هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲:۱۴ سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
#93

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۰:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5780
آفلاین
روز بعد از آخرین روز از آخرین ماه سال:

لرد سیاه روی تخت سلطنتش نشسته بود. احساس تشنگی می کرد.
-هکتور...ما تشنه ایم!

جوابی نیامد! لرد سیاه هم انتظار جواب نداشت. حتی از آن فاصله هم می توانست جسد به پشت افتاده هکتور را ببیند. هکتور نمی توانست برای او معجون ضد تشنگی بیاورد.
رودولف نمی توانست از این فرصت برای خودنمایی استفاده کند.
مورگانا بلافاصله به عالم بالا آپارات نمی کرد و با جامی زرین پر از شربتی خنک باز نمی گشت.

یارانش مرده بودند.
-پیشگوییت درست بود سیبل. و ما هر کاری کردیم نتونستیم جلوی این اتفاق رو بگیریم. اون نگهبانا یارانمون رو یکی یکی نابود کردن...و وقتی فهمیدن اونا اعضای یک گروه هستن برای شکار بقیه گروه به اینجا اومدن. دست کم گرفته بودمشون.

مشتش را روی میز کوبید.
-من اینجا نبودم...برای تحقیق در مورد عصای زرین رفته بودم. گفته بودی ساکنان این خونه می میرن...من نمردم! چرا نمردم؟ معنیش می تونه این باشه که کسایی که در اون روز خاص ساکن این خونه هستن می میرن؟

لبخند تلخی زد...گاهی راه حل چقدر ساده بود. چقدر در دسترس. آخرین زمزمه اش خطاب به تصویر خودش در آینه بود.
-سال نو مبارک لرد سیاه!


پایان سوژه

___________________________

سوژه جدیدجدی:(لطفا طنز نشه!)


-فوق العاده می شه. صبر کن تا ببینی. این کارو انجام میدم. می بینی که می تونم.

سیریوس با نگرانی به دوست قدیمیش نگاه کرد. درکش می کرد. ریموس دقیقا همان احساسی را پیدا کرده بود که خودش از زمان رهایی از آزکابان تجربه می کرد. احساس بی مصرف بودن! احساس به درد نخوردن!
گرگینه بودن آسان نبود. معجونی که باعث کنترل گرگینه ها می شد، نیروی زیادی از آنها می گرفت و همین باعث شده بود ریموس در ماموریت های آخر خوب عمل نکند. ولی هیچیک از این دلایل نمی توانست سیریوس را قانع کند.
-بس کن ریموس. می دونم که می تونی. ولی این طلسم جدیدیه. هنوز داریم روش آزمایش می کنیم. تو نمی دونی چند بار و به چه مدتی می تونی این کارو انجام بدی. نمی دونی عوارضش چیه. چقدر می تونی تبدیل بشی؟ این معجون نیست. طلسمه! طلسم ها خطرناکن. چطور می تونی اینقدر بی احتیاط باشی؟

ریموس جلوی آینه رفت و به تصویر چهره خسته و شکسته اش خیره شد. چین و چروک های روی صورتش خیلی بیشتر از مقداری بود که در سن او طبیعی به نظر می رسید. پای چشمانش گود افتاده بود. لبخندش سرد و غمگین بود.
-اینا رو می دونم سیریوس...ولی درکم کن. چاره دیگه ای ندارم. اینجوری می تونم مفید واقع بشم. این طلسم فوق العاده اس. فکرشو بکن. کافیه شخصی رو که می خوام به شکلش در بیام یک بار لمس کنم. بعد تغییر شکل می دم. سعی نکن. نمی تونی منصرفم کنی. من می رم خانه ریدل و این کارو انجام میدم. این یعنی نفوذ به قلب دشمن! می تونم چندین بار تغییر شکل بدم و اونا رو کم کم نسبت به هم بدبین کنم. بندازمشون به جون هم. اینجوری از درون ضعیف می شن.

سیریوس ناخودآگاه اعتراف کرد که نقشه زیرکانه ای است. ولی هنوز امنیت و سلامتی دوستش اهمیتی به مراتب بیشتر داشت. برای همین این اعتراف را به زبان نیاورد. از حالت چهره ریموس فهمید که در تصمیمش مصمم است.
-باشه...دیگه سعی نمی کنم منصرفت کنم. مطمئن باش چیزی به کسی نمی گم. ولی باید به من قول بدی. اگه احساس کردی مشکلی داره پیش میاد یا جریان داره از کنترلت خارج می شه بلافاصله برگرد. مهم نیست که عواقبش چی می شه.

چشمان ریموس برای اولین بار طی روز های متمادی برق زد. سیریوس همیشه از او حمایت می کرد. دست دوستش را گرفت.
-قول می دم. برام آرزوی موفقیت کن.

گرگینه شنل کهنه و مندرسش را پوشید. امیدوار بود. احساس سرزندگی می کرد. نفس عمیقی کشید و هوای بارانی و نمناک شب درونش را پر کرد. قصد داشت به تنهایی به قلب دشمن بزند. ولی برای ورود باید اولین تغییر شکلش را انجام می داد و بهترین انتخاب برای شروع دره سکوت بود. همیشه تعدادی مرگخوار در این دره سرد و تاریک پرسه می زدند.
ریموس قبل از رفتن به خانه ریدل باید به دره سکوت می رفت.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۳:۱۹ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۳
#92

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
خلاصه:

سیبل تریلانی پیشگویی میکنه که در آخرین روز از آخرین ماه سال، زندگی تمام ساکنان خانه ریدل تموم خواهد شد. لرد گروهی از مرگخوار ها رو به دره ی سکوت میفرسته تا عصای زرین رو پیدا کنن و بیارن تا این اتفاق نیفته و گروهی دیگر در خانه ریدل میمونن تا راه مقابله با اون اتفاق وحشتناک رو پیدا کنن.

دره سکوت دارای چند لایه دفاعی هست که نذاره انسان ها وارد اونجا بشن، لایه ی اول که دیوانه ساز ها بودند، توسط مرگخواران نابود شد.
مرگخوارانی که در خانه ریدل ها بودند، طلسم میوتوس Muteus رو پیدا کردند و به وسیله ی سپر مدافع، این رو به اطلاع مرگخواران داخل دره رسوندند.
محافظین دره که انسان نیستند، از حضور مرگخواران مطلع شدند و میخوان جلوشونو بگیرند.
لرد چون خبری از اون مرگخوار ها دریافت نمیکنه، گروه دیگه ای رو میفرسته تا اونا رو پیدا کنن و برگردونن برای محافظت از خونه ی ریدل ها؛ و اگه تا سه روز نتونستن پیداشون کنن، برگردن.
لرد، مرلین رو احضار میکنه،چون تنها کسی که قبل از آن دره ی لعنتی و جنگل اسرار آمیز و تمام راز های دروش زندگی میکرد، او بود.

_______________________

به محض اینکه ایوان سعی کرد تا ورد را ادا کند، موضوع مهمی را متوجه شد، هنوز در جای قبلی خودشان ایستاده بودند، جایی که چند لحظه قبل توسط چندین دیوانه ساز محاصره شده بود و هر لحظه امکان داشت برگردند! نگاهی به بقیه ی مرگخواران انداخت و با اشاره ی چوبدستی به آنها گفت که باید چکار کنند.

چند دقیقه بعد تمام مرگخواران در نقطه ای دیگر اردو زده بودند و در حال بررسی مواد غذایی و وسایلی بودند که به همراه داشتند، هر یک از افراد گروه به دنبال کاری بود و هیچ یک به سایه ای که از ابتدای ورودشان به جنگل آنها را تعقیب میکرد و اکنون در نزدیک ترین فاصله از زمان حضورشان در این مکان به آنها قرار داشت.

خانه ریدل ها:

- تمام مرگخواران، همین الان در سرسرا حاضر بشین!

لحظاتی بعد تمام مرگخواران باقی مانده در عمارت اربابی ریدل ها در مقابل لرد سیاه تعظیم کرده بودند و منتظر بودند تا لرد صحبت بکند. لرد نگاهی به مرگخوارانش انداخت، جای خالی گروهی که برای تجسس فرستاده بود را کاملا در بین یارانش حس میکرد، اما چاره ی دیگری نداشت، نباید اجازه میداد که پیشگویی به واقعیت تبدیل شود، با اینکه میدانست اگر به این کار ادامه بدهد، خود به خود جامه ی عمل به پیشگویی پوشانده است.

اجزای صورت لرد از استیصال و درماندگی اش در برابر پیشگویی در هم رفته بود، مرگ تمام یارانش بهایی بود که هرگز نمیخواست برای هیچ چیزی بپردازد. لبخند همیشگی اش را روی لبانش نشاند تا مرگخوارانش به چیزی شک نکنند و شروع به صحبت کرد:
- یه گروه هفت نفره از شما ها همین الان به سمت دره ی سکوت حرکت میکنه، باید ایوان و بقیه رو پیدا بکنید و برگردونید اینجا، خودتون هم اگه تا سه روز دیگه نتونستین پیداشون بکنید، برگردین تا با گروه های بزرگتری برگردین! بلاتریکس، لینی و مرلین، شما ها تا آخرین لحظه کنار من خواهید بموند. مرلین، با من بیا!

مرگخواران بعد از تمام شدن حرف های لرد، تعظیم دیگری کردند:
- چشم سرورم.

لرد با اشاره ی دستش مرلین را به سمت اتاقش فراخواند، تنها کسی که قبل از آن دره ی لعنتی و جنگل اسرار آمیز و تمام راز های دروش زندگی میکرد، او بود.

دره ی سکوت، مکانی نامعلوم:

- فرمانده، یکی از دیده بان ها گزارش داده که بازم انسان ها وارد دره شدند، این بار به صورت گروهی اومدند، چیکار کنیم؟!

- توسط مانع اول از بین میرن، مسئله ای نیست.

- اون ها مانع اول رو از بین بردند، الان بیشتر داخل جنگل جلو اومدن!

فرمانده محافظان دره ی سکوت، از عصبانیتی که از شنیدن این خبر به او دست داد، تیره تر شد و با عصبانیت گفت:
- این امکان نداره، هیچ انسانی نمیتونه از بین اون همه دیوانه ساز عبور کنه؛ چند دیده بان دیگه برستین و اگه بیشتر جلو اومدن، بهشون حمله بکنید، اسرار اینجا تا ابد مثل یک راز باقی خواهد ماند!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۷ ۰:۰۶:۱۱


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۴:۳۵ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
#91

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
مرگخواران با ترس و وحشت به دیوانه سازهایی که هرلحظه به آن ها نزدیک تر می شدند خیره می شوند. با هر حرکتی که آن ها به سمت جلو می کردند، مرگخواران قدمی به عقب بر میداشتند، تا جایی که اینقدر به هم نزدیک شدند که کمرهایشان از پشت به هم اصابت می کرد.

هیچ کدام هیچ حرفی نمی زدند، در واقع حرفی نداشتند که بخواهند بزنند ... و درست در لحظه ای که دیوانه سازها چند متر بیشتر با آن ها فاصله نداشتند و سرما به اوج خود رسیده بود، نور خیره کننده ای از پشت دیوانه سازها نمایان می شود.

سپر مدافعی به شکل پیکسی(!) پرپر زنان در میان دیوانه سازها نمایان می شود و آن ها را وادار به عقب نشینی می کند. با اینکه این سپر مدافع با هدف دیگری به آنجا فرستاده شده بود، اما کاربرد اصلی اش را فراموش نکرده بود ... دور کردن دیوانه سازها.

بالاخره دیوانه سازها پراکنده می شوند و مرگخواران که از شدت وحشت در جای خود منجمد شده بودند، به سپر مدافع می نگرند. درست است که نیمه ای از وجودشان از حضور این سپرمدافع خوشنود بود اما نیمه ای دیگر ... همه ی آن ها مرلین مرلین می کردند که سپر مدافع راهش را کج کرده و به دنبال دیوانه سازها از آنجا برود و برنگردد ... اما بلافاصله بعد از رفتن دیوانه سازها، سپر مدافع هم دوری می زند و یکراست به سمت مرگخواران می آید.

آخر این چه حماقتی بود؟ فرستادن سپر مدافع سخنگو در وسط دره سکوت؟ چطور چنین خطایی می توانست از یک ساحره راونکلاوی سر بزند!

تمام مرگخواران این جملات را از درونشان فریاد می زدند و این بار، سپر مدافع را دشمن خود میدانستند. سپر مدافعی که با سخن گفتنش، در یک چشم به هم زدن تمامی آن ها را نابود میکرد.

بالاخره پیکسی به آن ها رسید ... به مرگخوارانی که نفس هایشان را در سینه حبس کرده بودند و با چشمانی گشاد شده، ماموریتشان را پایان یافته می دانستند و این لحظات را، آخرین ثانیه های نفس کشیدنشان بر روی زمین این کره خاکی می دیدند.

سپر مدافع درست جلوی آن ها ایستاد، اما لب به سخن نگشود. در عوض هاله ای آبی رنگ دور آن را فرا گرفت، هاله ای که هر لحظه بر وسعتش افزوده می شد تا اینکه بالاخره تمام مرگخواران را در خود در برگرفت.

و در این لحظه بود که صدای لینی به سختی بلند شد، گویی که از درون چاهی با عمق شونصد متری سخن می گفت ...

طلسم "میوتوس! Mute ous! هاله ی ضد صدایی بوجود میاره که میتونه صداهای خیلی آروم رو تو خودش خفه کنه و نذاره که به بیرون درز پیدا کنه! از ترکیب سپر مدافع و این طلسم استفاده کنین و مارو بی خبر نذارین!"

پس بالاخره لینی و فلور راهش را پیدا کرده بودند ... با خاموش شدن صدای لینی، هم هاله و هم سپر مدافع ناپدید می شوند و دوباره مرگخوارها می مانند و چوبدستی هایی که همچنان ورد "لوموس"ـه خود را حفظ کرده بودند.

و اینبار این روزنه ی امید است که در تک تک مرگخواران نقش می بندد ... اگر سریع بودند، میتوانستند از این طلسم همراه با سایر وردها استفاده کنند و از خودشان در دره سکوت محافظت کنند. اما ...

" چطور همین طلسم میوتوس رو میتونیم اجرا کنیم؟ "

این جملاتی است که از انتهای چوبدستی یکی از مرگخواران خارج شده و جلوی دیگران نقش می بندد. ایوان چوبدستی اش را بالا می آورد و چشمانش را می بندد، شاید چون این طلسم، طلسم ِ سکوت بود، با سکوت و از عمق وجود هم می توانست ادا شود ...




پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۳:۰۳ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲
#90

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

آیلین پرنس همیشه معروف بود. همیشه به این که حس ششم قدرتمندی دارد معروف بود. همین حس ششم بود که به یک‌باره معذبش کرد.

با چنان احتیاطی از جا برخاست که گویی چندین گرگ گرسنه در کمینش نشسته‌اند و همین که صدایی ایجاد کند، کارش تمام است. آرام کنار ایوان نشست و با تکان چوبدستی، کلماتی را برایش نوشت:
احساس بدی دارم ایوان. اتفاق بدی داره میفته.

ایوان نتوانست با صدای بلند بخندد و تنها به نگاهی تمسخرآمیز اکتفا کرد:
وسط پیژامه پارتی خونه‌ی ریدل که نیستیم که بخوای احساس خوبی داشته باشی. معلومه که..

ناگهان چند نوار رنگی که از انتهای چوبدستی مورفین گانت بیرون آمده بود، خطوط ایوان را برهم زد:
اینجا داره یه اتفاقی میفته!

و اینجا بود که گروه مرگخواران، سراسیمه از جا برخاستند. حتی کسی مثل ایوان که در برابر سرما مقاوم بود هم احساسش می‌کرد. دمای هوا به طرز وحشتناکی افت کرده بود و صدای خش خش و موهوم باد مانندی، از دور تا دورشان به گوش می‌رسید.

در یک حرکت غریزی، همه‌شان عقب عقب رفتند تا یک دایره امن را تشکیل دهند که نور طلایی مشعشعی، بالای سرشان نقش بست:
با دیوانه‌سازها محاصره شدیم! هرکاری می‌کنید، صداتون در نیـــــاد!!

برای ثانیه‌ای به درازای ابدیت، مرگخواران با خود اندیشیدند: چطور بدون ایجاد صدا سپر مدافع درست کنیم؟!

و بعد...

وحشت آغاز شـــد...!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲
#89

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
- چطوره سپر مدافع بفرستیم؟

ابر تفکرات لینی به همان سرعتی که تشکیل شده بود ناپدید می شود و با شگفتی به سمت گوینده ی این حرف بر می گردد.

- فلور؟ تو داشتی ذهن منو می خوندی؟

فلور بدون توجه به حرف لینی، جلو می آید و تکان ماهرانه ای به چوبدستیش می دهد. اما قبل از اتمام کارش دستی مانع او می شود.

- فراموش نکن، دره سکوت. همین سپر مدافع میتونه اونارو تو خطر بزرگی بندازه.

فلور چوبدستی اش را پایین می آورد و به سمت پنجره قدم بر میدارد.

- یعنی وقتی واردش بشن یک کلمه هم حرف نمیزنن؟ حتی با صدای آروم؟

فلور سرش را به سمت لینی می چرخاند. در نگاهش شوق شنیدن حرف امیدبخشی در این رابطه موج می زند. اما لب های لینی برای سخن گفتن باز نمی شود و تنها با نگاهی غمگین به او خیره می شود.

فلور با عصبانیت نفسش را بیرون می دهد و دست از نگاه کردن به نقطه ای که آخرین بار مرگخواران اعزام شده را دیده بود بر میدارد. دوباره به سمت کتاب های عظیم و قطور می رود و با اطمینان می گوید:

- مطمئنا راهی هست، فقط باید پیداش کنیم.

دره سکوت:

مرگخواران به آرامی و در سکوت جلو می رفتند. به طرز عجیبی تمامی آن ها کفش های پارچه ای پوشیده بودند تا مبادا صدای قدم هایشان سکوت دره را بر هم زند. همه حواسشان را به خوبی جمع کرده بودند تا حرکت اشتباهی که منجر به بر هم خوردن سکوت می شود از آن ها سر نزند.

به همین شکل و با روشنایی ای که با ورد لوموس ساخته بودند، به پیش می راندند. هنوز در ابتدای جنگل بودند و اتفاق ناگوار و عجیبی برایشان نیفتاده بود. تمامی آن ها از صمیم قلب آرزو می کردند که این بی اتفاقی، نشانه ی خوبی باشد و تا انتها به همین شکل باقی بماند ... اما تک تکشان می دانستند که این خیالی بیش نیست و هرلحظه ممکن است از سویی غافلگیر شوند و همین موضوع باعث می شد که حتی لحظه ای تپش تند قلبشان متوقف نشود و برعکس، هر لحظه بر آن افزوده شود ...

بالاخره مرگخواری که رهبری گروه را بر عهده داشت و جلوتر از همه بود می ایستد و با حرکت دستش دیگران را هم به توقف کردن وا می دارد. بر میگردد و رو به دیگر مرگخواران می ایستد. هرکسی که در آن لحظه آنجا بود و از نقشه ی مرگخواران خبر نداشت، خیال می کرد که او می خواهد دست از سکوت بردارد و سخنانی را ادا کند. اما مرگخواران باهوش تر از این حرف ها بودند.

رهبر گروه تکان های مداومی به چوبدستی اش می دهد و با هرتکان کلمه ای در جلویش و پیش روی دیگر مرگخواران ایجاد می شود و در هوا معلق می ماند. بالاخره جمله اش کامل می شود و مرگخواران به وضوح پیغام او را دریافت می کنند.

" فقط 3 دقیقه استراحت! ... بی سر و صدا ... و آروم. "




پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۲
#88

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
مرگخواران خانه‌ی ریدل، سخت در حال تحقیق و تفحص در کتاب‌های جادویی ِ باستانی بودند. ولی لینی کناری نشسته و متفکرانه به خطوط نقش‌بسته روی کاغذ پوستی ضربه می‌زد. «و هـــر کــس که خــطــری برایــشان محسوب می شد را بــه سمت خود کشــیــده از صـفـحه هستی مــحو می کردند.»

برخلاف اکثر مرگخواران ِ مفتخر به اصالتشان و بی‌خبر از دنیای ماگلی، لینی به خاطر کنجکاوی ذاتی و همینطور دوستی‌ش با رز ویزلی کم سن و سال، داستان‌های ماگلی زیادی می‌دانست. کلمات این پیشگویی، چیزی را به ذهنش متبادر می‌کرد. به آرامی رز را فراخواند:
- رز!

رز ویزلی با امیدواری از پشت انبوه کتاب‌ها به سمت لینی پرید. از یک جا نشستن متنفر بود و امید داشت لینی یک کار پر جنب و جوش تر برایش داشته باشد.
- چیه لن؟

لینی نوک انگشتش را روی کلمات ِ «به سمت خود کشیده» گذاشت و گفت:
- این تو رو یاد داستانی نمی‌ندازه؟

رز کمی به فکر فرو رفت و بعد با لبخندی گسترده، گل از گلش شکفت:
- منظورت فلوت‌زن شهر هاملین ـه؟!

لینی سرش را بالا آورد و به رز خیره شد. رز متوجه مفهوم حرفش شد و با رنگی پریده تته‌پته‌کنان گفت:
- اما اون... اون.. آدم بود... فلوت می‌زد... یعنی...

لینی به سردی پاسخ داد:
- تا حالا کی دیدی مشنگا از چیزی درست سر در بیارن؟!

صدایش را بلند کرد:
- فلور. داف. پادما. با رز برید و هرچیزی که می‌تونید در مورد افسانه‌ی شهر هاملین پیدا کنید. ببینید چطوری این اتفاق افتاده. بچه‌ها رو با خودش کجا برده و رُس‌ش رو بکشید.

و به سمت بلاتریکس برگشت:
- بلا، ببین می‌تونی از ارباب بپرسی این افسانه، این فرد، کسی رو که مسلط به جادوی سیاه یا حتی متعصب در زمینه‌ی جادوی سفید باشه بهش یادآوری کنه؟

قبل از این که حرف لینی به اتمام برسد، دنباله‌ی ردای سیاه بلاتریکس در پیچ راهرو ناپدید شد و همان لحظه، لینی آرزو کرد کاش چیزی از مرگخواران حاضر در دره‌ی سکوت می‌دانستند...



دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
#87

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹:۰۷ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
-مــکــانـی نــفــریــن شده. قــدرتـــی بــاســتــانی این دره را در دستان خودش می فشرد. رنــگــی قوی تــر از سیاهــی و خالص تر از سپــیدی، دور از تـمــام توصیفات خوبی و بــدی کلیشه ای امروزه. ایــن دره و نفریــنــش سالیــان سـال پیــش از بــوجــود آمدن شـر و خیــر در سـکــوت بر جــهان حــکــم رانی مــی کردند...

صــدای رسا و دلنشیـن دخترک مو طلایی لرزیــد و خــامــوش شد و رنــگ گــونــه و لــب هایــش را بــه سرعـــت تــرک کرد.
لــیــنـــی وارنــر بال های آبی رنگــش را بـــر هم زد و روی کــتــابی که در دستان فلور مانده بود خـــم شــد و جــمــله آخر را بــا صدای بلند برای شنوندگان تمام کرد:
-و هـــر کــس که خــطــری برایــشان محسوب می شد را بــه سمت خود کشــیــده از صـفـحه هستی مــحو می کردند.

ســرمــایی که از اسـتـخوانی بــه اســتخوان دیگر نفوذ می کرد و لــرزه بر انــدام مرگخواران مــی انداخت از هــوا نبود!
آتـــشی که اتاق را روشن مــی کرد کم نور تر بــه نــظــر می رسید. پــس از اندکی سکوت، پادما سوالی را کــه در ذهــن هــمــه جــولان می داد را بر زبان راند.
-امـــا کی قراره بــه مــا حمله کنــه؟! تمــام این ماجرا ها زیری سر کیه؟! محفل؟! دامبلدور؟!

لیــنـی اخم هایش را هم کشــید و بــه آرامی توضــیــح داد:
-خودِ دره! اون ما رو گروه به گروه به سمت خودش می کشه... و اگه آخرین غروب کسی این جا مونده باشه! کی مدونه چی پیش میاد؟

پــادما سرش را تکان داد و رو به کوه کتاب هایی که جلویش قـد علــَم کرده بود گفت:
-خــب.... هنوز می تونیم بگردیم... همه بــه پیش، قراره بــفـهــمــیم چه طوری قراره بـمیریم!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۲
#86

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین
- خب دیگه بجنب. برو ازشون بپرس.
- خودت برو بپرس.
- چطور جرئت می‌کنی به من دستور بدی؟
- برو بابا. من حاضرم واسه این که جلو ارباب نرم، به خود ارباب هم دستور بدم.
- می‌خواید بیاید جلو و حرفتون رو بزنید یا تا زمانی که کاسه‌ی صبر ما لبریز بشه و آواداکداورایی نثار هر دوتون کنیم، می‌خواید پشت ِ در اتاق ِ ارباب پچ پچ کنید؟

صدای سرد و آمرانه‌ی لُرد، بحث رز و بلاتریکس که به خیال خودشان، کاملاً بی‌صدا در جریان بود، پایان داد. رنگ از رخ هردو مرگخوار پرید و سرجایشان، خشکشان زد. لُرد بدون این که نگاهش را از منظره‌ی بیرون ِ پنجره‌ی اتاقش بردارد، بی‌حوصله گفت:
- بیاید تو. وقت ارباب رو بیشتر از این تلف نکنید.

رز با دیدن بی‌حوصلگی اربابش، بیش از پیش نگران شد. حداقل وقتی لُرد عصبانی بود، می‌دانست که وقت ِ پناه گرفتن است. ولی حالا...

- اوی!

برگشت نگاه خشمگینی نثار بلاتریکس کند که به زور هولش داده بود داخل اتاق لرد ولدمورت، ولی یک‌باره احساس کرد دمای اتاق چند درجه سردتر شده است. به آرامی برگشت و متوجه شد لُرد به او خیره شده است:
- با ما بودی ویزلی؟!

رز وحشت‌زده، دستانش را در هوا تکان داد:
- نـــــــــــــــه اربـــــــــاب! نــــه! بذارید بهتون بگم. ارباب ما... یعنی در واقع بلاتریکس می‌خواست ازتون یه سؤالی بپرسه.

لُرد چشمان کمرنگش را به آرامی به سمت بلاتریکس چرخاند:
- بلا؟

بلاتریکس که از رز خونسردتر می‌نمود، چند قدمی به ارباب محبوبش نزدیک شد:
- سرورم. شما ایوان و یه سری از بهترین مرگخوارا رو فرستادید دره‌ی سکوت. می‌خواستم بدونم از من خطایی سر زده یا لغزشی دیدید که منو اینجا نگه داشتید؟

لُرد به آرامی، سمت مبلی رفت که کنار شومینه قرار داشت. نشست و به شعله‌های آتش چشم دوخت:
- بلا. اگر این وفاداری بی حد و حصرت نبود، تا الان چند باری به خاطر خنگی ِ بی حد و حصرت مُرده بودی. پیشگویی، گفته زندگی تمام مرگخوارها و تمام ساکنان خانه‌ی ریدل به طرز خون‌باری به انتها می‌رسه. درسته؟

بلاتریکس که به خاطر جمله‌ی «وفاداری بی حد و حصر» در پوست خودش نمی‌گنجید، مشتاقانه به لُرد نزدیک‌تر شد:
- بله سرورم. هرچیزی که شما بگید بدون تردید درسته.
- بنابراین اگر اون بی‌عرضه‌هایی که رفتن دره‌ی سکوت، موفق نشن اون عصای پر ارزش رو به چنگ بیارن، عده‌ای باید اینجا باشن که از خونه و البته اجتماع مرگخوارها دفاع کنن.

رز مثل همیشه، بی‌موقع و بدون فکر، دهانش را باز کرد:
- یعنی ارباب شما هم موندید که از ما دفاع کنید؟!

خشم لُرد، ناگهان شعله کشید و نگاه مار مانندش، رز را مانند پرنده‌ای کوچک، سر جایش میخکوب کرد:
- معلومه که نه. ما اینجا موندیم چون خونه‌ی ماست. واقعاً فکر کردید برای ارباب اهمیتی دارید؟!

پیش از این که رز با لکنت و تته‌پته‌کنان حرفش را پس بگیرد، با دستش اشاره‌ای به آن دو کرد:
- بیش از حد وقت ما رو تلف کردید. برید و ببینید لینی و بقیه ریونکلاوی‌ها، چیزی در مورد این که این پایان خون‌بار به چه شکلی ممکنه اتفاق بیفته فهمیدن یا نه. اگر بدونیم دشمن کیه، دفاع بهتری خواهیم داشت.

بلاتریکس و رز بدون سر و صدا ناپدید شدند و لُرد سیاه را با افکارش، تنها، رها کردند تا به آتش ِ شومینه چشم بدوزد و...



ویرایش شده توسط مروپی گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ۱۹:۱۳:۴۶

دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۲:۰۲ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۲
#85

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
سوژه ی جدید:

مه غلیظی دره را فرا گرفته بود، درختان کهنسالی که مدت ها قبل در بستر دره رشد کرده بودند علیرغم پوشش ضخیمی که داشتند، از سرمایی که مه با خود به ارمغان آورده بود می لرزیدند. مدتی بود که جنگل در سکوت فرو رفته بود و صدای نفس کشیدن درختان تنها رقیب این سکوت بود. چند سنجاب کوچک که در پای قدیمی ترین عضو اتحادِ بی صدای درختان مشغول بازی بودند، با شنیدن صدای قدم های جستجوگران این دره، پنهان شدند.

صدای همهمه ای که از میان درختان برخاست، تعیین کننده ی رقابت پنهان بین سکوت و درختان بود. اولین بار نبود که درختان، جستجوگرانی را که برای بدست آوردن اشیاء قیمتی و گنج های افسانه ای به این دره می آمدند را مسخره میکردند. با برخاستن صدا، همه ی بازدید کنندگان ناشناس ایستادند و به اطراف خود نگاه کردند، نور چوبدستی هایشان منطقه ی اطراف را روشن کرده بود ولی هیچ یک نمیتوانستد چیزی ببیند. صدای مردی که از لحنش میشد فهمید که رئیس گروه است، شکست نهایی سکوت را اعلام کرد و گفت:
- این درخت، نگهبان جنگل داخل دره هستش و نشون میده که ما داریم وارد محوطه ی اصلی دره میشیم، ما باید از این جنگل عبور کنیم تا چیزی رو که ارباب ازمون خواسته پیدا کنیم. هنوز هیچ کسی نمیدونه اونور این جنگل چه چیزی انتظارمون رو میکشه و این دره چی رو در خودش پنهان کرده، ولی ساکت باشید و اسم اینجا یادتون باشه، دره ی ...

- سکوت

زمزمه ی بقیه ی اعضای گروه نام آن مکان را کامل کرد، هیچ یک از جایی که در آن حضور داشتند راضی نبودند ولی ماموریتی بود که بر عهده ی آنان گذاشته شده بود و باید انجام میشد. رئیس گروه کلاه شنلش را کنار زد و جمجمه ی سفید خویش را به نمایش گذاشت و به جلو حرکت کرد.

فلش بک:

- بهم بگو چی می بینی پیشگو!

این چندمین باری بود که لرد ولدمورت این دستور را به زن پیشگو می داد ولی او همچنان ساکت نشسته و به گوشه ای خیره مانده بود. با بی جواب ماندن آخرین دستور لرد، ارباب خانه ی ریدل کنترل خود را از دست داد و از قدم زدن دست برداشت و رو به روی زن ایستاد و فریاد زد:
- بهم بگو که چه اتفاقی میفته، وگرنه من آخرین فردی خواهم بود که در زندگیت می بینی.

با صدای فریاد لرد، سیبیل تریلانی از جای خود بلند شد و با صدای دورگه ای شروع به صحبت کرد:
- در آخرین روز ِ آخرین ماه، زمانی که خورشید غروب میکند و سیاهی آغاز میشود، زندگی ساکنان این خانه به وحشیانه ترین صورت ممکن به پایان خواهد رسید و هیچ کسی را یارای مقابله با آن نیست مگر آنکه عصای زرین را بیابید، عصایی که در سرزمینی متعلق به کهن ترین تمدنان این جهان آرمیده است.

با تمام شدن پیشگویی، تریلانی بر زمین افتاد و بیهوش شد. لردولدمورت مطمئن بود که این پیشگویی به حقیقت خواهد پیوست و به همین دلیل بی توجه به پیشگو، به بیرون از اتاقش رفت و تمام مرگخوارانش را احضار کرد. در کسری از ثانیه سرسرای اصلی خانه ی ریدل از یارانش پر شده بود و لرد در حال تعریف کردن ماجرا بود:
- ... و ما دستور می دهیم که چند نفر از مرگخوارانمان این عصا را بدست بیاورند و قبل از غروب خورشید آخرین روز ِ آخرین ماه برگردند.

ایوان نگاهی به بقیه ی مرگخواران انداخت و گفت:
- اما ارباب، این سرزمینی که اشاره کردین، کجا قرار داره؟

لرد ولدمورت نگاهی به ایوان انداخت و چشمانش را بست، تصویر های نامفهومی از ذهنش گذشت، مکان هایی که در جوانی اش به آنجا سفر کرده بود و بر روی تصویر جنگلی بزرگ متوقف شد، جایی که سفر به آنجا باعث شد تا چشمانش به این شکل تغییر کنند.
- دره ی سکوت

با شنیدن این اسم، تمام مرگخواران ساکت شدند، گویی لردولدمورت با این اسم طلسم سکوت را بر روی آنها اجرا کرده باشد. ترس در چهره ی مرگخواران مشهود بود.

پایان فلش بک



Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۳:۱۵ جمعه ۲ مرداد ۱۳۸۸
#84

لورا مدلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
Attracproud دست هایش را در جیب ردایش کرده بود و با سرش که زیر انداخته بود در خیابان راه میرفت. در دلش احساس غم داشت. چیزی خالی بود. انتظار برخورد بهتری از خانواده اش را داشت. او جادوی سیاه را دوست داشت و تصمیم گرفته بود هرطور شده آن را دنبال کند، اما انتظار نداشت خانواده اش او را اینگونه از خود براند، اینگونه طرد کند ...

نیاز به کسی داشت که با او درد دل بکند. به سمت خانه تنها عشقش، نادیا، رفت. دختر زیبایی که چشمان درشتش هزاران راز میگشت و گوش های کوچکش سنگ صبور همیشگی اش بود. به خانه رسید. در زد، با لبخندی مثل همیشه در را باز کرد و سلام کرد. وقتی با سر اشاره میکرد که داخل شود موهایش در باد تاب میخورد. Attracproud وارد اتاق شد. تاریک و گرم بود. نادیا یک چراغ روشن کرد. Attracproud تازه فهمید دیروقت آمده و احتمالا از خواب بیدارش کرده است. وقتی لباس خواب نازکش را در نور چراغ دید از این موضوع مطمئن شد. به سمتش رفت ، در اغوشش کشید و گریه کرد. تمام وجودش ، تمام غصه هایش را در اشک تخیله کرد و موضوع را برایش تعریف کرد. وقتی داستانش تمام شد نادیا تکان نمیخورد. حتی گویی نفس هم نمیکشید. سرش را که بلند کرد نادیا با صدایی عجیب پرسید : « واقعا میخوای جادوی سیاه یاد بگیری ؟ »

در صدایش ترس موج میزد و در نگاهش نفرت. در یک لحظه، او هم برایش خانواده شد، او هم برایش همه مردم شد، او برایش هیچ شد و بدون اینکه بفهمد، بدون اینکه بخواهد، جلو پرید و گردن او را گاز گرفت و اندکی از خونش نوشید. سپس لباس خواب نازکش را به راحتی پاره کرد و با چاغوی آشپزخانه بدنش را تکه تکه کرد. Attracproud وقتی به خود آمد که از تنها عشقش یک حوض خون باقی مانده بود، و این پایان ماجرا بود ...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.