هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۵
#40

مارکوس فلینتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 328
آفلاین
اینیگو که با جادو برای خودش چایی درست کرده بود در حالی که سوت میزد متوجه چیزی شد... .

یک جفت چشم سیاه و درخشان از بیرون اتوبوس به اینیگو زل زده بودند. اینیگو از جایش بلند شد و به بیرون از اتوبوس رفت. در مقابل اینیگو لرد ولدمو...
- بیدار شو... هــــــــــــــوی!
- ها! چی شد؟! ولدی اومد پیشم!؟
-چرا چرت و پرت میگی! پاشو بابا خواب دیدی. اخه من چند بار بهت بگم چایی مرغوب بخور، این چایی ها سه تا صد تومن هستن! این پولاتو می خوای ببری سر قبرت ؟! دیگه ازت سنی گذشته یه ذره مراعات حال منو بکن که می خوام نامزدت بشم!
اینیگو از جا پرید و گفت:
- من هنوز جوونم... نگاه کن! دستمو نگاه.... میبینی این دست هنوز جای حلقه داره!
جسیکا با دیدن حلقه های ازدواج اینیگو شوکه شد و آروم آروم بلند شد و بدون هیچ حرفی با گریه اتوبوس رو ترک کرد( نکته: Tark=درست Tork = غلط )
از آخر اتوبوس ، مارکوس به سمت اینیگو رفت و شروع به دلداری دادن کرد:
- اصلا نگران نباش... اینا هم مثل زنای قبلیت به ظاهرت نگاه کرده بودن! خوب گناهشون چیه از باطنت خبر ندارن که... اگه از همون اول بگی که چه آدم ( بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق ) هستی دیگه این اتفاقا نمیوفته!
- مارکوس برو گمشو از اتوبوس بیرون مگر نه اتوبوسو میندازم بیرون هـآ!
- برو بمیر بابا من خودم پوسترای رضا زاده رو دارم اونوقت تو اومدی واسه من آنجلینا جولی میشی!
اینیگو با یک حرکت آکروباتیک مارکوس رو نقش بر زمین بیرون اتوبوس کرد سپس رفت که یک نگاهی به سنت مانگو بندازه....
دم در سنت مانگو چند تا کل گنده وایستاده بودن که هر کدوم در مورد زندگی سختشون در این دوران سخن می گفتند. اینیگو بدون توجه به آن ها وارد سنت مانگو شد ولی قبل از اینکه کاری انجام بده اول دست در جیب گشادش کرد و یک دستگاه کوچک در آورد. دکمه را می فشاریم! تا دکمرو فشار داد با خودش گفت:
- عجب دزدگیر باحالیه این ماجی.... چی چی بود!!!!؟ ولش کن بابا!!!
سپس آن جعبه کوچک را در جیبش گذاشت و به سمت آسانسور رفت.
در داخل آسانسور بیماری های قلبی رو طبقه ی 33 نشان داده بود. اینیگو مطئن شد که تا مالدبر به طبقه ی 33 برسه مرده! ولی با این حال دکمرو زد و به سمت بالا رهسپار شد.
طبقه ی 33 بیماری های قلبی!
- دمت گرم آبجی!
اینیگو بعد از تشکر به سمت پرستارانی رفت که در انجا برای راهنمایی ایستاده بودند. وقتی اینیگو به آن ها نزدیک شد از اون طرف مالدبر اومد و با خوشحالی گفت:
-اینیگوی عزیز! اومدی ملاقات من!
- مگه بستری شدی؟!
- آره... دمت گرم چه مرامی داری!
- برو بابا!!!!
سپس رو به پرستار کرد و گفت:
- آبجی من الان یه مشکل قلبی دارم!
- بفرمایید چه مشکلی دارید!؟
اینیگو با حالتی دخترانه شروع به صحبت کرد:
- من..... من عشقمو از دست دادم!!!!!!!!!!!من جسی می خوام..... جســــــــــــــــــی
پرستار با کمی تامل متوجه قضیه شد و لب به سخن گشود:
- خوب این مشکل خیلی کم پیش میاد ولی همین اتاق( اشاره به سمت راست اتاق اول) رو برید داخل یه دکتری هستش که مشکلت رو در عرض سه فوت حل می کنه!
ادامه دارد....


عضو اتحاد اسلایترین


Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵
#39

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۶:۴۳ یکشنبه ۳ دی ۱۴۰۲
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3737
آفلاین
سلام

خارج از رول : دوستانی که پست میزنن سعی کنن رولشون نه کوتاه باشه نه بلند که فرد بعدی رو ترغیب به پست زدن کنه !
====

اینیگو با بی میلی از اتوبوس خارج شد ، اطراف رو نگاه کرد ، درنگ کرد و به سمت موتور رفت . در موتور را به آرامی باز کرد و دید جسیکا صورتش از اشک خیس شده .
اینیگو : چی شده ؟ چرا جیغ زدی ؟!
جسیکا با دست به سرش اشاره کرد ، بله ، موهایش دور پره ی موتور گیر کرده بود .
بالاخره بعد از کلی تلاش اینیگو تونست موهاش رو از دور پره باز کنه و در حالی که با پشت دست عرق های روی پیشونیش رو پاک میکرد گفت : پاشو بیا برو توی اتوبوس بشین ، این یه بار و بیخیال بچه شهرستانی شو !
جسیکا گفت : ها ؟؟
اینیگو ادامه داد : هیچی بابا بیا تو ماشین !
جسیکا : ها ؟؟
اینیگو با دست به توی ماشین اشاره کرد و بالاخره جسیکا بلند شد و از در پشتی وارد اتوبوس شد . اینیگو احساس کرد زیر پایش در حال خالی شدن هست که به سرعت به سمت اتوبوس رفت و وارد شد . اتوبوس نیز داشت پایین میرفت ، اینیگو که احساس خطر کرده بود به سرعت استارت زد .
بالاخره بعد از مدتی استارت زدن اتوبوس روشن شد ، با فشاری که بعد از روشن شدن اتوبوس به ابر آمد ، ابر متلاشی شد و اتوبوس به زیر کشیده شد .
با تلاش های فراوان او اتوبوس باری دیگر به پرواز در آمد و بالا و بالاتر رفت .

=== بعد از 20 دقیقه ===

اتوبوس در مقابل سنت مانگو ایستاده بود و چند تن از شفا بخشان با سراسیمگی وارد اتوبوس شدند .
یکی از شفا دهندگان از دامبلدور پرسید : بیمار کی هست ؟
آلبوس که هنوز بابت ناراحت کردن آنیتا از دست مالدبر عصبانی بود سری تکان داد و ازشیشه به بیرون نگاه کرد . آرشام به سرعت فریاد زد : اینجاست ، اینجاست و ادامه داد ، تحمل کن اوستا ، تو قوی ای !
دو تا از شفادهنگان به سرعت مالدبر رو روی برانکارد خواباندند و از درب پشتی اتوبوس خارج شدند ، آرشام که نگران حال اوستاش بود به دنبال آنان به سمت ساختمان بیمارستان رفت .

اینیگو که با جادو برای خودش چایی درست کرده بود در حالی که سوت میزد متوجه ...

ادامه دارد ...

======
سعی کردم زیاد کشش ندم !
فعالیت کنید


با تشکر


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۵
#38

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
به نام او که ما را اصیل پاک آفرید!


اتوبوس همچنان در جاده برفی در میان انبوهی از برف ها مسیر خود را می پیمایید. و مالدبر راننده و آرشی شاگرد هیچ جز سفیدی نمی دیدند! مالدبر رو به شاگردش نمود و فرمود:
- هوی آرشی، بپر یه لیوان چایی بریز بینم....
آرشی: ای به چشم اوستا !
و دست در جیب داخلی کت پاره و پوره خود کرد و چوبدستی خود را بیرون کشید، آن را روی هوا تکان داد و یک لیوان چایی ظاهر شد و آرشی قبل از این که رو زمین ولو بشه اونو ذو هوا گرفت... و به سمت اوستایش دراز نمود...
- بفرما اوستا..تا داغه بخورید...
آنیتا دامبل از آن پشت با اخم گفت:
پس من چی !
مالدبر: وا...به ما چه آبجی جون..!
آنیتا:
آلبوس: تو خجالت نمیکشی! تو غلط میکنی قلب آنیت منو می شکونی!
مالدبر: درس صحبت کن دادش! من قاطی ام ها...
آرشی: اوستا...بپا..آدم..جاده رو به پا....
مالدبر: یا ریش بزی مرلین !
پایش را روی ترمز گذاشت و با تمام قدرت آن را فشار داد، اتوبوس با صدای جیر جیری میان برف های جاده این ور و اون ور شد و در دو میلیمتری صورتی آدمی که در وسط جاده ایستاده بود توقف کرد، مالدبر نفس نفس میزد، رو به آرشی کرد و گفت:
- آرشی، اوستات سکته رو زد !
و از روی صندلی به کف اتوبوس ولو گشت!
آرشی: اوستا! ای تف به این روزگار ! اوستا...جواب بده...دامبل یه کاری بکن...
دامبل خنده ای شیطانی کرد و گفت:
- عاقب کسی که آنیت مرا بیآزارد همین است !
آرشی که حسابی دستپاچه شده بود، درب اتوبوس را باز کرد و به میان برف ها رفت، نمی دانست چه کار کند، که چشمش به قیافه خندان و شاداب اینیگو ایماگو افتاد که جلوی اتوبوس ایستاده بود و موهای خویشتن را مرتب می نمود...
در حالیکه که دائما لیز می خورد خود را به ایماگو رساند با خشم گفت:
قاتل ! تو اوستای منو کشتی ! بیا برسونیمش بیمارستان ! تیمارستان یه جهنمی! دیوونه برای چی اومدی وسط جاده؟ تو که میدونستی اوستا مالدبر تو قبلبش باتری نیم گذاشتن!
اینیگو ایماگو: خب به من چه، من اومدم دیدم اتوبوس داره میاد شیشه اش هم مثل آینه، اومدم موهام رو مرتب کنم...


اینیگو ایماگو سوار اتوبوس شد و به عنوان راننده نشست پشت فرمون! آرشی بالا سر اوستاشه! دامبل و خانواده دیسکو پارتی گذاشتن ته اتوبوس، اینیگو ایماگو زد تو دنده....
- ملت محکم بشینید دنده هوایی میریم....
در یک حرکت فوق انتحاری( از سبک ارزشی)، جلوی اتوبوس رفت به هوا و پشتش هم اومد بالا، اتوبوس اکنون در هوا بود و در ارتفاع 1000 کیلومتری از جاده پرواز می کرد، اینیگو ایماگو در حالیکه همینطور گاز میداد گفت:
- به به، چفدر مننظره قشنگه، اوخ..آرشی فکر کنم یه کفتر رفته تو موتور گیر کرده...واستا تو این ابره نگه دارم ببین چه خبره...
اتوبوس در میان یک ابر بسیار بزرگ و خوشگل متوقف شد، درب اتوبوس باز شد و آرشی پرید پایین، و به سمت موتور اتوبوس رفت، صندوق رو وا کرد، که یهو صدای جیغی به گوش رسید...که آرشی هم به دنبال آن داد و هوا می کرد...
اینیگو ایماگو به سرعت از اتوبوس پرید پایین، و به سمت صندوق دوید، در مقابل چشمانش یک دختر در میان موتور ماشین پنهان شده بود و دائما جیغ می کشید تا اینکه اینیگو را دید و آروم شد...
اینیگو: جسیکا پاتر! تو موتور اتوبوس چیکار می کنی؟
جسیکا: ما بچه شهرستانی ها قاچاقی میریم این ور و اون ور دیگه...
آرشام اکنون داد و بیداد می کرد و در حال فرو رفتن در ابر بود:
کمک..کمک..زیر پام داره خالی میشه...
اینیگو ایماگو دست در جیب پالتویش کرد و جی.پی.اس خود را در آورد و نگاهیی کرد.... و گفت:
- آرشی نترس، زیر تو الان یک رودخونه است که میخوره به هاگوارتز...عمقش رودخونه 5000 متره..آره فکر کنم اقیانوسه...
- نه....نه....
آرشی سقوط کرد....
اینیگو: پسر خوبی بود ! جسی جات خوبه فکر کنم، تا بعد..فدا..خدا...
جسی: فدا..خدا...
تق...
درب صندوق را بست و سوار اتوبوس می شد که هنوز درب را نبسته بود صدای جیغ دیگری برخاست...

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط اينيگو ايماگو در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۱ ۱۱:۰۶:۳۳

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۸۵
#37

مالدبر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از همونجا که بقیه میایُن
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 319
آفلاین
کریسمسِ سالها قبل...جاده ی خاکیِ سلطان آباد
دامبل و خانواده ی جوان، کنار جاده ایستاده و انتظار اتول را میکشند.
آلبوس به آرتی:
ـ بگو آغو باباجان... بگو آغووو. نگاه کن آغوووو
مینروا: نگا کن جوانان تو به شله(پدربزرگ عله)قرض دادی مجبوریم علاف شیم سر سیا زمستون.
دامبل: خوب زن، یک دقیقه واستادی کنار جاده
آنیت جغد عقب کش آرت را قاپ میزند.
آرتی:هوهوهوهاهوه(آرتی داره گریه میکنه)
مینروا: دختره سرتق مگه نگفتم عمو آبر اونو داده به آرتی؟
آنیت: منم میخوام. منم میخوام
مینروا یک چشم غره ی خفن به آنیت میره و آنیت لال میشه.
آلبوس: زن، عصبانی نباش برای قندِ خونت بده. آها اتولم رسید. هان... عجب اتولیه!
آرشی از پله ی اتوبوس پایین می آید:
ـ به اتوبوس جدیدالتاسیسِ شوالیه اثری از اتوبوس رانی جادوگری و حومه خوش آمدید. هرروزتان کریسمس کریسمستان پیروز. نفری پونصد سیکل والسلام.
مینروا: اوووه. کی میده اینهمه پولو؟ اصلا پیاده میریم!
آرشی: میل خودتونه. با اجازه.
آلبوس کمرش را میگیرد و داد میزند.
مینروا: چته مرتی... عزیزم؟
آلبوس: دیکسس کمرم...
آرشی: منظورتون سیدکه؟
آنیت: نه بابا دیسکه.
مینروا دو باره یک چشم غره ی خفن به آنیت میرود و وی را خفه میکند.
آلبوس: سوار شیم بریم. ما میریم هاگزمید تا خواهر خانمومو زیارت کنیم.
قوووووووووون

هزاران کیلومتر آنسوتر... سه راهی هاگزمید، سلطان آباد، افغانستان
برف و بوران بیداد میکند و تابلوی جهت نما که کلاغی روی آن دیده میشود غژ غژ میکند.
تابلوی جهت نما: میگم کیفسون... بد ژوری میلرزم. چیز میز همرات نداری؟
کلاغ: نه جان تو.
ـ بده با هم حساب میکنیم سر وقتش.
کلاغ کیفسون دور و خود را سیر میکند و بال به جیب برده و یک ماده ی مجهول الحال به وی میدهد و تابلو دود میکند.
تابلو: جون... سر حال اومدم. تصویر کوچک شده
و دویست دور میچرخد.

دو ساعت بعد...
مالدبر: آرشی؟
آرشی: بله اوستا؟
مالدبر: بپر پایین این تابلوی جهت نما رو تیمیز کن غیلوله رفت چشمامون.
آرشی از اتوبوس پایین میپرد و تابلو را پاک میکند.
آرشی: اوستا باس بریم سمت چپ تا برسیم به هاگزمید.
مالدبر: چی چی رو چپ؟ ما مرد جاده ایم میگیم راست!
آرشی: مطمئنم چون تابلو جهت نما نوشته.
مالدبر: خیله خوب بابا خداییش خونم داره کم میاره... سریتر برسیم خونه که خمارم. بریم چپ حتما نزدیک تره
و اتوبوس به سمت معلوم الحالی میرود...


I Was Runinig lose


Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۸:۴۳ یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۵
#36

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
فلش بک :
برادر حمید : حمید جان دلبندم مثل اینکه اون زیر چیزی هست ! ... برو خودت زیر صندلی رو ببین
حمید کوچولو : به من چه!
اما قبل از آنکه کسی زیر صندلی را ببیند به یک باره چند مرد تریپ ماتریکس وارد اتوبوس شدند.
_ اون تروریست کجاست ؟ ما از اف بی آی هستیم؟!
و هنوز کسی برمکان آنها واقف نشده بود که آن چند مرد به سمت هدویگ هجوم بردند و او را دستگیر کردند. هدویگ را ملتمسانه بر کف آسفالت می کشیدند که به یک باره سامانتا فریاد زد:
_اون نیست که بابا ! ( فقط همین یه دفعه ملاحظه کردم هدویگ ) اون یکیه ...
و با دست به گتافیکس اشاره کرد .
اتوبوس بار دیگر حرکت خود را در مسیر کوهستانی از سر گرفت . هدویگ در حال مخ زدن وزیر بود . شاید هم داشتند نقشه جدیدی برای چزاندن مدیران در حزب می گرفتند . خلاصه هر چه که بود به ما که چیزی نمی گفتند.
در همین لحظه به یک باره بلیز اتوبوس را متوقف کرد . وقتی همه دلیل توقف را پرسیدند بلیز گفت :
- دوستان عزیز ما به یک مکان با شکوه رسیدیم . در این زمین خرم و سبز ، در دل این نسیم همیشه وزنده و در زیر این گنبد کبود...
هدویگ : یگانه جغدی نشسته بود!
بلیز تریپ خشانت : لطفا حرفم رو قطع نکنید . بله می گفتم . در این تکه جا از سرزمین پهناور جادوگران آرامگاه مردی قرار داره که ما اتوبوسش رو دو دره کردیم ( اسمش یادم رفته )!
با گفتن این حرف پروفسور تریلانی کش و قوسی به بدنش داد و گفت :
- همینو می خواستی بگی یه ساعته الافمون کردی ؟ تو فقط همین رو می خواستی بگی ؟ واقعا فقط همینو؟
بلیز که یه دفعه یخ کرده بود آب دهنش رو که با نزدیک شدن هرچه بیشتر پروفسور تریلانی تو گلوش مونده بود به سختی قورت داد و گفت :
- نه ...همینه همین که نه ... چیزه ... و از این طبیعت لذت ببریم!
پروفسور تریلانی : 50 امتیاز از اسلی کم می شه ... سعی نکن به من دروغ بگی!
هدویگ که از پشت پروفسور به بلیز شکلک در می آورد سینه اش را صاف کرد و با صدای آرامی گفت :
-اوه پروفسور ... به گل های اون سمت جاده نگاه کنید واقعا زیبا نیستند ؟
و با گفتن این حرف پروفسور به سمت آنها دوید.
سامانتا ابروی خود را با عصبانیت رو به هدویگ بالا انداخت گرچه حرفی نزد ولی هدویگ از چشمهایش این جمله را خواند :
-
در همین هنگام به ناگاه همه متوجه شدند که اتوبوس به طور خودکار راه افتاد و داشت به سمت دره رو به رو می رفت . انگار بلیز فراموش کرده بود ترمز دستی را بکشد!!!

این داستان ادامه دارد...!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۹:۱۴ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵
#35

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
هعی...گذشته ها چقدر رول نویسی حال می داد ...

==============

ثانيه ها به سرعت مي گذشتند . چه كسي يك حركت انتحاري را انجام مي داد؟
جواب : هیچکسی هیچ حرکت انتحاری ای انجام نمی داد ! ... اتوبوس به سمت دره می رفت ... ولی ناگهان اسپایدر ومن(سارا خفنز) از راه می رسید و با دو تا تور اینور اونور اتوبوس انداختن اتوبوس رو از خطر سقوط نجات می داد ... و در نتیجه ملت به صورت کاملا ژانگولری نجات پیدا می کردن ... و همین دیگه ... من پیش بینی می کنم داستان ایجوری پیش بره !

ملت پس از نجات یافتن و زنده موندن و این صحبتا ، پریدن بغل همدیگه ... تریلانی پرید بغل سامانتا سامانتا پرید روی صندلی!
از اونور مارکوس پرید بغل بلیز بلیز هم پرید بغل گتافیکس !
روی هوا هم ققی و هدویگ پریدن بغل همدیگه و جفتشون با مخ اومدن رو زمین !

همینطور ملت در حال بغل کردن همدیگه بودن که ناگهان صدای "دینگ" از زیر یکی از صندلی ها شنیده شد !

ملت : یعنی چی می تونه باشه ؟!

ملت به صورت پاورچین پاورچین ، آهسته آهسته ، گاماس گاماس ، استپ بای استپ ، گام به گام و قدم به قدم ، با کله به طرف اون صندلیه دویدن و همه خم شدن تا زیرشو نگاه کنن ! ... ولی قبل از هرگونه مشاهده ای :
پاق !!!
برادر حمید در حالی که دست حمید کوچولو رو گرفته بود ظاهر شد ...
همه سریعا دوباره راست شدن و با لبخندی تصنعی برادرو نگریستند !
حمید کوچولو : عمو حمید جون اینا چرا اونجوری شده بودن ؟
برادر حمید : حمید جان دلبندم مثل اینکه اون زیر چیزی هست ! ... برو خودت زیر صندلی رو ببین :
حمید کوچولو خم شد و زیر صندلی رو نگاه کرد ...
- بمممممممممممممممممممممب ! ... فرار کنید !
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم ! ...

اتوبوس ترکید و همه محتویاتشو با خودش به دیار باقی پیوندوند(فعل متعدی از مصدر پیوست)!

تصویر سیاه شد و صدای تریلانی به صورت اکو پخش شد :
- دیدید گفتم این اتوبوس هیچ وقت به مقصد نمی رسه ؟ ....................

------

همینه که هست ... فقط هر چی دلم می خواست نوشتم ... ملاحضه من ارزشی رو هم بکنید !




Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰ پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵
#34

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
با پياده شدن گانستر ها همه نفسي راحت كشيدن.
سيبل خودش را به اون راه زده بود كه يعني نمي شنود اما سامانتا مي خواست كمي او را اذيت كند...
سامانتا: سيبل جان من يادم نيست كي دو ساعت پيش گفت و بعد اداي تريلاني را در آورد.
_اين اتوبوس هيچ وقت به مقصد نمي رسه......
هدويگ كه داشت او را تماشا كرد گفت بهتره الان بپرم وسط تا به كل كل نرسيده!
هدويگ: سامانتا جان...مشاور مخصوص من. بيا اينجا كمي تبادل اطلاعات كنيم.
سامانتا : الان با كي بودي مشاوره نمي دونم چي رو؟؟؟
هدويگ:
ماركوس كه چند صباحي بود دنبال فال گير مي گشت تا ببينه آخر بختش چي مي شه رفت پيش تريلاني و كف دستش رو برد جلو.
ققنوس و اون يكي كه يادم نيست هم دوباره بازيه شطرنج خود را از سر گرفتند.
بليز (راننده): گتا يه ليوان چايي بيار!
گتا : اي به چشم!
بليز:
هدويگ كه داشت به سامانتا ياد مي داد كه وقتي عصباني مي شود چطور خود را كنترل كرده جلو بنديه طرف را نياره پايين ...اما انگار سامانتا تو هر چيزي كه استعداد داشت حرف هاي هدويگ رو اصلا متوجه نمي شد و دوباره مي رفت سر خونه اول!
هدويگ:خيلي خب.....خيلي خب.......بلاك شدي به من هيچ ربطي نداره.
در همين بحث ها ملت اتوبوس سير مي كردن و بليز هم همچنان در حال سوت زدن . اتوبوس داشت يك مسير كوهستاني را طي مي كرد و مناظر بسيار زيبا بود اما بليز به يك باره متوجه شد كه...........................ديگر ترمزش نمي گيرد.
اتوبوس هر لحظه سرعتش زياد تر مي شد و در يك مسير سراشيبي قرار گرفته بود.
شايد سيبل با آن چشم هاي نگرانش مي خواست بگويد:
_ديديد گفتم اين اتوبوس هيچ وقت به مقصد نمي رسه!
بليز هر چه تلاش مي كرد بي نتيجه بود. انگار آن پشت صداي يك نفر مي آمد كه داشت دعاي آخرش را زمزمه مي كرد.
سرعت 120 مايل در ساعت . تابلوي كنار جاده:
_خطر....به پيچ مرگ نزديك مي شويد. 100 متر!
ثانيه ها به سرعت مي گذشتند . چه كسي يك حركت انتحاري را انجام مي داد؟

اين داستان ادامه دارد.......................!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵
#33

هدویک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از هر جا که کفتر میایَ!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
سامانتا از حرف زدن سیبل عصبانی شد و به سمت او رفت و با گرفتن دستش اونو به آخر اتوبوس راهنمایی کرد.

_پرفسور تریلانی عزیز شما اینجا بشینید تا من بیام خدمتتون.

_من می ترسم!ما سالم به مقصد نمی رسیم!

_نترس عزیزم.من الان میام!

سامانتا پرفسور رو رها کرد و به سمت جلوی اتوبوس به راه افتاد.

_هوی خانوم همون جا که هستی واستا!

_برو بابا جوجه!کوشولو تو تفنگتو تمیز کن!

نقاب دار اسلحه رو به سمت سامانتا می گیره تا شلیک کنه ولی صدای فریاد بلیز مانع این کار می شه!

*نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!

جیرینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!دینگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ!!!

شیشه پشت سر سامانتا با صدای مهیبی که در بالا بهش اشاره ای شد شکست!

سامنتا که فکر کرده بود این تیر نقاب داره که بهش نخورده و به شیشه پشت خورده سریعا به سمت بلیز برگشت که ازش تشکر کنه ولی با حس کردن چیزی که به پشت گردنش خورد نتونست هیچ تکونی بخوره و با کله نقش زمین شد!

هدویگ با نوک به گردن سامانتا خورد و بعد نقش زمین شد!

بلیز:هدویگ سالمی؟

هدویگ:آره!خوب فرمون دادی!ایول!

سامامنتا:بلیز

بلیز:

ادامه دستان!!!!:

_من نمی زارم تو چیزیت بشه سامانتا....بینم کی قصد جونتو کرده بود؟

*مااااااااااااا...تو از کجا پیدات شد؟چجوری منو پیدا کردی؟

_ژانگولر

*چه جلب!به هر حال این یارو می خواست به من شلیک کنه!

_چی؟؟؟؟داداش تو می خواستی به مشاور مخصوص من شلیک کنی؟

#مگه جغدم حرف می زنه؟شما دیوونه اید؟این واقعا یه جغده؟

_آره داداش من!حرفم می زنه!الان وقتی جادو شدی می فهمی جغدم حرف میزنه!

هدویگ چوب دستیشو در میاره و به سمت نقاب دار می گیره.

نقاب دار که از تعجب در حال شاخ در آوردن و حتی دم درآوردن بود همینطور خیره به هدویگ نگاه می کرد!!!

#ش...شما...چی کار می کنید؟جا..جا...جادو؟

_یه لحظه واستا ببینم!

#چشم

_ببینم تو همونی نیستی که تو فیلم جواتا باید برقصن نقش دزد رو ایفا می کردی؟

#چرا

_خوب دیگه!!!!داداش من اشتباه اومدی...این اتوبوس نبود....ایستگاهش یه خیابون پایینتر بود...خط رو اشتباه سوار شدی!

#ا...خوب پس اصغر پاشو بریم!

_خوش اومدید!!!

ادامه دارد...




Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۵
#32

سيبل تريلاني


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۴۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۵
از از برج شمالي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
همه به شدت ترسیده بودن.مارکوس رفته رفته داشت به گتافیکس نزدیک تر میشد و ققی پریده بود بغل بلیز
بلیز:گمشو کنار...نمیبینم جلومو...گاز کدومه؟
ققی: همونی که داری با تمام قدرت فشارش میدی
بلیز:صبر کن ببینم...بکش کنار...یه چیزی میبینم...یه موجود عجیب غریب وایساده اونجا...باید ترمز کنم...بکــــــــش کنــــــــــــــار....
بلیز با تمام قدرت در یک میلیمتری موجود پاشو رو پدال ترمز فشار میده.یکی از نقاب دارها پشتشو میکنه به جمعیت و از زیر نقابش عرق پیشونیشو پاک میکنه. ...همه با دقت به شیشه میچسبن و به موجود نگاه میکنن.موجودی با چشمای درشت به اندازه نصف صورتش و موهای بدرنگ و پریشون.موجود به شیشه جلوی اتوبوس نزدیک میشه و با چشمای درشتش به کسایی که از پشت شیشه با تعجب نگاهش میکردن زل میزنه
موجود:آدم ندیدین؟
وقتی میفهمی آدمه خیالشون راحت میشه.موجود جلو میاد و در اتوبوس رو باز میکنه
سامانتا:اوه اوه اوه...این که تریلانیه.
سیبل تریلانی با چشمهای درشتش که از پشت عینک درشت تر هم شده بودن به سامانتا چشم غره میره.
سیبل:اووووو...آآآآآآ....اوووووو.... ...نـــــــــــــه...من نباید اینکارو بکنم...نـــــــــــــه
بلیز:چه کاری رو نباید بکنی؟
سیبل:من نباید به شما هشدار بدم...نباید سرنوشت رو عوض بکنم...نـــــــــــــــــــــــــــه
گتا:هشدار؟
سیبل:اوهوم....من اومدم اینجا به شما هشدار بدم که این اتوبوس به مقصد نمیرسه....بله نمیرسه...چشم درونم اینو به من میگه...گوی بلورینم(شارا) اینو بهم میگه...
سامانتا:اینو که خودمونم میدونستیم پروفسور تریلانی...
با ابرو به نقاب دار ها اشاره میکنه.
سیبل: خب پس من برم دیگه حالا که میدونین...
نقاب دار1:کجا کجا کجا؟...تازه اومدی
سیبل:
نقاب دار2:گاز بده بچه....گاز بده...
بلیز با ترس و لرز ققی رو که هنوز تو بغلش بود و از ترس خشکش زده بود به آینه آویزون میکنه و گاز میده.
سیبل همچنان زمزمه میکنه:من میدونستم که این اتوبوس به مقصد نمیرسه...میدونستم...دیدین گفتم...اصلا پیشگویی های من کی غلط از اب دراومدن؟



Re: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۵
#31

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
اما در همین هنگام اتوبوس در ایستگاه توقف کرد و ساحره جوانی سوار شد ...مارکوس که هنوز به شدت مشغول حرف زدن بود و در حال معنی کردن واژه الف دال و حالی کردن آن به گتافیکس بود و اونم که اصلا تو کتش نمی رفت متوجه او شد....
مارکوس در گوشی به گتافیکس گفت:
_هی ...اونجا رو....طرف رو میبینی ...دیروز اومده بود سمباد تقاضای عضویت داد ...اینجا چه کار می کنه؟
گتافیکس یه نگاهی انداخت و گفت:
_اوف...انگار باید واقعا بترسم......می خوای آشپز استخدام کنی یا هفت تیرکش؟!
مارکوس که حالا کمی کلاس تاپیکش پیشه گتافیکس رفته بود بالا گفت:
_خب ....این تازه اولشه ....کجاشو دیدی ...ملت میان التماس می کنن تو ساختمون راشون نمی دم اما خب این یکی فکه نگهبان رو آورد پایین مجبور شدم راش بدم!!
گتافیکس خواست چیزی بگوید که به یک باره متوجه شد مارکوس چایی به دست رفت طرف ساحره هه!!!
مارکوس کمی خوش بش کرد و ژست رییسی نیمد و اومد که یه روابط بسیار دوستانه برقرار کنه طرف ضایعش کرد و گفت:
_من فکر می کردم الان باید سمباد باشید...نه اینکه متقاضیون تا کوچه ناکترن صف کشیدن دیگه شما اصلا وقت ندارید.....
گتافیکس با این حرف زد زیر خنده و به چهره مظلوم و در عین حال مخدوش مارکوس نگاهی انداخت و در حالی که خودش رو معرفی می کرد در دل قهقهه می زد. ساحره به او اجازه نداد تا به پوزخند هایش ادامه دهد و گفت:
_بله داشتم چی می گفتم ...اوه بله...شما اصلا وقت ندارید با اوباش هایی مثله جناب گتافیکس بگردید!
هنوز این کلمات از دهان او خارج نشده بود که فریاد خنده مارکوس به هوا رفت ..حالا نوبت او بود...خنده های او زمانی به اوج خود رسید که متوجه شد گتافیکس آنها را ترک کرد و به جلوی اتوبوس پیشه بلیز برگشت!!!
ققنوس و ایگور که مشخص نبود چطوری توی این هیر وبیر شطرنج بازی می کردن .
به یک باره همه با صدای وحشتناکه جیغ ترمز بلیز به خود آمدند.
_ای بابا بلیز....این گاری رو یواش تر برون!
هنوز هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی افتاده است که ناگهان در اتوبوس به شدت باز شد. چند مرد سیاهپوش و نقاب زده وارد اتوبوس شدند در حالی که تفنگ در دست داشتند با عصیان عجیبی این کلمات را ادا می کردند!
_دستا بالا.....هیچ کس از جاش جم نخوره و گرنه مغزشو کف اتوبوس پخش می کنم !
همه با تعجب و ترس به یکدیگر خیره شدند چرا که هیچ کس نمی دانست به چه علت اتوبوس آنها مورد تهاجم تروریست ها واقع شده است ...گتافیکس نیز با حرکت سر اشاره کرد که اینها با او هیچ ربطی ندارند !!!

این داستان ادامه دارد..............................!!!

_________________________________________________

با تشکر:

سامانتا ولدمورت..........................................!!!!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.