هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#10

حسن مصطفیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۰:۲۳ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
از القزوین- مصر- قلعه‌ی الفرانکشتاین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
لارا: باشه گرفتم... ممد... تقی... مصی یه دیقه بیایین
تانکس: اینا کین؟
سه تا دیوانه ساز میان!
تانکس: اینان؟!
لارا: اره خوشگلن؟ گیلی گیلی گیلی! این ممدشون خیلی پسر گلیه! ممد جون به خاله تانکس یه شیرین کاری نشون بده!
دیوانه ساز ممد: یوهاهاهاهاهاهها! موااااااااااااااااااااااااااااااااا! یه ابرپیاده رو قورت میده!
تانکس: خاک عالم!‌
لارا: گفتم خیلی نمکین! البته ارومترینشون همین ممدشونه... تقی یه کم ادات رژیمی خاصی داره به ساحره ها خیلی علاقه مند هستش... البته خب تا وقتی مواظبش باشی مشکلی نداره!
تانکس: هالا چطور؟
لارا: ممد ... تقی... مصی بیا ول کن لازم نیست همه رو ماچ کنی! بسه دیگه پسر خوبی باش... بچه ها این خاله تانکسه بهش سلام کنید!
ممد: مواهاهاهاهاها!
تقی: ژواهاهاهاهاها!
مصی: یوهاهاهاهاها!
خاله تانکس نذاشت اینجا کار کنین... نه بچه ها لازم نیستش بخوردیش! نه صب کنین... خاله تانکس از این به بعد مسئول شماهاست براتون کار و خونه و زندگی پیدا می کنه به سرو سامون برسید!
تانکس:‌نهههههههههههههههههههه
لارا:

تانکس فرار می کنه و دیوانه سازها هم دنبالش می کنن.
لارا: دیوانه سازهای عزیزم امیدوارم عاقبت به خیر بشن برم کافه ببینم چه خبره عجب برفی میاد ادم یه ساعت بیرون بمونه تبدیل به ادم برفی میشه
لارا به سمت پاتیل درزدار میاد و هی در میزنه صدای ارتیکوس و پنه لوپه از پشت در میاد.
ارتیکوس: ای کریچر! بازم در گیر کرد. اگه دستم بهت نرسه
پنه لوپه: سلام رئیس... بازم در گیر کرده ؟ بذارین کمکتون کنم
ارتیکوس:‌نه نه! نمی خاد خودم بازش می کنم.
پنه لوپه: نه بابا تعارف چرا اونقده راحت باز میشه! اواداکدروا!
در یه صدای غژ غزی می کنه و تالاپ می یوفته روی زمین
پتیگرو: خدا رحمتش کنه در خوبی بود
لارا: سلام ا پیتر تو هم اینجایی؟ دو دست کامل کله پاچه مهمون پیتر!
پیتر: عمرن!
لارا: ایپریم.(طلسم فرمون خودمون)
پیتر مدل رباتی: بله بله! دو دست کامل کله پاچه می خوریم! مهمون من!
در همین موقع یدونه ادم برفی میاد تو
ارتیکوس: یا ریش مرلین! این دیگه چیه؟
پنلوپه: اخ جون! عجب برفی داره با شیره میشه خوردش!
پتیگرو: این کیه دیگه؟ وایت لرده؟ بکشیدش!
لارا: نه بابا بیگ فوته
ادم برفی: ها این بیگ فوت که گفتی یعنی چه؟
ارتیکوس: موجود اهریمنی دور شو! پنه لوپه اون پارو رو بده من
ادم برفی: نه متشکرم خودم می تکونمشون
ارتیکوس: بگیر که اومد
دنگ دیش بونگ!
برفا میریزه و معلوم میشه دکتر حسن بوده
دکتر: اخ ملاجم فک کنم مغزم انحراف به چپ پیدا کرده باشه
لارا:‌ این کیه دیگه
دکتر: ها سلام شما همون خانمی هستین که دم در بودین و داشتین با مصی و ممد و یکی دیگه صحبت می کردین؟
لارا: اره بچه های بیچاره امیدوارم با تانکس خوشبخت بشن!
دکتر:‌ اها... من دقیقا یه ادمی هستم که یه ساعت توی برف مونده بودم! کجا بودم؟ اها ببین ارتیکوس جان من رفتم حذب هزب حزب یا همچین چیزی لیبرات یه چیزی اونجا بهم جا ندادن. من بچه شهرستانم . ماله خود قاهره نیستم... دهات اطرافم. اگه میشه بزامن فعلا این جا بمونم تا این مجوز مطب من جور بشه اینجا یه سرویسی هم به مهمانت میدم مایه کوبیشون می کنم! ها نظرت چی ؟ ]


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۵ ۰:۰۹:۲۴

Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist

[size=medium][co


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#9

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۵
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
پنه لوپه همونطور که در فکر بود و فکر میکرد از خود میپرسید که چطور ممکنه ۳ دیوانه ساز در آنجا کارکنن و به او در شب کریسمس کمک کنند
پنه لوپه:نه امکان نداره اونا اینجا کار کنن
لارا:چرا امکان نداره؟
پنه لوپه:چون اونا دیوانه سازن و کارشون بلعیدن روح انسانهاس
لارا:نه در مورد اینا اینگونه نگو ...دیگه اون کارو انجام نمیدن
پنه لوپه:نه اونا نمی تونن این کارشون رو ترک کنن و در ضمن وقتی سه دیوانه ساز در مغازه باشن امکان نداره مشتری به مغازه من بیاد
لارا:انقدر منفی گرا نباش پنه اینا هم گناه دارن .باید کار کنن
پنه و لارا مشغول بگو مگوی خود بودن که ناگهان یکی از دیوانه سازان به طرف پنه هجوم برد و میخواست روح او را ببلعد که پنه به موقع چوبدستی خود را بیرون کشید و با استفاده از سپرمدافع او را مهار کرد...
پنه لوپه:دیدی بهت گفتم اونا این کارو نمی تونن ترک کنن و تو گفتی نه ترک کردن
لارا:واقعا متاسفم
ودر این هنگام در مغازه باز شد و ساحره ای زیبا وارد مغازه شدو او کسی نبود جز تانکس که همیشه به موقع در هر کجا ظاهر میشود
تانکس:سلام دوستان...کریسمس مبارک..اینجا چه خبره ..این سه دیوانه ساز اینجا چیکار میکنن؟
پنه لوپه:اونارو لارا اینجا اورده که شب کریسمسی به من کمک کنن
تانکس:یعنی چی شما میخوایین در مغازه ازدیوانه سازها به عنوان دستیار کمک بگیرین..این غیر ممکنه...این برخلاف قانون وزارت خونه است
پنه لوپه:اوهوم منم میدونم تانکس عزیزم و نمیخواستم از اونا کمک بگیرم ولی لارا خیلی اسرار میکرد
تانکس:لارا؟.....اون یه زمانی مرگخوار نبوده و طرف لردسیاه نبوده؟
لارا:چرا ولی الان دیگه نه لردسیاهی است و نه من دیگه مرگخوارم ..من از کرده خودم پشیمونم منو ببخشین لطفا
تانکس:لارا عزیز چرا تو اسرار داشتی که این دیوانه سازها در اینجا کار کنن ..انگیزت از این کار چیه؟
به مرلین قسم من قصدی نداشتم فقط این طفلکی ها بیکار بودن گفتم یه کاری براشون پیدا کنم سر لارا هم که خیلی شلوغه شب کریسمسی اونارو اینجا اوردم
تانکس:این کار تو غیرقانونیه و اگه وزارتخونه بفهمه تورو به آزکابان میندازه
لارا:نه تو رو به مرلین اینکارو نکن شب کریسمسی ..خانواده من چشم به راه هستند
تانکس:تنها یک راه داره و اون هم برگردوندن اونها به مکان اولیه توسط خودته
لارا :باشه همین الان می برمشون ...پنه فعلا خداحافظ کریسمس مبارک
پنه لوپه:کریسمس تو هم مبارک
تانکس:سال خوبی داشته باشی لارا
پنه لوپه:ازت ممنونم تانکس خیلی لطف کردی
تانکس:خواهش میکنم..وظیفه ام بود....راستی من برای چی اومده بودم؟
پنه لوپه:نمی دونم ...
تانکس: اه خدایا یادم نمیاد مهم نیست من میرم یادم اومد برمیگردم کاری نداری پنه؟
پنه لوپه:باشه برو..نه ..بازم ممنون
تانکس:خواهش میکنم..کریسمسم مبارک..بای
پنه لوپه:کریسمس تو هم مبارک تانکس عزیز...بای بای


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#8

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۲۵ یکشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
پنه لوپه درحاليكه گوشهاشو گرفته بود تا صداي خنده غريبه رو نشنوه از پله ها پايين اومد.....
ناگهان در به شدت باز شد و ساحره اي درحاليكه آدامس توي دهنش بود وارد شد...
پنه لوپه: واقعا كه....جووناي اين دوره زمونه....
ولي ظاهرا ساحره تازه وارد به حرفاي اون گوش نميكرد و مشغول آدامس جويدن بود....
پنه لوپه در حاليكه چيزايي درباره احترام به بزرگترا و زندگي اجتماعي ميگفت سيني رو برداشت كه فنجوناي خالي رو از روي ميزا جمع كنه و تازه متوجه شد كه از پنج دقيقه پيش دستش روي گوشاش بوده و ساحره تازه وارد با صداي خشمگيني داره با اون حرف ميزنه....
پنه لوپه :بله خانوم...بفرمايين؟
ساحره خيلي عصباني:همونطور كه 5 دقيقه اس دارم سعي ميكنم حاليتون كنم من لارا هستم...اومدم ببينم شما احتياج به كمك ندارين؟
ناگهان چشم پنه لوپه به امضاي لارا ميفته... مرگخوار؟؟؟مرگخوار؟اينجا؟زوووود از اينجا بروووو بيرووون...
لارا:ام...چيز...بابا بيخيال..حالا كه لرد نداريم...صلح...صفا..دوستي...محبت.... ..امروز كريسمسه..بايد به همديگه كمك كنيم...راستش من فكركردم امروز كه سرتون شلوغه چن تا موجود بيچاره رو براي كمك به شما بيارم...
پنه لوپه با نگاه خيالي مشكوكانه: خب...حالا كجا هستن اين بيچاره ها؟
لارا:الان ميگم بيان...آخه كمي خجالتين...بهشون گفتم بيرون منتظر بمونن....
و دستاشو به هم زد....
در باز شد و ناگهان هواي رستوران به شدت سرد شد....پنه لوپه درحاليكه ميلرزيد به سه موجود زشتي كه پرواز كنان وارد شدن و كنار ديوار صف كشيدن زل زد....
لارا:خب بچه ها...به خاله پني سلام كنين....
پنه لوپه؟اينان؟ديوانه سازا؟اينا ميخوان اينجا كار كنن؟؟
لارا:خب آره ...مگه چشونه؟ از وقتي لرد رفته بيكار شدن...تو آزكابان هم ميترسن برن....ظاهرشون كمي بي ريخته ولي اگه كمي به سر و وضعشون برسي خوش تيپ ميشن ها....
ديوانه سازا در حاليكه سعي ميكردن خوش تيپ ترين ژست ممكنو بگيرن ملتمسانه به پنه لوپه خيره شدن و هو هوي ملايمي كردن...
پنه لوپه توي فكر رفت....يعني ميشه؟؟؟؟


تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#7

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 240
آفلاین
بیرون پاتیل درزدار برف تند تند میبارید.به نظر میومد که کریسمس سختی در انتظار آرتیکوس و پنه لوپه باشه،چون افراد زیادی به اونجا میومدن تا تعطیلات آرومی رو بگذرونن.به این ترتیب اونا نمیتونستن کریسمس در کنار خانواده هاشون باشن.
...
پنه لوپه در حالی که زیر لب آواز میخوند سینی صبحانه رو برداشت و با احتیاط از پله ها بالا رفت.در اتاقی رو زد و منتظر جواب شد.تا اینکه صدای جیرجیر مانندی گفت:بفرمایید تو.
در رو باز کرد و داخل اتاق رفت.مرد مسنی با لباسهای زشت روی تخت لم داده بود و روزنامه میخوند.
پنه لوپه سینی رو روی میز گذاشت و پرسید:چیز دیگه ای احتیاج ندارید آقا؟
پیتر پتی گرو روزنامه رو پایین آورد و نگاهی به پنه لوپه کرد:چرا.میخوام یه چیزی رو بهت بگم...کار خوبی نکردی که به اینجا اومدی...روزای سختی در انتظارته.
پنه لوپه:منظورتون چیه؟
پیتر گفت:منظورم واضحه!...فکر نمیکنی اگه یک نفر...
_یه نفر چی؟من کار مو دوست دارم.خواهش میکنم سعی نکنید که منو منصرف کنید.چون به نتیجه نمیرسید
بعد با سرعت از اتاق بیرن رفت.اما احساس کرد قبل از رفتن صدای پوزخند ناخوشایندی رو شنیده.



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۳ دی ۱۳۸۴
#6

حسن مصطفیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۰:۲۳ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
از القزوین- مصر- قلعه‌ی الفرانکشتاین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
تق تق تق تق...
ارتیکوس: بفرمایید
دکتر: دارم تلاش می کنم مساله اینه که در باز نمیشه.
ارتیکوس: پنه لوپه! پنه لوپه ای دستیار عزیزم کجایی؟
پنه لوپه: دارم برای خودم اب هویج با بستنی سنتی درست می کنم.
ارتیکوس: ببینم قرار نبود اون رو واسه پیتر ببری؟
پنه لوپه: چرا ولی خیلی خوشمزه بود خودم خوردم!
ارتیکوس: ای کوفت بخوری!
دکتر: این درو باز کنین بابا هوا بیرون سرده! من کار و زندگی دارم.
ارتیکوس: چند بار به این کریچر گفتم این درو تعمیر کن اصلا حالیش نیست. اه چقد سفته!
پنه لوپه: به به چقدر چسبید! هنوز معطل اینی؟ برو کنار؟
ارتیکوس: باشه فقط درو خراب نکنی ها
پنه لوپه:‌ حتمن! نگران نباش من واردم! بمباردم!
ارتیکوس: مااااااااااااااااااااااااااااا
دکتر کلاهش رو به نشانه احترام برمیداره : متشکرم خانم!
پنه لوپه: خواهش می شود
دکتر:‌ خوب به من یه سفارش دادن اینجا کار سوزنی داره یکی
ارتیکوس: خوش اومدین آقای؟
دکتر در حال دست دادن: مصطفی هستم! دکتر حسن مصطفی نظام پزشکی 000 ‍! اینم کارتم
ارتیکوس کارت رو که عکس دکتر با یه قیافه شیطانی در راه زدن یه آمپول بزرگه به یه بنده خدایی هستش رو میگیره
ارتیکوس: خوشبختم دکتر جان منم صاحب اینجا. کمکی از دستم برمیاد؟
دکتر:‌ والا یه آقایی اون بیرون بود اسمش رو گفت لسیوس بود لاسیوس بود یادم نیست به من یه پول داد گفتش اینجا دنبال یه اآقایی بگردم کار تزریقات داره.
ارتیکوس:
دکتر: گفتش اسمش ارتیکوسه شما می شناسیدش؟
ارتیکوس: ها آمپول؟ من؟ نه می دونین از کارمندان اینجا بود رفتش
پنه لوپه: ارتیکوس ارتیکوس! بیا یه کم از این هویج بستنی بخور!
دکتر:‌ خب خب!
دکتر یه بشکن می زنه یه تخت تزریقاتی ظاهر میشه
دکتر:‌ لطفن اماده بشین!
ارتیکوس: جان دکی اشتب شده! حالا راه نداره خشکه حساب کنیم؟
دکتر:‌ رشوه به خدمتگذاران جامعه پزشکی؟ امرن! بگیر که اومددددددد!
ارتیکوس: وااااااییییییییییییی مادررررررررررررر!
پنه لوپه:‌ اخ جون چه باحال بود منم یه پولی میدم یکی دیگه هم تزریق کن دکتر!


====
بچه ها ببخشید اگه خوب نبود اولین چیزی بود که نوشتم از ارتیکوس ممنونم اجازه داد اینجا بنویسم سعی می کنم بهتر بشه شز


Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist

[size=medium][co


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ شنبه ۳ دی ۱۳۸۴
#5

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
آرتيكوس به آرامي به سمت پايين مي رفت.داشت فكر مي كرد كه چه كسي ممكنه باهاش كار داشته باشه؟اونكه تازه مغازه رو باز كرده بود؟
با اندك نگراني و اضطراب مقابل مهمانش رسيد.
شخص كوتاه قامتي بود كه به نظر مي رسيد كمي هم پشتش خميده باشد.شنل سفري قهوه اي رنگي رو پوشيده بود و رو ي صورت خودش هم كشيده بود و نمي شد صورتش رو تشخيص داد.
آرتيكوس با صداي ملايم و با لحن مودبانه اي گفت:
- به پاتيل درزدار خوش آوديد.آيا خدمتي از من ساخته است؟
مرد با صداي زير و جيغ جيغ مانندي شروع به صحبت كرد:
- من مي خواستم به كوچه دياگون برم.ولي هرچي سعي كردم ديوار باز نشد.
آرتيكوس با تعجب به صحبت هاي مرد گوش داد.تا به حال سابقه نداشته كه اين اتفاق بيفته.با عجله دستيارش رو صدا زد.
- پنه لوپه؟پنه لوپه؟
دختر قد بلندي با موهاي بور براقي در حالي كه پيش بندي روي لباسش پوشيده بود سراسيمه وارد شد.
- چي شده؟
- لطفا از مهمانمان پذيرايي كن من سريع بر مي گردم.
و از در پشتي كه به سمت كوچه دياگون راه داشت خارج شد.
- چي ميل داشتين؟
- يك ليوان شكلات داغ!
- بله حتما.
و به پشت پيشخوان بر گشت.
مرد از فرصت بدست آمده استفاده كرد و سريع از پله ها بالا رفت.
به همان اتاقي رفت كه لرد دستور داده بود.
بر روي ميز كوچك و خاك گرفته اي يك دونه ساعت شني قرار داشت.مرد اون رو برداشت و خارج شد.
به محض اينكه پايين آمد آرتيكوس و پنه لوپه رو ديد كه با تعجب در جستجويش هستند.
- شما كجا بوديد؟دنبالتون مي گشتيم!
- بالا...يعني چيزه...دست به آب بودم!
- خوب. من نگاهي كردم مشكلي وجود نداشت!
- خب حتما من اشتباه كردم.پس ديگه دارم ميرم.ممنون!
در حالي كه داشت به سمت بيرون مي رفت صدايي از پشت سرش شنيده شد:
- پس شكلاتتون چي مي شه؟
پيتر پتيگرو بي توجه خارج شد و به فردي كه داشت داخل مغازه مي شد بر خورد كرد........
-------------------------------------------------------
راستش ببخشيد چيزه بهتري به ذهنم نرسيد!!!
--------------------------------------------------------


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
#4

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
پنه لوپه کلیر واتر شما به عنوان دستیار من می توانید شروع به کار کنید.
غیر رول
-----------------------------------------------------------------------
آرتیکوس بعد از اینکه این فکر رو کرد چوبدستیشو تکون داد و شیشه های آن لیوان شکسته رو ناپدید کرد و رفت ببینه که پنه لوپه چی کار می کنه.
آرتیکوس:همه چی مرتبه؟
پنه لوپه:آره ولی این سنگوینی هی میخواد از گلوی من گاز بگیره و منم با جاروی توی آشپزخونه محکم زدم توی سرش.
آرتیکوس :فراریشون که ندادی که!اون ورپل می خواست زندگی نامه منو بنویسه.
پنه لوپه:نه!اتفاقا برعکس!الدرد گفتش که از اینکار من خوشش اومده و بعد منو به شام دعوت کرد.
آرتیکوس:اوه!!خب موفق باشی.من باید برم به ورپله بگم که فقط اتاقش مجانی هستش و باید پول خوراکیهایی که میخورن رو بده(سخاوت زیاد دامبلدور ها نبوده که تا الان نسلشون ادامه کرده!)

آرتیکوس در اتاق سنگوینی و ورپل رو می زنه.
ورپل:بله؟
آرتیکوس:باز کنید میخوام در مورد مسائلی باهات صحبت کنم.
ورپل در رو باز می کنه و آرتیکوس وارد اتاق درجه یک پاتیل درزدار میشه.
ورپل:خب بفرمایید؟
آرتیکوس:خواهش می کنم شما بفرمایید.
ورپل :من که چیزی نمی خواستم بگم تو اومده بودی می خواستی یه مسائلی رو به من بگی.
آرتیکوس:اوه آره.من اومده بودم که بگم که فقط اتاق مجانی یه و شما باید پول غذاها و نوشیدنی ها رو بدید.
ورپل:آآآآآآآآآ
ورپل یه فکری می کنه و بعد با موذیگری میگه:البته آرتیکوس عزیز حتما ما که نمی خوایم از سخاوت شما سؤاستفاده بکنیم.ولی در مورد زندگی نامه شما میخواهید همین الان مصاحبه ای با هم داشته باشیم؟
آرتیکوس با خوشحالی میگه:آره از خدامه!از کجا باید شروع کنم.
ورپل که الان راضی به نظر می رسید گفت:خب میخوام از اول اول شجره دامبلدور ها رو بگو بعد بگو دامبلدور ها از کجا اومدن.
آرتیکوس:خب جد من الکساندرو دامبلدور روسی بوده که از روس به ایران مهاجرت می که و.........

نیم ساعت بعد
سنگوینی و ورپل
آرتیکوس:و پدرم در یونان با مادرم آشنا شده بود و بعدش.....

سه ساعت بعد
سنگوینی و ورپل
آرتیکوس:بعدش نوه نوه نوه من که جد همین آلبوس هشتش...
صدای در زدن باعث می شه که آرتیکوس حرفشو قطع کنه و ورپلو سنگوینی هم از خواب می پرند.
آرتیکوس به طرف در می ره و در رو باز میکنه که اونطرف در پنه لوپه وایساده بود.
پنه لوپه:آرتیکوس تو اینجایی همش دنبالت می گشتم فکر کردم گم شدی.
آرتیکوس:نه داشتم زندگینامه پر فراز و نشیب دامبلدورها رو برای آقایان تعریف می کردم.بگذریم مشکلی پیش اومده؟
پنه لوپه:نه کاملا ولی یه نفر پایین توی کافه تریا منتظر شماست.اسمشون هم پرسیدم ولی به من نگفتند.
آرتیکوس:باشه بهشون بگو من چند دقیقه دیگه میام پیششون.
پنه لوپه:باشه.و از اتاق خارج میشه.
آرتیکوس روشو به ورپل می کنه:ببخشید من باید برم انگار با من پایین کار دارند.
ورپل با خوشحالی:خواهش میکنم بفرمایید ما مزاحم وقت گرانبهای شما نمیشیم و بقیه مصاحبه رو موقعی که سرتون خلوت شد ادامه میدیم .واقعا زندگینامه جالبی دارن شما دامبلدورها!
آرتیکوس :مرسی.آه راستی حرفو من در مورد پول غذاها هم پس می گیرم اونم مهمون خودم.
ورپل و سنگوینی
ورپل:از سخاوت شما متشکرم.منم کتاب رو سریعتر آماده میکنم .
آرتیکوس با خوشحالی :مرسی واقعا نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم.
و بعد از اتاق خارج می شه تا اون کسی که منتظرش هست رو ببینه.

ادامه دارد.......


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
#3

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 240
آفلاین
بعد از چند دقیقه آرتیکوس پاش رو روی یکی از خرده های شیشه گذاشت و تازه فهمید که هنوز اونا رو جمع نکرده.
در همین موقع نگاه یک نفر رو احساس کرد و به اطرافش نگاه کرد.پنه لوپه بالا سرش ایستاده بود.
پنه لوپه:اینجا چقدر قشنگ شده!
آرتیکوس:میبینم که مشتری بعدی هم پیداش شد!
پنه لوپه در حالی که ساکش رو زمین میذاشت گفت:من مشتری نیستم!...اممم...همیشه آرزوم بوده که توی هتل کار کنم...تو که تنهایی نمیتونی اینجا رو اداره کنی!
مدتی سکوت برقرار شد و بعد پنه لوپه گفت:میشه اتاق منو نشونم بدی؟
آرتیکوس:اتاقت؟
پنه لوپه:آره!اتاقم!من که نمیتونم همش پشت اون میز باشم.
آرتیکوس نمیتونست این مسائل تو تو مخش تجزیه تحلیل کنه!به عبارت دیگه نوفهمید!پنه لوپه مدتی منتظر جواب شد و آخر گفت:خیله خب!من یکی از اتاقها رو برای خودم درست میکنم
بعد به دفتری که روی میز بود نگاهی کرد و گفت:من میرم لباسامو عوض میکنم و بعد میام که دکوراسیون اینجا رو به سلیقه ی خودم تغییر بدم!
وقتی پنه لوپه رفت،آرتیکوس زمین رو تمیز کرد و در همون حال یهو فهمید که اون دختر چی گفته!و با خودش فکر کرد:...بدم نیست...چرا به فکر خودم نرسیده بود که یه نفرو استخدام کنم؟
------------------------------
آرتیکوس جان،راستش من بهت پی ام زدم که اگر موافق باشی تو پاتیل درزدار کار کنم.ولی جواب ندادی.به هر حال ببخشید،من با یه رول خودمو انداختم وسط!



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۴:۰۸ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
#2

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
دینگ...دنگ...دانگ دینگ...دنگ...دانگ
مردی با ردایی سیاه وارد پاتیل درزدار می شود.
آرتیکوس که از دیدن اولین مشتری خوشحال شده بود به طرف مرد رفت.
وقتی که مرد رو از نزدیک نگاه می کردی متوجه می شدی که خسته و بی حال هستش و بسیار بلند قد و لاغر و نحیف بود و زیر چشمهاش سیاه سیاه بودند و به نفس نفس می زد انگار از دست کسی در رفته باشه.
آرتیکوس گفت:سلام می تونم خدمتی بکنم؟
سنگوینی:آره می خوام برام یه لیوان خون تازه انسان بیاری؟
آرتیکوس:البته,از چه نوعشو می خواین خون آدم سیاه سفید سرخ زرد ماگل ....
سنگوینی :اگه این قدر پر چونگی نکن وگرنه گازت می گیرم ها!یه چیزی بیار دیگه به انتخاب خودت.
آرتیکوس با احتیاط گفت:باشه و بعدش چوبدستیشو تکون میده و یه لیوان بزرگ از خون رو جلوی سنگوینی ظاهر می کنه.
سنگوینی یه نفس همشو می ره و میگه :بازم می خوام.
انگار با خوردنش جون تازه گرفته بود.
آرتیکوس:خوشحالم که خوشت اومد خون ماگل سفید تازه گرفته شده از بیمارستام ماگلها. و دوباره چوبدستیشو تکون میده و لیوان رو جلوش می گذاره.
ولی ایندفعه تا سنگوینی می خواد لیوانشو بخوره لیوان وسط زمین و هوا می ترکه و یه نفر میگه:سنگوینی!از تو انتظار نداشتم!تو مثلا رژیم بودی!
آرتیکوس که تعجب کرده بود:شما؟
الدرد ورپل:آه من ورپل هستم و برای شکستن لیوان هم متأسفم ولی سنگوینی یه ماه رژیم سبزیجات داشته.و شما؟
آرتیکوس :من صاحب پاتیل درزدار آرتیکوس دامبلدور هستم.
ورپل:دامبلدور جالبه ؟ببینم شما چه نسبتی با آلبوس دارید؟
آرتیکوس:من جد جد جد جد آلبوسم.
ورپل حالا که دیگه قیافش کاسبکارانه شده بود گفت:واقعا جالبه!ببینم شما علاقه ای به چاپ زندگی نامه تون توی کتاب دارین.من که خیلی علاقه دارم که زندگی نامه یکی از دامبلدورها رو چاپ کنم.
اصلا هم کاری سختی نیست فقط دو سه تا مصاحبه راحت عین آب خوردن با هم داشته باشیم.اگه باور نداری از سنگوینی بپرس(از 118 جادوگرها هم بپرسی بهت میگه).
آرتیکوس یه فکری می کنه و بعد میگه :عالیه من حتما قبول می کنم.
ورپل با موذی گری:عالیه ولی ما یه مشکلی داریم.
آرتیکوس:و اون چیه؟
ورپل : خب ما به یه جایی برای مصاحبه نیاز داریم و چه جایی بهتر از اینجا.
آرتیکوس:باشه من برای شما به خاطر این محبت اتاق مجانی تا هر زمانیکه این جا هستید با شما حساب می کنم.نگران نباشید
یه اتاق با پنجره به طرف کوچه دیاگون رو به شما میدم چطوره؟
ورپل:عالیه مرسی می دونستم که دامبلدور ها خیلی سخاوتمند هستند(از حرفهای بچه .. کنی)
آرتیکوس با خوشحالی:قابل شما رو نداره بفرمایید.اتاق شماره 1
وقتی که آنها به اتاق خودشان رفتند آرتیکوس از خوشحالی روی پاهاش می رقصید و حتی شکسته های اون لیوان پر از خون رو فراموش کرد تا جمع کنه.
--------------------------------------------------------------------------
مثلا قرار بود این نوشته هه یه ذره طنز داشته باشه
ببین چی شد.
به هر حال ببخشید

این دفعه اشکالی نداره ولی لطفا دیگه پشت سر هم پست نزن


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲ ۸:۲۰:۰۲

آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸۴
#1

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۱۵ پنجشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
---------------------------------------------------------------------------
توضیح در مورد تاپیک
اینجا پاتیل درزدار هستش
جایی که مسافرهای دنیای جادوگری فقط می تونند اون رو ببیند
اینجا از انواع موجودات پذیرایی می کنه پس ممکنه در اینجا هر اتفاقی بیفته از یک دعوا گرفته یا بوجود آمدن یه عشق تا مرگ یه نفر.
من شخصا از همه جور رولی از ترسناک تا طنز رو در اینجا می پذیرم
اینجا هر جور که داستانی(عشقی,ترسناک,غم انگیز و طنز و...)می توانید بنویسید(به جز هجو یعنی فحش دادن به بقیه در قالب رول)چون اینجا جایی هست که به زندگی جادوگرها وصله و زندگی سرشار از غم و ترس و عواطف و خنده هستش.
از الان شروع کنید.حالا!
آرتیکوس دامبلدور
---------------------------------------------------------------------------
آرتیکوس در لباس ماگلی (که خیلی هم افتضاح هم بود)وارد خیابانی پر از ماگل های گوناگون شد.هنوز با جایی که در اونجا که قرار بود کار کند فاصله زیادی داشت.او به سمت چپ به یک خیابانی خلوت تر پیچید و سرعتش رو کمتر کرد چون او داشت به محل مورد نظر نزدیک می شد.او جلوی یه مسافرخونه که روی تابلوش که کج شده بود نوشته بود:پاتیل درزدار.ماگلها بدون دیدن این مسافر خونه از مغازه ای متوجه مغازه بعدی می شدند.
آرتیکوس کلیدش رو توی سوراخ در می چرخاند و در رو باز می کند.
بله او بلاخره به محل کار جدیدش رسیده بود.پاتیل درزدار متروکه به نظر می رسید و از مسافرهای گوناگون خالی بود چون از زمان بازگشت ولدمورت صاحب این مغازه (تام) ناپدید می شود و به دلیل اینکه کسی حاضر به اداره سخت و طاقت فرسای اون نبود متروکه شده بود.ولی آرتیکوس آنجا بود تا اون دوران معروفیت پاتیل درزدار رو بهش برگردونه و اینجا رو تبدیل به بهترین مسافرخونه دنیای جادوگری بکنه.
هر جا رو نگاه می کردی پر از خاک ذلت بود,آرتیکوس با خودش فکر می کرد که بهتره شروع کنم و چوبدستیشو تکون داد و تمام صندلی ها بر روی میزها قرار گرفتند.

یک هفته بعد
آرتیکوس تمیز کردن مسافرخونه رو دیروز به پایان برده بود و حالا اگه به پاتیل درزدار نگاه می کردی از تمیزی برق میزد.
امروز روز مهمی برای آرتیکوس بود.امروز روز شروع کار پاتیل درزدار با مدیریت او بود.
او منتظر بود و صبرش تمام شده بود تا یک مسافر وارد پاتیل درزدار بشود و او بتواند لیاقتش رو در براه انداختن دوباره اینجا به همه نشان دهد چون او فرصت زیادی برای اینکار نداشت او فقط دو هفته فرصت داشت که پاتیل درزدار رو به حد مطلوب ناظران برساند.
او مضطرب بود و منتظر....


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.