هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۷:۵۵ یکشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۰

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۱:۵۷ دوشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 629
آفلاین
همه‌چیز نسبی است؛ تصور از "اندک" نیز همچنین.
برای مثال، حجم غذایی که هاگرید در روز می‌خورد زیاد است. اما این در مقایسه با مقدار غذایی است که اکثرِ مردم در روز می‌خورند. حجمِ آن غذا را اگر در کنارِ مقدار چیزهای مختلفی که ایوانوا در روز می‌خورد قرار بدهیم، ممکن است حتی سوءتغذیه هم داشته باشد.

در این موقعیت نیز چنین قانونی قابل استناد بود. مقدارِ مکدر بودنِ تام در مقایسه با کدریّت روانِ اکثریت مردم مقدار کمی بود، اما اگر آن را در کنارِ درصد مکدر بودنش طیِ زمان‌های مختلف قرار دهیم، تغییری بسیار عجیب مشاهده می‌کنیم. چیزی در حد و حدودِ اختلافِ قدِ مادام ماکسیم و پروفسور فلیت‌ویک!

این شد که تامِ ناراضی ریه‌هایش را پر از هوا کرد، شانه‌هایش را از هم فاصله داد، گردنش را بالا برد، دهانش را باز کرد، صحنه آهسته شد. اما کاش نمی‌شد. چون درست در لحظه‌ای که او دستورِ تخلیۀ هوایِ درون ریه‌هایش را از طریق اعصاب مغزی‌اش به عظله‌هایِ شکمی‌اش ارسال می‌کرد، حشرۀ هاچ مانندی واردِ دهنش شده و او را مجبور به سرفه کرد و هر چقدر هم که در ذهنتان عجیب به نظر برسد، نخندیدن به این صحنه در شرایطِ آلبوس دامبلدور غیر ممکن بود.
این شد که از بین رفتنِ صحنۀ دراماتیکی که در حال شکل گرفتن بود، با شلیک خندۀ دامبلدور پیر و نمایان شدنِ دندان‌های نصفه و نیمه‌اش همزمان شد و تمامِ ابهتی که تام در این چند پست کسب کرده بود به ناگاه فرو ریخت.

با خود فکر کرد شاید بتواند با روشی با دامبلدور کنار بیاید...


آروم آقا! دست و پام ریخت!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۱۷ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 304
آفلاین
خلاصه:
تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده. سر راه فنریر هم بهشون ملحق میشه.
دامبلدور به عنوان مقرشون، چند تا کارتن رو برمیگزینه. بعد از اینکه تام و فنریر و دامبلدور و جیمز توی کارتن های تنگ جا خوش کردن، رز و ایوا هم نازل میشن.
فنریر قصد داره به عنوان شام رز رو بخوره، که یهو پلاکس سر میرسه و میگه نقاشی اون شیش نفر رو کشیده و حالا باید ازش بخرن. ولی بقیه مسخره ش میکنن و پلاکس که عصبانی شده، یه قلموی وحشی رو به جون رز میندازه و میذاره میره.


***


پلاکس در حالی که دور میشد، برگشت و به عقب نگاه کرد. صحنه ی جالبی بود؛ همه، دور رز جمع شده بودند و سعی داشتند دندان های قلمو را از پای او جدا کنند.
لبخند زد و در حالی که بینی اش را رو به بالا گرفته بود، راهش را ادامه داد.

-بگیرش! بگیرش! بگیرش!
-آخه معلوم نی کجا رف‍... هی! اونها... گرفتم‍...

اما قبل از اینکه فنریر بتواند آن را بگیرد، قلمو زبانش را برای او در آورد و از کتفش بالا رفت. جیمز روی او پرید و سعی کرد با مشت قلمو را مهار کند.

-تو این سن من احتیاج به سکوت دارم باباجانیا... میشه یکم آروم تر باشید؟

البته که صدای او میان جیغ و داد فنریر و جیمزی که به یکدیگر گره خورده بودند، گم شد. ایوا روی کپه آدمی که روی هم تلمبار شده بودند پرید. به نظرش رسیده بود چند لحظه پیش قلمو را،جایی روی سر جیمز دیده بود.

تام که با خونسردی به تماشای تقلاهای آنها برای به چنگ آوردن قلمو نشسته بود، به دامبلدور نگاه کرد.
-خب پیرمرد... ما درک نمیکنیم. چرا به جای این کارا دنبال اون دختره نمیرن؟ تابلوش رو هم یه کاری میکنیم حالا. ما هم چندان از این وضعیت خوشمون نمیاد.

دامبلدور ردای سرخ رنگش را که حتی وقتی که در آن کارتن کهنه نشسته، راضی به در آوردنش نشده بود را تکاند و لبخندی نثار تام کرد.
-چقدر تو باهوشی تام... دقیقا باید همین کارو بکنیم. برو بیارش پس پسرم.

تام اندکی مکدر شد.





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۲:۰۵
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 177
آفلاین
_ چقدر تکون میخورید!

با صدای فریاد دختر مو فرفری اراتش (ارتش ها) سیاه و سفید از کارتن هایشان بیرون آمدند.

_چه خبره؟ بازم شام آوردین؟

پلاکس قلمویش را پشت گوشش گذاشت و چند قدم جلو رفت:
_ شما چی هستین؟ چند تا آدم، گرگ، شام، یک کپه ریش، و یه کج و کوله؟ هر چی هستین از بس تکون خوردین کلی طول کشید تا نقاشی ام تموم بشه.

سپس با عجله همان راهی که آمده بود را برگشت و با تابلوی بزرگی دوباره به سمت آنها آمد و نفس نفس زنان تابلو را به دست تام ریدل جوان داد:
_ ا... از.‌‌.. دیشب دارم میکشمش! خیلی سخت بود... آه... آی‌...

تام ریدل جوان از زوایای مختلف به تابلو نگاه کرد، کاملا عادی به نظر میرسید! یک گرگ وسط کپه ای ریش و یک رز زلز در بشقاب و در گوشه کادر کج و کوله ای ناواضح.
_پس ما کجاییم؟ ما رو نکشیدی؟

پلاکس دستی به چانه اش کشید و کمی فکر کرد:
_ چرا کشیدم، شما و اون آقا عینکیه که مثل پسرش خیلی زشت و... عه نباید میگفتم؟ به هر حال شما اون پشت دارین استراحت میکنین. خوابید؛ هیسسسسسس!

تام ریدل جوان که انگار باور کرده بود گوشه تابلو خوابیده است برای حفظ احترام خودش آرام گفت:
_ خب، حالا میشه این تخته رو آتیش بزنیم و روی اون شاممون رو کباب کنیم
؟

پلاکس نگاهی به تام ریدل انداخت، چند ثانیه ای بی حرکت ماند، چند دقیقه گذشت و پلاکس بدون اینکه نفس بکشد به تام نگاه میکرد، کم کم خون همه به نقطه جوش میرسید که با جیغ و سر و صدای سرسام آوری به سمت تام حمله ور شد و تابلو را از دستش کشید.
سپس با سرعت آن را لابه لای موهایش جا داد.

باز هم سکوت بر صحنه حاکم شد و همه به یکدیگر زل زدند، بلاخره دامبلدور به حرف آمد:
_ میای تو جبهه سفید باباجان؟
_ نخیر، نمیام، من هیچ جا نمیام، از دیشب تا الان مشغول کشیدن قیافه های ماورایی تون بودم، حالا هم باید این تابلو تون رو بخرید.

همه به هم، و سپس به هم های دیگر نگاه کردند، ابتدا پوزخند زدند؛ سپس لبخند میهمان لب هایشان شد؛ و چند ثانیه بعد صدای قهقهه هایی قطع نشدنی تمام خیابان را در بر گرفت.

پلاکس که از حرص بنفش شده بود قلمویش را در آورد و وردی خواند و همه را میخکوب کرد:
_ اگه تابلومو نخرین بلایی به سرتون میارم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن.

در همان حالت خشکیده چشم های سیاهان و سفیدان قهقهه سر دادند و همین برای فوران خشم پلاکس کافی بود:
_ خیلی خب؛ پس من شما رو با این قلموی خوش اخلاق تنها میذارم.

سپس قلموی زرشکی رنگی را از جیبش درآورد و جلوی پای آنها انداخت.
قلمو بی وقفه جیغ میکشید و به دور خودش می‌چرخید و در آن زمان قصد داشت رز را سفت چسبیده و هرگز جدا نشود‌.

پلاکس دوباره قلمویش را چرخاند و طلسم خشک شدگی را باطل کرد:
_ من تو ساختمون رو به رو زندگی میکنم، اگه پشیمون شدین فقط کافیه اسمم رو صدا کنید.

و دور شدن پلاکس همزمان شد با فریاد رز که بخاطر درد گاز گرفتگی پایش کشیده بود:
_ این قلمو دیوونه اســــــــــت!



«عزیز دل ارباب با مخالفت گب »


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۱۷ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 304
آفلاین
تام ریدل جوان، از آن وضعیت هیچ خوشش نیامد!
نگاهی به دارایی هایش کرد. یک کارتن کهنه، یک فنر، و یک شام که البته فعلا متعلق به او نبود. آهی کشید.
دامبلدور با ابراز وجود رز، برگشت و به آنها نگاه کرد.
-اوه... شام! پس تو هم فرزند روشنایی هستی؟

تام با بی حوصلگی چشم از آن دو برداشت و به فنریر نگاه کرد. نباید میگذاشت دامبلدور هیچ انسان و هیچ شامی را به عنوان یاران محفل جذب خود کند.
-هی... فنر! پیس! پیس! با تو ام! مگه تو اون دختره رو نمیخواستی؟رز... آره رز! مگه نمیخواستی بخوریش؟ خب بخور دیگه!

فنریر با دهان باز به او خیره شد و بعد از چند ثانیه اندیشیدن جواب داد:
-رز نیست... شامه!

تام ریدل خشمگین، به فنریر متفکر و انگشت در دماغ نگاه کرد. ولی به او برای عملی کردن نقشه اش نیاز داشت.
-اَه! آره! شام! خوراکی... به‌به... غذا...
-کی خوراکی داره؟!

تام ریدل برگشت و به دختر بی ریختی که حرفش را قطع کرده بود و خوشحال به سوی کارتن آنها می‌آمد نگاه کرد.
ایوا، با خوشحالی وارد کارتن تنگ آنها شد و به زور بینشان چپید.
-آقا... گفتید خوراکی؟ غذا؟ میشه منم بیام پیشتون؟

از قیافه‌ی فنریر نارضایتی، و از قیافه‌ی تام، رضایت میبارید.
-میخوای بیای تو ارتش سیاه، کج و کوله؟

ایوا گرچه از معنی ارتش سیاه سر در نیاورد... با خوشحالی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-حالا خوراکی ای که ازش حرف میزدید کو آقا؟

تام ریدل با سر، به رز و دامبلدور که سخت مشغول صحبت بودند اشاره کرد. سپس دوباره نگاهی به دارایی هایش انداخت. یک کارتن کهنه، یک فنر، یک کج و کوله و شامی که به زودی مال او میشد. راضی بود. البته فعلا.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۵۴ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
-نه نه پروفسور. اشتباه نکنین. این فرزند نیست. این شامه. بذارین آشناتون کنم. شام... پروفسور. پروفسور... شام!

رز با خوشحالی دستش را به طرف دامبلدور دراز کرد.
-خوشبختم پروفسور.

-منم همینطور شام. البته فنریر کمی اغراق می کنه. من یه مدرک سیکل هاگوارتز دارم که همونم نتونستم بگیرم. ولی بهم گفتن وقتی ریش سفید و بلندی در بیارم و شبیه پروفسورا بشم، استادی و حتی مدیریت هاگوارتز رو هم بهم می دن. خب... مزاحم کارتون نشم.

دامبلدور که حواسش کاملا پرتِ توضیح دادن عناوینش شده بود، داشت از کارتن خارج می شد که رز جلویش را گرفت.
-پروفسور... این داشت منو می خورد ها!

دامبلدور دستی به ریش تقریبا بلندش کشید.
-خب... مگه تو شام نیستی؟ باید خورده بشی دیگه. سرنوشت رو بپذیر فرزند خوراکی!

چیزی نمانده بود که رز، سرنوشت را بپذیرد... ولی قبل از آن جمله ای به زبان آورد که می توانست سرنوشتش را عوض کند.
-پروفسور... منم می تونم عضو گروهتون بشم؟




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۴۲ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 552
آفلاین
تام و فنریر همزمان گفتن:
- درست شنیدی.

البته با این تفاوت که فنریر آب دهانش رو هم به اطراف پراکند، ولی تام این کار رو نکرد.
یه تفاوت دیگه هم وجود داشت، یه تفاوت بزرگ. البته فقط یکم بزرگ. اونم این بود که تام از توی جیبش یه بشقاب بیرون نکشید، یه پیش بند کثیف به یقه لباسش نبست، رز رو توی بشقاب نذاشت و قاشق و چنگال هم از توی یه جیب دیگه ش بیرون نکشید.
ولی فنریر همه این کارهارو کرد.

در اون لحظه هم داشت از توی جیبش نمک و فلفل در میاورد که تام شروع کرد به صاف کردن گلوش.
- این وحشی بازیا چیه مرتیکه؟
- شام میخورم! میخوری؟
- شام میدن؟ کجا؟

فنریر با لبخند دندان نمایی، که علاوه بر دندان های زردش بوی گندی رو هم توی هوا متساعد کرد، گفت:
- آره. آره. قطعا تو شکمِ من شام میدن.
- کارتون ما رو کثیف نکن!
- خودت داری میگی کارتون ما دیگه. منم میگم غذای ما. بشین توئم یکی دو لقمه بزن چاق و چله شی یه خورده. sot3:

فنریر داشت حسابی رز رو به نمک و فلفل آغشته میکرد که همون لحظه دامبلدور وارد کارتون شد. دامبلدور یه لحظه تعجب کرد و چشماش از حدقه زد بیرون، ولی به محض اینکه رز از توی بشقاب پرید توی بغلش، تعجبش، بعد از اینکه به خاطر بوی فلفل و نمک عطسه کرد، به لبخند پدرانه ای بدل شد.
- فرزند روشنایی!




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۶:۱۸ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
فلش بک

- مادرجون این حرفایی که بت می‌گم راز زندگیه. گوش کن. سحرخیر باش تا کامروا شوی. سیب زمینی‌هات رو یکسان سرخ کن، کدبانو سیب زمینی‌ش نمی‌سوزه. قبل غروب آفتابم خونه باش. جامعه پر گرگینه‌س. خطر داره مادرجون.
- چه خطری آخه. گرگینه کجا بود وسط شهری.

پایان فلش بک

باد ملایمی می‌وزید و هوا خنک بود. ستاره ها اون بالا تو آسمون چشمک می‌زدن و می‌رقصیدن. صدای هو هوی جغد های شب کار می‌آمد. خلاصه که شب دل انگیزی بود.
به خصوص برای فنریر.

- این!

تام که در محیط اطرافش دنبال چیزی برای معامله با فنریر بود، اولین چیزی که به دست درازش اومد رو چنگ زد و کشید. که از قضا، دم پشمالوی علیرضا بود.

صاحب علیرضا حتی تو عجیب ترین خواب های عمرش هم نمی‌دید که نیمه شبی دستی از غیب برسه و دم حیوونکش رو بکشه. پس وقتی دست ظاهر شد و کشید، در بهت و حیرت فرو رفت و پس نکشید. با دم کشیده شد به سمت تام و افتاد تو بیست و پنج درصد بین تام و فنریر.

- سلام.

خود تام هم انتظار نداشت چیزی پیدا کنه چه برسه به اینکه دوتا چیز پیدا کنه. فنریر هم خوشحال از اینکه شام و دسرش باهم و با پای خودشون اومدن بغلش لبخند زد.
ولی رز. خب روزگار عادات بدی داره. مثلا عادت ضایع کردن آدم. اگه اون روز رز به مادربزرگش نگفته بود گرگینه‌ای تو سطح شهر نیس، گیر یه گرگینه‌ی گرسنه تو پناهگاه محفل ققنوس نمی‌افتاد. اما گفت و افتاد. متاسفانه.

- شنیدم اینجا محفل ققنوسه.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۸ ۱۶:۰۸:۲۲



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۱۶ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۲۱:۵۷ دوشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۱
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 629
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل جوان قصد داره تا ارتش مرگخواران رو راه بندازه. در همین زمان، جیمز پاتر تلاش می‌کنه اون رو برای محفل ققنوس جذب کنه و تام هم که دوست داره سر از کار رقیبش دربیاره؛ قبول می‌کنه.
اونا اول بالای یه برج سراغ دامبلدور میرن و بعد از تقلای زیادی می‌تونن از برج پایین بیان و در راهِ پناهگاهِ محفل، فنریر گری‌بک رو با خودشون همراه می‌کنن.
شب میشه و تام ریدل و گری‌بک توی یه کارتون، که پناهگاه محفله، کنار هم می‌خوابن. اما سر و صدای فنریر، تام رو عصبی می‌کنه و حالا می‌خواد راهی پیدا کنه تا بتونه شب رو بگذرونه.

***


تام، دست به کمر و کلافه، به فنریر زل زده بود.
نمی‌دانست این تقاص کدام کارش است. شاید همسایگانی که از لنگِ پا به سقف خانه‌هایشان آویزان کرده بود؟ نه... این برای چنین مجازاتی زیادی کم بود! شاید درختان میوه‌ای که هروقت اعصابش خراب میشد چندتایشان را با اسید از ریشه می‌سوزاند؟ عذابِ فنریر از آن هم بیشتر بود!

در همین افکار بود که راهی به ذهنش رسید.
- فنریر؟
- تامی جونُم، بیا دردت به جونم! شب مهتاب توی کارتون، سی تو آواز می‌خونُم! جونُم؟
- کوفت و جانم! مایلیم تا با تو معامله‌ای بکنیم.

فنریر معامله دوست داشت. معامله ها نهایتاً به خورده شدن طرف مقابل منتهی می‌شدند. فنریر خوردن دوست داشت. خوردن خوب و خوشمزه! این شد که به کنسرت شبانه‌اش پایان داد، محترمانه سر جایش نشست و آب دهانش را سرازیر کرد. چون خب... فنریر بود دیگر.
- معامله؟! مثلاً می‌خوای بالاتنه‌ت رو بدی من بخورم در ازای این‌که کارتونو بهت بدم؟
- پناه بر خودمان! نه حالا از آن معامله‌ها هم. مثلاً...

تام به دنبال چیزی که به فنر پیشنهاد بدهد نگاهش را به محیط انداخت.


آروم آقا! دست و پام ریخت!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۳۲ دوشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۰۴:۱۷ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 304
آفلاین

دامبلدور لبخندی زد و با آرامش در کارتن کوچک خودش جا خوش کرد.
-خب... حالا که مقر خودمونو انتخاب کردیم، بهتره که بنشینیم و استراحت کنیم... بنشینید، بنشینید. راحت باشید فرزندانم.

تام در محدوده هفتاد و پنج درصدی اش نشست و فنریر که ریاضی بلد نبود، مفلوکانه در بیست درصد خودش، کنار تام ریدل چپید. پنج درصد بقیه را هم شپش های فنریر شروع به جشن گرفتن کردن. تام زانو هایش را بغل کرد و تا جایی که میتوانست، به دیواره ی کارتن چسبید. اصلا دلش نمیخواست به آن...فنر و شپش هایش که الان در حال نقشه کشی برای ورود به موهای تام بودند، بچسبد.
-هی! داداش...تام! هوی! میگما... هوا شه خووبه! نه؟

هوا خوب نبود. بوی بدن فنریر درکارتن پیچیده بود. بویی بین لجن و پنیر گندیده. تام پاسخی نداد در عوض بیشتر به دیواره کارتن چسبید و چشم غره ای به فنریر رفت که دندان های جرم گرفته اش را با لبخندی گنده به نمایش گذاشته بود.
-هی داداش تو شقدر ناراعتی! خوش باش... هی میگم تو سوسیس نَ اَری؟ خدا میدونه چند وقته شیزی نخوردم!
- نه! ما سوسیس نداریم! هوا هم خوب نیست! تو بوی گند میدی!
-بااوشه... هی! میگما! داداش! گوش کن... تو. یعنی خودتا! کسِ دیگه ای نه! یعنی من نه، دامبلدور نه، این جیمز بی ریخته هم نه! یعنی خود خودتا! ببین باباتم نه ها! اون رفیقتم نه...

تام آهی کشید.
-ببین چطور خودمون رو اسیر کردیم!

فنریر همچنان به چِرت گفتنش ادامه میداد:
-ببین تو چطوری از اونجایی که نه من توش بود، نه دامبلدور، نه این جیمز بی ریخته، خودِ خودت بودی، یعنی باباتم نبود، چطور از اونجا که اینجا نبود سر در آوردی؟ یعنی چطور میشه آدم از اینجا که اینجا نیست سر در بیاره؟! ببین خودِ خودت بود ها! نه من بودم... نه دامبلدور، نه این جیمز بی ریخته، یعنی خود خودت بودیا...
-بس کن! میخوایم بخوابیم.
-خیلی خب. نظرت چیه یه بخونم دلمون واشه؟ خوبه؟
-نه! میخوایم کپه مرگمون رو بذاریم!
-خیلی خب! ولی ضرر کردی ها! صدای من خیلی خوبه!
-خوب نیست. مثل صدای میمونه!
-بااوشه! میگما! یکم میری اون ورتر. یه خورده جام تنگه...
- نه! تو هم کپه مرگت رو بذار!
-میگما! یعنی تو خود خودتی! نه منی، نه دامبلدوری، نه این جیمز بی ریخته...
-ما خودمونیم! پس بِکَپ و بذار ما بخوابیم.
-باشه. ولی اول باید...

تام پشتش را به او کرد و تا جایی که فضای هفتاد و پنج درصدی اش اجازه میداد، پاهایش را دراز کرد. تام برای حدود یک ساعت به خواب رفت تا اینکه با لم دادن موجودی به خودش از خواب پرید. موجودی که داشت با صدا هولناکش آهنگ "شب پر ستاره" را میخواند و دست میزد.
-آخ! شبِ پر ستارررره! حالا! آخ! چشمک بزن دوباره! حالا! هووو! شَشَشَشَشَبِ پر ستارههههههه! تو خودتیییییی! مَمَمَمَمَمَمَمَننننن نیییییستییی! داااامبللللدور نیستی! ان جیمز بی ریخته هم نیستییی! شَشَشَشَشَبِ پر سِسِسِتارههههه!
-زهر مار!

تام در حالی که شوکه شده بود این را گفت و از جایش بلند شد.




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۰:۰۵ یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۲۰:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6682
آفلاین
تام ریدل، بدون این که منتظر حرف یا اجازه کسی بشود، دوان دوان جلو رفت و بزرگترین کارتن را انتخاب کرد.
-این مال ما!

با خوشحالی اعلام کرد و در مقابل، لبخندی مهرورزانه از دامبلدور دریافت نمود.

-آفرین فرزندم... ازت همین انتظار رو داشتم. این فداکاری بزرگیه که تصمیم گرفتی اتاقت رو با این عضو جدیدمون فنر و ریر شریک بشی!

تام چنین تصمیمی نگرفته بود. ولی ظاهرا دامبلدور از کلمه "ما" چنین برداشتی کرده بود.

تام قصد اعتراض داشت ولی با دیدن چهره دامبلدور که لبخند مهرورزانه را کافی ندانسته و برای ابراز عشق بیشتر به طرفش می آمد، فریاد اعتراضش را نشکفته پرپر کرد.
-هوی... فنر... بیا این جا. این کارتن مال ما دوتاست. هفتاد و پنج در صدش مال ماست. بیست در صدش مال توئه.

فنریر ریاضی بلد نبود. تام ادامه داد:
-و اگه قصد داری بپرسی اون پنج در صد باقی مونده چی می شه، اونم فاصله بینمونه. زیاد تمیز به نظر نمی رسی.

فنریر قصد نداشت بپرسد... چون گفتیم که... ریاضی بلد نبود.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.