هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#3

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۵ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۷
از اون ورا چه خبر؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 341
آفلاین
فکر کنم بارتی یه اشتباهی کرد چون رونان گفته بود باید محاوره ای ننویسیم ولی به هر حال از این به بعد لطفا محاوره ای ننویسین!
******************************************
با افزایش ترس او تاریکی هوا نیز بیشتر می شد باد سردی وزید و تا مغز استخوان هایش را لرزاند ولی لرزشی فرا تر از لرزش حاصل از سرما بدنش را فرا گرفته بود ... او می ترسید!!!
تاریکی لحظه به لحظه بیشتر می شد و کم کم در قلبش نیز رخنه می کرد ... او دیگر نمی توانست دنیای زنده و شاداب آن طرف حصار را ببیند ... او محکوم به مرگ بود ... اما نه نباید تسلیم نا امیدی می شد ... با این فکر او صدا ها و زمزمه ها شدت گرفتند گویی می توانستند ذهن او را بخوانند ... سعی کرد بتواند بر خودش مسلط باشد اما با این فکر سرش گیج رفت و با سر و صدای زیادی به زمین افتاد قلبش چون پرنده ای دیوانه درون قفس سینه اش پر پر میزد ... نفس هایش بلند و صدا دار شده بودند ... بدنش کرخ شده بود ... هر لحظه منتظر همان دست عجیب و ترسناک بود تا مانند مایک خودش را هم ببرد ... پشت سر هم پلک می زد گرچه چشمان بسته اش با باز بودن آن فرقی نمی کرد ... از شدت هول و هراس اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد و بر زمین افتاد ... صدای بر خورد قطره ی اشک با زمین در دره پیچید و به همه ی زمزمه ها پایان داد ... حالا سکوت چون صدایی گوشخراش گوش هایش را می خراشید ... اکنون تنهایی را با تمام وجود لمس میکرد ... ناگهان صدایی تمام وجودش را لرزاند ... صدایی که خشن تر از صدای حرکت باد و ملایم تر از صدای خرد شدن استخوان گردن بود ... بدنش در لرزیدن از همه ی بید ها سبقت گرفته بود ... چشمانش از اشک می سوخت ... با تمام وجود آرزو کرد که لا اقل کاش مایکل آن جا بود ... صدا لحظه به لحظه نزدیک تر می شد ناگهان نوری چون تیغ تاریکی را برید ... نوری کور کننده و موحش ...
( ادامه دارد ... )




Re: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#2

بارتیموس کراوچ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۱۷ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶
از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 166
آفلاین
پله هایی تا اعماق دره وجود داشت که هیچ کس نمیدانست کی جرئت کرده و انها را ساخته دره ی سرد وتاریکی که هیچ چیز از ان نمی دانستند. خزه ها و غلف های هرز روی پله ها در امده بودند و باعث لغزش پای جوزف و مایک می شدند .صورت مایک قرمز شده بود
جوزف ازش پرسید: چیه ترسیدی ؟
مایک که نمیخواست ترسش را نشون بده :نه ... سردم می شه اینجوری می شم.
انها پایین و پایین تر میرفتند صدا ها هر لحضه بیشتر و بیشتر میشدند هوا سردتر و سردتر می شد تا جای که انگوشت های جوزف بی حس شده بود.... انگار یه چیزی اونها رو تعقیب می کرد جوزف اونو حس می کرد ولی وقتی بر میگشت چیزی نمیدید...نزدیک بیست دقیقه در راه بودن و جوزف هنوز اون حس وحشتمناک رو داشت از میان درخت ها نورهایی دیده میشد نورهایی که از چشم حیواناتی که در ان دره بودند انعکاس پیدا میکرد .
مایک توجهش به اونها جلب شد و...:وای ی ی ی ی ی ........
پای مایک لیز خورد و به زمین افتاد و چون شیب زیاد بود اون سور خورد به طرف پایین... جوزف دوید تا اونو بگیره ولی نتونست ... مایک خورد به یه سنگ که جلوی راه بود .جوزف مایک رو دید دوید طرفش ولی یه دفعه دستهای زشت و پشمالویی از پشت درخت ها بیرون امد و مایک و گرفتو با خودش برد به داخل جنگل .جوزف از ترس پاهاش سست شد انقدر ترسیده بود که نتونست دستش رو تو رداش کنه و چوبش رو در بیاره... افتاد روی پله ها ...
جوزف:نه..نه.. من باید بلند شم الان اونا میان مثل مایک منو میبرن... نباید تسلیم شم
او بلند شد نفس عمیقی کشید و به راهش ادامه داد.
میکشم...می کشمتون جوزف داد میزد .... بعد چند دقیقه دیگه نمیتونست داد بزنه با خودش فکر میکرد سر مایک چه اومده؟
جوزف:سر خودم چی میاد؟
ولی تسلیم نشد ... ترس در وجودش موج میزد ... چوب دستیشو در اورد و روشن کرد بعد شروع کرد به شعر خواندن و به پایین رفتن...

صدا ها هنوز می امد .حیوانات وحشی هم هنوز او را نگاه میکردند .... شاید اونا میدونستند قراره چه اتفاقی بی افته.....
-------------------------------------------------------

متذکر شم بجز در مکالمه در هیچ جای دیگه از کلمات محاوره ای استفاده نکردم اگه کردم ببخشید


ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۰ ۲۱:۱۶:۱۲
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۰ ۲۱:۱۸:۴۷

[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت


دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۶ سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۴
#1

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
دره‌ي سكوت، مثل هميشه سرد و تاريك بود...مثل هميشه...سرد، تاريك، و سكوت محض...سكوت مطلق...
سال‌ها بود كه كسي پا در اين دره نگذاشته بود...مدت‌ها پيش، چندين گروه از افراد براي كشف راز اين دره، به اعماق آن سفر كرده بودند، ولي هرگز برنگشته بودند...هرگز...
دره را مه غليظي كه اعماق آن را به كلي از نظر پنهان كرده بود، پركرده بود...
دره‌ي سكوت، در حومه‌ي يك شهر سرسبز و زيباي ماگلي، به نام (( لیتل هنگلتون )) قرار گرفته بود...دور آن را حصاري از فولاد سخت كشيده بودند، و اين روزها هم به آن قفل بزرگي زده بودند كه هيچ‌كس توانايي شكستنش را نداشت...هچ‌‌كس...
ساكنان سر مريلان، به هيچ وجه به جادو و طلسم اعتقادي نداشتند...با وجود اينكه نسل جديدشان و فرزندانشان، همگي بر اين اعتقاد بودند كه دره با جادويي شوم طلسم شده،اما آن‌ها مرتبا مي‌خواستند اين افكار را از آن‌ها دور كنند...
دره‌ي سكوت، كابوس شب‌هاي بچه‌ها شده بود...تا جايي كه عده‌اي از ساكنين، به خاطر همين موضوع، شهر را ترك كرده بودند...اما...اما كابوس هيچ‌وقت آن‌ها را رها نكرد...هيچ وقت...
عده‌اي از ساكنين كه بر بي‌خطري اين دره اطمينان داشتند، براي اثبات اين قضيه، شب را آن سوي حفاظ خوابيده بودند، ولي...ولي صبح ديگر زنده نبودند...
در شب‌هايي كه قرص ماه كامل مي‌شد، دره را صداها و زمزمه‌هايي مبهم فرا مي‌گرفت...خيلي مبهم و گنگ...بي‌نهايت مبهم...
وقتي شهر را تاريكي فرامي‌گرفت، دره بيشتر تاريك بود...وقتي شهر را سكوت محض فرا مي‌گرفت، دره بيشتر ساكت بود...جز شب‌هايي كه قرص ماه كامل بود...
امشب هم قرص ماه كامل بود...طبق معمول، دره را زمزمه‌هاي مبهم، و بچه‌ها را كابوس‌هايي مبهم و وحشتناك از دره فراگرفته بود...دره در تاريكي كامل سپري مي‌كرد...تاريكي...
اما اين شب با شب‌هاي ديگر فرق داشت...امشب، صدايي هم بودكه با وجود اين كه نيمه شب بود، سكوت جاده‌اي را كه به طرف دره مي‌رفت را مي‌شكست...صداهايي شبيه صداي قدم‌هاي چند نفر...دو نفر...قدم‌هاي آرام و شمرده‌ي دو نفر...
هم‌چنين، صداي كشيده شدن رداهاي دو نفر هم مي‌آمد...آنها به سمت دره‌ي سكوت پيش مي‌رفتند...
جادوگر اول، با صدايي آرام و ملايم:جوزف...اينجا خيلي بييشتر از اون چيزي كه فكر مي‌كردم، مشكوكه...خيلي بيشتر...
جادوگر دوم، با صدايي نسبتا خشن:مايك...بارها بهت گفته‌م...اينجا خيلي اسرارآميزه...هيچ‌كس تا حالا نفهميده چي اون پايينه...هيچ كس...ولي ما مي‌فهميم...من مطمئنم...چون من...چون ما با تمامي افرادي كه به اون پايين سفر كرده‌ن، فرق داريم...
مايك در حالي كه راه مي‌رفت، به تاييد سر تكان داد...بعد، وقتي به قفل حصار آهني رسيد، چوب‌دستي‌اش را كه آماده بود، به سمت قفل گرفت، وبا صدايي بسيار آرام ، زيرلب گفت:آلوهومرا...!
قفل در باز شد،و جوزف و مايك، وارد محوطه‌ي آن طرف حصار شدند...و به طور مبهمي، متوجه هواي سردتر آن طرف شدند...
بعد، با قدم‌هايي آرام و شمرده، پا در راهي گذاشتند كه به اعماق دره منتهي مي‌شد ................................
________________________________________________
قبل از پست زدن،حتما اين قسمت را بخوانيد:1*از نوشتن كلمات محاوره‌اي ، جز در مكالمه‌ها بپرهيزيد...!
2*سعي كنيد تا حد توان، رول‌هاتون رو وحشتناك‌‌تر و ترسناك‌تر كنيد...!
3*به توصيف صحنه و فضاسازي، بيشترين اهميت رو بديد...!
4*به هيچ‌وجه طنز استفاده نكنين و شكلك هم نزنين لطفا...درضمن، اصلا از وردهاي من‌درآوردي استفاده نكنين و وقتي وردي رو بلد نيستيد، بگيد فلاني زيرلب يه چيزي گفت...!
5*به نكات بالا دقت كنين...!
6*نكته‌ي بالايي رو حتما رعايت كنين...
.............
خب ديگه...منتظر پستاي زيباتون هستم...


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۸۵/۳/۲۶ ۱۹:۰۱:۳۳

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.