنها جدایی انداخته بودف بروی یک تپه از قیف ظاهر شدند!
_به جهنم خوش اومدی رودولف!
_خوب شد پیرهن نپوشیدم...ناموسا گرمه!
_تازه کجاش رو دیدی؟
_اینا چیه روش وایسادیم؟
_قیف!
_اون سیاها چیه؟
_قیر!
_اون باکمالات ها کی هستن؟
_فرشته های عذاب!
_بریم عذاب پس!
_خیر جناب لسترنج...اونقدرها هم که فکر میکنید آسون نیست...این قیف و قیر و فرشته عذاب برای شما نیست...جای شما اونجاست!

فرشته به یک قصر اشاره کرد...بزرگترین بنای ممکن در آنجا بود!
رودولف از تعجب دهانش باز مانده بود...اما نه از هیبت و عظمت آن قصر!
_کجا رو نگاه میکنی رودولف؟چشمات رو درویش کن!
_اینجا اشناها بیشتر هستن حتی... آیا اونا...
_آره...آره...خودشونن...دارن عذاب میشن....چرا تو اینجا بیشتر داری لذت میبری از مناظر تا به بهشت؟ چشات رو درویش کن، آب دهنت رو هم پاک کن باید بریم به قصر!

رودولف و فرشته‌ی مامور به سمت قصر حرکت کردند...وقتی بلاخره به جلوی درب قصر رسیدند، در خود به خود باز شد! آنها داخل شدند و روبروی پلکانی عظیم ایستادند!
_رودولف لسترنج...بلاخره اومدی...خیلی وقته منتظرت بودم!

رودولف آن صدا را میشناخت...
_نه...این نمیتونه واقعی باشه...اون...اون...بل...

قبل از اینکه رودولف جمله‌اش را کامل کند، صاحب صدا در پلکان نمایان شد که به سمت پایین می آمد و به رودولف نزدیک میشد!
_رودولف لسترج...به قصر من خوش اومدی!
_بلاتریکس؟

فرشته‌ی مامور که در چند قدمی آنها ایستاده بود،قلم پر و دفترچه گزارشش را دوباره بیرون آورد... لبخندی بر لب داشت...به نظر میرسید حالا نوبت انتقام بود...

ساعتی بعد، اتاق جلسه فرشته ها!

_خب..سکوت رو رعایت کنید فرشته ها...گزارش مروبط به مرحوم لسترنج رو خوندیم، به مقامات بالا هم گزارش رو دادیم، به هر حال حکم و نتیجه ای که برای اون در نظر گرفته شده الان دست من هست...قبل از اعلام رسمی نتیجه، کسی چیزی نمیخواد بگه؟ فرشته‌ی مامور رودولف لسترنج؟ شما به عنوان فردی که گزارش رو تهیه کردین چیزی نمیخوایین اضافه کنید؟
_عرضم به حضور شما که....عووووق!
_بابا ولش کنید فرشته‌ی مامور بدبخت رو...هنوز حالش خوب نشده کامل...به نظر من تقصیر شیطان بود که خودش رو شکل همسر رودولف دراورده بود!
_البته باید یادآوری کنم که شیطان معمولا گناهکارهای خیلی بزرگ رو به قصر شخصی خودش میبره و به شکل بزرگترین کابوس و عذاب اون شخص خودش رو درمیاره..که در این نمونه، همسر طرف بود!
_باشه خب...ولی این چیزی از همسر طرف بودن کم نمیکنه...خب معلومه بعدش چنین اتفاقاتی غیر قابل باوری رخ میده!
_اهم اهم!

با سرفه های ساختگی رییس جلسه فرشته ها، همه فرشته ها ساکت شدند...
_خب...بهتره زودتر حکم رو بخونیم و به فکر اجرای اون باشیم...در این حکم اومده که "رودولف لسترنج به جهان زندگان بازگردد!"
_یعنی چی؟
_یعنی همین..باید دوباره زنده بشه!
_بابا نمیشه...یه ملتی غرق در سرور و شادی هستن الان...گناه دارن؟ دوباره رودولف رو زنده کنیم که ضدحال میخورن!
_به هر حال این حکمی هست که داده شده...به نظر میرسه یا هنوز مشخص نیست که به کجا، بهشت یا جهنم تعلق داره، و یا بهشت و جهنم جای مناسبی برای اون نیست و مکانی که رودولف به اون تعلق داشته باشه هنوز اماده نشده!
_چجوری برش گردونیم حالا؟ توی گور هست طرف!
_دیگه به ما ربطی نداره...به عزراییل بگین که برش گردونه!
_جسارت نباشه...ولی پرونده استعفای عزراییل بعد از اوردن رودولف هنوز باز هست...فکر نکنم این کار رو بکنه!
_گفتم دیگه..یه کاریش بکنید...رودولف زنده میشه و فعلا اینجا جایی نداره...ختم بحث! حالا موضوع بعدی...چطوری شیطان رو از شوک دربیاریم؟




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۳۸ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۳۰:۰۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
سوژه: گیر
نیمفادورا تانکس***آتسوشی تاکاگی


_خب...اما...
_اما و اگر نداره نیمفادورا تانکس. ما از تو انتظار داریم وقتی حقوق میگیری کارهای به درد بخوری برای محفل انجام بدی؛ اما حالا چی؟ تو تا به حال ماموریت مهمی انجام ندادی.

هوریس اسلاگهورن پشت میزی چوبی، رو به روی دورا لم داده بود و دور تا دورش محفلی ها با قیافه های خشمگین نشسته بودند.
_ما به تو مهلت ده روزه می دیم. اگر ظرف ده روز  اخبار مهمی از مرگخوار ها برای ما آوردی که هیچ، اما اگه نیاوردی تورو به لیلیپوت تبعید می کنیم.

مالی ویزلی دستش را شکل چکش به میز کوبید:
_ختم جلسه.

تانکس با قیافه مبهوت جلوی آینه نشسته بود و به حرف های هوریس فکر می کرد:
_تبعید می کنیممم...لیلیپوتتت...ماموریتتت...مهممم...مرگخوارهاااا...

به روزنامه ی روی میز را نگاه کرد. تیتر خبر ترسناک بود:
_لرد تاریکی در تاریکی غیب شد.
لرد ولدمورت یک هفته ناپدید شده است.
حتی وفادار ترین خادمان او هم از مکانش بی خبر هستند...

با بی حوصلهگی روزنامه را در سطل آشغال پرت کرد.
نیمفادورا روی تختش دراز کشید و به سقف اتاق چشم دوخت. سعی کرد فکر کند. چه چیز برای محفلی ها مهم بود؟ اخبار مرگخوارها. چطور می توان اخبار مرگخوار هارا به دست آورد؟ نفوذ در گروه مرگخوارها. چطور نفوذ کرد؟ اعتبار داشتن.
در کجا؟ خانه ی ریدل ها.
کی؟ خانه ی ریدل ها.
چی؟ خانه ی ریدل ها.

تانکس با دست به سرش کوبید تا افکارش را متوقف کند اما فکر ها هنوز از لای انگشتانش بیرون می ریخت. خب حالا چطور اعتبار داشته باشد؟
سریع از روی تخت زوار درفته پایین پرید و چهار دست و پا طرف سطل آشغال دوید.

دستش را تا آرنج داخل سطل کرد و دنبال روزنامه گشت. یک بار با دقت متن را خواند:
_ایییین بهترین فکری که توی عمرم داشتم.
                  
                   *******

با ترس در اتاق را باز کرد و به راهرو نگاه انداخت.
صدای تلویزیون همسایه کناری کل راهرو را فرا گرفته بود و بچه های دوقلوی همسایه رو به رویی آواز مزخرفی را بلند می خواندند، اما کسی در راهرو نبود.

ردای بلند سیاه رنگش را جمع کرد و با گام های بلند در سنگفرش خیابان قدم برداشت.
در آهنی سیاه رنگ بزرگ جلوی رویش قد برافراشته بود.
_حالا چجو...

حرفش تمام نشد چون قفل و زنجیر های در خود به خود باز شدند و نیمفادورا قدم در خانه ی ریدل ها گذاشت.

_سلام ارباب خوش اومدید.
_وای...ارباب! خبری ازتون نبود نگران شدیم.
_ببینید...ارباب اومده. ارباب می گفتید میایید، ی محفلی...چیزی براتون قربونی می کردیم.

تانکس صدایش را صاف کرد:
_اومم...بله دوستان من اومدم. یعنی...ای مرگخوارهای کوچک من به خانه بازگشتم.

مرگخوار ها سوت و دست زدند.
_خب، کافیست دیگر. کافیست...ما خسته ایم. بروید و تختمان را آماده کنید.

ساعتی بعد دورا در آینه ای کوچک به صورت وحشتناکش خیره شده بود.
صورت بی دماغ و سفید، بدون مو و با چشمهای قرمز.
هیچ زیبایی نمی توانست در آن پیدا کند.
شاید وقتی ولدمورت واقعی بر می گشت به او استفاده از لوسیون بهاره و لنز را پیشنهاد می کرد.

تق تق تق...
_اهههم...بله؟
_سر میز تشریف میاورید ارباب؟
_الان؟ ساعت 7 عصره.
_خب...مگه یادتون رفته ارباب امروز...
_اوه...نه چیزی رو یادم نرفته.

میزی طویل با چوب درخت گردو وسط سالن خود نمایی می کرد و مرگخوار ها دورش نشسته و منتظر ولدمورت بودند. از سقف سالن چلچراغی بزرگ و زینتی به همراه مروارید های قرمز رنگ آویزان شده بود.

عجیب بود که میز زیر بار ظروف سنگین و جام ها هنوز پا برجا بود.
تانکس تا به حال میزی به این شلوغی ندیده بود.
کل میز پوشیده از پیتزا و کوکا بود.
نجینی روی صندلی نشسته و سوبل پیتزا به همراه یک شمع رویش، جلوی او قرار داشت.

_تولد تولد تولدت مبارک! تولد تولد...

نیمفادورا چهار چشمی به مرگخوارها خیره شده بود. تولد؟ آن هم برای نجینی؟ شمع روی پیتزا؟ نه...نه...نه.

_چیزی شده ارباب؟
_اوه...بله چیزی شده. من کادوی پرنسسم را فراموش کردم. الان بر می گردم.

دورا با عجله به طرف در رفت و ثانیه ای بعد یک ژاکت بافتنی قرمز رنگ ماری در دست داشت.
_ببخشید اینو می...
_بله...من...اینم پولش.
_اما این خیلی زیاده.

تانکس از مغازه بیرون زد و به طرف خانه ی ریدل ها دوید.
با اختلاف زیاد این عجیب ترین کار در زندگیش بود.

_نه...نه. چرا اتفاقی نمیفته. نههههههههههههه.

تانکس به خودش سیلی می زد تا شاید طوری قیافه اش عوض شود.
ساعت نزدیک نیمه شب بود.
بعد از تولد نجینی و خرابکاریش، تصمیم گرفته بود به لیلیپوت برود تا اینکه اینجا کشته شود.

ساعت ها داشت سعی می کرد قیافه اش را عوض کند و تغییر شکل بدهد. دلش برای صورت قبلیش تنگ شده بود اما هیچ تغییری نمی کرد. حتی یک تار مو هم در نیاورده بود.

وقتی ساعت تقریبا 5 صبح بود، با این امید که فردا صبح همان نیمفادورا تانکس قبلی می شود به خواب رفت.

با صدای تلق تلوق و پچ پچ کسی از خواب بیدار شد.
_ارباب چه زود بیدار شدید.

دورا از جا پرید و با قیافه اخم آلود برگشت تا بببیند چه کسی او را این طور ترسانده بود.
_اه...سلام بلاتریکس...بله...زود بیدار شدیم. حالا نیاز به یک پیاده روی داریم.

لسترنج لبخندی زد و سعی کرد خود را شیرین کند اما تانکس بیشتر ترسید.
_منم میام ارباب.
_نه تنها باید برویم.
_اما...

دورا با عجله از در بیرون رفت و خود را به حیاط خلوت رساند.
ناگهان فکری به سرش زد. وقتی بلا او را ارباب صدا زده و کروشیو نثارش نکرده بود، یعنی او هنوز لرد بود.
پشت تیرهایی چوبی نشست و سرش را میان دستانش گرفت و خدا را شکر کرد که مرگخواری آن اطراف نیست که اربابش را در آن وضعیت ببیند.

_اااا! سلام ارباب. از پیاده روی برگشتید؟
_چی؟ پیاده روی؟ کجا؟
_خب...امروز صبح دیگه.
_ما سه هفته است به آفریقا رفتیم تا مرگخوارها را به راه درست هدایت کنیم و زیر بالین خود بگیریم.
_سه هفته؟ اما این...ارباب...تولد...

مرگخواران حیرت زده، با قیافه های تحسین کننده به اربابشان خیره شده بودند.
_وای اربابا! شما قادر به وجود در قالب دو جسم در یک زمان هستید.
_ها؟ چی؟...هومم. بله درست است. ما اربابی هستیم دو جسمی در یک مکان.

لرد سیاه به فکر فرو رفت. این چه حرفی بود که زده بود؟ دو جسمی در یک زمان؟ اما حالا مشکلی وجود داشت که بیشتر از دروغش او را نگران می کرد. لردی دیگر اینجا بوده است. یعنی ممکن بود او در کمدش را باز کرده و لوسیون بهاره را دیده بود؟
یعنی او مقام لرد را طلب می کرد؟

نیمفادورا از پنجره ی بزرگ خانه ریدل ها به داخل نگاهی انداخت.
ولدمورت واقعی سر میزی نشسته و مرگخاران دورش در حال صحبت بودند.
تانکس با قیافه ای در مانده به غذاهای روی میز نگاه می کرد.
حالا که لرد واقعی برگشته و دورا نمی توانست دوباره تغییر شکل دهد، نه در خانه ی ریدل ها جای داشت و نه در قرارگاه محفل ققنوس؛ تازه...اطلاعاتی هم کسب نکرده بود.

روی سبزه های پشت خانه دراز کشیده و فکر می کرد:
_ولدمورت واقعی، هیچ وقت جا نمی زد. باید از آخرین فرصت استفاده و اطلاعاتی به دست بیارم.

صبح روز بعد نیمفادورا با قیافه ای خواب آلود جلوی در خانه ی ریدل ها ایستاده بود.
امید وار بود آن قدر زود باشد که کسی از خواب بیدار نشده، تا بتواند راحت جایی پنهان شود و فالگوش بایستد.

نفسش را در سینه حبس کرد و در را آرام باز کرد.
_سلام. منتظرت بودیم لرد تقلبی.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۰ ۱۴:۵۲:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵:۵۷ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۰:۲۸:۵۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 457
آفلاین
نیمی از روز آفتابی و بلند تابستانی سپری شده بود و در محله ای آرام تنها یک جادوگر وفادار به محفل ققنوس میتوانست صدای پچ پچ دو دختر جوانی که مشاجره میکردند را بشنود.


_چرا در باز نمیشه؟
_بذار من امتحان کنم خب.
_الآن امتحان کردن تو با من چه فرقی میکنه؟
_نمیدونم، شاید در مورد ورود تو مشکلی به وجود اومده باشه.
_امکان نداره. تمام اعضای محفل باید بتونن وارد این خونه بشن...
_بیا کنار ببینم.


پادما پاتیل با کشیدن دست خواهرش و کنار زدنش از جلوی در، دستش را روی دستگیره گذاشت و جلوی چشمان عصبی پروتی در باز شد.
نگاه پروتی سراسر رنگ تعجب گرفت، نگاهش بین در باز و صورت پادما جابه جا شد.
_چرا برای تو باز شد؟
_نمیدونم. حتما مشکلی به وجود اومده. بیا بریم داخل فعلا.


پادما وارد راهروی تاریک شد ولی پروتی از جایش تکان نخورد.


_میشه به جای زل زدن به در بیای تو؟


پروتی کلافه سر تکان داد و بعد از اولین قدمی که به داخل برداشت در خانه را با حرص بهم کوبید و با غیض گفت:
_هیچ خوشم نیو...


همراه با صدای پروتی صدای ناله ی سگی که میخواست پشت پروتی وارد خانه شود و در به شدت به پوزه اش برخورد کرده بود، بلند شد.


_پروتی، حیوون اون مشنگ رو بیار تو...


صدای پادما شبیه کشیده شدن ناخن روی دیوار مغز پروتی را آزار داد.تمام دیوارهای مغزش با جمله ی " اون تونست در مقر محفل رو باز کنه ولی تو نتونستی" پر شده بود.
در حالی که در تلاش برای یافتن چرایی این ماجرا بود در را باز کرد و سگ مرد مشنگ را به خانه راه داد.
یک ساعت پیش، دقیقا پس از خروج از وزارت خانه، با مردی رو به رو شد که با نوک کفشش به سگی که قلاده اش را در دست داشت ضربه میزد و توجهی به صدای ناله های سگ سفیدش نداشت.
پروتی با اینکه علاقه ای به موجودات، علی الخصوص از نوع مشنگی نداشت ولی به سمت مرد رفت و با وردی از حافظه ی او حضور این سگ در زندگیش را پاک کرد.
قلاده را از دستش گرفت و به سمت خواهر بهت زده اش رفت.
هرچه پادما اصرار کرد که این کار مصداق بارز دزدی است، گوش او بدهکار نبود و عقیده داشت برای او آزار حیوانات هم مانند انسان ها به معنی ظلم است.
بعد از بستن در خانه ی گریمولد به آشپزخانه رفت. پشت یکی از صندل های چوبی دور میز غذاخوری را گرفت و کمی روی زمین کشید. روی آن نشست و در حالی که به خواهرش نگاه میکرد به روز عجیبش فکر کرد.


_پرو... تیییییی....


صدای جیغ پادما از سمت راه پله ها درجه ی هوشیاری خواهر دوقلویش را به آخرین حد ممکن رساند.
پروتی در حالی که چوب دستی اش را جلو گرفته بود به سمت راه پله ها دوید. اولین پله ها را دو تا یکی بالا رفت و به پاگرد اول که رسید پادما را دید که با چشم های گرد شده ی سراسر وحشت به پاگرد بعدی نگاه میکرد. خط نگاه او را دنبال کرد و چوب دستی از دستش افتاد.
خانومی روی پله ها نشسته بود و با چشم های خشمگینش به آن دو نگاه میکرد. روح نبود، رنگ داشت.
پروتی به سمت خواهرش برگشت، شاید به اندازه ی پادما صورتش را وحشت نگرفته بود اما از حیرت زبانش بند آمده بود.
لب های پادما با لرزشی محسوس آرام نالیدند:
_خانوم بلک.


نگاه پروتی دوباره به سمت خانوم بلکی برگشت که این بار در تابلو نبود. زن همیشه خشمگین داخل راهروی ورودی حالا بدون هیچ صدایی از روی پله پاشده و روبه روی آنها ایستاده بود.
پادما دست بی حس خواهرش را گرفت و بلند شد. هر دو بی اینکه دلیل اتفاق مقابل را بدانند به او خیره شده بودند.
لب های خانوم بلک از هم فاصله گرفت، زبان کوچک ته حلقش کم کم نمایان می شد و رگ های عصبانیتی که در خونش جریان داشت روی سفیدی صورتش دویید...
پروتی منتظر،پادما منتظر...
و هیچ صدای نیومد.
وحشت از صورت پادما کنار رفت.
پروتی بی توجه به خواهر به فکر فرو رفته اش چند پله ای که میان اون ها و خانوم بلک بود طی کرد و با تردید دستش را به سمت شونه ی خانم بلک برد اما به جای اینکه دستش با شونه ی این روح رنگی رو به روش برخوردی داشته باشه، فرو رفت و رنگی بیرون اومد.
قطره قطره رنگ از دست پروتی می چکید.
پروتی اول به دستش و بعد به صورت خشمگین خانوم بلک نگاه کرد. چند دقیقه ای نگاه گنگ پروتی به چشم های مملو از تنفر نقاشی فرار کرده از قاب خیره شده بود که صدای پادما سکوت سنگین فضا را شکست.
_این یه نفرینه.


قبل از اینکه پروتی چیزی بپرسد، پادما ادامه داد:
_در موردش توی یه کتاب بی نام که توی کتابخونه ی تالارمون بود خوندم. اون کتاب هیچ نام و نشونی نداشت برای همین نمیدونم میشه پیداش کرد الان بیرون از هاگوارتز یا نه، ولی یادمه نوشته بود توی دنیای ما نقاشیا، عکس ها و کلا تصویر جان دارند اما یکسری محدودیت ها براشون هست. اون ها حق ندارن پاشونو از حدشون فراتر بذارن اگر یه تصویر و افراد درش باعث به وجود اومدن حس منفی ای در فرد زنده ای که اون ها رو می بینه بشن و اون فرد تا به اون زمان هیچ وقت اون حس رو تجربه نکرده باشه، یا راحتتر بگم اولین بار به خاطر اون ها اون حس رو تجربه کنه، دچار نفرین میشن.
_این نفرین چی هست؟
_اون ها از نقاشی به بیرون طرد میشن .از اونجایی که ماهیتی در دنیای ما ندارن با همون ساختار تشکیل دهنده اشون یعنی رنگ هایی که جادو درشون جریان داره دیده میشن، دقیقا مثل یک جسم همونطور که ما داریم می بینیم ولی عاری از وجودیت مادی، چه قدر توضیحش سخته... می فهمی چی میگم؟
_تا حدودی، یعنی در عین اینکه وجود دارن وجود ندارن؟مثل روح؟
_ نه اتفاقا این ها خیلی فرق دارن با روح ها، روح ها حقیقتن ولی این نقاشی حقیقت نیست فقط نقاشیه.
_ ببین من هیچی نمی فهمم از این حرفات. فقط بگو این چه ربطی به ما داره الان؟
_ربطش اینکه خانوم بلک باعث شده تو یه حس بدی رو برای اولین بار تجربه کنی؟
_من؟ چرا من؟
_برای اینکه یکی از قوانین این نفرین اینکه تمام وجوه مشترکی که بین شما وجود داره از بین میره، اینجا خونه ی بلک هاست ولی وفاداری ای که به واسطه ی محفل به ما داره برای تو از بین رفته، وقتی تو داشتی سعی میکردی وارد این خونه بشی خانوم بلک از قابش به بیرون فرستاده شده.

_چرا الآن؟

قبل از این پادما بتواند جواب سوال های پیش آمده برای خواهرش را بدهد، خانوم بلک از پله ها بالا رفت، داخل یکی از اتاق ها شد و وقتی دید تلاشش برای بستن در اتاق، جز رنگی شدن آن نتیجه ای ندارد روی زمین نشست و به دیوار های سیاه خانه اش خیره شد.
پروتی و پادما با ترحم نگاهش میکردند، پروتی کنار لک هایی که به خاطر خانوم بلک روی پله ها ایجاد شده بود نشست و پرسید:
_انتقام از یه نقاشی؟احمقانه است این لک ها همه جا رو پر کرده، چی جوری میتونیم برش گردونیم به تابلوش؟
_با ایجاد همون حس برای تلافی.
_چی داری میگی؟این یه نقاشیه حتی دیگه نمیتونه جیغ بزنه تمام حس هاش رو از دست داده، نمیتونه چیزی رو لمس کنه حتی وقتی میشینه زمین هی رنگ پس میده به محیط چی جوری درش حس ایجاد کنیم؟
_اشتباه نکن اون میتونه حس کنه، نمیتونه ابراز کنه... این دقیقا همون چیزیه که بهش محکوم شده.
_یعنی چی؟
_ببین اون میتونه حس کنه که تو دستشو گرفتی ولی نمیتونه متقابلا دست تو رو بگیره، نمیتونه بشنوه ولی یه صداهای گنگی میشنوه، نمیتونه حرف بزنه یا حتی جیغ بزنه. اون میتونه حس کنه نمیتونه در مقابل کاری انجام بده.
_پس میگی ما باید یه کاری کنیم که همون حسی بهش دست بده که در من به وجود آورد؟مشکل اینکه من نمیدونم چه حسی بهم واسه اولین بار دست داده و مقصرش خانوم بلک بوده...
_خب باید بشینی فکر کنی، فعلا بیا بریم آشپزخونه ...
_پس خانوم بلک چی؟
_اون که مشخصه افسردگی گرفته ،ولش کن اونجا نشسته بیا بریم.


پروتی از روی پله ی چوبی بلند شد بی توجه به صدای قژ قژ چوب پرسید:
_بعد از برگشتنش به تابلو این همه رنگ رو چیکار کنیم؟
_همه ی اینا پاک میشن خودشون.
_خب خوبه...


پروتی بعد از پادما به آشپزخانه رفت. روی همون صندلی قبلی نشست و در حالی که فکر میکرد چه احساسی رو اولین بار با خانوم بلک تجربه کرده به خواهرش که در تلاش بود تا با یکی از دوست های قدیمیش از آتیش شومینه ارتباط برقرار کند، نگاه میکرد.
یک ساعت گذشت و پادما با وجود تمام تلاشش نتونست یکی از ارشد های ریونکلاو را که در آن زمان به شدت اهل مطالعه بود پیدا کند.

_واقعا یادم نمیاد.

با صدای پروتی پادما به سمتش برگشت و پرسید:
_مطمئنی؟
_واقعا چیزی یادم نمیاد. نمیدونم شاید...


پروتی از روی صندلی بلند شد و شروع به قدم زدن کرد. مثل اکثر مواقعی که کلافه میشد شروع کرد به تکان دادن دست هاش و جمله ی نیمه تمامش را ادامه داد.
_شاید اگر این حس منفی اونقدر بد بوده که مغزم ناخودآگاه سعی کرده اون فراموش کنه. می فهمی منظورم چیه؟ یعنی اینکه شبیه یه فراموشی ناخودآگاه...
_می فهمم چی میگی بیا اینجا لطفا.
_برای چی؟
_میخوام اون خاطره رو پیدا کنم.
_میدونی چی جوریه؟
_انجام ندادم ولی چند بار موقع بازپرسی مجرم ها دیدم چی جوری انجام میشه.
_باشه...


پروتی روی صندلی ای که خواهرش از پشت میز بیرون کشیده بود نشست و سعی کرد با فکر نکردن به خواهرش کمک کند.استخراج خاطره در شرایطی که خاطره ی مورد نظر در دسترس نباشد یکی از پیچیده ترین کارهای بازپرسی در وزارت خونه بود و حالا خواهر بی تجربه اش باید این کار را انجام میداد.
با زمزمه ی پادما پروتی احساس حل شدن در دریایی از مایعی را داشت که تنها نامحلول این دریا خاطراتش بودند.گذر زمان در این خلسه برای او قابل لمس نبود ولی پادما مدت زیادی را صرف پیدا کردن روزی کرد که پروتی خشم و حس از دست دادن را با هم احساس کرده بود.
پس از اتمام کار پادما پروتی در خوابی آرام فرو رفته بود.
پادما با بررسی خاطره، آن روز را به خوبی به یاد آورد. از روزی که نفرین خانوم بلک شکل گرفت دقیقا ده سال گذشته بود. تابستان ده سال پیش دو خواهر به دعوت هرمیون گرنجر ، هم اتاقی خواهرش ، به خانه ی گریمولد آمده بودند. هرچند مادرشان نیز با پیوستن به محفل ققنوس از مبارزان محفل بود و حضور آن ها در خانه ی گریمولد برای تامین امنیتشان بدیهی بود. خواهرش آن روز هنگام خروج از منزل بچه گربه ای را که زیر پله های ورودی خانه کز کرده بود پیدا کرد و وقتی متوجه شد که مادرش شب پیش در تصادف با ماشین همسایه ی مشنگشان مرده، تصمیم گرفت تا بچه گربه را به عنوان حیوان خانگی خود نگه دارد.
اما به محض ورود به خانه ی گریمولد تابلوی خانوم بلک که پرده ی آن کنار رفته بود شروع به جیغ زدن کرد. صدای گوش خراش خانوم بلک باعث ترس بچه گربه شد و با اتفاق باورنکردنی برایش افتاد.
پادما خوب به یاد داشت که خودش بود که متوجه شد قلب بچه گربه ی سفید خواهرش نمی زند.
پروتی آن روز برای دومین بار بعد از مرگ پدرشان از دست دادن را تجربه کرده بود ولی خشمی که در لا به لای این حس غمناک پیچیده بود او را وادار به فریاد کرد.
صدای جیغ پروتی خانوم بلک عصبانی را نه تنها متعجب بلکه وادار به سکوت کرد و بعد از آن پروتی از حال رفته بود و دیگر حرفی از بچه گربه نزد.
پادما بی اینکه متوجه گذر زمان شود به آتیش شومینه که به خاطر گرمای تابستون دمایی نداشت و فقط برای تماس از ان استفاده میشد نگاه میکرد. پروتی که بیدار شد چند دقیقه در سکوت به خواهرش نگاه کرد.مطمئن بود پادما دنبال پیدا کردن راه حل برای این نفرین بود.


_راهی پیدا کردی؟
_عه بیدار شدی؟نه... نمیخوای بپرسی چه خاطره ای بود؟
_نه، یادم اومد.


پروتی بعد از نگاهی به خواهرش ، ابرویی بالا انداخت و با پوزخند غمگینی گفت:
_یادمه اون موقع پر از نفرت شده بودم، حسی که پر از غم و خشم بود... هنوزم باورم نمیشه نفرت رو با خانوم بلک کشف کردم.
_به نظر خودت چه راهی برای شکستن نفرین هست؟


پروتی با انگشت هاش روی میز چوبی ناهار خوری ضرب گرفت و گفت:
_نفرت، خانوم بلک همیشه پر از نفرته... اصلا کجاست؟ چرا اینجا نیست تا بهمون نشون بده ازمون متنفره؟ تو آدمی که همیشه نسبت به همه ی ما فقط و فقط یک حس داشته چی جوری نفرت به وجود بیاریم؟
_اون از ما متنفر نیست، شایدم باشه نمیدونم... ولی نفرت اون برخواسته از فقدان نیست.


پادما از جاش بلند شد، به سمت پارچ آب رفت و لیوانی آب برای خواهرش ریخت. پروتی وقتی عصبی میشد پرخوری عصبی پیدا میکرد و الآن برای کنترل خشمش بهتر بود کمی آب میخورد.

_ممنون.
پروتی لیوان را از دست خواهرش گرفت ولی بی اینکه آب بخورد لیوان را روی میز گذاشت.

_راستی در مورد اینکه خانوم بلک کجاست، باید بگم همونجایی نشسته که ظهر رفت و نشست. شوکه است، خودشم میدونه دچار چه نفرینی شده.
_اگر ما برش نگردونیم به تابلوش چی میشه؟
_خشک میشه.
_چی؟
_مثل یه سطل رنگ بی استفاده که اگر یه گوشه ولش کنی خشک میشه، خانوم بلک هم از رنگ تشکیل شده و خشک میشه.
_اما اون یه رنگ عادی یا یه نقاشی عادی نیست، اون جادوییه.
_میدونم ولی نفرین اینجوری عمل میکنه که کم کم ازش همه چی رو میگیره،محیط امن تابلو، ابراز احساسات،جادو و در آخر نابود میشه.


پروتی انگشت های دستش را لا به لای موهایش برد و آرام زمزمه کرد:
_هیچ وقت فکر نمیکردم دلم برای جیغ جیغو ترین نقاشی تاریخ بسوزه.
_اون یه حقیقته که وجود نداره. نه وجود داره و نه بی تاثیره...به هرحال اگر مام با یکسری عقاید بزرگ بشیم و مکان امن زندگیمون بشه پاتوق افرادی که مخالف تمام عیار کل عقایدمونن خوشمون نمیاد. میدونم حس خوبی ازش نگرفتی،میدونم بعد از اون ماجرا هیچ وقت حرف نزدی ازش ولی ما آدمایی نیستیم که از یه نقاشی غمگین انتقام بگیریم، پروتی ما آدم انتقام نیستیم.


پروتی به چشم های خواهرش که جلوش زانو زده بود نگاه کرد.چشم هاشون هیچ فرقی با هم نداشت جز ماراحتی که در چشم های پادما بود و گیج بودنی که در نگاه و رفتار پروتی موج میزد. پادما همیشه عاقلانه ترین تصمیم ها را میگرفت، به خواهر کوچکترش اعتماد داشت به همین دلیل پرسید:
_چیکار کنیم؟
_واقعا نمیدونم. هیچ ایده ای ندارم.
_خانوم بلک یه موجود ارزشمند رو از من گرفت. ریشه ی نفرت من از اینجا شروع شد شاید ما هم باید ازش یه چیز با ارزشو بگیریم.
_مثلا چی؟
_نمیدونم. خانوم بلک چی داره؟
_خب بچه هاش که کشته شدن، دارایی هم نمیدونم فقط همین خونه هست و...
_خونه پادما، خونه...

پروتی از روی صندلی بلند شده بود و با شوق به پادما نگاه
میکرد. به سمت خواهرش رفت و شونه هاشو گرفت و با اطمینان گفت:
_فهمیدم باید چی کار کنیم.


پادما با نگاهی گنگ به لبخند پروتی نگاه کرد. انتخاب های پروتی گاهی به جای عاقلانه فقط و فقط شجاعانه بودند. دستش را روی دست های پروتی گذاشت و آن ها را از روی شونه اش پایین آورد.
_چیکار کنیم؟
_خونه رو آتیش بزنیم؟
_ چی؟


رنگ از روی پادما پرید، درست حدس زده بود پروتی صورت مسئله را به جای حل آن پاک میکرد.
_ببین پروتی ، این کار احمقانه است. میخوای مقر محفل رو آتیش بزنی؟
_نه، ما واقعا آتیشش نمیزنیم اینجوری نمایشش میدیم.
_چی جوری میخوای همچین کاری کنی؟
_این خونه برای مخفی بودن یه جادوی قوی داره که باعث میشه به مشنگ ها نشون داده نشه، سطح پیشرفته تر این جادو اینجوریه که تو اون چیزی که میخوای مخفی کنی رو به شکلی که میخوای نشون میدی، محوش نمیکنی باز آرایشش میکنی صحنه رو...
_درسته.فکر خوبیه... وای پروتی باریکلا.


پادما هر لحظه که بیشتر به پیشنهاد پروتی فکر میکرد بیشتر هیجان زده میشد.با لبخندی پر از شیطنت به سمت پروتی برگشت و گفت:
_من میرم خانوم بلک رو میارم توام تابلوشو بردار برو بیرون از خونه، تا من میام کارهای اولیه رو انجام بده که وقتی اومد مرحله ی آخرشو انجام بدی.
_باشه... بزن قدش.


پادما با دست راستش به دست چپ خواهرش که بالا آورده بود ضربه ی نسبتا محکمی زد و بعد به سمت راه پله ها رفت، در حالی که دور میشد گفت:
_آخ که چه قدر خوبیم ما.


پروتی به سرعت به سمت تابلوی خالی خانوم بلک رفت آن را با سحری از روی دیوار برداشت و از خانه به همراه سگی که نجات داده بود و جلوی در چرت میزد، بیرون رفت. هیچ مشنگی آن موقع بعد از ظهر در خیابان نبود. چوبش را به سمت ساختمان سیاه رنگ گرفت و شروع به زمزمه کرد.
دقایقی نگذشته بود که پادما در حالی تمام دست هایش پر از رنگ بود به همراه خانوم بلکی که از آن رنگ رفته بود بیرون آمدند، رنگ سیاه چشم های خانوم بلک روی گونه هایش ماسیده بود و چروک های اطراف چشم هایش از همیشه پر رنگ تر بودند.جان راه رفتن نداشت و بعد از هر قدمش رنگ کفش هایش و رنگ سفیدی که برای پاها استفاده شده بود روی زمین میریخت و باقی میماند.
پروتی با تمام وجود دلش برای این نقاشی نفرین شده سوخت ولی باید نقشش را به بهترین نحو اجرا میکرد.
پادما و خانوم بلک که به او رسیدند پروتی خیلی جدی گفت:
_میدونم نمیشنوید ولی امیدوارم بتونید لب خونی کنید و بفهمید که چی میگم. برای اولین بار با اتفاقی که شما مسببش بودید نفرت رو تجربه کردم و الآن میخوام بفهمید تمام این سال ها چه ظلمی در حقم کردید.


به جای اشک قطره ی مشکی رنگی که برای طراحی مژه استفاده شده بود روی صورت پیرزن چکید.
پروتی نگاهش را از این حال خانوم بلک همیشه مقتدری که حال قربانی طلسم بود گرفت و آرام آخرین ورد را زمزمه کرد.
جلوی چشم های خانوم بلک مقر محفل که روزگاری خانه ی این زن اصیل زاده بود به آتش کشیده شد.
پیر زنی که به خاطر از دست دادن رنگ هایش لاغر شده بود دست هایش را بالا آورد، میخواست به سمت خانه اش برود ولی حرارت باعث ذوب شدن هرچه بیشتر رنگ هایش میشد.میخواست جیغ بزند ولی نمیتوانست...
جلوی چشم هایش خانه اش تبدیل به خاکستر میشد. به سمت پروتی برگشت.
پروتی از نگاهش لبخند میزد و او بیشتر در چشم هایش نفرت را فریاد میزد.او صدا میخواست، فریادی از ته دل...
پروتی و خواهرش بیشتر لبخند میزدند، لبخند هایشان به قهقهه تبدیل میشد و او با نفرت دوباره نقاشی میشد.
به یکباره صدا برگشت و تمام وجود خانوم بلک در تابلو به جیغ های گوش خراش معروفش تبدیل شد.
خانوم بلک به تابلو بازگشت.



ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۱۹:۰۶:۲۰
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۹ ۱۹:۰۹:۱۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱:۲۳ سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۲۲:۳۲
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 173
آفلاین

خانه شماره سیزده میدان گریمولد، مقر محفل ققنوس

یک جای کار می‌لنگید...

اگه یه خروار پرونده های دریافتی از خرابکاری های مرگخوارن، یا کارهای تشکیل تیم کوییدیچ، یا سر و صدای بچه های هری و یا هزارتا کار دیگه روی سر محفلی ها نریخته بود، شاید اندکی بیشتر توجه می‌کردن و متوجه می‌شدن که خانوم بلک اون روز طور عجیبی رفتار می‌کرد. شال سیاهی که همیشه دور گردنش بود رو تا روی صورتش پایین آورده بود و از همیشه بدعنق تر به نظر می‌رسید. اگر یک مقدار هم بیشتر توجه می‌کردن، متوجه می‌شدن که به جای ناسزاهای معمول گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب، ناسزاهایی مثل خیارهای دریایی و شارلاتان های صحرایی نثار اطراف می‌کرد.


همان زمان، کوچه ناکترن، مهمانخانه‌ی هیپوگریف پنجه طلایی

پیرزن بدقواره و خمیده ای پشت یکی از میزهای مهمانخانه چمباته زده بود و با حرص و ولع وصف نشدنی‌ای از پاتیل روبروش کله‌ پاچه‌ی تسترال میخورد. هرکس این صحنه رو می‌دید با خودش فرض می‌کرد پیرزن سالیان سال میشه که غذا نخورده. پیرزن کاردش رو صاف توی جمجمه‌ی تسرال طباخی شده فرو کرد و تخم چشمش رو درسته بیرون کشید. درست وقتی که میخواست چشم تسترال رو لقمه‌ی چپش کنه، در مهمانخانه باز شد. از بالای میزی که پیرزن نشسته بود، چیز زیادی از تازه وارد قد کوتاه معلوم نبود، اما دارون گوشت آلود، صاحب مهمانخانه، با چشم و ابرو نشانه‌هایی به پیرزن فرستاد، گویی که می‌گفت:
- اون بابایی که میخواستی ایشونه!

پیرزن کاردش رو روی میز برگردوند و با چشم و ابرو نشانه‌هایی رو پس فرستاد، تو مایه های:
- اوکی، دارمت، برو برای بقیه‌ی نقشه پلیدمون!

بعد لیوان آب دوخ خیارک غده دارش رو برداشت و هورت بلندی کشید. صدای هورت کافی بود تا توجه تازه وارد رو جلب کنه.

_هی جوون، یه پرس غذا مهمون من میخوای؟

پیشنهاد غذای مجانی از سوی یه پیرزن عجوزه وسط یکی از خلاف ترین مهمونخونه های کوچه ناکترن هر عقل سلیمی رو به شک میندازه، ولی از اونجایی که مانداگاس فلچر از بدو تولد و در تمامی مراحل زندگی ناچیزش موجودی نخورده و گدا گشنه بود، با دیدن دارون گوشت آلود که با یک دیگ کله پاچه‌ی تسترال و یه لیوان بزرگ آب دوغ خیارک غده دار نزدیک می‌شد، کوچک‌ترین ذره ای شک به دلش راه نداد و با یک مقدار زور و زحمت به پاهای خپل و کوتاهش، روی صندلی مقابل پیرزن نشست. دارون گوشت آلود ظرف غذا و نوشیدنی رو روی میز جلوی مانداگاس گذاشت و قبل از برگشتن به مطبخ، با چند تا حرکت چوبدستی، یک پارتیشن آکاردئونی رو جلوی میز پیرزن و مانداگاس گذاشت، طوری که از دید بقیه مشتری ها مخفی شدن.
پیرزن نگاه شرورانه ای به مانداگاس که داشت از هر قطره‌ی آب دوغ خیارکی که مفتکی گیرش اومده بود لذت میبرد، انداخت و گفت:
- شنیدم عتیقه داری!
- اشتباه گرفتی همشیره. کی بهت آدرس داده؟ حتماً اشتباه داده.

پیرزن که کاسه صبرش داشت لبریز میشد گفت:
- اون شازده پسرم که ریق کاسه‌ی زهر رو سر کشید و من رو تنها گذاشت، اون یکی پسر چلمن خائن به اصل و نصبم هم که خودش پای تو و بقیه اون گند زاده ها رو به خونه‌ی ما باز کرد. جن خونگی پیرم هم که زورش به هیکل خپل بی خاصیت تو نمیره، بقیه‌ی برادر زاده ها و خواهر زاده هام هم که یک از یک بی خاصیت تر و مشنگ دوست تر، فقط خودم موندم تا یک یک عتیقه‌های خانوادگی مون رو از توی حلقومت بکشم بیرون، حتی شده اگه شده تک تک ناخونام رو بکنم تو چشمت یا با این کارد سرت رو بیخ تا بیخ ببرم و مثل این تسترال جلو روت کله پاچه‌ات کنم!

چشم از حدقه دراومده‌ی تسترال که هنوز روی چاقوی پیرزن چسبیده بود به طرز چندش آوری به مانداگاس زل زده بود. قلپ آخر آب دوغ خیارکش رو با سختی زیاد قورت داد.


فلش بک، روز قبل، از این تابلو به اون تابلو

کادوگان که به قیمت خورد و خاکشیر کردن استخون‌ها و تیغ‌های پری دریایی حمام ارشد ها، تونسته بود راز برگشتنش رو حفظ کنه، خوشحال و خرم از این تابلو به اون تابلو می‌پرید و تصنیف مورد علاقه‌اش رو میخوند:

-کادوگان چقدر زرنگه!
اسبش چقدر قشنگه!
شمشیرش چقدر بلنده!

که یکدفعه:
- از تابلوی من برو بیرون گند زاده‌ی بی ناموس!
- به من میگی بی ناموس؟ عجوزه‌ی بز کوهی!
- الان تک تک ریش‌هات رو از ریشه در میارم متجاوز تابلو دزد!
- برو بابا ایکبیری، من اصلاً نفهمیدم کی وارد تابلوی تو شدم! عااااااخ ریشم رو ول کن و مثل یک مبارز حقیقی آماده‌ی نبرد شو!

توی گیر و دار دعوای سر کادوگان و خانوم بلک، یک دفعه تارهای تابلو کش اومد و خانوم بلک به بیرون از تابلو پرتاب شد! ابتدا دوباره هیکل خمیده‌اش رو روی دوپا ایستوند، گرد و خاک رو از سر و هیکلش پاک کرد، نگاهی هاج و واج به اطرافش انداخت و کم کم آثار افتادن دو گالیونی توی چهره‌اش هویدا شد. برق خطرناکی توی چشم‌ها و دندون‌های زردش که از لای لبخند پلیدش بیرون زده بودن پیدا شد. دست ها و کله‌اش رو به آسمون گرفت و چنان قهقهه شیطانی زد که اون مقدار ریش های کادوگان که از چنگالش سالم مونده بودن هم در جا ریختن. بعد هم زیر لب وردی گفت و در جا آپارات کرد.

کادوگان رو خوف برداشته بود، هنوز بیست و چهار ساعت از برگشتنش نگذشته بود که یه گند دیگه زده بود و یه روانی خطرناک رو توی شهر ول کرده بود. ولی از اونجایی که کادوگان سیستم مغزی پسافکن و بی‌خودی داشت، به جای اینکه به راه حل فاجعه فکر کنه، به این فکر کرد که تا قبل از وقوع فاجعه چیکار کنه که حتی‌المقدور گندش دیر دربیاد. رفت وسط تابلو ایستاد، شال سیاه خانوم بلک که وسط دعوا از دور گردنش افتاده بود رو برداشت کشید روی سرش و شروع کرد:
- شومپت‌های کته کله! میمون‌های جنگلی!


دوباره برمیگردیم به مقر محفل ققنوس

فنریر گری بک صندوق رای گیری انتخابات وزارت رو گرفته بود دستش و مثل یک مدیر وظیفه شناس خونه به خونه می‌گشت. به وسط میدون گریمولد که رسید، از ته دل آرزو کرد که خونه‌ای بین شماره یازده و پونزده وجود نداشته باشه، ولی در کمال تاسف آقای مدیر، چند ثانیه بعد خونه‌ی شماره سیزده خودش رو به زور بین خونه های مجاورش جا کرد. فنریر تفی به شانس فرستاد و وارد خونه شد.
هنوز چند قدم بیشتر وارد راهرو نشده بود که صدای نکره‌ی خانوم بلک بلند شد:
- ای خاین جنایتکار! مزدور بی غیرت!

فنریر تعجب کرد. به عنوان تنها شخصیت مرگخواری که گاه و بیگاه پاش به قرارگاه مخفل ققنوس باز میشد، خانوم بلک همیشه نسبت به سایرین به اون عطوفت بیشتری به خرج میداد؛
- خانوم بلک مثل اینکه حالتون خوب نیست امروز؟
- حال من به تو چه ربطی داره بز کوهی مجه؟ خیلی هم حالم خوبه تا چشمت درآد جفا پیشه‌ی آدم فروش!

فنریر گری بک که داشت دچار دژاوو می‌شد چونه‌اش رو خاروند و نزدیک تابلوی خانوم بلک شد، بعد در یک حرکت تند و تیز شال پیرزن رو از صورتش انداخت. چهره‌ی نخراشیده‌ی کادوگان با ریش هایی که توسط خانوم بلک تنک شده بودند پدیدار شد. برق ذوق پلیدی توی چشم‌های گری بک نشست:
- به به ببین کی اینجاست، چه آشی پختی برای خودتون کادوگان، خبر نداری!

بعد هم صداش رو گذاشت روی سرش و شروع به خطابه کرد:
آهای اهل محفل، به چه جراتی بدون اخذ مجوز از وزارت به آثار تاریخی این عمارت دست زدید؟ این تابلو متعلق به عهد درشکه است، برای تخریبش نیاز به مجوز داشتید.

درهای اتاق های محفل از چپ و راست راهروی منتهی به تابلوی خانوم بلک باز شدن و محفلی های ریز و درشت کنجکاوانه از لای در به فنریر زل زدن، بعضاً از اتاق خارج شدن و چند قدم به فنریر نزدیک شدن و به کادوگان مثل لبو سرخ شده که جای خانوم بلک رنگ پریده توی تابلو نشسته بود، زل زدن. پرفسور دامبلدور از پشت عینک قاب نیمه هلالیش نگاه شماتت باری نثار کادوگان کرد و گفت:
- کادوگان، فرزند، این چه رسم بی سلام برگشتنه؟ و چه بلایی سر خانوم بلک آوردی فرزند؟
- پروفسور به ما چه که این مادر سیریوس، پیرزن فرتوت و شل و هرزی بود و تا ما گلاویز شدیم تا از ریشمون محافظت کنیم ور اومد و از تابلوش پرت شد بیرون؟

محفلی ها اه بلندی کشیدن و نفس ها رو توی سینه حبس کردن. کادوگان، یک محفلی اصیل، نه تنها با یک زن سن بالا گلاویز شده بود، بلکه همه‌ی اون ها رو در معرض بی خانمانی قرار داده بود.

- من میگم فنریر، حالا که زوده آدم نتیجه گیری کنه، شما یک هفته صبر کنید تا شاید خانوم بلک خودش با پای خودش برگشت به تابلوش، و یا شاید ما تونستیم مجابش کنیم، خودمون هم شالش رو مرمت میکنیم، تابلوش رو هم از پهن های اسب کادوگان تمیز می‌کنیم.
- آرتور جان، آناناس! مدیریت همچین موقعیت طلایی رو برای تصاحب این ملک درندشت بر میدون از دست نمیده. خلاصه که ما داریم میریم دفترمون، فردا با مهر پلمب و دفتر دستکمون بر میگردیم، بهتره که تا اون موقع ملک رو تخلیه کرده باشید!

خیلی دوست داشتم خدمتتون عارض شم که با رفتن فنریر گری‌بک، سکوت مرگ آسایی محفل رو فرا گرفت، ولی محفل، محفل بود و با توجه به تعداد اعضاش و تعداد ثمره های اعضاش، هیچوقت در سکوت فرا نمی‌رفت.
- حالا چه گلی به سرمون بگیریم؟
- ای وای، مامان یعنی باز مجبوریم برگردیم پناهگاه؟
- کادوگان، مرلین خودت و اسبت رو با هم مورد رحمت قرار بده، چه بلایی بود به سرمون نازل کردی؟
- فرزندانم، ساکت باشید! الان وقت این صحبت ها نیست، به جای دنبال مقصر گشتن، الان باید دنبال راه حل بگردیم!
- من میگم یکی رو بیاریم یه خانوم بلک دیگه برامون نقاشی کنه.
- ولی ما که پول نداریم بدیم به نقاش!

کادوگان که رنگ سرخش کم کم داشت به بنفش متمایل می‌شد، با صدایی به شدت آمیخته به عذاب وجدان، اهم اوهومی کرد:
- اهم، اوهوم. همرزمان عزیزم، فی‌الواقع در این نبرد نابرابر ما بین ما و این مزدوران وزارتخانه، این شوالیه حقیر بس مقصرم! شرم بر من! فلذا شما امشب اینجا تشریف داشته باشید، ما و اسب کوتوله‌مون از این تابلو به اون تابلو همه‌جا رو زیر و رو می‌کنیم و این سلیطه‌ی بدسیرت رو پیداش کرده، به زور به تابلوش برش می‌گردونیم!

محفلی ها که چاره دیگه‌ای نداشتن، رضایت به رفتن کادوگان دادن، و در همون حال شروع به رنگ و لعاب کردن رون به شکل خانوم بلک کردن تا اگه کادوگان به موقع بر نگشت، به عنوان نقشه‌ی شماره‌ی دو با چسب دوقلوی دوقلوهای ویزلی بچسبوننش به قاب تابلو، آخه کلا تو محفل دیواری کوتاه تر از دیوار رون ویزلی وجود نداشت.


قلعه‌ی هاگوارتز، اتاق مدیریت، رعد و برق خفن

قطعاً اگه شما فقط بیست و چهار ساعت وقت داشتید که کل مملکت رو زیر پا بگذارید و یه پیرزن عجوزه رو که بعد از سال‌ها از تابلوش در رفته پیدا کنید، مسلما از دفتر مدیریت هاگوارتز شروع نمی‌کردید، می‌رفتید یه جایی که یه پیرزن بخواد بعد از سال‌ها بره، مثلاً طباخی دارون گوشت آلود توی کوچه ناکترن، ولی خب، کادوگان موجود بسیار کنجکاو (فضولی) بود و تصمیم گرفت از دفترمدیریت شروع کنه.
دفتر مدیریت خالی بود. پیش خودش فکر کرد که لابد فنریر گری‌بک باید مرلینگاه باشه، این بود که فرصت رو مغتنم شمرد و توی همه کاغذها و مدارک روی میز سرک کشید. توی یه سری از کاغذها یه چیزی دید که باعث شد نیشش تا بناگوشش، دقیقاً با همون قیافه ای که فنریر موقع کشف کادوگان توی تابلو خانوم بلک داشت، باز بشه. در همون لحظه فنریر از مرلینگاه خارج شد:
- ای رذل خائن به سایت! ای راسوی بوگندو! حالا دیگه ما هم همه‌ی اسرار کثیفت رو میدونیم!

فنریر که تلاش داشت قیافه‌ی خونسرد خودش رو حفظ کنه، با دمش همه‌ی کاغذهای روی میز رو هل داد توی کشو و پرسید:
-چقدر دیدی؟
- اونقدر که مثلاً بدونم پشت سر مافلدا از شناسه های مرده گالیون میگرفتی بهشون دسترسی میدادی!
- چقدر میخوای؟
- من مثل تو گالیون دوست نیستم غول کوهی! دستور جلب محفل ققنوس رو متوقف کن!
- راستش این یه قلم نمیشه. متأسفانه به مافلدا و سو گفتم، و الان حکم روی میز اونهاست.
- لعنت به تو مرگخوار دم گنده! بیا اینجا!
- چیه چی میخوای؟
- جلوتر!
-خوب؟
_برگرد!
_ این چیه ریختی رو سر تا پام؟
- چسب دوقلوی برادران دوقلوی ویزلی!

و قبل از اینکه فنریر بخواد بفهمه که چی شده، کادوگان با یک حرکت دلاورانه، قاب تابلوش رو به حرکت دراورد. تابلو از روی دیوار کنده شد و صاف چسبید روی کمر فنریر گری بک!

- این دیگه چه کاری بود کردی مرد حسابی؟
- حالا که نمیتونی دستور جلب خونه رو متوقف کنی، خودت باهام میای تا همه جا رو دنبال زنک بگردیم!
- کریچر هم با شما اومد، کریچر هم دنبال خانوم گشت!
- این رو دیگه چرا دنبال خودت اوردی کادوگان؟

کریچر در حالی که قوطی وایتکس دستش رو تکون میداد گفت:
- کریچر بوی گند پهن اسب کوتوله‌ی مرد قد کوتاه رو دنبال کرد. کریچر توی خونه‌ی ارباب شنید که مرد قد کوتاه داره میره دنبال خانوم، کریچر هم با مرد قد کوتاه و گرگ دم کلفت میاد! کریچر نتونست خانوم رو تنها گذاشت، کریچر چطور تونست آروم گرفت وقتی خانوم تنها توی این دنیا گم شده؟ کریچر جن بد!!ا

این رو گفت و شروع کرد به کوبیدن کله اش به پایه میز کار گری بک. با هر ضربه کله اش، مقداری وایتکس از داخل بطری می پاشید روی فرش اجنه باف کف اتاق!

- نکن جن بو داده! نکن برادر من! فرش اجنه باف اعلام رو داغون کردی!
- کریچر باید با شما اومد، کریچر باید خانوم رو نجات داد!
- خیله خب جن رقت آور! اجازه می دیم که با ما بیای!
ـ چی چی واسه خودت می بری می دوزی کادوگان؟ اولاً کدوم ما؟ ثانیاً یه روانی که بهم چسبیده بسمه، تحمل دومیش رو ندارم!
ـ هیچ کس اندازه کریچر این پیرزنه رو نمیشناسه! اگه میخوای زودتز از شر من خلاص بشی و کسی هم از اسرار پلیدت خبردار نشه، بهتره که کریچر رو هم با خودمون ببریم!

و این گونه شد که فنریر گری بک زیر بارون و رعد و برق شدید،همراه با تابلوی کادوگان که به پشتش چسبیده بود و جن خونگی غرغروی بلک ها که لخ لخ کنان پشت سرش راه میومد، و در حالی که زیر لب به هفت جد و آباد ماضی حال و مستقبل کادوگان لعنت های بد بد مرلین می فرستاد راهی کوچه پس کوچه های هاگزمید شد.


کوچه ی ناکترن بیخ گوش خانم بلک توی مغازه بغلی، مغازه ی بورگین و بارکز

- به به آقای مدیر، اومدید دستگاه تقلب آراتون رو ببیرید؟

فنریر با حرکت دستش جلوی گردنش به نشانه ی پخ پخ، و یا در این مورد خاص،« خفه شو بورگین»، به فروشنده علامت داد.

- چه کمکی از من بر میاد امروز؟

صدایی از پشت فنریر بلند شد:
- ما امروز دنبال اجناس سیاه و پلید تو نیستیم ای غازقلنگ شرور!
- آقای بورگین، خانوم ما خیلی به وسایل مغازه ی شما علاقه داشت. خانوم ما امروز اینجا نیومد؟ خانوم ما یک خانوم محترم قد بلند...
- من که تا قبل از اینکه شما در مغاره رو باز کنید یه دونه مشتی هم نداشتم.
- بورگین جان، تو که همیشه همین رو میگی عزیز دل فنریر. من میفهمم جلوی دوتا محفلی نمیخوای مشتری‌هات رو لو بدی، ولی الان آبروی مدیریت در میونه. ببین این پیرزنه یه عجوزه ی مردنی خمیده است...
- جلوی کریچر از خانوم این جوری نگو...


کریچر خودش رو روی فنریر انداخته بود و آرنج های نوک تیزش رو توی پهلوش فرو می کرد. از اون طرف هم گوشه های قاب کادوگان از چپ و زاست می رفت تو کمرش و پشت مشتاش.


همون زمان، وسط بارون و گل و لای، دره ی گودریک، سر قبر پاتر ها

مانداگاس فلچر با بیشتزین سرعتی که دست های خپلش اجازه می داد، در حال بیل زدن قبر بی نام و نشونی کنار قبر پاترها بود.
- هنوز نرسیدی به عتیقه های نازنینم؟

مانداگاس عرق سرد پیشونیش رو پاک کرد.
- من اینا زو سال ها پیش اینجا خاک کرده بودم، ممکنه لز اون موقع برقکی چیزی پیداشون کرده باشه.
- باشه پس به اندازه ی هیکل دو وجبی خودت بکن که همین جا چالت کنیم!

دارون خون آلود قولنج انگشت هاش رو با صدای ترسناکی شکوند و مانداگاس مشغول کندن بیشتر شد.



قبرستون شهدای هاگزمید، رعد و برق بیشتر.

- یک بار دیگه به من بگید ما این موقع شب تو قبرستون چی کار می کنیم دقیقاً؟
- خانوم همیشه آرزوش بود که یک روز دوباره بره سر قبر شازده پسرش ریگولوس!
- مرلین به سیریوستون رحم کرد که قبر نداشت وگرنه اول سر راه می رفت قبر اون رو به آتیش می کشید!
- راجب خونواده ی ارباب ریگولوس اینجوری جلوی کریچر حرف نزد!

فنریر که هنوز پهلوش از سقلمه های کریچر درد می کرد، ترجیح داد نظرش رو راجب خانواده ی ارباب ریگولوس پیش خودش نگه داره!
- خب حالا اگه نیومد چی؟
- اومد! کریچر مطمئن بود که اومد! یعنی کریچر فکر کرد که اومد!

فنریر دیگه چیزی نگفت و به جاش زیر لب اینبار سیل لعنت های مرلینش رو نصیب کریچر کرد.


حاشیه ی جنگل ممنوعه، پشت کلبه ی هاگرید، شکاربان هاگوارتز


مانداگاس که حالت نرمال چهره اش شبیه ولگرد های آس و پاس کتک خورده بود، از همیشه بیشتر شبیه مادر مرده ها به نظر می رسید.
- همینجاست. چند دفعه ای موتورش رو بهم قرض داد، اون یکی دو سه قلمی که هنوز کمن، اگه از موتور پایین پرت نشده باشن باید هنوز تو سوراخ سمبه های گونی موتورش باشه.
- خیله خب گوشت آلود، برو موتورش رو بگرد!

آثار شک و تردید برای اولین بار توی چهره ی دارون معلوم شد:
- خانوم این یارو هاگریده خیلی گنده منده است! این مافنگی هم درسته که خیلی براشون دردسر درست کرده ولی بلاخره عضو محفل ققنوسه. زیاد جالب نمیشه اگه یه هوا از کلبه اش بیاد بیرون و ما رو با این وضع این ببینه.
- الحق که همه ی مردها بعد از گل پسرم یه مشت ترسوی بی خاصیتن. برو کنار خودم می گردم!
و روی گونی موتور سیکلت هاگرید خم شد.


صبح فردا، قبرستون شهدای هاگزمید، روی قبر ریگولوس بلک

فنریر با فرو رفتن شمشیر کادوگان توی کمرش بیدار شد. سر قبر ریگولوس خوابش برده بود!

- صبح شد نکبت گرگینه! بدبخت شدیم! بدو! بدو و ما رو به محفل ققنوس برسان!

فنریر گری بک وسط میدون گریمولد آپارات کرد. همون لحظه خونه ی شماره سیزده پدیدار شد، درش باز شد و مافلدا و سو لی با قیافه های پکر و گرفته خارج شدن. حس شیشم گرگینه ای فنریر بهش میگفت که بهتره خودش رو از جلوی چشم گم و گور کنه، ولی دیز شده بود. چشم مافلدا به فنریر وسط میدون افتاد و نگاه شماتت باری نصیبش کرد:
- فقط بلدی وقت با ارزش مدیریت رو حروم کنی با این اخبار غیر موثقت. پیرزنه تو تابلوش خوابیده!

فنریر از ترس باز شدن دهن کادوگان که معمولاً بست و بند درست و حسابی هم نداشت جیک نزد. فقط خیلی آهسته و آزوم و پشت به دیوار به سمت خونه ی بلک راه افتاد. صدای نکره ی خانوم بلک با ورود تازه وارد ه بلند شد!
- کریچر!! کجا مونده بودی چرا انقدر دیر اومدی جن بی خاصیت؟
- خانوم! همونجور که به کریچر ماموریت داد، کریچر داشت اینا رو دست به سر کرد! خانوم موفق شد عتیقه ها رو پیدا کرد؟
- آره تک تکش رو از حلقومش بیرون کشیدم، حالا هم مثل تسترال اونجا وا نستا! بیا این گند های اسب این مردک رو از تابلوی من پاک کن!!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶:۲۷ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۳۷
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
در باشگاه دوئل باز شد. داورا با آرامش، هر کدوم روی جای خودشون نشستن...

- کراب! مگه بهت نگفتیم دستت از این خط اینور تر نیاد؟!
- شـ... شرمنده ارباب... ولی از این خط اینور تر نیومد!
- خب... پس... از این به بعد، خط جاش عوض میشه...

خط که بچه خوبی بود، خودش بلند شد و رفت جفت کراب نشست.

- از این خط اینور تر اومده بود دستت کراب!
- ببخشید ارباب...
- بخشیدیمت، کراب. ما اربابی هستیم بسیار بخشنده!

داورا خیلی سحر خیز بودن و آفتاب نزده، میومدن در باشگاه رو باز میکردن تا مرلین ناکرده، دیر به درخواست دوئل کسی، رسیدگی نشه...

- ساعت چنده، کراب؟
- ساعت من بیتربیته ارباب، داره دوازده ظهر رو نشون میده!
- ساعتی که صاحبی مثل تو داره، بایدم بیتربیت باشه! ساعت تو چنده، هک؟

هکتور با نگاه اربابش، دست از تنظیم کردن عقربه های ساعتش کشید.
- چیز... ارباب... ساعت منم بیتربیت شده، اینم داره دوازده ظهر رو نشون میده!

لرد مطمئن نبود که دوازده ظهره یا نصفه شب. از یه طرف، مطمئن بود خیلی خوابیدن، از یه طرف هم هنوز خورشید بالا نیومده بود.
- نخیر، هکتور، داره دوازده نصفه شب رو نشون میده، ما اربابی هستیم سحرخیز!...

داورا منتظر نشستن... بازم منتظر نشستن... بازم...
هرچی داورا منتظر نشستن، خبری از شرکت کننده ای نشد. مثل اینکه ملت یادگرفته بودن مشکلاتشون رو با گفتگو حل کنن و دیگه نیازی به اینهمه خشونت نیست...

تــــــــق!

شاید هنوزم یه عده بخوان با خشونت مشکلشونو حل کنن...

- تو؟! بازم تو؟ مگه تو خواب نداری ساعت یک نصفه شب مزاحممون میشی؟!

نه، از گودی زیر چشماش به نظر میومد این بار، بیشتر از همیشه بیدار نشسته.
اما لرد نمیخواست باز وقتش رو صرف رسیدگی به دوئل آملیا بکنه. کارای مهمتری برای انجام دادن داشت. تو مدتی که اون داشت دوئل میکرد، میتونست حداقل سه - چهارتا ماگل دیگه رو سر به نیست کنه. تصمیم گرفت یه جوری دست به سرش کنه... اما چجوری؟

- چرا باز اومدی اینجا؟ میدونی تا خورشید بالا نیاد، از دوئل خبری نیست؟
- آخه... شش ساعت نشستم با ستاره ها و اینا حرف زدم، دیدم خورشید نمیاد بالا. شش ساعت دیگه هم نشستم، باز نیومد. نمیدونستم چیکار کنم که قنطورس گفت برو دوئل... خوش میگذره!
- قنطورس؟
- خورشید که نبود، با قنطورس صحبت کردم.

فکر خوبی به ذهن لرد رسید؛ اگه خورشید تا الان بالا نیومده بود، دیگه نمیاد! میتونست واسه یه مدت از دستش راحت شه، بعدا با یه نقشه بهتر، کلا از دستش خلاص شه!
- خب... این بار درخواست دوئلت رو قبول میکنیم. ما لردی هستیم قبول کننده! یه دوئل ویژه براتون داریم! یه دوئل فضایی!

آملیا چشماش از خوشحالی گرد شد.
- برای من و کی؟
- یعنی رقیب نداری؟ پس با کی میخوای دوئل کنی؟
- با هرکی دم دست باشه!

لرد نگاهی به اطراف انداخت.
- اینجا یه رابستن داریم، خیلی آدم فضاییه. میتونی با همون دوئل کنی! رابستن!
- ارباب، رابستن ماموریته...
- خب، چه بهتر! ما فرستادیمش خورشید رو بیاره بالا. اگه تو بتونی زودتر بیاریش بالا، تو بردی!

* * *


خوابگاه هافلپاف

- خب، دوست من، چجوری باید برم فضا؟ رابستن تا الان حتما رسیده. تا الان حتی شاید داره خورشید رو هل میده بیاد بالا. شاید هم حتی داره باهاش حرف... باهاش حرف میزنه!

فکر کردن به اینکه کسی غیر از خودش با خورشید و سایر اجسام فضایی صحبت کنه. دوباره به دوست عزیزش نگاه کرد.
- اگه باهاش صحبت کنه و دلش رو بدست بیاره چی؟ اگه دیگه نخواد با من صحبت کنه چی؟ تلسکوپ من، چیکار کنم؟

تلسکوپ، همچنان بی حرکت بود.

- راست میگی! باید موشک بسازم! اما... پولشو از کجا بیارم؟!... نه، نه، وایسا، باید بدزدم! اما... راهش دور تر از خورشیده...
- خب میخوای من بفرستمت فضا.
- دورا؟!

دورا خیلی وقت بود اون طرفا پیداش نشده بود؛ از وقتی آملیا، روی دامن مورد علاقه بنفشش چایی ریخته بود. اما الان دورا خیلی بدردش میخورد؛ چون پولدار بود و اگه دلش رو بدست میاورد، میتونست یه موشک گیر بیاره. ولی خب، خیلی سعی و تلاش نیازی نبود، خودش پیشنهاد داده بود...
- میتونی منو بفرستی فضا؟
- آره، ولی واست خرج داره!
- چه خرجی؟

آملیا خودش فهمید؛ دورا همیشه عاشق تخت آملیا بود. چون آملیا زودتر اومده بود خوابگاه، زودتر تخت رو گرفته بود. حتی نمیدونست دورا چه چیز اون تخت رو دوست داره ولی خب، اون هیچوقت واسه چیزای بی ارزش اونطور حرص نمیخورد. پس تصمیم خودش رو گرفت.
- باشه قبوله، فقط موشک واسم بگیر برم فضا!
- موشک؟!
- پس چجوری میخوای منو بفرستی فضا؟
- یه فکری دارم.

با نگاه کنجکاو آملیا، خنده شیطانیش رو تموم کرد.
- ببین، تو بپر بالا، بعد من با تلسکوپت میزنم زیرت، پرت میشی فضا!

آملیا پوکر شد، چرا این فکر خفن زودتر به فکرش نرسیده بود؟! میتونست بدون اینکه تختش رو از دست بده، از هر کس دیگه ای بخواد این کار رو براش انجام بده!
- خیلی خب، من آمادم، کجا باید بریم؟
-

نیم ساعت بعد - بالاترین نقطه قلعه هاگوارتز

- خب، الان چیکار کنم؟
- بپر!

هنوز تردید داشت. مطمئن بود که دورا بخاطر تخت، هرکاری انجام میده، اما مطمئن نبود که درست انجامش بده.
- مطمئنی؟
- بپر بابا! مگه نمیخوای بری فضا؟
- چرا!
- مگه نمیخوای دوئل رو ببری؟
- چرا!
- مگه نمیخوای رابستن با خورشیدت صحبت نکنه؟

با جمله آخر دورا، آملیا از خود بی خود شد و پرید. دورا ضربه ای بهش زد و اون چشماشو بست و وقتی باز کرد... توی فضا بود! به همین راحتی! چقد لذت بخش بود! ستاره ها اینقدر نزدیک بودن که دیگه نیازی نبود برای دیدنشون، از تلسکوپ استفاده کنه. همه جا پر از ستاره و سیاره بود. حتی زمین رو هم میشد به راحتی دید، اما خورشیدی نبود.
اطرافش رو واسه دیدن رابستن اسکن کرد، ولی ندید. این میتونست به این معنی باشه که رابستن هنوز نیومده فضا. اما شاید هم اومده، و الان هم خورشید رو دیده و داره مخش رو میزنه. باید عجله میکرد و خورشید رو پیدا میکرد.

شروع کرد به شنای پروانه ای و قورباغه ای و گوزنی و تسترالی... اما هرچی دست و پا میزد، جلو نمیرفت. هرکاری میکرد، از جاش تکون نمیخورد. ناخودآگاه صدا زد:
- یکی کمکم کنه!

یهو ده تا ستاره اومدن سمتش، یکی دستشو گرفت، یکی سرشو نوازش میکرد، یکی ازش پرسید:
- چرا اومدی اینجا عزیزم؟

همه این اتفاقات عجیب بود، اما نمیخواست اهمیت بده. فقط بردن دوئل براش مهم بود... و اینکه رابستن با خورشیدش صحبت نکنه... و...
حالا که فکر میکرد، خیلی چیزا براش مهم بود.

- نگفتی چی میخوای؟
- خب... میخوام خورشید رو ببینم!
- وقت قبلی داری؟
- من هرروز باهاش صحبت میکردم!

ستاره دلش به حال آملیا سوخت، ولی نمیتونست بدون وقت قبلی اجازه بده بره ملاقات خورشید.
- خب بگو چیکارش داری، خودم بهش میگم.
- میخوام بهش بگم بیاد بالا. دلم براش تنگ شده! با رابستنا هم صحبت نکنه...
- باشه عزیزم، حالا تو برگرد، ما راضیش میکنیم بیاد بالا...
- راستی، چرا امروز نیو...

اما قبل از اینکه بتونه جملش رو کامل کنه، ستاره ها غیب شدن و همه جا از اونی که بود، سیاه تر شد.
کم کم، هوا روشن تر شد. آملیا چشماشو باز کرد و خودش رو توی بیمارستان دید. هوا روشن شده بود، و هر لحظه داشت روشن تر میشد، به این معنی که خورشید داشت بالاتر میومد. اون ماموریتشو انجام داده بود و برنده دوئل شده بود. بلند شد و نشست. باید میرفت دفتر دوئل و جایزشو میگرفت.
- پرستار!

هیچکس به فریادش، کوچکترین عکس العملی نشون نداد. حتی کسی بهش نگفت اینجا بیمارستانه و نباید داد و بیداد کنه.
- چرا اینجا اینجوریه؟! بیخیال، من میرم!

اما قبل از اینکه بره، صدای پرستاری رو شنید که با پزشک صحبت میکرد.
- خب پس، این دختره کارش تمومه؟
- بله، متاسفانه. به هرحال، ما هرکاری از دستمون بر میومد براش کردیم!
- خب، دکتر، ما که کاری نکردیم، فقط از کف محوطه هاگوارتز جمعش کردیم آوردیمش اینجا!
- خب همین از دستمون بر میومد دیگه. خورشید هم هنوز در نیومده؟
- نه آقا، دانشمندای ماگلا هم میگن انگار ناپدید شده کلا!

آملیا متوجه چیزی شد؛ نوری که دیده بود، نور خورشید نبود، بلکه نوری بود که میومد ببرش پیش مرلین!

همان زمان - خانه ریدل ها

- آفرین دورا، تو ماموریتتو به درستی انجام دادی، تو لایق رنک مرگخوار نمونه هستی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۱۹ دوشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
رابستن پروداکشن

موضوع شماره 1

*****


-رابستن! فردا اولین ماموریت انفرادیت رو انجام می دی! الان هم برو و استراحت کن تا فردا با آمادگی ماموریتت رو انجام بدی!

اولین ماموریت انفرادی؟ بالاخره به خواسته اش رسیده بود؟!

رابستن روی تختش، توی اتاق زیر پله دراز کشیده بود ولی نمی تونست بخوابه. اون فقط داشت به ماموریت فرداش فکر می کرد. به خیلی چیزا در مورد ماموریتش فکر می کرد. به اینکه ماموریتش چیه...یا اینکه سعی کنه اونو به بهترین شکل انجام بده و...

فردا صبح

رابستن همچنان تموم شب رو داشت به ماموریتش فکر می کرد ولی این اواخر به چیز دیگه ای هم فکر کرد...چقد شب طولانی شد!

ظهر شده بود و همچنان رابستن داشت تموم شب رو به ماموریتش فکر می کرد. انقد فکر کرده بود که دیگه چیزی برای فکر کردن نداشت. ساعت رو نگاه کرد.

-دوازده شدن می شه؟ ینی من الان فقط یک ساعت فکر کردن می شم؟

این با عقل رابستن جور در نمیومد.

رابستن تو هر چی شوت باشه، توی زمان یکی از بهترین هاست!

از اتاقش اومد بیرون...دور و برشو نگاه کرد که آثاری از روز ببینه ولی چیزی ندید...چه بلایی سر روز اومده بود؟

-ارباااااب!

لرد ولدمورت شخصیتی سحر خیز بود...ایشون همیشه سر ساعت می خوابیدن و به موقع بیدار می شدن!
-بله رابستن؟
-ارباب! ینی چه که هنوز روز نشده؟

لرد تا اون موقع همه چیز رو می دونست ولی ایندفعه فرق می کرد.
-چرا همه منتظر هستند که ما همه چیز را به آنها بگوییم...خودت برو کشف کن رابستن...ماموریت تو، اینه!

رابستن توی سیرازو تا حالا با همچین چیزی مواجه نشده بود و برای همین نمی دونست که باید چیکار کنه، ولی اربابش بهش ماموریت داده بود و اون هم باید انجامش می داد!

رابستن از خونه ی ریدل اومد بیرون ولی نمی دونست باید کجا بره تا جواب این معما رو پیدا کنه!

بدون هیچ مقصدی، خیابون ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد.

نقل قول:
به اطلاع عزیزان و شهروندان گرامی می رسانیم، مرکز رسیدگی به مشکلات شما عزیزان در وزارت سحر و جادو تاسیس شد.

مشکلات خود را با ما در میان بگذارید!


رابستن مقصد خودش رو پیدا کرد.

مرکز رسیدگی به مشکلات ما عزیزان

-سلام عرض کردن می شم...یه مشکلی دارن دارم...چرا رو...
-چرا روز نمی شه نه؟
-اوهوم! شما از کجا فهمیدن کردین؟
-این مشکل رو امروز همه دارن!
-خب چجوری حل شدن می شه؟
-نگاه کن! ما کشف کردیم که خورشید امروز نیومده بالا و برای همین هستش که روز نمی شه!
-خب خورشید رو آوردن کنین بالا!
-عزیز جان! به همین راحتی ها هم نیست...ما هنوز قادر نیستیم که به فضا بریم!
-پس این مشکل چطوری حل شدن می شه؟
-باید منتظر باشیم که خورشید خانوم هر موقع دوست داشتن، آفتاب مهربونیشون رو به صورت ما انسان ها بتابونن!

مسئول سعی داشت که با این حرف آخرش، روحیه ی رابستن رو حفظ کنه.

پارک

رابستن رو نمیکت پارک نشسته بود و داشت به این فکر می کرد که چطور این خبر رو به اربابش بده!

-داداژ چیژی می خوای؟ همه ژی هشتش!

رابستن متوجه کسی که کنار نشسته بود، نشده بود!
-شما کی هستن می شین؟
-من مورفینم! نگفتی ژی می خوای؟
-یه چیزی خواستن می شم که باهاش برم فضا!
-فضا؟ فضا که راش کار خودمه! بیا اینو بگیر...اینو بژنی، می ری فضا...اینم بگیر برای برگشتت!
-این رو باید چیکار کردن کنم؟
-اینا رو هر کار دوش داشتی بکن!

رابستن مواد رو از مورفین گرفت و خورد!
بعد از چند ثانیه سرش گیج رفت و افتاد!

-اینجا چیکار کردن می شی؟

رابستن سرش گیج می رفت و چشماش تار می دید ولی می تونست تشخیص بده که رو به روش یه چیز گندس!

-گفتن کردم اینجا چیکار کردن می شی؟

رابستن یکم پلک زد تا حالت تاری چشماش برطرف بشه!
بعد از چند بار پلک زدن، می تونست واضح ببینه...اون تو فضا بود!
-من دنبال خورشید گشتن می شم!
-من خورشید هستن می شم...تو کی هستن می شی؟
-من رابستن هستن می شم...چرا امروز بالا نیومدن کردی؟
-بالا اومدنم، نیومدن کرد! نخواستن شدم که بالا آمدن کنم.
-اربابم منتظر هستن می شن که تو بالا آمدن کنی...می شه بالا آمدن کنی؟ خواهش!

خورشید، ستاره ی سنگدلی بود و با این کار ها، تصمیمش رو عوض نمی کرد.
-نخیر! بالا آمدن نمی کنم!
-ولی اربابم...
-ارباب ارباب برای من نکردن شو! ارباب تو به من ربط داشتن نمی کنه.

رابستن دوباره رگ غیرتش باد کرد. اون هیچوقت اجازه نمی داد که کسی به اربابش بی احترامی کنه!
-در مورد ارباب من درست صحبت کردن شو!
-اگه درست صحبت نکردن بشم، اونقت چی شدن می شه؟
-اونوقت...اونوقت...

رابستن حرفی برای گفتن پیدا نکرد برای همین وارد عمل شد.
رابستن شروع کرد با خورشید دعوای فیزیکی کردن...در حین این درگیری ها، موادی که مورفین برای برگشت رابستن بهش داده، وارد دهن خورشید شد!

خورشید حالش بد شد...خیلی بد...اونقدری بد که حتی نمی تونست دعوا کنه!
بعد از چند ثانیه، خورشید "های" شد!

روی زمین

خورشید بالا اومده بود و نورش همه جا رو روشن کرده بود.

-بالاخره رابستن یک کار رو بدون هیچ اشتباهی انجام داد!

فضا

-من الان چجوری برگشتن کنم خونه؟! اربااااااااااااب!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۰ ۲۳:۵۵:۴۶

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۲۳ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۳۷
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- الان جیغ میزنم همه مرگخوارا بریزن روت بزننت!
- جیغ نزن!
- باش!

اصلا فکر نمیکرد راضی کردن هکتور به این سادگیا باشه!
- ببین، انتخابات نزدیکه، درسته؟
-
- زهره هم کاندید شده، درسته؟
-
- اون زهره که نه، سیاره زهره رو میگم!
-
- خوب... ببین، من میخوام اون توی این انتخابات، پیروز نشه!

هرکس دیگه ای جای هکتور بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جای هکتور نبود و اون هم متوجه نشد.
-
-ازت میخوام یه معجون درست کنی که بریزم تو غذای اینا که به زهره رای ندن!
-

روز انتخابات

- بفرمایید آقا، نوش جان! :yep: ... بفرما آقا، شیرینی انتخابات دختر خالمه، به ریش پروف ناراحت میشم نخورید!

ده دقیقه بعد

- آقا، خانوم، به کی رای دادین؟
- چه سوالیه، قطعا زهره!
- بی شک زهره!
- فقط زهره!
- زهره!

شب آملیا فقط تو رختخواب غلط میزد. همه این مردم مخالف این بودن که یه غیر زمینی و غیر جادویی بیاد کاندید بشه، پس چی شد؟ هرکس دیگه ای جای آملیا بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جاش نبود و اون هم متوجه نشد! تا صبح تو فکر این بود که چجوری دعوای اون شب رو از دل زهره در بیاره. شاید حتی زهره از ستاره ها شنیده بود که اون برای قبول نشدنش نقشه کشیده بود...

* * *


- خب، از اونجایی که زهره جان، جان جانان، نمیتونن به زبون ما صحبت کنه، من که زبونشو... اخ، چرا میزنی؟ آخ... باشه، من که زبون ایشون رو میفهمم، واستون ترجمه میکنم! ...
خب... اول از همه اینکه جامعه جادویی خیلی کم کار میکنه و خیلی زیاد میخوابه، که البته مشکل از شما نیست، بلکه مشکل از زمینه... همین کارارو میکنه که زن بهش نمیدن! کجای دنیا رو دیدی بیست و چهار ساعت باشه روز؟ سال 365 روز؟ چه خبره؟ روزا باید بلند باشه، سالا کوتاه! از این به بعد تقویم و ساعتاتون باید زهره ای تنظیم شه... زهره جون... روزات یه کم زیاد نیست؟
... اهم... ببخشید، فرمودن غلط کردین تنبلای تنه لش. البته این فارسیشه... بله... هر روز، 243 روزه...

حضار به صدا در نیومدن؛ چون با شنیدن این حرف گیج شده بودن... هر روز، 243 روز؟

- بله، هر روز 243 روزه! یعنی به جای 7 ساعت کار، باید... 81 روز... کار... رسمی... داشته... باشین! باشیم؟ ا...البته! جای نگرانی نیست! عوضش 162 روز استراحت مطلق!

نگاه اخم آلود زهره، وادارش کرد که ادامه حرفشو بزنه. هم قد و قواره زهره که نبود، وگرنه همون شب حسابشو میرسید.

- مشاوران وزیر هم باید به جای 81 روز، 101 روز سر کار باشن... خداروشکر که من... چی؟ زهره شوخیت گرفته؟

اما زهره اصلا شوخی نداشت! زهره داغ بود و هر لحظه ممکن بود بچزوندش! پس گلوشو صاف کرد و ادامه داد:
- چون کسی روی زمین زبونشو نمیفهمه، من باید وزیرش باشم!

کسی آملیا رو درک نمیکرد. همه فقط خودشونو درک میکردن. بیچاره خودشون! مجبور بودن سالی 81 روز بی وقفه کار کنن...

- آها، از این به بعد هم هر 225 روز یه بار میتونین عید بگیرین! اینجوری از ماه هم جلو میزنیم! اینجوری دیگه خواستگار گیرش نمیاد! ... از اینجا به بعد، قوانین یه ذره سخت میشن... جارو بی جارو... ها؟ جادو بی جادو؟ کدومش؟ آ...آها... جفتش؟

اینقد آملیا قیافشو اینطوری کرده بود، کسایی که اونجا حضور داشتن به خودشون قول دادن هیچوقت تو رولاشون دیگه از این شکلک استفاده نکنن! همه هزار بار از خودشون میپرسیدن که چرا به زهره رای دادن؟ که دیگه خودشون خسته شدن زدن تو گوش خودشون و گفتن: یه بار دیگه این سوالو بپرسی من میدونم و تو! و دیگه این سوالو از خودشون نپرسیدن!

- جارو بی جارو، وسیله نقلیه فقط سفینه! جادو بی جادو، اسلحه فقط تفنگ فضایی! همه هم باید قرمز بپوشن... چـــــــــــــــــی؟! زهره این کارو با من نکن!

اما زهره داشت این کارو میکرد!

فلش بک - شب دعوا، خوابگاه هافلپاف

- خب زهره، خوبی، چه خبر؟ سلامتی؟ میبینم که باز قرمز پوشید... چی؟! از تو یکی انتظار نداشتم! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!... نه، تو نمیتونی کاری کنی من قرمز بپوشم!... شرط میبندی؟ رو تلسکوپم؟ هرگز! باشه، من که مطمئنم میبرم!

- پیست، رز، میدونی داره با کی حرف میزنه؟
- نمیدونم، پیست، نه!
- داره با زهره حرف میزنه! از من بپرس که ذهن خونم!
- ولی آخه... ما تو زیرزمینیم!

* * *


ده روز به همین منوال گذشت... جادوگرا بلد نبودن با سفینه و تفنگ جادویی کار کنن، همش میخوردن به درو دیوار و گاها به همدیگه. همه جا پر بود از لاشه های سفینه. هوا تاریک شده بود، همه جا آتیش دیده میشد، هنوز 71 روز اداری دیگه مونده بود، و یه دختر که با تلسکوپ تو دستش داشت غصه میخورد... که یهو غصه تموم شد؛ آخه مردم همشو خورده بودن. مجبور شد یه ذره فکر کنه. فکر کرد و فکر کرد و فهمید...
نه این راه حل یه مشکل دیگه بود.
پس دوباره فکر کرد...
فکر کرد...
فکر کرد...
و بالاخره فهمید! و این فهمیدن ده روز دیگه به طول انجامید! ولی بالاخره فهمید. اون مشاور وزیر بود، باید یه کاری میکرد کارستون! باید وزیرو از این تصمیمش منصرف میکرد...

دفتر وزیر
- سلام خانوم وزیر... ببخشید بیرون بودم... قول میدم ازین به بعد سر وقت بیام! باشه دوروز دیگه واسم جریمه بنویس! دو روز زمینی البته! یه عرضی داشتم...

زهره گوش میداد.

- خب... ببین، زهره، ما هردومون یه کار بد کردیم، یه کار خیلی بد، که با هم دعوا کردیم، سر لجبازی همه چیو به اینجا کشوندیم... مردم خیلی غصه دارن زهره جون! دارن اذیت میشن! خیلی زجر میکشن! این همه فشار آخه؟ تا کی میخوای درد و رنج مردمو نبینی؟! تا کی میخوای چشماتو ببندی رو درداشون؟

تو جو زهره داشت بارون میومد. خیلی چشماش خیس شده بود. احساساتی شده بود. اما نه خیلی احساساتی، از آملیا خواست تا فقط یکی از قوانین بدی که گذاشته رو بگه تا منحلش کنه.

- نه نمیاری زهره جون؟ :shy: بگم؟ :shy: جون من؟ خب... از این به بعد همه آبی بپوشن! :ysmile:

از اون به بعد همه 81 روز پشت هم کار میکنن، 225 روز یه بار عید میگیرن، یاد گرفتن با سفینه رفت و آمد کنن و مهمتر از همه... همه آبی میپوشیدن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸:۲۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۳:۰۳
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
رابستن پروداکش!
بخش خاص


وزارت سحر و جادو

رابستن وارد وزارت خونه شد و به سمت دفتر وزیر حرکت کرد.
به در ورودی دفتر رسید ولی هیچ دستگیره ای برای باز کردن در پیدا نکرد.
روی در یه چیزی نوشته شده بود:

نقل قول:
بعد از ذکر جنسیت و وضعیت تاهل در باز می شود!

-مرد و مجرد می باشم!

در با گفتن "گمشو برو تو" باز شد!
روی صندلی وزارت، مردی با سیبیل های چنگیزی و هیکلی آرنولدی نشسته بود!
-سلام داداش! بالاخره اومدی؟ راحت پیدا کردی اینجا رو؟
-سلام داداش! آره راحت پیدا کردن شدم...کاری داشتی که بهم گفتن کردی که به اینجا آمدن کنم؟

رودولف از روی صندلی بلند شد و به سمت رابستن اومد.
-آره داداش...بهت گفتم بیای که یه خبری رو بهت بدم...یه کار برات پیدا کردم!
-چه کاری؟
-قراره بشی مدیر بخش "صدای مردم"! برای این بخش، که قراره تاسیس بشه، دنبال مدیر می گشتن، منم تورو پیشنهاد کردم و اونا هم مجبور شدن با کمال میل قبول کردن!
-ینی چه که "صدای مردم"؟
-ببین...کار این بخش، رسوندن صدای مردم به منه...ینی اینکه، مردم میان پیش تو و از خواسته هاشون یا هر چیز دیگه ای می گن، بعد تو میای و اونا رو به من می گی.
-اهاااا...مثل جغد...من جغد دوست دارن می شم!
-آفرین...دقیقا همینطوره که می گی!

رابستن از اینکه بالاخره قراره بره سر کار خوشحال بود.

-زن، مت...

در، قبل از اینکه زن به حرفش ادامه بده با گفتن "بفرمایید داخل خانوم محترم، قدم رو لولای ما گذاشتین" باز شد.
-آقای وزیر، براتون چایی آوردم.
-تو بیا، آب هم آوردی، آوردی!

رودولف این حرف رو با خودش گفت.
زن بعد از گذاشتن چایی روی میز، رفت!

-کسی برام کار کردن می کنه؟

رودولف که تو فکر اون زن بود، با این حرف رابستن به خودش اومد.
-ها...چی...آره بابا...یه سری ساحره برات کار می کنن...منم برای اینکه جلوی دست و پات نباشن، بهشون گفتم موقعی که تو توی دفترت هستی، بیان توی اتاق من.

رابستن به داداشش، که همیشه به فکرش بود، افتخار می کرد.

-خب می خوای بدونی که دفتر کارت کجاست؟
-کجا می شه باشه؟
-دفتری که کنار منه، دفتر کار توئه!

رابستن کمی بخاطر این موضوع تعجب کرد.
-کنار دفتر تو می شه باشه؟
-آره...همین اتاق کناری!
-خب پس چرا مردم اومدن کنن پیش من تا حرف هاشون رو زدن بشن؟ اومدن می کنن دفتر تو دیگه!
-رابستن...اینا جزو پرستیژ کاریه!
-ینی چه که "پرستیژ کاری"؟
-اینو خودمم نمی دونم...ولی خب، کلمه ی دهن پر کنیه!
-ینی چه که "دهن پر کن"؟

رودولف به مدت یک ساعت به "ینی چه که" های رابستن جواب داد!

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
دیروز، جناب آقای وزیر فرموندند:
-از فردا بخش "صدای مردم" شروع به کار می کند.
ایشان اضافه کردند:
-این بخش برای رسیدگی به خواسته ها، انتقاد ها، پیشنهاد ها و... می باشد.

-خب رابستن، اینم اولین روز کاریت...ببینم چیکار می کنی!

رودولف اینو گفت و در دفتر رابستن رو باز کرد.
-یا کشکک زانو ی مرلین! ...چه صف طولانی ای... فک کنم روز پر کاری داری داداش کوچولو!

رابستن یک روز پرکار نداشت...چند روز پر کار داشت...چون چند روز بدون اینکه استراحت کنه، به حرف مردم گوش داد و یه قلم پر تند نویس هم حرفای مردم رو نوشت.

آخرین نفر هم حرف هاشو زد و رفت.

-آخیش! ...بالاخره تموم شدن کرد... باید رفتن کنم و اینا رو به رودولف دادن کنم!

رابستن رفت چند متر اونور تر...دفتر رودولف!

-رودولف...بالاخره تموم شدن کرد.
-خب بگو ببینم، چیا نوشتی؟

رابستن بیست برگه ی A4 رو از کیفش بیرون آورد و اونا رو به یه ساحره داد تا بخونه!
-اولیش برای بانزه...اون از این شاکی بود که چرا دولت تو به افراد نامرئی بهایی نمی ده...بعدی برای کرابه...اون گفته که چرا اون رژ لب صورتیش رو برداشتی و به یه ساحره دادی...سومی رو نجینی گفته ولی اینجا فقط نوشته "فس"...چهارمی هم برای هکتوره که یه پیشنهاده...اونم این اینه که اگه شما می خواین براتون معجون "ساحره جذب کن" بیاره...

ساحره همه ی انتقاد ها و پیشنهاد ها رو خوند.

-پس اون عجیب غریبه کجا می شه باشه؟

ساحره برگه آخر رو نگاه کرد.
-آها ببخشید...یکی دیگه هم هست...اینو یه صابون گفته...انگار قرار بوده، شما براش مخ یه شامپو رو بزنین ولی اینکارو نکردین...اونم رفته تا با شامپو حرف بزنه ولی شامپو اونو کف هم حساب نکرده...البته یه سری حقایق هم در مورد شما گفته که آدم خجالت می کشه به زبون بیاره!

رودولف خجالت کشید و برای اینکه بحث رو عوض کنه تا از این بدتر نشه، رو به ساحره گفت:
-خب حرفا رو شنیدم...حالا برو و ترتیب یه سخنرانی رو بده تا جواب سوالای مردم رو بدیم.

روز سخنرانی

رودولف برای سخنرانی یه چیزی شبیه قرص خورد تا صداش بلند تر شه و بعد شروع کرد از روی یک برگه خوندن.
-سلام عرض می کنم خدمت شما...خیلی خوشحالم از اینکه تشریف آوردید...همانطور که می دانید، ما، بخش صدای مردم را برای رساندن صدای شما به من تاسیس کردیم...بعد از چند روز که شما عزیزان، مشکلات و پیشنهاد های خودتان را با ما در میان گذاشتید، حالا من اینجا هستم که به سوال هایی که مهم بوده و به پیشرفت ما کمک می کند پاسخ دهم...یکی از بیشترین سوال هایی که داشتید، مربوط به طوفان های اخیر هستش...هم نوعان من، این ها رحمت مرلین است...وقتی ما فهمیدیم که آب هست ولی کم هست، از مرلین خواهش کردیم که تا رحمت خود را شامل حال ما کند...دومین سوالی که بسیار مهم بود...وضعیت معتادان بود...دوستان، معتاد مجرم نیست، بیمار است...ما باید دست به دست هم دهیم تا اینان را از این وضعیتی که دارند نجات دهیم...تازه عزیزان...این معتادان خاصیت دیگه ای هم دارند...از بزرگی پرسیدند، ادب از که آموختی، گفت از پسر بچه ای که تو نقاشیش خورشید رو سیاه می کشه تا باباش زیر آفتاب نسوزه...اون فرد بزرگ تازه از سر بساط بلند شده بود...

رودولف موقعی که این حرف ها رو می زد ذهنیت عجیبی نسبت به مردم داشت.

سخنرانی رودولف، حدود یک ساعت طول کشید.

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
بعد از سخنرانی عجیب دیروز جناب آقای وزیز، شایعاتی مبنی بر اینکه ایشون قبل از سخنرانی با هوریس اسلاگهورن و مورفین گانت دیدار داشتند به گوش می رسد!

پشت در های بسته چه خبر است؟

-به رابستن بگو بیاد دفتر من، البته اگه پاهات خسته نمیشه، ساحره خانوم؟

ساحره بعد از گفتن "نه" به سمت دفتر رابستن رفت.
-آقای وزیر می خوان شما رو ببینن!

دفتر وزیر

-اخبار امروز رو خوندی رابستن؟
-آره داداش...خیلی از تو بد گفتن کردن.
-روزنامه ها همینن دیگه!

رابستن روحیه خیلی لطیفی داشت!
-برای منم اینجوری نوشتن می کنن، رودولف؟
-همونقدر که احتمال داره من توی دو دقیقه یه ساحره رو تور کنم، این احتمال وجود داره که در مورد تو هم اینجوری بنویسن.
-خب پس هیچوقت نوشتن نمی کنن، خیالم راحت شد!
-منظورم این بود که حتما می نویسن!

رابستن می دونست که اگه توی روزنامه، اینجوری ازش بنویسن دیگه نمی تونه سرش رو بالا بگیره.
-من نخواستن می خوام...چجوری می شه که نوشتن نکنن؟
-خب...تنها راهش اینکه استعفا بدی!
-استعفا دادن کنم؟ ولی من این کار رو دوس داشتن دارم.
-تنها راه همینه داداش!

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
طی اقدامی ناگهانی و مشکوک از طرف رابستن لسترنج، ایشان از سمت خودشان به عنوان مدیر بخش صدای مردم، استعفا دادند.
ایشان با این عمل خود نشان دادند، شایعاتی که از آقای وزیر به گوش می رسید دروغ بوده و رابستن لسترنج خواسته های مردم را اشتباه به آقای وزیر می رساندند!
بعد از استعفای رابستن لسترنج، آقای وزیر فرمودند:
-ایشان فقط چند روز برای وزارت خانه کار کردند و من بخاطر این چند روز از ایشان تشکر می کنم.

مردم بعد از اینکه فهمیدند شایعات دروغ بوده، به خیابان ها ریخته، جامه دریدند و فریاد "لا چسب اِلا تُف، لا وزیر اِلا رودولف" سر دادند

رودولف با خواندن روزنامه لبخندی زد.
-آدم تو سیاست حتی نباید به برادر خودش اعتماد کنه!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۱۹:۵۱:۲۲
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۲۰:۰۲:۱۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۶ ۱۰:۵۴:۲۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.