هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
خلاصه زودهنگام:

پروفسور دامبلدور به دنبال استخدام نیروهای جدید برای کافه محفل ققنوس هست و اطلاعیه ای زده که هر کسی رو پذیرش می کنه. هکتور دگورث گرنجر، رودولف لسترنج و باروفیو اومدن و استخدام شدن و حالا محفلی ها باید سعی کنن اونا رو به سمت سفیدی گرایش بدن.

--------------------------

- خیلی خب! به نظرتون چی کار کنیم تا اینا به سمت سفیدی بیان؟
- باهاشون مذاکره می کنیم!

اصولا محفلی ها هیچ موقع راه های سخت را امتحان نمی کردند. آنها همیشه از آسان ترین راه ها شروع می کردند تا شاید فرجی شده و در همان اوایل، به نتیجه مطلوب برسند و بروند پی کار و زندگیشان. ولی متاسفانه اینبار آنها با یک روستایی، یک معجون ساز نصفه و نیمه و یک قمه کش روبرو بودند. ترکیبی که چندان چنگی به دل نمیزد!

- خب کی میخواد افتخار محفلی کردن اینا رو بدست بیاره؟
-
- ینی هیشکی؟
-
- خیلی خب... چاره ای نیست. خودم میرم.

هری این حرف را گفت و به سمت هکتور رفت. هکتور سخت مشغول خواندن صفحه ای از کتاب معجون سازی و درست کردن معجون بود. بنا بر راهنمای کتاب، رنگ معجون باید به یاسی تبدیل می شد، ولی معجونی که هکتور مشغول درست کردن آن بود، کاملا سیاه رنگ به نظر می رسید.
- خیلی خب! اینم از این!
- میگم که، مگه نباید این الان یاسی رنگ باشه؟
- نخیرم! خودم بهتر بلدم! اتفاقا سیاه بهتره. رنگ عشقه!

هری موقعیت بسیار جذابی پیدا کرده بود! عشق!
- آره. موافقم باهات. خب هکتور، عشق میدونی چیه اصلا؟
- تو خانه ریدل ها که می گفتن یه نوعی اختلال هورمونیه. یه لیوان چایی بخورین درست میشه.
- ولی فرزندم... عشق فراتر از این چیزاست! عشق با یه نگاه می تونه شروع بشه و با یه بغل به اوج خودش برسه! بیا بغلم هکتور!
-


Always


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
محفلی ها به شدت متعجب شده بودند؛ آنها به رفتار های عجیب پروفسور و اعتماد کردن های او عادت کرده بودند، اما هیچ وقت فکرش را هم نمی کردند که رهبرشان چنین وظیفه ای به آنها بدهد. اما کاری نمی توانستند انجام بدهند، به جز این که با تعجب به رهبرشان خیره شوند.

محفلی ها:

-فرزندانم! به نظر می رسه تعجب کردین.
-میشه دقیق تر نگاه کنید پروفسور؟ فقط به نظر نمی رسه، واقعا تعجب کردیم خب!
-ای بابا! تعجب نداره فرزندم! این که اولین بار نیست. فقط سعی کنید این دو فرزند تاریکی رو به دو فرزند روشنایی تبدیل کنین!
-ولی نمیشه همچین کاری کرد پروفسور. اینا تمام عمرشون رو در خدمت لرد سیاه بودن.

دامبلدور در حالی که دست سوخته اش را تکان می داد گفت:
-سخت نگیرین فرزندان کار راحتیه! یادتون باشه: خوشبختی همیشه در دسترس است، حتی در تاریک ترین دوران اگر تنها یک نفر به یاد داشته باشد شمعی روشن کند!

محفلی ها بدون آن که چیزی بفهمند، در سکوت به دامبلدور خیره شدند.

محفلی ها به دامبلدور:
دامبلدور به محفلی ها:
محفلی ها به دامبلدور:
دامبلدور به محفلی ها:

بالاخره هرمیون سکوت را شکست.
-آهان فهمیدم! منظور پروفسور اینه که بریم شمع روشن کنیم!

دامبلدور با هیجان گفت:
-آفرین آفرین! احسنت به این همه هوش و ذکاوت! پنجاه امتیاز برای گریفندور چون همچین دانش آموزی داره. صد و پنجاه امتیاز دیگه هم میدم چون دانش آموز مذکور توی نمایشنامه وزیر سحر و جادو هم بود!
اگه محاسباتم درست باشه من دویست امتیاز به گریفندور دادم و فکر می کنم حالا به تغییر دکوراسیون احتیاج دا...
-پروفسور دارین اشتباه می زنین!
-پروفسور ما همه اینا رو حفظیم! شش سال پشت سر هم اینا رو گفتین. الان دیگه بزرگ شدیم.
-جدی میگین فرزندان؟ چقدر زود گذشت! یعنی دیگه دانش آموز نیستین؟ به این سرعت گذشت؟ این همه سال؟
-همیشه!

محفلی ها با تعجب به گوینده دیالوگ بالا که کسی جز هری نبود نگاه کردند.
ناگهان جینی پس گردنی محکمی به هری زد!
-چیزی نیست پروفسور! این بعضی اوقات خط رو خط میشه! شما ادامه بدین!
-همین دیگه فرزندان. برین این دو طفل معصوم رو به راه راست هدایت کنید.

دامبلدور به سمت در خروجی کافه رفت.

-ببخشید پروفسور. کجا میرین؟
-چیزی که گفتین ذهنم رو مشغول کرده فرزندان. مطمئن هستین که دیگه دانش آموز نیستین؟
-
-چهره های قشنگتون میگه که پاسختون مثبته. پس یعنی تام هم دیگه دانش آموز نیست؟
-
-بازم چهره های قشنگتون میگه که پاسخ مثبته. بنابراین تام هنوز به راه راست هدایت نشده. میرم پیشش یه کمدی چیزی آتیش بزنم ببینم به راه راست هدایت میشه یا نه. شما هم ببینید چطور می تونید این دو طفل معصوم رو محفلی کنید. برین جلوشون شمع روشن کنید یا هر روش دیگه ایی. وقتی برگشتم میخوام ماموریتتون رو به پایان رسونده باشید. خدا به همراه تون فرزندانم!

دامبلدور این را گفت. سپس در کافه را باز کرد و از آنجا خارج شد.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۵۰ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۳:۵۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
لوئیس که از این همه توجهی که پروفسور دامبلدور یهویی بهش کرده بود ذوق مرگ شده بود لبخند پت و پهنی زد. همینجور که زمان می گذشت لبخندش بزرگ و بزرگتر میشد تا به خنده های هیستیریک و غیر قابل کنترلی تبدیل شد. خنده های هیستیریک تبدیل به لرزش های خفیف بدنی و بعد در ادامه رعشه های کاملاً محسوسی شد و در پایان این نو گُل تازه شکفته در عنفوان جوانی جان به مرلین آفرین تسلیم کرد! حضور شما سروارن گرامی در مجلس یادبود آن مرحوم موجب تسلی خاطر بازماندگان ایشان است!

دامبلدور که انتظار این حجم از بی جنبگی رو نداشت گفت:
- عجب دوره زمونه ای شده ها! قبلاً خروار خروار به این هری توجه می کردیم آخ نمی گفت لامصب! حتی میومد با هم جلسات درس شبانه هم برگزار می کردیم! واقعاً ویزلی جماعت از توش محفلی در نمیاد. هری پسرم خودت بگو اصلاً!

هری دستی به زخمش کشید، موهاش رو پریشون کرد و با نگاه خفنی گفت:
- پروفسور به نظر من باید اینا رو محفلی کنیم! باید این دو تا رو سفیدشون کنیم! ما وظیفه داریم این دو عنصر معلوم الحال رو از توی باتلاقی که توش گیر کردن بیرون بکشیم. این وظیفه ی تک تک ماهاست!

چند لحظه کل کافه رو سکوت سنگینی برداشت و همه فقط با قیافه های دو نخطه خط به هری پاتر که دوباره افه ی رهبری گروه رو گرفته بود نگاه می کردن. دیگه صدای چریدن گاومیش ها و یا قل قل معجون های هکتور و تیز کردن قمه های رودولف هم به گوش نرسید! ذهن هر کدوم از اعضای محفل به شدت در حال کنکاش و فعالیت بود. آیا باید همونجا میز های کافه رو از عرض یکی پس از دیگری توی حلق و سوراخ دماغ هری فرو می بردن؟ آیا باید جفت پا توی لوزه المعده ـش می رفتن؟ واقعاً چاره ی کار چی بود؟

در همین حین بود که ناگهان فریاد کریچر به هوا رفت و در حالی که سرش رو به پایه ی میز می کوبید گفت:
- کریچر بد! کریچر دلش خواست ارباب پاتر رو کتک زد! کریچر دلش خواست عن ارباب پاتر رو درآورد! کریچر بد! کریچر دلش خواست هلیکوپتری تو دهن ارباب زد!

همه ی محفلی ها به سمت کریچر رفتن و همینطوری که باهاش صحبت می کردن مانع از خود زنی ـش می شدن!
- کریچر تو تقصیری نداری. ما هم دلمون می خواد لهش کنیم.
- تو خیلی جن خوبی هستی که اینقدر تحمل ـت بالاست.
- کریچر ولش کن خب بچه خلقت ـش اینجوری بوده!
- یعنی چی خلقتش اینجوری بوده؟ اگه دامبلدور اینقدر لوسش نمی کرد که اینجوری نمی شد!

پروفسور دامبلدور از جاش بلند شد، همه رو دعوت به سکوت کرد و گفت:
- فرزندان روشنایی. به نظر من هری داره درست میگه! ما باید یه فرصت به این دو نفر بدیم! خود ما هم در حال حاضر نیرو برای محفل ققنوس کم داریم و هر کسی بیاد دست رد به سینه ش نمی زنیم! از این لحظه به بعد من به رودولف و هکتور اعتماد کامل دارم! از شما هم میخوام اعتماد داشته باشین و کمکشون کنین!

محفلیون نمی دونستن که باید سر هاشون رو به تقلید از کریچر به پایه های میز ها بکوبن، با سیخ شومینه خودشون رو بسوزونن یا دست هاشون رو تا کمر توی مخلوط کن کافه بذارن و روشنش کنن؟

یکی از محفلی ها با صدای بلند گفت:
- ولی پروفسور شما دانگ رو که چندین ساله محفلی بوده رو راه ندادین! چرا به این دو تا اعتماد می کنین؟

- فرزندم اینقدر مسائل رو با هم قاطی نکن! اون بچه پررو بود! جاش توی محفل نبود! پس فردا برای خودمون شاخ میشد دردسر درست می کرد!

سپس با صدای بلند تری گفت:
- فرزندانم بشتابید و کار هایی که باید رو انجام بدید. سریعاً راهی پیدا کنید که این دو تا رو به محفل ققنوس بگروانیم!




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
- گند زدن به کافه، پروفسور...
- طرف شیک جادویی سفارش داده، هکتور براش یه معجون مرکب با موی سگ درست کرده. طرف نیمه سگ شده و به جرم سیریوس بودن انداختنش هلفدونی. بعد زنش هم پاشده بیاد شکایت، اون یکیشون چنان ابراز علاقه ای بهش کرد که دیگه فک نکنم تا دو فرسخی اینجا پیداش بشه.
- وایتکس با فرمول جدید برام درست کرده زمینو ساب بزنم تا برق بزنه. سابیدم پارکت رو، زمین ذوب شد. زمین ذوب شد!
- هرکی خوشگل باشه، اعم از پیر و جوون، حیوون و مارمولک و ...، بهشون نسیه می ده. ما که نسیه نمی دادیم. نسیه برای ما مرده بود.
- به مردا طلسم فرمان زدن میز رو بعد غذا خوردن دستمال بزنن. زنا هم باید برن بالای میز، هیپاپ برقصن.
- نه تیکه بلده بندازه نه جاروی خوب داره. به من میگه بانو تیرتیروی دلکش!
- شونصد تا گاومیش اَوردن توی کافه. می گن شیر نخرین، شیر اینا رو استفاده کنین سود کنیم. بعد گاومیشا میزا و ساحره های روشو خوردن.
- جسارتا پروف... به ما گوش می کنین؟

دامبلدور که روی تخت گیم آو ثرونزی اش نشسته و به پنجره خیره شده بود، گفت: چی داشتین می گف... ام، پاسخ اینه فرزندانِ من. نیروی عشق...

- پروف، تو بمیری بیخیال شو دیگه.
- تو به پروفم چی گفتی؟ مرتیکه ی الدنگ! بزنم لهت کنم، پدسّوخته؟ خودت بمیری، پدر صلواتی. تو به کی توهین کردی؟
- به ترامپ.

هاگرید چتر صورتی رنگش را به طرف محفلی برد: "دم خوکی دربیاریوس!"
- اوخ اوخ!

دامبلدور که پس از مشورت با تابلوهای در و دیوار کافه ی خراب شده سر از ماجرا در آورده بود، گفت: پیشنهادتون چیه؟
- به هری بگین هورکراکسه.
- ام... نه. در مورد کافه.
- خوبه. اما بدون شکر نه.
- فرزندم. این کافه. کافه بروبکس سفید پوش!
- نه. رئالی نیستم.

دامبلدور رو به لوییس کرد و پرسید: فرزندم، تو بگو!


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۸ ۲۱:۰۶:۰۹


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!


صبح بود. کافه محفل ققنوس بازشده بود و اکنون هم نسبتاً شلوغ بود. ولی همین شلوغی باعث به وجود آمدن مشکلاتی شده بود.

انبار کافه محفل ققنوس - جلسه کارکنان و مدیر!

مدیر کافه، آلبوس دامبلدور درحالی که پیشبند به پشتش بسته بود خطاب به کارکنان محفل گفت:
- خب فرزندان من؛ همانطور که میدانید وضعیت کار و کاسبی امان خوب است اما با کمبود نیروی کار مواجه شده ایم.

رون گفت:
- ولی کل محفل اینجا هم که کار میکنن. فقط لوئیس کار نمیکرد که اون هم الان گارسون شده!

لوئیس درحالی که داشت نگه داشتن بشقاب با یک دست را تمرین میکرد رویش را به سمت دامبلدور برگرداند و با تکان دادن سرش حرف رون را تایید کرد. دامبلدور به سقف خیره شد و به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه که ملت محفلی درحالت سایلنت بودند دامبلدور گفت:
- خب کاری نداره که فرزندانم! ما میتونیم بازم کارگر جذب کنیم!

- ولی پروفسور هرکی که توی کافه محفل باشه باید توی محفل هم باشه.

ربکت در جواب به این حرف هری هفت تیرش را درآورد و گفت:
- میتونیم قواعد رو بشکنیم خب! میتونیم یه تابلوی Help Wanted هم بزنیم رودر تا همه بفهمن ما به نیروی کار نیاز داریم.

دامبلدور با وجود دیسک کمری که به تازگی دچار آن شده بود چند بار بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد. پس از آنکه ابراز شادی اش به اتمام رسید به ربکا گفت:
- آفرین به تو فرزند روشنایی! احسنت! فکر نکنم اشکالی داشته باشه که این قانون رو بشکنیم. فقط یکی بره این تابلو رو بخره و بچسبونه روی شیشه کافه فرزندان روشنایی!

فردا صبح

درحالی که کارکنان کافه داشتند مثل موتور کار میکردند ناگهان در کافه باز شد و دو مرد وارد کافه شدند. می توانید حدس بزنید آن دو نفر که بودند؟ رودولف و هکتور! هکتور کمی جلو آمد و گفت:
- ما واسه استخدام تو کافه اومدیم!

دامبلدور از پشت دخل جلو آمد و گفت:
- شما استخدامید فرزندان تاریکی!

محفلیون به شدت پوکرفیس شدند!




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
پست آخر


- هم اکنون، گروه نمایش محفل ققنوس، تقدیم میکند!

پرده نمایش کنار رفت و اولین چیزی که دیده شد، دامبلدوری بود بدون ریش رو به روی جمعیت مرگخواران قرار داشت. سکوت عظیمی برکافه سایه افکند که با صدای شلیک خنده مرگخواران شکسته شد. با این حال دامبلدور سینه اش را جلو داد تا نشان دهد از مرگخواران هراسی ندارد اما در ته دل هم دلش برای ریش خود تنگ شده بود. روزگاری جلو چشمانش گذشت که با ریش هایش تاب بازی و درد و دل میکرد، آن ریش، همدم تنهایی های او، دیگر وجود نداشت. آواز " ریش ها چه غریبانه! رفتند از این چانه! " در ذهنش پخش میشد.

- خب دیگه دامبل، نمیخوای نمایش اجرا کنی؟
- در زندگی، همیشه چیز هایی هستند که ما از دست می دهیم.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند؟ آیا این حرف های دامبلدور، بخشی از نمایش بود؟ یا او دوباره بر اثر کهنسالی حرف های همیشگی اش را بیان میکرد؟ اعضای نمایش از پشت صحنه در تلاش بودند تا دیالوگ های مورد نر را به پروفسور برسانند ولی او توجه ای به این موضوع نداشت و به نصیحت های خود ادامه می داد. در آخر ویولت از پشت صحنه بیرون آمد و گفت:
- پروفسمون یکم جیرینگ نی برای همین هنو ملتفت نشده که اینجا ...
- نه دخترم من میدونم وظیفه م چیه! اما من باید این هارو بگم، انسان ها ان قدر عمر نمیکنن که همه چیزو تجربه کنن.

قبل از اینکه ویولت بتواند چیزی بگوید در کافه باز شد و مامورین زحمتکش نیروی انتظامی وارد شدند. در کمتر از چند دقیقه تمام افراد کافه دستبند خورده به سمت ماشین های پلیس حرکت کردند. البته ولدمورت و مرگخواران تلاش کردند با انواع طلسم های نابخشودنی از چنگ ماموران فرار کنند اما از آنجا که جلیقه های ضد تمام طلسم ها به صورت کاملا قانونی وارد شده بود آن ها نتوانستند کاری از پیش ببرند. سر انجام تمام افراد کافه دستگیر شدند و به کلانتری بردند.

اداره پلیس

- خب، جناب آقای آلبوس دامبلدور، شما متهم به پخش سریال های مستهجن از تلوزیون کافه خود هستید...
- نه پسرم تو اون سریال فقط داشتند عشق میورزیدن، فقط همین!
- بله بله، چه عشقی واقعا!

پلیس مورد نظر که پشت میز نشسته بود، پرونده آلبوس دامبلدور را ورق زد تا از دیگر جرایمی که وی در کافه انجام داد، آگاه شود. ولدمورت به علت کمبود صندلی دست بسته کنار دامبلدور ایستاد و به ماگل چشم غره میرفت. پلیس سرش را از روی پرونده بلند کرد و بار دیگر به چشمهای آبی پیرمرد چشم دوخت.
- جرم بعدی شما اینه شما در کافتون ترویج خشونت داشتید.
- اون دوئلا دوستانه بود، مرلین میدونه که ما هیچوقت قصد نداشتیم فرزندان روشناییمون سیاه و سنگدل بشن.
- راجب مایکل جکسونی که اون وسط داشت هلیکوپتری میزد چی دارید بگید؟
- من اونو از وقتی تو شیکم مادرش بود میشناختم، بچه ی با استعدادی بود، میگن از بس تو رحم مادرش رقصیده جای بند ناف و نای مادرش عوض شده، عجب استعدادی داشت. حیف شد واقعا.

رئیس کلانتری سرش را پایین انداخت و به سرباز اشاره کرد تا آن دو را ببرند.

چند ماه بعد- اوین


- نمیدونیم کدومش بدتره، زندانی شدن دست مشنگ ها، یا هم سلولی شدن با تو.
- تام این فرصت خوبیه که کار های بد خودت فکر کنی و به این موضوع پی ببری که سیاهی هیچوقت پیروز نمیشه.

ولدمورت میخواست به او بگوید " اگر سیاهی بده تو که سفیدی چرا اینجایی؟ " اما از آنجا که حوصله ی نصیحت های دوباره ی پیرمرد را نداشت سکوت کرد و روی تخت دراز کشید. درست بود او فرد خوبی نبود اما اینکه بخاطر کاری که نکرده است، زندانی شود نا عادلانه به نظر میرسید. رز زلر که در سلول بغلی قرار داشت، گفت:
- پروف! یه کاری بکنید! ما اینجا میپوسیم!
- معجونه ضد پوسیدگی بدم؟

ولدمورت زیر لب گفت:
- ما میدونیم از دست اینا پیر میشیم. ده سال تحمل کردن این ها در توان ما نیست، واقعا در توان ما نیست!

پایان


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۳

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۵:۰۰
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 320
آفلاین
دوئــلــگــاه!

لردشون ولدمورت، روی شاه صندلی کافه ی محفل لم داده بود و به طور فرعونانه ای، خوشه های پنجاه تایی انگور رو یک ضرب تو دهنش قرار میداد و همونطور که صدای "ملچ ملچ" ـش فضای استودیو کافه رو پر کرده بود، مثل بقیه ی محفلیا و مرگخوارا، داشت دوئل تدی و ایوان رو تماشا میکرد.

- استیوپفای!
- اکسپلیارموس!
- پتریفیکوس توتالوس!
- اکسپلیارموس!
- مورفینوس!

تد ریموس لوپین، طلسم "راهیان فضا" ی ایوان رو با یه شیرجه، جاخالی داد و جیمزِ بی‌شاخ هم که فرصت رو مناسب دیده بود، به کمک تدی شتافت و چوبدستی برادرش رو محکم چسبید و به دنبال یه جیغ صورتی-فیروزه ای، یه "سوپر پروفشنال اکسپلیارموس" حواله ی ایوان کردن.

- عــــــــــــــعـــــــــــــعـــــــــــــا!

طلسم، مثل یه فاتالیتی عمل کرد و این مرگخوار بخت برگشته، یه بار دیگه به کپه استخون تبدیل شد و به دنبال تکرار شدن شکستش، خشم ولدمورت رو بدجوری برانگیخت.

- بـی عـرضـه! چطور جرأت میکنی در محضر ما و در مقابل گرگینه ای به این گُمنامی، چنین عملکرد ضعیفی از خودت نشون بدی؟!

جمجمه ی ایوان مخوف دهن باز کرد و آروم نالید:

- اَ.. اَربــاب...

ولدمورت که چهره اش کم کم داشت عمو ورنونی میشد، رو کرد به آمبریج:

- دلوروس! این کریه المنظر رو به سزای عملش برسون که حالمون رو بسیار ناخوش کرده.

آمبریج که این روزا از اجساد فسیل شده و وسایل دور ریختنی به خوبی بهره برداری میکرد، اطاعت کرد و ایوان رو با خاک انداز جمع کرد و ریختش توی جیب شلوار لی گنده ای که کُل گنجایش چوب لباس رو پر کرده بود و به دنبال این عمل، بطور یهویی، برف بیرون کافه، روون تر و دراماتیک تر از قبل به بارش ـش ادامه داد.

ولدمورت که از شر ایوان خلاص شده بود، بلافاصله یارانش رو برای تعیین حریف بعدی تدی، از نظر گذروند که یهو نگاهش روی لودو بگمن قفل شد.

لودو که از حال و احوال ایوان خیلی چیزا آموخته بود، ملتمسانه گفت:

- اربـاب.. نــه.. خـواهش میکنم نـــه..
- به تصمیماتمون اعتراض نکن، لودو!
- من جرأت ندارم همچین جسارتی بکنم، ارباب.. فقط..

لودر میخواست حرفش رو کامل کنه که ناگهان نگاه تیتانیومیِ ولدمورت ارتباط عمیقی با نگاه اورانیومی ـش برقرار کرد و در نتیجه ی این تبادل نظر، اورانیومِ بگمن خیلی غنی شد و شرطی باز، فوراً از صندلیش بلند شد تا به مصاف گرگینه ی فیروزه ای بره.

اتــاق بــغــلــی

آلبوس دامبلدور با تصور رویارویی پیرمردی بدون ریش در برابر مردی سر تا پا کچل، آب دهنش رو قورت داد، رو به محفلیا برگشت و به گوشه ی اتاق اشاره کرد.

- آه فرزندانم.. اونجا رو.. فاوکس در شرف تولدی دیگره!

ملت محفلی هم کمبود فسفر از خودشون نشون دادن و روشون رو برگردوندن سمت همون نقطه ی مذکور. پروفسور هم فرصت رو غنیمت شمرد و دوید سمت در اتاق تا بگریزه و کلا قید کافه رو بزنه که ناگهان فسفر به شدت توی اعماق وجود محفلیا ترشح شد و عین گله کایوتی که راود رانر دیده باشن، هجوم آوردن سمت پروف و عین مور و ملخ ریختن روش و هرکدوم به قسمتی از بدنش چنگ انداختن.

ماندانگاس که به طرز فجیعی زیر دست و پاها کتلت شده بود، پیکرش مثل لاستیک روی زمین پهن شد و نیمی از روحش به ملکوت اعلی پیوست و اون یکی نصفش هم به درون جسم دامبلدور نفوذ کرد.

- عـــــع! .. ولم کنیــن! بزارین فلنگو ببنــدم! .. آی مردم! .. کمـــک!

تانکس همونطور که ریش فرضی دامبلدور رو چسبیده بود، گفت:

- نه! پروفسور، حال ما رو دریابین! ما محفلیا.. همون بدبخـ...

و صداش بین جمعیت انبوه محفلی گم شد و ویولت بودلر، تریبون رو در دست گرفت و زل زد تو چشای پروف.

- پروف! گوش بِیگی بینیم چی میگم.. اگه شِنُفتی و فَهمِستی که فبهالمُراد.. اگرم نَشنُفتی که منم خوش نئارم دو کَلومَم رو نشنفـ..

اما ادامه ی کلمات ویولت هم در میان سیل عظیم ملت ناپدید و این بار یوآن آبرکمباین که چیزی هم از بولدوزر کم نداشت، "چشم در چشم ناظر قدح" شد.

- هی، هی، هی، پروفسور! ما نباید این فرصت رو از دست بدیم. این آخرین شانسمون برای مایه دار شدنه!

دامبلدور که داشت زیر فشار ملت داشت خفه میشد، همزمان هم نچ نچی کرد و هم سرش رو به نشانه ی رضایت، تکون داد. انگار روح ماندانگاس موجب اختلال واکنشی دامبلدور شده بود.

گودریک که به این راز پی برده بود، ممد، کورممد، نقی، تقی، اکبر و اصغر ویزلی رو کنار زد، بسمل[!] به زبون آورد و بعد.. شمشیرش رو تا ته، فرو کرد تو حلق دامبلدور!

- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!

نیمه ی روحِ شریف و پاکِ ماندانگاس، با سوز دل[!] ، به دنبال لنگه ی دیگه ـش پرواز کرد و تو هفت آسمون اوج گرفت و به دنبال اون، سکوت اتاق رو در بر گرفت. همه به رییس محفل که داشت نفس نفس میزد و بزاق بالا میاورد، چشم دوخته و منتظر پاسخش بودن.

صدای رسای ولدمورت از دوئلگاه به گوش رسید:

- دوئل بـسـه! به کمـی رقــص نیازمندیــم!

و هکتور هم جواب داد:

- ارباب.. میخواین از معجون "مایکل جکسون احضار کن" استفاده کنم؟!

اینجا بود که محفلیا بیشتر از قبل به دامبلدور چنگ زدن. طوری که پیرمرد به زحمت و با چشمای ضربدری، قیافه های طلبکارانه ی هم سنگرهاش رو دونه دونه از نظر گذروند.

و بعد.. با خفگی، اما با همون لحن متین همیشگیش گفت:

- اوه.. حق.. با شماهاست.. فرزندانم.. باید.. از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!


Voice-Acting is Abercrombie!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۲۶ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 513
آفلاین
در دوئلگاه

ولدمورت که پس از نیم ساعت از خواب بیدار شده بود یک کروشیو به ایوان تقدیم کرد که استخوان های ایوان یک بار دیگر به پودر تبدیل شد و پس از نثار کردن کروشیو به تک تک مرگخواران به دلیل به خواب رفتن در محدوده ی تحت نظارت دشمن، ایوان را به حالت اولش برگرداند.

- اگه از دیدن دوئل ما لذت نمی برید پس چرا یکی از شما با یکی از ما مبارزه نمی کنید؟

این جمله ی تدی که از به خواب رفتن مرگخوارها کمی آزرده خاطر شده بود باعث شد که مرگخوارها کمی برای مشورت با لرد ولدمورت سرهایشان را به او نزدیک کنند.

ایوان روزیه که به این پیشنهاد مشکوک بود به لرد هشدار داد:" ممکنه این یه طله از طرف دامبلدور برای خارج کردن ما یکی بعد از دیگری باشه؛ میدونید که دامبلدور..."

-کروشیو!

استخوان های ایوان بار دیگر توان مقاومت در برابر طلسم ولدمورت را نداشت و برای یک بار دیگر تبدیل به پودر شدند!

ولدمورت رو به بلاتریکس کرد و گفت:"خاکسترش رو جمع کن فعلا حوصله ی به حالت اول برگردوندنشو ندارم..."

- چشم ارباب!

-بعد که خاکسترش رو جمع کردی برو با این پسره دوئل کن؛ اگر در عرض کمتر از یک دقیقه شکستش دادی یه الف خونگی جدید واست میخرم.

-ارباب شما خودتون که باشید واسه ما کافیه؛ ما الف خونگی میخوایم چکار؟!

تدی که خنده اش گرفته بود گفت:" آره راست میگه... خودت شبیه الف خونگی ها هستی دیگه الف به چه دردشون..."

-کروشیو!

بلاتریکس از درد به خود پیچید...

-یعنی تو میگی که من قیافم شبیه الفهای خونگیه؟! آره بلا؟!

بلاتریکس که از ترس خودش رو به زمین چسبانده بود ملتمسانه به لرد خیره شده بود و سعی میکرد که اربابش را آرام کند...

پودر استخوان های ایوان در دستان بلاتریکس به سخن آمد و گفت:"ارباب؛ حالا که بلاتریکس عصبانیتون کرده، میشه من با پسره دوئل کنم؟"

ولدمورت پس از کمی مکث قبول کرد و ایوان مخوف را به حالت اول بازگرداند و گلرت درحالی که شنلش را باز بر تن کرده بود از دور مراقب امنیت کافه و زندگی محفلی ها بود...


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۲۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۵:۰۰
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 320
آفلاین
دین دون دین دن دان دون دون ... اوووووووم ... اووووووووم [افکت شماره گیری و بوووق انتظار]


- کـــــــیه؟
- شــــانســـــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
- کوفت! درد! مرض! بوقی! این چه طرز معرفی کردنه؟
- حولو چرو فوش میدی چش آبی؟ نشناختی؟ منم سم!
- سم؟ سَم موش یا سـُـــم تسترال؟
- جفتشون تو حلقت یوآن! کارت دارم!
- بفرما داوش!

...

نیم ساعت بعد - دوئلگاه!

انواع و اقسام زنبور و پشه و مگس از جمله خرمگس، الاغ مگس، بز کوهی مگس، گاومیش مگس و... فرض به اینکه رنگ و بویِ نارنجی نشون دهنده ی عسله و توده موی متعلق به بلاتریکس هم کندو، کافه رو مورد سکونت قرار داده بودن. البته خیلی هم بی شباهت نبودن اما خب.. به هر حال خطای دیدِ حشراتِ موذی تو هیچ چارچوبی نمی گنجید!

- عووووووو! الان حسابتو میرسم جیغول! سینگل پتریفیک! دوبل پتریفیک! سوبل پتریفیک!

جیمز یه دوسه تا شیش تایی کرد و بعد گفت:

- شوبل پروتگو! ... حیف.. حیف که پروف منو از استعمال سیاهات قبیحه منع کرده وگرنه یه جور دیه حقتو میذاشتم کف دستت، توله گرگ! استیوپفای!

- اکسپلی!

- ایضاً اکسپلی!

خـــــــــــــــا.. فشفشفش... خـــــــــــــــــــــا.. فشفشفش... [افکت خر و پف ولدک و یاران]

جیمزتدیا با مشاهده ی Zz هایی که از سر و کله ی مرگخواران رو هوا شناور میشد، با چهره ای هیپوگریف مابانه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و به ناچار از ادامه ی دوئل منصرف شدن. نگاهی که با همديگه رد و بدل میکردن فقط یه معنی میتونست داسته باشه: چه کاریه آخه؟

همون لحظه، همون جا، منتهی اتاق بغلی!

- آخ! نکن باباجان! این ریشای.. اوخ.. سفیدو که من.. ایخ.. با زیرمیزی شاخ و برگ ندادم فرزنــ.. اوووخ...

- درکتون میکنم پروفسور اما خب خودتون گفتین که قضیه ی کار و کاسبی تهشه. یه دقه دندون رو جیگر بذارین الان تموم میشه!

و زیر لب، طوری که فقط پروفسور بشنوه، زمزمه کرد:

- چه کاریه آخه؟

دامبلدور همین چند دقیقه پیش یوآن [که به دلیل موقعیتِ محلّی تو بعضی مهارت های مشنگی فول بود] رو با زور و اجبار به تراشیدن ریشش فراخونده بود اما گویا الان بیخیال کافه مافه شده بود و تو دلش از حماقتی که ازش سر زده بود پشیمون و ناسزاهایی نثار خودش میکرد.

تک تک محفلى ها پشتِ ویولتِ خرس پیکر قایم شده بودن تا نگاهشون با پیرمردی که حالا از ریش نقره فامِ همیشگیش هیچ اثری نبود، تلاقی نکنه. سارا و سم هم با قیافه ای حاکی از رضایت به کپه ی ریشی که رو زمین جمع شده بود، زل زده بودن!

یوآن با ترس و لرز ماشینِ ریش تراش رو روی میزِ کناری گذاشت. جرأت نداشت اما خب باید میگفت!

- پروفسور، اینم از.. قیافه ی جدیدتون!

دامبلدور آسّه از روی صندلی بلند شد و چهره ی جدیدشو تو آینه یافت. بلافاصله نیمچه لبخندی که رو لباش نشسته بود پژمرده شد. همونجوری که فکرشو کرده بود.. گريمى مبتديانه روى صورتى... بى ريش! ... با ناراحتی دستی به ریش فرضیش کشید اما به جای اون هوا رو لمس کرد...


Voice-Acting is Abercrombie!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
سارا هیجان زده داد زد:

- سم؟ یک لحظه بیا اینجا.

سم به سرعت پیش سارا آمد و مشتاقانه از او پرسید:

- چی شده خواهر؟

- بپر چند تا وسایل گریم و چند دست لباس نمایش بخر بیار اینجا که حسابی کار داریم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون ور کافه مرگخوار ها و برخی از محفلی های باقی مونده دور تلوزیون جمع شده بودند و با اشتیاق خاصی آن را تماشا می کردند.

-عجب کیفیت تصویری داره.

- این مشنگ ها دارن چیکار می کنن تو تلوزیون؟

گیدیون گفت:

- دارن قوتبال بازی میکنن. یک بازیه مشنگیه.

رون گفت:

- هیچی کوییدیچ خودمون نمی شه.

مرگخوار ها ومحفلی ها به علامت تایید سرشان را تکان دادند. بلاتریکس درحالی که خمیازه می کشید، تلوزیون را خاموش کرد و گفت:

- دیگه داره خسته کننده می شه. یک جنگی یک چیزی.

مرگخوار ها به غلامت تایید سر تکان دادند. گیدیون نیشخندی زد و گفت:

- بریم محل دوئل، دوئل کنیم.

با این حرف همه به سمت سنی که روی آن دوئل برگزار می شد حرکت کردند.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.