هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#39

بیل ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۳ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۳ دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵
از The Burrow
گروه:
کاربران عضو
پیام: 600
آفلاین
صدايي گرم و دوستانه و در عين حال جدي
"چرا...!شايدم بكنه...!"

لارا سریعا روش رو بگردوند. قیافه جدی و مصمم آلبوس دامبولدور روبروی اونا ایستاده بود. مو و ریش نقره ایش در آسمان غروب درخشش خاصی داشت. لسترانژ یه قدم به عقب برداشت و به اطرافش نگاه کرد. بیل ویزلی با کاراگاهای وزارتخونه در یه طرف آلبوس و محفلیها در طرف دیگه وایساده بودن. تعدادشون خیلی زیاد بود. مرگ خوارا اصلا انتظار همچین حمله ای رو نداشتن.

ناگهان اسنیپ از جا بلند شد و قبل از اینکه کسی کاری کنه. به سرعت آپارات کرد. اما قبل از اینکه بقیه فرصت اینکار رو پیدا کنن چندین طلسم از افراد مختلف به سمتشون اومد. همه با طنابهایی نامریی بسته شده بودن.

آلبوس رو کرد به سیریوس و گفت: «لسترانژ اصلی اینه. ببیریدشون. خیلی چیزهاست که باید در موردش توضیح بدن. الیوندر رو هم سریعا منتقل کنید به چایگاه محفل.» سیریوس و چند تا دیگه محفلی ها سریعا آپارات کردن.
بیل ویزلی: می تونیم بریم.
آلبوس: نه هنوز زوده. اینجا کار داریم. باید ...

هنوز حرف آلبوس تموم نشده بود که ناگهان بارانی از طلسمها بر سر آنها باریدن گرفت. مرگخوارا برای کمک به لسترانژ اومده بودند، اینقدر عصبانی بودن که طلسمها رو به هر طرفی میفرستادند. مثل این بود که همه مرگخوارا اینجا جمعند و تنها غایب اسنیپ بود. محفلی ها و وزارتی ها شروع کردن به مبارزه و مقابله با مرگخوارا. هوا داشت تاریک میشد و صدای فریاد محیط رو پر کرده بود و طلسمهای نا بخشودنی بود که به همه سمت میرفت. ناگهان فریادی دردناک به گوش رسید و صدای برخورد بدنی به زمین سنگی شنیده شد.


ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۱ ۱۸:۵۸:۵۷
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۱ ۱۹:۰۸:۳۰
ویرایش شده توسط بیل ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۱۱ ۱۹:۱۱:۰۹

Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر کوچک شده


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#38

فایرنزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
كفتر جان... ببخشيد!
-----------------------------
لرد لبخند رضايت بخشي زد...معلوم بود كه از اوضاع، كاملا راضي است...از روي مبل راحتي‌اش بلند شد، و پشتش را به سيوروس كرد...زيرلب گفت:
"اسنيپ...اين رو بدون كه هرگز نمي‌شه اون ها رو در اين حد دست‌كم گرفت...خودت كه مي‌دوني...هر لحظه ممكنه كه اونا به حقيقت پي ببرن..."
سيوروس تعظيم كوتاهي كرد، و با قدم‌هايي بلند و سريع، از تالار بزرگ و زيبا خارج شد...قبل از اينكه در خروجي را ببندد، گفت:
"ارباب...عذر مي‌خوام...ما با پن و لسترنج‌هاي قلابي، چيكار بايد بكنيم...؟
ارباب گفت:
"ولشون كنين به حال خودشون...خودت كه مي‌دوني...ما كارهاي مهمتري داريم كه انجام بديم..."
سيوروس به تاييد سر تكان داد، از اتاق خارج شد و بار ديگر تالار بزرگ را سكوتي سنگين فراگرفت...
________________________________
تق...!
استيپ، با قدم‌هايي شتابان به طرف پرتگاه رفت و به گتافيكس و لسترنج اصلي پيوست...
لسترنج، بدون اينكه سرش را برگردانددستي به موهايش كشيد،
پوزخندي شيطاني زد و گفت:
"ببين چه طوري دارن به خودشون مي‌بالن كه دو تا مرگ‌خوار قلابي رو پيدا كردن..."
گتافيكس بدون اينكه لبخندي به لب داشته باشد، گفت:
"اونا خيلي زود به حقيقت پي مي‌برن...كم مونده يه ساعت تموم شه...ولي واسه ما و اونا، مهم اليوندره...
كمي پايين‌تر، حدود 500 متر پايين تر، جمع حدود 10،15 نفره‌ي ممحفليها دور هم جمع شده بودند و داشتند نقشه كشي و برنامه‌ريزي مي‌كردند...
در ميان آنها، سارا اونز، سيريوس بلك، رونان، و تعداد زيادي هم محفلي ديگر به چشم مي‌خوردند...
اسنيپ زيرلب گفت:
"خوب...تا سه دقيقه‌ي ديگه، نيروها مي‌رسن...ما هم مي‌تونيم محفليها رو خيلي احت شكست بديم، هم مي‌تونيم اوليوندر رو به چنگ بياريم.."
چهره‌اش كاملا جدي و مصمم بود...به جلو خيره شده بود و گويا هيچ احساس سرمايي به او دست نمي‌داد...قبرستان در سكوت و وحشت عجيبي فرو رفته بود...
بعد از دو دقيقه، گتافيكس گفت:
"هوووم...مشكل اصلي كه دامبلدوره، اينجا نيست...چرا...؟اون كه رئيس محفله، بايد اينجا حضور داشته باشه...!"
لسترنج شانه‌هايش را بالا انداخت و گفت:
"نمي‌دونم...ولي اون‌قدرها هم نمي‌شه اون رو دست كم گرفت...خيلي ماهر تر از اين حرفاس...در ضمن...مسلما اون وقتش رو بابت دو تا مرگخوار تلف نمي‌كنه...!"

صدايي گرم و دوستانه و در عتين حال جدي:
"چرا...!شايدم بكنه...!"


تصویر کوچک شده


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#37

کارآگاه ققنوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۴:۴۹ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
ققی سر پا ایستاده بود از دور نگاهی به سیاهان انداخته بود...

صحنه جنگ رنگ و بویی نداشت زیرا در آن ققنوسی وجود نداشت

خاله بازی در آن جنگ بسیار آراسته بود ولدی موی آلبی را کشیده بود و آلبی طلب پستونک را کرده بود...

صدای ونگ ونگ بچه می آمد ولدمورت نیز سینه خیز می آمد

سینه خیزو سینه خیزو سینه خیز می آمد پای کفی نیز در حلق او می جامد*

ققی پای خود را از حلق او خارج کرد و پس از آن نگاهی خشمگین بر او کرد...

ولدمورت که خود در مقابل او پشیزی نمی دید به دهن بر گرفت و زود پرید...

ققی به صحنه های دیگر جنگ نگاهی انداخت محفلی ها عروسک در دست داشتند و سیاهان با شمیر پلاستیک به دنبال آنها بودندی

ولدمورت بانگی بر افراشت که...بترسید بترسید من تفنگ ترقه ای دارم اما شما هفت ترقه هم نیز ندارید...

آلبی که از این موضوع خشمگین شده بود فریاد زد...هه هه هه تو کجا بودی که ببینی من سیگارت می زدم

ققی که این صحنات را می دید از روی افسوس سر تکان داد و رفت...

گوشه ای دیگر استرجس سعی داشت تا مخی بزند...
لارا نیز در گوشه ای گلی سرخ را پر پر می کرد...
استرجس:آیا تو میدانی که قلب مرا پر پر کردی با این کارت؟!!
لارا:آه...استرجس تو بیدی دیر زمانیست که من منتظر تو هستم!!
مرگخوران با دیدن این صحنات آب از دهانشان راه بیفتاده و از پاچه هایشان خارج گردیده و هر کس برای خود جفتی برانگیخت...

ولدی و آلبی که تحمل بی وفایی را نداشتند به کار خود مشغول شدند( :bigkiss: )
و پس از آن بانگ بی وفایی بی وفایی را سر دادند در قسمتی از میدان جو به صورتی بی پی جی هیجدهانه بالا رفته بود(بوووووووووووووووووق)

ققی که از این نوشته خود خوشحال بود سوی ولدمورت رفت و گفت:دیدی کلک منم بلدم سنگین بنویسم...اگه خودت فهمیدی چی نوشتم...موش بخورتت


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#36

بلاتریس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 123
آفلاین
لرد سیاه با خیال راحت روی راحتی رو به روی شمینه نشسته بود و نقشه اش را از جنبه های مختلف بررسی میکرد . با اینکه نقشه اش را برای سفیدها رو کرده بود ولی مطمئن بود هیچ یک از سفیدان نمی توانند به عمق نقشه او پی ببرند . اولیوندر یک سرپوش پوشالی بود .
ناگهان سکوت خانه شکسته شد و با صدای تق تق در افکار لرد سیاه پاره پاره گشت .
- ارباب اجازه ورود میدهید ؟
لرد سیاه از روی راحتی بلند شد و شنلش را تکاند سفیر باد در بین شنل خودش حکم دوخول را داشت . مرگخوارها که از قبرستان باز گشته بودن برای دادن پاره ای از گزارشات به لرد سیاه مزاحم لرد شده بودن .
گتافیکس که باز هم در راس مرگخواران ایستاده بود گفت :
- محموله باز گشت . شکنجه ادامه دارد . ماموریت اول به پایان رسید سرورم .
و همه تعظیم کردن و خارج شدن . لرد سیاه خو بهتر میدانست که چه اتفاقاتی در حال وقوع است اما شنیدن قدم های رو به سوی پیروزی برای او بس شیرین بود . مخصوصا اگر در چهره گوینده خبر ترس نمایان باشد .
لرد سیاه با رضایت بر صندلی خود تکیه زد و چیزی شبیه به لبخند بر صورتش نقش بست . تو میگفتی داشت شیرینی پیروزی را مزه مزه میکرد .
دوباره صدای در به گوش رسید . اما اینبار لرد بسیار مشتاق بود تا از اخبار با خبر شود :
- بیا تو
سوروس اسنیپ با یک حرکت سریع وارد شد و در را به آرامی پشت سرش بست و تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
ارباب توهم زایی انجام شد محفلی ها به غار حمله کردن و تصاویر را دستگیر کردن البته فکر نکنم هنوز متوجه اصل ماجرا شده باشند


من کی هستم


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#35

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
الیوندر:
_یعنی تا چند لحظه ی دیگه همتون نابود میشید......
لارا:
_مطمئن باش اگر قراره کسانی نابود بشن تو هم جزو اونها هستی!!
شون:
_زود باش...باید هرچه زودتر بریم......
لارا:
_حرف بزن....چوب دستی ها کجان....
الیوندر سکوت کرده بود......انتظار ورود محفلی ها را می کشید......شون چوب دستی شو گذاشت زیر گلوش و گفت:
_یا میگی و یا......
الیوندر:
_شما ها من رو نمی کشین....جرئت ندارید که بکشید.....چون هنوز هیچی نفهمیدید......
لارا:
_صدای پاهاشونو می شنوم......دارن میان....باید بریم.....
شون:
_پس اون چی؟!.....
سارا:
_اون پیش ما می مونه....همین طور شما دوتا......یه ذره عکس العملتون ضعیف بود.....متأسفم......
سارا وارد غار شد و همراه او تعداد زیادی از جادوگران خبره و ماهر که نگاه کردن به هر کدام از آن ها رعشه بر اندام مرگ خوارا می انداخت وارد غار شدند....اوتو:
_خوش حالم که کار به دست ما تموم میشه....
آرتیکوس:
_و ما پیروز میشیم..............



Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#34

گتافيكس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۵ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۷ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
از گال
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
قلاده ناگهان رها شد اليوندرا فقط فرياد ميزد مانتيكور تا چند سانتيمتري موهايش رفتو ناگهان به طرز خشني به بيرون كشيده شد اليوندرا از شدت ترس شروع به بالا اوردن كرد شون سرش راگرفت و بالا اورد: حالا نظرت چيه كوچولو؟
ناگهان اليوندرا به چشمان مانتيكور چشم دوخت صداهاي غريبي از خود در اورد شون با نگراني كه از چهره اش پيدا بود گفت:چي كار داري م.........
اما ناگهان مانتيكور به شون حمله كرد اليوندرا پا به فرار گذاشت كشتن مانتيگور مدتي وقت گرفت
و اكنون اليوندرا نبود شون با نهايت قدرت چند ثانيه قبل از اينكه الينودرا غيب شود خواند فكرش را شايد اگر اليوندرا برا ي نگاه به پشت سر برنگشته بود هرگز اينگونه نميشد
شون گفت:غار سالايرا و ناگهان سه پيكر ناپديد شدن و در كنار غار سالايرا فرود امدند در گل خيس جلوي غار جاي پاي مردي بود به تعقيب او پرداختند صدايي از پشت امد الوندرا از پشت داشت فرار ميكرد همه به دمبال او دويدند جاي پاها مصنوعي بود اما عاقبت پس از يك تعقيبو گريز طولاني اليوندرا به غار پناه برد
شايد اگر سه پيكر ميدانستند كه سر ديگر غار باززز است بر سرعت خود ميافزودند
اليوندرا طوري ميدويد كه از سن و سالش بعيد بود به سر ديگر غار رسيده بود كه ناگهان صدايي گفت راه بستست
و گروه ديگري از مرگخواران وارد شدند و اليوندرا را كت بسته به سوي ديگر غار بردند
شون با صداي پا كمي ايستاد و بعد از ديدن چهره اشناي دوستش و دوستانش خنده ي كوتاهي كرد
گتافيكس كه در راس مرگخوارن بود و اليوندرا در دستش بود گفت : بهتره برگرديم
چند ثانيه بعد محوطهي اشناي گورستان
لارا صورتش را از اليوندرا گرفت و رو به گروه ديگر گفت:چي جوري از اونجا سر در اوردين
مرگخوار با كمي تامل گفت از كارهاي لرد سياه تموم سابقش دستشه وقتي فرار كرد غهميد و چون ميدونست بچه گي ها به اون غار ميرفته ما رو هم فرستاد اونجا....
تا حالا خرفي نزده
لارا با تكان دادن سر اضافه كرد:هيچي
مرگخوار بعدي از حالا 2:30:26 ثانيه وقت دارين به حرفش بيارين محفلي تو راهن
اما قبل از اينكه لارا چيزي بگه با صداي پقي انها ناپديد شدند
لارا:منظورش چي بود؟
........................................


تصویر کوچک شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#33

شون پن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
الیوندر فریاد زد:صبر کنین...
شون،لسترنج و پیتر بالای قبر ایستاده بودند و به او نگاه میکردند. الیوندر سعی میکرد از درون قبر برخیزد اما توانش را نداشت.گفت:صبر کنین.ما میتونیم با هم حرف بزنیم.
شون خنده سردی کرد و دست الیوندر را گرفت و از درون قبر بیرون آورد.با انکه هوا درون قبرستان زیاد سرد نبود الیوندر میلرزید.حتی تصور اینکه لحظه ای پیش در حال زنده به گور شدن بود لرزه بر اندامش می انداخت.
لسترنج نزدیک پیرمرد شد و با دستش زیر گلوی او را گرفت و گفت:خوب پیرمرد...مثل اینکه سر عقل اومدی نه؟فقط وای به حالت اگه بخوای ما رو سر کار بذاری.این دفعه دیگه زنده به گورت نمیکنیم...
الیوندر هنوز میلرزید و مغزش دیوانه وار کار میکرد.قدرت تصمیم گیری نداشت.اگر خیانت میکرد تمام جامعه جادویی به خطر می افتاد.با خیانت او قوانین کهن شکسته میشد و میدانست که لرد سیاه چه سوءاستفاده هایی میتواند از این کار بکند.او در تمام عمرش سفید بود.همیشه به خاطر چیزی که سفیدها معتقد بودند جنگیده بود.ولی اینبار تفاوت داشت.مسئله مرگ و زندگی بود.اگر خیانت میکرد لرد سیاه بیش از هر موقع دیگری قدرتمند میشد و اگر با او همکاری نمیکرد میمیرد.
شون که حوصله اش سر رفته بود خمیازه ای کشید و با بی حوصلگی گفت:ببینم پیری...زودتر حرفت رو بزن.ما منتظریم.
الیوندر از خودش متنفر شد.چرا زندگی به یکباره اینقدر برایش مهم شده بود؟در همه زندگی اش جنگیده بود ولی حالا که پیر شده جان دوست شده بود؟
الیوندر با شجاعتی که به یکباره به دست آورده بود به سه مرگ خوار نگاه کرد و گفت:همتون برین به جهنم.من رو از مرگ نترسونید.من رو بکشید ولی محاله من با شما همکاری کنم.برین به جهنم...
شون با عصبانیت به الیوندر نزدیک شد.هیکل نحیفش را بلند کرد و با تمام قدرت او را به درون قبر پرتاب کرد. چشمان الیوندر بر اثر ضربه ناشی از پرتاب شدنش به درون قبر سیاهی رفت.بعد از چند دقیقه که بهوش آمد با چشمان تارش نگاهی به بالای قبر کرد.شخص دیگری را دید که انگار کنار قبر زانو زده بود.یک لحظه فکر کرد برای کمک به او آمده اند و با سرعتی که از سن و سالش بعید بود از جا برخواست.
وحشت تمام وجودش را فرا گرفت...هیچ کس به کمکش نیامده بود. آن سری که بالای قبر دیده بود متعلق به مانتیکوری بود که اکنون وحشیانه میغرید و میخواست خودش را به الیوندر برساند تا او را تیکه تیکه کند.مانتیکور موجودی بود با سر انسان و بدن شیرو دم عقرب.الیوندر خوب میدانست پوست این موجود هر طلسمی را دفع میکند.
شون قلاده این موجود وحشی را در دست گرفته بود و با صدایی بلندتر از غرش های مانتیکور میخندید. شون هرچند لحظه یکبار قلاده را شل میکرد تا مانتیکور اندکی به الیوندر نزدیک شود.پیرمرد در گوشه قبر چمباتمه زده بود.وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود.او آماده مرگ بود ولی نه این چنین مرگی.نمیخواست چنین وحشتناک طعمه مانتیکور شود.
پیتر با حرکت چوب دستی الیوندر را از قبر بلند کرد و به زمین کوفت.الیوندر با شنگینی به روی چمن ها و سنگلاخ های کف گورستان افتاد.
پیرمرد حتی دیگر توان آن را نداشت که از روی زمین برخیزد.لسترنج به پیرمرد نزدیک شد و گفت:خوب ببینم پسر شجاع...حالا هم اون مزخرفاتت رو درباره خیانت نکردن بلغور میکنی یا نه.
الیوندر توان جواب دادن نداشت.ناگهان برخورد نفس های گرم و بدبویی را به پست سرش احساس کرد.باورش نمیشد،مانتیکور درست بالای سر او بود...


تصویر کوچک شده


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۴۸ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#32

گتافيكس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۵ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۷ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
از گال
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
ساعاتي بعد
-----------------
:پس حرف نميزني..خوب بياريندش
مرگخوارن پيرمردي را كه شباهتي به پير مردي كه داخل مغازه بود را ديگر نداشت از روي صندلي بلند كردند با صورتي باد كرده و چشمهايي كه از شدت ضربات زياد و ملتحب شدن پلك به زور قسمتي از انها باز مانده بود و خوني كه صورتش را رنگي كرده بود با اين وضه پا به داخل
گورستان گذاشتند قبرستاني كه تا ان روز نور خورشيد را به خود نديد در جايي كه تاريك تر از همه جا بود قبر "تام ريدل" به چشم ميخورد در كنار قبر گوري خالي بود كه بالاي صليب ان نوشته شده بود اليوندرا .....اليوندرا با ديدن تصوير مبهمي از اسمش بر روي گور ناخوداگاه با فريادي كمي به عقب پريد
مرگخواري كه دستور كار را داده بود دسته نقره ايش را نشان ايست بالا برد دستش در نور مهتاب جلوه اي دگر به خود گرفته بود
پتي گرو جلو امد:قدرت انتخاب در دستان تو مرگ يا زندگي با شرايطي كه وضعش در دستان ماست مرگ در حالي كه به سياهي خدمت نكني و عضو وفادار محفل بماني
و زندگي در شرايطي كه در سايه ي لرد سياه به همه جا برسي
اليوندرا كه گويي هنوز در شك ديدن قبرش بود خواست چيزي بگويد لبانش تكان خورد اما صدايي در نيامد نهايت لذت را در صورت مرگخواران ميشد ديد
همان دسته نقره كه براي چند ثانيه به او زندگي بخشيده بود اكنون فرمان كشتن اورا داد اليوندرا به درون گودال پرت شد فقط فرياد ميكشيد و زجه ميزد خاكي داشت تمام بدنش را ميپوشاند و قطرش بيشتر جسد زنده اليوندرا را در پوشش ميگرفت
فقط با يك ضربه ديگه صورا اليوندرا مدفون ميشد
پيتر باز گفت:قدرت انتخاب در دستان تو كدام يك
شايد اليوندرا ميترسيد چيزي بگويد

....................................................


تصویر کوچک شده

هافلپاف هرم نبض زندگي ماست در شرجي عشق و اشتياق


Re: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۷:۴۹ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
#31

تام ریدلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
دست مویی روی هوا از کنار در ، رو به سمت چپ گذشت.
پیر مرد سریع دست به کار شد! هر گز نباید به پیش گویی سانتور ها شک کرد. به ویژه اگر خبر بدی در کار باشد.

" همه در خطر هستند الیوندر! تو می تونی بزرگترین خطر باشی پیر مرد! سریع فرار کن. همه ی تاس های می گن که امروز ، خیلی زود به سراغت میان."

تصویر تار گلوی با شکوه سانتور در برابر چشمان اش تار تر می شد. الیوندر مطمئن نبود که لرزش پوست انسانی گردن اش در وهم پیر مرد شکل گرفته یا به راستی اتفاق افتاده بود!
متوجه احساس دردی در ساق پایش شد! تصویر سانتور در پله های براق و واکس خورده ای حل شد. سعی کرد روی دسته ی پله ها تکیه کند و بالا برود. همه اش را بار ها بالا رفته بود.صدای چوب پله ها، سمفونی موزون هر روز بود، بعضی ها بلند تر ناله می کردند بعضی ها کوتاه تر و به هر حال ناله بی برو برگرد وجود داشت!
- آره پیر مرد! هنوز هم می تونی خطر ناک باشی! منتها لازم نیست! باید فرار کنی!

قدم ها را که سریع تر کرد ، تعادل اش را از دست داد! دستش به شمع دان روی نرده ی پلکان گرفت. برای چند لحظه ی بعد چیزی در جای قبلی شمع دان نبود .
چه کسی می داند! شاید عمدا به شمع دان خورده بود! باید کاری می کرد تا همه چیز واقعی به نظر برسد! کاری با نتیجه ای روشن. وقتی یک شمع دان را از این ارتفاع بیاندازی روی چوب صدای خاص خود را خواهدداشت!
گوشش آماده بود! به محض شنیدن صدا همه چیز واقعی می شد و او باید سریع تر فرار می رکد! اما شاید به راستی صدایی نمی آمد! نه امکان نداشت صدایی بیاید! کابوس به زودی پاره می شد!

چند لحظه ی بعد صدایی نیامد ، یک ساعت بعد همچنان سکوت بود و در چهار ساعت بعد هم هیچ!

کابوس در نخستین ساعات صبح آن روز ِ یک شنبه ی لعنتی در آستانه ی پاره شدن بود! پوستش کش آمده بود...
و " تالاپ" !
صدای تریکدن کابوس با صدای بر خورد شمع دانی با کف چوبی عوض شد. اما چطور ممکن بود ؟! بعد از چهار ساعت؟!
همزمان با ضربه های کفش الیوندر بر پله ها ، واقعیت می تپید و تکثیر می شد! او به راستی به خطری جدی تبدیل شده بود.

....

چیزی برای بردن نداشت! چوب دستی اش را بیرون کشید و به طرف دیوار گرفت.
این روش تازه ی حمل نقل بود! شبکه پرواز خطر ناک ترین راه بود ، آپارات کردن کار عاقلانه ای نبود ، چون به هیچ وجه نمی شد مطمئن بود که در محل مورد نظرت ظاهر شوی. جارو پرنده که احمقانه بود و فقط " کشتی لیلبورن " باقی مانده بود.
با نوک چوب دستی روی دیوار ضربه زد و چیزی را زمزمه کرد : " آکرو کاراک ویناکه ئوس".
برای مدتی کوتاه هیچ اتفاقی نیافتاد! سپس طرح برجسته ی یک کشتی ، شرابی رنگ ؛ با دکل های بلند قدیمی ، روی دیوار آشکار شد. تنها کاری که باید می کرد این بود که دست اش را روی دکل کشتی بگذارد و مقصد را نام ببرد! خیلی ساده!

او از آن جا فرار می کرد و همه ی ابزار کار و چوب دستی هایش به دست دشمن می رسید! خیلی هم بد نبود! به هر حال آن ها او را نداشتند تا کار را برایشان انجام دهد! با این همه اما کار انجام می شد.
وقت کمی برای قهرمان بازی داشت. اگر موفق نمی شد چه؟!
پیپ اش را بیرون کشید! دستانش نه می لرزید نه عرق کرده بود! پیپ را با آسودگی احمقانه ای روشن کرد و پک عمیقی به آن زد!
دود منتشر شد و او به رویا رفت! دود ها در هم می فتند و شکل سر های قربانیان چوب دستی های او را می ساختند!
آخرین سر متعلق به یک زن بود! دهان زن می جنبید! آیا چیزی می خورد؟! نه! چیز ی می گفت!
پیر مرد صدایی شنید : نه! نباید فرار کنی!

دود ها محو شد! توتون پیپش تمام شده بود! به همین زودی؟!
بیش از هر لحظه ای در زندگی اش مصمم بود. به سمت کشوی میزش رفت!
یک شیشه ی بزرگ بیرون کشید . چوب پنبه را با حرکت چوب دستی کنار زد.
جعبه ی چوبی سیگار را از کنار جای شیشه ی معجون ، بیرون آورد و بازش کرد! تلی از نا خن ها ، رشته های مو ، مژه های زنگ به زنگ و بوی عفن تکه پوست های کهنه ! این چیزی بود که محتویات جعبه را تشکیل می داد.
مژه ای کوتاه و تیره را که به نظر مردانه می رسید انتخاب کرد.

....

افعی وارد شد! کف ِ به دقت تراشیده و شسته شو شده ی مغازه حالش را بهتر می کرد! بدون زحمت می توانست روی شکم بخزد!
گرمایی را پشت سرش احساس کرد!سپس گرمای بیشتر و باز هم بیشتر!
اگر افعی ها گوش داشتند او می توانست سه صدای پاق را بشنود!
پتیگرو ، پن و لسترنج در آستانه ی در مغازه ی چوب های جادویی ایستاده بودند!

.....

و پسرکی در مقابل آینه ی قدی ایستاده بود!
شلوار ردا یش را قدری پایین کشید . نواری چرمی که با میخ تزیین شده بود را دور ران چپ اش بست! میخ ها در گوشت فرو رفتند و خون جاری شد! ناله ی کوتاهی کرد.
الیوندر پس از نوشیدن معجون مرکب پیچیده ، در این فکر بود که تمرکز ذهن اش را از هویت اش به چیز دیگری مشغول کند تا حتی ذهن خوانی سربازان سایه نتواند او را لو بدهد.
و آن گاه تنها چیزی که به ذهن اش رسیده بود درد بود!
تاج میخ را به پایش بست و منتظر شد!

......

لسترنج صدایش را صاف کرد و به آرامی صاحب مغازی را صدا زد!
سمفونی چوب پله ها یک بار دیگر شناور شد و پسر نوجوانی را تا مقابل خادمام لرد سیاه پایین آورد!
پسر نفس نفس زنان ایستاده بود و به سه مرد نگاه می کرد!
پتیگرو چند قدم جلو تر آمد!
- تو کی هستی؟! الیوندر کجاست؟!
- نیست! امروز صبح از این جا رفت.
حالا پن بود که صحبت می کرد! صدایش آشکارا خواب آلود بود!
- رفت؟! یعنی فرار کرد؟! به کجا؟!
- نمی دونم آقا
پن مستقیم به چشم های پسر نگاه کرد! الیوندر روی زانو افتاد و میخ ها بیشتر در گوشتش فرو رفتند! سعی کرد در چهره اش نشانی از درد نباشد . و امیدوار بود که خون اش ردایش را خیس نکند. اگر حقه اش لو می رفت او به راستی بزرگترین خطر برای همه می شد. می رفت و برای همه ی آن جن ها خانگی ، همه ی جن ها که بیرون از جنگ بودند، که قانون های باستان آن ها را از چوب دستی داشتن منع کرده بود ، چوب های جادویی می ساخت و ارتش ِ تاریکی را گسترش می داد !
پن از نفوذ به ذهن پسرک به نتیجه ای نرسید! یا به خوبی ِ خود ِ او توانایی حفظ ذهنش در برابر هجوم را داشت یا بازو های در هم پیچیده ی مغز پن ، هنوز خواب آلود تر از آن بود که به سمت ذهن پسرک کش بیاید و ذهن جویی را اجرا کند!

به علامت منفی سری برای دو همراه اش تکان داد و آن دو به علامت مثبت سر تکان دادند!
- من که گفتم! ارباب این پیر مرد رو دست کم گرفته بود. بریم نگینی! بریم ارباب افعی!
مار که به شکل خطرناکی به پسر نزدیک بود ، فیش فیش مختصری کرد . سه مرگ خوار همچنان در حال خروج ، در انتظار مار بودند!
و آن گاه یک صدای پاق دیگر
!
سایه هایی بلند. چنان بلند که رو سقف بلند مغازه تا می خوردند و پهن می شدند ، جایی در میان اتاقک چوبی را در بر گرفته بودند!
در بالا پراکنده بودند اما در پایین به هم می رسیدند و در هم فرو می رفتتند! گویی که از چیزی بیرون ریخته باشند .
و الیوندر بالاخره دید! کمری که گویی سایه های از آن بیرون آمده بوند ، پیچیده در ردا سیاه اش رو به او قرار داشت!
عضلات اش در هم فرو رفت! بی شک می ترسید و این باعث شد ران بند شکنجه گرش بیشتر فرو رود.

تازه وارد به مار نگاهی کرد و سری تکان داد!
-بله نجینی! البته!
صورت رنگ پریده اش را به سمت پسرک بر گرداند.
خطوط چهره اش وهم انگیز بودند و بی شکل ِ خاصی در هم فرو می رفتند! شاید به این خاطر بود که الیوندر تشخیص نمی داد لرد سیاه می خندد یا با نگاهی خدا گونه به او می نگرد!
لعنتی نخستین سایه! آن قدر بی شکل و آن قدر همه شکل بود .
و اکنون یکی از وارثانش هنوز همان قدر بی شکل و همان قدر همه شکل می نمود!
چوب دستی آشنایش را بالا گرفت و در سکوت طلسم را اجرا کرد!

پسرک جیغی کشید و چند ثانیه ی بعد الیوندر دوباره در لباس هایش ظاهر شد!
چه طور ممکنه؟!
بی آنکه زمان تغییر شکلش تمام شده باشد دوباره با دست های چروکیده آن جا افتاده بود.

- پیر مرد احمق! بیاریدش! چوب دست های زیاد برای جن ها زیاد الویندر! همه چیز انتظار تو رو می کشه! حتی پیروزی لرد سیاه ، بدون از دست دادن خادمان اش.




.............
این نخستین رول جنگ خواهد بود! لرد ولدمورت دورگه ها ، مشنگ زاده ها و همه خائنان به اصالت را به جنگ می طلبد!

باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند.

.مخروج من الرول:
حتما متوجه شدید که سوژه چیه؟!

نقل قول:
الیوندر دزدیده شده و جبهه ی سیاه از او می خواهد تا چوب دستی هایی مخصوص جن ها و جن ها خانگی درست کند تا لرد سیاه آن ها را بر خلاف آیین های کهن به سپاه اش اضافه کند! چرا که جان آن ها ارزش ندارد جز فدا شدن در راه انسان و خون پاک او!





کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۸۴
#30

دنیل واتسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۶ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۵:۵۹ دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵
از فراسوی مرزهای پنهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 162
آفلاین
آسمان پر از جاروهای رنگارنگ شده بود . اعضای محفل یکی یکی از روی جاروهاشون پایین اومدن .
صحنه ی وحشتناکی بود . جسد های زیادی با چشمان باز روی زمین افتاده بودن که معلوم بود پدر مدرای اون بچه ها بودن . و از اون وحشتناکتر بچه هایی بودن که بین زمین و هوا معلق بودن . بچه هایی که می تونستن آینده ای درخشان داشته باشن . صحنه به حدی فجیع بود که چشم سالم مودی هم پر اشک شده بود .
آنیتا که دیگه طاقت نداشت فریاد می زنه : آآآآآآآخه چراااااااااا؟؟؟؟
و اشکاش روی گونه هاش روون میشن .
آلبوس : وحشتناکه ....... ولی ما فعلا کاری نمی تونیم براشون بکنیم آنیتا جان .....
آنیتا که کمی جدی تر شده بود : خودم می دونم چی کارشون کنم ..... فقط برن دعا کنن به دست من یکی نیفتن .
قدمهاش آروم تر میشن . لحظه به لحظه به اون جسدای کوچولو نزدیک تر میشد . در حالی که سعی می کرد اشکاشو که بی وقفه از چشاش میومد از پسرای محفلی پنهان کنه با دستای لرزانش جسدای معلق نوزادانو از طناب دار باز می کنه و یکی یکی اونا رو زمین می خوابونه و روشونو با یه ملافه ی سفید می پوشونه ...
بقیه اعضا هم مشغول جمع آوری اجساد بقیه قربانیان بودن و سعی می کردن اطلاعاتی دربارشون پیدا کنن تا به اقوام نزدیکشون خبر بدن .
دنی داشت چوبشو رویه صفحه ی شناسایی جادوگران به ثبت رسیده در وزارت می چرخوند .
لاوین که تازه به محفل اومده بود کنجکاوانه جلو اومد : این دیگه چیه
دنی : صفحه شناسایی خویت جادوگرانه ...... وزارت بهمون قرض داده تا کارا سریع تر پیش بره ...... رونان این یکی متولد فرانسست یه شماره تلفن هم هست که ماله عمشه ولی ماگله ..... باید به ردلی پارکر ( مدیر سازمان ارتباط با ماگل ها ) بگیم ..... یکی دیگه رو بیار .
رونان یه جسد دیگه رو که روش پوشیده بود اون جا میاره ...
آلبوس بر خلاف همیشه که امیدوار بود ترس خاصی تویه چشاش موج می زد که سعی می کرد پشت عینک نیم دایرش پنهانش کنه و این زنگ خطری برای همه ی محفلیان بود چون کاملا مشخص بود .
سیریوس : خب حالا باید چی کار کنیم ..... همه شناسایی شدن ... مامورای وزارتم تا چند دقیقه ی دیگه میان این جا تا جسدا رو ببرن ........
آلبوس در حالی که به خورشید که کم کم داشت غروب می کرد چشم دوخته بود : باید بریم دره ی گودریگ احتمالا اون جا هستن ...
سیریوس : از کجا می دونی ؟؟؟؟؟؟
آلبوس مشتشو باز می کنه و یک تکه پارچه ی سیاه که پر از گل و لجن بودو به سیریوس نشون میده .
آلبوس : بوش کن .
سبریوس با شک سرشو جلو میبره : بوی گلای اطلسی دره ی گودریگو میده !!!!!
آلبوس : در سته و احتمالا هم دوباره برگشتن همون جا و ما باید نسلشونو نابود کنیم بقیه رو جمع کن .......
آلبوس : خب باید بریم دره ی گودریگ ولی باید غیب بشین چون راه زیاده و وقت کم .... شعار همیشگی .....
همه با هم : جاودان باد سپیدی ابدی !!!!!!
حالا چهره ی آلبوس شاداب تر شده بود و دیگه از اون ترس قبلی خبری نبود و مثل همیشه لبخند می زد .....

ادامه دارد ................

بايد بگم پست خوبي نبود.منظورم از لحاظ محتواي نمايشنامه نيست.منظورم اينه كه اگر با اسم تاپيك مقايسش بكنيم اصلا پست جالبي به حساب نمياد.
اصلا سعي نكردي نمايشنامت رو با تاپيك هماهنگ كني.
حالا اگر بخوايم فرض كنيم كه اين نمايشنامه براي اين تاپيك نيست(!) ميتونم اين شكلي بگم كه نمايشنامه خوبي بود.
يه نمايشنامه اي كه براي نفر بعد سوژه درست ميكنه.
ولي در كل اصلا به موضوع تاپيك و اسم تاپيك توجه نكردي!
از اين به بعد بيشتر توجه كن لطفا!
**دامبلدور**


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱۷ ۱۱:۰۸:۲۸

[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.