هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
اشلى به صورت هاى نگران محفلى ها نگاه مى کرد؛ و فکر هايى مانند اينکه امدن به محفل احمقانه بوده و قطعا انها به پيشنهاد يک دختر سيزده چهارده ساله توجى نخواهند کرد به ذهنش سرازير شد.در محفل غوغايى بود؛ هرچه باشد انها دوتا از اعضايشان را از دست داده بودند:
- چاره اى نداريم بايد بريم کتابخونه!
- ولى اين کار احمقانس !
- نمى تونيم بشينيم تا ماتيلدا و پنى خودشون يه جورى از اون کتابخونه برن بيرون.

اشلى داخل خانه نزديک در ايستاده بود و گفته گوى بين محفلى ها را گوش مى کرد و سعى مى کرد فرصتى براى صحبت پيدا کند نفسش را بيرون داد و محتاتانه شروع به صحبت کرد:
- خب، من يه پيشنهادى دارم.

تمام محفلى ها با نگاه هاى سريع به سمت او برگشتند، حس دانش اموزى را داشت که کلاس درس را به هم ريخته. به سمت هرى برگشت. و با مکث بين هر کلمه اش به صحبتش ادامه داد :
- خب ، اقاى پاتر من شنيدم شما يه شنل نامرئی داريد، خب فقط کافيه دو نفر برن تو کتابخونه يه جورايى يکيشون مثل تعمه مى مونه، نفر ديگه هم زير شنل مى مونه نفر اول رو هرجا که بردن نفر دوم دنبالش مى ره اينطورى شايد بتونين پنه لوپه و ماتيلدا رو از کتابخونه بياريد بيرون.



تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۲۵:۴۰ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
زمان به سرعت می گذشت و از پنه هیچ خبری نمیشد. همه در دفتر شهردار به طور عصبی پاهایشان را تکان میدادند و بعضی ها هم از جا برخاسته و مدام قدم میزدند. جو بسیار ناراحت کننده و روی اعصاب بود. بعضی ها نفس نفس های بسیار سختی میکشیدند که انگار در آنجا اکسیژن جریان نداشت. نیم ساعت گذشت... چهل دقیقه... پنجاه دقیقه...

گادفری کلاهش را در می آورد و در کنار خودش در صندلی میگذارد. سپس عرقش را با دستمالی پاک میکند. دوبار سرفه میکند و بدون اینکه منتظر باشد کسی متوجه او شود، شروع به صحبت کردن میکند:
- ما باید بریم دنبال پنه!

لودو قدم هایش را آهسته تر میکند و کمی بعد، می ایستد و روبه گادفری می گوید:
- البته! اما شاید هم کارش خیلی طول کشیده و یا...

گادفری با تحکم زیاد جواب لودو بگمن ورزشکار را میدهد.
- انقدر احمق نیست که تو اونجا پنجاه و پنج دقیقه بمونه!

و به ساعت روی دیوار اشاره کرد.
- من واقعا نگرانشم! شما ها نیستین؟

هری پادرمیانی کرد و با جدیت گفت:
- بس کنین! البته که ما نگرانشیم گادفری. اما آیا عاقلانه ست که بریم دنبال پنه؟ ممکنه که اون جزو اون بیست نفر شده...

گادفری به شدت سرش را تکان میدهد. اشک در چشمانش جمع میشود و داد میزند:
- به همین سادگی باهاش کنار میای؟ اگه اون جزو بیست نفر شده؟ نکنه میخوای بگی که اون مرد و یا وحشیانه کشته شد، حالا به ما چه؟!

و پنچه هایش را محکم به کلاه کنارش فشرد. طوری که نوک انگشتانش سفید شد. آدر بلند شد و با قدم های سنگین پیش گادفری آمد و دستش را روی شانه اش گذاشت.
- گادفری!‌ ما حتما پنه لوپه رو پیدا میکنیم. اما الان نه! تو تنها کسی نیستی که بخاطر ناپدید شدن پنی ناراحتی! ما هم ناراحتیم. اما ما باید صبور باشیم.

ماتیلدا هم مثل گادفری ناراحت بود و مجبور بود که زبانش را گاز بگیرد که گریه نکند. او تحمل این همه حرف های منفی را نداشت. از صندلی گرم و راحتش بلند شد و به طرف در رفت. پشت سرش آملیا گفت:
- کجا میری؟ ستاره ها میگن که میخوای بری دنبال پ...

ماتیلدا بقیه ی جمله را نشنید. چون او به شدت در را بسته بود.

کتابخانه

بسیار آرام و با دقت راه میرفت. هوای درون کتابخانه بسیار سرد بود به طوری که صورتش از سرما میسوخت. و البته بوی جنایت و خون می آمد. دستان او می لرزیدند و پاهایش کرخ شده بود. او نباید تنهایی اینجا می آمد. کار عاقلانه ای نبود اما پنه به کمک او و بقیه احتیاج داشت. چرا باید به حرف های منفی و غم انگیز محفل گوش میداد و می ماند و می گذاشت پنه و بیست نفر و یا حتی چند نفر دیگر گم و یا به احتمال زیاد کشته شوند؟

داخل کتابخانه جوری بود که تقریبا به وضوح میدید. اما بعد یک پلک او، ناگهان کل کتابخانه بسیار تاریک شد که حتی ماتیلدا نمی توانست چهار متر جلوترش را ببیند. پاهایش سست شد. ترسیده و بدبخت به نظر میرسید. خود را وادار کرد که کمی جلوتر برود و البته بلافاصله پشیمان شد. لکه های خون خشکیده بر همه ی کتاب های جلویش و زمین ریخته بود. کتاب ها واقعا داغون شده بودند و هر ورقش به یک طرف بود. چطور فکر کرد بود که می تواند پنه لوپه را نجات دهد؟

ناگهان ماتیلدا سایه ای را دید که به طرفش می آمد. سعی کرد که فرار کند؛ اما پاهایش همکاری نمیکرد. سایه به سه متریِ او رسید. ولی ماتیلدا باز هم نمی توانست صورتش را ببیند و او همچنان شبیه سایه و یا مرده ی متحرک بود. ماتیلدا سعی کرد که به او نگاه نکند اما شخص با صدایی وحشتناک خش دار، مثل کشیدن ناخن بر روی دیوار، صحبت کرد:
- به نفعته که همونجا وایسی و تکون نخوری تا من بیام بگیرمت. وگرنه به روش خیلی بدی وارد عمل میشم!

ماتیلدا سعی کرد که حرف بزند. اما صدایش در نمی آمد. از ترس فلج شده بود. دیگر چه کار باید میکرد؟ عاقلانه ترین کار این بود که همانجا بایستد. پس او خود را تقدیم شخص کرد و شخص او را کشان کشان به ناکجا آباد برد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۰:۴۱:۱۷ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پیام امروز می نویسد: کتابخانه پروفسور اسلینکرد، مکان ناپسند شماره یک

هری با صدای بلند خوند و روزنامه رو با اخم روی میز پرت کرد.

- منظورش چیه؟ مگه می شه همینجوری بیست نفر غیب بشن؟ دارن شوخی می کنن حتما!

اما قیافه مضطرب ماتیلدا، خلاف حرفش رو ثابت می کرد.
سکوت بدی توی خونه گریمولد در جریان بود و حرکتی به جز قدم های پر تحکم رون ویزلی، شهردار دیاگون، روی صفحه اول روزنامه به چشم نمی خورد؛ همه کاملا درگیر مسئله پیش اومده بودن و به داستانی فکر می کردن که مسلما قرار نبود به این زودی ها به پایان برسه؛ حداقل این ناپدید شدن های روزانه محفلیا رو به این باور می رسوند که مشکل پیش اومده خیلی خطرناکه...

گادفری دستی به کلاهش کشید و گفت:
- نباید اینجوری ادامه پیدا کنه! نمی تونیم اجازه بدیم!
- چیکار کنیم؟
- باید بریم اونجا، دیاگون!

نگاه ها به طرف هری کشیده شدن. رهبر محفل مسلما کسی نبود که بخواد حرف بدون منطقی بزنه و اینو همه می دونستن.

- از دور نمی تونیم کاری بکنیم. رون حسابی دست تنهاست و بهمون احتیاج داره! اون کتابخونه از میراث های مهم جامعه جادوگریه! نباید بذاریم وزارتخونه به خاطر این اتفاق تعطیلش کنه!
- باهات موافقم هری! آماده شین بچه ها، حضورمون اونجا مهم تره!

کوچه دیاگون، دفتر شهردار

- مردم از ترس دیگه هیچ کجا نمی رن! اونا می ترسن بقیه اماکن دیاگون هم همین بلا رو سرشون بیاره! باورتون می شه این همون کوچه دیاگونی باشه که ما می شناسیم؟ این همه خلوت و ساکت؟

پنه لوپه کمی روی صندلیش جابه جا شد.
- می دونم‌ ممکنه کمی مسخره باشه ولی... ممکنه کسی بخواد رون رو اذیت کنه! اون تازه شهردار شده و... خوب، ممکنه بخوان بدنامِش کنن!
- درسته، پنی! ولی الان ما نیاز داریم تا بدونیم افراد گم شده کجان. بعدش می تونیم دنبال کسی که پشت این ماجراست بگردیم!

پنه لوپه با تردید گفت:
- خب... می خواین من برم؟ فکر می کنم بتونم از خودم دفاع کنم، اگه کسی بخواد منو بکشه!
- ولی... تو مطمئنی پنی؟ ممکنه از اون چیزی که تو فکر می کنی خطرناک تر باشه! شاید بهتر باشه همه با هم بریم!
- نه! این اصلا خوب نیست! اگه بلای غیر قابل مهاری اون تو منتظرمون باشه، فکر نمی کنی بهتر باشه یه نفرو از دست بدیم تا چند نفر؟ من مطمئنم، همه خطردت احتمالی رو هم‌ می دونم! ولی این روزا انقدر کم کاری کردم که... الان دوست دارم مفید باشم!

هری نفسش رو به بیرون فوت کرد؛ کمی دودل بود ولی...

- لطفا، هری! بذار من تحقیقاتو شروع کنم!
- خیلی خوب! مشکلی نیست، اگه این همه برات مهمه!

کوچه دیاگون، کتابخانه پروفسور اسلینکرد

پنه لوپه نفس عمیقی کشید و به آرومی در رو باز کرد و بدون نگاه به عقب وارد شد. فضای کتابخونه بیش از حد تصورش وهم آور بود و قفسه های پر از کتاب انگار رو بهش دهن کجی می کردن. قلم پر و دفترشو محکمتر به سینه فشرد و به طرف صحن وسط کتابخونه پیش رفت. عظمت کتابخونه حالا بیش از اینکه لذت بخش باشه، آزاردهنده بود.

با دیدن قطرات خونی که روی زمین خشک شده بودن، ترسشو از یاد برد و بیشتر بهشون نزدیک شد. اینجا به نظر می رسید همون قسمتی باشه که اولین گروه تحقیقات شهرداری دیاگون ناپدید شده بودن. به اطراف نگاهی انداخت تا بتونه تشخیص بده که آیا ممکنه دریچه مخفی وجود داشته باشه تا کسی وارد بشه؛ اما با اولین حرکت، چیزی دهنش رو محکم چسبید و به سرعت داخل سیاهی کشید، تا جایی که پنه لوپه درمانده و وحشت زده توی عمیق ترین نقاط کتابخونه محو شد.




ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱۱ ۲۳:۳۹:۵۷
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱۱ ۲۳:۴۱:۱۰

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سوژه جدید:
(ماموریت محفل)

بارنی همینطور کتاب از تو کتابخونه ها بر میداشت و روی دست های تد میذاشت. وزن کتاب ها به قدری رسیده بود که زانو های تد به لرزش افتادن. همینطور که تد با عصبانیت و البته تعجب زیاد به بارنی زل زده بود، بارنی کتاب جدید بر میداشت و تحویل دست های لرزان تد میداد.

-بس نیست بارنی؟

بارنی بدون اینکه برگرده سرش رو بالا پایین کرد و به طرف طبقه بعدی حرکت کرد. مساله مهمی رو باید برای کلاس پروفسور مارشال حل میکردن و انگاری که تمام این کتاب ها برای حل تکالیفشون بهشون کمک میکرد. بارنی حاضر نبود حتی از یه دونه کتاب بگذره و میخواست به طور کاملی به موضوع مربوطه مسلط باشه.

-آها، بالاخره پیداش کردم... تد... بالاخره پیداش کردم.

بارنی با خوشحالی کتابی از تو قفسه برداشت و نگاهی بهش انداخت. صفحاتش رو سریع ورقی زد و به فهرستش نگاهی کرد.

-تد این دقیقا همون کتابیه که برای تکلیف این هفته نیاز داریم. دنبال این یه کتاب بودم... باورم نمیشه که این کتابخونه دارتش. تد؟ تد؟ گوش میکنی؟

بارنی روش رو برگردوند تا ببینه تد چرا جوابش رو نمیده. اما وقتی برگشت هیچکس اونجا حضور نداشت. انگاری که تد تبدیل به بخشی از ترکیب هوا شده و با اکسیژن ها و دی اکسید کربن ها پارتی گرفته. کتاب هایی که بارنی بهش تحویل داد بود هم هر کدوم گوشه ای افتاده بودن و بعضی ها به صورت وحشیانه ای پاره پاره شدن بودن.


مسوول کتابخونه که از این همه داد و بیداد ها عصبی شده بود، دنبال منبع صدا میگشت. این تد کیه که اینقد بلند باید صداش کنن؟ پیش خودش گفت که این ماگل ها حتی قوانین کتابخونه رو هم رعایت نمیکنن.
-خوبه جلوی در کتابخونه تابلو زدیم که سر و صدا ممنوع.

مسوول کتابخونه همینطور عصبانی پیش میرفت تا بالاخره به کتاب هایی که روی زمین افتاده بودن رسید. اول خیلی عصبی شده بود و قصد داشت این ماگل های مزاحم رو پیدا کنه و چنان کروشیو هایی بهشون بزنه که اسمشون هم یادشون بره. اما همینطور که داشت از اونجا خارج میشد، متوجه لکه های خونی شد که روی کتاب ها ریخته بودن.




پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۱۹:۳۴
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1086
آفلاین
پست پایانی سوژه

چارلی و ویلبرت سقوط کرده در کتاب به فکر فرو رفتند...چرا در کتاب سقوط کرده بودند؟نقطه اشتراک این دو چه بود؟
_میگم چارلی...نقطه اشتراک ما چیه؟
_جادوگریم؟

ویلبرت به فکر فرو رفت...تنها سر نخ آنها اسم کتاب بود...داستان بی پایان!
_خب...چه رابطه ای بین جادوگر بودن و داستان بی پایان وجود داره؟
_ارتباط خاصی نیست...فقط جاست فرندن!
_کوفت! جدی باش دو دقیقه...ما الان داخل یه کتاب کوفتی سقوط کردیم و اصلا وقت شوخی نیست!

چارلی با نگاه عاقل اندر سفیهی به ویلبرت انداخت!
_
_چیه؟
_چرا سخت میکنی کارها رو؟
_یعنی چی؟
_سقوط کردیم و اینا!
_سقوط نکردیم؟
_سقوط کردیم که کردیم...به تخ...لعنت مرلین به سالازار...سقوط کردیم که کردیم،صعود میکنیم الان!

به این صورت بود که چارلی و ویلبرت به اشانی صعود کرده و بالای سر کتاب ایستادند...
_خب...تموم شد...ولی اخرش نفهمیدیم چرا ما درون کتاب سقوط کردیم و اصلا چه ارتباطی بین داستان بی پایان و جادوگرها هست!
_بازم سخت میگیری..کتاب رو باز کن توش رو بخونیم بفهمیم چیه دیگه!

ویلبرت با ترس و لرز کتاب را باز کرد و همراه چارلی شروع به خواندن کتاب کردند.

"این کتاب اثرات توهم انگیز دارد...انسان های بی جنبه و بوق لطفا بازش نکنن...مرسی...اَه!"


_بیا به کسی اینو نگیم...باشه؟
_باشه!


پایان


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین


خیلی جای تعجب و شگفتی بود. چارلی و همین طور ویلبرت هم تاحالا با چنین کتابی برخورد نکرده بودند.هردو مات و مبهوت شده بودند.
توهمین افکاربودند که یهو در کتابخونه صداخورد؛یعنی کی میتونست باشه.
بله،پروفسور اسنیپ و دراکو داخل شدند.چارلی و ویلبرت ازاومدن شون تعجب کردند و به اونها خوش آمد گویی کردند.


مثل اینکه اسنیپ حدود یه هفته پیش یه کتابی ازکتابخونه قرض گرفته بودو حالا آوردو سرجاش گذاشت.

همینطور که داشتند به کتابها نگاه میکردند، دراکو یه کتابی به نام *داستان بے پایان * رودید . جلدش مشکی بود دراکو پیش خودش گفت:

-عجب کتابیه!من تاحالا کتاب همچین اسمی ای ندیده بودم.

در کتاب،روبازکرد و هیچ اتفاقی رخ نداد؛نه تو کتاب سقوط کرد نه عکسشو توکتاب دید.

ویلبرت و چارلی بهش زل رده بودند.واسشون خیلی تعجب آور بود که چرا دراکو توکتاب سقوط نکرد؟!.
چارلی گفت:

- اینطور که معلومه فک کنم ، افراد خاصی توکتاب سقوط کنند.

ویلبرت:
چارلی:



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۱:۱۷ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۳

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
خلاصه سوژه رو در ادامه برای کساییکه می خوان این سوژه رو ادامه بدن می ذارم:
ویلبرت اسلینکرد جدیدا یه کتابخونه تو دیاگون تاسیس کرده و چارلی ویزلی قبول میکنه براش تبلیغ کنه. ویلبرت در حین مرتب کردن کتاب ها به کتابی با عنوان داستان بی پایان برخورد می کنه. وقتی کتاب رو باز می کنه داخل کتاب کشیده میشه. چارلی که بی خبر از همه جا میاد تو کتابخونه کتاب رو پیدا می کنه و اون هم به داخل کتاب سقوط می کنه...[/quote]



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۰:۰۳ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
خلاصه: چارلی در بیرون کتابخانه مشغول پخش کردن بروشورهای تبلیغاتی بود و ویلبرت در داخل کتابخانه مشغول سر و سامان دادن به آنجا بود که ناگهان کتابی با جلد سیاه و چرمی پیدا کرد که روی آن نوشته شده بود: "داستان بی پایان"...


و اما ادامه داستان:
ویلبرت از بچگی خیلی کنجکاو بود و عادت داشت سرشو توی همه چی بکنه. البته بار آخر که کله شو توی کندوی زنبور عسل کرده بود و هنوز اثراتش روی صورتش پیدا بود براش تجربه نشده بود و در نتیجه خیلی ریلکس کتاب فوق الذکر را باز کرد و.. هووووووشت، کتاب اونو درون خودش کشید...

درون کتاب "داستان بی پایان"...
سر ویلبرت داشت گیج میرفت و صحنه های متفاوتی میدید...

صحنه ای نامعلوم و شایسته سانسور از ناکجا آباد..
تصویر کوچک شده


زمانه وایکینگ ها..
تصویر کوچک شده


جنگ جهانی دوم مشنگ ها..
تصویر کوچک شده


عصر یخبندان..
تصویر کوچک شده


داستان های دین وینچستر و برادرش..
تصویر کوچک شده


جام جهانی 2014 مشنگ ها..
تصویر کوچک شده


و در نهایت، جایی که ویلبرت سقوط کرد و البته کلی گرخید جایی نبود جز.. دروازه ورودی دنیای وارکرافت..
تصویر کوچک شده



از آن سو چارلی که از همه جا بیخبر بود داخل کتابخانه برگشت تا کمی استراحت کند که هر چی گشت ویلبرت را پیدا نکرد و توجهش به کتابی با جلد چرم و رنگ مشکی جلب شد و چارلی نیز کتاب را باز کرد که هوووووشت...

از آن سو تر طبق عادت معمول "سالی آن پرکس" نیز از آن اطراف میگذشت و داخل کتابخانه شد و هووووشت..

روایت است که آنتونی گلدشتاین، آیلین پرنس، نویل لانگ باتم، جینی ویزلی و آنتونین دالاهوف هم هووووشت..



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
اما قبل از اینکه این دو بلبل عاشق که لباسها را با پودر برف شسته بودند تا به سفیدی برف بدرخشند (ولی متاسفانه دقت نکرده بودند ردای سیاه مدرسه با استفاده از پودر برف به رنگ سفید در نمیاید.) از پله ها پایین بروند متوجه شدند زنی با ردای سیاه بلند که کلاهش را روی سر کشیده بود بالای پلکان به حالت ایستاده است.
هری و جینی با دیدن آیلین در مدرسه به شدت جا خوردند. جینی در حالیکه دست هری را می فشرد شجاعتش را جمع کرد و با لحن محکمی گفت:
- تو اینجا چیکار می کنی؟
آیلین لبخند سردی زد.
- می بخشید که اینجا در واقع کوچه دیاگون باید باشه ولی اینکه چه جوری سوژه سر از هاگوارتز درآورده منو شدیدا متعجب کرده. برای همین اومدم بپرسم چطوری موفق شدین سوژه ی مشخصی مثل اینو با چند تا پست به بوق بدین؟
هری مثل غول های غارنشین کله اش را خاراند.
- هوم...خب ما که اصلا از اول سوژه نبودیم که بدونیم. اولش ویلبرت بود با چارلی و چارلی قرار بود تبلیغ کنه برای کتابخونه ویلبرت... هوم؟جینی؟چه جوری ما وارد سوژه شدیم؟
جینی تبلت آخرین مدلی را از جیبش در آورد و آن را بررسی کرد.
- خب می دونی. تقصیر چارلیه که اومد هاگوارتز... الان که نگاه می کنم می بینم چارلی که قرنیه از مدرسه فارغ التحصیل شده. عجیبه. اینکه چه شکلی اومده هاگوارتز باید اینو از مدیریت مدرسه پرسید. هرچند اونم بیچاره پیره و عقل درست و حسابی هم نداره نمیشه چندان ازش توقع پاسخگویی داشت.
اما حواس هری بیشتر به وسیله ی گران قیمتی بود که در دست جینی خودنمایی می کرد.
- به به...اونو از کجا آوردی؟
جینی که متوجه شد دست گل وحشتناکی به آب داده با دستپاچگی گفت:
- از هیچ جا...یعنی بابا قول داده بود برام بخره. اصلا هم من به خاطر گدایی بیش از حد تو با دراکو دور از چشمت دوست نشدم و اصلا هم اون چنین چیزی برام نخریده.
هری:
آیلین که کم کم در آستانه دیوانه شدن بود زیر لب گفت:
- نخیر...ظاهرا همکاری و مشارکت به ما نیومده... زاغی!
بلافاصله زاغ سیاه رنگی به داخل کادر پرید و روی شانه آیلین جا خوش کرد. آیلین کنترل نظارتش را از منقار او گرفت. اما قبل از اینکه از آن استفاده کند اصوات اعتراض آمیزی از بیرون کادر به گوش رسید.
- ای بابا... بازم سر و کله این پیدا شد تا ببوقه به سوژه... ضد حال!
- نوموخوام...داستان تازه داشت رومانتیک میشد. برو بذار همونجوری ادامه پیدا کنه.
- خیلی بی رحمی... مرگخوار!
- نکن زن... تازه داشت جذاب میشد داستان.

آیلین با بی حوصلگی صدا زد:
- ماندانگاس...ظاهرا با تو کار دارن.
بلافاصله غول بزرگی با سر و صورت کج و کوله و چماق به دست داخل کادر پرید و باعث شد زمین زیر پایش بلرزد. در حالیکه کیسه بزرگی که رویش نوشته شده بود بلاک را تکان می داد هوا را بو کشید.
- هوم...بوی معترض میاد. کیه که به فعالیت های داخل حیطه وظایف من اعتراض داره؟
معترضان تغییر روند سوژه تلاش کردند سوت زنان از محل حادثه فاصله گرفته و خود را از خطر بلاک شدن نجات دهند و ممکن هم بود... اگر آیلین در کمال ناجوانمردی آنها را خارج از کادر به دانگ نشان نداده بود!
البته آیلین در آن لحظه دلمشغولی دیگری به جز ایستادن و تماشای دست و پا زدن معترضین برای جلوگیری از بلاک شدن داشت. برای همین بدون توجه به جیغ و فریاد قربانیان کنترل را رو به صحنه ای که در آن هری با کمربند به جان جینی افتاده بود و جینی نیز در حال کمک خواهی از ایل و تبارش بود گرفت و درست قبل از اینکه کل خاندان ویزلی ها که از ناکجاآباد ظاهر شده بودند موفق شوند هری را لت و پار کنند دکمه مخصوص کنترل نظارتیش را فشار داد و بلافاصله صحنه به چرخش درآمد...

درون کتابخانه دیاگون

ویلبرت سوت زنان مشغول چیدن و دسته بندی کتاب ها درون قفسه ها بود و هر از گاهی از پنجره کوچه و چارلی را نگاه می کرد که به زور جلوی عابرین را می گرفت و بروشورهای تبلیغاتی کتابخانه را در دستانشان می چپاند.
دنـــــگ دیــــــش بـــــــوم!
چهارپایه فکسنی به خواست نویسنده از زیر پای ویلبرت در رفته بود تا با ملاج روی زمین سقوط کند و روی کارتن بزرگی از کتاب که هنوز به قفسه ها منتقل نشده بود بیافتد.
- آخ سرم... وای کمرم... داغون شدم. وای مـــــامــــــان! اگر یه بلایی سر کتاب های نازنینم اومده باشه چی؟تمام سرمایه مو گذاشته بودم رو خریدشون. بیچاره شد... این دیگه چیه؟
ویلبرت که درد و نگرانی را فراموش کرده بود با تعجب به کتابی که از رو سرش برداشته بود نگاه کرد. روی جلد سیاه و چرمی آن نوشته شده بود: داستان بی پایان.
---------------------
با عرض معذرت از ماندانگا عزیز...اگر اینجارو دیدی باور کن بدون هیچ قصد و غرضی نوشته شده و فقط جهت شوخی و تغییر روند سوژه بود.


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۵ ۱۵:۲۴:۴۶
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۵ ۱۶:۰۹:۴۷


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۳:۲۴ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
از اونجایی که هرمیون برای هر کاری از ده روز قبل آماده میشه هری ، رون و بقیه ی ویزلی ها رو به اتاق ضروریات برد از اتاق ضروریات یه جایی برای دوئل خواست و سه دور جلوی در دور زد .

وقتی وارد اتاق دوئل شدند هرمیون گفت :

_ ما از امروز تا روز دوئل هرروز میام اینجا تا نوبتی با هری دوئل کنیم و اونو آمادش کنیم .

فرد گفت :

_ دقیقا چه ساعتی ؟

_ هروز از 8 صبح تا 12 اونم برای ناهار 13:30 تا 17 بعد از اینجا میریم کتابخونه کتابای قسمت ممنوعه درباره ی طلسم ها رو میخونیم و خوباشو یه جا مینویسیم و روز بعد از اونا استفاده میکنیم .

جرج گفت :

_ بسیار واضح و کامل .

_ خب شروع میکنیم .

رون گفت :

_ باشه . شروع میکنیم ولی الان ساعت 12 ـه و منم گشنمه !

_ پس زود بریم که زود غذامون تموم شه برگردیم .

جینی گفت :

_ من گشنم نیست . همین جا میمونم .

هری هم برای این که جینی رو تنها نذاره گفت :

_ منم نمیام . این جا پیش جینی میمونم .

هرمیون گفت :

_ باشه پس بعدن می بینمتون .

وقتی چند دقیقه از رفتن بقیه گذشت جینی از جاش بلند شد و گفت :

_ هری میشه یه دوئل دونفره با هم داشته باشیم ؟

_ الان ؟

_ آره .

_ نه جینی . من با تو دوئل نمیکنم .

_ چرا ؟

_ چون من به تو علاقه دارم .

_ خب که چی ؟

_ نمیتونم ورد سیاه روی تو اجرا کنم .

_ هری ؟

_ همین که گفتم . نه

_ باشه . حالا که میبینم گشنمه . من دارم میرم .

_ تو میدونستی که اگه تو نری منم نمیرم و قسطت دوئل با من بود ؟

_ آره . ولی دیگه نه . میای بریم یا نه ؟

_ باشه بریم . ولی دیگه از من نخواه با تو دوئل کنم .

_ باشه

آن دو با هم به سمت سرسرای بزرگ حرکت کردند . و جینی با خودش گفت :

_ اگه تو نخوای هرمیون مجبورت میکنه .


شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.