هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۳

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۱۷
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 332
آفلاین
دوئــلــگــاه!

لردشون ولدمورت، روی شاه صندلی کافه ی محفل لم داده بود و به طور فرعونانه ای، خوشه های پنجاه تایی انگور رو یک ضرب تو دهنش قرار میداد و همونطور که صدای "ملچ ملچ" ـش فضای استودیو کافه رو پر کرده بود، مثل بقیه ی محفلیا و مرگخوارا، داشت دوئل تدی و ایوان رو تماشا میکرد.

- استیوپفای!
- اکسپلیارموس!
- پتریفیکوس توتالوس!
- اکسپلیارموس!
- مورفینوس!

تد ریموس لوپین، طلسم "راهیان فضا" ی ایوان رو با یه شیرجه، جاخالی داد و جیمزِ بی‌شاخ هم که فرصت رو مناسب دیده بود، به کمک تدی شتافت و چوبدستی برادرش رو محکم چسبید و به دنبال یه جیغ صورتی-فیروزه ای، یه "سوپر پروفشنال اکسپلیارموس" حواله ی ایوان کردن.

- عــــــــــــــعـــــــــــــعـــــــــــــا!

طلسم، مثل یه فاتالیتی عمل کرد و این مرگخوار بخت برگشته، یه بار دیگه به کپه استخون تبدیل شد و به دنبال تکرار شدن شکستش، خشم ولدمورت رو بدجوری برانگیخت.

- بـی عـرضـه! چطور جرأت میکنی در محضر ما و در مقابل گرگینه ای به این گُمنامی، چنین عملکرد ضعیفی از خودت نشون بدی؟!

جمجمه ی ایوان مخوف دهن باز کرد و آروم نالید:

- اَ.. اَربــاب...

ولدمورت که چهره اش کم کم داشت عمو ورنونی میشد، رو کرد به آمبریج:

- دلوروس! این کریه المنظر رو به سزای عملش برسون که حالمون رو بسیار ناخوش کرده.

آمبریج که این روزا از اجساد فسیل شده و وسایل دور ریختنی به خوبی بهره برداری میکرد، اطاعت کرد و ایوان رو با خاک انداز جمع کرد و ریختش توی جیب شلوار لی گنده ای که کُل گنجایش چوب لباس رو پر کرده بود و به دنبال این عمل، بطور یهویی، برف بیرون کافه، روون تر و دراماتیک تر از قبل به بارش ـش ادامه داد.

ولدمورت که از شر ایوان خلاص شده بود، بلافاصله یارانش رو برای تعیین حریف بعدی تدی، از نظر گذروند که یهو نگاهش روی لودو بگمن قفل شد.

لودو که از حال و احوال ایوان خیلی چیزا آموخته بود، ملتمسانه گفت:

- اربـاب.. نــه.. خـواهش میکنم نـــه..
- به تصمیماتمون اعتراض نکن، لودو!
- من جرأت ندارم همچین جسارتی بکنم، ارباب.. فقط..

لودر میخواست حرفش رو کامل کنه که ناگهان نگاه تیتانیومیِ ولدمورت ارتباط عمیقی با نگاه اورانیومی ـش برقرار کرد و در نتیجه ی این تبادل نظر، اورانیومِ بگمن خیلی غنی شد و شرطی باز، فوراً از صندلیش بلند شد تا به مصاف گرگینه ی فیروزه ای بره.

اتــاق بــغــلــی

آلبوس دامبلدور با تصور رویارویی پیرمردی بدون ریش در برابر مردی سر تا پا کچل، آب دهنش رو قورت داد، رو به محفلیا برگشت و به گوشه ی اتاق اشاره کرد.

- آه فرزندانم.. اونجا رو.. فاوکس در شرف تولدی دیگره!

ملت محفلی هم کمبود فسفر از خودشون نشون دادن و روشون رو برگردوندن سمت همون نقطه ی مذکور. پروفسور هم فرصت رو غنیمت شمرد و دوید سمت در اتاق تا بگریزه و کلا قید کافه رو بزنه که ناگهان فسفر به شدت توی اعماق وجود محفلیا ترشح شد و عین گله کایوتی که راود رانر دیده باشن، هجوم آوردن سمت پروف و عین مور و ملخ ریختن روش و هرکدوم به قسمتی از بدنش چنگ انداختن.

ماندانگاس که به طرز فجیعی زیر دست و پاها کتلت شده بود، پیکرش مثل لاستیک روی زمین پهن شد و نیمی از روحش به ملکوت اعلی پیوست و اون یکی نصفش هم به درون جسم دامبلدور نفوذ کرد.

- عـــــع! .. ولم کنیــن! بزارین فلنگو ببنــدم! .. آی مردم! .. کمـــک!

تانکس همونطور که ریش فرضی دامبلدور رو چسبیده بود، گفت:

- نه! پروفسور، حال ما رو دریابین! ما محفلیا.. همون بدبخـ...

و صداش بین جمعیت انبوه محفلی گم شد و ویولت بودلر، تریبون رو در دست گرفت و زل زد تو چشای پروف.

- پروف! گوش بِیگی بینیم چی میگم.. اگه شِنُفتی و فَهمِستی که فبهالمُراد.. اگرم نَشنُفتی که منم خوش نئارم دو کَلومَم رو نشنفـ..

اما ادامه ی کلمات ویولت هم در میان سیل عظیم ملت ناپدید و این بار یوآن آبرکمباین که چیزی هم از بولدوزر کم نداشت، "چشم در چشم ناظر قدح" شد.

- هی، هی، هی، پروفسور! ما نباید این فرصت رو از دست بدیم. این آخرین شانسمون برای مایه دار شدنه!

دامبلدور که داشت زیر فشار ملت داشت خفه میشد، همزمان هم نچ نچی کرد و هم سرش رو به نشانه ی رضایت، تکون داد. انگار روح ماندانگاس موجب اختلال واکنشی دامبلدور شده بود.

گودریک که به این راز پی برده بود، ممد، کورممد، نقی، تقی، اکبر و اصغر ویزلی رو کنار زد، بسمل[!] به زبون آورد و بعد.. شمشیرش رو تا ته، فرو کرد تو حلق دامبلدور!

- عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!

نیمه ی روحِ شریف و پاکِ ماندانگاس، با سوز دل[!] ، به دنبال لنگه ی دیگه ـش پرواز کرد و تو هفت آسمون اوج گرفت و به دنبال اون، سکوت اتاق رو در بر گرفت. همه به رییس محفل که داشت نفس نفس میزد و بزاق بالا میاورد، چشم دوخته و منتظر پاسخش بودن.

صدای رسای ولدمورت از دوئلگاه به گوش رسید:

- دوئل بـسـه! به کمـی رقــص نیازمندیــم!

و هکتور هم جواب داد:

- ارباب.. میخواین از معجون "مایکل جکسون احضار کن" استفاده کنم؟!

اینجا بود که محفلیا بیشتر از قبل به دامبلدور چنگ زدن. طوری که پیرمرد به زحمت و با چشمای ضربدری، قیافه های طلبکارانه ی هم سنگرهاش رو دونه دونه از نظر گذروند.

و بعد.. با خفگی، اما با همون لحن متین همیشگیش گفت:

- اوه.. حق.. با شماهاست.. فرزندانم.. باید.. از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۲۶ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 513
آفلاین
در دوئلگاه

ولدمورت که پس از نیم ساعت از خواب بیدار شده بود یک کروشیو به ایوان تقدیم کرد که استخوان های ایوان یک بار دیگر به پودر تبدیل شد و پس از نثار کردن کروشیو به تک تک مرگخواران به دلیل به خواب رفتن در محدوده ی تحت نظارت دشمن، ایوان را به حالت اولش برگرداند.

- اگه از دیدن دوئل ما لذت نمی برید پس چرا یکی از شما با یکی از ما مبارزه نمی کنید؟

این جمله ی تدی که از به خواب رفتن مرگخوارها کمی آزرده خاطر شده بود باعث شد که مرگخوارها کمی برای مشورت با لرد ولدمورت سرهایشان را به او نزدیک کنند.

ایوان روزیه که به این پیشنهاد مشکوک بود به لرد هشدار داد:" ممکنه این یه طله از طرف دامبلدور برای خارج کردن ما یکی بعد از دیگری باشه؛ میدونید که دامبلدور..."

-کروشیو!

استخوان های ایوان بار دیگر توان مقاومت در برابر طلسم ولدمورت را نداشت و برای یک بار دیگر تبدیل به پودر شدند!

ولدمورت رو به بلاتریکس کرد و گفت:"خاکسترش رو جمع کن فعلا حوصله ی به حالت اول برگردوندنشو ندارم..."

- چشم ارباب!

-بعد که خاکسترش رو جمع کردی برو با این پسره دوئل کن؛ اگر در عرض کمتر از یک دقیقه شکستش دادی یه الف خونگی جدید واست میخرم.

-ارباب شما خودتون که باشید واسه ما کافیه؛ ما الف خونگی میخوایم چکار؟!

تدی که خنده اش گرفته بود گفت:" آره راست میگه... خودت شبیه الف خونگی ها هستی دیگه الف به چه دردشون..."

-کروشیو!

بلاتریکس از درد به خود پیچید...

-یعنی تو میگی که من قیافم شبیه الفهای خونگیه؟! آره بلا؟!

بلاتریکس که از ترس خودش رو به زمین چسبانده بود ملتمسانه به لرد خیره شده بود و سعی میکرد که اربابش را آرام کند...

پودر استخوان های ایوان در دستان بلاتریکس به سخن آمد و گفت:"ارباب؛ حالا که بلاتریکس عصبانیتون کرده، میشه من با پسره دوئل کنم؟"

ولدمورت پس از کمی مکث قبول کرد و ایوان مخوف را به حالت اول بازگرداند و گلرت درحالی که شنلش را باز بر تن کرده بود از دور مراقب امنیت کافه و زندگی محفلی ها بود...


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۲۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۳۱:۱۷
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 332
آفلاین
دین دون دین دن دان دون دون ... اوووووووم ... اووووووووم [افکت شماره گیری و بوووق انتظار]


- کـــــــیه؟
- شــــانســـــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
- کوفت! درد! مرض! بوقی! این چه طرز معرفی کردنه؟
- حولو چرو فوش میدی چش آبی؟ نشناختی؟ منم سم!
- سم؟ سَم موش یا سـُـــم تسترال؟
- جفتشون تو حلقت یوآن! کارت دارم!
- بفرما داوش!

...

نیم ساعت بعد - دوئلگاه!

انواع و اقسام زنبور و پشه و مگس از جمله خرمگس، الاغ مگس، بز کوهی مگس، گاومیش مگس و... فرض به اینکه رنگ و بویِ نارنجی نشون دهنده ی عسله و توده موی متعلق به بلاتریکس هم کندو، کافه رو مورد سکونت قرار داده بودن. البته خیلی هم بی شباهت نبودن اما خب.. به هر حال خطای دیدِ حشراتِ موذی تو هیچ چارچوبی نمی گنجید!

- عووووووو! الان حسابتو میرسم جیغول! سینگل پتریفیک! دوبل پتریفیک! سوبل پتریفیک!

جیمز یه دوسه تا شیش تایی کرد و بعد گفت:

- شوبل پروتگو! ... حیف.. حیف که پروف منو از استعمال سیاهات قبیحه منع کرده وگرنه یه جور دیه حقتو میذاشتم کف دستت، توله گرگ! استیوپفای!

- اکسپلی!

- ایضاً اکسپلی!

خـــــــــــــــا.. فشفشفش... خـــــــــــــــــــــا.. فشفشفش... [افکت خر و پف ولدک و یاران]

جیمزتدیا با مشاهده ی Zz هایی که از سر و کله ی مرگخواران رو هوا شناور میشد، با چهره ای هیپوگریف مابانه چوبدستی هاشونو پایین آوردن و به ناچار از ادامه ی دوئل منصرف شدن. نگاهی که با همديگه رد و بدل میکردن فقط یه معنی میتونست داسته باشه: چه کاریه آخه؟

همون لحظه، همون جا، منتهی اتاق بغلی!

- آخ! نکن باباجان! این ریشای.. اوخ.. سفیدو که من.. ایخ.. با زیرمیزی شاخ و برگ ندادم فرزنــ.. اوووخ...

- درکتون میکنم پروفسور اما خب خودتون گفتین که قضیه ی کار و کاسبی تهشه. یه دقه دندون رو جیگر بذارین الان تموم میشه!

و زیر لب، طوری که فقط پروفسور بشنوه، زمزمه کرد:

- چه کاریه آخه؟

دامبلدور همین چند دقیقه پیش یوآن [که به دلیل موقعیتِ محلّی تو بعضی مهارت های مشنگی فول بود] رو با زور و اجبار به تراشیدن ریشش فراخونده بود اما گویا الان بیخیال کافه مافه شده بود و تو دلش از حماقتی که ازش سر زده بود پشیمون و ناسزاهایی نثار خودش میکرد.

تک تک محفلى ها پشتِ ویولتِ خرس پیکر قایم شده بودن تا نگاهشون با پیرمردی که حالا از ریش نقره فامِ همیشگیش هیچ اثری نبود، تلاقی نکنه. سارا و سم هم با قیافه ای حاکی از رضایت به کپه ی ریشی که رو زمین جمع شده بود، زل زده بودن!

یوآن با ترس و لرز ماشینِ ریش تراش رو روی میزِ کناری گذاشت. جرأت نداشت اما خب باید میگفت!

- پروفسور، اینم از.. قیافه ی جدیدتون!

دامبلدور آسّه از روی صندلی بلند شد و چهره ی جدیدشو تو آینه یافت. بلافاصله نیمچه لبخندی که رو لباش نشسته بود پژمرده شد. همونجوری که فکرشو کرده بود.. گريمى مبتديانه روى صورتى... بى ريش! ... با ناراحتی دستی به ریش فرضیش کشید اما به جای اون هوا رو لمس کرد...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۱۰ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
سارا هیجان زده داد زد:

- سم؟ یک لحظه بیا اینجا.

سم به سرعت پیش سارا آمد و مشتاقانه از او پرسید:

- چی شده خواهر؟

- بپر چند تا وسایل گریم و چند دست لباس نمایش بخر بیار اینجا که حسابی کار داریم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اون ور کافه مرگخوار ها و برخی از محفلی های باقی مونده دور تلوزیون جمع شده بودند و با اشتیاق خاصی آن را تماشا می کردند.

-عجب کیفیت تصویری داره.

- این مشنگ ها دارن چیکار می کنن تو تلوزیون؟

گیدیون گفت:

- دارن قوتبال بازی میکنن. یک بازیه مشنگیه.

رون گفت:

- هیچی کوییدیچ خودمون نمی شه.

مرگخوار ها ومحفلی ها به علامت تایید سرشان را تکان دادند. بلاتریکس درحالی که خمیازه می کشید، تلوزیون را خاموش کرد و گفت:

- دیگه داره خسته کننده می شه. یک جنگی یک چیزی.

مرگخوار ها به غلامت تایید سر تکان دادند. گیدیون نیشخندی زد و گفت:

- بریم محل دوئل، دوئل کنیم.

با این حرف همه به سمت سنی که روی آن دوئل برگزار می شد حرکت کردند.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
دامبلدور به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:
-سارا می گفت یه چیزی هست اسمش تاءتره؛ اون سن رو هم برای همین اون جا گذاشته.
-هووووووووووووووم!
تدی این را گفت و به سن نگاه کرد.

در همین لحظه دامبلدور فریاد میزند:
-دوشیزه کلن؟ دوشیزه کلن؟
سارا و ریونا(!) به سمت دامبلدور می دوند.
-دوشیزه کلن میشه نمایشو شروع کنیم؟
سارا سری تکان داد و با ناراحتی گفت:
-امیدوار بودم تا قبل نمایش حداقل چندتا امضا جمع کنم.
و به دفترچه ی بنفشی اشاره کرد و در ادامه گفت:
_اول دوئلو اجرا کنید تا من گروهو آماده کنم، هر چقدر می تونید طولش بدید.
__________________________________________________

گروه نمایش متشکل بودن از:
تدی، جیمز، دامبلدور، آلیس، گلرت، ویولت و داداشش کلاوس.

سارا داشت فکر می کرد که کدام یه از نمایشنامه ها را انتخاب کند که ریونا گفت:
-به نظرت دو تا زن کافیه؟
سارا در حالی که نمایشنامه های شکسپیر را ورق میزد گفت:
-خوب....نه، ولی میشه با یه کمی گیریم قیافه ی مردا رو به زن تبدیل کرد.
و وقتی قیافه ی زنانه ی دامبلدور جلوی چشمانش آمد زیر لب خندید.
در همین حال ناگهان فریاد زد:
یوریکا!

ریونا تعجب زده گفت:
ینی چی؟!
-هوووووووووووف؛ یعنی یافتم
-خوب؟


ویرایش شده توسط سارا کلن در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۰ ۱۶:۵۱:۱۸


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

ریونا بونز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 156
آفلاین
جو کاملا جدیدی بود. آن قدر جدید و دیوانه کننده بود که می توانست موجب دیوانه شدن تعدادی جادوگر و ساحره خارج از آن جمع شود. موسیقی ملایمی پخش می شد و برای اولین بار در تاریخ جادوگری سیاهی و سفیدی در کنار هم بودند.

سارا و ریونا که عضو هیچ یک این گروه ها نبودند، در گوشه ای به دیوار تکیه داده بودند و با تعجب به محفلی های در حال گفت گو با مرگ خواران نگاه می کردند. ریونا به حرف آمد و گفت:

_ سارا اینا حقیقت داره یا دارم خواب می بینم؟

سارا که خودش هم خنده اش گرفته بود جواب داد:

_ نه! خواب نمی بینی! موفق شدیم.اینجا رو نجات دادیم!

_ همین طور بزرگ ترین فاجعه قرن رو هم ایجاد کردیم "محفلی ها و مرگ خواران در کنارهم" !!

_ بیخیال بابا. من و تو که کاره ای نیستیم!

در همان زمان که ریونا و سارا مشغول بحث خود بودند. دامبلدور و تام صمیمانه مشغول حرف زدن بودند و تدی و گیدیون نیز در واقع نقش خدمت کار را بازی می کردند و گه گاهی نیز مورد تمسخر ایوان و دافنه قرار می گرفتند. از آن طرف هرمیون و جینی سعی می کردند ایلین و بلاتریکس را سرگرم کنند. تا در نهایت حداقل از کافه محفل راضی باشند!

تدی که کلافه شده بود، به سمت داملبلدور رفت و گفت:

_ ببخشید اقا یه لحظه میشه بیان این ور... :worry:

دامبلدور هم از تام جدا شد و به طرف تدی رفت و گفت:

_ چی شده فرزندم؟

_ آقا ما خسته شدیم! کباب شدیم! چیـــکار کنیم؟ برنامه تون واسه ادامه کار چیه؟

دامبلدور به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:




only Hufflepuff




پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۹:۵۰ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۱۰ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
چند ساعت بعد در کافه
گیدیون با ناراحتی گفت:
_ این چه رداییه تن ما کردی آلبوس؟
دامبلدور که داشت ردای تدی را درست می کرد گفت:
_ گیدیون این ها را برای این دیدار کنار گذاشتم. قبول دارم تنگه و یکم هم قدیمیه ولی شما را زیبا و برازنده می کنه پسرم.
سپس آلبوس عقب رفت تا خمه را در قالب آن لباس ها ببینه.
_ چه زیبا شدید فرزندان روشنایی
لارتن زیر لب گفت:
_ مرگخوار ها به ما می خندند.
_ هیـــــــس لارتن دارم صدای پا می شنوم.
تلق تلق تلق( افکت صدای پا )
صدای در زدنی آمد. دامبلدور به سوی در رفت و در را باز کرد و با دیدن ولدمورت او را در آغوش گرفت.
_ خوش آمدی ولدمورت.
_ متشکرم آلبوس. چه جای قشنگی!
_ بله. بفرمایید تو. اینجا را برای شما درست کردیم. گلرت بپر 2 تا لیوان نوشیدنی برای من و تام بیار.
خلاصه محفلی ها با مرگخوار ها مشغول گپ زدن شدند.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۴:۵۲ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۲ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۲۳ جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۹۵
از كسي نميترسم...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 114
آفلاین
مرگخوارها با شنيدن "ميريم" از زبان اربابشان، اوضاع و احوالشان فوق العاده دگرگون گرديد. انگار بمبي در آنجا منفجر شده بود. آنتونين با شور و شادي وصف ناشدني اي مشغول به انجام حركات گوناگوني از جمله پشتك وارو بود. ايوان نيز در حال انجام حركات بريك بود. دافنه هم با همراهي آلادورا و رز در حال رقصيدن به سبك رقاص معروف مشنگها، مايكل جكسون، بودند. گويي دنيا را به آن داده بودند.

ولدمورت كه از زياده روي يارانش دود از گوش هايش به بيرون سرايت ميكرد، فرياد زد:

- بــســــــــــه!

تمامي مرگخوار ها در همان حالتي كه چند ثانيه پيش به خودشان گرفته بودند، ماندند. رنگ از رخسارشان پريد. تا حالا اربابشان را به اين اندازه عصباني نديده بودند.

ولدمورت با همان صداي سرد هميشگي اش گفت:

- ولي حواستون باشه... اونا هيچوقت نميتونن لرد ولدمورت رو گول بزنن...

آنتونين با تعجب پرسيد:

- منظورتون چيه ارباب؟

ولدمورت در حالي كه به آنتونين زل زده بود، با ملايمت گفت:

- مثل اينكه فراموش كرديد ما با كيا قرار داريم... اونا محفليا هستن... ممكنه يه حقه اي تو كله شون باشه... پس حتما مراقب حركات و رفتارشون باشيد!

دافنه با لبخندي تصنعي گفت:

- ارباب! خيالتون راحت باشه! ما كاملا حركات اونا رو زير نظر داريم!

لرد ولدمورت و دافنه آنقدر به يكديگر خيره ماندند تا اينكه كم كم اخم ولدمورت جاي خود را به لبخندي كم رنگ اما با معنا داد...


ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۳

سارا کلن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 357
آفلاین
گیدیون با اجازت بعد "خوب تو هم برو میز ها را دستمال بکش" رو می نویسم.
__________________________________________________________
سارا به کار لارتن و گیدیون نگاه کرد و فریاد زد:
پروفسور دامبلدور؟پروفسور؟
دامبلدور به سرعت(!) خود را به سارا رساند و گفت:
چی شده فرزندم؟
-خوب می خواستم بگم نارنجی خالی خوب نیست.خوب ما یه رفیقی داریم که کارش نقاشیه.با این که با قلمو کار می کنه ولی از عهده ی اینم بر میاد.کارش خیلی درسته.زنگ بزنم بیاد؟
-باشه ولی چقدری پول می گیره؟
-اصن شایدم پول نگیره.میگم که دوستمه.
-خیل خب زنگ بزن.
-تلفن کجاست؟
دامبلدور به پیشخوان اشاره کرد.سارا شماره گرفت.
-الو؟هاگوارتز؟ :phone: (دامبلدور از این همه پیشرفت به وجد آمد.)
-.....
-وصل کنید به تالار خصوصی هافلپاف لطفا.(بیشتر به وجد آمد)
-....
-الو سلام دانگ.میشه گوشیو بدی به ریونا؟(بیشتر از بیشتر به وجد آمد)
-....
-الو سلام ریونا.چه طوری؟
-....
-منم خوبم.ریونا،یه کاری بگم می کنی؟
-.....
-پاشو بیا کافه ی محفل ققنوس کارت دارم.هر چی هم وسایل نقاشی داری بیار.
-......
-ممنون عزیزم.خدا دیکنز!
سارا رو به جمعیت تعجب زده ی محفلی می کند و می گوید:
حله! پس جیمز و تدی کجان؟!
___________________________________________________________
-تدی باید بریم بازار مشنگا.تو دیاگون که ال سی دی نمی فروشن.
-مگه می خوایم دارو بخریم که بریم بازار؟ مشنگا یه جاهایی دارن که وسایل الکترونیکی شونو از اونجا می خرن.
-خب کجا؟
-من چه می دونم؟!
-اَی بابا! کاش سارا هم باهامون میومدا. متخصص این جور چیزاست.
جیمز و تدی از مشنگی آدرس پرسیدند و به آنجا رفتند. در طول راه همه به خاطر لباس های عجیب و غریبشان خیره به آن ها می نگریستند. وارد اولین مغازه شدند.تدی رو به فروشنده گفت:
سلام آقا. یه تلویزیون خوب می خواستم.
فروشنده سرش را حتی بالا نیاورد.به تلویزیونی اشاره کرد.تدی با تحسین به تلویزیون نگاه کرد و گفت:
چند اینچه؟
جیمز با تعجب گفت:
چی میگی تدی؟مگه چوبدستیه که اینچی باشه؟
فروشنده با تعجب سرش را بالا آورد. وقتی لباس های آن ها را دید گمان کرد آن ها دیوانه اند و آن ها را بیرون انداخت.جاهای دیگه هم همین آش بود و همین کاسه.بعضی جاها هم که به سر و وضع آن ها اهمیت نمی دادند وقتی پول آن ها را می دیدند از کوره در می رفتند.آخر سر تدی و جیمز خسته به سمت کافه رفتند.
تدی در را باز کرد و با کمال تعجب دختری هم سن و سال سارا دید که دارد روی دیوار نقش و نگار هایی می کشد.
رینگ دوئلی را دید که به رنگ قرمز بود و برق میزد و زیبا نیز بود.حتی در قسمتی از کافه سنی قرار داشت که فعلا معلوم نبود برای چیست.
مودی باعصبانیت گفت:
کجا بودید شماها؟ می خواستید از زیر کارا در برید؟ اِ؛ پس تلویزیون کوش؟!
جیمز و تدی با بی حوصلگی ماجرا را تعریف کردند.
دامبلدور گفت:
اِِِی وای،یادم رفته بود اونا پول جادوگری قبول نمی کنن.

بعد رو به سارا کرد و گفت:
گرینگوتز الان بستست و نمیشه پولمونو تبدیل کنیم.میشه شما قرض بدید بهمون؟
سارا با لبخند گفت:
البته.من زنگ می زنم به سم،برادرم تا بره بخره.
-تدی با تعجب گفت:
سم؟ سمی کلن؟
-اوهوم.اونو می شناسی؟
-معلومه که می شناسم! یکی از بهترین دوستام بوده.
لارتن با تعجب گفت:
مگه جادوگره؟
-البته.
___________________________________________________________
ساعاتی بعد در کافه زده می شود.لارتن در را باز می کند.پسری خوش قیافه با موهای مشکی و چشمانی آبی وارد می شود.پسر بسیار به سارا شباهت داشت.
سارا در بقل برادر خود می پرد.این جور که معلوم بود بسیار همدیگر را دوست داشتند.سم با تدی صمیمانه دست می دهد.بعد نیز با بقیه ی اعضای محفل.
سارا:
ایشون سمی کلن هستن.برادر من. هفت سال ازم بزرگتره. سم آوردیشون؟
-آره.
بعد فریاد میزند:
بیاریدشون.
چند کارگر با تلویزیون هایی یه جور وارد می شوند و با راهنمایی های سم آن ها را در جاهای مناسبی می گذارند.
___________________________________________________________
همه ی محفلی هاو سارا و سم و ریونا از کار زیاد ولو شدند.
دامبلدور با خوشحالی گفت:
مرحبا بر شما . یه کار دیگه ام انجام بدید فکر کنم حل بشه.
آه از نهاد محفلی ها بلند شد.
-باید برای اینجا تبلیغ کنیم.
___________________________________________________________
رز زنان نزد اربابش رفت.
-ارباب... ارباب...
-ها؟ چی شده؟
-پیام امروز، پیام امروزو دیدید؟
-نه؟چه طور مگه؟
-ارباب دامبلدور و یاراش از شما و ماها تعریف کرده! این خبر تو صفحه ی اوله.
ولدمورت بهت زده به رز نگریست و بعد روزنامه را از دستان رز چنگ زد:

آلبوس دامبلدور امروز مطلبی را گفت که همه ی ما را شگفت زده کرد:
مرگخواران انسان های شریفی هستند و برادران و خواهران محفلی ها هستند. محفلی ها مرگخواران را بسیار دوست دارند.آن ها نقش اثر گذاری در پیشرفت جامعه داشتند. بنده از لرد ولدمورت دعوت می کنم تا با یاران خود به کافه ی ما بیایند و اینجا را نورانی کنند.
آلبوس دامبلدور
رز صفحه را ورق زد و صفحه ی تبلیغات را آورد. در این صفحه عکس هایی از کافه ی محفل بود و ولدمورت در دل به زیبایی آنجا آفرین گفت.
رز رو به ولدمورت گفت:
ارباب حالا می خوایم بریم؟
-مجبور نیستیم بریم،چون دامبل از من دعوت رسمی نکرده!
-اتفاقا کرده ارباب.
و نامه ای را به سوی اربابش گرفت.ولدمورت نامه را باز کرد:

درود بر یگانه لرد هستی!
من از شما و یارانتان دعوت می نمایم که به کافه ی دلپذیر ما بیایید.
امشب جشن بازگشایی کافه است.

ولدمورت با خود فکر کرد آیا سر دامبلدور به سنگ خورده بود؟ صدای رز رشته ی افکارش را پاره کرد:
ارباب میریم یا نه؟
-میریم



پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۱۰ سه شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
چند دقیقه بعد جلوی در کافه
آلبوس دامبلدور جلو تر از بقیه حرکت می کرد و محفلیا به دنبالش میرفتند.
آلبوس در را باز و چراغ را رشن کرد. با کمال تعجب مردی شنل پوش پشت یکی از میز ها نشسته بود.
محفلی ها به سرغت چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند و به طرف مرد شنل پوش گرفتند.
آن مرد گفت:
_ دوستان! نیازی به این کار نیست.
با این حرف مرد کلاه شنلش را برداشت. همه با تعجب گفتند:
_ گیدیون؟
گیدیون با لبخند خاصی گفت:
_ البته. خب قرار شد چه کاری اینجا انجام بدیم؟
لارتن گفت:
_ تو ازکجا میدونی؟
_ راستش قبل از این که سارا بیاید من پشت در وایساده بودم و حرف های دامبلدور را شنیدم. بعدش از اونجایی که مطمئن بودم میایید اینجا منم به کافه اومدم.
آلبوس گفت:
_ خوش آمدی پسرم. خب بهتر است تقسیم کار کنیم. جیمز و تدی، شما برید ال سی دی را بخرید بیارید اینجا.
با این حرف دامبلدور چندین گالیون کف دست تدی گذاشت.
دامبلدور ادامه داد: لارتن و گیدیون، برید دیوار ها را رنگ نارنجی بزنید.
گلرت، برو پیشخوان را تمیز کن. مودی، تو برو محل دوئل را درست کن.
سارا گفت:
_ پس من چی؟
_ تو نمیخواد کاری کنی دخترم. تو که محفلی نیستی.
_ ولی دوست دارم کاری کنم.
_ خوب برو میز ها را دستمال بکش.
چند ساعت بعد
همه محفلیها از خستگی ولو شدند.
دامبلدور با خوشحالی گفت:
_ مرحبا بر شما فرزندان روشنایی. فقط یک کار مونده است.
با این حرف آه از نهاد محفلی ها بلند شد.
_ باید اینجا را تبلیغ کنیم.


ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.