هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
دامبلدور به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:
-سارا می گفت یه چیزی هست اسمش تاءتره؛ اون سن رو هم برای همین اون جا گذاشته.
-هووووووووووووووم!
تدی این را گفت و به سن نگاه کرد.

در همین لحظه دامبلدور فریاد میزند:
-دوشیزه کلن؟ دوشیزه کلن؟
سارا و ریونا(!) به سمت دامبلدور می دوند.
-دوشیزه کلن میشه نمایشو شروع کنیم؟
سارا سری تکان داد و با ناراحتی گفت:
-امیدوار بودم تا قبل نمایش حداقل چندتا امضا جمع کنم.
و به دفترچه ی بنفشی اشاره کرد و در ادامه گفت:
_اول دوئلو اجرا کنید تا من گروهو آماده کنم، هر چقدر می تونید طولش بدید.
__________________________________________________

گروه نمایش متشکل بودن از:
تدی، جیمز، دامبلدور، آلیس، گلرت، ویولت و داداشش کلاوس.

سارا داشت فکر می کرد که کدام یه از نمایشنامه ها را انتخاب کند که ریونا گفت:
-به نظرت دو تا زن کافیه؟
سارا در حالی که نمایشنامه های شکسپیر را ورق میزد گفت:
-خوب....نه، ولی میشه با یه کمی گیریم قیافه ی مردا رو به زن تبدیل کرد.
و وقتی قیافه ی زنانه ی دامبلدور جلوی چشمانش آمد زیر لب خندید.
در همین حال ناگهان فریاد زد:
یوریکا!

ریونا تعجب زده گفت:
ینی چی؟!
-هوووووووووووف؛ یعنی یافتم
-خوب؟


ویرایش شده توسط سارا کلن در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۰ ۱۶:۵۱:۱۸


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

ریونا بونز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
جو کاملا جدیدی بود. آن قدر جدید و دیوانه کننده بود که می توانست موجب دیوانه شدن تعدادی جادوگر و ساحره خارج از آن جمع شود. موسیقی ملایمی پخش می شد و برای اولین بار در تاریخ جادوگری سیاهی و سفیدی در کنار هم بودند.

سارا و ریونا که عضو هیچ یک این گروه ها نبودند، در گوشه ای به دیوار تکیه داده بودند و با تعجب به محفلی های در حال گفت گو با مرگ خواران نگاه می کردند. ریونا به حرف آمد و گفت:

_ سارا اینا حقیقت داره یا دارم خواب می بینم؟

سارا که خودش هم خنده اش گرفته بود جواب داد:

_ نه! خواب نمی بینی! موفق شدیم.اینجا رو نجات دادیم!

_ همین طور بزرگ ترین فاجعه قرن رو هم ایجاد کردیم "محفلی ها و مرگ خواران در کنارهم" !!

_ بیخیال بابا. من و تو که کاره ای نیستیم!

در همان زمان که ریونا و سارا مشغول بحث خود بودند. دامبلدور و تام صمیمانه مشغول حرف زدن بودند و تدی و گیدیون نیز در واقع نقش خدمت کار را بازی می کردند و گه گاهی نیز مورد تمسخر ایوان و دافنه قرار می گرفتند. از آن طرف هرمیون و جینی سعی می کردند ایلین و بلاتریکس را سرگرم کنند. تا در نهایت حداقل از کافه محفل راضی باشند!

تدی که کلافه شده بود، به سمت داملبلدور رفت و گفت:

_ ببخشید اقا یه لحظه میشه بیان این ور... :worry:

دامبلدور هم از تام جدا شد و به طرف تدی رفت و گفت:

_ چی شده فرزندم؟

_ آقا ما خسته شدیم! کباب شدیم! چیـــکار کنیم؟ برنامه تون واسه ادامه کار چیه؟

دامبلدور به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:




only Hufflepuff




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۵۰ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
چند ساعت بعد در کافه
گیدیون با ناراحتی گفت:
_ این چه رداییه تن ما کردی آلبوس؟
دامبلدور که داشت ردای تدی را درست می کرد گفت:
_ گیدیون این ها را برای این دیدار کنار گذاشتم. قبول دارم تنگه و یکم هم قدیمیه ولی شما را زیبا و برازنده می کنه پسرم.
سپس آلبوس عقب رفت تا خمه را در قالب آن لباس ها ببینه.
_ چه زیبا شدید فرزندان روشنایی
لارتن زیر لب گفت:
_ مرگخوار ها به ما می خندند.
_ هیـــــــس لارتن دارم صدای پا می شنوم.
تلق تلق تلق( افکت صدای پا )
صدای در زدنی آمد. دامبلدور به سوی در رفت و در را باز کرد و با دیدن ولدمورت او را در آغوش گرفت.
_ خوش آمدی ولدمورت.
_ متشکرم آلبوس. چه جای قشنگی!
_ بله. بفرمایید تو. اینجا را برای شما درست کردیم. گلرت بپر 2 تا لیوان نوشیدنی برای من و تام بیار.
خلاصه محفلی ها با مرگخوار ها مشغول گپ زدن شدند.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۴:۵۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۲ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۲۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵
از كسي نميترسم...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 114
آفلاین
مرگخوارها با شنيدن "ميريم" از زبان اربابشان، اوضاع و احوالشان فوق العاده دگرگون گرديد. انگار بمبي در آنجا منفجر شده بود. آنتونين با شور و شادي وصف ناشدني اي مشغول به انجام حركات گوناگوني از جمله پشتك وارو بود. ايوان نيز در حال انجام حركات بريك بود. دافنه هم با همراهي آلادورا و رز در حال رقصيدن به سبك رقاص معروف مشنگها، مايكل جكسون، بودند. گويي دنيا را به آن داده بودند.

ولدمورت كه از زياده روي يارانش دود از گوش هايش به بيرون سرايت ميكرد، فرياد زد:

- بــســــــــــه!

تمامي مرگخوار ها در همان حالتي كه چند ثانيه پيش به خودشان گرفته بودند، ماندند. رنگ از رخسارشان پريد. تا حالا اربابشان را به اين اندازه عصباني نديده بودند.

ولدمورت با همان صداي سرد هميشگي اش گفت:

- ولي حواستون باشه... اونا هيچوقت نميتونن لرد ولدمورت رو گول بزنن...

آنتونين با تعجب پرسيد:

- منظورتون چيه ارباب؟

ولدمورت در حالي كه به آنتونين زل زده بود، با ملايمت گفت:

- مثل اينكه فراموش كرديد ما با كيا قرار داريم... اونا محفليا هستن... ممكنه يه حقه اي تو كله شون باشه... پس حتما مراقب حركات و رفتارشون باشيد!

دافنه با لبخندي تصنعي گفت:

- ارباب! خيالتون راحت باشه! ما كاملا حركات اونا رو زير نظر داريم!

لرد ولدمورت و دافنه آنقدر به يكديگر خيره ماندند تا اينكه كم كم اخم ولدمورت جاي خود را به لبخندي كم رنگ اما با معنا داد...


ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
گیدیون با اجازت بعد "خوب تو هم برو میز ها را دستمال بکش" رو می نویسم.
__________________________________________________________
سارا به کار لارتن و گیدیون نگاه کرد و فریاد زد:
پروفسور دامبلدور؟پروفسور؟
دامبلدور به سرعت(!) خود را به سارا رساند و گفت:
چی شده فرزندم؟
-خوب می خواستم بگم نارنجی خالی خوب نیست.خوب ما یه رفیقی داریم که کارش نقاشیه.با این که با قلمو کار می کنه ولی از عهده ی اینم بر میاد.کارش خیلی درسته.زنگ بزنم بیاد؟
-باشه ولی چقدری پول می گیره؟
-اصن شایدم پول نگیره.میگم که دوستمه.
-خیل خب زنگ بزن.
-تلفن کجاست؟
دامبلدور به پیشخوان اشاره کرد.سارا شماره گرفت.
-الو؟هاگوارتز؟ :phone: (دامبلدور از این همه پیشرفت به وجد آمد.)
-.....
-وصل کنید به تالار خصوصی هافلپاف لطفا.(بیشتر به وجد آمد)
-....
-الو سلام دانگ.میشه گوشیو بدی به ریونا؟(بیشتر از بیشتر به وجد آمد)
-....
-الو سلام ریونا.چه طوری؟
-....
-منم خوبم.ریونا،یه کاری بگم می کنی؟
-.....
-پاشو بیا کافه ی محفل ققنوس کارت دارم.هر چی هم وسایل نقاشی داری بیار.
-......
-ممنون عزیزم.خدا دیکنز!
سارا رو به جمعیت تعجب زده ی محفلی می کند و می گوید:
حله! پس جیمز و تدی کجان؟!
___________________________________________________________
-تدی باید بریم بازار مشنگا.تو دیاگون که ال سی دی نمی فروشن.
-مگه می خوایم دارو بخریم که بریم بازار؟ مشنگا یه جاهایی دارن که وسایل الکترونیکی شونو از اونجا می خرن.
-خب کجا؟
-من چه می دونم؟!
-اَی بابا! کاش سارا هم باهامون میومدا. متخصص این جور چیزاست.
جیمز و تدی از مشنگی آدرس پرسیدند و به آنجا رفتند. در طول راه همه به خاطر لباس های عجیب و غریبشان خیره به آن ها می نگریستند. وارد اولین مغازه شدند.تدی رو به فروشنده گفت:
سلام آقا. یه تلویزیون خوب می خواستم.
فروشنده سرش را حتی بالا نیاورد.به تلویزیونی اشاره کرد.تدی با تحسین به تلویزیون نگاه کرد و گفت:
چند اینچه؟
جیمز با تعجب گفت:
چی میگی تدی؟مگه چوبدستیه که اینچی باشه؟
فروشنده با تعجب سرش را بالا آورد. وقتی لباس های آن ها را دید گمان کرد آن ها دیوانه اند و آن ها را بیرون انداخت.جاهای دیگه هم همین آش بود و همین کاسه.بعضی جاها هم که به سر و وضع آن ها اهمیت نمی دادند وقتی پول آن ها را می دیدند از کوره در می رفتند.آخر سر تدی و جیمز خسته به سمت کافه رفتند.
تدی در را باز کرد و با کمال تعجب دختری هم سن و سال سارا دید که دارد روی دیوار نقش و نگار هایی می کشد.
رینگ دوئلی را دید که به رنگ قرمز بود و برق میزد و زیبا نیز بود.حتی در قسمتی از کافه سنی قرار داشت که فعلا معلوم نبود برای چیست.
مودی باعصبانیت گفت:
کجا بودید شماها؟ می خواستید از زیر کارا در برید؟ اِ؛ پس تلویزیون کوش؟!
جیمز و تدی با بی حوصلگی ماجرا را تعریف کردند.
دامبلدور گفت:
اِِِی وای،یادم رفته بود اونا پول جادوگری قبول نمی کنن.

بعد رو به سارا کرد و گفت:
گرینگوتز الان بستست و نمیشه پولمونو تبدیل کنیم.میشه شما قرض بدید بهمون؟
سارا با لبخند گفت:
البته.من زنگ می زنم به سم،برادرم تا بره بخره.
-تدی با تعجب گفت:
سم؟ سمی کلن؟
-اوهوم.اونو می شناسی؟
-معلومه که می شناسم! یکی از بهترین دوستام بوده.
لارتن با تعجب گفت:
مگه جادوگره؟
-البته.
___________________________________________________________
ساعاتی بعد در کافه زده می شود.لارتن در را باز می کند.پسری خوش قیافه با موهای مشکی و چشمانی آبی وارد می شود.پسر بسیار به سارا شباهت داشت.
سارا در بقل برادر خود می پرد.این جور که معلوم بود بسیار همدیگر را دوست داشتند.سم با تدی صمیمانه دست می دهد.بعد نیز با بقیه ی اعضای محفل.
سارا:
ایشون سمی کلن هستن.برادر من. هفت سال ازم بزرگتره. سم آوردیشون؟
-آره.
بعد فریاد میزند:
بیاریدشون.
چند کارگر با تلویزیون هایی یه جور وارد می شوند و با راهنمایی های سم آن ها را در جاهای مناسبی می گذارند.
___________________________________________________________
همه ی محفلی هاو سارا و سم و ریونا از کار زیاد ولو شدند.
دامبلدور با خوشحالی گفت:
مرحبا بر شما . یه کار دیگه ام انجام بدید فکر کنم حل بشه.
آه از نهاد محفلی ها بلند شد.
-باید برای اینجا تبلیغ کنیم.
___________________________________________________________
رز زنان نزد اربابش رفت.
-ارباب... ارباب...
-ها؟ چی شده؟
-پیام امروز، پیام امروزو دیدید؟
-نه؟چه طور مگه؟
-ارباب دامبلدور و یاراش از شما و ماها تعریف کرده! این خبر تو صفحه ی اوله.
ولدمورت بهت زده به رز نگریست و بعد روزنامه را از دستان رز چنگ زد:

آلبوس دامبلدور امروز مطلبی را گفت که همه ی ما را شگفت زده کرد:
مرگخواران انسان های شریفی هستند و برادران و خواهران محفلی ها هستند. محفلی ها مرگخواران را بسیار دوست دارند.آن ها نقش اثر گذاری در پیشرفت جامعه داشتند. بنده از لرد ولدمورت دعوت می کنم تا با یاران خود به کافه ی ما بیایند و اینجا را نورانی کنند.
آلبوس دامبلدور
رز صفحه را ورق زد و صفحه ی تبلیغات را آورد. در این صفحه عکس هایی از کافه ی محفل بود و ولدمورت در دل به زیبایی آنجا آفرین گفت.
رز رو به ولدمورت گفت:
ارباب حالا می خوایم بریم؟
-مجبور نیستیم بریم،چون دامبل از من دعوت رسمی نکرده!
-اتفاقا کرده ارباب.
و نامه ای را به سوی اربابش گرفت.ولدمورت نامه را باز کرد:

درود بر یگانه لرد هستی!
من از شما و یارانتان دعوت می نمایم که به کافه ی دلپذیر ما بیایید.
امشب جشن بازگشایی کافه است.

ولدمورت با خود فکر کرد آیا سر دامبلدور به سنگ خورده بود؟ صدای رز رشته ی افکارش را پاره کرد:
ارباب میریم یا نه؟
-میریم



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۴ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
چند دقیقه بعد جلوی در کافه
آلبوس دامبلدور جلو تر از بقیه حرکت می کرد و محفلیا به دنبالش میرفتند.
آلبوس در را باز و چراغ را رشن کرد. با کمال تعجب مردی شنل پوش پشت یکی از میز ها نشسته بود.
محفلی ها به سرغت چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و به طرف مرد شنل پوش گرفتند.
آن مرد گفت:
_ دوستان! نیازی به این کار نیست.
با این حرف مرد کلاه شنلش را برداشت. همه با تعجب گفتند:
_ گیدیون؟
گیدیون با لبخند خاصی گفت:
_ البته. خب قرار شد چه کاری اینجا انجام بدیم؟
لارتن گفت:
_ تو ازکجا میدونی؟
_ راستش قبل از این که سارا بیاید من پشت در وایساده بودم و حرف های دامبلدور را شنیدم. بعدش از اونجایی که مطمئن بودم میایید اینجا منم به کافه اومدم.
آلبوس گفت:
_ خوش آمدی پسرم. خب بهتر است تقسیم کار کنیم. جیمز و تدی، شما برید ال سی دی را بخرید بیارید اینجا.
با این حرف دامبلدور چندین گالیون کف دست تدی گذاشت.
دامبلدور ادامه داد: لارتن و گیدیون، برید دیوار ها را رنگ نارنجی بزنید.
گلرت، برو پیشخوان را تمیز کن. مودی، تو برو محل دوئل را درست کن.
سارا گفت:
_ پس من چی؟
_ تو نمیخواد کاری کنی دخترم. تو که محفلی نیستی.
_ ولی دوست دارم کاری کنم.
_ خوب برو میز ها را دستمال بکش.
چند ساعت بعد
همه محفلیها از خستگی ولو شدند.
دامبلدور با خوشحالی گفت:
_ مرحبا بر شما فرزندان روشنایی. فقط یک کار مونده است.
با این حرف آه از نهاد محفلی ها بلند شد.
_ باید اینجا را تبلیغ کنیم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۵۷ سه شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
جیمز فریاد کشید:
فهمیدم!می تونیم از گلرت به عنوان کافه چی استفاده کنیم تا جادوگرای سیاه به کافمون جذب بشن!
تدی گفت:
فکر خیلی خوبیه ولی من الان تازه یه چیزی یادم افتاد:اونا خودشون کافه دارن!
هرمیون:
خوب درسته که اونا خودشون کافه دارن ولی کافشون دیگه داره خاک می خوره.خودشون دیگه نمی رن تفریح کنن اونجا.
دامبلدور گفت:
من نمی دونم می خوایم چه جوری این کارو بکنیم،فقط بایداین کارو بکنیم!کافه ی ما باید جالب بشه.
مودی:
می تونیم دلقک بیاریم!!!
تدی:
دلقک؟بابا این جیمز خودش یه پا دلقکه!دیگه نیازی به دلقک نیست.
جیمز جیغ جیغ کنان می گوید:
باز از تو بهترم.
کم کم داشت دعوای بین این دو پسر بالا می گرفت که صدای در آمد.
همه با تعجب به در نگاه کردند.
لارتن رفت تا در را باز کند.
از پشت لارتن نمی شد فهمید که چه کسی پشت در است اما صدای ظریف و زیبایی از پشت در گفت:سلام!
لارتن:سلام.امرتون؟
-خوب...چیزه...میشه بیام تو؟
و بعد شخص پشت در سریع از زیر لارتن داخل شد.دخترک زیبای مو مشکی ای بود که با چشمان دریایی اش به آن ها می نگریست.
جیمز فریاد کشید:
ســـــــــــارا!
-اوه سلام جیمز!
-این جا چی کار می کنی سارا؟
-اومدم از محفلیا امضا بگیرم!
-امضا؟تو هنوز دست از این امضا گرفتنت بر نداشتی دختر؟شنیدم رفته بودی از ولدمورت امضا بگیری،که یه کروشیو نثارت کرد.درسته؟
سارا با خنده گفت:
آره!
_حالا حالت خوبه؟
-آره بابا.
_اهم اهــــــــــــم...
این صدای مودی بود.که ادامه داد:جیمز؛نمی خوای این خانومو معرفی کنی؟
جیمز گفت:
خوب ایشون سارا کِلِن هستن،یه سال از من کوچیک ترن،ماگل زاده،سارا و رز بهترین شاگردای هاگوارتز بودن اون موقع،الانم داره تحصیلات ماگلیشو ادامه می ده و یه عادتم دارن و اونم اینه که هرکسی رو توی دنیای جادوگری می بینن ازش امضا می گیرن حتی چند روز پیشا رفته بود از ولدمورت امضا بگیره...خوب دیگه من دهنم کف کرد بقیه رو خودت بگو...
اعضای محفل با دهانی باز به سارا نگاه کردند.چه طور ممکن بود؟رفته بود از ولدمورت امضا بگیرد؟
جیمز گفت:
آهان یه چیز دیگه هم هست و اون اینه که قیافش پسر کشه همین طور که دارین ملاحظه می کنید...
سارا سرش را به زیر انداخت و سرخ شد و گفت:
خوب راستش من اومدم ازتون امضا بگیرم...
تدی به او نگریست و گفت:ما الان وقت این کارا رو نداریم دختر خانوم...
جیمز زیر لب به تدی گفت:
این تا از کسی امضا نگیره ول کن نیستا...فک کنم بعد ما میره دوباره سراغ ولدمورت...
سارا با لحن هیجان زده ای گفت:
زیاد وقتتونو نمی گیره،بعدشم من می تونم تو مشکلتون کمکتون کنم!
اعضای محفل با تعجب به او نگاه کردند.آرتور گفت:
تو از کجا می دونی؟
سارا:ببخشید،اما وقتی پشت در بودم شنیدم.
دامبلدور گفت:
حالا چه ایده هایی داری؟
-کلی ایده های خوب خوب...
لارتن:مثلا؟
-مثلا این که ما می تونیم یه ال سی دی بزرگ بگیریم و فیلم و ترانه پخش کنیم حتی وقتی که مسابقه ی کوییدیچ هست،مسابقه رو پخش کنیم،تازه اگه می خواید اون جا رو پاتوق مرگخوارا کنید می تونید از ولدمورت و مرگ خواراش تعریف کنید تا جذب اونجا بشن،می تونید دوئل راه بندازید توی کافه بین هر کسی،ولی اگه بین محفلیا و مرگخوارا باشه هیجانش بیشتره یا می تونید...
رون پا برهنه وسط حرف سارا پرید و گفت:
این فکرا تو همین مدتی که پشت در بودی به ذهنت رسید؟
-بله.
دامبلدور با لحن شادی گفت:
عالیه.همه حاضر شید بریم کافه.
سارا:
هی پس امضا چی میشه؟
دامبلدور به سارا امضا می ده اما به بقیه اشاره می کنه که ندن که اگه بازم کارشون گیر کرد بتونن از سارا کمک بگیرن.جیمز به سارا میگه که همراهشون به کافه بیاد و به اونا کمک کنه و سارا هم قبول میکنه.



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 513
آفلاین
دامبلدور صندلیش را پشت به بقیه محفلیها چرخاند و دوباره در مورد چگونگی جذب جادوگران سیاه به کافه ی محفل شروع به تفکر عمیق کرد و بقیه نیز به تقلید از او پرداختند.محفلی ها که به چاره اندیشی های دامبلدور اعتقاد داشتند منتظر پدا شدن راهی توسط او بودند که ناگهان در خانه ی گریمولد با صدایی مهیب چهارتاق باز شد؛ باد به طور ناجوانمردانه ای به درون خانه میوزید و ناگهان در چهارچوب در حیبت شنل پوشی پدیدار شد...

محفلی ها به سرعت چوبهایشان را کشیدند و به سمت مرد شنل پوش طلسمهای رنگارنگی فرستادند که همه ی طلسمها در کثری از ثانیه دفع شدند؛ اعضای محفل که از قدرت جادوگر شنل پوش شگفت زده شده بودند با نگاهی ملتمسانه به سمت دامبلدور که بدون هیچ حرکتی روی صندلیش پشت به در نشسته بود برگشتند ولی دامبلدور باز هم حرکتی نکرد...

مرد شنل پوش قدم به داخل خانه گذاشت و با اشاره ی چوبدستی درب را پشت سرش بست. آرتور پیش خودش گفت:"یعنی ولدمورت اینقدر جرات پیدا کرده که تنهایی به گریمولد بیاد و اینجا رو مورد تاخت و تاز قرار بده؟ اون هم در حالی که دامبلدور در گریمولد قرار داره؟" آرتور چوبش را دوباره به سمت مرد شنل پوش گرفت و طلسم دیگری فرستاد که این طلسم توسط مرد سیاه پوش دفع شد و طلسمی به سمت آرتور ویزلی فرستاده شد که به سینه ی آرتور برخورد کرده و بدن یخزده ی او بدون حرکت به روی زمین افتاد...

پس از برداشتن آرتور ویزلی از سر راه، جادوگر شنل پوش شروع به در آوردن شنلش کرد؛ محفلی ها که به شدت ترسیده بودند نگاهی به الستور مودی که به دلیل این که دامبلدور حرکتی علیه آن مرد انجام نداده بود بی حرکت ایستاده بود و ماجرا را نگاه میکرد انداختند و دوباره به سمت پروفسور دامبلدور که با آرامش به روی صندلیش نشسته و در حال تفکر عمیق در مورد کافه بود برگشتند و با صدای بلند از او کمک خواستند...

دامبلدور با سر و صدای بلند و تکانهای بسیار سعی کرد از روی صندلی بلند شود که از روی صندلی به پشت بر روی زمین افتاد؛ پس از حدود چند دقیقه تلاش برای خروج از صندلی بلاخره موفق شد روی پا بایستد و در حالی که با یک دست چوب جادویش را در دست گرفته و با دست دیگرش چشمان خواب آلودش را میمیالید لبخند ملیحی تحویل محفلی ها به ویژه آلستور مودیکه ناباورانه به او خیره شده بود، داد و پس از آن نگاهش را به سمت تازه وارد دوخت.

تازه وارد که پیرمردی سپید مو با ریشهایی کوتاه بود لبخندی به پهنای گوش به دامبلدور تحویل داد و از دامبلدور پرسید:"عذر میخوام پروفسور، اتاق من کجاست؟"
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جادوگر سپید مو کسی جز گلرت گریندلوالد یکی از اعضای مخفی محفل ققنوس نیست که توسط دامبلدور به ماموریت سری فرستاده شده بود و با شکست از اون مامورت برگشته...
آرتور ویزلی تنها تحت تاثیر طلسم پتریفیکوس توتالوس قرار گرفته و به راحتی میتونه به حالت عادی برگرده...
اگر بخواین میتونین از گلرت به عنوان کافه چی توی کافه استفاده کنید چون شهرت گلرت ممکنه بتونه جادوگران سیاه رو به سمت کافه بکشونه...


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۳۶ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۲

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
آرتور به چراغی که بالای سرش روشن شده بود نگاهی کرد و فهمید که اصولا باید به نتیجه ای رسیده باشد بنابرین با سرعت بیشتری به سمت هال حرکت کرد.

جلوی شومینه

هلگا با خوشحالی گفت:

- فهمیدم! می تونیم به منو، غذاهای آسیایی رو هم اضافه کنیم. مثلا خوراک باله ی نهنگ، یا...

جیمز وحشت زده به آقای بلوپ نگاهی کرد و جیغ کشان گفت:

- نه خیرم ! هیچ کس حق نداره تو کافه نهنگ بپزه! اصلا اونجا کافه س، رستوران که نیست!

در همین اثنا، آرتور وارد شد و گفت:

- پس بهتره یه کار دیگه بکنیم.

آلبوس گفت:

- آرتورجان بابا، چیزی به نظرت رسیده؟

- راستش به نظرم... باید یه کاری کنیم کافه یکم عجیب باشه، یه جورایی خاص باشه... تو لندن تک باشه؛ و عجیب!

لارتن بشکنی زد و ادامه داد:

- آره! می تونیم همه جاشو نارنجی رنگ کنیم...

تدی دنباله ی حرف لارتن را گرفت و گفت:

- غذای مخصوص گرگینه ها ارائه بدیم...

جیمز افزود:

- و نهنگ ها.

نوبت به مودی که رسید کمی مکث کرد و جویده جویده گفت:

- و می تونیم کافه ی محفل رو پاتوق مرگخوار ها بکنیم... عجیبه دیگه، نیست؟

لارتن با تمسخر گفت:

- باز تو حرف زدی مودک؟ یعنی بریم به مرگخوارا بگیم پاشین بیاین کافه مونو پاتوقتون کنین اونا هم خیلی مودبانه بگن چشم و بیان؟

اما آلبوس که داشت حرف مودی رو در زوایا و خفایای ذهنش چپ و راست می کرد بعد از چند ثانیه سکوت گفت:

- درسته که یکم بعیده... ولی، از کجا معلوم، شاید شد... مگه نه؟

ملت: نه!

مودی نگاهی به ملت کرد و پس از چشم غره ای با چشم جادوئیش، پیروزمندانه گفت:

- بالاخره سوژه باید یه هیجانی داشته باشه دیگه. الان پاشیم کافه رو نارنجی کنیم و غذای نهنگ و گرگینه ارائه بدیم فوقش می شه دوتا رول دیگه، بقیه شو چیکار کنیم؟ ها؟


چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۷:۱۷ پنجشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۲

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین

-----------------------------------------------------
سوژه جدید

خانه ی گریمولد بود و همیشه شلوغ. خوشی تو این خونه ی کوچیک موج میزد. به هر طرف که نگا میکردی طراوت و شادابی میدیدی. اما چند روزی بود که صاحب خانه، دامبلدور، غم زده کنار شومینه نشسته بود. ارتور که این وضعیت نگرانش کرده بود ضربه ی به پشت دامبلدور زد و کنار او نشست.
- چی شده البوس؟ چند روزه غم زده شدی. دیگه از اون البوس قبلی خبری نیست.
دامبلدور اهی کشید و گفت:
- اعضا رو جمع کن ارتور.
ارتور شانه هایش را بالا انداخت و بلند شد:
- همه توی اشپزخونه جمع شید. دامبلدور میخواد یه چیزی بهمون بگه.
سیریوس روزنامه اش را کنار گذاشت، جینی دست از بازی با جغدش برداشت... خلاصه همه ی اعضا در اشپزخانه جمع شدند.
بعد از ان دامبلدور از روی صندلی پاشد و شروع کرد:
- چند روزی هست که به علت پرداخت نکردن قسط کافه، شهرداری اونجارو پلمپ کرده.به من سه روز فرصت دادن تا ایدهی جدید برای کافه در نظر بگیریم و امروز روز اخره. واگر نه کافه رو باید بفروشیم.
همهمه شروع شد. ولی دامبلدور باید وضعیت را کنترل میکرد.
- خواهش میکنم بچه! ساکت باشید. ازتون میخوام که هرکی هر نظری داره بگه تا شاید بتونیم کافه رو برگرونیم.
اولین شخصی که دستش را بالا برد، طبق معمول هرمیون بود.
- بله خانم گرنجر؟
- باید کاری کنیم که مردم جذب بشن.
رون از گوشه ی دیگری فریاد زد:
-چشم بسه غیب گفتی؟
و همین یه جمله دوباره فضای اشپزخانه را شادمان کرد. حتی دامبلدور هم پس از چند روز دوباره لبخند زد. اما ارتور انجا نبود که از تیکه ی پسرش شادمان شود. چند ثانیه پیش به قصد یافتن جیمز و تد به طبقه ی بالا رفته بود و انان را در اتاق کامپیوتر یافته بود.
- هی پسرا! دامبلدور داره حرف میزنه. نمیخواین بیاین پایین؟
جیمز همان طور که به مانیتور خیره شده بود گفت:
-نه. ما داریم روی پروژه ی مدرسمون کار میکنیم.
ارتور که در حال پایین رفتن از پله ها بود با صدای نسیتا بلندی گفت:
- چه موضوعی هست؟
- عجیب ترین رستوران های دنیا.
ناگهان ارتور برگشت.
------------------------------------------------------
فک کنم سوژه مشخص باشه! ارتور برمیگرده و یه ایده میده...


شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.