هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳

جفری هوپر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۴ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۶:۲۷ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از شما بهترون!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 17
آفلاین
ویلبرت پیاپی سر تا ته یا ته تا سر اتوبوس رو هی میرفت هی میومد، هی میرفت هی میومد! در حالی که خون جلوی چشماشو گرفته بود زیر لب دامبلدور و جد و آباش رو یاد میکرد:
- آی آلبوس! .... آی پرسیوال! ... آی ولفریک! ... آی دامبلدور! .. آی هر چارتاتون با هم! ... یه کتاب دزدی بهتون ... یا بهت نشون بدم... حالا اون به کنار من الان دست خالی برم هاگوارتز؟ .... من الان به آلبوس چی بگم؟ ... الان منتظره کتاباس! ... الان .... الان ... آلبوس؟(آلبوسه هاگوارتز مد نظرشه) .... آلبوس؟(این یکی آلبوس دزد مد نظرشه) ....
ویلبرت دیر، ولیکن بالاخره متوجه توطئه شد. شخصی که نامه در جیبش پیدا شده بود به وضوح نمیتوانست از افراد دامبلدور باشه، چرا که خود ویلبرت قصد داشت کتاب هارو برای اون ببره! ... ویلبرت همچنان در حال تفکر بود که ناگهان ارنی متوجه صدایی از انتهای اتوبوس شد. آروم آروم در حالی که حالت دفاعی به خودش گرفته بود، به انتهای اتوبوس رفت! تا انتها رفت و هیچی ندید. بعد که از حالت دفاعی خارج شده یه لبخند زد و با خیال راحت گفت: فکر کردم کسی این پشته! ... ترسیده بودما!
شخصی مجهول الهویه پشت یکی از صندلی ها و مقابل ارنی: آره منم ترسیدم!
ارنی:
شخص مجهول اهویه:
ارنی که قبلا متوجه حضور کسی نشده بود با این حرف تا مرز قبض روح شدن رفت ولی پاسپورتش باطل شده بود برگشت!
ویلبرت دوان داون به سمت ارنی رفت و دست شخص رو گرفت و از پشت صندلی که قایم شده بود بیرون کشید.
ویلبرت: بگو ببینم؟ ... تو کیستی؟ ... اصلا تو چیستی؟ .... این شاخ و برگ چیه ازت آویزونه؟
شخص که به مشخص هم یه دختر بچست هم یه گل رز (یکی بیاد بگه چه جوری یکی هم دختربچست هم گله؟) با گریه گفت: منو به ننم ندین! ... منو به بابامم ندین! ... تورو مرلین من تازه از خونه فرار کردم! ارباب منو میکشه بفهمه برگشتم خونه! ... من هی گفتم نمیام باهاتون ماموریت! ... هی گفتم من نمیخواستم باهاشون بیام! .... نمیخواستــــــــــــــــم!


در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
استن با عنایت به این مصرع "دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند" ، شمشیر را بر فرق کتاب عشوه گر، کوباند که باعث شد از وسط به دو نیم شود.سپس از اتوبوس بیرون پرید تا بر راهزنان حمله ور شود.
قیامتی بود!از هر راهزن دو سه کتاب آویزان بود.کتاب ها بیشتر به جای آنکه از شمشیر استفاده کنند به زره ها متوصل شده بوند.به شکلی که زره ها را با تمام قوا به کله ی راهزن ها می کوبیدند.با این حال یکی از راهزن ها که چند سر و گردن بالاتر از بقیه بود،تک تک کتاب ها را به غل و زنجیر می کشید.استن شمشیرش را سمت او پرتاب کرد! راهزن گولاخ با یک حرکت سریع، یکی از زره ها را از زمین برداشت و شمشیر بران را با بوق یکی کرد.
در همان لحظه اتوبوس شوالیه با صدایی رعدآسا از جا کنده شد و از محل دور شد.

-ای نامردا!منو تنها گذاشتن در رفتن!

بوف!

با ضربه ای، راهزن استن را به حاشیه ی جاده پرتاب کرد و چه به موقع این کار را کرد.اتوبوس برگشته بود.می خواست همه ی راهزنان را له کند که در این بین موفق هم شد!خون به شیشه ی اتوبوس پاشید.ارنی، با قیافه ای خشمگین که از او بعید بود، سه بار عقب جلو، بر روی جنازه ی ممد های راهزن کرد.

-هی استن زنده ای؟
-آره ارنی!یه لحظه فکر کردم منو ول می کنی می ری!
- هه!خیلی مسخره ای! اتوبوس بدون استن، جون داداش اصلا می خوام نباشه تو دنیا!
-یکی از مرگخوارا به محض این که دید دارین ملتو زیر می کنین خودشو غیب کرد.خیلی گولاخ بود.نصف کتابا رو هم با خودش برد.

جیغ ویلبرت به هوا برخاست.گویا کتاب ها هم در غم ویلبرت شریک بودند و همراه او ناله می کردند.

-وای!کتابای نازنینم!می دونی چقدر باستانی بودن!بای ذنب قتلت!

کتاب ها از غم فراق دوستان خود به سر و روی خود می کوبیدند.استن جنازه یکی از راهزنان را از روی خود کنار زد.نفس عمیقی کشید و تفی کرد و سپس گفت:

-حدس می زدم بهمون خیانت شده؟
-خیانت؟

استن گفت:
-اینو قبل از این که پرت بشم،از جیب راهزن گولاخه کش رفتم.یه نگاه بهش بنداز!

استن تکه کاغذی را در برابر چشمان ویلبرت تکان داد.چقدر دستخطش برای ویلبرت آشنا بود.

راهزن گولاخ!
اتوبوس شوالیه در حال حرکت به سمت هاگوارتز است.تمام سعی خود را کنید حداقل نیمی از کتب باستانی را بدزدید.
پاداش شما محفوظ است.
آلبوس پرسیوال ولفریک دامبلدور


ارنی شیشه پاک کن اتوبوس را به کار انداخت تا خون روی شیشه به کناری برود.سپس گفت:
-فکر کنم یه انتقام کوچولو باید از دامبلدور بگیریم!پیش به سوی هاگوارتز!

ویلبرت که تازه روحیه ی خود را بازیافته بود نعره زد:
-کتابا!به صف برین تو اتوبوس!جنگ هنوز تموم نشده!


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین

کتاب ها همین جوری وحشیانه در حال حمله بودن و راهزنا هم از اونور در حال حمله بودن که...

- استن؟
- ها؟
- چرا ما نشستیم این جا هیچ غلطی نمی‌کنیم؟
- چون کسی اصلا ما رو به حساب نیاورده، نمی‌بینی همه تو پستاشون کتابارو درنظر گرفتن و ما دوتا آدم عاقل و بالغ و نادیده گرفتن!
- یعنی ما این جا چغندریم؟
- دقیقا!
- الان نشونشون می‌دیم!

کتاب ها در حال حمله و وحشی‌گری بودن که استن و ارنی خودشونو داخل معرکه پرت کردن و مشغول جمع کردن زره و سپر شدند.
- عع.. داداش!
-
- آقای کتاب؟
-
خانم کتاب؟
-
دوشیزه مکرمه خانم کتاب طلسم های وحشیانه؟

کتاب با لحن عشوه گرانه خودش جواب می‌ده:
- بللله؟
- آیا حاضرید زره و سپر خود را به اینجانب قرض بدهید؟
- با اجازه ی برزگ ترا بللله!

استن این گونه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد درحالی که دوشیزه کتاب پشت سرش راه افتاده بود:
- استن؟ پس کی می‌ریم خرید؟ استن مهریه چقد باشه؟ استن؟ استن؟ :zogh:



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
کتاب های وحشی دسته دسته به راهزن ها حمله کردن و پس از گذشت چیزی حدود 10 دقیقه لشکر پر جوش و خروش کتاب ها به صورت درازا دراز وسط خیابان پهن شده بود.
ویلبرت:
-وای بر من!چی شد؟چرا همچین شد؟
یکی از راهزن ها که نقابش کج و معوج شده بود و تصویر اسکلت روی آن به تصویر پیرزن عبوسی تبدیل شده بود با خنده ای گفت:
-ها!با اینا میخواستی دقیقا دخل کی رو بیاری هان؟
ویلبرت گفت:
-که اینطور!
-بعله!که همونطور.
ویلبرت با جیغ و داد طلسمی را به زبان آورد و به یکباره کتاب ها به همان سالمی قبل شدند.
راهزن ماسکدار با نهایت آرامش گفت:
-بازم نابودشون می کنیم.
ویلبرت یکی از آن لبخند های شیطانی و موذیانه اش را زد و با فریادی گفت:
-کتابوس لژیونوس اسپارتوس
ناگهان تمام کتاب ها با زره ها و شمشیر های اسپارتایی-رومی لشکر لژیونی مجهز شدند و با فریادی که حتی دل لرد سیاه را هم میلرزاند دوباره حمله کردند.


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




بدون نام
خلاصه:

ويلبرت اسنيكر مى خواد كتاب هايى رو براى پروفسور دامبلدر به هاگوارتز ببره به همين علت از ارنى و استن كمك مى خواد تا با اتوبوس شواليه اون رو به هاگوارتز ببرن.

در اون گير و دار آروم كردن كتاب ها راه زن ها حمله مى كنن ولشكر كتاب هاى وحشى به راه زن ها حمله مى كنن و ...

---------------------------------

ويلبرت با گفتن كلمات ركيكى كه حتى شيطان هم با شنيدن اون ها به خود مى پيچه از اتوبوس پايين مى پره و داد ميزنه: لشكر به صف!

كتاب ها به صف مى شن و مى گن:قربان بله قربان!

ويلبرت با نگاه عاقل اندر صفيه (نمى دونم به طور دقيق چطورى مى نويسن) ريونى به لشكر نگاه مى كنه و مثل معلم هاى فوتبال آمريكايى داد مى زنه:نمايش رو شروع كنين.

كتاب ها هم دامن هاى اسكادلندى خودشون رو مى پوشن و شروع به رقص اسكادلندى مى كنن.

ويلبرت:

كتاب ها:

ويلبرت :

كتاب ها:

ولبرت: چرا مى خندين خب حمله كنين ديگه ولى خودتون رو پاره نكنين. :worry:

تيكه ى آخر جمله ى ويلبرت در جيغ كتاب ها كه به سمت راهزن ها حمله مى كردن گم شد.



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
- ای داد ... هوار ... راهزنا ...

ویلبرت و ارنی وحشتزه پا میشن و به سمت شیشه ها هجوم میبرن و به بیرون خیره میشن و وقتی همه جارو ایمن میابن، اون دوتا رو به استن:

استن شروع به ور رفتن به دستاش میکنه و میگه: چیه خب نفر قبلی اینو تو پستش گفته بود خواستم بتون آمادگی بدم شوکه نشین.

ویلبرت از پنجره دور میشه و به تنها صندلی ـه خالی ـه اتوبوس شوالیه نزدیک میشه که برخلاف دیگر صندلیا که با گله ای از کتابا احاطه شده بودن، رو این یکی کتاب کوچیکی جا خوش کرده بود و آروم خر و پف میکرد.

ویلبرت آه کشان و به آرومی کتابو دستش میگیره و همینطور که اونو تو بغلش گرفته و آروم پشتش میزنه تا مبادا از خواب بپره میگه:

- مگه هرکس هرچی میگه تو باید باور کنی؟ اصن مگه همه چیز از جلوی این اتوبوس کنار نمیرن؟

ارنی وسط حرف ویلبرت میپره و متذکر میشه: فقط اشیا و وسایل! آدما نه!

ویلبرت با بیخیالی ادامه میده: چه فرقی داره؟ تا ما نخوایم که شوالیه واینمیسه، وایمیسه؟

وقتی پاسخی از طرف ارنی و استن دریافت نمیکنه کتابو محکم تر بغلش میکنه و میگه: اوه شِت!

همون موقع اتوبوس با تکون شدیدی وایمیسه و کتابایی که با هزار مکافات به خواب رفته بودن و آروم شده بودن، خشمگینانه شروع به پر و بال(!) زدن و غرغر کردن میکنن.

ارنی با دیدن این صحنه برقی تو چشماش ظاهر میشه و میگه: چی شنیدم؟ راهزنا؟ مگه مهمه؟ ما ارتشی از کتابای قوی و شجاع داریم. مگه نه کتابا؟

ویلبرت با ترس برمیگرده و به کتابایی نگاه میکنه که با اشتیاق حرف ارنی رو تایید میکنن. قبل از اینکه ویلبرت بخواد واکنشی نشون بده و کتابارو آروم کنه، در اتوبوس شوالیه باز میشه و ...

- ولی من کتابارو سالم میخوام.

جمله ای که در بین درگیری ها گم و گور میشه!




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲:۱۳ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
ارنی با توکل به خدا و یاری جستن از مرلین کبیر،سوئیچ رو برای آخرین بار چرخوند و فی اللحظه اتوبوس روشن شد.دود غلیظ و مشکی رنگی از تهش بلند شد.اون وقت پدال گاز رو تا دسته فشار داد و دروغ نبود اگر که بگم اتوبوس از جاش پرید.
ماشین ها از سر راه اتوبوس به کناری می رفتن.دو تا صندوق صدقه جیغ کشیدن و خودشونو توی یه مغازه پرت کردن.استنلی بدون توجه به پیچ و تاب های اتوبوس که باعث می شد کتاب ها از این ور به اون ور پرت بشن، داشت اطلاعات عمومیشو از کتابی که تو دستش بود بالا می برد.
-هی استن!
استن بدون این که سرش را از روی کتاب بلند کند گفت:
-چیه پروفسور؟
-سطل داری؟
-سطل؟سطل واسه چی؟
-واسه استفراغ
-فکر نمی کردم این قدر بد ماشین باشی؟
به محض گفتن این جمله،ارنی با چرخشی 90 درجه باعث شد یک ساختمان تجاری روی دو پایش بایسته تا اتوبوس از زیرش رد بشه.
-نه!خودم بد ماشین نیستم.ولی تضمینی واسه این کتابا نیست!هر لحظه امکانش هست بالا بیارن!
-شوخی نکن با من!کتابا هم مگه بالا میارن؟

ناگهان از بین کتابی که در دست استن بود،مایعی خاکستری رنگ به صورتش پاشید.
استن:
-هوووم!خوب بله مثل این که می شه همچین حالتی!
با تکانی به چوبدستی خود سطلی را در هوا ظاهر کرد.کتاب ها به محض مشاهده ی سطل یکی یکی به نوبت خود را در سطل خالی می کردند!
ارنی نگاهی از آینه به عقب انداخت و گفت:
-پروفسور داری کجا می ری؟
-هاگوارتز!پروفسور دامبلدور درخواست کرده این کتابا رو به کتابخونه ی هاگوارتز اهدا کنم.
-باشه.پس با این حساب...

ارنی بر روی فرمان خم شد و تا جایی که می توانست به سمت چپ چرخاند.
-یه کم مسیرمون بارونی هست.شاید لیز بخوریم.
ارنی از این شوخی بی مزه اش خنده ی صداداری کرد و سرش را از پنجره بیرون کرد و فریاد زد:
-از سر رام برو کنار چراغ برق بوقی!می خوایم لیز بخوریم امشب...
کیلومترها دورتر، راهزن هایی مسیر را سد کرده بودند...


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۳:۴۹ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-مگه بالنه؟!


استن که ظاهرا هیچ پیش زمینه ذهنی از بالن نداشت یکی از کتاب ها را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.
-بالن؟...بال...بالگرد...بالش...بالنگ...بالین...

ویلبرت بدون توجه به استن, با احساساتی بشدت تحریک شده خودش را روی کتاب ها پرت کرد.با این حرکت صدای شکستن مهره ها و ترک خوردن استخوان چند کتاب به گوش رسید.
کتابچه آموزش پرواز کوچکی که اصلا خوشحال به نظر نمی رسید به سختی خودش را از زیر هیکل سنگین ویلبرت بیرون کشید.ولی در لحظه آخر یکی از مهمترین صفحاتش که زیر زانوی ویلبرت قرار داشت, با صدای ناهنجاری پاره شد.
کتابچه کوچک با ناباوری به صفحه پاره شده اش خیره شد...بغض کرد...و ناگهان زد زیر گریه.

کتاب های دیگر سراسیمه و نگران, سعی کردند آرامش کنند.ولی حتی توضیح این مطلب که بقیه صفحاتش هم به دلیل خیس شدن توسط اشک هایش, در حال از بین رفتن هستند فایده ای نداشت.کتابچه همینطور به گریه کردن ادامه می داد که ویلبرت با لحنی جدی اخطار داد:
-اینا کتابای خیلی مهمی هستن.از هیچکدوم نمی تونم صرف نظر کنم!تو به من قول دادی.الان باید هر طور شده همشونو حمل کنی!زود باش!روشنش کن!

صدای زمزمه" بالن, بالن" استن هنوز به گوش می رسید.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۲

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد...
[نویسنده فریاد می زند: آی! استن گواهینامه نداره!
ویلبرت تصحیح می کند: ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن ارنی هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد...]

اتوبوس پت پتی کرد و بعد خاموش شد ویلبرت که داشت قربون صدقه ی کتاب وحشی بزرگی در ابعاد دایره المعارف ایرانیکا می رفت تا راضیش کنه به بسته ش برگرده ، سرش رو از روی کتاب بلند کرد.
-چی شد پس؟!

-قرچ!

-آخ!

ویلبرت به پایین نگاه کرد و یک ناله، یک آخ، یک ضجه ی خونین قورت داد. کتاب خیلی شیک، یکی از دست هاشو گاز گرفته بود و از مچ قطع کرده بود

ارنی دو سه بار دیگه استارت زد و اتوبوس شوالیه چند سرفه ی «سیگاری کهنه کار» تحویل داد. نمیشد آقا...روشن نمیشد...کش نده رول رو!
-روشن نمیشه استاد!

ویلبرد که رنگ به صورتش نمونده بود نالید :
-یعنی چی آقا، روشن کن بریم! بعد دو سال و اندی سوژه ندادم که اتوبوست روشن نشه!

-میخواید یه هل بدید شاید روشن شد حالا!

-من؟!!!من با این حالم؟!!!

چند دقیقه بعد

-کلاچو بگیر بزن دنده یک!

-کلاچو ول کن بزن دنده یک!

-....نشد!

-استن اگه چند دقیقه دیگه بیشتر لفتش بدین من از دست میرم شما می مونین و این همه کتاب غیرقانونیا!!! راه بنداز این لکنته رو کارم داره از سنت مانگو به قبرستون خانوادگی ریدل ها می کشه!!

ارنی با خوشحالی از پشت رل(به فتح؟ ضم؟ کسر؟ ر) پایین پرید و با خوشحالی اعلام کرد:
-درسته ...هیچ مشکلی نداره....به نظرم تنها ایرادش اینه که زیادی سنگین شده، باید یه سری از این کتابا رو بریزیم بیرون! :zogh:

-




پاسخ به: اتوبوس شووالیه ( داستان پروفسور اسلینکرد )
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
سوژه ی جدید


استن شانپایک بلیط جمع کن اتوبوس شوالیه که با همان یونیفورم بنفش بنفش رنگ رو به ارنی پراگ، راننده ی اتوبوس شوالیه کرد و گفت:

امروز کاسبی کساده. بپر بریم یه سر کافه.

ارنی با عینک ته استکانی قدیمی خودش در حالی که داشت از روی یه گربه رو با اتوبوس رد می شد گفت:

ول کن. بیا بریم کوه... کدوم کوه... همون کوهی که آهـــ... میگم بریم محل قرار.

- آخه چه ربطی به که داشت؟ اصلا تا ساعت قرار مونده. کجا می خوای بری؟

- تو که نمیدونی استن. کوه جایی هستش که قرار داریم. بعدشم ما که فقط باید بریم پروفسور اســ... آخ ببخشید. گفته بودی اسمش رو نگم.

- حالا ول کن. بهتر نیست این شووالیه قدیمی رو بفروشیم، یه سزار مدل " فول آپشن " بگیریم؟

- چی؟ یه سزار فول آپشن رو با شووالیه عوض می کنی؟

- ارنی... شووالیه دیگه قدیمی شده. من این چند روز رفتم یه سزار فول آپشن دیدم با سه جفت جاروی پرنده ی جاساز برای مواقع اضطراری.

- چی؟ جاروی پرنده؟ ایول... باشه... ولی من یه فکری دارم. من یه کم گالیون جمع کردم. میریم باهاش یه سزار مدل " فول آپشن " میخریم.

- بدو بیا... بدو باید بریم کوه... کدوم کوه... همون کوهی که آهـــ... میگم بریم محل قرار.

- باشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک ربع بعد، کوچه ی دیاگون، کتابخونه ی پروفسور اسلینکرد.

پروفسور با آن کت قهوه ای و شالگردن سبز از دور قابل تشخیص بود.

- سلام پروفسور.

- سلام ارنی. سلام استن. شما دو تا با شووالیه چه جوری اومدید اینجا؟ پاتیل درزدار که ساعت نه می بنده، بعدشم، اتوبوس به این بزرگی چه جوری از دید مشنگ ها پنهان بمونه.

- استن با جادو های رانندگان اتوبوس آشنایی کامل داره. ما از راه زمینی دیاگون اومدیم. این شووالیه، یه سری دکمه داره که در های مخفی هر جایی رو نشون میده.

- فهمیدم. حالا ما هم از جادوی باستانی استفاده می کنیم و اتوبوس رو پر از کتاب ممنوع می کنیم.

و با یک حرکت پیچیده، اتوبوس پر از کتاب های جور وا جور شد.
ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد.


یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.