هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۳:۳۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵

دیوید کراوکرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۳۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
از تو عبور میکنم . . .
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
- پیس پیس، دختر کوچولو... با توام، پیس...هوووی . عجب دوره زمونه‌ای شده‌ها، هرچی صداش می‌کنم محل نمی‌ذاره و میره.

دامبلدور که دیده بود مورچه‌ها هم دعوت او را نمی‌پذیرند بعد از تفکری چند در نشانه‌های عالم به این نتیجه رسید که بهتر است سر گذر هاگزمید را امتحان کند. بنابراین با یک پای تکیه زده به دیوار گذر و زنجیری چرخان در دست، پیس پیس کنان سعی در اغفال جوانان ها... سعی در ارشاد جوانان هاگزمید و دعوت آنان به جبهه‌ای که بی‌شک در آینده‌ای نه چندان دور تبدیل به حق خواهد شد و تنها نوری خواهد بود در برابر سیاهی که جهان را به یقین خواهد بلعید.

- داداش، خوشتیپ، یه دقیقه وقتت رو بهم.... خواهرم، شما، یه لحظه میشه... پسرجون، آره خودت، همین تو که سیفید میفید هم هستی، یه لحظه بیا... ای بابا، اینم که رفت.

فاوکس که نظاره‌گر عضویابی آلبوس خاکستری بود سری تکان داد و پرواز کرد تا بتواند بر لبه‌ای بلندتر بنشیند.
آلبوس که ناامیدی را از چشمان فاوکس خواند گفت:

- جون داداش اینا توجه ندارن، وگرنه یکیشون بیاد جلو یک سخنرانی براش می‌کنم از نتورک مارکتینگیا بهتر.

سپس تیریپ کامبیز باقی پشت موهای خاکستریش را تکانی داد و بعد زنجیر چرخانیش را از نو آغاز کرد.



در سویی دیگر تام ریدل مار کوچکش را در آغوش کشیده بود و با او صحبت می‌کرد.

- چقدر بامزه‌ای، مثل یک انگشت باریکی.
- عوضش از انگشت هرپایی مقتدرترم.
- نه چندان... راه هم که نمی‌تونی بری.
-من می‌تونم تو رو چنان جای دوری ببرم که هیچ‌کشتی نمی‌تواند ببرد. هرکسی را لمس کنم به خاکی که ازش آمده برمیگردد، اما تو پاکی و از یک سیاره دیگه آمده‌ای...

تام ریدل با شنیدن این دیالوگ چنان جا خورد که فورا عصبانی و قرمز گشت، در حدی قرمز که گویی پاتیلی از استرومپگامسوز را قورت داده است.

- بی‌شعور، من به این خفنی رو با اون فسقل بچه اشتباه گرفتی

مار سریع خودش را جمع و جور کرد و سعی داشت نگاهش را از چشمان پسرک بدزدد.

- بدو برو تو جیبم، باید برم یه جا سفارش لوگو بدم.

چند ثانیه بعد از جهش مار به جیب پسرک، با صدای پاقی منظره زیبای آنجا از هرگونه بنی بشری خالی گشت.



بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ققنوس پرواز کرد و کرد. خیلی از دامبلدور دور شد...بعد یهو به فکر فرو رفت!
-مگه من جغدم؟ من برای چی باید برم پیغام برسونم؟ من ققنوس محترمی هستم.
و عصبانی شد. خواست پرواز کند و کلا بی خیال دامبلدور بشود که فکر جدیدی به ذهنش رسید.
این سوژه مال گذشته بود. مال دورانی که هنوز نه محفلی وجود داشت و نه مرگخوارانی. پس جینی و هری و بقیه از کجا پیدایشان شده بود؟ اصلا این اشخاص چه کسانی بودند؟

ققنوس خشمگین به طرف دامبلدور برگشت و پیرمرد را در حالی یافت که روی نیمکتی در پارک نشسته بود. این موضوعی بسیار طبیعی بود. پیرمرد ها همواره به نشستن در پارک علاقه داشتند. دامبلدور روی زمین خم شده بود و با خودش حرف میزد.

ققنوس به طرف دامبلدور رفت و نوکش زد. دامبلدور در حالی که محل نوک زدگی را گرفته بود به طرف ققنوس برگشت.
-چی شده پرنده زیبا؟ مگه نمیبینی؟ دارم این مورچه های زحمتکش و فداکار رو دعوت به عضویت در گروهم میکنم.

نه ققنوس میتوانست آدمی حرف بزند و نه دامبلدور ققنوس زبان بود. برای همین دامبلدور متوجه علت خشم ققنوس نشد. ولی این اهمیتی نداشت. او باید برای گروه جدید و فداکار و سفیدش عضو پیدا میکرد.


سمت سیاه:

تام ریدل کاغذ پوستی بزرگی روی زمین پهن کرده بود و سرگرم کشیدن نقشه های پلید بود. اگر شخصی از نزدیک به کاغذ نگاه میکرد متوجه میشد که این کاغذ پوستی است! پوستی! پوست واقعی...پوست انسان!
تام در حال کشیدن نقشه های پلید برای تشکیل ارتش سیاهش بود که ناگهان صدای خش خشی از لای بوته ها توجهش را به خود جلب کرد.
تام جادوگر جسوری بود. فرار نکرد. به بوته ها خیره شد. درخشش یک جفت چشم سبز رنگ را از لای بوته ها تشخیص میداد.
-تو چی هستی؟...یه مار؟! چقدر کوچولویی. ولی مهم نیست. مار ماره. مار من میشی؟


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۹:۲۰:۱۰
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۹:۲۰:۵۷

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۲:۰۳ دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 323
آفلاین
ققنوس كه از حرفاي دامبلدور تعجب ميكند با نگاهي سوالي به دامبلدور نگاه ميكند. از آنجا كه دامبلدور زبان حيوانات را بسيار خوب متوجه ميشد با ديدن چشمان ققنوس پي به تعجب او برد، پس جواب داد:
- راستش لردسياه داره دوباره ارتششو راه اندازي ميكنه، منم دارم يه ارتش درست ميكنم كه بتونم مقابل اون ايستادگي كنم اما دنبال يك اسم بودم. كه حالا اونو پيدا كردم... محفل ققنوس. اجازه ميدي اسمتو روي محفلم بذارم؟

ققنوس با شنيدن اين حرف ها خيلي خوشحال شد و سري به نشانه ي رضايت تكان داد.

- خوب، حالا كه اسم محفل رو انتخاب كرديم بايد بريم دنبال اعضا. اما از صبح تا حالا هرچي تلاش كردم نتونستم يك نفر رو هم وارد محفل كنم! به نظر تو بايد چيكار كنم؟

ققنوس باز هم به دامبلدور نگاه كرد.

- آره راست ميگي. بايد از اعضاي قديمي محفل شروع كنم. بايد دوباره جذبشون كنم... مخصوصا اونايي كه هم عضو محفل و هم عضو باشگاه باسلاگ بودن.

دامبلدور كمي فكر كرد و در آخر اسامي آن افراد را بر روي برگه اي نوشت:
- هري پاتر، جيني ويزلي، هرميون گرنجر و... .

اما سردرگم شده بود. نميدانست كه اول از همه بايد به سراغ كداميك از آنها برود. با خود فكر كرد:
- هري و جيني كه پيش هم هستن و احتمالا از هرميون هم خبر داشته باشند، پس اول از همه سراغ هري و جيني ميرم.

اما دامبلدور با يك مشكل ديگر رو به رو بود. او نميدانست كه آنها كجا زندگي ميكنند. ققنوس از چشمان نااميد دامبلدور به مشكل او پي برد، درنتيجه تصميم گرفت كه به او كمك كند. پس با چشمانش به دامبلدور فهماند كه ميتواند آدرسي از آنها را پيدا كند. دامبلدور هم كه ميدانست ققنوس موجودي بسيار باهوش است لبخندي به او زد و گفت:
- ميدونم كه منو نااميد نميكني... موفق باشي.

ققنوس پرواز كرد بلكه بتواند آدرسي از هري و جيني پيدا كند. اولين چيزي كه به ذهنش رسيد جايي نبود جز... مغازه ي ويزلي ها. همان كه آرتور ويزلي بعد از بازنشست شدن از وزارت خانه در آنجا كار ميكرد و از قضا در شهر بسيار مشهور بود.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۰:۳۸:۲۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
ققنوس از جمله موجوداتیه که اشک داره!

این یعنی با یک پرنده‌ی احساساتی رو به رو هستیم که هر لحظه ممکنه کنترل خودشو از دست بده و اشک‌هاش جاری بشه.
و خب... ققنوس داستان ما هم ازین قاعده مستثنی نبود! بخصوص وقتی مورد اصابت سنگ قرار بگیره!

تام ریدل از بچگی استعدادهای نهفته‌ی فراوونی داشت که هر روز یکی از اونارو کشف می‌کرد. از جمله جدیدترین توانایی‌ای که همین چند ثانیه پیش به اون پی برده بود، قدرت نشونه‌گیریش بود!

سنگی که تام ریدل پرتاب کرده بود با سرعت جلو می‌ره و یکراست بر فرق سر مبارک ققنوس فرود میاد. ققنوس به محض برخورد سنگ با سرش، از جا می‌پره. بال‌هاشو باز می‌کنه و بعد از نگاه معنی‌داری که به پرتاب‌کننده‌ی سنگ می‌ندازه، اشک‌ریزان ازونجا دور می‌شه.

- آخیش. بیشتر از این نمی‌تونستیم وجود نحس این موجود رو تحمل کنیم.

ققنوس بال می‌زنه. بیشتر و بیشتر... اونقد جلو می‌ره تا به کوچه‌ای تنگ و باریک می‌رسه. با دیدن مرد ریشویی که سعی داشت گربه‌ی سفید رنگی رو بگیره، با دلخوری تغییر مسیر می‌ده. اما دم بلندش با برخورد به سطل اشغال و پرت شدن درِ اون، صدای مهیبی رو بوجود میاره.

مرد ریشو دست از دنبال کردن گربه برمی‌داره و با تعجب برمی‌گرده. انتهای بدن ققنوسو که پشت سطل در حال پنهان شدن بود دید. شاید یک روباه سرخ و آتشین که سیاهی رو در خودش بسوزنه، بهتر از یک گربه‌ی سفید باشه. دامبلدور که از برخوردهای قبلیش با حیوانات نتیجه مثبتی نگرفته بود، این‌بار سعی کرد کمی باحال‌تر به نظر برسه بلکه دل حیوون رو بِرُبایه.
- آه... فوکسِ من!

بله حتی دامبلدور هم انگلیسی بلد بود!
ققنوس داستان ما که به تازگی سنگ خورده بود و دل شکسته بود، با دیدن آغوش باز اون و اسمی که برای اولین بار روش گذاشته بود تحت تاثیر قرار می‌گیره و بیرون میاد.

و اینجاست که دامبلدور در میابه اونچه که دیده روباه نبوده، بلکه ققنوسی بزرگ بوده!
- محفل ققنوس!

و از اون پس دیکته‌ی fox رو به fawkes تغییر دادن تا دامبلدور ضایع نشه!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۲:۳۵:۰۱



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۳:۴۹ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5770
آفلاین
خلاصه:

تام ریدل(لرد ولدمورت) در حال قدرت گرفتن و تشکیل گروه سیاهشه!
به دامبلدور پیشنهاد شده که وزیر بشه،اما از اون طرف، فاج هم سعی می کنه وزیر بشه. دامبلدور تصمیم می گیره محفل ققنوس رو تشکیل بده.

..................

-محفل دو نفر...محفل دو نفر...کسی جا نمونه. بپر بالا آقا...خانوم؟ شما نمیای؟

آلبوس دامبلدور در گوشه ای از هاگزمید ایستاده بود. جارویش را پارک کرده بود و به دنبال عضو جدید می گشت. ولی کسی نمی دانست محفل چیست! و کسی به مقصد جایی که نمی دانست کجاست سوار جارو نمی شد!

روش دامبلدور از پایه و اساس اشکال داشت اصلا!

دامبلدور به فکر فرو رفت.
-باید قضیه رو جدی تر جلوه بدم...که مردم هم متوجه بشن که برای مقابله با سیاهی و پلیدی باید کاری انجام بدن. این گروهی که می خوام تشکیل بدم باید نمادی داشته باشه. درست مثل گروه های هاگوارتز. مار که نمی شه...هیپوگریفم که قبلا گرفته شده...محفل خرس؟...محفل کرگدن؟ محفل چی؟


در فاصله ای نه چندان دورتر، تام ریدل به درختی تکیه داده بود.
-گروهی بسیار سیاه تشکیل خواهم داد...به سیاهی پر های همین کلاغی که روی درختی که بهش تکیه داده ام نشسته است. و زین پس کتابی سخن خواهم گفت که ترسناک تر به نظر برسم...اون عجب پرنده زشت و مزخرفیه ها!

نگاه تام ریدل متوجه ققنوسی شده بود که در برکه کوچک هاگزمید سرگرم نوشیدن آب بود.

تام با یک نگاه از پرنده منزجر شد! سنگی از روی زمین برداشت و با تمام قدرت به طرف ققنوس پرتاب کرد.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۲۳ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
آلبوس دامبلدور و روفوس اسکریم جیور در حال خواندن ذهن دو غریبه مشکوکی بودند که کلاه شنلشان را روی سرشان کشیده بودند و چوبدستیشان بطرز خطرناکی در دستانشان سفت شده بود...

در ذهن غریبه ها...
غریبه اول: جیمی، حالا وقتشه!
غریبه دوم: نه کاترین، باید منتظر علامت روفوس بشیم!
غریبه دوم: ولی آلبوس باهوشه ممکنه بهمون مشکوک شه، باید زودتر کارشو تموم کنیم!
غریبه دوم: گفتم نه! این یه دستوره! باید صبر کنیم!

آلبوس دامبلدور با چشم های آبی و نافذش طوری در چشم های روفوس نگریست که روفوس حتی نمیتوانست سرش را بالا بیاورد...

آلبوس: روفوس، چرا؟! ما دوستان قدیمی هستیم! هیچوقت جز خوبی کاری در حقت نکردم، مرد!

روفوس: آلبوس، همه مثل خودت نیستن! بعد چند صد سال زندگی هنوز متوجه نشدی؟ همیشه بزرگترین آرزوم همین بوده. ولی اگه بذاری من وزیر شم، بهت قول میدم بذارم یه گروه تشکیل بدی و هر امکاناتی بخوای بهت میدم تا جلوی تام ریدل وایسی. یه گروه که هر چی اسمشو دوست ذاری بذاری... مثلا ققنوس چطوره؟ همیشه به این پرنده هه علاقه داشتی!

آلبوس: از لطفت ممنونم دوست قدیمی ولی اگه بخوام گروهی تشکیل بدم به کمک کسی نیازی ندارم و البته ترجیح میدم خودم وزیر بشم تا وزارتخونه رو در برابر جنگ جدید ساماندهی کنم. ببخشید که رک صحبت میکنم روفوس عزیزم.

روفوس دست راستش را مشت کرد و گفت: امکان نداره!!

دو غریبه تا دست مشت کرده روفوس را دیدند چوبدستیشان را کشیدند و بهمراه روفوس طلسم سبزرنگی را بسمت آلبوس دامبلدور شلیک کردند... در دید افراد عادی این کار خیلی سریع اتفاق افتاد، اما هیچکس،... هیچوقت،... درست قدرت های دامبلدور را نشناخته بود. هیچکس نمیدانست او همیشه از پشت صحنه همه چیز را کنترل میکند... این، او بود که پایان ها را رقم میزد... این او بود که فصل آخر داستان را رقم زده بود و همینطور جنگ هاگوارتز را... این نقشه های بلند مدت او بود...

وقتی طلسم شلیک شد، از دید دامبلدور:
دامبلدور لبانش را تکان داد، دو انگشت دست چپش را بلند کرد و بقیه انگشتانش را خواباند... زمان آهسته شد! برای درک آهسته شدن این بعد از جهان یعنی زمان، لازم نیست فیزیکدانی مانند انیشتین باشی، کافیست شن های زمان را بازی کرده باشی! ... دامبلدور خیلی آرام از روی صندلیش بلند شد و به سه طلسمی که بینهایت آهسته به سمتش می آمدند و افرادی که مانند عروسک خیمه شب بازی در کافه بودند نگریست، چشمانش را بست و ثانیه ای بعد دامبلدور به شکل ققنوسی زیبا درآمده بود... هیچکس نمیدانست شکل جانورنمای دامبلدور یک ققنوس است، ققنوسی جفت ققنوس محبوبش. دامبلدور جهانی پیچیده بود! جهانی پر رمز و راز...حتی کسی نمیدانست او بیشتر از آنکه هر کس به ذهنش خطور کند جادوی سیاه و راه های مقابله با آن را میشناسد...چشمه ای از آن را همه دیده بودند، وقتی همراه هری به غار رفته بود تا هورکراکس را نابود کند، وقتی از طلسم های محافظتی تام ریدل گذشت، وقتی اینفری ها را نابود کرد و طلسم را لاجرعه سر کشید... دامبلدور ققنوس شکل، ناپدید شد...

وقتی طلسم شلیک شد، از دید روفوس اسکریم جیور:
روفوس، صندلی را به عقب کشید و همراه دو کارآگاه استتار شده دیگر سه طلسم مرگبار سبزرنگ را به سمت دوست قدیمیش شلیک کردند... سه ثانیه گذشت تا همه متوجه شدند چه اتفاقی افتاده...در واقع هیچکس در آن کافه متوجه نشد چه اتفاقی افتاده...

بعد از آن روز شایعات زیادی به گوش میرسید... وزارتخانه شایعه کرده بود که دامبلدور مرده است ولی طرفداران قلیل دامبلدور ادعا میکردند او زنده است و مخفیانه گروهی ققنوس نشان را تشکیل داده است و دوباره روزی ظهور میکند... پیروانش میگفتند او هیچوقت نمیمیرد، چون ققنوس در واقع خود او است، همیشه از خاکسترش برمیخیزد...

جهان فعلی سه ظلع پیدا کرده بود... وزارتخانه جدید تحت لوای روفوس اسکریم جیور... ارتش سیاهی که تام ریدل سر و سامان میداد و گروه مخفی ای که دامبلدور تشکیل میداد...



پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱:۳۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
- ببخشید پسرم نگفتی چی میخوری !


سایه ای جلوی نور راگرفت. البوس سرش را بالا گرف و مادام رزمرتا را دید که با حالتی پرسشگرانه به او نگاه میکرد. لبخند ملایمی زد :

- همون همیشگی. خیلی ممنون .


سپس دوباره افکارش را دنبال کرد. مدت ها بود که دیگر مقام وزارت برای ارزش چندانی نداشت. به قول همکارش، اسلاگهورن :

«هرچی باشه اون اخر اتوبوس همیشه جای بیشتری برای ولو شدن هست! »


خودش هم می داسنت خاطره ی اریانا هیچ وقت به او اجازه نخواهد داد که از قدرت لذت ببرد ، در ضمن او هاگوارتز را دوست داشت. هاگوارتز تنها خانه اش بود. و درس دادن را بیش از هر چیزی دوست داشت.


جدا از خواسته ی خودش حالا که می دانست تام ریدل در حال جمع کردن ارتشی است نمی توانست هاگوارتز را تنها و بی یاور رها کند. آه که تام او را به یاد گلرت می انداخت. رشته ی افکارش با صدای باز شدن در به صورت ناگهانی پاره شد و هنگامی که سرش را بالا گرفت روفوس را دید که لنگ لنگان به سمت او می امد. روفوس اسکریم جیور یکی از دوستان قدیمی اش بود. آهی کشید. واقعا با این درگیری فکری حوصله ی معاشرت با کسی را نداشت. ذهنش را جمع کرد و لبخندی به او زد.


روفوس به ارامی صندلی را عقب کشید. صدای کشیده شدن صندلی بر روی زمین خاک گرفته ی کافه توجه اطرافیانشان را جلب کرد اما او بی توجه به نگاه اطرافیان که احتمالا در ذهنشان سنش را با عصای دستش مقایسه میکردند و گیج شده بودند خود را روی صندلی انداخت. ابتدا نگاهی دقیق به البوس انداخت و سپس با حالتی بی قید دستش را برای مادم تکان داد:

- دوتا کره ای لطفا!


سپس به سمت البوس برگشت :

- اصلا از وضعیت راضی نیستم. احتمالا شنیدی یکی از شاگردای سابق هاگوارتز در حال جمع کردن ارتشی سیاهه. فضای جامعه ی جادوگری متشنج شده. از وزارت هم که ابی گرم نمی شه. فک کنم باید واسه پیشگیری ام که شده انجمنی تشکیل بدیم. نظرت چیه؟

- اوه روفوس من ازین کار مطمئن نیستم. هنوز نمیدونم قصدش چی...
البوس حرفش را قطع کرد. روفوس با گیجی نگاهی به او انداخت و ذهنش را بازگذاشت. صدای البوس را در ذهنش شنید:

«گوش بده. فقط گوش بده.»


و هر دو به صورت نا محسوس گوششان را برای شنیدن صحبت های دو غریبه ی مرموز گوشه ی کافه تیز کردند...


اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
سوژه جدید


در کافه که باز شد، مادام رزمرتا مثل همیشه به استقبالش رفت اما برخلاف همیشه که جواب مادام را با لبخند می‌‎داد، دستش را بالا آورد و مانع جلو آمدنش شد:
- واسه امروز نه رز، می‌خوام تنها باشم.

رزمرتا برای چند لحظه همان جا ایستاد و مات و مبهوت به مرد خیره ماند. سپس با خودش فکر کرد شاید اتفاق مهمی پیش آمده که آنقدر فکر مرد را به خود مشغول کرده پس آرام و بی سرو صدا به پشت میزش برگشت و مشغول ریختن نوشیدنی شد.

آلبوس به سمت میز همیشگی رفت و در پشت آن جا گرفت. در این موقع از شب کافه خلوت بود و تنها چند نفر در گوشه و کنار آن به چشم می‌خوردند. دستانش را در موهایش فرو کرد و به درخواست نامه ای فکر کرد که در جیب ردایش پنهان کرده بود. دستش را به طرف جیبش برد که با ظاهرشدن رزمرتا دستش در نیمه راه متوقف شد. آلبوس سرش را به نشانه تشکر تکان داد و نوشیدنی را از دستش گرفت. با دور شدن رزمرتا دوباره دستش را به سمت جیبش برد و بی درنگ کاغذپوستی را بیرون کشید. حدود دو ساعت پیش جغدی از وزارتخانه این درخواست نامه را به دستش رسانده بود و باعث به هم ریختن آلبوس شده بود. این لحظه ای بود که آلبوس مدت ها منتظرش بود اما الان داشت به این نتیجه می‌رسید که انتظار کشیدن بهتر از رسیدن به هدف است.

در درخواست نامه به صراحت نوشته شده بود که وی فردی شایسته و دارای توانایی های بیشمار است و در یک کلام به او پیشنهاد داده بودند که وزیر شود.

به یاد آورد زمانی رویای وزیرشدن و تحت سلطه گرفتن دنیای جادوگری را در سر می‌پروراند اما الان اوضاع فرق کرده بود، از آن زمان مدت زیادی می‌گذشت.

همزمان، وزارتخانه

- فاج! تو خیلی بهتر از اونی!
- به مرلین تو بیش تر از اون تجربه داری!
- تو گزینه ی دوم برای وزیرشدنی، فقط یه اتفاق می‌تونه همه چیو عوض کنه!

فاج همراه با عده ای از اطرافیانش در طبقه سوم وزارتخانه جمع شده بودند و راجع به انتخاب وزیر جدید بحث می‌کردند. اطرافیان فاج می‌دانستند که تاثیرگذاری بر او خیلی راحت تر از تاثیرگذاری بر دامبلدور است، پس در تلاش بودند دامبلدور را از سر راه بردارند. فاج میان آن همه اظهارنظر سردرگم شده بود، سرش را در میان دستانش گرفت و زیرلب گفت:
- هرکاری می‌خواین بکنین!

سیاست مداران از جا برخاستند، در فرصتی مناسب باید نقشه ی ترور را حاضر می‌کردند.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲

جیم موریارتی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۷ سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ یکشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۴
از کمی دور٬ کمی نزدیک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 102
آفلاین
- فکر کنم گفتن باید لب بگیریم ازشون
- چی؟! رون؟
- جانم؟
- خفه شو رون؛ همینجور پیش بری احتمالا باید برای یکی از آناناسا بریم خواستگاری!
- نباید بریم؟
- یا دامبول مقدس خودت منو از دست این نجات بده.

شترق!
در با صدای وحشتناکی باز شد و در تاریکی شب در آستانه ی در سایه ی موجودی دو سر نمایان شد. موجود که قدش به حدود دو متر می‌رسید لباسی کاملا گشاد بر تن داشت و هر سر موجود با شالگردنی جداگانه پوشده شده بود.

- هـ هـ هری؟
- چـ چــ چیـ چیه؟
- این چیـ چیه؟
- نـ نـمیدونم!

موجود به آهسنگی از آستانه در رد شد و به داخل نور مخفیگاه آمد.

-فرد؟! جرج؟!

فرد و جرج که پشت محموله باری که حمل می‌کردن گمشده بودن و فقط صورتشون معلوم بود٬ همزمان گفتن:

- چیه؟! رون آناناس رو پوست کندی؟
- پوست؟ باید پوست ‌می‌کندیم؟ نه هنوز؛ چطور؟
- هیچی؛ دیگه لازم نیست پوست بکنیش. برنامه تغییر کرده. می‌خوایم یه بدل درست کنیم!
- بدل چیه؟
- بدل بدله دیگه؛ یعنی چند نمونه زنده از خودمون تا یه ارتش بسازیم! یوهاهاها
- شما دیوونه‌اید!
- می‌دونیم! هری اونجا واینستا بیا بهمون کمک کن.



ویرایش شده توسط جیم موریارتی در تاریخ ۱۳۹۲/۷/۲۷ ۱۲:۴۱:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
(با عذرخواهی فراوان از گودریک گریفندور عزیز به خاطر قدیمی بودن سوژه)
**سوژه جدید**


تابستون فرا رسید.همه با هم صحبت می کردند.کافه سه دست جارو به خاطر نوشیدنی های خنکش معروف بود.در زیر نور آفتابی که پوست صورت را می سوزاند دو نفر مشخص شدند.

هری با دست راسش در کافه رو باز کرد.فرد سریع تر جا گرفته بود.رون با هری به سوی فرد هحرکت کردند.

جرج هم سریع خودش رو به اون ها رسوند و گفت:

فرد...میشه بگی چرا باید به این دو تا بچه فسقلی بگیم که چی کار می کنیم؟

-خفه شو ، جرج!!

-آره راست می گی.هری دیگه بزرگ شده...ولی تو نه.

-رون با صدایی بلندتر از قبل غرید:اون دهن گشادتو ببند جرج!

-اگه نبندم میخواهی چی کار کنی رونی کوچولو؟

-می دونم چی کار کنم...به مامان میگم که دارین توی مدرسه آگهی می دید و از اون شکلات های مسخره میفروشید؟

-هر کاری دلت میخواد بکن...اصلا بیا با هم بریم جغد دونی و با هم برای مامان نامه بفرستیم و بگیم ما آگهی پخش می کنیم و...

فرد دست جرج رو کشید رو آهسته بهش گفت:داری چه غلطی می کنی؟اگه مامان بفهمه ، میدونی سرمون رو جدا میکنه!!!

-جرج که انگار تازه فهمیده بود داشت همه چیز رو خراب کرده بود به رون گفت:باشه ولی به مامان چیزی نگو.

هری ناگهان چوبدستی خودش رو در آورد بلافاصله از فرد و جرج در مقابل دراکو مالفوی دفاع کرد.

دوئل بزرگی شده بود.یک طرف هری ، رون ، فرد و جرج و از طرفی دیگه دراکو با سه تا دوست دیگرش بودن.

همه داشتن به اونا نگاه می کردند.

هری با ورد"اکسپریاموس"دراکو رو پرت کرد و دیگر دوستانش نیز به اطراف پرت شدند.

همه داشتند هری با ویزلی ها رو تشویق می کردند.

فرد گفت:امشب توی قرارگاه قبلی می بینیمتون.باید جیم بشیم...خداحافظ.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نیمه شب

-هری ، فرد گفته بود باید آناناسه رو بزنیم یا قلقک بدیم!!!!

-من چه میدونم؟


یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.