هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





بدون نام
سالی که باورش نمی شد گفت:
-هری تو از کی تاحالا کتاب های آموزش سیاه رو مطالعه می کنی؟
هری و هرمیون با هم به کتاب ها نگاه کردن،رنگشون پریده بود.ناگهان کتابا از دست هری افتاد.سعی کردن خودشون رو بی تفاوت جلوه بدن و سه تایی از کتاب خونه رفتن بیرون.
سالی رو به کراب کرد و گفت:
-خودم دوئل می کنم حرف هم نباشه.
لحنش انقدر قاطعانه بود که دیگه کسی در مورد دوئل حرف نزد.
دراکو گفت:
-حالا تبلیغ کتابخونه رو چی کار کنیم؟سالی تو نظری نداری؟
-چرا دارم،می تونیم به پیام روز درخواست بدیم.اصلا خودم الان با اسپار(جغد مشکی سالی) درخواست میدم.
جغدش رو صدا کرد،سریع در خواست نامه رو نوشت و به پای اسپار بست و راهیش کرد.
از طرف دیگه هری،رون و هرمیون از کتابخونه خارج شدن.رون گفت:
-هری بد جور سوتی دادی.جلو اون دختره ضایع شدیم.
هری با عصبانیت نگاهی به هرمیون انداخت و گفت:
-هرمیون همش تقصیر توئه.چرا اون کتابارو دادی دست من؟؟؟
هرمیون با لحن مظلومانه ای گفت:
-خب اشتباه کردم.هر کسی ممکنه اشتباه کنه.منم فکر کردم کتاب دفاع در برابر جادوی سیاهه.اون دختر سیاه پوشه هم اصلا برام مهم نیست.بریم که هری واسه مسابقات دوئل کار داره.حتما باید از این اسلیترینی ببریم.



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

آنتونی گلدشتاینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۳ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
-دراکو دراکو نقشه ای نداری
-چی من هان
-میگم نقشه ای نداری
-نه حالا کی دوئل میکنه
-من
-نه سالی من تورو دوست دارم
کراب همون لحظه گلوش رو صاف کرد و گفت : من دوئل میکنم
هنوز حرفش تموم نشده بود که هری و هرمیون و رون را دید که کتاب هایی که اونا می خواستند تو دستشون بود و رفتن کراب که نمیتونست حرف بزنه به اونا اشاره میکرد سالی که باورش نمیشد داد زد هری هری پسره ی ....
..


آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
صدای قدم های محکمی به گوش می رسید. اسلینکرد که تازه از سفر برگشته، در کتابخانه را به آرامی باز کرد.هیچ کس متوجه اسلینکرد که آرام آرام به سمت اتاقش می رفت، نبود. تنها مشغله ی ذهنی همه ی افراد، کتاب های جادوی سیاهی بود که اسلینکرد می خواست به اسلیترینی ها بدهد.

کمی آنطرف تر، جلسه ی اعضای گریفیندور

- اگه اینجوری پیش بره، اونا کتاب های اسلینکرد رو بدست میارن و اگه بدست بیارن، اونوقت...

- اونوقت چی؟

جینی به سرعت وسط حرف برادر کوچکش، رون، پرید. او ادامه داد:

- اونوقت چی؟ ما باز هم می تونیم توی دوئل اونا رو ببریم. ما هری رو داریم! اون واقعا می تونه ما رو کمک کنه و بهمون آموزش بده.

در اون لحظه بود که همه ی اعضای سر میز با چشمانی درشت شده بر روی هری خم شدند و او را مظلومانه نگاه کردند.

- هری؟ کمکمون می کنی؟

هری که تقلای گریفیندوری ها رو می دید، به خودش اومد و با خودش گفت: من پسر برگزیده ام. باید کمکشون کنم.
پس گلوی خودش رو صاف کرد و گفت:
- باشه! کمکتون می کنم.

و صدای هورای گریفیندوری ها تا دفتر ویلبرت اسلینکرد رفت!

کوچه ی ناکترن!

سالی با خشمی که در چشمانش دیده میشد گفت:

- ما به اون کتابا نیاز داریم. مسابقات دوئل نزدیکه پس ما باید هر چه زود تر کتابا رو بگیریم.

کراب با تعجب گفت:
- دوئل؟ :- oولی من فکر می کردم کتابا رو می خوایم به پروفسور اسنیپ بدیم.

سالی که کمی خوشحال شده بود حداقل کسی به حرف هایش توجه می کند و نه چهره اش (!) گفت:

- تا یک ساعت پیش اینجوری بود ولی پروفسور من رو فرستاد تا شما رو از نقشه ی جدید با خبر کنم.

سپس دستی درون جیبش کرد و کاغذی را بیرون کشید.

- این اعلامیه دوئل هستش. اولین بازی هم بین ما و اون گریفیندوری هاست. اگه کتابا رو داشته باشیم، راحت اونا رو داغون می کنیم. ولی اول باید کتابا رو از اسلینکرد بگیریم. کسی نقشه ای نداره؟


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۴ ۱۳:۰۲:۲۱

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۳

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
گریفیا که دهنشون باز مونده بود، به قد و بالا و نقل قول:
موهای مشکی صاف، چشمان مشکی و لباس مشکی
سالی نگاه کردند و کلی گرخیدند. هم به خاطر جذابیت و جذبه ژنتیکی سالی آن پرکس و هم بخاطر تازه وارد بودن او و اعتماد به نفس مثال زدنی اش.

اما نه تنها گریفیا که اصیل زادگان اسلایترینی نیز درگیر ابهت و جذبه و جذابیت سالی شده بودند و هر کدام انگشت به دهان مانده، سر تکان میدادند از جمله دراکو مالفوی مغرور که هیچ وقت در زندگی ساحره ای شایسته خود پیدا نکرده بود... شایعه شده بود که سالی سال ها در نایت ساید که محل اختفای هیولاهاست زندگی کرده و این هم مضاف بر دلایل قبلی شده بود.

در همین اثنی دراکو با این استدلال که تا "تنور داغه باید چسبوند!" گلویش را صاف کرد و در جلوی جمعیت به سمت سالی رفت، زانو زد، چشمانش را عروسکی کرد، پیچشی به موهایش داد، لبانش را غنچه کرد و گفت:
" بانو سالی..."

سالی: ببند دراکو! میدونم چی میخوای بگی! هر جا میرم یه نفر همینارو بهم میگه! فعلا وقت برای حواشی نداریم! باید تبلیغ کتابحانه رو بکنیم تا بتونیم کتاب های سیاه را بدست بیاریم... در ضمن هر کس بخواد با من تیریپ داشته باشه اول باید شهامتشو ثابت کنه و سر سه تا هیولارو برام بیاره! شیر فهم شد؟!

دراکو: بلی بلی...

و اینگونه شد که نبرد اسلایترین و گریفندور بر سر کتابخانه آغاز شد...



بدون نام
دراکو چوبش رو به سمت هری گرفته بود و می خواست یه بلایی سرش بیاره که یهو سالی وارد کتابخونه شد.وقتی دید دراکو داره چی کار می کنه به سمتش رفت و گفت:
-دراکو تو که نمی خوای از اسلیترین امتیاز کم بشه پس چوبت رو بیار پایین.
دراکو نگاهی پر از نفرتی به سمت گریفین دوری ها انداخت و گفت:
-آخه نمی دونی که،اینا فکر می کنن ما واسه این می خوایم تبلیغ کتابخونه رو بکنیم چون تو درس دفاع در برابر جادوی سیاه ضعیفیم.
سالی وقتی این حرف رو شنید،خندید و گفت:
-ولشون کن،آخه چه زمانی نمره درس این درس واسه ما مهم بوده که این دومین بارش باشه؟؟؟؟ولی می دونی کلا درمورد ما شایعه زیاد درست می کنن.به هر حال اونا هیچ وقت نمی فهمن که چرا ما می خوایم تبلیغ این جا رو بکنیم.
دراکو با لبخندی که شرارت ازش می بارید گفت:
-خب بزار بفهمن.اصلا خودم بهشون می گم.
رو به گریفین دوری ها کرد:
آقای اسلینکرد قول داده اگه ما تبلیغ کتابخونش رو بکنیم،یه سری کتاب جادوی سیاه کامل و جدید واسه کتابخونه میاره.
همه گریفین دوری ها دهنشون باز مونده بود.
سالی رو به به اسلییترینی ها کرد:
بچه ها بیاید بریم من یه ایده خوب واسه تبلیغ دارم.



پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
ولی دراکو چطوری راضی شده بود که یه خون خاص با اون افاده برای یه کتابخونه تبلیغ کنه ؟
و از اونجایی که هرمیون بچه باهوشه بود و جواب هر سوالی رو پیدا میکرد و هر موقع که بهش احتیاج داشتی پیداش میشد همراه با رون وارد کتابخونه شد . از قیافه هایشان معلوم بود که یه خبرایی دارن .
هری ، جینی ، فرد و جرج که کاملا آماده برای شنیدن خبر بودند خیلی سریع به آن ها سلام کردند و سکوت اختیار کردند که خبر ها را بشنوند .
هرمیون خیلی سریع گفت : خبرای جدید ، میدونید دراکو برای چی اینجاس ؟
همه یکصدا گفتن : نه !
رون : به خاطر این که اسلیترین وضعیت خیلی بدی توی درس دفاع در برابر جادوی سیاه که جدیدا اسلینکرد تدریس میکنه داره و برای این که ( رون نفسی تازه کرد )
هرمیون ادامه داد : وضعیتشون خوب بشه باید برای اینجا تبلیغ کنن اسلیترینی ها هم چون دراکو ارشد بوده انو مجبور به اینکار کردن.
ودر این زمان دراکو تمام حرفای اونا رو شنید چوبدستیش رو به طرف هری گرفت و . . .


شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰ دوشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۳

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۶ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین

چارلی از بر خوردآیلین خیلی ناراحت شدو ازپیش آیلین رفت. اون تصمیم گرفت که،دیگه هیچ وقت پیش آیلین نره.
خیلی ناراحت بود؛توی راهروی هاگوارت قدم میزد که یهو خواهرش جینی رو دید.جینی به اون گفت:
-چرا ناراحتی برادر عزیزم؟
چارلی کل ماجرا رو براش تعریف کرد.
جینی گفت:جالبه!پروفسوراسلینکرد،تبلیغ کتابخونه میکنه. خب چارلی،من میخوام برم به جورج و فرد هم بگم تا،باهم به کتابخونه بریم.

همه با هم به کتابخونه رفتند و ازکتاب های اونجا،استفاده کردند.
جینی،میخواست یه کتابی در مورد طلسم ها برداره و در مورد اونها تحقیق کنه؛تابیشتر در امنیت کامل به سر ببره و در برابر دشمناش مقاوم باشه.

سوروس اسنیپ و هواداراش ، خیلی به خانواده اش تیکه مینداختند و اونها درامان نبودند.
وقتی توکتابخونه بودند،ناگهان درکتابخونه به صدادر اومد. یعنی کی میتونست باشه؟؟!
دراکو،کراب و گوییل یهو واردشدند.هری و جینی و فردو جورج ،ازدیدن دراکو و دوستاش یکه خوردند.باورنمیکردن که اونها به کتابخونه اومده باشن.
هری پیش خودش گفت:
-ههه!چه عجب ؛یه دفعه این دراکو و دوستاش به کتابخونه اومدن.خیلی جای تعجبه!

مثل اینکه،دراکو اومده بودپیش پروفسور.پروفسور بادراکو کار داشت.
چون چارلی تبلیغات کتابخونه رو به درستی انجام نداده بود،دراکو قراربود این کار رو انجام بده.



کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
چارلی در حالی که لبخند مصنوعی بر لب داشت گفت: نه. من اهل مطالعه نیستم. :zogh:

ویلبرت در حالی که داشت قفسه ی کتاب ها رو با جادو جا به جا می کرد، پرسید:

چارلی، از بیل چه خبر؟ خیل وقته ندیدمش.

- فکر کنم به زودی ببینیش.

- چرا؟

- چون شده بازرس عالی رتبه ی هاگوارتز!

- پس توی چند هفته ی پیش رو میبینمش. چارلی، میتونی یه کاری برام انجام بدی؟

- آره حتما. حالا چه کاری هست؟

- کار سختی نیست. فقط میخوام برام کمی تبلیغ کنی.

- اون وقت چرا؟

- چون میخوام از کتابخونه ام زیاد بازدید بشه.

- چرا؟

- چون که اگه بازدید ها بیشتر بشه، گالیون هم برای بزرگ تر کردن کتابخونه هم بیشتر میشه.

چارلی وقتی اسم گالیون رو شنید ناخواسته گفت:
باشه... باشه. من رفتم. خداحافظ.

- باشه برو. بدرود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انتهای کوچه دیاگون، مهد کودک تازه تاسیس

بارتی در حالی که داشت با جاگسن تابلوی مهد کودک رو درست میکرد به آیلین گفت:
آیلین بدو تبلیغ کن. چرا اون جا وایستادی؟ بدو بیا اینجا تبلیغ کن.

آیلین در حالی که داشت با بعضی از والدین صحبت می کرد گفت:
یه لحظه صبر کن. دارم تبلیغ میکنم دیگه. اصلا برو به کار خودت برس.

- آیلین، سلام.

آیلین با بی میلی جواب سلام چارلی رو داد.

- داری چیکار میکنی؟

- کوری؟ دارم تبلیغ می کنم.

- چه جالب. من هم واسه ی تبلیغ اومدم.

- برای کدوم مغازه؟ نکنه برای اژدها فروشی داری تبلیغ میکنی؟

- نه. برای ویلبرت دارم تبلیغ میکنم. کتابخونه ی جدیدش رو راه انداخته.

- خب. حالا میری تا ما به کارمون برسیم؟ :vay:



ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۱۲:۰۶:۰۴
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۲۲:۲۲:۰۷
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۳۰ ۲۲:۲۵:۱۸

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۹:۰۹ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲

چارلی ویزلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
ادامه
چارلی دید اسلینکرد امده پرید جلو وگفت:سلام ویلی
ویلی اورادیددوگفت:اه چارلی خوبی شنیدم توی درس من جلسه دوم را داری.
چارلی لبخندی زدی وگفت:اره من دارم...راستی اینجا چه کار می کنی.
ویلی گفت:نمی بینی مگه .. راستی اگه کتاب درباره اژدها می خواهی من دارم.
ادامه....

نام:چارلی ویزلی
یاهو آیدی:فکردی فقط تو آیدی داری نمیدم.
گروه های عضو: (الف.دال ، مرگخوار ، محفل ) الف دال و اگر پرسی بگذارد محفلی هم می شوم.
سطح رول نویسی شما: ( خوب ، متوسط ، بد ) سطح نپرس افتضاهه



مراقب خودت باش.


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۰:۰۹ سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۵۹:۴۱ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۸
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
سوژه اول


یک هفته ی دیگر از تابستان نیز گذشت.

کوچه ی دیاگون از همیشه خلوت تر بود. در گوشه ای، عده ای از دانش آموزان هاگوارتز دور فرد و جرج ویزلی جمع شده بودند تا درباره ی قیمت وسایل شوخی آنان بپرسند. آن طرف تر، چارلی در اژدها فروشی خودش مشغول مگس پراندن بود. بارتی در انتهای کوچه ایستاده بود تا به نمای ورودی مهدکودک تازه تاسیسش بنگرد. در گوشه ای از این کوچه شخصی مشغول باز کردن کرکره ی کتابخانه اش بود.

کسی تا به حال او را در آن کوچه ندیده بود. ناگهان کسی از پشت فریاد زد: ویلبرت! چطوری دوست قدیمی؟ نامه ی تو رو گرفتم ولی آنچه را که گفتی جدی نگرفته بودم!

او جسیکا پترسون بود. سردبیر همیشه پر شور روزنامه ی دیلی پرافت ( پیام امروز ) . اسلینکرد برگشت تا به جسیکا سلامی کند:

- دارم درست می بینم؟ جسیکا پترسون! نویسنده ی دیلی پرافت! وای چه قدر جوون موندی؟

- تو هم همین طور. شنیدم معلم هاگوارتز شدی؟

- آره... دو جلسه ی این ترم رو دارم.

- خوبه. بیا بریم تا یه بستنی بخوریم؟

- نه، ممنون. من باید کتابخونه ی جدیدم رو را بندازم. اگه کاری داشتی بگو. کتابخونه ی من دو تا پلاک اون طرف تره. پلاک 128.

- باشه... من رفتم فعلا خداحافظ.

- خداحافظ


سپس ویلبرت در حالی که داشت عرق پیشونیش رو پاک می کرد به تابلوی سردر کتابخانه ی خودش نگاه کرد:

کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۲/۴/۲۵ ۰:۳۳:۰۱

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.