هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۴:۳۱ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶

خانوم فیگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۶ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
کسی منتظر مهمان بعدی نبود. صدای در هم توجه کسی را جلب نکرد. کسی هم ناگهان وارد نشد!

- آقای علیزاده حالا ...

با شنیدن این جمله کلیدی، همه مهمان ها فارغ از رنگ و نژاد و فرقه، به یک نقطه حمله ور شدند و آن نقطه جایی جز «وسط» نبود. خانم فیگ که به عنوان مجلس گرم کن دعوت شده بود و از ساعت ها قبل از شروع مراسم، در محل حضور به هم رسانده بود، با لباس چیرلیدر از اتاق پشتی کافه آمد و با عزمی باور نکردنی خود را از میان جمعیت به «وسط» رساند.

- ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته ... اگه نگی نوشیدنی کره‌ای بسته اگه نگی نوشیدنی کره‌ای بسته!

خانم فیگ دستمال گردنی از یقه‌اش خارج کرد و اقدام به باباکرم نمود. در همین حین به پارتنری که شکار کرده بود توضیح می‌داد: این حرکت موزونو از شوهرم که خاورمیونه‌ای بود یاد گرفتم! خدابیامرز ژن خوبیم داشت ... الان پسرم داره تو کانادا شیرموز می‌خوره!

- Ain't nothin' but a wizard party ...

خانم فیگ سریعا پارتنر جدیدی برای خود دست و پا کرد و در حالی که برک دنس می‌زد، ورّاجی‌هایش را برای او ادامه داد: شوهرم پارکور کار بود! خدابیامرز فلو و استایل خوبی داشت ولی عجل مهلتش نداد ... عوضش الان پسرم راهشو ادامه داده، همین روزاس که امینمو دیس کنه!

- شما خونتون کرم فلوبر داره؟


هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۲۴ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
پست پایانی

همه مشغول خوشگذرانی و کیک خوری شان بودند؛ هیچکس کوچکترین توجهی به آملیا و تلسکوپ در دستش نبودند. هرکسی هم که توجه میکرد، با متلکی، دوباره خودرا مشغول جشن میکرد. دختر در تلسکوپش نگاه میکرد و کاری به کار هیچکس نداشت که...

- وقتشه!

همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند.

- چی، وقتشه؟!

آملیا که میدانست وقت برای توضیح ندارد، به گفتن"سورپرایزم!" اکتفا کرد. گویل با خودش فکر میکر که چرا هیچکس به حرفش گوش نکرده و همه یا سورپرایز دارند، یا کادو، شروع به غر زدن کرد و دنبال آملیای هیجان زده، به بیرون حرکت کرد. صد البته که مهمانها هم دنبال او رفتند و...

- آسمونو نگاه کنید

منظره زیبایی بود... رد شدن شهاب سنگ ها...

- کادوی خوبیه، نه؟!

دهان همه از تعجب باز مانده بود؛ خیلیها میدانستند این پدیده، هر 100 سال یکبار رخ میدهد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن. گویل سورپرایزمو دوس داشتی؟ تو پخ بهم بگو!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- آهاااا! آهاااا!

در میان اصوات موجود در جشن تولد، صوت غریبی که از پس در می آمد به گوش نمی رسید. صوتی که شاید دلیلی برای به گوش رسیدنش وجود نداشت.

- آه آ! ز نظرتان مناسب می باشیم؟

آه نگاهی به مرد انداخت، کمی از استاندارد های موجود درازتر بود، کت سرمه ای بلندی به تن داشت و کلاهی را نیز زیربغل زده بود.

- نمی دونم.
- خیر آه آ! ما بر درایت جنابتان ایمان داریم. به یقین که جنابتان می دانید.

آه از آن که آقای زاموژسلی هندوانه زیربغلش می گذاشت، ناخشنود بود، لکن سری به پشت پنجره کشید و جهت اطمینان از پس پنجره سرکی کشید تا نگاهی به درون ساختمان بیاندازد؛ چند نفر در حالی که مقداری برگ پوشیده بودند، تلاش می کردند تا خویش را بر روی چلچراغ حفظ کنند. هکتوری پاتیل به دست، ملاقه ملاقه معجون به اطراف پاشیده و در هر نقطه ای که معجون فرود می آمد، یک سر مرغ می رویید، تفاوتی نیز وجود مداشت. چه بر روی دیوار و چه بر سر پیشانی کراب و یا بال های لینی وارنر. مون آغوش خویش را گشوده و در تلاش برای روبوسی با رهگذران بود.
آه سر پس کشید.
- آره! کاملا مناسبی.

خیال آقای زاموژسلی راحت شده، لبخندی دوستانه بر لب نهاد. سپس دست خویش را بالا آورده و آن را به در کوبید.

تق تق !

پس از چندی در منهدم گشته و به اطراف پاشید.
در پس در گویلی نشسته و با چشمانی بادامی به لادیسلاو چشم دوخته و سعی در کاویدن وی داشت که به ناگاه قلبش به تپش افتاد. چشمانش در حدقه چرخیده و چیزی نمانده بود که کفی از دهانش به بیرون سرازیر شود.
فاجعه ای رخ داده بود؟!

- خیر، کادویتان را فراموش منمودیم!

آقای زاموژسلی، آه را که غرق در افکارش بود را گرفته و به سوی طفل گرگوری نام پرتاب کرده و به سرعت به برگ پوشان آویزان از چلچراغ پیوست.


নীরবতা


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
چند دقیقه ای بود که کسی وارد مهمانی نشده بود...یعنی نتوانسته بود وارد شود! برای این که گویل از داخل، در ورودی را گرفته بود و با تمام قدرت به طرف بیرون هل میداد.
-نمیشه بیای تو...برو...از اینجا بروووو! با اون قیافت!

صدای ناامیدی از پشت در به گوش رسید.
-من مهمونم! تو حق نداری مهمونو بیرون کنی! مگه قیافم چشه؟ همینم که هستم. خیلی هم خوشگلم.

گویل که از شدت هل دادن به نفس نفس افتاده بود جواب داد:
-من تو رو نمیشناسم! اصلا تو هاگوارتز ندیدمت. برو یه جای دیگه.

توان گویل کم کم داشت تمام میشد و حالا مهمان ها میتوانستند چهره رنگ آمیزی شده کراب را ببینند که به زور سعی میکرد خودش را وارد کند.
-ببین من برات کادو هم خریده بودم! کادوی باارزش و بزرگ و خفن. ولی بعد دیدم نوشتین کادو ممنوع، پرتش کردم تو رودخونه. من فداکاری کردم. اینو بفهم. اینو درک کن. بذار بیام تو میخوام شیرینی بخورم!

گویل به سختی دستش را به طرف نزدیک ترین میز دراز کرد و یکی از شیرینی های روی میز را برداشت.
-بیا...اینم شیرینی. بگیر و برو. فقط برو!

-کجا برم بابا. من میخوام تو همه عکسا کنار تو باشم! نقش پررنگی داشته باشم. تو نمیتونی مانع حضور من بشی.

ناگهان فکری به ذهن گویل خطور کرد. در را رها کرد و کراب به همراه در پخش زمین شد. ولی فکر گویل این نبود!
-باشه...میتونی بیای تو. وقت ندارم باهات بحث کنم چون چند دقیقه دیگه جنگ کیک شروع میشه.

کراب کمی نگران شد.
-جنگ...کیک؟...از همونایی که کیکا رو...
-بله...میزنن تو سرو صورت هم. سر تا پامون کیکی میشه. صورتامون...چشمامون...

این خارج از حد تحمل کراب بود! صورت زیبا و آراسته اش کیکی شود! یکی از دیس های پر از شیرینی روی میز را برداشت.
-خب...فکر میکنم من بهتره برم. اینم با خودم میبرم!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۰:۴۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 202
آفلاین
-اه حالا چی بپوشم؟اینو ؟نه این قشنگ تره.
دورا طبق معمول در انبوهی لباس نشسته بود و فکر میکرد برای تولد گرگ چه بپوشد.
بالاخره ایده ای به ذهنش رسید و از جا پرید.

تق تق تق تق تق تق.

_بسه بابا اومدم!
_وای مومووووو!تو اینجا چکار میکنی؟چرا فقط تورو آورده؟اوپای من کوش؟تنها اومدی جدی؟ گرررگ؟سال دیگه به اوپا سونگی من نگی بیاداااا!
ناگهان توجه همه به دورا جللب شد.موهای قهوه ای روشنش تبدیل به مشکی شده یودند.همین طور چشم های خاکستری اش!ردای میشگی اش چایش را به لباس رسمی زرد رنگی شده بود.این دورا را هرگز ندیده بودند.
گرگ با بیخیالی به طرفش رفت.

_خوش اومدی دورا!من از بچه های اینفینیت و بی تی اس خوشم نمیاد.من یه اکسوالم نه اینسپریت!
_گفتی کادو نیارم ولی این به اسمت میخورد آوردم.تصویر کوچک شده
و کتاب را که بدون هیچ کاغذ کادویی بود به دستش داد.سپس بدون توجه به جسیکا و آملیا به سمت مومو رفت.



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۱:۳۱ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف

آدر کانلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۲:۵۹ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
سپس گویل چوبدستی اش را در آورد و تکه های از هم پاشیده ی در را با هزار زحمت و بدبختی به هم چسباند و دوباره مثل روز اولش در لای چارچوب قرار داد و به سمت دوستانش رفت.
هنوز به مبل ها و دوستانش نرسیده بود که دوباره در به صدا در آمد.

تق تق.

صدایش در میان حرف ها و خنده های بچه ها به سختی شنیده می شد. گویل سریع برگشت و تندی به سمت در رفت. دستگیره آهنی اش را چرخاند و چهره ی خندان آدر کانلی در آستانه ی در آشکار شد. لبخند پهنی بر صورتش نشسته بود و بهترین لباس هایش را به تن کرده بود. یک ردای بلند و براق و جادویی که با توجه به احساساتش رنگ عوض می کرد و در آن لحظه رنگش زرد درخشان بود ، چکمه هایی ساق بلند با چرم قهوه ای و یک پیرهن قرمز و صاف و اتوکشیده که از زیر ردا پوشیده بود.
بوی حمام می داد و موهای تمیز و سیاه بلندش به سمت راست شانه شده بود. صورتش هم انگار سفید تر از قبل شده بود.
با صدایی بلند و شاد گفت :

- « سلام. »

گویل با لبخند جواب سلامش را داد و از جلوی در کنار رفت. آدر کانلی پا در پاتیل درزدار گذاشت و با گویل دست داد و روبوسی کرد و در همان حال با صدایی هیجان زده و بلند گفت :

- « تولدت مبارک! »

گویل لبخندی زد و گفت :

- « ممنون. »

بعد با دست راه را به او نشان داد. آدر کانلی که چشم هایش از شادی گشاد شده بودند چهره اش باز تر و لبخندش پهن تر از همیشه بود.
آرام آرام با گویل به سمت جمع حرکت کردند. همه ی بچه ها به صورت دایره ای شکل بر روی مبل های شیک و سبز نشسته بودند و گرم صحبت شده بودند و اصلا متوجه ورود آدر کانلی نشده بودند. صدا ها در هم و بر هم و بلند حرف زدن در کل کافه می پیچید. آرتور ویزلی که با یکی از پسر هایش صحبت می کرد از خنده لرزید و صورتش سرخ شد و قهقه اش در میان صحبت ها به هوا رفت. پسرش هم می خندید. دو تا از هم گروهی هایش آملیا و جسیکا را دید که بر مبلی دو نفره کنار هم نشسته بودند و آرام حرف می زدند. به غیر از آن دو و گویل تقریبا هیچ کس را نمی شناخت و اکثر چهره ها برایش نو و تازه بودند. قلبش با هیجان و اضطراب می تپید و لحظه ای احساس تنهایی کرد. رنگ ردا تغییر کرد و سیاه و سپس به رنگ قرمز تند در آمد و بعد دوباره زرد شد.
آدر کانلی در حالی که پشت سر گویل حرکت می کرد گفت :

- « فکر کنم جا کم آوردین. نه؟ باید زودتر میومدم. »

- « نه ، نه. جا هست. »

گویل بلافاصله چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد و یک صندلی چرمی از گوشه ی کافه را به هوا برد و آرام کنار مبلی که ویزلی ها تصاحب کرده بودند گذاشت.

- « ممنون. »

آدر کانلی که صورتش کمی قرمز شده بود دستش را تکان داد و بلند گفت :

- « جمعا سلام. »

و بر صندلی اش نشست.









ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۱۱:۳۷:۴۷
ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۱۱:۳۹:۵۱

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
در از جا کنده شد و مهمان جدید وارد شد.
- عه، فکر میکردم از این ور باز میشه!

گویل با بدبختی از لابلای ویزلی های ریزه میزه رد شد و خودش به مهمان جدید رسوند.

- تولد مبارک گویل، دیدم گفتی کادو نیاریم اما توی ریون رسمه که هرکی تولدش شد براش کادو میاریم منم اینو برات آوردم!
- اصلا چی هست این؟
- کتاب!

گویل:
-

بازم گویل:
-

همچنان گویل:
-

آماندا از لابلای ویزلی ها رد شد و بالاخره یه صندلی برای خودش پیدا کرد و روی اون نشست.



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱:۰۴ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۸:۱۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 48
آفلاین
در با صدای بلندی باز شد و بلند تر از اون صدای سلامی بود که توی کافه پیچید، نولا با دیدن نگاه بقیه تند تند پلک زد و با همون صدای بلند گفت؛ دیر اومدم؟!
گویل که اون وسط مسطا قاطی مهمونا شده بود جلو اومد و در حالی که سرش رو می خاروند‌و نگاهش به دنبال یک جای خالی دورتادور کافه می گشت ، حواس پرت گفت؛

_نه نه، به موقع اومدی فقط یه ذره جا نیست =]

و با دست به خانواده ی ویزلی اشاره ای کرد، نولا با بیخیالی لبخندی زد و گفت؛
_اشکالی نداره پسر! من یکی از این صندلی های اینجا رو میارم و پیش آنجلینا و دافنه میشینم...آها! راستی من دعوت نامه رو جدی گرفتم و هیچی به غیر از این نیاوردم!
بسته ی کوچیکی رو به گویل داد و روی صندلی نشست، پرونی آروم زمزمه کرد ؛

_اون کوچولوعه که بهش دادی چی بود؟!

نولا ریز خندید و زمزمه کرد؛
_خواهرهای دوقلوم بهم یه کاپ کیک تعارف کردن و من ترجیح دادم به جای امتحانش اونو به گویل تعارف کنم، آخه همیشه تجربه ی خوبی از کاپ کیک داشته=))))
.


ویرایش شده توسط نولا جانستون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۱:۱۴:۳۵



Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۲۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۸:۳۱
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 442
آفلاین
مهمونا دور هم جمع بودن که یه دفعه در باز شد و یه ایل ویزلی ریختن داخل. یه "غلط کردم ویزلی رو دعوت کردم" خاصی تو چشای گویل بود. خبر نداشت ویزلی به هر مهمونی بره با خونواده پر جمعیتش میره.

آرتور گویل رو در آغوش گرفت و تولدشو تبریک گفت و رفت روی یکی از صندلی ها نشست. بقیه ویزلیا هم کنار دستش نشستن. دیگه جایی برای باقی مهمونا نمونده بود که بخوان بشینن. رو کرد به گویل و گفت:
_از اونجایی که کادو رو ممنوع کرده بودی گفتم یه سوپرایز برات داشته باشم. خوشحال نشدی؟

گویل:
_


اتحاد گریفیندور




معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۲۱ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۰:۲۸:۵۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 457
آفلاین
صدای در توجه همه ی مهمان ها رو به خصوص صاحب مجلس رو جلب کرد.
پروتی با موهای بلند و فری که صورت سفیدشو قاب گرفته بود جلب توجه زیادی کرد تو کافه ولی خب با لبخند همیشگیش بی توجه به بقیه اول سمت گرگوری رفت و گفت:
_خوشحالم که دعوت نامه ی تولدت به دستم رسید تولد مبارک.

گویل که تا حالا پروتی رو با لباس هایی جز رداهای رسمیش ندیده بود؛ کمی بهت زده بهش نگاه کرد و آروم تشکر کرد.
_از خودت پذیرایی کن؛ بشین خواهش میکنم.
_مرسی... وای آنجلینا توام اینجایی؟ عه! دافنه توام هستی که! گرگوری می بینم بیشتر مهمونات گریفی ها هستن!
_از بس ما با معرفتیم.
_فنگ درصد.
_چی شد اومدی؟ تو که زیاد از مهمونی رفتن خوشت نمی اومد؟
_خب راستش اولین دلیل این بود که خود گویل ازم دعوت کرد و روم نشد دعوتشو رد کنم؛ در ضمن خب این دعوت یکی از اسلی ها بود و من فکر کردم بهتره وقتی اونا یکم کوتاه اومدن منم دست از لجبازی بردارم.
_خوب کردی اومدی؛ خوش میگذره.
_امیدوارم.خب گویل کجا باید کادوهاتو بذاریم؟
_من مگه نگفتم کادو لازم نیست؟
_چرا اتفاقا تاکیدم کردی! البته من خودم میدونم وجودم اینجا هدیه است ولی تولد بی کادو نمیشه که...
_زحمت افتادی؛ بدش به اون جن خونگی، بازم ممنون.
_خواهش میکنم.

دافنه سرشو جلو آورد و نامحسوس از پروتی پرسید:
_تو براش چی آوردی؟
_یک کتاب آشپزی جادویی که واقعا دوست داشتنیه میدونی؛ وقتی داری از رو دستور عملش میخونی اگر اشتباه کنی خودش تذکر میده بهت انگار معلم جلوته...
_چه جالب!
_آره، من اونقدر ذوق کردم دوتا ازش خریدم؛ یکی برای خودم...
_وای چه جالب! ولی حالا چرا براش کتاب آشپزی خریدی؟
_آخه من بیشترین چیزی که از گویل یادم بود شکمو بودنش بود برای همون...


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.