هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۰۵ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۵
#36

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1706
آفلاین
داخل آمبولانس :
آقایان کورممد و اوشگول ممد در حال رانندگی و انتقال لاوندر به بیمارستان سنت مانگو بودن .( گیلدی و اون شنل پوشه پیش لاوندر به سر میبردند )
کورممد : به جون خودم اشتباه نمیکنم یه سوسک وسط خیابونه !
اوشگول ممد : هووووم ! چشمش کورمیخواست به علامت ایست توجه کنه .
کورممد : نه این دیونگیه !
کورممد اینو گفت و پرید فرمون رو از دست اوشگول ممد گرفت و سعی کرد جهت رو عوض کنه . از اونور اوشگولممد هم با تمام قوا در مورد این حرکت آستکبارانه مقاومت کرد .
- ههههیییییی هیییییی بووووووووم !
آمبولانس وسط خیابون چپ کرده بود و در پشتیش باز شده و لاوندر وسط خیابون افتاده بود .
لاوندر
آنی مونی : اووووه یا مرلین کبیر ببین چه بلایی سر دختر مردم اومده باید بریم کمکش !
بلافاصله جمع کثیری از جادوگران بسیج شدند که به لاوندر کمک کنند ! اما ناگهان بالاتر از سر همه آنها سوپر قق بال بال زنان پرواز کرد و با یه شیرجه از قبل تمرین شده لاوندر رو از روی زمین برداشت و به سمت رستوران راه افتاد !
ملت :

چند لحظه بعد

همه ملت جادوگر دور لاوندر جمع شدن و خواهان این هستند که لاوندر هر چه سریعتر سلامتی خود را بدست بیاره . در اون میان گیلدی از ناکجا پیداش شده بود و مشغول دادن تنفس مصنوعی به لاوندر بود تا اکسیژن کافی به وی برسد .
گیلدی : نه امیدی نیست . حتی تنفس مصنوعی های منم کار ساز نیستن ( مگه سفید برفیه )
در همون لحظه آنی مونی نگاه خشانت آمیزی به اسمیت انداخت که اون گوشه موشه ها برای خودش میپلکید .
آنی مونی : تو کشتیش انتقامشو ازت میگیرم !
بلیز : آنی برو هواتو دارم !
زاخی
آنی مونی و بلیز پریدند رو سر و کول زاخی و شروع کردن به کتک زدن وی ! در همون لحظه آی مونی دستهای زاخی رو از پشت گرفت بلیز پرید روی دیوار و بعد از برداشتن چند گام بلند جفت پا رفت توی بوق زاخی . زاخی در حالی که چشماش از درد زده بود بیرون به هوا رفت و صاف روی لاوندر فرود اومد .
ناگهان لاوندر به هوش اومد .
لاوی : اهو اهو اهو ( سرفه ) آخییییش اوووف ( صدای نفس کشیدن )
زاخی
ملت
بلافاصله بلیز و آنی مونی در حالی که اشک در چشمانشون حدقه زده بود جلو رفتند زاخی رو در آغوش گرفتند .
بلیز : تو جونشو نجات دادی !
آنی مونی : تو مایه افتخار هافلی !
زاخی : چی میگه ؟


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۲ ۱۶:۵۴:۳۷
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۲ ۱۶:۵۵:۲۹



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵
#35

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
سرژ كه يك دستمال ذاشته بود پشت گردنش اومده بود وسط و ملت براش دست ميزدند .
اسميت : مي خواستم بپرسم اين جا لندنه ؟
لاوندر : اين جا هاگزميده .
اسميت :
اسميت پا مي شه كه از اون جا بره ولي لاوندر مي گه :
تو مشنگي ؟
اسميت كه از كوره در رفته بود بر مي گرده و سيلي محكمي توي گوشش مي زنه . لاوندر جيغ بنفشي با ته رنگ نارنجي كشيد و گفت : واي مردم ! ببينين اين ديوونه داره چي كار مي كنه ! زد توي گوش من !
هدويگ كه عاشق اين جور كارها بود آهنگشو قطع مي كنه ولي سرژ همچنان داره مي رقصه ، آني موني : سرژ ديوونه آهنگ تموم شده !
سرژ : شي مي گي ؟
بعد يكي از آهنگ هاي درپيت رو شروع مي كنه با صداي بلند خوندن . آني موني : ساكت باش ببينم خواهر لاوندر چي مي گه.
سرژ : شاكت شم ! تو مي خواي شي كار كني ؟ ها! بي فانوس !
سرژ وايميسته و موبايلشو در مياره .
آني كه احساس خطر كرده بود گفت : چي كار مي خواي بكني ؟
سرژ : به تو چه !
ولي ناگهان در ميان شماره گيري متوقف شد و فرياد زد : واي اثر اون آشغالا بالاخره از بين رفت !
و مي پره توي بغل آني . آني :
در عقب سالن بين گروهي كه از اسميت و لاوندر طرفداري مي كردند دعوا پيش اومده بود ، هدويگ قاعدتا بايد از اسميت پشتيباني مي كرد ولي اون پشت لاوندر ايستاده و به اسميت فحش مي داد ولي هدويگ يه نقشه هايي در ذهنش داشت كه به زودي اونا رو با دور كردن اسميت عملي مي كرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك ساعت بعد صدايي آمد :
بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو بيبو
صداي آمبولانس بود .
آمبولانس جلوي در كافه ي سه دسته جارو متوقف شد و دو نفر همراه با برانكاردي به داخل كافه كه حالا صدايي جز آخ و اوخ ملت كتك خورده شنيده نمي شد وارد شدند .
آن دو نفر كساني نبودند جز گيلدي و يه نفر كه صورتشو با نقاب پوشونده بود .
لاوندرو گذاشتن رو برانكارد وبه سوي آمبولانس حركت كردند .
آناكين كه چشم راستش بر اثر فشاري كه سرژ به او آورده بود باد كرده بود و در آن لحظه دور شدن آمبولانس را نگاه مي كرد به رابستن گفت :
بيچاره لاوندر .




Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵
#34

لاوندر براون !!!


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۸ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
از تو جوب !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
هدی : خب ..خب ...قبل از اینکه آهنگ گوشنواز و زیبا ودلنشینموبخونم اول ....
از ته رستوران ( بی ادبی نباشه ! منظورم دورترین نقطه رستوران از هدویگ بود ! ) یه صدایی میاد ..
- هق هق ..فین ...........اوهواوهو ....
ملت برمیگردن پشتو نگاه میکنن ..اسمیتو میبینن که داره زارزار ، هق هق ، فین فین گریه میکنه ....
هدویگ : چی شده پسرگلم ؟!
اسمیت بریده بردیه میگه : هق ..فین ...آقا ...هن ..هق ..فین ...آقا اینجا ....
ملت : لندنه ؟؟!!
هدی : هین ؟!
اسمیت : آقا ...
هدی قاهقاه میخنده میگه : آقا کیه ! هدویگ هستم !
اسمیت : بله آقا ...هق ...
هدی لبخند میزنه و میگه : هدویگ هستم !
اسمیت : آقا من ....
هدی لبخند از رو لبش محو میشه میگه : هدویگ هستم !!!
اسمیت : خب ..باشه ..ببین آقا !
هدی قاط میزنه : هدویگ !
اسمیت : ببین ...ببین ..چیز ...
هدی که خون جلو چشاشو گرفته میگه : چیز باباته ! هدویگ !
اسمیت : اه ..اصلا ..من ..من یه سوال داشتم !
هدویگ : بفرما !
اسمیت اشکاشو پاک میکنه و با شوق و ذوق میپرسه : اینجا لندنه ؟؟؟!!!
ملت :
هدویگ : نچ ! ببن عمو بزار ما به کارمون برسیم و شروع میکنه به خوندم ...
دیشدیم ..
- آماشالا !!!! سرژ بی وسط !
سرژ : شی ؟!
در همین هنگام یهو یکی وارد میشه ....
رابستن : به ! لاوی قلقلی ...
لاوندر توجهی نمیکنه و میگه : سلام بروبچز خوشتیپ . من همین الان شنیدم هدی جون کنسرت داره ! جای اضافی هست ؟!
ملت : هین ؟!
رابستن : بیا لاوی قلقلی ..اینجا جا هست ...
لاوی اخماش میره تو هم و میگه : دوشیزه لاوندر براون !!!
هدویگ یادآوری میکنه : لاوندر هدوینا !
لاوی : هان ؟! آهان ! بله !!!!
لاوی ناگهان چشمش به صندلی بغل اسمیت میفته که خالیه ..میره میشینه ....
اسمیت با هق هق میگه : سلام خانوم محترم ..( میشه گوشتونو بیارین ؟! )
لاوی : هین ؟؟؟ گوشمو ؟
اسمیت : بله !
لاوی : بیا !
اسمیت یواشی در گوش لاوی میگه : ( ببخشید خانوم اینجا لندنه ؟! )

( توجه : ادامه دارد !!! )

باتشکر
لاوندر هدوینا رد براون قلقلی ! *


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۸۵/۶/۲۱ ۲۰:۴۹:۳۴

شناسه قبلی من
************

[b][co


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۵
#33

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
سرژ : بياببينم .
اسميت به سمت سرژ مي ره كه قليونو كنار گذاشته و چيز ديگري مي كشيد . سرژ :
شوالت شيه ؟ ( سوالت چيه ؟ )
اسميت : اين جا لندنه ؟
سرژ : نه هاگزميده .
اسميت كه گيج شده بود گفت : يعني چي ؟ اين جا انگليسه ؟
سرژ : اين جا هاگزميده پشرم .
اسميت : پس لندن كجاس ؟
سرژ : شند بار بهت بگم اين جا لندنه !
آناكين مونتاگ كه تازه همراه با رابستن و بليز وارد شده بود گفت : سرژ ! صد بار بهت گفتم از اينا نكش ! مختو پوك تر مي كنه .
سرژ : اه خفه شو آني موني !
اسميت باسردرگمي به اطراف نگاه مي كرد كه آناكين مونتاگ پريد و گلوي سرژ رو گرفت . سرژ كه سعي مي كرد دستان آني موني را از دور گردنش كنا بكشد گفت : برو كنار ! به تو شه ربطي داره !
بليز : آني....آني....هي هي ....آني ...آني.....
رابستن و اسميت ميان و اون دو تار و از هم جدا مي كنن . بليز با ناراحتي گفت : اه تازه داشت گرم مي شد ....
ـ امروز مفتخرم همكاري جناب هدويگ با مارو به اطلاعتون برسونم .
ـ متشكرم ! ... مي دونم همه تون آلبوم جديدمو با نام هوهو تهيه كردين ...
ملت بر مي گردن و هدويگو مي بينن كه با يكي از بال هاش ميكروفونو گرفته .
رابستن : اه اينم خواننده شد !
آناكين كه دعوايش با سرژ معتاد رو از ياد برده بود مشتاقانه به هدويگ چشم دوخت ، اسميت هم كه از اين كه كسي جواب سوالش را بدهد نااميد شده بود آهي كشيد و در دورترين جا از هدويگ كه كت شلواري سياه و كراوات آبي زده و پرهاشو شونه زده بود نشست .
ملت :




Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
#32

كورن اسميت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۵۷ شنبه ۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۱۶ چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸۷
از کوچه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
در حالی که مردم دور موبایل سرژ جمع شدن صدای خیلی بلند و عجیبی به گوش میرسه.
تـــــــــــق!!!!
پسری جوان و بلوند در حالی که تلو تلو میخوره ظاهر میشه و زیر لب میگه: اینجا لندنه؟
هیچکس بهش توجه نمیکنه چون هنوز همه تو کف موبایل سرژ بودن.
ناگهان پسر جوان فریاد میزنه: اللوو سلام با مرلین کار داشتم...کجاست؟..دستــــشویی؟!!! خیلی خوب بگین بعدا بهم زنگ بزنه. بگین اسمیت زنگ زد.
ملت:
اسمیت: چیه چرا نگاه میکنین
ملت همه میریزن رو سر اسمیت
سرژ هم که هنوز داره با قلیونش حال میکنه موبایل حمید قزوینی رو میگره و زنگ میزنه به موبایل اسمیت( دیگه چجوریش بماند )
ملت دوباره وحشی میشن
اسمیت:
ملت: بدش من
اسمیت: :no:
ملت:
اسمیت:
ملت موبایل اسمیت و میگیرن و میریزن سرش.
اسمیتم یواشکی دور از چشم بقیه میره پیش سرژ
اسمیت:ببخشید آقا اینجا لندنه؟
سرژ: نه قربونت اینجا هاگزمیده
اسمیت: ا خدارو شکر پس اینجا انگلستانه
سرژ: نه عزیز اینجا هاگزمیده
اسمیت:
....



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۵
#31

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
سرژ وقتی دید که روی زمین پر از موهای سفید، سیاه، زرد، قرمز و غیره شده از بین ملت راه باز کرد، اما یه دفعه همه ی مردم به سمتش حمله ور شدن و این بار برخلاف دفعه ی قبلی به موهای خودشون دست نزدن بلکه به ریش سرژ پناه آوردن. هرکدومشون سعی می کردن اول از همه ریش سرژ رو اسموت کنن.
سرژ ریشش رو با دست راست گرفته بود و با دست چپ ملت بیکار رو به عقب هول می داد. با سختی اعلام می کرد: بابا گفتم خود اسموتی... چرا میاین ریش من رو اسموت کنین؟! ... هی یکی اون اعلامیه رو برداره... !
تو همون لحظه بود که یه دفعه صدای آهنگی گوشخراش ملت رو خاموش کرد. همه شون مثل انسان های اولیه به موبایلی که از ریش سرژ به روی زمین سر خورد بود نگاه می کردن. انگار که تا حالا چنین وسیله ای ندیده بودن.
- این دیگه چیه؟
- وای عجب آهنگی داره...
- من دیده بودم گذاشته بود رو گوشش...
موبایل سرژ با آهنگی که مخلوطی از راک، عربی و بندری بود، روی زمین تکون می خورد. همه از جلوش راه باز کرده بودن. بعضی ها از ترسش همدیگر رو به آغوش کشیده بودند و... :bigkiss: (صحنه سیاه شد)
سرژ همون طوری که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد و موبایلش رو که به اندازه ی زلزه ی 5 ریشتری می لرزید، گرفت و جواب داد.
سرژ: هااااا؟!
حمید قزوینی: ها و... اومدم اون جا... قلیون ها رو هم با سانتورم آوردم...
سرژ: اوکی... بفرست تو...
بعد از اون سرژ احساس کرد که صدا خیلی نزدیک شده. وقتی هم که برگشت حمید قزوینی رو دید که با سانتور آخرین سیستم پشتش وایساده بود. روی سانتور بدبخت هم پر بود از قلیون.
سرژ موبایلش رو خاموش کرد. دستش رو توی ریش به هم ریختش فرو برد و به طرف سانتور به راه افتاد. نزدیکی های اون بود که یه دفعه حمید قزوینی جلوش رو گرفت و در حالی که تو صورت سرژ می زد، گفت: نه... نه... تو باید ترک کنی... نباید بکشی...
سرژ:
بالاخره سرژ هر طور بود خودش رو از دست اون نجات می ده و با آخرین سرعت به طرف سانتور خیز برمی داره. بعد هم از سانتور آویزون می شه تا قلیون ها رو برداره. اما سانتور ضد حال می زنه و با یه لگد سرژ رو به گوشه ای پرت می کنه.
اون هم به دیوار رستوران سه دسته جارو برخورد می کنه. بعد از اون هم دوباره موبایلش از ریشش بیرون می افته و با صدایی مثل صدای شکستن روی زمین می افته...
- مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد... مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد... لطفاً بعداً تماس بگیرید... the
سرژ با عصبانیت بلند می شه و موبایل رو زیر پاش خورد می کنه و موبایل خاموش می شه...
- مشترک مورد نظر خاموش می باشد...
بعد هم بی اعتنا به اون به طرف حمید قزوینی می ره. اما تو همون لحظه مردم هجوم میارن به سمت موبایل سرژ تا ببینن چی هست... سرژ هم پوزخند می زنه و دوباره و این بار با احترام از حمید فاصله می گیره و به طرف سانتورش می ره...
--------------------------------------
چقدر ارزشی شد!!!


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵
#30

آنتونین دالاهوفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
سکوت سنگین و خوفناک، همچنان پایدار بود...
سرژ مدتی در محوطه میدان اصلی هاگزمید منتظر ماند سپس بعد از اینکه مطمئن شد مونتاگ رفته فریاد زد: آزاده....اگه اینا بخوان جلوی ما رو بگیرن بد می بینند....قاچاقی کار می کنیم....
سپس سرژی دست در ریشش کرد و یک عدد موبایل بیرون کشید....
و مشغول شماره گرفتن شد:
0912دویسد و شونزده..578.هزار و سنگ و چوب...
سرژ: الو نور ممد! خوفی بابا...
نور ممد: چطوری ریشک خوشگلم....
سرژ: بد نیستم...خوفیم...ببین مشت عباس هست؟
نور ممد: رفته دست به آب، مرلین رو هم با افتابه اش برده....
سرژ: ای بابا، میلاد دامبل چی؟
نور ممد: پارتیه....
سرژ: حمید قزوینی؟
نور ممد: ها..هست..اینجاست..گوشی رو تو ریشت نگه دار....
- خیش..فیش..قیژژژ
حمید قزوینی: هان..بنال...
سرژ: سلام..چطوریه؟ راستش سفارش 20 قلیون برا کافه رزمرتا داشتم....
حمید قزوینی: هوی، ممنوعه....مگه نشنیدی...
سرژ: اخه..همینه دیگه..قاچاقی می خوام....
حمید قزوینی: باشه مشتی...ولی شرط داره....
سرژ: بگو....
قیژژژژ ویژژژ قاچچچ سیتتتتت
- الو سلام گلم....
- سلام اسگلم...خوبی؟
سرژ: اه..باز خط و رو خط شد...ای بابا..خانم قطع کن...
واژژژژژژژژژژ
حمید قزوینی: خب حله؟
سرژ: چی حله؟ یه بار دیگه بگو بینم....
حمید قزوینی: گفتم که...باید دفعه بعدی که میایی قزوین با دست زنگ بزنی، زنگ من هم رو زمینه دیگه...با پا زنگ نزنی یه وقت ها....
سرژ: ای شیطون...باشه...همین حالا بیار...
سپس سرژ موبایلش را خاموش کرد و داخل ریشش فرو برد...
سرژ سپس از ریشش اعلامیه ای در آورد و زد رو دیوار و رفت گوشه ای نشست...
ملت جلو اومدن و خوندن:
خود اسموتی
خویشتن را اسموت کنید، بدون درد، بدون لیزر، بدون وسیله، تحت نظر پزشک متخصص سرژ تانکیان...
همه به سمت سرژ حمله ور شدن....
نیم ساعت بعد:
ملت: ( ملت در حال کندن موهای خویشتن)
سرژ: من گفتم خود اسموتی کنید نه اینقدر دیگه...بسه بابا ریشه موهاتون رفت....وای...

ادامه دارد....



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۵
#29

ورونیکا ادونکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۸ یکشنبه ۴ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۲۲ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 404
آفلاین
« چند روز بعد »

- هی... این جا رو نگاه کنین.
- این دیگه چیه؟
- مثه این که اعلامیست. توش چی نوشته؟
- یکی با صدای بلند بخونه.
- یعنی در مورد چی می تونه باشه؟!
همهمه ای جلوی در کافه ی مادام رزمرتا – سه دسته جارو - ایجاد شده بود. صدای افراد از هر طرف به گوش می رسید. یکی فریاد می زد و دیگری جیغ. محیط بیش از اندازه شلوغ شده بود. بیش تر دانش آموزان هاگوارتز و حتی دیگر افراد حاضر در دهکده ی هاگزمید جلوی در کافه ایستاده بودند. به نظر می رسید در حال خواندن اعلامیه ای از طرف ستاد مرکزی آسلام بودند.
یک نفر در میان جمعیت فریاد زد: یکی اون رو بخونه دیگه.
ناگهان فردی از دور نمایان شد که با قدم هایی بلند و شمرده سعی می کرد خود را زودتر به محل اجتماع جادوگران برساند. صدای قدم های رعب آورش بر هیاهوی افراد غلبه می کرد. بیش تر مردم با دیدن او ساکت شدند. بعد از چند لحظه دیگر صدایی از هیچ نقطه و از هیچ کسی برنخاست. سکوت همه جا را در برگرفت. حتی زمزمه ای هم به گوش نمی رسید.
مردم با دیدن چهره ی آن فرد توانستند او را بشناسند. او مونتاگ بود که با چهره ای خوددار در میان سیلی از مردم راه باز می کرد. خود را به اعلامیه رساند. پشت به آن ایستاد و به مردمی نگریست که حالا چند قدمی از او دور شده بودند.
مونتاگ سرش را به طرف اعلامیه چرخاند، سپس دستش را بالا آورد و با خشونت اعلامیه را از دیوار کافه جدا کرد. تنها نصف کاغذ در دستان مونتاگ دیده می شد و نیمه ی دیگر هنور روی دیوار خودنمایی می کرد.
مونتاگ سرش را مغرورانه بلند کرد. صدایش را صاف کرد و گفت: این رو من چند روز پیش توی کافه ی سه دسته جارو اعلام کردم. اما متاسفانه زیاد بهش توجه نشد برای همین تصمیم گرفتم این جا اعلامیه رو بچسبونم و به نظر می رسه این کار من از استقبال بیش تری برخوردار بود...
سخنش را قطع کرد. زیر چشمی به اعلامیه نگاهی انداخت و ادامه داد: بر اساس این اعلامیه استعمال قلیان و یا هر ماده ی دخانیاتی دیگری ممنوع می باشد.
صدای اعتراض از بعضی از مردم برخاست. یکی از آن ها که به نظر می رسید اسمش سرژ باشد، فریاد زد: آخه چرا؟
مونتاگ با حرکت دست همه را خاموش کرد. با چهره ای در هم کشیده گفت: این از طرف مراجع تقلید جوامع جادوگریه و به من مربوط نمی شه.
سپس اعلامیه را به صورت نامنظم دوباره سر جایش چسباند و از آن جا دور شد. از پشت سر او صداها و حرف های مختلفی به گوش می رسید که حتی اگر یکی از آن ها به گوش مونتاگ می رسید، همگی باید خانه هایشان را به قصد آزکابان ترک می کردند. ولی بعد از آن تنها چیزی که باقی ماند سکوتی سنگین بود!
---------------------------------------------------
ببخشید دوستان من بالاخره نفهمیدم کدوم رو باید ادامه بدم. ولی به هر حال آخرین پست رو ادامه دادم. هر چند که موضوش برای من گنگ بود!


اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۸۵
#28

آنتونین دالاهوفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 108
آفلاین
بزن بزن در کافه رزمرتا ( )

در یک روز آفتابی، زیر آفتابه مرلین، در دهکده هاگزمید، در کافه بی کلاس رزمرتا، بروبچز جمع بودند. شهردار اعظم، مستر جانسون در حال کشیدن قلیانی با طعم بز کوهی بود....
جانسون با عشق دائما می گفت: به به...
این طرف، دالاهوف، رئیس ژاندارمری هاگزمید خشمناک به یه نفر که گویا مجرم بود و روی زمین افتاده بود نگاه می کرد:
دالاهوف: پس حرف نمی زنی هان...
مجرم تفی زیبا مخلوط با خون و غیرو، بر روی صورت دالاهوف انداخت و بعد خنده های شیطانی ای سر داد..
مجرم:
دالاهوف:

5 دقیقه بعد...
- آخ..وای..نزن...لعنتی..له شدم...نزن..آی..ننه...نزن...آخ...وای..اوه..
دالاهوف: تف هم که میندازی..حرف بزن یا الله....
مجرم: باشه...آخ..نزن...کمر درد گرفت...اوخ...
دالاهوف: واقعا برات متاسفم، کمری هم که هستی..خاک بر اون سر خالیت کنم....حرف بزن..بنال...
مجرم خواست که حرف بزنه اما از آن طرف رزمرتا با خشم به سمت آنها آمد و با عصبانیت و صدایی خفن بلند گفت: اهوی، دالاهوف، شما مگه بازداشتگاه ندارید تو ژاندارمری خودتون که تو کافه من همه چی رو ریختید به هم....هان...جواب بده دگه....
دالاهوف پوزخندی زد و گفت: ژاندارمری؟ این دولت چیز شده مگه وام ساخت مجدد ژاندارمری رو میده....
در همین موقع صدای دعوا به گوش رسید...دو نفر اون ور داشتند دعوا می کردند...ادی و سرژی....
ادی: خیلی خری سرژ، تمالم زحمت های منو روو با ریشت هدر دادی...بی خاصیت...
سرژ: بیا بابا ...
ادی: بی ادب، بی ناموس، دیگه نییدونم....
سرژ فرصت نداد و مشت زیبا بر صورت ادی خوابوند، بادمجان اندازه بادمجان های بوته های حیاط خونه ویزلی ها روی گونه خوشگل ادی سبز شد....
ادی که روی زمین افتاده بود، بلند شد، چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد: آواکاردالاما....
هیچ اتفاقی نیفتاد....سرژ با صدای بلندی خندید:
- خک بر سرت، هنوز ورد رو هم بلد نیستی، غلط املایی داری، کفی برو تو تاپیک غلط املایی به کوییرل بگو...این بابا هنوز هیچی بلت نیست....
کفی که کنار سرژ بود گفت: ببخشید سرژی جون، اون تاپیک پاک شد....
سرژ یهو خنده هاش تموم شد و مثل آدم های ضایع شده به ملت نگاه کرد.....
یهو درب کافه باز شد و مونتاگ آمد تو، در حالیکه نامه ای در دست داشت، با صدای رسا جلو آمد و خواند:
توجه..توجه...
طبق دستور مراجع تقلید جوامع جادوگری، حاج کلین و داش حمید قزوینی و همچنین ستاد مرکزی آسلامسیون حاجی و مملی، زین پس استعمال قلیان حرام است.
تایید شده توسط عله اعظم

از ته کافه جانسون در حالیکه قلیان به دست بود آن را محکم به صورت سرژ کوبید و فوری فریاد زد: دالاهوف، همه خونه مونه ها رو بازرسی کن...ناموس و اینا هم مهم نیست...هر کی قلیان داشته باشه..افسون بارانش کن...

ادامه دارد....



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۵
#27

مری تاتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۳ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۵۳ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۹۰
از سوری، لیتل ونیگینگ،ویستریاواک،شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
کافه ساکت بود
کسی حرفی نمی زد
زیرا کسی اصلا نبود!!
مادام رزمرتا آرام و بی سر و صدا به جمع کردن ظرف های روی میز ها ادامه میداد
شب بود و کافه تازه تعطیل شده بود
شبی زمستانی و سرد ..................
باد و بوران فضای بیرون را گرفته بود و رزمرتا به این فکر می کرد که فردا صبح زور مجبور است برفهای جلوی در را با پارو تمیز کند تا مشتریان بتوانند داخل شوند
وقتی که کارهایش تمام شد تصمیم گرفته برای خود قهوه ای بریزد و چراغ های کافه را خاموش کرد و در حال بالا رفتن از پله ها به سوی اتاقش بود که ناگهان..................
سر و صدای زیاد از بیرون می آمد
به احتمال زیاد دعوا شده بود یا کسی در هاگزمید زیادی بالا انداخته بود..........................
با خود فکر کرد که چه آدم های بی ملاحظه ای پیدا می شوند...........
دوباره به بالا رفتن از پله ها ادامه داد که کسی محکم به در شیشه ای کافه کوبید..............
فریاد میزد و کمک می خواست ...........
صدای زنی بود.............
رزمرتا با خود فکر کرد که تا چند لحظه ی دیگر اثرات باقی مانده نیز می رود و او به حالت اول باز می گردد
اما صدای او را به دقت گوش کرد...............
به نظر نمی آمد که در حالت عادی نباشد
به یک دفعه تصمیمش را گرفت
به سوی در شتافت و قفل آن را باز کزد
زن بیچاره آرام گرفت
خود را در آغوش رزمرتا انداخت و گریه کرد
به سختی گریه کرد................................
وقتی که آرام شد ماجرا را برای رزمزتا تعریف کرد...........:
===================
من به همراه دوستم برای گردش در شب به هاگزمید آمده بودنم
کسی در آن حوالی نبود و ما با آرامش قدم میزدیم
نا گهان فردی لاغر و ترکه ای با صورت پوشیده به سمت ما حمله ور شد
اول قصد او را نفهمیدیم
اما بعد متوجه شدیم که او شوهر من است
من و او مدتها بود با هم قهر بودیم
از رفتارش خوشم نمی آمد.......................
تا اینکه متوجه شدم مرگخوار است......
دوستم با او درگیر شد
به من گفت فرار کن و من تا می توانشتم دویدم تا به اینجا رسیدم و چون می دانستم که صاحب اینجا خانوم است از شما کمک خواستم...........................................
دوستم هنوز آن بیرون است.....................
نمی دانم چه بر سرش آمده
اگر همراه من بیایید....................
=============
دختری زیبا بر روی زمین افتاده بود............
چهره اش از وحشت سفید بود
و چشمانش باز
در کنارش نامه ای بود
============
این اولین انتقام من از تو بود........................
برگرد
به دستور لرد سیاه برگرد..............................................
وگرنه خواهی دید......................


می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.