هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵

نریسا برودیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۸ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۲۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
از جایی که جهان نا آرام است
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
_ لاناس! (صبر کنید.)
همه برگشتند و پشت سرشان را نگاه کردند و چون چیزی نیافتند دوباره سرشان را برگرداندند.
_ لاناس!
همه دوباره برگشتند.
_ پایین.
دختر بچه کوچک با که روی زمین نشسته بود را دیدند.
_ این بچه اینجا چی کار می کنه اینجا که مهد کودک نیست.
دامبلدور که داشت اشکشوقش را پاک می کرد گفت:
_ فرزندانم این نریسا برودیه اسلیترینیه.
_ پس چرا تا حالا ندیدیمش؟
_ از بس ریزه گاهی اوقات خودمم گمش می کنم! خب نریسا جان چه کاری داشتی
سازیپ!
_ این بچه چرا چرت و پرت می گه؟

دامبلدور با بردباری پاسخ داد:
_ همه منظورشو نمی فهمن فقط بعضیا می فهمن الان هم منظورش اینه که می خواد اونهم کمک کنه اصلا واسه همین اومده اینجا.
_ یعنی می خواد محفلی بشه؟ ول اون یه اسلیترینیه. من اسلیترینی محفلی نمی شناسم.
نریسا با قاطعیت جیغ زد:
_سازیپ!
دامبلدور گفت:
من به نریسا مثل سوروس اعتماد دارم.
اسنیپ با اعتراض گفت:
_ دست شما درد نکنه. حالا ما رو با یه بچه کوچولو مقایسه می کنی؟
_ به نظرم ی فرصتی بهش بدیم نظرتون چیه؟
آلبوس دامبلدور دوباره اشک شوقش را پاک کرد و گفت:
_ فرزندان روشنایی دوباره قلبان پر مهرتان را پر از عشق کردید آفرین! من هم با نظر شما موافقم ما به این نریسا کوچولو فرصت می دیم. مثل کتی. اگه تونستن ماموریت شون رو به پایان برسونن وارد گروه ما می شن.
_ اگه نتونستن چی؟
_ با نهایت مهربانی می ندازیم شون بیرون.
_ سوالی هست؟

امکان نداشت سوالی وجود داشته باشد همه به اندازه کافی ملتفت شده بودند
_ اگه نیست برید سر کارتون.

همه فرزندان روشنایی کتی و نریسا را به سوی فرزندان تاریکی هل دادند.


ویرایش شده توسط نریسا برودی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۹ ۱۳:۰۵:۰۶

شب هزار چشم دارد و روز فقط یکی؛ ولی با فرو خفتن خورشید، درخشش از همه جهان محو می شود. عقل هزار چشم دارد و دل فقط یکی؛ ولی با فرو مردن عشق، روشنی از همه زندگی محو می شود.
هر انسانی برای انسان های دیگر مصیبت می آفریند بی هیچ استثنایی، اندک اندک عمق مصیبت زیاد می شود، همچون عمق یافتن تپه دریایی.پس هر لحظه به فکر نجات خود از غرق شدن باش... عاقل باش، خود را فریب مده، بزرگ باش.


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۳:۱۴ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۸:۴۰
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 423
آفلاین
فرشته ی نجات...اشک در چشمان آبی دامبلدور حلقه زد و فکر کنم نامردیست اگر اشاره نکنم که عینکش بیضی نصفه ای بود که به همراه آن بینی استخوانی اش، به صورتش فرم خاصی میداد!
حالا واقعاً بیضی نصفه ای بود؟ قضاوت با شما...
دامبلدور که احساساتش حسابی بالا زده بود، دست کرد توی جیب و دستمال کاغذی اش را برداشت و حسابی تویش فین کرد و نهایتاً با یک حرکت چوب دستی، دستمال کاغذی را تمیز کرده، گذاشت داخل جیبش. بله! دامبلدور جادوگر بود. از همان لحظه که به دنیا آمد و پدرش اسمش را گذاشت آلبوس جادوگر بود. وقتی کوییدیچ بازی می کرد دیدنی می شد و دریبل هایی که می زد، تبدیلش کرده بود به جادوگر کوییدیچ کوچک آن روز های هاگوارتز... و تو چه می دانی که دوئل با گلرت چیست؟
ما مرگ جنایت کاری را دیدیم اما دامبلدور؟ دامبلدور مرگ عشق را دید. به همین دلیل بود که الان، توی این لحظه اشک در چشمانش حلقه زد. در این لحظه که کتی بل با تعجب زل به او زده بود و داشت سعی می کرد سر در بیاورد و چشم هایش عین تصویر پروفایلش شده بود. بله! دامبلدور در کتی، عشق را دید.

-من در تو عشق رو می بینم فرزند روشنایی!

ملاحضه کردید؟ اما حقیقت چیز دیگری بود. حقیقت این بود که ارباب رجوع معترض بود! همین چند ساعت پیش مردی که شکمش باد کرده بود آمده بود و میگفت شیر گاومیشی که سفارش داده، مزه ی وایتکس می داده و هرچه پروفسور سعی داشت که بگوید " نه جانم، وایتکس نه! عشق" در کت آن مرد نمی رفت.
دامبلدور در چشمان کتی بل کلید دید! یعنی با توجه به شرایط موجود، بهتر بود که ببیند.

-من در چشمای تو کلید می بینم فرزند روشنایی!

اما بعد ترجیح داد بحث را سیاسیش نکند و حرفش را اینگونه ادامه داد:

-کتی...برای ورود به محفل به تو ماموریتی میدم... بذار فکر کنم.

و برای اینکه وانمود کند دارد فکر می کند، دستی به چانه اش کشید و در صدم ثانیه ماموریتی که از همان اول این رول توی ذهنش بود را بیان کرد.

-ماموریت تو اینه که سه عدد فرزند رو به روشنایی سوق بدی!

سپس لبخندی زد.خودش خیلی فاز گرفته بود از اینکه از کلمه ی سوق استفاده کرده. حتی خیلی بیشتر از فازی که مک گونگال پس از زدن دکمه ی سرباز سنگیای هاگوارتز گرفت. و کتی را تصور کنید که همچنان داشت سعی میکرد این رفتار های عجیب را هضم کند. دامبلدور ادامه داد:

-عه چه جالب! یه باروفیو و یه هکتور و یه رودولف اونجان. برای سوق دادن عالی هستن...

و تا کتی سرش را برگرداند که ببیند، فاوکس آمد و دامبلدور طی یک حرکت انفجاری، دستانش را مدل پروانه طوری که مخاطب را به یاد خاطرات ورزش صبحگاه دبستان وسط نیم متر برف بیندازد، بالا برد و فاوکس را گرفته، با افکت ( ) فلنگ را به سمت اتاق خودش بست.
کتی چند دقیقه ای همانطور ماند و به لطف آب قندی که محفلیون رساندند دستش و جلوگیری ای که از هاگریدی کردند که سخت معتقد بود کتی باید کیک بخورد و این آب قند و این ها همه ش مواد شیمیایی هست، حالش نسبتاً بهتر شد و رفت که سوق بدهد.

-اوک...من میرم سوق بدم.

خدا یار و یاورت ای دلاور...


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۸ ۲۲:۲۹:۳۵

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
تدی کماکان با همون نگاه پوکر فیس طورش به محفلیا چشم دوخته بود بلکه یه نفر این وسط پیدا شه کمی به حرفاش تو پست قبلی اهمیت بده ولی وقت ناهار بود. شکم گرسنه با کسی شوخی نداره.

وقتی که ملت تو کاسه انگشت می چرخوندن و با لذت میذاشتن دهنشون پوکر فیس نگاشون کرد. وقتی که سر کاسه دست نخورده تدی دعوا شد همچنان نگاه پوکر فیسش رو ادامه داد. حتی وقتی که رودولف به جینی سر میز ابراز علاقه کرد و مالی با ملاقه کوبید تو سرش هم پوکر فیس نگاشون کرد.

آخر سر وقتی محفلیا ته همه چیو درآوردن دامبلدور آخرین تیکه نون رو گذاشت دهنش.بعد با آستین رداش دهنشو پاک کرد.
- تدی پسرم چیزی گفتی؟

تدی سرشو چرخوند و به پست قبلی یه نگاه انداخت.
- آره گمونم ولی دیگه مهم نیست یعنی نمیتونه مهم باشه چون دیگه نیست. وقتی چیزی نیست که باشه چطور میشه مهم باشه؟

محفلیا:

دامبلدور:

دامبلدور سری تکون داد و دستی به ریشش کشید. شاید اینا عوارض هم نشینی با مهمانان جدیدشون بود. برای همین اول یه چشم غره به هکتور رفت که داشت تو کاسه بشقابای جهیزیه مالی معجون درست میکرد. بعد رو کرد به تدی و دهنشو باز کرد که جواب بده و....

بومـــــــــــب!


در آشپزخونه چهارتاق از جا کنده شد و صاف خورد تو سر رودولف که حالا داشت واسه خود مالی فیگور پشت بازو می یومد. پشت بندش هم یه عدد گاومیش چاق و چله چهارنعل دوید وسط آشپزخونه. بارفیو رو که در اعتراض به گاومیش دزدی از جاش بلند شده بود زیر گرفت. بعد هم جفت رفت رو میز و هرچی روی میز و زیر میز بود با خود میز به فیلان داد.

دامبلدور بدون توجه به صدای جیغ و داد و هوای که آشپزخونه رو برداشته بود نگاه شوک زده شو اول دور آشپزخونه ویرون شده گردوند. بعد خیره شد به بقایایی که از جنازه دو عضو به صراط مستقیم هدایت شده باقی مونده بود.
دامبلدور نفس عمیقی کشید تا بلکه بتونه با این ماجرا کنار بیاد. ولی مثل اینکه تا دو تا فحش نثار این عامل جنایت نمیکرد نمیتونست آروم بشه. برای همین سرشو بالا گرفت تا ارواح پر فتوح عمه این عامل خرابکاری رو مورد عنایت قرار بده.

- بازم تو؟

ظاهرا کتی بل یه بار دیگه همچون تسترالی سرشو انداخته بود پایین و خواسته بود تا خودشو به زور تو سوژه ی ملت جا کنه.
- سلام بابابزرگ! گفتن داری شناسه میبندی این شد که با سرعت خودمو بت رسوندم تا از ریشت آویزون شم و درخواست عضویت بدم. بعد با هم پرواز کنیم و بریم به سرزمین نقطه های گم شده. راستی این گاویه... ریفیق جدید من. بدجنسا دم در بسته بودنش. من آزادش کردم تا اونم بیاد درخواست عضویت بده. حالا قبولمون میکنی؟


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۱۶ ۲۱:۱۲:۲۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تعجب هکتور، فرصت هر واکنش و ضد حمله ای را از او گرفت. البته اصولا یک هکتور متعجب، یک هکتور مرده است که چنین چیزی غیر ممکن میباشد. او برای هرچیزی آماده بود. و در آن لحظه نیز با دیدن آغوش پر عشق پسر برگزیده، جا خالی ای با چاشنی ویبره داد و سپس ملاقه اش را وارد دهان هری کرد.

هری اصولا نمیتوانست همزمان روی دو کار تمرکز کند. یعنی مغزش برای اینکار طراحی نشده بود. اینطوری هم دیگر اصلا نمیتوانست. نتیجتا همراه ملاقه ای در دهان و آغوشی همچنان باز، به میان کودکان ویزلی سقوط کرد. البته کودکان ویزلی هم که به دلیل زیادی تعداد و ضیق وقت والدین هنوز تربیت نشده بودند، جاخالی دادند و هری چنان با صورت زمین خورد که چهار چشمش تبدیل شدند به دو چشم.

هری به سختی از جای خود برخواست. هری تسلیم ناپذیر بود. او باید هکتور را در آغوش میگرفت، پس ابتدا ملاقه را از دهان خود بیرون کشید، عینکش را صاف کرد و بعد دوباره هجوم برد به سمت هکتور.

اعضای محفل که دیدند اینطوری کاری از پیش نمیبرند و فقط موجبات مجروح شدن پسر برگزیده شان را فراهم می آورند، هری پاتر در آغوش گیرنده را از چند جهت گرفتند. تد ریموس لوپین زمانی که این صحنات را دید، فهمید که بهتر است زودتر دخالت کند تا کسی بلایی سرش نیامده است.
- خب ببینید، ما تا همینجا هم خیلی خسته شدیم. این میزان تلاش آدم برای سفید شدن واقعا آدم رو خسته میکنه، پس نظرتون چیه همگی بری آشپزخونه کافه که یه چیزی بخوریم؟
- اتفاقا منم خیلی گوشنمه، امیدوارم کیک هم باشه.

محفلی ها و صد ها کودک گرسنه ویزلی با شنیدن جمله تد و البته پاسخ هاگرید، با تمام سرعت در راه آشپزخانه محو شدند. تد هم دستانش را از هم گشود و دور گردن باروفیو، رودولف و هکتور انداخت و آنها را به سوی آشپزخانه هدایت کرد.

دقایقی بعد، آشپزخانه کافه محفل:

تد به سه فرزند جدید روشنایی در کنار صندلی خود جا داده بود. البته در واقع روی هر صندلی تک نفره، سه نفر نشسته بودند که این خود از عجایب روزگار بود. سپس تد گفت:
- ما امروز تونستیم سه عضو قدیمی تاریکی رو وارد روشنایی کنیم. این خودش پیشرفت بزرگیه به هر حال. بنابراین لطفا همتون یه تکه از پیاز هاتون رو وارد ظرف این سه فرزند جدید روشنایی کنید که...

ادامه سخنرانی تد با افکت سرازیر شدن سوپ پیاز به داخل معده محفلی ها، ناتمام ماند. تد پس از آن تنها با چهره ای سرخ شده به سه مرگخوار نگاه کرد که البته جوابی جز پوکرفیسی عمیق دریافت نکرد.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
خلاصه زودهنگام:

پروفسور دامبلدور به دنبال استخدام نیروهای جدید برای کافه محفل ققنوس هست و اطلاعیه ای زده که هر کسی رو پذیرش می کنه. هکتور دگورث گرنجر، رودولف لسترنج و باروفیو اومدن و استخدام شدن و حالا محفلی ها باید سعی کنن اونا رو به سمت سفیدی گرایش بدن.

--------------------------

- خیلی خب! به نظرتون چی کار کنیم تا اینا به سمت سفیدی بیان؟
- باهاشون مذاکره می کنیم!

اصولا محفلی ها هیچ موقع راه های سخت را امتحان نمی کردند. آنها همیشه از آسان ترین راه ها شروع می کردند تا شاید فرجی شده و در همان اوایل، به نتیجه مطلوب برسند و بروند پی کار و زندگیشان. ولی متاسفانه اینبار آنها با یک روستایی، یک معجون ساز نصفه و نیمه و یک قمه کش روبرو بودند. ترکیبی که چندان چنگی به دل نمیزد!

- خب کی میخواد افتخار محفلی کردن اینا رو بدست بیاره؟
-
- ینی هیشکی؟
-
- خیلی خب... چاره ای نیست. خودم میرم.

هری این حرف را گفت و به سمت هکتور رفت. هکتور سخت مشغول خواندن صفحه ای از کتاب معجون سازی و درست کردن معجون بود. بنا بر راهنمای کتاب، رنگ معجون باید به یاسی تبدیل می شد، ولی معجونی که هکتور مشغول درست کردن آن بود، کاملا سیاه رنگ به نظر می رسید.
- خیلی خب! اینم از این!
- میگم که، مگه نباید این الان یاسی رنگ باشه؟
- نخیرم! خودم بهتر بلدم! اتفاقا سیاه بهتره. رنگ عشقه!

هری موقعیت بسیار جذابی پیدا کرده بود! عشق!
- آره. موافقم باهات. خب هکتور، عشق میدونی چیه اصلا؟
- تو خانه ریدل ها که می گفتن یه نوعی اختلال هورمونیه. یه لیوان چایی بخورین درست میشه.
- ولی فرزندم... عشق فراتر از این چیزاست! عشق با یه نگاه می تونه شروع بشه و با یه بغل به اوج خودش برسه! بیا بغلم هکتور!
-


Always


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۹ جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۴ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 48
آفلاین
محفلی ها به شدت متعجب شده بودند؛ آنها به رفتار های عجیب پروفسور و اعتماد کردن های او عادت کرده بودند، اما هیچ وقت فکرش را هم نمی کردند که رهبرشان چنین وظیفه ای به آنها بدهد. اما کاری نمی توانستند انجام بدهند، به جز این که با تعجب به رهبرشان خیره شوند.

محفلی ها:

-فرزندانم! به نظر می رسه تعجب کردین.
-میشه دقیق تر نگاه کنید پروفسور؟ فقط به نظر نمی رسه، واقعا تعجب کردیم خب!
-ای بابا! تعجب نداره فرزندم! این که اولین بار نیست. فقط سعی کنید این دو فرزند تاریکی رو به دو فرزند روشنایی تبدیل کنین!
-ولی نمیشه همچین کاری کرد پروفسور. اینا تمام عمرشون رو در خدمت لرد سیاه بودن.

دامبلدور در حالی که دست سوخته اش را تکان می داد گفت:
-سخت نگیرین فرزندان کار راحتیه! یادتون باشه: خوشبختی همیشه در دسترس است، حتی در تاریک ترین دوران اگر تنها یک نفر به یاد داشته باشد شمعی روشن کند!

محفلی ها بدون آن که چیزی بفهمند، در سکوت به دامبلدور خیره شدند.

محفلی ها به دامبلدور:
دامبلدور به محفلی ها:
محفلی ها به دامبلدور:
دامبلدور به محفلی ها:

بالاخره هرمیون سکوت را شکست.
-آهان فهمیدم! منظور پروفسور اینه که بریم شمع روشن کنیم!

دامبلدور با هیجان گفت:
-آفرین آفرین! احسنت به این همه هوش و ذکاوت! پنجاه امتیاز برای گریفندور چون همچین دانش آموزی داره. صد و پنجاه امتیاز دیگه هم میدم چون دانش آموز مذکور توی نمایشنامه وزیر سحر و جادو هم بود!
اگه محاسباتم درست باشه من دویست امتیاز به گریفندور دادم و فکر می کنم حالا به تغییر دکوراسیون احتیاج دا...
-پروفسور دارین اشتباه می زنین!
-پروفسور ما همه اینا رو حفظیم! شش سال پشت سر هم اینا رو گفتین. الان دیگه بزرگ شدیم.
-جدی میگین فرزندان؟ چقدر زود گذشت! یعنی دیگه دانش آموز نیستین؟ به این سرعت گذشت؟ این همه سال؟
-همیشه!

محفلی ها با تعجب به گوینده دیالوگ بالا که کسی جز هری نبود نگاه کردند.
ناگهان جینی پس گردنی محکمی به هری زد!
-چیزی نیست پروفسور! این بعضی اوقات خط رو خط میشه! شما ادامه بدین!
-همین دیگه فرزندان. برین این دو طفل معصوم رو به راه راست هدایت کنید.

دامبلدور به سمت در خروجی کافه رفت.

-ببخشید پروفسور. کجا میرین؟
-چیزی که گفتین ذهنم رو مشغول کرده فرزندان. مطمئن هستین که دیگه دانش آموز نیستین؟
-
-چهره های قشنگتون میگه که پاسختون مثبته. پس یعنی تام هم دیگه دانش آموز نیست؟
-
-بازم چهره های قشنگتون میگه که پاسخ مثبته. بنابراین تام هنوز به راه راست هدایت نشده. میرم پیشش یه کمدی چیزی آتیش بزنم ببینم به راه راست هدایت میشه یا نه. شما هم ببینید چطور می تونید این دو طفل معصوم رو محفلی کنید. برین جلوشون شمع روشن کنید یا هر روش دیگه ایی. وقتی برگشتم میخوام ماموریتتون رو به پایان رسونده باشید. خدا به همراه تون فرزندانم!

دامبلدور این را گفت. سپس در کافه را باز کرد و از آنجا خارج شد.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۵۰ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۱۰ یکشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
لوئیس که از این همه توجهی که پروفسور دامبلدور یهویی بهش کرده بود ذوق مرگ شده بود لبخند پت و پهنی زد. همینجور که زمان می گذشت لبخندش بزرگ و بزرگتر میشد تا به خنده های هیستیریک و غیر قابل کنترلی تبدیل شد. خنده های هیستیریک تبدیل به لرزش های خفیف بدنی و بعد در ادامه رعشه های کاملاً محسوسی شد و در پایان این نو گُل تازه شکفته در عنفوان جوانی جان به مرلین آفرین تسلیم کرد! حضور شما سروارن گرامی در مجلس یادبود آن مرحوم موجب تسلی خاطر بازماندگان ایشان است!

دامبلدور که انتظار این حجم از بی جنبگی رو نداشت گفت:
- عجب دوره زمونه ای شده ها! قبلاً خروار خروار به این هری توجه می کردیم آخ نمی گفت لامصب! حتی میومد با هم جلسات درس شبانه هم برگزار می کردیم! واقعاً ویزلی جماعت از توش محفلی در نمیاد. هری پسرم خودت بگو اصلاً!

هری دستی به زخمش کشید، موهاش رو پریشون کرد و با نگاه خفنی گفت:
- پروفسور به نظر من باید اینا رو محفلی کنیم! باید این دو تا رو سفیدشون کنیم! ما وظیفه داریم این دو عنصر معلوم الحال رو از توی باتلاقی که توش گیر کردن بیرون بکشیم. این وظیفه ی تک تک ماهاست!

چند لحظه کل کافه رو سکوت سنگینی برداشت و همه فقط با قیافه های دو نخطه خط به هری پاتر که دوباره افه ی رهبری گروه رو گرفته بود نگاه می کردن. دیگه صدای چریدن گاومیش ها و یا قل قل معجون های هکتور و تیز کردن قمه های رودولف هم به گوش نرسید! ذهن هر کدوم از اعضای محفل به شدت در حال کنکاش و فعالیت بود. آیا باید همونجا میز های کافه رو از عرض یکی پس از دیگری توی حلق و سوراخ دماغ هری فرو می بردن؟ آیا باید جفت پا توی لوزه المعده ـش می رفتن؟ واقعاً چاره ی کار چی بود؟

در همین حین بود که ناگهان فریاد کریچر به هوا رفت و در حالی که سرش رو به پایه ی میز می کوبید گفت:
- کریچر بد! کریچر دلش خواست ارباب پاتر رو کتک زد! کریچر دلش خواست عن ارباب پاتر رو درآورد! کریچر بد! کریچر دلش خواست هلیکوپتری تو دهن ارباب زد!

همه ی محفلی ها به سمت کریچر رفتن و همینطوری که باهاش صحبت می کردن مانع از خود زنی ـش می شدن!
- کریچر تو تقصیری نداری. ما هم دلمون می خواد لهش کنیم.
- تو خیلی جن خوبی هستی که اینقدر تحمل ـت بالاست.
- کریچر ولش کن خب بچه خلقت ـش اینجوری بوده!
- یعنی چی خلقتش اینجوری بوده؟ اگه دامبلدور اینقدر لوسش نمی کرد که اینجوری نمی شد!

پروفسور دامبلدور از جاش بلند شد، همه رو دعوت به سکوت کرد و گفت:
- فرزندان روشنایی. به نظر من هری داره درست میگه! ما باید یه فرصت به این دو نفر بدیم! خود ما هم در حال حاضر نیرو برای محفل ققنوس کم داریم و هر کسی بیاد دست رد به سینه ش نمی زنیم! از این لحظه به بعد من به رودولف و هکتور اعتماد کامل دارم! از شما هم میخوام اعتماد داشته باشین و کمکشون کنین!

محفلیون نمی دونستن که باید سر هاشون رو به تقلید از کریچر به پایه های میز ها بکوبن، با سیخ شومینه خودشون رو بسوزونن یا دست هاشون رو تا کمر توی مخلوط کن کافه بذارن و روشنش کنن؟

یکی از محفلی ها با صدای بلند گفت:
- ولی پروفسور شما دانگ رو که چندین ساله محفلی بوده رو راه ندادین! چرا به این دو تا اعتماد می کنین؟

- فرزندم اینقدر مسائل رو با هم قاطی نکن! اون بچه پررو بود! جاش توی محفل نبود! پس فردا برای خودمون شاخ میشد دردسر درست می کرد!

سپس با صدای بلند تری گفت:
- فرزندانم بشتابید و کار هایی که باید رو انجام بدید. سریعاً راهی پیدا کنید که این دو تا رو به محفل ققنوس بگروانیم!




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
- گند زدن به کافه، پروفسور...
- طرف شیک جادویی سفارش داده، هکتور براش یه معجون مرکب با موی سگ درست کرده. طرف نیمه سگ شده و به جرم سیریوس بودن انداختنش هلفدونی. بعد زنش هم پاشده بیاد شکایت، اون یکیشون چنان ابراز علاقه ای بهش کرد که دیگه فک نکنم تا دو فرسخی اینجا پیداش بشه.
- وایتکس با فرمول جدید برام درست کرده زمینو ساب بزنم تا برق بزنه. سابیدم پارکت رو، زمین ذوب شد. زمین ذوب شد!
- هرکی خوشگل باشه، اعم از پیر و جوون، حیوون و مارمولک و ...، بهشون نسیه می ده. ما که نسیه نمی دادیم. نسیه برای ما مرده بود.
- به مردا طلسم فرمان زدن میز رو بعد غذا خوردن دستمال بزنن. زنا هم باید برن بالای میز، هیپاپ برقصن.
- نه تیکه بلده بندازه نه جاروی خوب داره. به من میگه بانو تیرتیروی دلکش!
- شونصد تا گاومیش اَوردن توی کافه. می گن شیر نخرین، شیر اینا رو استفاده کنین سود کنیم. بعد گاومیشا میزا و ساحره های روشو خوردن.
- جسارتا پروف... به ما گوش می کنین؟

دامبلدور که روی تخت گیم آو ثرونزی اش نشسته و به پنجره خیره شده بود، گفت: چی داشتین می گف... ام، پاسخ اینه فرزندانِ من. نیروی عشق...

- پروف، تو بمیری بیخیال شو دیگه.
- تو به پروفم چی گفتی؟ مرتیکه ی الدنگ! بزنم لهت کنم، پدسّوخته؟ خودت بمیری، پدر صلواتی. تو به کی توهین کردی؟
- به ترامپ.

هاگرید چتر صورتی رنگش را به طرف محفلی برد: "دم خوکی دربیاریوس!"
- اوخ اوخ!

دامبلدور که پس از مشورت با تابلوهای در و دیوار کافه ی خراب شده سر از ماجرا در آورده بود، گفت: پیشنهادتون چیه؟
- به هری بگین هورکراکسه.
- ام... نه. در مورد کافه.
- خوبه. اما بدون شکر نه.
- فرزندم. این کافه. کافه بروبکس سفید پوش!
- نه. رئالی نیستم.

دامبلدور رو به لوییس کرد و پرسید: فرزندم، تو بگو!


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۸ ۲۱:۰۶:۰۹


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
سوژه جدید!


صبح بود. کافه محفل ققنوس بازشده بود و اکنون هم نسبتاً شلوغ بود. ولی همین شلوغی باعث به وجود آمدن مشکلاتی شده بود.

انبار کافه محفل ققنوس - جلسه کارکنان و مدیر!

مدیر کافه، آلبوس دامبلدور درحالی که پیشبند به پشتش بسته بود خطاب به کارکنان محفل گفت:
- خب فرزندان من؛ همانطور که میدانید وضعیت کار و کاسبی امان خوب است اما با کمبود نیروی کار مواجه شده ایم.

رون گفت:
- ولی کل محفل اینجا هم که کار میکنن. فقط لوئیس کار نمیکرد که اون هم الان گارسون شده!

لوئیس درحالی که داشت نگه داشتن بشقاب با یک دست را تمرین میکرد رویش را به سمت دامبلدور برگرداند و با تکان دادن سرش حرف رون را تایید کرد. دامبلدور به سقف خیره شد و به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه که ملت محفلی درحالت سایلنت بودند دامبلدور گفت:
- خب کاری نداره که فرزندانم! ما میتونیم بازم کارگر جذب کنیم!

- ولی پروفسور هرکی که توی کافه محفل باشه باید توی محفل هم باشه.

ربکت در جواب به این حرف هری هفت تیرش را درآورد و گفت:
- میتونیم قواعد رو بشکنیم خب! میتونیم یه تابلوی Help Wanted هم بزنیم رودر تا همه بفهمن ما به نیروی کار نیاز داریم.

دامبلدور با وجود دیسک کمری که به تازگی دچار آن شده بود چند بار بالا و پایین پرید و خوشحالی کرد. پس از آنکه ابراز شادی اش به اتمام رسید به ربکا گفت:
- آفرین به تو فرزند روشنایی! احسنت! فکر نکنم اشکالی داشته باشه که این قانون رو بشکنیم. فقط یکی بره این تابلو رو بخره و بچسبونه روی شیشه کافه فرزندان روشنایی!

فردا صبح

درحالی که کارکنان کافه داشتند مثل موتور کار میکردند ناگهان در کافه باز شد و دو مرد وارد کافه شدند. می توانید حدس بزنید آن دو نفر که بودند؟ رودولف و هکتور! هکتور کمی جلو آمد و گفت:
- ما واسه استخدام تو کافه اومدیم!

دامبلدور از پشت دخل جلو آمد و گفت:
- شما استخدامید فرزندان تاریکی!

محفلیون به شدت پوکرفیس شدند!




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۰ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
پست آخر


- هم اکنون، گروه نمایش محفل ققنوس، تقدیم میکند!

پرده نمایش کنار رفت و اولین چیزی که دیده شد، دامبلدوری بود بدون ریش رو به روی جمعیت مرگخواران قرار داشت. سکوت عظیمی برکافه سایه افکند که با صدای شلیک خنده مرگخواران شکسته شد. با این حال دامبلدور سینه اش را جلو داد تا نشان دهد از مرگخواران هراسی ندارد اما در ته دل هم دلش برای ریش خود تنگ شده بود. روزگاری جلو چشمانش گذشت که با ریش هایش تاب بازی و درد و دل میکرد، آن ریش، همدم تنهایی های او، دیگر وجود نداشت. آواز " ریش ها چه غریبانه! رفتند از این چانه! " در ذهنش پخش میشد.

- خب دیگه دامبل، نمیخوای نمایش اجرا کنی؟
- در زندگی، همیشه چیز هایی هستند که ما از دست می دهیم.

مرگخواران نگاهی به یکدیگر انداختند؟ آیا این حرف های دامبلدور، بخشی از نمایش بود؟ یا او دوباره بر اثر کهنسالی حرف های همیشگی اش را بیان میکرد؟ اعضای نمایش از پشت صحنه در تلاش بودند تا دیالوگ های مورد نر را به پروفسور برسانند ولی او توجه ای به این موضوع نداشت و به نصیحت های خود ادامه می داد. در آخر ویولت از پشت صحنه بیرون آمد و گفت:
- پروفسمون یکم جیرینگ نی برای همین هنو ملتفت نشده که اینجا ...
- نه دخترم من میدونم وظیفه م چیه! اما من باید این هارو بگم، انسان ها ان قدر عمر نمیکنن که همه چیزو تجربه کنن.

قبل از اینکه ویولت بتواند چیزی بگوید در کافه باز شد و مامورین زحمتکش نیروی انتظامی وارد شدند. در کمتر از چند دقیقه تمام افراد کافه دستبند خورده به سمت ماشین های پلیس حرکت کردند. البته ولدمورت و مرگخواران تلاش کردند با انواع طلسم های نابخشودنی از چنگ ماموران فرار کنند اما از آنجا که جلیقه های ضد تمام طلسم ها به صورت کاملا قانونی وارد شده بود آن ها نتوانستند کاری از پیش ببرند. سر انجام تمام افراد کافه دستگیر شدند و به کلانتری بردند.

اداره پلیس

- خب، جناب آقای آلبوس دامبلدور، شما متهم به پخش سریال های مستهجن از تلوزیون کافه خود هستید...
- نه پسرم تو اون سریال فقط داشتند عشق میورزیدن، فقط همین!
- بله بله، چه عشقی واقعا!

پلیس مورد نظر که پشت میز نشسته بود، پرونده آلبوس دامبلدور را ورق زد تا از دیگر جرایمی که وی در کافه انجام داد، آگاه شود. ولدمورت به علت کمبود صندلی دست بسته کنار دامبلدور ایستاد و به ماگل چشم غره میرفت. پلیس سرش را از روی پرونده بلند کرد و بار دیگر به چشمهای آبی پیرمرد چشم دوخت.
- جرم بعدی شما اینه شما در کافتون ترویج خشونت داشتید.
- اون دوئلا دوستانه بود، مرلین میدونه که ما هیچوقت قصد نداشتیم فرزندان روشناییمون سیاه و سنگدل بشن.
- راجب مایکل جکسونی که اون وسط داشت هلیکوپتری میزد چی دارید بگید؟
- من اونو از وقتی تو شیکم مادرش بود میشناختم، بچه ی با استعدادی بود، میگن از بس تو رحم مادرش رقصیده جای بند ناف و نای مادرش عوض شده، عجب استعدادی داشت. حیف شد واقعا.

رئیس کلانتری سرش را پایین انداخت و به سرباز اشاره کرد تا آن دو را ببرند.

چند ماه بعد- اوین


- نمیدونیم کدومش بدتره، زندانی شدن دست مشنگ ها، یا هم سلولی شدن با تو.
- تام این فرصت خوبیه که کار های بد خودت فکر کنی و به این موضوع پی ببری که سیاهی هیچوقت پیروز نمیشه.

ولدمورت میخواست به او بگوید " اگر سیاهی بده تو که سفیدی چرا اینجایی؟ " اما از آنجا که حوصله ی نصیحت های دوباره ی پیرمرد را نداشت سکوت کرد و روی تخت دراز کشید. درست بود او فرد خوبی نبود اما اینکه بخاطر کاری که نکرده است، زندانی شود نا عادلانه به نظر میرسید. رز زلر که در سلول بغلی قرار داشت، گفت:
- پروف! یه کاری بکنید! ما اینجا میپوسیم!
- معجونه ضد پوسیدگی بدم؟

ولدمورت زیر لب گفت:
- ما میدونیم از دست اینا پیر میشیم. ده سال تحمل کردن این ها در توان ما نیست، واقعا در توان ما نیست!

پایان


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.