هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۸:۰۹
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 225
آفلاین
هکتور و رودولف به سرعت اریانا را با طناب بستند و در سردخانه گذاشتند. مشتری بعدی که ساحره ای فربه بود، به سختی وارد کافه شد. ساحره به سرعت روی دو صندلی نشست و گفت:
_سریع منوی غذاها را بدهید که خیلی گرسنه هستم.
_بفرمایید، خانم. این منوی غذاها است.
_خب، برای من یک گوشت بریان شده خوک بیاورید و شربت سیب و برای دسر هم کمی ژله توت فرنگی با بستنی سرخ کرده می خواهم!
_

هکتور که مطمءن بود نمی توانند همه ی این ها را اماده کنند، گفت:
_متاسفانه منوی دسر ها بسته شده است. هیچ نوشیدنی ای به غیر از اب جوش هم نداریم. گوشت خوکمان هم فاسد شده و نمی توانیم غذای مضر به مشتری بدهیم؛ اگر چه دوست داریم بدهیم!
_چی گفتید اقای محترم؟ من می توانم شما را تحویل ازکابان بدهم!
_حالا شما چرا جدی می گیرید؟ شوخی کردم!
_پس به جای گوشت خوک بریان برای من مرغ سوخاری با عسل بدهید. برای نوشیدنی هم یا برایم شربت سیب می اورید، یا اینکه تشریف می برید ازکابان!
_باشه! به جای شربت سیب برایتان سم می اوریم!
_جان؟ الان جغدم را می فرستم ازکابان!
_نه! شوخی کردم!

هکتور دیگر اشتباه را کرده بود و جغد ساحره مستقیم به طرف ازکابان رفت...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۳ ۲۱:۵۵:۲۱

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۴:۰۰:۵۹ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
در همان حال آریانا دامبلدور با عینک آفتابی وارد کافه شد و روی میزی نشست ، رودلف هم چشم هایش برق زد.

_میگم قضیه این عینک آفتابی چیه؟اونا از توش مارو میبینن؟ ... هی رودلف حواست به من باشه .
_ها؟...آره...درسته.

هکتور ویبره زنان و منو در دست به سمت آریانا رفت و منو رو بر روی میز گذاشت ، آریانا نیز منو را باز کرد.

_این منوئه یا باغچه پیاز؟ خب حالا لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شده بیار.

هکتور ویبره زنان به سمت باروفیو و رودلف رفت تا سفارش رو حاضر کنه.
_سفارش داریم،لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شده.
_هکتور اینجا که کافس ، ما اینجا غذا سرو نمیکنیم...ما که منو نداشتیم...اینو از کجا آوردی...اصلا فرق رستوران با کافه رو میدونی؟
_از تو رستوران بغلی آوردمش ...خب حالا باید بهش چی بگم؟
_برو بهش بگو لوزالمعده گاو با پیازه سرخ شده تموم کردیم... بگو از قهوه ویژمون استفاده کنه.

هکتور به سمت میز آریانا راه افتاد.
_ببخشید لوزالمعده گاو با پیاز سرخ شدمون تموم شده...بهتون پیشنهاد میکنم از قهوه ویژمون استفاده کنی.
_خیلی خب ، از همون قهوه تون بیار ، ولی من از پولتون کم میکنم.

هکتور رفت تا قهوه را حاضر کند.
_خب سفارش قهوه داریم.

باروفیو نگاهی به اطراف انداخت.
_ما که قهوه ساز نداریم!
_پس الان چیکار کنیم؟

آنها چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنند هکتور از معجون هایش استفاده کند.

_خب هکتور تو باید با استفاده از معجونات یه چیزی بسازی.

هکتور ویبره زنان شروع به ریختن معجون ها در درون لیوان کرد و دود بنفش رنگی هم در اثر واکنش شیمیایی از لیوان بلند شد.

_ببینم هکتور، مطمئنی این درست کار میکنه دیگه؟
_کاملا مطمئنم.

هکتور کمی معجون را هم زد و بعد به طرف آریانا رفت ، معجون را روی میز گذاشت و آریانا هم شروع به خوردن معجون کرد ، باروفیو و رودلف نیز نفس راحتی کشیدند ، ولی این تنها آرامش قبل از طوفان بود.
چند دقیقه بعد آریانا از دهانش حلزون بالا می آورد و داشت باد میکرد و مشتری دیگری هم در حال آمدن بود.

_حالا باید چیکار کنیم؟
_زودباشین، باید قایمش کنیم.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
و اینگونه بود که هکتور ویبره زنان رفت جلو تا شخصا در رو به روی مهمون جدیدشون باز کنه و مهارت و استعدادهای بی حد و حصرش رو همونطور که تو معجون سازی نشون داده بود در این مورد هم به نمایش بذاره. این وسط هم رودولف و بارفیو رو به چالش بکشه و نشون بده کی از همه بهتره!

- ای آینه ای آینه جادو کی از همه زیباتر و دوست داشتنی تره؟

کارگردان با دیدن این حجم از جوزدگی و اون ابر افکاری که بالای سر هکتور جمع شده بود اول یه قیافه طور گرفت. بعد یه پس گردنی نثار کله نمایشنامه نویس کرد با این داستان نوشتنش و یه چشم غره هم به تهیه کننده رفت. تهیه کننده هم که حساب کار دستش اومده بود دوان دوان خودشو رسوند به هکتور و یکی به نیابت از کارگردان کوبید پس کله ش.
هکتور که به طرز بسیار ناجوانمردانه ای حباب افکار بالای سرش ترکیده بود با لب و لوچه اویزون رفت طرف در و دستشو دراز کرد تا درو باز کنه...

گـــــــــــرومـــــــب!

رودولف و بارفیو با دهن باز نگاشونو از جنازه پوستر شده هکتور که روی دیوار پخش شده بود برداشتن تا به تسترالی که این کارو کرده بود نگاه کنن.

-سلام! ندیدین نقطه م از کدوم ور رفت؟

رودولف و بارفیو فکر کردن خواب میبینن. اول چشماشونو خوب مالیدن تا بلکه این توهم از بین بره ولی وقتی دیدن هیچ فایده ای نداره برگشتن تا یه نگاه به پستای قبلی بندازن. بدون شک کتی یکی از اون دوتا دیوونه ای بود که فرستادشون دنبال این کار... این کابوس نمیتونست دوباره اتفاق بیافته. اونا نمیذاشتن همچین اتفاقی براشون بیافته!

- بیخود تو پستای قبلی دنبالم نگردین! دسترسیمو گرفتن واس همین دوباره وارد سوژه شدم تا دسترسی بگیرم باز!

رودولف و بارفیو اول یه نگاه به هم کردن. بعد نگاه پوکر فیس طوری به کتی انداختن که داشت همون دور و برا دنبال نقطه گمشده ش میگشت. اما قبل از اینکه هیچکدومشون چیزی به ذهنش برسه که بگه کتی بی مقدمه خودشو پرت کرد رو صندلی که پرسیوال تو پست قبلی روش نشسته بود.
- خب...حالا که تا اینجا اومدم بیاین نشون بدین چی چیا یاد گرفتین؟

رودولف و بارفیو دوباره به هم نگاه کردن. ولی این نگاه با قبلیا فرق داشت و وحشت رو مشد توش دید. مطمئنا تو اون لحظه هیچ چیز وجود نداشت تا بتونه ذره ای از این مصیبت عظمی کم کنه!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۴ ۲۳:۱۶:۰۹

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۸:۳۴ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
سه مرگخوار به مرد كت و شلوارپوش كه با كلاس و ديسپلينِ خاصى وارد كافه شد و پشت ميزى نشست، خيره مانده بودند.
- پس بريم ازش پذيرايى كنيم و رضايتشو جلب كنيم؟

كتى جواب داد:
- اوهوم!

ظاهراً كار خاصى نبود. اين تيپ افراد، معمولاً تنها سفارششان يك قهوه ى تلخ است، كه كنار نوشيدنش كتاب جيبى شان را مطالعه مى كنند و نهايتاً صورت حسابشان را بى چك و چانه پرداخت مى كنند و مى روند.

پس رودولف قمه هايش را پشت پيشخوان مخفى كرد، منو را برداشت و جلو رفت.
- ئه... سلام قربان...

رودولف يك لحظه منتظر جواب سلام گريوز ماند، اما او حتى سرش را هم بلند نكرد.
- اين هم منو، خدمت شما. من چند لحظه ديگه ميام و سفارشتون رو ميگيرم.
- صبر كن ببينم.

رودولف همانجا ايستاد. گريوز منو را برداشت و خواند:
- سوپ پياز... ساندويچ پياز... اونيون رينگ... پياز كبابى... شوخيتون گرفته؟ واقعاً فقط پياز؟!

باروفيو كه از آنطرف كافه، شاهد اخم كردن گريوز بود، پيش خودش گفت: «مى دونستم اين رودولف كاره ره دستمون ميده! » و جلو رفت.

- قربان، اين كافه شعارش حفظ سلامتىِ مشتريان هسته. به همين جهت هسته كه در اين فصل كه فصل شيوع انواع بيمارى هاست، ما پياز و شيرگاوميش ره كه ضدعفونى كننده ى بدن هستن ره به طور گسترده مورد استفاده قرار داديمه.

گريوز سرى تكان داد و گفت:
- خداى من! لهجه ى بريتانيايى خودش به اندازه ى كافى آزاردهنده هست، اين ديگه چرا اينطورى حرف ميزنه؟

رودولف خواست جوابى بدهد كه گريوز ادامه داد:
- در هر صورت، وقتى يك ساعت ديگه براى مذاكرات آمريكا-انگلستان بايد وزارت خونه باشم، وقتى ندارم كه با دو تا پيشخدمت انگليسى هدرش بدم. پس سفارشم...

باروفيو با شنيدن «وزارت» و «مذاكرات» با خوشحالى گفت:
- پس امروز روز شما هسته آمريكايى جان! چون من وزير سحر و جادو هستمه و ميتونيم مذاكراته ره همينجا انجام بديم!

اين پيشخدمت ژنده پوش كه بوى طويله از خودش متصاعد مى كرد، فكر مى كرد وزير سحر و جادوست؟!
گريوز ديگر تحمل اين حجم از حماقت اين انگليسى ها را نداشت! به تكان دادن سرش و گفتن: « شما بريتانيايى ها همه تون يه جور متوهم هستيد! » قناعت كرد و از كافه زد بيرون!

رودولف و باروفيو پوكرفيس به هم خيره مانده بودند كه در كافه دوباره باز شد و مشترى ديگرى وارد شد.

اينبار، هكتور جلو پريد و گفت:
- شماها عرضه ى پذيرايى ندارين، از اولشم ميدونستم كار، كارِ من و معجونهاى «جلب رضايت مشترى»ـمه!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۴۸ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
هركسي جاي سه مرگخوار كوچولوي داستان ما بود تا الآن خشتكش را مي دريد و سر به بيابان خفن لوك مي گذاشت. اما هم هكتور، هم رودولف و هم باروفيو (بجز رودولف و باروفيو) دست كمي از خفني لوك نداشتند. آري! هكتور به جاي اين كه زير قدرت آستاكبار شانه خم كند و بگذارد دسيسه هاي غربي و نيروي عشق او را از هدف والايش منحرف كند، به تندي ابرآيفونش كه از چوب درخت ياس و قاب باب اسفنجي بود را در آورد و جلوي نريسا و كتي زنگوله گرفت كه به تندي حرف مي زدند.

- ونگ ونگ ونگ دويمدويدمويمدويم
- نقطه بلاه بلاه نقطه بلاه بلاه نقطه.

آي-چوبدستي بلند حرف هايشان را ترجمه كرد: اگه مي خواين اين جا كار پيدا كنيد بايد از چند تا مشتري آزمايشي با شادي و خرمي و نيروي عشق و استقلال، پيروزي، جمهوري اسلامي پذيرايي كنيد.

هكتور با خوشحالي ويراژي رفت. هميشه مي دانست كه توريست اپ بدردش مي خورد. هرچند هنوز باگ هايي بود كه رفعشان خالي از لطف نبود.

زنگ در خورد. نريسا چهار دست و پا رفت و در را باز كرد و چهره ي عبوس پرسيوال گريوز نمايان شد. اين هم از اولين مشتري!


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۶

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
خلاصع:
رودولف و باروفيو و هكتور براى استخدام به كافه محفل ققنوس اومدن و محفليا تصميم گرفتن اينا رو محفلى كنن. اما خب، سخته! :دى

براى همين، سوق دادن اين سه نفر به سپيدى رو به عنوان مأموريت به نريسا و كتى كه ميخوان عضو محفل بشن، سپردن.
-------

نريسا به كتى نگاه كرد. كتى به نريسا نگاه كرد.
- حاضرى به مدد نقطه هاى گمشده، گردنبند سپيدى به گردن اين سه سياهْ نقطه بياويزيم؟
- براس!

و بدين ترتيب، اين دو به سمت آن سه رفتند!

- اوه، دامبلدور دو تا ساحره فرستاده برامون! حالا درسته كه كمالاتشون يخورده معيوبه، ولى خب بازم همينقدر خوبه.

باروفيو كه بين آن جمع، تنها كسى بود كه از بهره ى هوشى بالاى هفتاد بهره مند بود، پس گردنى اى نثار رودولف كرد و آهسته درِگوشش گفت:
- غلط اضافه ره نمى كنى! هدفمون از اومدنه به اينجا ره فراموش نكردى كه؟ رفتارت ره عادى نگه دار!
- خب من عاديم همينه ديگه، علاقه ى خاص به خرج ندم غير عاديه!

باروفيو آمد پس گردنى ديگرى بنوازد كه صداى سرفه و گلو صاف كردن نريسا توجه هر سه مرگخوار را جلب كرد.
- آشى تونا خف!
- ها؟

كتى گفت:
- ميگه ميدونم كه تا الان ولدى نقاطتتون رو سياه كرده و در اقصى نقاط تاريكى گم و گور كرده!
- ها؟

سانى ادامه داد:
- تونزا پارادوخ!

كتى باز ترجمه كرد:
- ولى عيبى نداره! نقطه ى كتى، يعنى من، هم گمشده و فقط باب بزرگه كه نقاط گمشده رو با نيروى عشق فراميخونه!
- ها؟
- و حالا ما فرستادگان باب بزرگ، اينجاييم كه نقاطتونو پيدا كنيم تا هم شما يه نقطهْ سفيد بشين، هم ما دسترسى مونو بگيريم!

سه مرگخوار همچنان به صورت «ها؟ » به كتى و نريسا نگاه مى كردند. مرلين ميداند چطور دامبلدور فكر كرده بود اين دو اعجوبه ميتوانند مأموريتى به اين مهمى را به درستى پيش ببرند!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵

نریسا برودیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
از جایی که جهان نا آرام است
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
_ لاناس! (صبر کنید.)
همه برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند و چون چیزی نیافتند دوباره سرشان را برگرداندند.
_ لاناس!
همه دوباره برگشتند.
_ پایین.
دختر بچه کوچک با که روی زمین نشسته بود را دیدند.
_ این بچه اینجا چی کار می کنه اینجا که مهد کودک نیست.
دامبلدور که داشت اشکشوقش را پاک می کرد گفت:
_ فرزندانم این نریسا برودیه اسلیترینیه.
_ پس چرا تا حالا ندیدیمش؟
_ از بس ریزه گاهی اوقات خودمم گمش می کنم! خب نریسا جان چه کاری داشتی
سازیپ!
_ این بچه چرا چرت و پرت می گه؟

دامبلدور با بردباری پاسخ داد:
_ همه منظورشو نمی فهمن فقط بعضیا می فهمن الان هم منظورش اینه که می خواد اونهم کمک کنه اصلا واسه همین اومده اینجا.
_ یعنی می خواد محفلی بشه؟ ول اون یه اسلیترینیه. من اسلیترینی محفلی نمی شناسم.
نریسا با قاطعیت جیغ زد:
_سازیپ!
دامبلدور گفت:
من به نریسا مثل سوروس اعتماد دارم.
اسنیپ با اعتراض گفت:
_ دست شما درد نکنه. حالا ما رو با یه بچه کوچولو مقایسه می کنی؟
_ به نظرم ی فرصتی بهش بدیم نظرتون چیه؟
آلبوس دامبلدور دوباره اشک شوقش را پاک کرد و گفت:
_ فرزندان روشنایی دوباره قلبان پر مهرتان را پر از عشق کردید آفرین! من هم با نظر شما موافقم ما به این نریسا کوچولو فرصت می دیم. مثل کتی. اگه تونستن ماموریت شون رو به پایان برسونن وارد گروه ما می شن.
_ اگه نتونستن چی؟
_ با نهایت مهربانی می ندازیم شون بیرون.
_ سوالی هست؟

امکان نداشت سوالی وجود داشته باشد همه به اندازه کافی ملتفت شده بودند
_ اگه نیست برید سر کارتون.

همه فرزندان روشنایی کتی و نریسا را به سوی فرزندان تاریکی هل دادند.


ویرایش شده توسط نریسا برودی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۹ ۱۳:۰۵:۰۶

شب هزار چشم دارد و روز فقط یکی؛ ولی با فرو خفتن خورشید، درخشش از همه جهان محو می شود. عقل هزار چشم دارد و دل فقط یکی؛ ولی با فرو مردن عشق، روشنی از همه زندگی محو می شود.
هر انسانی برای انسان های دیگر مصیبت می آفریند بی هیچ استثنایی، اندک اندک عمق مصیبت زیاد می شود، همچون عمق یافتن تپه دریایی.پس هر لحظه به فکر نجات خود از غرق شدن باش... عاقل باش، خود را فریب مده، بزرگ باش.


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۳:۱۴ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۹:۵۶
از شهری که کودک نداشت...
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 416
آفلاین
فرشته ی نجات...اشک در چشمان آبی دامبلدور حلقه زد و فکر کنم نامردیست اگر اشاره نکنم که عینکش بیضی نصفه ای بود که به همراه آن بینی استخوانی اش، به صورتش فرم خاصی میداد!
حالا واقعاً بیضی نصفه ای بود؟ قضاوت با شما...
دامبلدور که احساساتش حسابی بالا زده بود، دست کرد توی جیب و دستمال کاغذی اش را برداشت و حسابی تویش فین کرد و نهایتاً با یک حرکت چوب دستی، دستمال کاغذی را تمیز کرده، گذاشت داخل جیبش. بله! دامبلدور جادوگر بود. از همان لحظه که به دنیا آمد و پدرش اسمش را گذاشت آلبوس جادوگر بود. وقتی کوییدیچ بازی می کرد دیدنی می شد و دریبل هایی که می زد، تبدیلش کرده بود به جادوگر کوییدیچ کوچک آن روز های هاگوارتز... و تو چه می دانی که دوئل با گلرت چیست؟
ما مرگ جنایت کاری را دیدیم اما دامبلدور؟ دامبلدور مرگ عشق را دید. به همین دلیل بود که الان، توی این لحظه اشک در چشمانش حلقه زد. در این لحظه که کتی بل با تعجب زل به او زده بود و داشت سعی می کرد سر در بیاورد و چشم هایش عین تصویر پروفایلش شده بود. بله! دامبلدور در کتی، عشق را دید.

-من در تو عشق رو می بینم فرزند روشنایی!

ملاحضه کردید؟ اما حقیقت چیز دیگری بود. حقیقت این بود که ارباب رجوع معترض بود! همین چند ساعت پیش مردی که شکمش باد کرده بود آمده بود و میگفت شیر گاومیشی که سفارش داده، مزه ی وایتکس می داده و هرچه پروفسور سعی داشت که بگوید " نه جانم، وایتکس نه! عشق" در کت آن مرد نمی رفت.
دامبلدور در چشمان کتی بل کلید دید! یعنی با توجه به شرایط موجود، بهتر بود که ببیند.

-من در چشمای تو کلید می بینم فرزند روشنایی!

اما بعد ترجیح داد بحث را سیاسیش نکند و حرفش را اینگونه ادامه داد:

-کتی...برای ورود به محفل به تو ماموریتی میدم... بذار فکر کنم.

و برای اینکه وانمود کند دارد فکر می کند، دستی به چانه اش کشید و در صدم ثانیه ماموریتی که از همان اول این رول توی ذهنش بود را بیان کرد.

-ماموریت تو اینه که سه عدد فرزند رو به روشنایی سوق بدی!

سپس لبخندی زد.خودش خیلی فاز گرفته بود از اینکه از کلمه ی سوق استفاده کرده. حتی خیلی بیشتر از فازی که مک گونگال پس از زدن دکمه ی سرباز سنگیای هاگوارتز گرفت. و کتی را تصور کنید که همچنان داشت سعی میکرد این رفتار های عجیب را هضم کند. دامبلدور ادامه داد:

-عه چه جالب! یه باروفیو و یه هکتور و یه رودولف اونجان. برای سوق دادن عالی هستن...

و تا کتی سرش را برگرداند که ببیند، فاوکس آمد و دامبلدور طی یک حرکت انفجاری، دستانش را مدل پروانه طوری که مخاطب را به یاد خاطرات ورزش صبحگاه دبستان وسط نیم متر برف بیندازد، بالا برد و فاوکس را گرفته، با افکت ( ) فلنگ را به سمت اتاق خودش بست.
کتی چند دقیقه ای همانطور ماند و به لطف آب قندی که محفلیون رساندند دستش و جلوگیری ای که از هاگریدی کردند که سخت معتقد بود کتی باید کیک بخورد و این آب قند و این ها همه ش مواد شیمیایی هست، حالش نسبتاً بهتر شد و رفت که سوق بدهد.

-اوک...من میرم سوق بدم.

خدا یار و یاورت ای دلاور...


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ۲۲:۲۹:۳۵

تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
تدی کماکان با همون نگاه پوکر فیس طورش به محفلیا چشم دوخته بود بلکه یه نفر این وسط پیدا شه کمی به حرفاش تو پست قبلی اهمیت بده ولی وقت ناهار بود. شکم گرسنه با کسی شوخی نداره.

وقتی که ملت تو کاسه انگشت می چرخوندن و با لذت میذاشتن دهنشون پوکر فیس نگاشون کرد. وقتی که سر کاسه دست نخورده تدی دعوا شد همچنان نگاه پوکر فیسش رو ادامه داد. حتی وقتی که رودولف به جینی سر میز ابراز علاقه کرد و مالی با ملاقه کوبید تو سرش هم پوکر فیس نگاشون کرد.

آخر سر وقتی محفلیا ته همه چیو درآوردن دامبلدور آخرین تیکه نون رو گذاشت دهنش.بعد با آستین رداش دهنشو پاک کرد.
- تدی پسرم چیزی گفتی؟

تدی سرشو چرخوند و به پست قبلی یه نگاه انداخت.
- آره گمونم ولی دیگه مهم نیست یعنی نمیتونه مهم باشه چون دیگه نیست. وقتی چیزی نیست که باشه چطور میشه مهم باشه؟

محفلیا:

دامبلدور:

دامبلدور سری تکون داد و دستی به ریشش کشید. شاید اینا عوارض هم نشینی با مهمانان جدیدشون بود. برای همین اول یه چشم غره به هکتور رفت که داشت تو کاسه بشقابای جهیزیه مالی معجون درست میکرد. بعد رو کرد به تدی و دهنشو باز کرد که جواب بده و....

بومـــــــــــب!


در آشپزخونه چهارتاق از جا کنده شد و صاف خورد تو سر رودولف که حالا داشت واسه خود مالی فیگور پشت بازو می یومد. پشت بندش هم یه عدد گاومیش چاق و چله چهارنعل دوید وسط آشپزخونه. بارفیو رو که در اعتراض به گاومیش دزدی از جاش بلند شده بود زیر گرفت. بعد هم جفت رفت رو میز و هرچی روی میز و زیر میز بود با خود میز به فیلان داد.

دامبلدور بدون توجه به صدای جیغ و داد و هوای که آشپزخونه رو برداشته بود نگاه شوک زده شو اول دور آشپزخونه ویرون شده گردوند. بعد خیره شد به بقایایی که از جنازه دو عضو به صراط مستقیم هدایت شده باقی مونده بود.
دامبلدور نفس عمیقی کشید تا بلکه بتونه با این ماجرا کنار بیاد. ولی مثل اینکه تا دو تا فحش نثار این عامل جنایت نمیکرد نمیتونست آروم بشه. برای همین سرشو بالا گرفت تا ارواح پر فتوح عمه این عامل خرابکاری رو مورد عنایت قرار بده.

- بازم تو؟

ظاهرا کتی بل یه بار دیگه همچون تسترالی سرشو انداخته بود پایین و خواسته بود تا خودشو به زور تو سوژه ی ملت جا کنه.
- سلام بابابزرگ! گفتن داری شناسه میبندی این شد که با سرعت خودمو بت رسوندم تا از ریشت آویزون شم و درخواست عضویت بدم. بعد با هم پرواز کنیم و بریم به سرزمین نقطه های گم شده. راستی این گاویه... ریفیق جدید من. بدجنسا دم در بسته بودنش. من آزادش کردم تا اونم بیاد درخواست عضویت بده. حالا قبولمون میکنی؟


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ ۲۱:۱۲:۲۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تعجب هکتور، فرصت هر واکنش و ضد حمله ای را از او گرفت. البته اصولا یک هکتور متعجب، یک هکتور مرده است که چنین چیزی غیر ممکن میباشد. او برای هرچیزی آماده بود. و در آن لحظه نیز با دیدن آغوش پر عشق پسر برگزیده، جا خالی ای با چاشنی ویبره داد و سپس ملاقه اش را وارد دهان هری کرد.

هری اصولا نمیتوانست همزمان روی دو کار تمرکز کند. یعنی مغزش برای اینکار طراحی نشده بود. اینطوری هم دیگر اصلا نمیتوانست. نتیجتا همراه ملاقه ای در دهان و آغوشی همچنان باز، به میان کودکان ویزلی سقوط کرد. البته کودکان ویزلی هم که به دلیل زیادی تعداد و ضیق وقت والدین هنوز تربیت نشده بودند، جاخالی دادند و هری چنان با صورت زمین خورد که چهار چشمش تبدیل شدند به دو چشم.

هری به سختی از جای خود برخواست. هری تسلیم ناپذیر بود. او باید هکتور را در آغوش میگرفت، پس ابتدا ملاقه را از دهان خود بیرون کشید، عینکش را صاف کرد و بعد دوباره هجوم برد به سمت هکتور.

اعضای محفل که دیدند اینطوری کاری از پیش نمیبرند و فقط موجبات مجروح شدن پسر برگزیده شان را فراهم می آورند، هری پاتر در آغوش گیرنده را از چند جهت گرفتند. تد ریموس لوپین زمانی که این صحنات را دید، فهمید که بهتر است زودتر دخالت کند تا کسی بلایی سرش نیامده است.
- خب ببینید، ما تا همینجا هم خیلی خسته شدیم. این میزان تلاش آدم برای سفید شدن واقعا آدم رو خسته میکنه، پس نظرتون چیه همگی بری آشپزخونه کافه که یه چیزی بخوریم؟
- اتفاقا منم خیلی گوشنمه، امیدوارم کیک هم باشه.

محفلی ها و صد ها کودک گرسنه ویزلی با شنیدن جمله تد و البته پاسخ هاگرید، با تمام سرعت در راه آشپزخانه محو شدند. تد هم دستانش را از هم گشود و دور گردن باروفیو، رودولف و هکتور انداخت و آنها را به سوی آشپزخانه هدایت کرد.

دقایقی بعد، آشپزخانه کافه محفل:

تد به سه فرزند جدید روشنایی در کنار صندلی خود جا داده بود. البته در واقع روی هر صندلی تک نفره، سه نفر نشسته بودند که این خود از عجایب روزگار بود. سپس تد گفت:
- ما امروز تونستیم سه عضو قدیمی تاریکی رو وارد روشنایی کنیم. این خودش پیشرفت بزرگیه به هر حال. بنابراین لطفا همتون یه تکه از پیاز هاتون رو وارد ظرف این سه فرزند جدید روشنایی کنید که...

ادامه سخنرانی تد با افکت سرازیر شدن سوپ پیاز به داخل معده محفلی ها، ناتمام ماند. تد پس از آن تنها با چهره ای سرخ شده به سه مرگخوار نگاه کرد که البته جوابی جز پوکرفیسی عمیق دریافت نکرد.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.