هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
آملیا با احتیاط واردش شد و به اطرفش نگاه کرد. پر از دکمه های عجیب و غریب بود. ماتیلدا هم سرش را داخل کرد و به اطراف نگریست. آملیا پرسید:
- اینجا چرا دکمه داره؟ خیلی عجیبه! آخه سفینه نیست که!
- سفینه ی شهاب سنگی. مگه ندیدی؟!
- نه ندیدم! تو مگه دیدی؟!
- الان توشم!
-

ارنست طول و عرضش را اندازه گرفت و دید که حداکثر پنج نفر در آنجا جا می گیرد. اما نمیشد که فقط گروهی از هافلی ها به آسمان برود. پس بقیه چی؟ ارنست به داخل شهاب سنگ آمد که درون آن هم خوب بررسی کند. کل دیواره ی آن، پر از دکمه های نامعلوم بود و در عجب بود که شاهزاده کوچولو چجوری مفهموم همه ی این دکمه ها را می فهمد!

زمینش سفت و سنگی بود و خرده سنگ هایی هم داشت که موقع نشستن، اذیت می کردند. سدریک بلند قدترین هافلی بود. پس او هم برای اندازه گیری سقف رفت. دورا هم گفت:
- منم بیام یه لحظه. همتون که رفتین!

و سپس او هم وارد شهاب سنگ شد. ماتیلدا دکمه های خوشگلی پیدا کرد. مطمئنا از هزار دکمه، هفتصد تایش که دکمه ی راه اندازی شهاب سنگ بود! پس ماتیلدا با خود گفت:
- چه اشکالی داره؟ به امتحانش می ارزه.

سپس تمام دکمه ها را با هم فشار داد. شهاب سنگ ابتدا صدای قیژی داد. سپس تکان وحشتناکی خورد. همه ی هافلی های درون شهاب سنگ با خشم و ترس به ماتیلدا نگاه کردند. آملیا گفت:
- چیکار کردی؟! الان ممکنه...

و شهاب سنگ تکان شدیدتری خورد، جوری که همه روی هم افتادند و بالاخره شهاب سنگ با سرعتی فوق بشری به پرواز در آمد. تنها جمله ای که هافلی های درون تالار از آنها شنیدند، فریاد سدریک بود.
- ببخشید! بر می گردیم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱:۰۷ دوشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۷:۳۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
خلاصه تا انتهای این پست و پست های قبلش.
/*
یکی از شب های تابستانی هافلپافی ها از خوابگاهشون بیرون میان و از نسیم خنک شبانگاهی لذت میبردند که ناگهان شهابی آتشین به سمتشون سقوط میکنه و با سرعت پایین میاد. با کمک طلسم و جادو هافلپافی ها شهاب رو مهار میکنن و بعد از خنک کردنش اونو داخل تالارشون میبرن.هافلپافی ها تصمیم میگیرن شهاب رو بشکافن. اما پسر بچه ی کوچکی با پا در شهاب سنگ رو باز میکنه و پیاده میشه این پسرک کوچک با موهای طلایی گندمی و شال گردن قرمز کسی نیست جز شازده کوچولو که بین سیاره ها سفر میکنه.
شازده کوچولو با هر قدمی که توی تالار هافلپاف برمیداره چیزی رو میشکنه یا خراب میکنه و قبل از اینکه توسط ملت متوقف شه از در بیرون میره و فرار میکنه.
حالا دردسر جدید فرار کردن شازده است و بهتره که کسی نفهمه یه شهاب سنگ توی تالار هافلپافه پس همه تلاش میکنن دنبال شازده بگردن. گربه ی تریشا راه حل خوبیه به خاطر حس بویایی خیلی قوی که گربه ها دارن. اما گربه لج کرده و اون هم از تالار فرار کرده و نیمفا به دنبال گربه رفته و بقیه در این فکرن که چجوری شازده رو پیدا کنن.*/


-بهتره زودتر بریم دنبال شازده قبل از اینکه کسی بفهمه.
-اما ما که نمیدونیم اون کجاست. مارگارت و تانکس هنوز برنگشتن.
-ینی میگید دست رو دست بذاریم؟

اعضا همه سرشان را پایین انداختند چون نمیدانستند باید چیکار کنند. در همین حین ارنست به سمت شهاب سنگ رفت و نگاه های اندرصفیحش را به شهاب انداخت.
-فکر میکنید میشه این شهاب سنگ رو روند ؟
با شنیدن این جمله اعضا دور شهاب و ارنست حلقه زدند.

-ما که رانندگی بلد نیستیم.
-
-اصن سوار شهاب شیم باهاش کجا بریم؟
-
-ارنست پرنگ. زودتر بگو چی تو ذهنت میگذره.

این آخری صدای رز ویزلی بود که گلش رو در گلدون مناسبی گذاشته بود و حالا میتوانست کمی فکر کند.


-خب. خب. ببینید من میگم بیاید سوار شهاب شیم هم میتونیم دور هاگوارتز بچرخیم و دنبال شازده بگردیم، تازه شهاب سواری هم کردیم. هم فال هم تماشا. نظرتون؟

هافلپافی ها به فکر فرو رفتند.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۰ ۱۰:۰۴:۴۸
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۰ ۱۲:۱۵:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

آرتمیسیا لافکین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۲۹ یکشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 19
آفلاین
دستی به سر و صورت و لباس هایم کشیدم و شکلات های چسبیده شده به دماغ و شنلم را کندم.
-اخیش!چه زود گذشت...از اخرین باری که مردم و بعدش وارد کارت قورباغه شکلاتی شدم این اولین باریه که دارم با جسمم در هاگوارتز قدم میزنم.
و سپس دستم را در شنلم کردم و به نامه ای که از طرف یک فرد ناشناس برایم فرستاده شده بود نگریستم و باری دیگر ادرس محل داده شده را خواندم...
سپس نگاهی به در چوبی خاک گرفته و رنگ و رو رفته با چوب های فرسوده که درزهایی بینش بود و گوشه هایش تار عنکبوت چسبیده بود کردم.
در نامه از من خواسته شده بود که سری به خوابگاه مختلط هافلپاف در هاگوارتز بزنم و اگر خوشم امد از کارت قورباغه شکلاتی در بیایم و انجا ماندگار شوم اما با این وضع اینجا مثل اینکه متروکه است و سال هاست که کسی به اینجا نیامده در حالی که این نامه نزدیک یک سال نشده که به دستم رسیده!
بالاخره عزمم را جزم کردم،چمدانم را محکم در دستانم گرفتم و با پنجه پا خیلی ارام به در ضربه زدم...
قژ...
در که باز شد نزدیک بود از تعجب گریه ام بگیرد...
همه کف و دیوار و سقف اتاق را گرد و غبار گرفته بود،شیشه پنجره ها شکسته بود،پرده ها از جایشان کنده شده بودند،فنر تخت خواب ها از جا پریده بود،میز و صندلی ها شکسته بودند،کمدها درب و داغون شده بودند،فرش ها غبارالود بودند،شمعدانی ها زنگ زده بودند،لوستر به یک تار مو اویزان بود،گوشه های دیوار را تار عنکبوت گرفته بود و چندتا خرت و پرت ان وسط ریخته و موش ها میانش وول می خوردند!
با انزجار نگاهی به اطراف کردم...صبر ننموده چوبدستیم را دراورده و تنها با خواندن یه ورد همه جا رو عین یه دسته گل کردم!
-هوف...
وسایلم را چیدم و روی یک صندلی نشستم و چشم به در دوختم...!
هرچند با ورودم کسی نبود تا به من خوشامد بگوید اما اگر احیانا یک هافلپافی دیگر به اینجا بیاید این من خواهم بود که به او خوشامد خواهم گفت!
پس به امید دیدار یک هافلپافی دیگر در این تاپیک...
میدونم رولم بیشتر فضاسازی بود اما با توجه به این که از مدت زمان اخرین پست این تاپیک نزدیک یه سال میگذره سوژه خاصی نداشتم و هدفم از این رول صرفا جهت خاک نگرفتن ای تاپیک مفید و جذاب هافلپافی ها بود.
امیدوارم اگه یه هافلپافی این پست رو میبینه سریعا دست به کار شه و با زدن رول در این تاپیک من و از چشم انتظاری دربیاره...







ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۹ ۱۷:۴۲:۴۰

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
نتایج فاینال لیگ دوئل هافلپاف

دوئلی بود بسیار سخت!

دورا 25 - ماتلیدا 26!
برنده‌ی کل: ماتلیدا


***


- خانوم زلر بسته‌ی پستی دارین!

مشکل اینجا بود که ساعت هفت صبح روز تعطیل که از فرداش هم درد و بدبختی علوم مشنگا شروع می‌شد، خانوم زلر علاقه‌ای به تحویل گرفتن بسته‌ی پستی نداشت.
- دوتا بسته هم هست. زودتر بیاین که ما بقیه رو هم داریم برسونیم.

دوتا یا یکی‌ش فرقی نمی‌کرد، کلا بی علاقه بود. ولی متاسفانه پستچی سمج هم ول‌کنِ ماجرا نبود و هی این زنگ بوقی رو می‌زد. خانوم زلر بالش رو روی سرش فشار داد و فشار داد. ولی صدای زنگ به تک تک نرون های عصبی‌ش سلام کرد.

- می‌کنم به هلگا قسم این بار این زنگ رو عوض!

و بر خلاف دفعات قبل این بار خیلی هم جدی بود.

- برگشت می‌زنم بسته هاتون رو ها!

مهم نبود. حتی می‌تونست روی برگشتش هم برگشت بزنه. و روی بعدی ها که برگشت می‌خورن. اصلا روی تلسکوپ سفارشی آملیا و شامپوی پرنگ هم برگشت بزنه. فقط دستش رو از روی زنگ برداره.

- فقط دردتون این صد و خرده‌ای پله بود که من ازش بیام پایین؟


پست چی بلاخره تسلیم شد. نبردی نابرابر رو باخت. لعنت به زمین و زمان و هاگوارتز گویان زیر زمین رو ترک کرد و صد و خرده‌ای پله رو بالا رفت تا بلاخره روشنی روز رو دید. بسته‌های پستی رو همونجا دم در گذاشت و به سمت هاگزمید به راه افتاد. باید برای آبرفورث چیزی می‌برد.

***


- ماتیلدا می‌تونی منو باد کنی؟...ماتیلدا؟...ماتیلدا؟





پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۰:۴۱ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
دورا همیشه در تمامی رشته‌ها میدرخشید. تمام رشته‌های انفرادی البته! روزی روزگاری او توانست در رشته‌ی معجون سازی افتخار هافل شود. از اونجا که ننه جون، هلگا، پس از رهایی از بند دادگاه، ارادت خاصی نسبت به دورا پیدا کرده بود؛ خواست این افتخار هافل را جهانی کند. بنابراین:
_ این بچه باید شکوفا بشه!
_ کنم چکار من اخه؟
_ من چه بدونم ننه؟ بفرستیمش آمریکایی جایی تو آزمونهای اونا هم شرکت کنه!
_ چجوری ننه آخه؟ با کدوم پول؟ تالار نداره بودجه‌ی کافی.. فردا میان بقیه، برن میخوان المپیاد ریاضی!
_ من چکار بقیه دارم ننه؟ پولشو از تالار خودم میدم به بقیه چه مربوطه؟
_ اصلا توی ثبت نامش المپیاد کردیم! (!!!) با کی بره؟ میشه زیاد هزینش.. نمیفرستم تنها دختر با جارو! ویزای آمریکا آپارات گرونه.
_ یه راهی بلدم. نگران نباش!

و این جمله چند برابر آرامش به رز اضطراب داد. به نظرش ضرورتی برای المپیاد معجون سازی دورا نبود. از طرفی نگران بود که برای پاییز به ته دیگ برسند و بچه‌های هافل را در حالتی تصور کرد که پتو پیچیده‌اند و دندان هایشان تیریک تیریک بهم میخورند و از گرسنگی تبدیل به پوست و استخوان شده‌اند.

فردای آنروز
_ دورا مادر بیا کارت دارم!

دورا چشمانش را در کاسه چرخاند و بی میل به سمت هلگا کشیده شد.

_ ببین ننه جون من میدونم چقدر برای معجون سازی تلاش کردی و این باعث افتخار تالارمونه که یه نواده‌ی خوب مثل تو داریم که می‌تونه مایه سربلندی ما بشه.. من از همون اول که در تالار باز شد اینجا بودم و مادربزرگ خدا بیامرزتو یادمه!

دورا نگاهی به چین و چروکهای هلگا انداخت. حتی از لمس کوتاه آن هم دلش بهم میخورد!
_ اونم مثل تو خیلی باعث سرفرازی من شد.. حالا من می‌خوام ازت یه سوالی بپرسم. چیزی درباره المپیاد معجون سازی شنیدی؟

چشم‌های دورا از خماری به اندازه گردو بزرگ شد و ردی از برق در آنها دوید.
_ همون که تو آمریکاعه و یه ماه تمام طول می‌کشه و کلی آدمای مهم اونجا برنده شدن؟ و..

تانکس که عشق زیادی به هکتور داشت، میان حرف دورا پرید و مشتاق پرسید:
_ ننه هکتور هم اونجا چیزی برنده شده، نه؟

و هلگا با لحنی بی تفاوت پاسخ داد:
_نه!

که باعث شد اشک در چشمان تانکس حلقه بزند و دوان دوان به سوی خوابگاه رهسپار شود. ننه جون که انگار اصلا برایش مهم نبود، جواب تک تک سوالهای دورا را با حوصله جواب داد.

_ آره عزیزم. حالا من می‌خوام بدونم حاضری به هر قیمتی بری و توی اون المپیاد شرکت کنی؟
_ م.. من؟ برم اون المپیاد معروف؟ این.. عالیههههه! حتی اگر بخاطر این باشه که میخوای یه ماه از دستم خلاص شی!

یک هفته مانده به المپیاد، زمان اعزام شرکت کنندگان

_ ببین دورا جان فقط یلحظس من ورد رو میخونم و تو یجوری میشی انگار تابلو افتاده روت!
_ یعنی با آسفالت یکی میشه.
_ میشه بعد ازش به عنوان بادبادک استفاده کنیم؟
_ روش نقاشی کنیم، هوم؟

هلگا تشر زد:
_ ساکت شید! دورا حاضری ورد رو بخونم؟

دورا دقیقا متوجه نبود قرار است چه اتفاقی بیفتد. با دودلی نگاهی به مدارکش کرد و نگاهی به پاکت نامه و جغد پوکر انداخت.بالاخره دل به دریا زد و گفت:
_ قبوله! می‌خوام برم..

به این صورت هلگا با وردی دورا را صاف کرد. انگار که با وردنه او را پهن کرده بودند. سپس او را در پاکتی گذاشتند. چند تا ساندویچ هم برایش پهن کردند و کنارش قرار دادند تا در راه بخورد. مدارک را در جیبش گذاشتند و همرو به پای جغد بستند. جغد کمی بال بال زد ولی در نهایت توانست پرواز کند و به سوی چاپارخانه‌ی جغد ها(!)، برای مسیرهای طولانی، پرواز کند. در آنجا جغد دیگری دورا را مستقیم به سمت محل المپیاد در آمریکا ارسال میکرد و آنجا دورا را با تلمبه باد میکردند! پس از مسابقه هم می‌توانست همینجوری به سوی هاگوارتز برگردد.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۲ ۰:۴۴:۳۷


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
فاینال:
ماتیلدا vs دورا ویلیامز



- لعنتی! چقدر تنگه!

ماتیلدا در جعبه ی پست، به اندازه ی یک کارتنِ کارتن خواب بود. به شدت جایش تنگ بود و عرق از روی پیشانیش بر کارتن می ریخت. انقدر احمق بود که یک کمی از کارتن را پاره نکرده بود که جا برای تنفسش ایجاد شود. یا حداقل موقعیتش را بداند و یا حتی یک جعبه ی بزرگ تر انتخاب میکرد! اکنون، ماتیلدا از احمق بودنش رنج میبرد و دلش برای هافلپافی ها سوخت.

شب، نامه ای به دستش رسیده بود که خبر از جشن تولد مادر مادربزرگش بود. او خیلی تولد دوست داشت و حاضر بود که برای چنین آدم پیری سختی بکشد که برای تولدش برود.و البته که مادرش به او سفارش کرده بود که بیاید وگرنه خودش به هاگوارتز می آید و کله اش را میکَند.

ماتیلدا در دو ماه گذشته تصمیم گرفته بود که مادر و پدرش را بیش از حد نگران نکند. و نگذارد که آنها مثل مرگ خواهرش ناتاشا، غصه بخورند. به همین دلیل، موضوع هاگوارتز را به آنها گفت. مادر پدرش با تصویر تلفنی، او را دیوانه فرض کردند. ماتیلدا فقط یک ماه صرف راضی کردن آنها گذرانده بود. بخاطر همین نصف موهایش ناپدید و لاغر تر از قبل شده بود!

والدینش به او قول داده بودند که حتما نامه ای برایش بفرستند و گاهی هم با هم چت و... کنند. و حالا با مژده ای باور نکردنی، تولد مادر مادربزرگش که به سن صد و بیست سال میرسید، نامه فرستاده بودند. ماتیلدا در این فکر بود که چند نفر برای مادر مادربزرگش دعا کردند که او صد و بیست ساله بشود.

پس شب با بدبختی فراوان و از توی سطل آشغال مرکزی، جعبه ای کوچک پیدا کرده بود. از آنجایی که دید هیچ جعبه ی دیگری آن اطراف نیست، آن را برداشت. دوباره، نصف یخچال را خالی کرد در کارتن،که در آن سفر پر پیچ و خم چیزی برای خوردن داشته باشد. حداقل در این مورد احمق نبود! دوباره با یک میلیون بدبختی، خود را به اداره ی پست رساند و جعبه را جلوی در قرار داد. با هزار و یک میلیون بدبختی دیگر، خود را در جعبه جا کرد. روی جعبه با خطی بد و ناخوانا، نوشته بود:
- شکستنی! با آرامش آن را جابجا کنید!

و آدرس، دقیقا پایینش نوشته شده بود. از اینجا تا کالیفرنیا، راه زیادی نبود و ماتیلدا فکر میکرد که فقط حدود سه ساعت راه بود. اما او شنید که بعضی ها میگفتند که پیکان بهترین ماشین است! پس او را سوار پیکان کردند. او تقریبا پنج ساعت بود که در زندان خود مانده بود و فکر میکرد که یک ساعت دیگر هم طول بکشد. اما این تمام انتظارش نبود!

او روی جعبه نوشته بود : "شکستنی!" اما مثل اینکه یا دست خطش کار دستش داده بود و یا اینکه آنها هیچ توجهی نمی کردند. او بیش از سه بار ( گلاب به روتون!) " استفراغ" کرد. اما نه در آن جعبه! موقع هایی که راننده حواسش پرت بود، سرش را بیرون می آورد و کارش را در جاده انجام میداد! فکر میکرد که الآن هم در شرف آن بود! اما سعی کرد به چیز های خوب فکر کند.

او حتی چند بار هم به این فکر افتاده بود که از جعبه اش بیرون برود و حداقل یک تاکسی بگیرد و بقیه ی راه را با آن برود چون او آخرین بار که سرش را بیرون آورد، دیده بود که بیکرزفیلد را رد کرده بودند، پس با خود گفت:
- بیکرزفیلد نزدیک الایتمه! اما خیلیم نه! ویسالیا تا کالیفرنیا حدود یک ساعت راهه. بیکرزفیلد تا ویسالیا یک ساعت و خورده ای! پس تا کالیفرنیا حدود دو ساعت و خورده ای مونده. اما این حساب یه ماشین حداقل دیویست و شیشه. با این پیکانی که من می بینم، شاید اصن تا فردا طول بکشه! باید بعدا برم به اداره پست اعتراض کنم که چرا یه ماشین بنز نمی فرستن بسته ها رو برسونه؟! پوففففففف!

دوباره غرغر را از سر گرفت و تا جایی ادامه داد که ناگهان به یک دست اندازِ دو متری برخورد کرد. دوباره جای معده و روده و قلب و قلوه و... اش، جابجا شد. آن دست انداز آغاز کالیفرنیا بود. پس یعنی اینکه رسیده بود. سعی کرد که چوبدستیش را پیدا کند که دیگر از شر این پیکان و کارتن کوچک خلاص کند و خودش را از پیکانی که بیست تا هم نمیرفت، پرت کند!

نمی توانست همه جا را نگاه کند و با دست میگشت که چوبی پیدا کند. ناگهان دستش به چوبی در جنوبی ترین قسمت جعبه، یعنی دقیقا پشت خودش خورد و او در عجب بود که چرا چوبدستیش در آنجا قرار داشت. دستش را بر تمام چوبدستی کشید. ولی تا هشت سانت که رفت، چوبدستیش تمام شد. او چوبدستیش بیست و پنج سانت بود ولی مثل اینکه آب رفته بود. چند ثانیه گذشت که تازه فهمید چوبدستیش زیر وزنش شکسته است.

خودش را لعنت فرستاد و محکم دستش را بر روی کارتن سفت و محکم کوبید که شاید باز شود! او، جعبه را با یک ورد قوی بسته بود که راندن ناشی از پیکان، در کارتن را باز نکند. الان سریعا از آن کارش پشیمان شد و برای هزارمین بار، به خود فحش داد.

جعبه فقط با چوبدستی باز میشد. او چند بار سعی کرد که آن را از طریق، پاره کردن با ناخن، جویدن جعبه و پاره کردن کمی از کارتن با چوب های باقی مانده ی چوبدستیش، باز کند ولی انگار آن کار نشدنی بود. باید منتظر می بود که مادر و یا پدرش، در جعبه را باز کنند.

در این حین، ماشین دو بار ایستاد که این نشان دهنده ی این بود که پستچی، نامه های دیگری را هم به غیر از ماتیلدا باید تحویل میداد. بالاخره راننده پیکان محکم ترمز کرد که ماتیلدا دوباره حالت تهوعش برگشت! شنید که راننده، در ماشین پُرفِشِنالش را بست و به پشت آن آمد. راننده گفت:
- هی آقا!

ماتیلدا صدای پای کسی را شنید که به سمت ماشین روانه شد.
- بفرمایید.
- میشه بپرسم که کوچه ی فَبلیهیوِن*کجاست؟ میدونم که تو این محله!
- ما اصن همچین جایی نداریم آقا‌! ما اصن تو شهرم، کوچه ای به نام فهبولینو نداریم!
- آقا جان فهبولینو چیه؟! فبلیهیون!
- حالا همون! عجب اسمای عجق وجقی!

ماتیلدا ناگهان یادش آمد که کوچه یشان تغییر نام داده بود و مادرش هم این را در ایمیلش ذکر کرده بود! شخص این را گفت و رفت. راننده دستش را روی کارتن ماتیلدا گذاشت و شروع کرد به بلند فکر کردن:
- آخه با تو چیکار کنم جعبه! اگه برت گردونم که کسی که تو رو فرستاده، خونه خرابم میکنه...

ماتیلدا در جعبه به شدت دست هایش را تکان داد!

-... آهان، فهمیدم! می ندازمش سطل آشغال!

ماتیلدا نزدیک بود که غش کند!
- اما... به نظرم اولش یه نگاهی بهش بکنم ببینم چیه! روش که نوشته شکستنی! پس باید چیز باحالی باشه!

ماتیلدا دوباره سرش را به شدت از موافقت تکان داد که نزدیک بود کله اش کَنده شود! راننده چند بار آرام سعی کرد. نشد! دفعه ی بعد، محکم تر به جعبه فشار آورد. باز هم اتفاقی نیفتاد. این دفعه با حالتی وحشیانه، جعبه را تکان داد. دوباره اتفاقی نیفتاد، بلکه ماتیلدا دوباره در شرف تهوع رفت! راننده گفت:
- خب، عجب جعبه ی سرسختیه! خب همون می ندازمش دور!

ماتیلدا به راننده و جد و آبادش فحش داد و شروع به گریه کرد! راننده رفت و رفت، به سطل آشغالی رسید و با جنگ و خشونت جعبه را برداشت و در سطل آشغال انداخت! ماتیلدا بار ها و بار ها ناسزا گفت.
- همه تسترالین! عجب آدمایی پیدا میشن! اصن ما میخواستیم تولد آملیا رو جشن بگیریم! چرا یادم نبود؟ تو هاگوارتز که تولد بود، چرا این همه جون کندم اومدم اینجا! عجب تسترالی...

ماتیلدا دوباره خود را فحش داد. و به این امید که کسی در جعبه را باز کند، در سطل آشغال ماند!

...............

* این یعنی آشیانه ی افسانه. برگرفته از اسم پنجگانه ی آشیانه افسانه، اثر براندون مول.




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
نتایج دور دوم لیگ دوئل هافلپاف


دورا و آملیا:

دورا 23 - آملیا 0
برنده: دورا!

***

- فشفشه‌ی خائن به خون!

از ابتدای تابستون خانم بلک فضای خانه‌ی گریمولد رو با این فحش ها گرم و صمیمی کرده بود. مناسبتش نرسیدن جغد آملیا بود.
از ابتدای تابستون آملیا به ریش سفید پروفسور آویزون بود. از همون موقع هم پروفسور تکرار می کرد که فوکس که از شکار بگردد نامه‌اش را می‌دهد. ولی فوکس شکار نمی رفت که برگردد.

-فشفشه‌ی خائن به خون!
- پروفس.
- فوکس گفته یه ساعت دیگه میاد.
-

منزل ویلیامز ها

دورا خوشحال و خندان نامه رو برداشت. بلاخره جغدش آمده بود. نامه رو می کرد تو چشم هرکی که بش فشفشه می گفت.
ولی یه جای کار اشتباه بود. پشت نامه جای اسم او نام آملیا فیلتوورت به چشم می خورد. دورا قلم پری برداشت و در جوهر زد. نمی دونست این دختره، آملیا که بود ولی او حق بیشتری نسبت بهش داشت. او بود که باید به هاگوارتز می رفت.
دقایقی بعد پشت نامه اسم دورا نوشته شده بود.

***
تانکس 21- ماتیلدا 26

- خوب نشُستی.
- چرا!
- بشور بازم.
- نه!

ماتیلدا و تانکس در تنبیه شون کنار فلیچ به سر می بردند ولی برای هیچ کدوم شبیه تنبیه نبود. برعکس فلیچ رو سر کار می گذشتن و ریز ریز می خندیدند.
هدف بعدی شون خانم نوریس بود. تانکس حواس فلیچ رو پرت می کرد تا ماتلیدا گربه رو داخل خونه ی سابق آراگوگ زندانی کند؛ نقشه این بود.

تانکس خیلی اتفاقی به کمد پر از فشفشه های جادویی خورد و فشفشه ها دور دخمه ی کوچک فلیچ شروع به حرکت کردند. فلیچ بالا و پایین می پرید تا یکیشون رو بگیره ولی لحظه ای که دستش نزدیک می شد، فرار می کردند.
ماتیلدا از فرصت استفاده کرد و گربه رو زیر بغلش زده و از دفتر بیرون پرید. پنج دقیقه بیشتر فرصت نداشت تا به کمد برسد. با تنه زدن به دانش آموزان داخل راهرو و رد شدن از وسط راهب چاق، بلاخره به کمد رسید.
در کمد رو باز کرد و گربه رو داخلش انداخت. از پشت سرش صدایی اومد. صدای پای اسنیپ بود.

اگر نمی‌خواست ده امتیاز سر هیچ و پوچ از هافلپاف کم شود باید با گربه می‌ رفت. به سرعت داخل کمد پرید ولی یادش نبود که در رو پشت سرش نبندد. داخل کمد کوچکی با گربه ی عصبانی گیر افتاده بود!






پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ پنجشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
فاینال


دورا ویلیامز VS ماتیلدا استیونز


سوژه: ارسال!
خودتون رو به یه دلیلی برای یکی و به یه روشی ارسال کردین. کی و چه طور و چراش با خودتون ولی هرسه رو مشخص کنین!

تا ۱۱:۵۹ یکم وقت دارین!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۶:۵۲:۵۶
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۱ ۰:۲۹:۳۷




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۰:۱۲ چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
_ تو مایه‌ی ننگ خانوادتون میشی!
_ تنها فرزندی که اصالت ویلیامز هارو زیر سوال برد همسایه ماست!
_ دورا دو هفته‌ی دیگه میخوایم بریم خرید لباس برای مدرسه! تو با ما نمیای؟

دورا به سمت خانه‌شان دوید. تپ تپ تپ پله‌ها را بالا رفت و در اتاقش را تق محکم به هم کوباند. سرش را در بالشتش فرو برد و اجازه داد اشک ها از چشمانش پایین بچکد. از همه متنفر بود. از برادرش که سال آخر بود چون فشفشه نبود، مانند او! از پدر و مادرش، که او را اینگونه به دنیا آورده بودند. از جغدها که نامه را نیاورده بودند. حتی از مرلین بخاطر ایجاد جادو و نشان دادن آن به جهان!
دقیقا یک ماه تمام از روزی که اولین همبازی‌اش نامه خود را دریافت کرده بود، می‌گذشت. یک ماهی که هر روزش را با هزار امید و آرزو گذرانده بود.
_ امروز جغدم حتما میاد!
_ امروز جغدم میاد!
_ مامان جغدم نیومده؟
_ مامان هنوزم نیومده؟
_ پس چرا جغدم نمیاد؟

او هر روز را لحظه شماری کرده و درنهایت مایوس به رخت خواب برگشته بود. بعد از چند وقت دیگران هم متوجه این جریان شدند و شروع به بدتر کردن اوضاع، کردند. دورا غرق در بدبختی بود. همیشه آینده‌ی خود را مشخص و معین میدید. بازرس اداره! ولی تمام رویاهایش در صورتی ممکن میشد که ابتدا به مدرسه می‌رفت. هرگز به این قسمت ماجرا بها نداده بود. در خانواده‌شان هیچ فشفشه‌ای نبود و او می‌رفت تا اولین نفر باشد. زندگی برایش پوچ و تهی گشته بود و انگار مرگ و زندگی دیگر اهمیتی نداشت. خودش به میزان کافی غصه داشت، هر که از راه می‌رسید هم از کتاب‌های درسی جدیدی میپرسید که بنا نبود هیچ وقت بخرد.
دیگر همه چیز تمام شده بود. او را مخفی می‌کردند و شایعه میشد که:
_ دورا در اثر بیماری لاعلاجی مرده است!

آنقدر این افکار را در ذهنش بالا و پایین کرد که اشک چشمانش خشک شد. دیگر توان گریه نداشت. از جایش بلند شد و روی صندلی اتاقش نشست. باید قبل از اینکه تمام عمرش مخفیانه و عین یک مرده زندگی میکرد، خودش را از این زندگی خلاص میکرد! قلمی را انتخاب کرد و شروع به نوشتن، با خطی واضح و خوانا بر روی کاغذ کرد. سپس کاغذ را لای کتاب محبوبش گذاشت و از پنجره به سوی بیرون نگاه کرد. این آخرین غروب خورشیدی بود، که میدید. لبخندی تلخ بر روی لبانش نشست.
بدون خوردن چیزی، به سمت تختش رفت و بر روی آن دراز کشید. سعی کرد ذهنش را قفل کند و به چیزی فکر نکند. سپیده دم، با صدای ساعت خوکی‌اش که تولد نه سالگی از پدر گرفته بود، بیدارش کرد. از جا بلند شد و موهایش را شانه زد. آنها را پشت سرش به خوبی جمع کرد و بهترین لباسش را پوشید. دوست نداشت پس از مرگش شلخته و نامرتب به نظر برسد.
پاورچین پاورچین به سمت در ورودی خانه رفت. نامه‌های زیر در را دید. پوزخندی زد! ای کاش لاقل یکیشان مال او بود. با دست آنها را برهم زد که علامت قرمزی را از زیر نامه‌ی مادربزرگ دید! همان گوشه‌ی علامت قرمز قطره‌ای آب بود که به دانه‌ی امید وجودش رسید. سریع نامه را کنار زد! علامت هاگوارتز بود. از زور شوک نفسش بند آمد و نتوانست صدایی ایجاد کند. بالاخره، بالاخره زمان موعود فرا رسیده بود. او هم مانند هم‌بازی‌هایش به مدرسه می‌رفت!‌ هرگز شایعه‌ی مرگش در همه جا نمیپیچید! مایه‌ی ننگ خانواده‌اش نمیشد! و هرگز خود را در رودخانه غرق نمی‌کرد. و توانست. فریادی بلند کشید.
_ اووووومد! بالاخره رسیددددد!




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
ماتیلدا در حالی که تنهایی و قدم زنان از کلاس ها تا زمستان دور میشد، آهنگ میخواند. البته سعی کرده بود که موضوعی را که بعد رخ دادن آن توسط خودش اتفاق افتاده بود، نادیده بگیرد! البته اصلا چیز بدی نبود. بلکه یک اتفاق خوشایند برای ماتیلدا بود. فاجعی که از نظر دیگران بار آورده بود، و از نظر خودش یک ترکاندن واقعی و بی نظیر در هاگوارتز بود، تقریبا تمام هاگوارتز از آن کار باخبر بود. بیشتر جادوآموزان پیش ماتیلدا آمده بودند و از او بخاطر تمام زحماتش، تشکر میکردند.

البته آن اتفاق فقط قسمتی از ماجرا بود. انقدر کار ها در ترم کرده بود که کسی توان شمردنش را نداشت. از کوچک به متوسط و بزرگ! برای آن کار ها ساعت ها فکر کرده بود و بعضی وقتا از غریزه و ریونکلاوی ها کمک میگرفت. البته چیزی او را ناراحت میکرد و آن آقای فلیچ بود. بلاهایی سر آقای فلیچ آورده بود که تا حالا بعضی ها نظیر آن را ندیده بودند. اصلا ناامید نبود و فکر میکرد که بعضی وقت ها اذیت کردن آقای فلیچ خوب است.

اما آن روز آقای فلیچ را ندیده بود و ماتیلدا مطمئن بود که او مریض نشده است. پس آقای فلیچ نقشه ای در سر داشت که مسلما برای کسی غیر از ماتیلدا نبود. او سال اولی بود! نباید کسی بلایی سرش بیاورد چون او کلی آرزو ها در سر داشت! او اصلا اهل این جور شوخی ها نبود اما دوست داشت که برای اولین سال تحصیل در ترم و هاگوارتز، کمی خوش بگذراند.

راهرو خالی از دانش آموز البته غیر از ماتیلدا بود. و چه فرصتی بهتر برای گیر آوردن ماتیلدا؟ خواست که قدمی دیگر بردارد که ناگهان یکی با یکی از دستانش محکم دهن ماتیلدا و دست دیگر، کمر او را گرفته، و به دنبال خود کشانده!

اتاق آقای فلیچ

- می تونستین یه خورده با ملاحظه تر باشین! مخصوصا با یه خانوم!
- داری درباره ی با ملاحظه بودن حرف میزنی؟! چرا خودت این شکلی نیستی؟
- اممم... اونا که تقصیر من نبوده. فقط پشت سرم حرف در اومده!

آقای فلیچ در پشت میز و ماتیلدا در پشت دیگر، جای مهمان ها نشسته بود و با بهت و البته کمی نگرانی به فلیچ نگاه میکرد. دمای اتاق بسیار سرد بود یا از نظر ماتیلدا این شکلی بود. چون او در حد مرگ میلرزید. اتاق نسبتا کوچیک، بدون امکانات و کثیف. وقتی از در وارد شدند، ماتیلدا لحظه ای به این فکر افتاد که آقای فلیچ تقریبا یک سالی میشد که اینجا را تمیز نکرده! به هر حال فلیچ، دفترچه را مانند یک پرونده بر روی میز گذاشت. آن را باز کرد و دست خط بدش را با صدای بلند خواند:
- شیر گذاشتن زیر صندلی من! موز گذاشتن سر راه من! ترکوندن چهار جارو برقی پر از آشغال بر روی زمین هاگوارتز! ریختن سطل آشغال بر روی سر من! قطع کردن آب حموم هاگوارتز! نقاشی کشیدن من با جوش ها زیاد! تازه ده تا شو هم انداختی تو اتاقم!

سرش را از روی دفترچه بلند کرد و با لحن نسبتا ناراحت و عصبانی، ادامه داد:
- اینا فقط کاراییه که با من کردی! آخه بچه دیگه چقدر شرّ؟! ما فکر میکردیم که کسی به اندازه ی فرد و جورج شیطون نیست! اما انگار اشتباه بوده.

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- وای!! برای تمیز کردن هاگوارتز دیر کردم! همینجا میمونی و از حات تکون نمیخوری تا من برگردم! فکر فرار به سرت نزنه یه وقت!

او به سرعت باد، بیرون رفت که ماتیلدا متعجب بود که مردی به آن پیری چطوری انقدر تند می دود! او فکر نمی کرد که باید فرار کند چون ممکن بود دردسری بیش از این دردسر، بر سر راهش قرار بگیرد! او میدانست که گیر می افتد اما دیگر فکر نمیکرد فلیچ او را تنبیه کند!‌ اما در این حال خرابش، به کار هایش فکر میکرد و هر لحظه حالش بدتر میشد.

فلش بک: دو روز قبل، راهرو هاگوارتز. ( خلاصه ای از کار های شیطانی ماتیلدا‌!)

آقای فلیچ با جارو اش تمام راهرو را جارو میزد و در سطل آشغال میریخت. ماتیلدا وقتی فکر میکرد که می خواست موزی، در واقع موز هایی زیر پای او بگذارد، به وجد می آمد و سعی میکرد که خوشحالی اش را نشان ندهد. بدون اینکه آقای فلیچ متوجه پشتش باشد، بچه های همدست ماتیلدا، پوست موز هایی در سر تاسر آن راهرو میریختند و بدون توجه و سوت زنان از کنار پوست ها میگذشتند. ماتیلدا نتوانست جلوی لبخندی که بر لبانش نشست را بگیرد و بالاخره لبخندی زد!

به سمت آقای فلیچ که داشت با دو جارو، همه جا را تمیز میکرد و بعضی وقتا به جان جارو ها می افتاد رفت و با لبخندی مظلوم گفت:
- سلام! انگار خیلی خسته این. یکی از جارو ها رو بدین به من که من کمکتون کنم!

فلیچ در حالی که عرق هایش را از سر و صورتش پاک میکرد، گفت:
- دختر خیلی مهربونی هستی! هیچکس تا حالا به من همچین پیشنهادی نکرده بود.

و دستی که جاروی بلند تری نسبت به جاروی دیگر را به او داد. ماتیلدا رویش را بر گرداند و پشت آقای فلیچ را تمیز کرد. در واقع تمام موز های روی زمین را با جارو جمع کرده و در جایی کپه کرد. آقای فلیچ سرگرم قسمت خودش بود و مدام و البته پشت به ماتیلدا، جارو میکرد. از فرصت استفاده کرد. چوبدستی اش را بالا گرفت.لبخند شیطانیی زد و آرام گفت:
- وینگاردیم له ویوسا!

کپه ی پوست موز را دقیقا پشت پای فلیچ گذاشت. فلیچ یک قدم بر عقب گذاشت و پایش بر روی موز ها رفت. ماتیلدا از قصد و دو ثانیه دیرتر بعد از اتفاق، گفت:
- آقای فلیچ، مواظب باشید.

اما او محکم با صورت بر روی موز ها افتاد و تمام بچه های هاگوارتز راهرو، خندیدند.

بعد از ظهر همان روز

ماتیلدا در حالی که زبانش بیرون بود، نقاشی ای بسیار هنرمندانه و زیبا از آقای فلیچ با جوش میکشید. با تمام جزئیات جوش ها سر سیاه و سر سفید او را میکشید و لذت میبرد. صبح آن روز، در راهرو خیلی به اتفاقی که بر سر فلیچ آورده بود، خندیده بود. و حالا بعد از سطل آشغال خالی کردن بر روی سر خدمتکار و آشغال ریختن در هاگوارتز، بیشتر بر روی اعصاب فلیچ رفته بود. حالا می خواست که پاکتی بفرستد که عنوان نامه از این قرار بود:

آقای فلیچ، بخاطر تمام دردسرایی که براتون درست کردم،
غم مخور!
متاسفم. من برای شما، ده نقاشی از شما رو همراه با گربه ی نازنینتون و شعر عاشقانه تو پاکت گذاشتم، بخونیدش!
برای هیچ چیز غم مخور!

اما اینها فقط صحنه سازی های محض بود. در پاکت، فقط ده تا نقاشیِ فلیچ با کلی جوش، دماغ بزرگ، گوش کوچیک، نداشتن مو بر سر و... این ها بود. بالاخره کارش با نقاشی هنری اش تمام شد. پاکت را آماده کرد و یکی از همدست هایش را برای گذاشتن نقاشی زیر در اتاق آقای فلیچ فرستاد. نمی خواست زیادی در آن جا ها آفتابی بشود!

پایان فلش بک

- خب برگشتم!
- چقدر خوب!

فلیچ با صورتی خندان وارد اتاقش شد. بر روی میز نشست و ورقه را باز کرد و با خوشحالی خواند:
- از طرف آلبوس دامبلدور. ماتیلدای عزیز. بابت درس خوندنت ازت ممنونم. اما با اون کارهایی که با فلیچ کردین، قابل بخشش نیست. پس طبق دستور من، تو محوطه ی خونه ی هاگرید یک کلبه ساخته میشه که تو قراره یک سال رو به عنوان تنبیه آنجا سپری کنی. اما نگران نباش! آقای فلیچ مواظبته! خداحافظ ماتیلدای جوان!

آقای فلیچ گفت ادامه داد:
- اخراج شدی! و قراره که با من زندگی کنی! ببین فقط چی کارا باهات میکنم! من دامبلدورو مجبور کردم اینکارو بکنه! دمار از روزگارت در میارم!

ماتیلدا نزدیک بود از ترس از اینکه فلیچ قرار بود با او چه کار های دیگری بکند، بر خود لرزید!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.