هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
#37

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
- اهوووویییییییییییییی راوی کجا داری میری؟
راوی: بابا جون مادرت بذار برم دیگه ... این داستان ارزشی چی بود داده بودید به من! همش ژانگولر بازی همش ارزشی بازی ... من دیگه سرم بره راوی چنین پست های ارزشی ای نمیشم!
- نه صبر کن!
راوی: تو رو خدا بذار برم! دیروقته کار دارم!
- نه ... قسمت پایانی برنامه مونده هنوز! کی گفت برنامه رو تموم کنی؟ بزنم حقوقتو نصف کنم؟
راوی: چی؟ کجا؟ چگونه؟ نه!

بلافاصله چند کاغذ رد و بدل میشه!

مکان: داخل کلوپ دوئل!

همه محفلی ها همچنان در حال شادی کردن هستند ... عده ای در حال راز و نیاز میباشند که در مرکز این جمع آلبوس نشسته.
آلبوس: لطفا نوبت رو رعایت کنید! من تمام شب اینجا و در بین شما هستم .. به همتون میرسه!

با این حرف سیل انبوه محفلی ها جیغ میکشن و به نفرات جلویی فشار بیشتری وارد میکنند تا صف جلوتر بره .. در مرکز این جمع پاتر جیمز آلبوس ایستاده که داره فریاد میزنه:
- نه گلرت .. نه هری ... فقط ( ادامه این شعار به علت همهمه زیاد محفلی های حاضر در صحنه شنیده نمیشود)

در سویی دیگر خاله سارا نشسته و در حالی که مشغول بافتنی بافتنه عینکی به چشم زده و روی صندلی مخصوصش مشغول تاب خوردنه و داره برای عده زیادی از جوانان محفلی قسمت سی و یکم قصه های آلبوس و گلرت رو میخونه.
محفلی شماره 1: واقعا تحت تاثیر این داستان قرار گرفتم
محفلی شماره 2: واقعا قدرت عشقو باید در این رمان های عاشقانه پیدا کرد!

ناگهان انفجار بزرگی رخ میده و همه چیز متلاشی و زیر رو میشه و جایی که تا چند لحظه پیش باشگاه دوئل بود هم اکنون خرابه ای بیش نبود. در اون میان نامه ای نیمه سوخته آرام آرام روی زمین فرود میاد و دوربین بلافاصله روی نامه زوم میکنه.

درون نامه:
خب ... جا داره که این پیروزی شکوهمند رو به شما محفلی های عزیز تبریک عرض کنم. شما واقعا ما رو غافلگیر کردید و ایده خوبی بکار بردید و تونستید باشگاه دوئل رو تصرف کنید. لرد ولدمورت شما را تحسین میکند که انقدر خوب از معجون مرکب پیچیده استفاده کردید.

اما متاسفانه باید به اطلاع شما برسونم که شما هیچ وقت توجه نکردید که ما همچنان جاسوسی در میان شما داریم و شما اونو با آغوش باز در بین خودتان پذیرفتید و اون هم کسی نیست جز پرسی ویزلی که موفق شد بمبی را به طور مخفیانه وارد باشگاه کند ... امید آن است که تا قبل از انفجار این بمب این نامه بدستتان برسد تا قبل از نابودیتان به دستتان برسد.

امضا: لرد ولدمورت


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۱۱:۳۷:۱۵



Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
#36

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
در همان لحظه در باشگاه دوئل باز شد و همه خشکشان زد. آلبوس دامبلدور با همان ظاهر بی ناموس همیشگی به همراه گلرت گریندوالد در آستانه ی در ایستاده بود. چند ثانیه به همین ترتیب گذشت. ناگهان جنب و جوش عظیمی بین جنگجویان بوجود آمد. سفید و سیاه فرقی نمی کرد، همه در حال فرار بودند. طلسم قوی دامبلدور یکی از مرگخواران را به راحتی به عقب کشید. دامبل یقه ی او را گرفت و جلوی گریندوالد انداخت.
-بیا عزیزم، تو با این شروع کن من میرم بقیشون رو میارم.
بلیز زابینی فریاد می زد و سعی داشت از دست آنها فرار کند.
-نــــــــــــــه، ارباب کمک، ایگور، پرسی، سامانتا، کمـــــــــــک!
گلرت با توجه به فریادهای بلیز کار خود را شروع کرد....
در سمت دیگر باشگاه سفید و سیاه با یکدیگر متحد شده بودند و با دامبل می جنگیدند. سارا و سامانتا در گوشه ای ایستاده بودند و به مردها می خندیدند.
تا اینکه با فریاد پرسی ویزلی همه متوقف شدند. ( به جز گریندوالد و بلیز )
همه با تعجب به او نگاه می کردند. هیچ کس نمی دانست او چه حقه ای در مغز پوک! خود دارد. پرسی مکث کوتاهی کرد و سپس ادامه داد:
-من...من حاضرم جور همه رو بکشم. من حاضرم به تعداد تمام افرادی که اینجا هستن با دامبل و گلرت کنم!
ملت:
دامبل با سرعت به سمت پرسی رفت و او را در آغوش گرفت.
-پرسی عزیزم! همه ی گریفیندوری ها همینجورین، شجاع و فداکار!
سپس پرسی را رها کرد و در حالی که دستش را محکم گرفته بود رو به بقیه کرد:
-بقیه می تونن برند...زود تر برید تا پشیمون نشدم.
مرگخوارها از خدا خواسته غیب شدند ولی...ولی محفلی ها هیچ عکس العملی نشان ندادند. سامانتا نیز خود را غیب کرد ولی باز هم محفلی ها سرجای خود ایستاده بودند. پرسی ویزلی با تعجب به آنها نگاه می کرد. یک جای کار اشکال داشت...

چند ساعت بعد

اثر معجون مرکب پیچیده!!!!! از بین رفته بود. گلرت گریندوالد به شکل سابق خود یعنی آلبوس دامبلدور در آمده بود و کسی که به شکل دامبل در آمده بود کسی نبود جز جیمز هری پاتر!
در گوشه ای از باشگاه دوئل دامبل و پرسی در حال راز و نیاز بودند. محفلی ها نیز دور هم جمع شده بودند و به ریش نداشته ی ولدی می خندیدند. آنها باشگاه دوئل را به راحتی و با حماقت مرگخواران فتح کرده بودند!

پایان

ویرایش: خوب که نوشتم پایان. خوشتون میاد سوژه ای رو که تموم شده ادامه بدید؟ عجب...عجب!


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۱۰ ۳:۰۱:۰۹



Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۴:۵۱ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶
#35

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۳۱:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5867
آفلاین
ايگور با عصبانيت نگاهي به پرسي كرد.

-چي؟يعني تو موافقي در بريم؟خجالت نميكشي؟بعدا جواب ارباب روچي بديم؟

پرسي در حاليكه سعي داشت جلوي خونريزي سرش را بگيرد از جا بلند شد.

-بابا يه بهانه اي سر هم ميكنيم.مگه نميبيني اينا باز ژانگولر
شدن و دارن يكي يكي ما رو نيست و نابود ميكنن؟

ايگور سرش را به نشانه موافقت تكان داد.
-باشه.در بريم.ولي نبايد بقيه مرگخوارا ببينن.بعدا به لرد ميگيم كه ما براي تعقيب مودي از باشگاه دوئل خارج شديم و بعد توي تاريكي گمش كرديم...آخ

طلسم طلايي رنگ عجيبي به فرق سر ايگور برخورد كرد.صورت ايگور حالت گيج شده اي به خود گرفت.
-اوه مامان.اين تويي؟براي ديدن من اومدي؟

پرسي در حاليكه سعي ميكرد در مقابل طلسمهاي چپ و راستي كه از گروه مقابل فرستاده ميشد جاخالي بدهد ايگور را گرفت و به گوشه امني برد.
-چي داري ميگي تو؟مادر كدومه؟منم پرسي.منو نميشناسي؟
ايگور با محبت پرسي را در آغوش گرفت.

-مامان.دلم برات تنگ شده بود.اينجا خيلي خطرناكه.اومدي منو از اينجا نجات بدي؟

پرسي نگاهي به اطرافش كرد.جنگ همچنان با شور و حرارت ادامه داشت.بايد از اين مهلكه فرار ميكرد.ايگور ميتوانست سپر خوبي برايش باشد.
پرسي با احتياط ايگور را وادار به حركت كرد و خودش پشت سر ايگور به راه افتاد.

-هي پرسي...دارين چيكار ميكنين؟بيايين اينجا.به نيروي كمكي احتياج داريم.

پرسي با عصبانيت برگشت.بليز به كمك سامانتا توانسته بود طنابهارا باز كند.پرسي ناچارا به جمع مرگخواران پيوست.همينطور كه طلسمها را بي هدف به طرف دشمن ميفرستاد نقشه فرار را در سر طراحي ميكرد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶
#34

جرج  ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۵ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از مغازه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 685
آفلاین
صدای طلسم از هر جا به گوش می رسید...باشگاه دوئل اثر نور طلسمها روشن شده بود... چندین نفر در حال فرستادن طلسم بودند

- استوپیفای...

سارا طلسمی به طرف مرگخواری که نقاب زده بود فرستاد اون به زحمت توانست جلوی خود را بگیرد و پشت یک میز پنهان شد.

- چی کوچولو! چرا پنهون شدی؟ بیا بیرون مثل یه مرد دوئل کن!

کمی ان طرف تر سیریوس با دالاهوف که نقابش افتاده بود مبارزه می کرد ... چوبهایشان انقدر سریع حرکت میکرد که دیده نمی شد...

- سکتو سمپرا - استوپیفای - پتریفیکوس توتالوس - اوادا کداورا

در اتاقی دیگر الستور مودی ایگور کارکاروف در حال مبارزه بود...

- اواداکداوارا

- لویکورپوس

- دراکین درمیندور

- ماکزیموم جریوس

- هی بوقی کجا در میری؟
این رو جرج به یکی از مرگخواراهایی که در حال فرار از ساختما دوئل بود گفت!

- استوپیفای.
طلسم به مرگخوار خورد و روی زمین افتادو نقابش کنار رفت! او روزیه بود که داشت فرار میکرد.

- اکسپلیاراموس

چوبدستی بلیز از دستش خارج شد و به طرف دیگر سالن پرتاب شد.بلیز به حالت در امده بود و خواهش میکرد که الستور او را نکشد.

- کانفرینگو

دست و پای بلیز بسته شدند و او به این حالت در امد.

ریموس:
تو رو نمیکشم ولی یه چیز بدتر برات سراغ دارم! امشب با البوس کلاس خصوصی داری!

مرگخوارها در حال شکست بودند

- پرسی بهتره در بریم!

این رو ایگور گفت که در حال مبارزه با الستور بود!

پرسی که در همان اوایل دوئل توسط سارا بیهوش شده بود و تازه چشمانش را باز کرده بود به نشانه موافقت سر تکان داد....


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۰:۱۳:۳۷
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۹ ۰:۳۵:۱۱

اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون


Re:باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۶
#33

الیور وود قدیم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۰ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۱ یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۴
از دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 321
آفلاین
سالن شماره ی هفت
- استوپیفای !
الیور خود را به گوشه ی سالن کوچک و خلوت شماره ی 7 چسباند ، پرتوی نور سرخ رنگ با فاصله کمی از او به دیوار برخورد کرد ، الیور هنوز آماده نشده بود که پرفسور کوئیرل از آنسوی سالن فریاد زد :
- اکسپلیار موس !
الیور در گوشه ی سالن گیر افتاده بود . پرتوی سرخ رنگ به سمتش آمد ، چشمان الیور گشاد شد . پرتو به الیور برخورد کرد . الیور به دیوار چسبیده شد و چوب دستی اش به طرف دیگر سالن پرت شد . الیور با سرعت خود را از دیوار جدا کرد و به سمت چوب دستی شیرجه رفت .
کوئیرل با خنده گفت : فکر کنم مهارتت توی دربازه بانی توی دوئل هم به دردت بخوره . الیور خنده ی خشکی کرد و با سرعت فریاد زد : ایمپندیمنتا !
طلسم به طرف کوئیرل رفت ، کوئیرل زیر لب چیزی گفت . مسیر طلسم منحرف شد به طرف شمع های معلق در هوا رفت و به آنها برخورد کرد . سالن در تاریکی فرو رفت ، الیور دوباره با صدایی بلند تر و بدون اینکه بداند به کدام طرف در حال فرستادن طلسم است ، فریاد زد : اکسپلیار موس !
هم زمان با الیور پرفسور کوئیرل فریاد زد : استوپیفای !
دو پرتوی سرخ در تاریکی نمایان شدند . در سالن مه گرفته و تاریک شماره ی 7 مسیر هیچکدام از پرتو ها مشخص نبود . کوئیرل و الیور با وحشت به ورد ها نگاه می کردند . شترق! ... بومب ! الیور و کوئیرل هر کدام به سمتی از سالن پرتاب شدند .
سالن در سکوت فرو رفت . دو مرد در دو سوی سالن بیهوش روی زمین افتاده بودند .


این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»


Re: ȇԐǥ Ϧơ
پیام زده شده در: ۵:۲۸ سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۶
#32

شایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۸ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۲۱ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
از جایی میان تاریکی شب!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 28
آفلاین
آن روز قرار بود در کلوپ دوئل مدرسه دوئلی بین یکی از دانش آموزان ویکی از معلمین انجام شود.در تابتوی اغلانات مدرسه از دانش آموزان علاقمند دعوت شده بود که برای شرکت در این کلوپ رأ س ساعت هفت در محل ذکر شده حاضر شوند.همه ی دانش آموزانمدرسه از ساعت 6:30 در کلوپ دوئل حاضر شده بودند و بی صبرانه منتظر شروع دوئل بودند.همه با هیجان در مورد دوئل آن روز با هم صحبت می کردند.هری و رون و هرمیون درر گوشه ای از کلوپ ایستاده بودند و به دیگران نگاه می کردند.رون گفت:هری اگر اون معلمی که امروز برای دوئل میاد اسنیپ باشه حتمأ با تو مبارزه می کنه تا یک جوری بهت آسیب برسونه.
در همین هنگام رایان به آنها نزدیک شد و گفت:اگر پروفسور کویبرل باشه هم شک نکنید که منو به عنوان حریف انتخاب می کنه.آخه من قبلأ با پروفسور کوییرل صحبت کردم و بهش گفتم که من مایلم باهاش دوئل کنم.
هری گفت:هنوز هیچ چیز معلوم نیست.ساعت هفت شده پس چرا هیچ کدوم از معلم ها نمیاد؟
در همین هنگام ناگهان در کلوپ باز شد و مردی قد بلند که دستاری بر سرش داشت وارد کلوپ شد.
رایان گفت:حدس می زدم که امروز پروفسور کوییرل برای دوئل میاد.
پروفسور کوییرل به سرعت از پله ها بالا رفت و رو به جمعیت کرد و گفت:عصر به خیر بچه ها.پروفسور دامبلدور امروز از من خواستند تا به کلوپ بیام و برای اولین جلسه من با یکی از دانش آموزان دوئلی دوستانه داشته باشم.فراموش نکنید که این دوئل فقط برای بالا بردن مهارت شما در استفاده از طلسم ها و افسون هاست پس ققرار نیست تو این کلوپ به کسی آسیبی برسه.خب راستش من قبل از کلاس به رایان قول دادم که اگر من به کلوپ آمدم با اون دوئل کنم پس از رایان خواهش می کنم بیاد اینجا.
رایان به سرعت به سمت جایگاه دوئل رفت و در محل علامت گزاری شده قرار گرفت.مو های بلندش را از صورتش کنار زد و گفت:من آماده ام پروفسور.
پروفسور کوییرل رو به رایان کرد و گفت:می خوام از وردهایی که تا الان یاد گرفتی و به درد دوئل می خورن به بهترین شکل استفاده کنی.
رایان با حرکت سر حرف او را تایید کرد.هر دو رو به هم تعظیم کردند و چوبدستی های خود را بیرون کشیدند.پروفسور کوییرل چوبدستیش را تکانی داد و فریاد زد:انگورجیو.
رایان به سرعت جاخالی داد و افسون پروفسور کوییرل به دیوار کلوپ برخورد کرد.دوباره هر دو رو در روی هم ایستادند.باز هم پروفسور کوییرل چوبدستیش را به سمت رایان گرفت و فریاد زد:ریکتا سمپرا.
این بار افسون پروفسور کوییرل به رایان برخورد کرد و رایان به شدت شروع به خندیدن کرد.برای چند لحظه کنترل خودش را از دست داد ولی بعد از چند ثانیه با یک حرکت چوبدستی افسون پروفسور کوییرل رو باطل کرد و دوباره صاف ایستاد.پروفسور کوییرل گفت:عالیه رایان.خیلی خوب تونستی کنترل خودتو به دست بگیری و افسون منو باطل کنی.
دوباره هر دو رو به هم ایستادند این بار رایان فریاد زد:تارانتالگرا.
بلافاصله پروفسور کوییرل هم فریاد زد:فورنان کالاس.
هر دو افسون به هم برخورد کردند و منحرف شدند.افسون پروفسور کوییرل به کف سالن خورد ولی افسون رایان به ارنی مک میلان برخورد کرد.ارنی بلا فاصله بدون اختیار شروع به رقصیدن کرد.همه بچه ها به ارنی نگاه می کردند و می خندیدند.رایان چوب دستیش را به سمت ارنی مک میلان گرفت و آرام زوزمه کرد:فاینیت اینکانتاتم.
ارنی دوباره کنترل خود را به دست آورد و به حالت عادی برگشت.رایان به ارنی گفت:ببخشید نمی خواستم اینجوری بشه.
سپس دوباره رو به پروفسور کوییرل کرد و سعی کرد بر روی حرکات پروفسور کوییرل تمرکز کند.پروفسور کوییرل چوبدستیش را به سمت رایان گرفت ودوباره فریاد زد:لوکوموتورمورتیس.
رایان هم به سرغت فریاد زد:شیلد چارم.
هاله ای نورانی دور تا دور رایان را گرفت و باعث شد افسون پروفسور کوییرل بار دیگر بی اثر شود.یک بار دیگر رایان چوبدستیش را به سمت پروفسور کوییرل گرفت و فریاد زد:جلی لگر جینکس.
پروفسور چرخی زد تا افسون رایان به او نخورد ولی این بار افسون رایان به پروفسور کوییرل برخورد کرد و ناگهان پاهای پروفسور کوییرل شروع به لرزیدن کردند.تا پروفسور کوییرل خواست ضد افسون را اجرا کند رایان دوباره فریاد زد:اکسپلیارموس.
این بار هم افسون به پروفسور کوییرل برخورد کرد و باعث شد پروفسور کوییرل چند متری به عقب پرتاب شود و چوبدستیش از دستش بیفتد.همه شروع به تشویق رایان کردند.رایان به سرعت به سمت پروفسور کوییرل رفت و به او کمک کرد تا از زمین بلند شود.پروفسور کوییرل ایستاد و دستارش را بر روی سرش صاف کرد و گفت:هوووووم.رایان کارت عاتی بود.خیلی خوب از غفلت من استفاده کردی.خیلی خوب بود تو این دوئل رو از من بردی.
سپس با رایان دست داد و رو به جمعیت کرد و گفت:خب برای امروز کافیه.امیدوارم چیزی یاد گرفته باشید.می تونید کلوپ رو ترک کنید.سپس همه شروع به خارج شدن از کلوپ کردند.


Shayan.AK


Re: ȇԐǥ Ϧơ
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶
#31

لاوندر براونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۷:۴۳ شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۶
از تو دفتر ِ مدیر ِ مدرسه!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 544
آفلاین
خب دیگه منم شانسی دستم رو روی اسم مدیران عزیز سایت گذاشتم و دوئل رو با پرفسور کوییرل عزیز انجام میدم !!!!
* * * *
_ با سلام ! به کلوپ دوئل ما خوش امدید ! امروز پرفسور کوییرل قدرتمند بازهم اومده تا نشون بده که مرد یعنی چی ! مرد یعنی اینکه پوزه ی هرکسی رو به درو دیفال بمالند ! مرد اونی است که حرفش حرف و از این جور چیزا دیگه ! خب , ببینم کی میخواد حرف اون بشه !؟
در کلوپ دوئل سکوتی برپاشد . انجا مهمانخانه ی سه دسته جارو بود که تمام میز ها و صندلی هایش را کنار زده بودند . برف شدیدی شروع به باریدن کرده بود . گوینده که روی پیشخوان ایستاده بود گفت :
_ یالا دیگه ! یعنی یکی اتونم حاضر نیست ....
_من حاضرم !
همه سرشان را به سمت در برگرداندند . دختر جوانی دم در ایستاده بود . او جلو امد و کلاه شنلش را برداشت و به کوییرل نگاه کرد . کوییرل مرد جوانی بود با دستار بنفش و لباس بنفش که به دیوار تکیه داده بود و پوزخند میزد . لاوندر اب دهانش را قورت . او جلو تر رفت و مرد روی پیشخوان خم شد و گفت :
_ اسمت ؟
_ لاوندر براون .
مرد دوباره بلند شد و رو به جمعیت فریاد زد :
_ بله , این خانم جوان لاوندر نامی است که میخواد دوئل با دوئلر شکست ناپذیر را انجام بدهد ! خب , اماده اید ؟! شروع کنید !
لاوندر فرصتی نداشت که شنلش را در بیاورد برای همین فقط فریاد زد :
_ اکسپلیارموس !
همه خندیدند و کوییرل با یک حرکت سرسری از جلوی طلسم به کنار رفت .
_ سکتوم سمپرا !
_ ایمپدیمنتا !
هردو طلسم از کنار هم گذشت . لاوندر که با این طلسم کاهنده خشک شده بود به کوییرل چشم دوخت . او عقب عقب رفت و پشتش به پیشخوان خورد . خون از سرو رویش میریخت . همه نعره زنان به کمکش شتافتند و اثر طلسم کوییرل از بین رفت . لاوندر به ارامی قدمی به عقب گذاشت . کلاه شنلش را انداخت و با سرعت از مهمانخانه خارح شد . شلپ شلپ کنان به سمت قلعه ی هاگوارتز رفت .... با تموم وجود ارزو میکرد که حال کوییرل خوب باشد ....


[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۸:۵۵ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶
#30

عبدله


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۳ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۹:۱۱ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از آن سوی سرزمین جادویی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 74
آفلاین
سرسراس عمومی بسیار شلوغ بود میزهای را جمع کرده بودند و به جای آن یک سن پهن برای اجرای دوئل قرار داشت.
تا به حال تمرین دوئل در شب و در ساعت 10 برگزار نشده بود. همه منتظر پروفسور کوییرل بودند. در های تالار با صدای غژغژی باز شد و اسنیپ همراه با کوییرل وارد شدند. دانش آموزان سریع راه را برای آن دو باز کردند.
هر دو معلم به روی سن رفتند و سپس کوییرل شروع به صحبت کرد: خوب امشب می خوام نحوه دوئل کلاسیک رو به شما آموزش بدم. توی این نوع دوئل معمولا ورد رو به زبان نمی آوریم و از افسون های غیر کلامی استفاده می کنیم. نکته دوم اینکه شما باید به نحوه ی حرکت چوب طرف مقابل توجه داشته باشین و از حرکت اون بفهمید که اون می خود چه جور افسونی روی شما اجرا کنه. اگر حرکت نرم و ظریف بود بدونین که افسون تغییر شکله و اگر شلاقی بود ممکنه طلسم بیهوشی و یا ضربه زننده باشه و غیره.
متوجه باشید که بهترین پاسخ برای طلسم حریف چیه. مثلا اگر طلسم نسبتا قوی بود اونو به سمت حرف برگشت بزنید و اگر فرصت برای این کار نیست دو راه می مونه یکی اینکه جاخالی بدین و یا اینکه ضد اونو به کارببرین. در مورد طلسم های تغییر شکل بهتره شما قوی تر اونو روی حرف انجام بدیدو اگه اون خواست شما رو به گربه تبدیل کنه شما اونو به موش تبدیل کنید.
یکی از دانش آموزان گفت: چه طور بفهمیم که می خواد ما رو به چی تبدیل کنه؟
ــ خیلی ساده اس از روی حرکت چوب ، رنگ طلسم و وردی که امکان داره به زبان بیاره. توجه کنین مهمترین چیز در دوئل سرعته. خوب من و پروفسور اسنیپ می خوایم برای شما یه نمایش اجرا کنیم. من به طرف اون یه طلسم ضربه زن می فرستم و اونم برگشت می زنه و من در نهایت جاخالی می دم.

هر دو استاد روبروی هم ایستادند و چند قدم از هم فاصله گرفتند. سپس تعظیم مختصری کردند و حالت آماده باش گرفتند.
کوییرل چوبش را نرم و سریع حرکت داد و نوری بنفش از چوب خارج شد . اما اسنیپ طلسم برگشت را اجرا نکرد و در عوض یک حرکت سریع انجام داد و طلسم زدی رنگی به جرقه های فراوان روانه کوییرل کرد.
هر دو طلسم به طرفین برخورد کرد و هر دو تغییر شکل دادند!!
کوییرل به یک کژپشت تبدیل شد و اسنیپ به یک بچه گربه. همه متعجب به صحنه روبروی خود خیره شده بودند که کوییرل خندید و و سپس هر دو به شکل اولیه خود برگشتند.
کوییرل که آثار ترس در چشمانش بود گفت: عالی بود پروفسور می خواستم شما رو غافل گیر کنم ولی خودم جا خوردم. ایده ی گوژپشتی که نمی تونه حرکت کنه خیلی جالب بود.
کوییرل که سعی می کرد صدایش نلرزد گفت: خوب حالا شماها دو به دو شروع کنید. ببینم چی کار می کنید. عجله کنید... زود


جنگیدن و دوباره جنگیدن و ادامه دادن به جنگ فقط زمانی که اهریمن را دور نگه دارد مهم است هرچند آن را به طور کامل از بین نبرد

آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور


Re: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۶
#29

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۴۸ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 94
آفلاین
دو جاوگر به یکدیگر تعظیم کردند.این اولین بار بود که اسنیپ در مقابل کوییرل قرار می گرفت.هردو چوبدستی ها خود را بالا گرفتند و با صدای یک،دو،سه دامبلدور کار را شروع کردند.
کوییرل در ابتدای کار وردی را زیر لب زمزمه کرد در این لحظه نور قرمز رنگی به سمت اسنیپ حرکت و بدون اینکه اسنیپ بخواهد با ورد مقابله کند به او برخورد کرد .تغییری در اسنیپ ایجاد نشد اما انگار اسنیپ مقداری از قوای خود را از دست داده بود و بسیار بی حال شده بود.
در همین لحظه اسنیپ به سختی فریاد زد:سرپانسوریتا!!
در همین لحظه انتهای چوبدستی اسنیپ آتش گرفت.کوییرل که میدانست چه اتفاقی خواهد افتاد به سرعت ورد اکسپلیارموس را تکرار کرد.اما دیر شده بود و ماری از چوبدستی اسنیپ خارج شد و به طرف کوییرل حرکت کرد و کمی بعد طلسم به چوبدستی اسنیپ برخورد کرد و کمی دورتر پرتاب شد.
کوییرل که محالا مضطرب به نظر میرسید سعی میکرد خود را ازدست مار نجات دهد و متوجه اسنیپ نبود که اسنیپ از فرصت استفاده کرد و به سرعت چوبدستی خود را پیدا کرد .حال اسنیپ در حالی که به کمک مار قدرتمند تر به نظر میرسید چوبدستی خود را به طرف کوییرل گرفت و با یک ورد غیر زبانی کوییرل را طلسم کرد. در همین لحظه کوییرل احساس کرد که توانایی حرکت ندارد و بدنش کاملا چفت شده است.کوییرل خشک شده بود او حتی نمی تانست حرف بزند و مار هر لحظه به او نزدیک تر میشد.اسنیپ در حالی که لبخندی به نشانه پیروزی بر لب داشت به راحتی صحنه را تماشا میکرد.
در این لحظه دامبلدور که احساس کرده بود ادامه دوئل مناسب نیست گفت:خوب فکر کنم برنده مشخصه
سپس به طرف مار رفت و با یک طلسم مار ناپدید شد.اسنیپ در حالی که لبخندی بر لب داشت به کوییرل نگاهی کرد و از باشگاه دوئل خارج شد


تصویر کوچک شده


Re: ȇԐǥ Ϧơ
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۶
#28

اما دابزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۳
از تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 457
آفلاین
ساحره­ی جوانی وارد باشگاه شد و همانطور که محو تماشای تزيينات و شمع­هاي شناور بر فراز سرش بود به طرف جايگاه دوئل گام برداشت.
- اَااا... عجب ستاره­هاي خوشگلی! اين کاغذ رنگي­ها رو! ... اين مجسمه­ها چين ديگه ! کل دکوراسيون باشگاهو به هم زدن! چقدر هم قيافه­هاشون آشناست ...
- شما دير اومديد خانم! تصویر کوچک شده
- حرف هم ميزنن!
- خيلی خب، اسمتون؟
- چقدر هم بی­ناموسن! تصویر کوچک شده
- خانم جواب ميدي يا نه؟!
- اِااا... شما پروفسور کوئيرل هستيد؟
- تصویر کوچک شده
بله، اکنون که از نزديک اعمال آن­ها نظير خاراندن بيني، مگس پراندن و مشابه آن را مشاهده مي­کرد شناساييشان آسان­تر بود!
- من اِما دابز هستم.
انگشت تقدير پروفسور کوئيرل بر روی ليستي پايين رفت و گفت:
- اِما دابز... اِما دابز... آهان! اِما دابز با کريچر!
کريچر با شنيدن اين جمله همان چند عدد تار موي خود را نيز کند و در حالی که بر روی پاهاي کوچک و گره خورده­اش بالا و پايين مي­پريد فرياد زد:
- چرا من بايد با همه دوئل کنم؟!! چرا من تصویر کوچک شده
پروفسور کوئيرل: تموم کن اين کولی بازی­ها رو!
و يقه­ی کريچر را گرفت و او را به ميان جايگاه پرتاب کرد.
کريچر که در اثر طلسم­هاي اجرا شده توسط داوطلبان قبلی با چشمان چپ شده و تلوتلو خوران به طرف ساحره مي­رفت در مقابل او تعظيم کرد. پس از برخورد دماغ جن با زمين، آن دو به اندازه­ی ده قدم از يکديگر فاصله گرفتند.
- يک، دو... سه!
- ايمپديمنتا!
پای کريچر به پاي ديگرش گرفت و با صورت به زمين خورد در نتيجه پرتوی طلسم از بالای سرش عبور کرد.
- استيوپفای!
اين بار نيز کريچر تعادلش را از دست داد و اخگر سرخ­فام از کنارش گذشت.
- ای بابا! اکسپليارموس!
نه تنها چوبدستي از دست جن بيچاره خارج شد بلکه در اثر نيروی اندک ورد سرنگون گشت و در دم جان سپرد!
اِما دابز: تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط اما دابز در تاریخ ۱۳۸۶/۴/۱۰ ۲۱:۳۷:۲۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.