هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵
#28

آنتونین دالاهوفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
بزن بزن در کافه رزمرتا ( )

در یک روز آفتابی، زیر آفتابه مرلین، در دهکده هاگزمید، در کافه بی کلاس رزمرتا، بروبچز جمع بودند. شهردار اعظم، مستر جانسون در حال کشیدن قلیانی با طعم بز کوهی بود....
جانسون با عشق دائما می گفت: به به...
این طرف، دالاهوف، رئیس ژاندارمری هاگزمید خشمناک به یه نفر که گویا مجرم بود و روی زمین افتاده بود نگاه می کرد:
دالاهوف: پس حرف نمی زنی هان...
مجرم تفی زیبا مخلوط با خون و غیرو، بر روی صورت دالاهوف انداخت و بعد خنده های شیطانی ای سر داد..
مجرم:
دالاهوف:

5 دقیقه بعد...
- آخ..وای..نزن...لعنتی..له شدم...نزن..آی..ننه...نزن...آخ...وای..اوه..
دالاهوف: تف هم که میندازی..حرف بزن یا الله....
مجرم: باشه...آخ..نزن...کمر درد گرفت...اوخ...
دالاهوف: واقعا برات متاسفم، کمری هم که هستی..خاک بر اون سر خالیت کنم....حرف بزن..بنال...
مجرم خواست که حرف بزنه اما از آن طرف رزمرتا با خشم به سمت آنها آمد و با عصبانیت و صدایی خفن بلند گفت: اهوی، دالاهوف، شما مگه بازداشتگاه ندارید تو ژاندارمری خودتون که تو کافه من همه چی رو ریختید به هم....هان...جواب بده دگه....
دالاهوف پوزخندی زد و گفت: ژاندارمری؟ این دولت چیز شده مگه وام ساخت مجدد ژاندارمری رو میده....
در همین موقع صدای دعوا به گوش رسید...دو نفر اون ور داشتند دعوا می کردند...ادی و سرژی....
ادی: خیلی خری سرژ، تمالم زحمت های منو روو با ریشت هدر دادی...بی خاصیت...
سرژ: بیا بابا ...
ادی: بی ادب، بی ناموس، دیگه نییدونم....
سرژ فرصت نداد و مشت زیبا بر صورت ادی خوابوند، بادمجان اندازه بادمجان های بوته های حیاط خونه ویزلی ها روی گونه خوشگل ادی سبز شد....
ادی که روی زمین افتاده بود، بلند شد، چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد: آواکاردالاما....
هیچ اتفاقی نیفتاد....سرژ با صدای بلندی خندید:
- خک بر سرت، هنوز ورد رو هم بلد نیستی، غلط املایی داری، کفی برو تو تاپیک غلط املایی به کوییرل بگو...این بابا هنوز هیچی بلت نیست....
کفی که کنار سرژ بود گفت: ببخشید سرژی جون، اون تاپیک پاک شد....
سرژ یهو خنده هاش تموم شد و مثل آدم های ضایع شده به ملت نگاه کرد.....
یهو درب کافه باز شد و مونتاگ آمد تو، در حالیکه نامه ای در دست داشت، با صدای رسا جلو آمد و خواند:
توجه..توجه...
طبق دستور مراجع تقلید جوامع جادوگری، حاج کلین و داش حمید قزوینی و همچنین ستاد مرکزی آسلامسیون حاجی و مملی، زین پس استعمال قلیان حرام است.
تایید شده توسط عله اعظم

از ته کافه جانسون در حالیکه قلیان به دست بود آن را محکم به صورت سرژ کوبید و فوری فریاد زد: دالاهوف، همه خونه مونه ها رو بازرسی کن...ناموس و اینا هم مهم نیست...هر کی قلیان داشته باشه..افسون بارانش کن...

ادامه دارد....



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵
#27

مری تاتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۵۳ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰
از سوری، لیتل ونیگینگ،ویستریاواک،شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
کافه ساکت بود
کسی حرفی نمی زد
زیرا کسی اصلا نبود!!
مادام رزمرتا آرام و بی سر و صدا به جمع کردن ظرف های روی میز ها ادامه میداد
شب بود و کافه تازه تعطیل شده بود
شبی زمستانی و سرد ..................
باد و بوران فضای بیرون را گرفته بود و رزمرتا به این فکر می کرد که فردا صبح زور مجبور است برفهای جلوی در را با پارو تمیز کند تا مشتریان بتوانند داخل شوند
وقتی که کارهایش تمام شد تصمیم گرفته برای خود قهوه ای بریزد و چراغ های کافه را خاموش کرد و در حال بالا رفتن از پله ها به سوی اتاقش بود که ناگهان..................
سر و صدای زیاد از بیرون می آمد
به احتمال زیاد دعوا شده بود یا کسی در هاگزمید زیادی بالا انداخته بود..........................
با خود فکر کرد که چه آدم های بی ملاحظه ای پیدا می شوند...........
دوباره به بالا رفتن از پله ها ادامه داد که کسی محکم به در شیشه ای کافه کوبید..............
فریاد میزد و کمک می خواست ...........
صدای زنی بود.............
رزمرتا با خود فکر کرد که تا چند لحظه ی دیگر اثرات باقی مانده نیز می رود و او به حالت اول باز می گردد
اما صدای او را به دقت گوش کرد...............
به نظر نمی آمد که در حالت عادی نباشد
به یک دفعه تصمیمش را گرفت
به سوی در شتافت و قفل آن را باز کزد
زن بیچاره آرام گرفت
خود را در آغوش رزمرتا انداخت و گریه کرد
به سختی گریه کرد................................
وقتی که آرام شد ماجرا را برای رزمزتا تعریف کرد...........:
===================
من به همراه دوستم برای گردش در شب به هاگزمید آمده بودنم
کسی در آن حوالی نبود و ما با آرامش قدم میزدیم
نا گهان فردی لاغر و ترکه ای با صورت پوشیده به سمت ما حمله ور شد
اول قصد او را نفهمیدیم
اما بعد متوجه شدیم که او شوهر من است
من و او مدتها بود با هم قهر بودیم
از رفتارش خوشم نمی آمد.......................
تا اینکه متوجه شدم مرگخوار است......
دوستم با او درگیر شد
به من گفت فرار کن و من تا می توانشتم دویدم تا به اینجا رسیدم و چون می دانستم که صاحب اینجا خانوم است از شما کمک خواستم...........................................
دوستم هنوز آن بیرون است.....................
نمی دانم چه بر سرش آمده
اگر همراه من بیایید....................
=============
دختری زیبا بر روی زمین افتاده بود............
چهره اش از وحشت سفید بود
و چشمانش باز
در کنارش نامه ای بود
============
این اولین انتقام من از تو بود........................
برگرد
به دستور لرد سیاه برگرد..............................................
وگرنه خواهی دید......................


می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۵
#26

آنتونین دالاهوفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
تصویر کوچک شده



یکی جدید نوشتم، خیلی وقت بود اینجا پست نخورده بود، یه داستان جدید شروع کردم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

با فرا رسیدن ماه می، هاگزمید شلوغ تر شد، این شلوغی در آن فصل آن هم در آن گرمی هوا و شرایط نه چندان جالب جوی کمی عجیب بود، اما این مغازه ها هاگزمید بودند که برای اجناس خود تخفیف 50% قائل شده بودند و موجب، شده بودند تا همگان به این دهکده سرار جادویی بیایند.

در روزی از این روزها، جمعی از اساتید هاگوارتز جهت تفریح و به صرف نوشیدنی جادویی در کافه سه دسته جارو، عازم هاگزمید شدند، در جاده هاگوارتز به سمت هاگزمید، دامبلدور به همراه مک گونگال و دالاهوف و فیلت ویک و اسنیپ در حال پیاده روی بودند، صحبت گرمی میان دامبلدور و دالاهوف سر جنجال های اخیر وزارت بر پا بود، پرفسور مک گونگال بدون هیچ صحبتی و با چهره کاملا جدی پشت سر همه حرکت می کرد، در این طرف پرفسور اسنیپ و فیلت ویک، گویا در مورد چند تن از دانش آموزان راونکلاوی صحبت می کردند، وقتی به انتهای جاده و خود دهکده هاگزمید رسیدند، همگی ایستادند تا ببینند از کدام طرف باید داخل دهکده شد، چون با آن ازدحام جمعیت جای نفس کشیدن هم پیدا نمی شد.

دامبلدور رو به اسنیپ و فیلت ویک و مک گونگال کرد و گفت: من پیشنهاد می کنم شما از طرف جنگل داخل شوید، دوری از پشت بزنید، دوستم هربرت، گفته بود که قسمت شرقی به سمتخروجی از جنگل خلوت خلوته.. از اونجا برید.. در کافه سه دسته جارو همیدیگه رو می بینیم... اسنیپ سر تائیدی تکان داد و به سمت جنگل های پردرخت هاگزمید رفت و پشت سر او مک گونگال با همان قایفه جدی در حالیکه صحبتش با فیلت ویک شروع شده بود، داخل جنگل شدند، اما دامبلدور و آنتونی هم یا مرلین گفتند و داخل ازدحام جمعیت شدند، در ابتدا کمی راحت تر پیشروی کردند اما کمی که به مرکز دهکده رسیدند حتی به سختی قدم برمی داشتند، در همین هنگام بود که دالاهوف به دامبلدور گفت: آلبس..موافقی از سوت ایست ژاندارمری استفاده کنم...

دامبلدور سر تائید به نشانه توافق تکان داد، پس دالاهوف دست در ردایش کرد و سوت قرمز رنگی با نشان ژاندارمری در آورد و در آن دمید. صدای سوت به قدری بلند بود که حتی در نواحی اطراف دهکده هم شنیده می شد. همه جمعیت از شدت صدای سوت، گوش هایشان را گرفتند و تقریبا سکوتی برقرار شد. دالاهوف به خودش آمد و با صدای رسا و طنین اندازی گفت: همگی متفرق شوید، تجمع ممنوع. حالا دور بشید. از مرکز دهکده دور بشید. این یک اخطاره.. ، تجمع در مرکز دهکده ممنوع... همه بلافاصله از ترس اینکه توسط دالاهوف و افرادش که در کنار گوشه های مغازه گشت می زدند، جریمه بشوند فوری متفرق شدند.

اکنون در مرکز دهکده فقط دالاهوف و دامبلدور به همراه افراد ژاندارمری هاگزمید حاضر بودند، مغازه داران به دالاهوف نگاه های چپ چپ کردند و ناراحت از این بودند که اجنساشان با حضور دالاهوف حتی با تخفیف هم زیاد فروش نخواهد کرد. دالاهوف دستی برای افرادش تکان داد و به همراه دامبلور به سمت شرق دهکده و کافه سه دسته جارو راه افتادند که هوز چند قدم برنداشته بودند که ناگهان....

ادامه دارد.

تصویر کوچک شده



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#25

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
بعد از 2 روز كه مادام ارشام رو خوب كرد هر سه نفر وارد مغازه ميشن و با هم مشغول بحث ميشن ارشام كه روي صورتش آثار لواشك هنوز مونده بود ميگه:آخه مك عزيز تو سايت كه لواشك نميدن به افرادي كه زياد نظر بدن بر بري ميدن ما هم كه ديديم تو داري لج مياري رفتيم با هم فكر كرديم چيكار كنيم و خواستيم بكشيمت بعد نظر مون عوض شد و 1 درجه پايين تر اومديم كه يه لواشك جوش جوشي در ست كنيم كه الان اثارش رو رو صورتم ميبيني جرج هم كه تو اين گونه موارد وارده
مك كه داشت لحظه به لحظه از عصبانيت قرمز تر ميشد گفت:ميخواستين من رو به اين حالت در بياريد من ميدونم باهاتون چي كار كنم
بعد يك مبايل از جيبش در مياره و زنگ ميزنه و ميگه :الو سلام خوبي تا 10 دقيقه ديگه اينجا باش ميخوايم يك نوت بوك و 2 عدد انسان رو تخريب كنيم زود بياي ها
جرج كه تا اين لحظه فقط در حال گوش كردن و تعجب 2 چندان بود گفت:مك اين يارو كيب ود كه واسش تيليف زدي
مك با نيش خندي گفت:اين فلور دلا كور بزرگ بود
جرج:
آرشام:
جرج و آرشام با هم:اي مكه دلاور تو دريا ها شناور ما داريمت باور ميخوايم بريم با خاور ........................
شعار ها كه تموم شد مك با حالتي غرور معابانه (از ادبيات شاگي) ميگه:نه دوستان من رو نميتونيد ...كنيد خودتونيد
جرج كه عصبي شده بود تا به حال اون روي خودش رو نشون نداده بود و نوتبوك را از ارشام ميگيره و ميزاره رو ميز و ميگه :حالا نگاه كنيد اودااااااااااااااااااا
با چنان سرعتي تايپ ميكنه كه تمام افرادي كه در كافه بودند صداي تايپ رو ميشنون و بر ميگردن كه ببينن چي كار داره ميكنه اين جرج(از ادبيات شاگي)
آرشام كه متعجب مونده بود گفت :چي كار داري ميكني جرج
جرج در حال تايپ جوابش رو ميده :مگه نميبيني دارم تايپ ميكنم
مك(ككو مك رو نميگمها مك كينن خودمون اين هم از ادبيات شاگي هستش) : مثلا با تايپ ميخواي به جنگه فلور دلاكور بزر گ بري
جرج كه هم جنان در حال تايپ بود با حالتي شاگي معابانه ميگه:حالا واسا و نيگاه كن ببين چي ميشه
بعد در همون حالت تايپ رو به آرشام ميكنه و ميگه تا الان 128 تا نظر دادم ميخوام بربري زياد برنده بشم كه به فلور باج بدم كه ما رو نزنه و تازه بهش كامپيوتر ياد بدم كه خودش هم نظر بده
در همين لحظه يك كاميون بربري مياد گوشه پنجره و مك ميره تو كما و ميگه:بابا من كم اوردم و خودمو نميتونم نيگه دارم ولي با فلور چي ميكنيد
بعد با يك جهش از روي ميز ميپره و پنجره رو باز ميكنه و ميپره تو كاميون شروع به خوردن ميكنه لحظه اي بعد فلور در كناره در ايستاده و به سوي ميز مي ايد
او چرا مي ايد ؟
او چه خواهد كرد؟
آيا او ميكشد؟.......................................
-----------------------------------------------------------------
بچه ها حالا ادامه بديد


هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۹:۱۴ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#24

به تو هیییییییییچ ربطی نداره!


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۲۲ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
از اتاقم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
مک خودشو میندازه وسط:من لواشک می خوام!
جرج:چی کار کنم؟
مک:بخر!
جرج:نداره!
آرشام:بربرک می خوای؟(بربری یه کوچک)
مک مثل بچه های 6 یا 7 ساله پاشو می کوبه به زمین و می گه اگه تا یه ربع دیگه لواشک نداشته باشین......
جرج:چی کار کنیم ارشام؟این یه چیزی بگه حتما می کنه!
ارشام:بیا بریم پشت مغازه من یه فکری دارم!
مک کینن:
جرج به همراه ارشام میرن پشت مغازه که یه حیاط خلوتی داشت و پر از آتشغال بود.
جرج:می خوای چی کار کنی؟؟؟؟
آرشام:لواشک مگه نمی خواست ....می خوام درست کنم!!!
جرج:با اینا؟
ارشام:اره!
یه ساعت میگذره و کلی کار می کنن و عرق میریزن که لواشک با ارم استاندارد بین المللی جادوگران درست میشه......کاملا بهداشتی با مواد تازه و خوشمزه.
جرج:خدایا به امید تو!
ارشام:ترسو کاری نمی تونه بکنه!
میان طرف در اصلی یه مغازه.درو باز میکنن میبینن مک کینن یه دستشو بالش سرش کرده خوابیده و داره از دهنش اب میچکه!
_ارشام:سرفه!
مک کینن یه متر میپره هوا ...
مک کینن: لواشکم کو؟
ارشام:بیا!
مک:از کجا خریدیش؟
ارشام:سر قبر من می فرختن!
مک:
ارشام:بخور دیگه!
مک کینن:میل ندارم
ارشام از درون:ای کته کله بخور!
اوضاع و احوال اون جا تو جرج اثر کرده بود و قاط زده بود:من.....تو....او....ما....شما....ایشان!
مک کینن:مرسی که اینو برام خریدی
ارشام:باشه!
مک:ولی من چون خیلی دوست دارم می دمش به تو
ارشاماز درون:
مک کینن اینو گفت ولواشک و گرفت طرف ارشام:بیا بخور
_من؟
_اره
_میل ندارم بعدا می خورم!
_الان بخور!
_نه
_چی ی ی ی ی !وقتی گفتم بخور باید بخوری!
_گفتم نمی خورم مثلا میخوای چی کار کنی؟
_می خورونم!
جرج اونجا ولو شد..............بعد هز تلاش های مکرر مک ارشام اون لواشک و خوردوالانم تو پیش مادام پامفری یه......در اخر باید از این داشتان نتیجه گرفت که هرکی لواشک درست کنه برا مردم خودش میخوره



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#23

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
گفت:ما كه تازه شروع كرده بوديم
آرشام با حالتي عجيب جواب داد :اين نون بر بري واسه شما نيست واسه خودمه كه اينقدر خوب مينويسم
جرج گفت:من رو كه ميبي ني نون بر بري ندارم تو سايت فقت چرتو پرت نوشتم البته تو اين مدت كوتاهي كه نوت بوك تو دستم بود
مك كينن گفت:پسر تو مگه چقدر پست زدي تو اين 10 دقيقه اي كه بهت نوت بوك رو دادم
جرج كه داشت فكرميكرد در حالتي خم وايستاد و گفت:من رو كه ميبيني در هر 10 دقيقه 30 پست ميزنم هر كدوم هم 2 كلمه .منم ميخوام نون بر بري بگيرم
ملت كه كف كرده بودن با هم گفتن:مرگ بر زد ولايت فقيح........
تكبير ها كه تموم شد آرشي گفت :من واسه شما ها هم يك نوت بوك ميخرم سور بهتون ميدم حال كنيد چون من بردم
جرج كه حسوديش گرفته بود گفت :منم ميخوام
و پا هايش را به زمين ميزد
پرسي نگاهي به برادرش كرد و گفت مثل من پست بزن 1 ختي بهتره
و همه با هم داد زدن اي ارشام قهرمان امشبو اينجا بمان...................
ارشام رو به ملت كرد و گفت :من مخلص شماهستم .......امشب هم اينجا ميمونم..........
----------------------------------------------------------------------
ارشام عزيز واقعا منظور من رو خوب فهميدي دستت درد نكنه حالا ادامه بده


هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#22

آرشام


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۹ چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۹ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از دهکده ی هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
تیپ مشنگ خیلی خنده دار بود.
یه شلوار لی ابی پوشیده بود که جلوش سفید شده بود و به جای کفش یه گیوه تو پاش بود که روی گیوه نوشته بود آل استار.روی تی شرتش هم نوشته بود دیزل.
جرج یه نگاه به مک کینن کرد و زدند زیر خنده.
مک کینن زیر لب گفت:این چه ادمه خزیه.به جای ردا ببین چی پوشید.نگاه کن یه چیزی هم تو دستشه.به نظرت اون چیه تو دستش جرج؟
جرج یه نگاهی به دست مشنگه کرد و گفت :نون بربریه.
مک کینن گفت:ای کیوت اندازه کرمه فلوبره.اون دستش رو نگفتم.اون یکی دستش منظورم بود.
جرج به اون یکی دست مشنگ نگاه کرد و گفت :اون نوت بوکه .
و خودش نفهمید که این کلمه رو بلند اعلام کرده.
مشنگ صدای ویزلی رو شنید و به او نگاه کرد.
و جرج تازه مشنگ رو شناخت.
ارشی:جرج ویزلی عزیز بالاخره نون بربری رو بردم.دیدی مهم زیاد نظر دادن نیست.مهم ارزشی نوشتنه.
مک کینن که گیج شده بود......
----------------------------------------------------------------چ
به قول جرج ویزلی.حالا ادامه بده......


[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#21

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
مك كينن عزيز فحش تو نوشته هات نزاز
-----------------------------------------------------------------
در همي لحظه جرج مياد پيش مك كينن و ميگه: كي اينو از ما خريدي
مك كينن كه داشت از خنده ميتركيد گفت:هه هه هه من اينو ديروز گرفتم يادت نيست
جرج با حالتي متعجب گفت نه ولي بي خيال خيلي باحال بود خوشمان آمد
پرسي كه حالش گرفته شده بود برگشت و با يك حرف ركيك(وا واي واي) به مك كينن گفت:مگه مرض هاتو نفروخته بودي
مك با عصبانيت جواب ميده:نه يه خورده ديگه داشتم كه از مغازه شوخي فرد و جرج گرفتم
جرج:نه بابا خالي مي بنده حالا بي خيال مك واسه چي اينجا اومدي
مك:به خواتر اين كه كرم بريزم
پرسي :نگفته بودي كرم هم داري
مك:بابا ما همي چيز داريم من آزار هم دارم
جرج:منم ميخوام تو مغازه از اينا نداريم
در همين حين در باز ميشه و يك مشنگ وارده مغازه ميشه
اين مشنگ كيست؟
اوچيست؟
چه كار دارد؟
از كجا آمده است؟
چقدر ادبي شد
-------------------------------------------------------------------
حالا ميتوني ادامه بده


هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#20

به تو هیییییییییچ ربطی نداره!


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۲۲ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
از اتاقم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
همه با هم می رن که بشینن روی صندلی همین که می خوان بشینن پایه ی صندلی یا میشکنه و با کله می رن رو زمین!......کافه از خنده منفجر می شه!.......در بین ملت مک کینن که عامل اصلی یه این مصیبت بزرگ(از زبون پرسی گفتم)بقود بلندتر از همه هر هر میکرد!
پرسی از رو زمین بلند می شه و می یاد طرف میزی که من نشستم.....
_مرض داری؟
_اره!
_کیلو چند؟
_نمی فروشم!راستی پرسی آقای کراواچ یه نامه داد که بدم به تو!
_خر خودتی
_باشه!
تو فاصله ای که من پرسی رو به حرف کشوندم باربارا(دوستم)چوب دستیشو از توی جیبش ور داشت و بجاش یه چوب دستی قلابی گذاشت(از همونایی که جرج و فرد می سازن)
پرسی برگشت که بره پی کارش...چوب دستی رو تکون دادم بلافاصله جلوی صورت پرسی یه دست ظاهر شد.......شکل مشت به خودش گرفت و قبل از اینکه پرسی بخواد کاری کنه زد تو صورتش........پرسی برای بار دوم بر زمین نقش بست!
**********************************
الان تو بگو!



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۸:۱۲ پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴
#19

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
كسي نبود جز سرژ كه با مو هاي اشفته مياد وا به همه سلام ميكنه اما هيچ كس جوابش رو نميده سرژ دوباره با صداي بلند سلام ميكنه اما كسي حسابش نمياره با عصبانيت مي پرسه :
-چرا جوابه من رو نميديد همه شما رو به مدير تحويل ميدم مگه نميدونستيد من ناظرم احمق ها
ملت كه از دست سرژ عصباني بودند به خاطرماجراي ديشب هيچ حرفي نمي زنند ولي پرسي به حرف مياد و ميگه :
- مگه يادت رفته ديشب فلان چيز خورده بودي حاليت نبود چي كار داري ميكني و با تانك اومدي داخل مغازه
سرژ كه لحظه به لحظه قرمز تر ميشد تركيد و گفت :
-من حال همه شما رو ميگيرم اگه به مديرها نگفتم
با حالتي غمگين از مغازه بيرون ميره و بعد از رفتن سرژ مادام پامفري مياد واسه مداواي حميد و فلور. تا فرداي آن روز اتفاقي نمي يفته تا زماني كه فلور در حالي كه عصايي در زير دست داشت وارد ميشه و با معذرت خواهي همه چيز درست ميشه و چو هم ميره پي كارش همه چيز به خوشي تموم ميشه
يك هفته بعد پرسي با برادرانش براي صرف غذا وارد مغازه ميشوند...................................................
---------------------------------------------------------------------------
حالا ادامه بديد ولي يك مقدار بيشتر به خودتون زحمت بدید


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۱۲:۱۲:۵۰
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۵ ۱۸:۴۷:۱۶

هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.