هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#10

کارآگاه ققنوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۸ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
ادی:خوب به توچه منم همونو گفتم
ققی:باشه پس از دفه بعد تکرار نشه
ادی:قربونت...میشه من برم یه جاییت گرم شم
ققی:بیا ببرو زیر بالم هوای مطبوعی داره
ادی:ققی مهربونه،ققی خوبه،سرژ تو چی بلدی هلیکوپتری بزنی؟!!
سرژ:من چی فکر کردی...خالم اینا دچرخه دارن من می رم خونشون ماشین بازی!!
دمبول می زنه تو سر زاخی
دمبول:یاد بگیر ببین اینا با شیلنگم بازی می کنن!!
هواپیمای حامل قزوین از بالای سرشون رد میشه و برادر حمید با
کالسکه از اون بالا میاد پایین
زاخی:بابایی من بلال می خوام!!
برادر:بلال کجا بود چیز دیگه هست؟!!
برادر:آبنبات مغازه جرج ویزلی و دوستان که هیچ وقت تموم نمیشه
زاخی:ممنون خدا مادر بزرگ جرج رو بیامرزه!!
السامور:فتبارک الله احسن الخالقین
ققی:بچه ها یه نفر داره میاد در برین کوچه بغلی
سرژ:آره کوچه بغلی دختری میشنه که دلش به دل من که می شینه شما چطور؟!!
اوکی!!


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#9

ادی ماکایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از كوچه پشتي عمه مارج اينا !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
سرژ هواپيمايان(ورژن جديدش):منم بازي زير پوستي!
زاخي:من به جز خاله بازي ديگه هيچي نميزنم...
سدريك:بيا منو بزن...
ققي:ادي تو هم بيا منو بزن!
كريچر:پس من كيو بزنم؟

سدريك:ساكت...ساكت...اين يه سرقت مصلحانه نيست...همتون سركاريد!!!
ادي:هه...هه...فكر كردي من از همون اول ميدونستم.
ققي:اين كه چيزي نيست پسر همسايمون تلويزيون داره.
سرژ:منم شبا مسواك ميزنم.
زاخي:منم شبا بوق ميزنم.
كريچر:منم شبا خونه اينو اونم.
دامبل:زاخي برو بيرون...ورژن جديدتم من...برو
زاخي:باشه...هوووووووو...ريششو باش...
سرژ:آره...دارمش...تو برو برادر زاخي.
سدريك:منم برم؟
ققي:زاخي بي تو سردمه!
ادي:دومبول بي تو سردمه!
ققي:مگه من چي گفتم؟


جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#8

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
سدريك ميپره تو:دستا بالا من يه اسلحه ي گنده دارم
دامبل:كو؟
سدريك:ايناها تو دستمه نميبيني؟
دامبل:نه نميبينم.
سدريك:خب من كاري ندارم هرچي پول داريد بريزيد رو ميز من و دوستام مسلحيم.
دامبل:كدوم دوستات؟
سدريك:نميبينيشون؟
دامبل:نه نميبينم؟
زاخي:بچه ها منم بازي.
دامبل:نه زاخي جان اينجا جاي تازه واردا نيست.
زاخي:تو رو خدا منم دسترسي دارما.
سدريك:زاخي تو تفنگ منو ميبني؟
زاخي:نه نميبينم؟
سدريك:كي از تو پرسيد من با زاخي بودم.
كريچر:بچه ها منم بازي؟
دامبل:تو از كجا اومدي؟
كريچر:تو نميدوني من كريچرم؟
دامبل:چرا چطور مگه؟
السامور:موهاااااااااااااا
سرژ فولوكسيان:بوق بوق منم بازي.
زاخي:بچه ها بيايد بريم خاله بازي.
سدريك:عمرا راه نداري چايي در خدمت باشيم.
ققي:بال بال ميزنم بال بال ميزنم.
ادي:خب به من چه دوستان گوش كنيد اينجا يه تاپيك خوبهيه شما نبايد به گند بكشيدش.
سدريك:واي رفتم تحت تاثير بيا وسط بندري بزن دومبول.
زاخي:منم دسترسي دارما؟
فلور:منم تو اين تاپيكم بچه ها منم وارد نمايشنامه هاتون كنيد.
ادي:هيچي نميگه(بازي زير پوستي)
ققي:هيچي نميگه(بازي زير پوستي)


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۵۰ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#7

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
طبق معمول چون دومبول به اینجور کارهای جالب علاقه داره خودشو میندازه وسط!
--------------------------------------------------------------------------
دامبلدور در حالی که ریشهاشو بافته! با متانت خاصی وارد کافه میشه...
ملت:آخه دامبل متانتش کجا بود مرتیکه جلف؟!

فلور در حالی که یک دفترچه یادداشت تویه دستش بود و داشت مواد مورد نیاز برای داشتن یک سفره ی هفت سین خوب رو یادداشت میکرد از بالای دفترچه دامبلدور رو میبینه که وارد کافه شد.
فلور:اه این دامبلدور باز اومد!...حتما باز دنبال حمید میگرده!

دامبلدور نگاهی به اطراف کافه میکنه.انگار دنبال چیزیه.بعد از چند بار نگاه انداختن به سمت بار کافه میاد...
دامبلدور:هی!...فلور!...سلام...بابا کجایی؟دنبالت میگشتم!

فلور در حالی که داشت خودش رو سرزنش میکرد که چرا زودتر از دست دامبل فرار نکرده بود لبخند ساختگی ای میزنه و میگه:
- سلام پروفسور!...همین جا بودم...داریم با مادام سفره هفت سین آماده میکنیم!
دامبلدور:چی چی؟
فلور:سفره هفت سین!...یه مراسمه برای شرقی ها!....ونوس میگفت اگر ما هم بگیریم شگون داره!...مگه شما برای همین مراسم ریشاتو نبافتی پروفسور؟
دامبلدور:هااا؟...نه بابا!...من همیشه خوش تیپم!...ولی مشکوکه!
فلور:چیش مشکوکه؟
دامبلدور:کلا هر چی که توش ونوس داشته باشه مشکوکه!
- کسی منو صدا کرد؟

ناگهان ونوس پشت سر دامبلدور ظاهر میشه و با همه دست میده و احوال پرسی میکنه...
دامبلدور:نه...داشتم میگفتم سفره هفت سین باید باحال باشه!
ونوس: آره آلبوس...سال قبل ندیدی؟ درست کرده بودیم!
دامبلدور:نه متاسفانه نشد بیام!...راستی شماها برادر حمید رو ندیدین؟

فلور:چرا اونجا نشسته...(زیرلبی:میدونستم الان همینو میگه! مرتیکه جلف!)
و با دست به میز معروف آخر سالن اشاره میکنه....(نکته معروفیت:این همون میزیه که تویه پست های قبلی هم روی همان میز ماجراها برگزار میشد!...که یکی از صندلی هاش پایش شکسته!)
دامبلدور:هااا!...مرسی من برم یا حمید کار دارم....

دامبلدور به سمت میز آخر میره...
دامبلدور:سلام حمید!
حمید در حالی که در حال گفتگو با یک دختره! حول میشه و از جاش بلند میشه...
برادر حمید:ها؟...چی؟...کی؟...بله؟
دامبلدور:سلام کردم برادر!

حمید تازه دوزاریش میفته...
حمید:هاا!...سلام آلبوس!...اتفاقا داشتم همین الان یادی از تو میکردم!
دامبلدور:از من؟...چطور مگه؟
و دامبلدور نگاهی زیر چشمی به دختر بوقی روبروی برادر میکنه!...

حمید:داشتم این خواهرمون رو نصیحت میکردم.دیدم لباس نامناسبی به تن کرده.کمی مرا به خودش جذب نمود!...گفتم وقتی مارو اینطور مینماید ببین پس پسرای قرطی را پس چقدر بیشتر مینماید!....البته از حق نگذریم شما هم خیلی تنگ میپوشی!.....به همین خاطر چون من اصولا خواهرانمون رو دوست دارم و گفتن که اگر کسی را دوست داری باهاش وارد گفتگو شو و نصبحتش کن این امر به معروف رو انجام دادم....یعنی در حال انجام بود که شما سر رسیدی!

دامبلدور نگاهی به گل رز قرمز روی میز میندازه!!!
دامبلدور:بله کاملا معلومه!...ولی فکر نکنم عاشقی چیز بدی باشه که بخوایم از بقیه پنهونش کنیم!
حمید کمی تا قسمتی سرخ میشه!...

برادر:کلا من هرجا برای خطبه رفتم گفتم که بگذارید عاشقان به هم برسند!...نرسند میرن کار خلاف میکنند و اون وقته که جوانان مملکت از دستمون خارج میشن و میرن دست به هر چیزی میزنند و خودشون رو به خارج و قزوین و اینا میفروشن و بعد بیا و درستش کن.باید از ریشه درستش کرد!!
دامبلدور:بله کاملا درسته!!!

-آلبوس آلبوس!!
کسی از پشت شیشه کافه دامبلدور رو صدا میزنه....

آلبوس دکتر حسن مصطفی رو میبینه که پشت شیشه مغازه داره میپره هوا تا اون رو متوجه خودش کنه...
دامبلدور:الان برمیگردم برادر...جایی نری کارت دارما!

**بیرون کافه**
دامبلدور یک پس گردنی میزنه به حسن!

دامبلدور:مگه من باباتم بهم میگی آلبوس؟
حسن:سزای این عملت رو میبینی!
دامبلدور:هن؟
حسن:بیا کارت دارم آلبوس!...بیا بریم تو اون کوچه خلوته بهت بگم!!
دامبلدور:هووووووی!...منو کجا میبری بی ناموس!...نــــــــــه!!!

**درون کوچه ی خلوت **
حسن:بابا دو دقیقه وایستا!....منو میبینی؟
دامبلدور در حالی که گیج شده میگه:
-نـــه!
حسن:منو نمیبینی؟
دامبلدور: ها چرا!...الان تصویر واضح شد!...یه کم دیگه بچرخونیش درست میشه!
حسن:ها خب باشه!...آمپول باید بزنم؟
دامبلدور:نه نه نه !....غلط کردم!...بوگو!

حسن:خب میگفتم!...منو میبینی؟
دامبلدور:آره آره!...از واقعیتم بهتر میبینم!
حسن:خب حالا همین جا وایستا!

دکتر میره پشت تیر چراغ برقی که چند متر اون طرف تر قرار داشت و چند ثانیه بعد بیرون میاد!

دامبلدور:چی؟؟؟ ...امپراطور؟
امپراطور تاریکی در حالی که به سمت دامبلدور میاد میگه:
-درسته!...معجون تغییرشکل خورده بودم!...میخواستم ببینم چقدر معجون سوروس درست کار میکنه!
دامبلدور:خب اونو از خودم میپرسیدی!...سوروس معجون سازیش حرف نداره!
امپراطور:آره حالا فهمیدم!... ولی این مهم نیست...کارای مهم تری داریم!
دامبلدور:مثلا چه کارایی؟
امپراطور: خراب کردن جشن درون کافه برای از بین بردن روحیه ی ملت و بعد بازگشت ولدمورت!

دامبلدور:میگم میخوای کل نقشتونو به من بگوها!... فقط محض اطلاعت یادآوری کنم که آلبوس دامبلدور میباشم...رئیس محفل ققنوس میباشم!
امپراطوردر حالی که با دست به شونه ی دامبل میزد گفت:
- اسمت هر چی باشه از خودمونی!


**درون کافه**
فلور:هی اونجارو نگاه کنید!....نیروهای نوشابه ای!!

-------------------------------------------------------------------------
حالا این تیکه نیروهای نوشابه ای رو خواستین لحاظ نکنین....چون ممکنه تازه واردا ندونن چیه


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۱ ۳:۲۸:۰۳

شناسه ی جدید: اسکاور


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۴
#6

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۴۳ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
آقا بعد از این همه مدت من با بیل حتما آشتی کردم! آره دیگه آشتی کردم! چون اون نامه به دست من رسید و بیل از من معذرت خواهی کرد!

گذشته از اینا من باز امدم کافه!
وارد کافه شدم!
بوی بهار و سبزی به مشامم خورد گل ها همه جا چیده شده و مادام داره همه جارو تمیز می کنه!
کافه تقریبا خلوته و چند نفر مشکوک! نشستن و دارن باهم حرف می زنن جلو می رم و کنار همون می زی می شینم که چند نفر مشکوک نشستن! فلور: مادام یک کافه ی آتیشی لطفا!
مادام: تو ایام عید کافه آتیشی نداریم!
فلور با بغض: چرا؟
مادام: چون یکبار سرژ خورد و با فریادی همه جایه کافه ام رو با نفسش آتیش زد!
فلور: عجیبه!
راستی مادام من شنیدم که یک ملیتی فکر کنم ملیتش ایرانی بود! آها حمید می گفت که بهار تو آپریل و مارچ یک عیدی می گیرن! آها اسمش نوروز بود یک سفره می ندازن! پارسال ونوس برامون انداخت! سفره ی جالبی بود باید 7 تا سین توش باشه مادام تو سفره نمی ندازی؟
مادام: اگه ملت کمک کنن چرا که نه!
چند نفر مشکوک می گن که کمک می کنن!
فلور: بلند شید کمک کنیم مادام اینجارو تمیز کنه و بعدشم سفره رو پهن کنیم!

برای انداختن سفره ی عید به یاری شما نیازمندیم! لطفا عکسهایه رفتگان!(همونایی که از سایت رفتن) یادتون نره! کنار سفره می چینیم!
من آستینامو بالا زدم و دارم میزارو تمیز می کنم شماهاهم بجنبید!


[u][b][size=x-large][color=FF3300]دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيش


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴
#5

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۳:۵۲ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3556
آفلاین
استرجس پادمور به همراه افرادش وارد كافه ميشه و داد ميزنه :اينجا چه خبره ؟؟؟
آنيتا:هيچي بابا اون زد توي دماغ باباي من منم زدم توي سرش
استرجس:اي بابا ما اومده بوديم اونو با بيل آشتيش بديم اون وقت زدي توي سرش
آنيتا چكشش رو با حالت تهديد آميزي چرخوند و گفت:
توي سر تو هم ميزنم
ااااااااااااااا......
اون به سمت استرجس دويد و ميخواست چكش رو بزنه كه صداي باباش رو شنيد
دامبلدور:آنيتا دخترم اين چه كاريه بابا جان نزنيشا من به اونها گفتم بيان اينجا برايآشتي دادن فلور با بيل
آنيتا چكش رو پايين اورد و گفت:ا پس ببخشيد
استرجس: خواهش ميكنم بريم فلور رو به هوش بياريم
اونا به سمت فلور رفتن و سعي كردن اونو به هوش بيارن
پس از گذشت حدود 5 دقيقه فلور در حالي كه سرش رو ميكاليد روي ميز نشسته بود
استرجس:خب حاضري دوباره با بيل آشتي كني
فلور:نه
دامبلدور در حالي كه داشت جوش ميورد گفت:
براي چي؟؟؟!!!
فلور :براي اين
اون چكشي رو از توي جيبش در اورد و محكم زد توي سر آنيتا كه كنارش نشسته بود
دختر بيچاره هم از شدت ضربه غش كردن
دامبلدور و استرجس هم كه ديدين اوضاع خرابه پا به فرار گذاشتن
فلور:به اين ميگن دليل خوب و محكم
صدايي آمد و در كافه با شدت باز شد در همان حال گيليدي به هوش اومد و كاغذي روي ميز به پرواز در اومد

--------------------------

دوباره كي وارد شده بود آيا اون شخص هم ميخواست فلور رو با بيل آشتي بده؟؟

گيليدي براي چي به هوش اومد؟؟؟؟

كاغذ چه بود آيا دوباره از طرف بيل بود؟؟؟


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴
#4

آنیتا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
فلور زیر لب زمزمه کرد:
_ اه.....این دختره ی فسقلی هم اومده منو نصیحت کنه، باز!!!
و آماده شد تا اونو ضربه فنی کنه که وقتی دختر به اورسید با خنده گفت:
_ قربون آدم چیز فهم!!!! ایول به تو!!!!
فلور که انتظار چنین حرفی رو نداشت با تعجب گفت:
_ چی می گی آنی؟؟؟
آنی که باغ، باغ دلش بود سریع پشت میز نشست و در حالی که نیشش بسته نمی شد گفت:
_ باب دعوای تو و بیل توی همه جا پخش شده!!!!
فلور چینی به صورتش انداخت. آنی ادامه داد:
_ وقتی دیدم اون همه پسر رو زدی درب و داغون کردی، اونقدر حال کردم که دیدم نمی شه یه جا بشینم!!! اومدم به شیر زنی چون تو افتخار کنم!!!
فلور که حالا آروم شده بود با خندهئ گفت:
_ قربانت!!
آنی متفکر پرسید:
_ آقا می شه یه کم به منم کار با چکشو یاد بدی؟؟؟؟
فلور که دیگه بیل رو یادش رفته بود گفت:
_ فقط به خاطر حرفات!!!
و سرع پسر جوانی رو که داشت از اونجا رد می شد صدا زد و گفت:
_ آهای ......یه دقه می یای پیشم؟؟؟
پسر که مث چی شده بود سریع اومد اونجا و در حالی که هنوز مست نگاه کردن فلور بود؛ فلور سریع گفت:
_ خب ببین اول چکشو بلند می کنی، یعدش می زنی فرق سرش؛ اینجوری!!!
و آقا چنان می کوبونه فرق سر پسره، که اون بدبخت همونجا غش می کنه !!!
آنی در حالی که سری تکان می دادگفت:
_ خب......حالا اون چکشو بده به من ببینم یاد گرفتم یا نه!!!!
فلور هم با شادمانی چکشو می ده به آنی. اما چکش دادن به آنی همان و .....
آنی هم چکشو بلند می کنه و میگه:
_ اینجوری، نه؟؟؟
فلور سری تکان میده و می گه: آره!!!
آنی هم جیغ میزنه:
_ حالا می زنی توی دماغ بابای من؟؟؟؟؟؟؟
و چکشو فرود می یاره روی کله ی فلور!!!!
و باد کردن کله ی فلور، همان!!!!!!
آنیتا هم پوزخندی زد و خواست که مرخص بشه که ناگهان سر و کله جناب x پیدا شد!!!!!
---------------
X که بود؟؟؟
آیا آنیتا می تونه مرخص بشه؟؟


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۷:۱۲ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#3

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۱۳:۵۲ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3556
آفلاین
اون كاغذ رو ميخونه و با صداي بلند ميگه: بيل اونو ترك كرده !!!!
همه ملت:
مرلين هنوز گوش رون رو ول نكرده بود كه با شنيدن اين حرف از دهن گيليدي به سمت فلور اومد
_بالاخره كار خودتو كردي؟؟!!!
فلور مثل اينكه بايد دوباره يك حالي به همتون بدم اون چكش غلاف شدشو در مياره و دوباره جيغ ميزنه ولي اين بار به همراه جيغش به سمت پسرا و مرلين ميره.....
آخ...دنگ...بووومممممممم......جيغغغ......درد...واي.....ا...خ
اون همهي پسرا رو نقش زمين كرده بود و فقط رون مونده بود حتي مرلين هم نقش زمين بود
رون در حالي كه آب دهانش رو قورت ميداد با صداي ضعيفي گفت:
فكر كنم من بايد برم
فلور :پخ !!!!
رون با صداي داد بلندي از در كافه بيرون رفت فلور اين بار به سمت گيليدي رفت و در حالي كه جيغ جيغ ميكرد گفت:
اون كاغذ رو بده!!!
گيليدي سريع كاغذ رو بهش داد و به سمت در خروجي دويد ولي
آخ......(بدون شرح)
اونم نقش زمين شد
فلور به سمت ميزش برگشت, نشست.
تاي كاغذ رو باز كرد توي اون نوشته بود:
ديدار به قيامت!!!
اون تاي كاغذ رو بست و با خودش گفت:
چه بهتر كه رفت
غييبببببيييييژژژژژژژژژ
در كافه دوباره باز شد
فلور برگشت كه ببينه اين بار كيه وقتي اونو ديد دستشو محكم زد به پيشونيش و گفت:نه دوباره!!!
صداي قدم ها همين طور نزديكتر ميشد.

----------------------------------------
آيا بيل و فلور دوباره آشتي ميكنن؟؟؟
صداي پا مال چه كسي بود؟؟


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۵:۳۶ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#2

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۴۳ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
تو همون گیر و دار همه نشستن که برادر حمید غیب می شه و تق مرلین ظاهر می شه!
فلور: ببینم تا منو کلافه نکنید دست بردار نیستید؟
مرلین که کتاب تاریخ ازدواج جادوگران دستشه رو باز می کنه و شروع می کنه به خوندن و پند و اندرز!آخرشم می گه:فلور خواهر کوچیک من قدر این بیل رو بدون!

فلور که کم کم داره از کوره در می ره چکشو می خواد بکوبه تو سر مرلین که مرلین کتاب رو رو سرش می گیره!
فلور: حالا حال منو می گیری؟
مرلین: همچین چیزی!
و داد فلور در می یاد و تا می تونه جیغ می کشه!

ناگهان عده ای پسر جوان که در حال رد شدن از کنار کافه هستن صدای فلور رو می شنون و وارد کافه می شن!و تا فلور رو می بینن با دستپاچگی کاغذ و قلم در می یارن و می پرن رو سره فلور!
فلورم با ناباوری تند تند امضا می ده

ناگهان یکی از اون پسر جونا که کسی جز رون نبوده با ذوق می گه: فلور یکم دیگه بخون عجب صدای قشنگی داری!
فلور:
مرلین اون وسط با عصبانیت گوش رون رو می گیره و می برتش یه گوشه
و فلور هنوز تو حالت تعجب استپ زده!
که ناگهان بیل غیب می شه و یک یاداشتمی یوفته رو سر فلور و همه پسرا می پرن که یاداشتو بگیرن

که ناگهان گیلدی از سوراخ گوش پسر جوانی می پره وسط و کاغذ رو می گیره!و ناگهان خنده ای شیطانی روی لبانش بسته می شه!


[u][b][size=x-large][color=FF3300]دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيش


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۵:۲۱ چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۴
#1

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
به اين دليل كه اين تاپيك مفقود الاثر گرديد دوباره زده شد تا مورد عنايت پستهاي ارزشي اينجانب و شما قرار بگيرد!
---------------------------------------------------------------------------
كافه شلوغ شلوغ بود و همه در حال گفتگو با يكديگر بودند.در گوشه اي از كافه يك ميز كوچولو موچولو با دوتا صندلي تپل مپل! قرار داشت و دو نفر بوقي بر روي آن نشسته بودند!

-عزيزم من دوستت دارم ولي باور كن اين يه دونه كار رو نميتونم بكنم.
-تو هيچ وقت منو دوست نداشتي....من اصلا نميخوامت.بهتره حرفاي آخرت رو بزني.
-بابا چي ميگي تو ميگم نميشه ديگه!
-مثل اينكه تو آدم بشو نيستي خب به جهنم!!
-جهنم جاته!

ناگهان دختر بوقي دستش رو ميكنه زير صندلي و يك چكش بيرون مياره و بر سر پسر جوان ميكوبه!

*پنج دقيقه بعد*

تعداد صندلي هاي دور ميز به سه عدد رسيده و فردي ريش دراز در پشت سومين صندلي نشسته.كله ي پسر جوان باندپيچي شده و دختر بوقي چكش رو در دستانش بازي ميدهد!!

دومبول:دخترم فلور شما كوتاه بيا!...بيل خيلي پسر آقاييه...حالا پول نداره تورو ببره اون ور آب كه دليل نميشه كه پسر بدي باشه....منو نگاه كن با اين سن و سالم تا حالا از قزوين اون ورتر نرفتم!
فلور:خب به من چه!...اصلا شما هم مشكل داري!!
و در يك حركت انتخار با چكش به وسط بيني دامبلدور ميكوبه كه به ترتيب چنين چيزهايي پيش مياد!:
1-دامبلدور صداي آخي از خودش در مياره!
2-عينك دامبلدور از وسط به چهار نيم تقسيم ميشود!
3-فلور لبخند مليحي ميزنه
4-يكي از مشتري ها نفس ميكشد!
5-دامبلدور از درد خم ميشه!
6-صداي تق بلندي مياد و لحظاتي بعد الستور مودي در حالي كه به دامبلدور چسبيده ديده ميشه!
7-دامبلدور دومين آهش رو ميكشه!!
8-دامبلدور به سنت مانگو منتقل ميشه!


لحظاتي بعد مودي سر جاي دامبلدور نشسته و در حال نصيحت فلوره...

فلور:من نميدونم اگه نخوام با بيل آشتي كنم بايد كي رو ببينم؟
مودي:خواهر من احتياجي به ديد زدن كسي نيست!...شما كافيه....اون چيه رو زمين؟
فلور برميگرده و خودكار معروف مودي رو بر روي زمين ميبينه!!
مودي:ها!...خودكار منه...ميشه يه كم خودتون رو خم كنيد و بهم بدينش؟....من پام چلاقه نميتونم!
فلور نگاه عاقل اندر صفيحي مي اندازد:
مودي كه ترسيده بود:فقط ميخوام كمكتون كنم!!!

فلور كه از افكار پليد برادر حميد مطلع شده بود بار ديگر مجبور به استفاده از چكشش ميشود و در يك عمليات انتحاري چكشش را ... و در حالي كه مودي در حال قرمز شدن است لبخند مليحي ميزند!
فلور:حيف كه دلم برات ميسوزه!
و چكش را در مي آورد و غلاف ميكند!
--------------------------------------------------------------------------
آيا بيل و فلور آشتي خواهند كرد؟


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۱ ۱۵:۲۷:۰۰

شناسه ی جدید: اسکاور







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.