هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۲:۲۰ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
#9

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
اين صدا که خيلی شبيه جير جير بود مال کسی نبود به جز پتيگرو .
- من به ارباب گفته بودم که شماها زيادی خنگين ولی نميدونم چرا اون شما را انتخاب کرد مخصوصا برای همچين ماموريتی.
دراکو در حالی که از خشم سياه شده بود گفت : هه هه هه.. واقعا مرديم از خنده مسخره اين چه کاری بود .
-اين نقشه ارباب بود تا به شما ياد آوری کنه که شما بايد منتظر هر چی باشين.
- لارا که ديگه مجبور نبود وزن دراکو تحمل کنه با سمت پيتر خيز برداشت و اونو به زمين انداخت و روی سينه پريد و چوب دستيشو به سمت قلب اون نشونه گرفت
- تو چی فکر کردی فکر کردی خودت خيلی لايقي هان چطور جرئت ميکنی اينجوری با من حرف بزنی در صورتی که حتی نتونستی یه برگرو تو جیبت نگه داری
پيتر در حالی که از ترس دیگه به مرد ه ها شباهت داشت گفت : چی شده مگه من دستورو اجرا کردم فقط نمی دونم چرا طلسم رو تو اثر کرد در حالی که به زور نيششو باز ميکرد گفت : پسره از تو قوی تره و در همون لحظه تبديل به يک موش شد و در رفت لارا در حالی که خون خونشو ميخورد چند طلسم به طرف اون پرت کرد و بايد اعتراف کرد پيتر زمانی که به شکل موش در مياد واقعا سريعه . دراکو در حالی که نميتونست نيششو ببنده گفت : حالا ميای بريم يا نه ولی فکر کنم پاداشت تبديل به مجازات شد .
لارا در حالی که سعی ميکرد خودشو کنترل کنه از شونه دراکو به عنوان پله استفاده کرد و از اون اتاق جهنمی خلاص شد دراکو خودش رو به زور بالا کشيد و گفت نمی خوای کمک کنی ولی انگار لارا حرف اونو نشنيد و به سرعت از اون دور شد و راه خروج در پيش گرفت دراکو بيرون در اون کلبه به اون رسيد و تا خواست حرفی بزنه لارا گفت بجنب و باهم به سمت میدان گریمولد غيب شدن
------------------------------------------------------------
ببخشيد اگر ضعيفه
......................................
ريگولوس جان!
اتفاقا پستت ضعيف نبود.ديگه نبينم از اين حرفها زده بشه!!!همه بالاخره بايد از جايي شروع كنن!

موفق باشي
پيتر پتيگرو.........ناظر انجمن!


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۶ ۱۵:۵۶:۰۳
ویرایش شده توسط لارا لسترنج در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۶ ۱۷:۴۰:۲۳

من کی هستم


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
#8

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
لارا هراسان به دراكو نگاه مي كنه... دراكو نفس عميقي مي كشه و ميگه: فكر مي كردم... اون همه تمرين بيخودي نبود... آماده اي ؟ بريم؟
لارا: فكر مي كني اون جاسوسي كه قراره به ما بپيونده كيه؟
دراكو بهش نگاه مي كنه و مي گه: نمي دونم... اميدوارم از جادوگراي قويمون باشه...
لارا: خوب... بريم ديگه... زيادوقت تلف نكنيم...
دراكو: امّا... چطوري؟ غيب شيم؟
لارا: آره... ولي فكر نكنم تو اين كلبه بشه غيب و ظاهر شد... بايد بريم بيرون...
دراكو: آره... بريم..
و به سمت در اتاق تاريك به راه مي افتن...
به در نزديك شده بودن كه نوري از گوشه‌ي ديگر اتاق توجهشون رو جلب مي كنه...
نوري سبز رنگ كه باعث شد از شدت روشنايي چشاشون رو ببندن... دراكو: اه... اين از كجا اومد...؟
لارا كه حالا برقي قرمز رنگ تو چشاشه مي گه: بريم ببينيم... شايد يه پاداشي واسمون گذاشتن... نه؟
و به سمت منبع نور به راه مي افته... در چهره‌ي لارا طمع ديده مي شه و دراكو با حيرت به اون نگاه مي كنه... چطور تو اين موقعيت مي تونست به يه چيز قيمتي فكر كنه... اونا دارن به سمت مرگ مي رن ولي لار اداره به منبع نوري نگاه مي كنه كه شايد چيزي قيمتي توي اون باشه...
باز هم به لارا نگاه مي كنه... چشاش حالتي غير طبيعي داشت... و مستقيم به جلو نگاه مي كرد... گويا... گويا طلسم شده بود...
اين فكر باعث مي شه دراكو احساس كنه موهاي تنش سيخ شده... ولي كي مي تونسته لارا رو طلسم كنه؟
دراكو با خودش مي گه: بايد جلوش رو بگيرم... نبايد بذارم به دام مرگ بره...
ولي ديگه دير شده بود... اونا به منبع نور رسيدن... لارا دستش رو به سمت جامي كه بالاي كمدي بود مي بره...
دراكو: نـــــه...
ولي لارا چيزي رو توي اون لمس مي كنه، وصداي عجيبي از پشت به گوش مي رسه... دراكو در حالي كه صورتش رو عرق سردي پوشونده، به عقب نگاه مي كنه و مي بينه چند تا تيغ تيز و بزرگ از توي در زده بيرون كه باعث مي شه كسي نتونه به در نزديك بشه...
لارا كه حالت چهره‌اش باز به حال طبيعي برگشته مي گه: د...دراكو... گير افتاديم...
دراكو با وحشت و نااميدي سرش رو به نشانه‌ي تاييد تكون مي ده...
دراكو: بيا بالاي كلبه رو آتيش بزنيم و از اونجا بريم..
برقي از شادي تو چشاي لارا ديده مي شه... لارا بلافاصله چوبدستي رو به سمت سقف مي گيره و مي گه: اينسنديو...
سقف آتيش مي گيره... لارا و دراكو عقب مي رن تا قسمتي از سقف روشون نيفته... بعد ا اين كه به حد كافي جا براي عبور باز مي شه، آتيش رو خاموش مي كنن....
دراكو: خوب... بريم...
و مي پره و از كناره‌هاي اون سوراخ مي گيره... لارا هم از پايين پاهاش رو مي گيره...
در همين اوضاع بود كه صدايي از پشت آن ها رو بر جاي ميخكوب كرد... صدايي كه خشونت و تمسخر در وان واضح بود...
- : مي خواين كمكتون كنم؟!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#7

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۸:۴۵
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
لارا و دراکو با تعجب به هم نگاه کردند ! این چه معنی میتونست داشته باشه ! هر دو آرام از سر جای خود بلند شدند و دوباره به وسط حال برگشتند . لارا که اخم کرده بود گفت : یعنی معنیه این چیزا چیه ؟
دراکو که کاملا در صداش لرزشی قابل تشخیص بود گفت : میگم بهتره برگردیم!! اینجا هیچ چیزی نیست ! باور کن راست میگم !!!
اما لارا حرفی نزد و فقط مخالفت خودش رو اعلام کرد ! در همون لحظه دری در گوشه دیوار که تا به آن لحظه به نظر جزئی از دیوار میامد آرام با صدای قیژ قیژ مانندی به سمت بیرون چرخید .
لارا و دراکو وحشت زده برگشتند و به در نگاه کردند . آنها انتظار داشتند که شخص یا اشخاصی آنجا باشند اما ظاهر در خود به خود باز شده بود .
لارا و دراکو زیر چشمی نگاهی به هم کردند ظاهرا هر دو در حال سبک سنگین کردن این مسئله بودند . سرانجام لارا با صدای قاطعی گفت : دراکو دنبالم بیا !
به نظر میرسید که اگر دراکو اختیار تصمیم گیری داشت بلافاصله تا میتوانست از آنجا دور میشد اما چون میدانست که لارا در این ماموریتها تجربه بیشتری دارد به ناچار حرف او را پذیرفت و هر دو پشت سر هم با چوبدستی های آماده وارد اتاق شدند .
آنجا بر خلاف تصور دراکو و لارا اتاق کوچک و دلگیری بود که در وسط آن یک میز کوچک وجود داشت و بر روی آن دو تا کلاه داغون به چشم میخورد و در بین این دوتا کلاه شمعی در حال سوختن بود .
ناگهان دراکو احساس کرد که دستش داغ شده او سریع به کاغذی نگاه کرد که هنوز در دستش بود و دهنش از تعجب باز ماند ! کاغذ خود به خود آتش گرفته بود و داشت تبدیل به خاکستر میشد . بلافاصله دراکو فریاد کوتاهی زد و کاغذ رو انداخت .
او به لارا نگاه کرد و فهمید برای کاغذ لارا نیز همین مشکل پیش آمده است .
لارا و دراکو با وحشت به هم نگاه کردند دراکو که ترس کاملا در صداش احساس میشد گفت : حالا باید چی کار کنیم ؟
مدتی سکوت بر قرار شد و ظاهرا فقط نفسهای پی در پی لارا و دراکو بود که سکوت آنجا را می شکست . در تمام این مدت لارا به دو کلاه کهنه خیره شده بود .
سرانجام لارا گفت : بله راه دیگه ای به نظرم نمیرسه !!! باید این کلاه ها رو سرمون بزاریم !
دراکو : منظورت چیه ؟ مگه دیوونه شدی
لارا اینبار با اطمینان گفت : یکی از کلاه ها رو بردار و سرت بزار به من اطمینان کن !
برای چند لحظه دراکو به لارا نگاه کرد سپس با شک و تردید یکی از کلاه ها رو برداشت ! لارا نیز آن یکی رو برداشت ! دراکو و لارا لحظه ای به هم نگاه کردند و سپس هر دو کلاه رو روی سرشون گذاشتند .
بلافاصله اتاق از جلوی چشم دراکو محو شد و جاش چند نوشته پدیدار شد گویی دراکو داشت به یک تلویزیون مشنگی نگاه میکرد .

_ شما در ماموریت خودتون موفق شدید ! شما باید سنگ جادو رو به پایگاه برگردونید و آن را در جای مخصوص قرار دهید سپس مرحله اصلی ماموریتتون شروع میشود !؟

بلافاصله جلوی چشم دراکو قصر سفید با شکوهی ظاهر شد که زیر آن با حروف ریزی این عبارت به طور همزمان نوشته شد : محفل ققنوس !!!!

قصر شروع به چرخش کرد و دراکو توانست تمام قسمتهای آن را به خوبی ببیند بعضی از قسمتهای مختلف قصر از جمله درهای ورودی و راهای مخفی با رنگ دیگری مشخص شده بود و تصویر نیز بیشتر از حد معمول بر روی آن قسمتها زوم میکرد در همون لحظه این صدا در گوش دراکو پیچید :
_ شما باید خودتون رو به محفل برسونین ! و سپس وارد محفل شید و از نقشه ها و طرح های آنها ( سفید ها ) با خبر شوید ! شما در مراحل بعد باید بتوانید که از نقشه های آنها سر در بیارید و آنها را خنثي کنید ! بهتره به این موضوع توجه داشته باشید که در نیمه های راه یکی دیگه از جاسوسان ما به شما ملحق میشود ! آدرس محفل : میدان گریمولد _
سپس این حروف به رنگ قرمز بر روی صفحه پدیدار شد :
فعلا همین حد اطلاعات کافیست !اطلاعات بعدی را در حین ماموریت به شما میدهیم !!! موفق باشید

بلافاصله تصویر محفل محو شد و دوباره اتاق کوچک و دلگیر در جلوی چشم دراکو نمایان شد ! دراکو بدون معطلی کلاه رو از رو سرش برداشت و در حالی که تند تند نفس میزد به لارا نگاه کرد . او نیز مانند خودش هراسان شده بود......
------------
امیدوارم که خوب شده باشه . گفتم حداقل حالا که اسم تاپیک ماموریت غیر ممکنه ! ما هم از موضوع های جالب تر استفاده کنیم !!! امیدوارم خوشتون بیاد . در ضمن فکر کردم برای اینکه یکم داستان جالتر شه تصور کنیم که پایگاه محفل در میدان گریمولد یک قصر بزرگه پر از نگهبان و..... ( نگران نباشید به رولینگ نمیگم )
اوه پیتر واقعا متاسفم نهایت سعی خودم رو کردم که کوتاه بنویسم ولی نشد .

-------------------------------------------------
بليز جان!
اين پيغام 5 ثانيه بعد از خوانده شدن به طور خودكار از بين مي رود!
خب پستت كاملا به فيلم ماموريت غير ممكن شبيه بود.مخصوصا قسمت كلاهش.ولي با اين حال خيلي جالب بود.من قبلا هم گفتم كه استفاده از بعضي سوژه هاي كتاب ها و فيلم ها نوشته رو جذاب مي كنه.
خب..خب...غلط املايي زياد داشتي(خونسا؟!) فكر كنم منظورت (خنثي)بوده!!در ضمن روي قسمت اول نوشتت كار نكرده بودي.با نوشته ي من تضاد داشت.اگر توجه كني من نوشته بودم كه دراكو كاغذ رو توي سالن خوند.در حالي كه توي نوشته ي تو اينجوره كه اون بعدا با لارا اونو مي خونه.در ضمن دراكو احساس خطر كرد براي همين رفت توي اتاق.مطمئننا چيزي به نظرش رسيدو ولي خب تو يهو درشون آوردي خيلي راحت!
در كل بايد بگم غير از مشكلي كه توي همين روند داستان و غلط هاي املايي داشتي نوشتت ايرادي نداشت.فضاسازي و ديالوگ هاش خيلي خوب بودن.
جدا آفرين!

پ.ن:حالا خدايش چطوري از اون خونه نمور و تاريك رسيدي به قصر شكوهمند

موفق باشي
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!


ویرایش شده توسط پيتر پتيگرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۵ ۲۱:۵۵:۰۸



Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۹:۳۸ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#6

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
- پتريفيكوس توتالوس!
- آخ...احمق مگه نمي دوني اين كاري نمي كنه!
يكي از اينفري ها دراكو را بلند كرده بود و سعي مي كرد تا دست هاش رو جدا كنه.لارا ايستاده و بود و فكر (!) مي كرد.
- براي اينفري ها...ورد مقابله با اينفري ها....آهان....
-ترموكيوس!
آتش از چوبدستي لارا بيرون آمد.چوبش را حركت مي داد و آتش هم اينفري ها را در بر گرفت.لحظه اي به نظر آمد كه آنها قصد ايستادگي و مقاومت دارند...اما سرانجام عقب نشيني كردند.دراكو با صداي تالاپ مبهمي بر روي زمين افتاد.
در حالي كه داشت كمرش را مالش مي داد از جايش برخاست.
-آخ....كارت خيلي خوب بود...چطور به فكر من نرسيد....
لارا جوابي نداد.از كارش بسيار راضي بود.حس برتري شديد را نسبت به دراكو در وجودش مي يافت.سرش را بالا گرفت.چشمانش درخشش خاصي داشتند.
- بيا از اين انباري بريم بيرون.
از توي انباري خارج شدند.سالن همچنان ساكت و تاريك بود.بار ديگر دستي در ردايش برد.مي خواست مطمئن شود كه سنگ جادو هنوز داخل جيبش است.سپس بار ديگر به دراكو گفت:
- خب فكر نمي كنم كار ديگه اي باشه!بهتر بريم.
دراكو با حركت سرش موافقتش را اعلام كرد.به طرف در كلبه حركت كردند.
ناگهان دراكو ايستاد.به چيزي بر روي زمين نگاه كرد.خم و شد و چيزي را برداشت.
لارا كه متوجه دراكو نشده بود اينبار با خشم گفت:
- بيا ديگه.
وقتي جوابي از دراكو نشنيد به طرفش بر گشت.
- مگه نمي خواهي....
دراكو دست لارا رو گرفت و اونو با خودش به گوشه اي برد.دري رو باز كرد و لارا را توي اتاق انداخت و خودش هم نشست.
- اين مسخره....
-هيس!مگه عقلتو از دست دادي؟
-فعلا كه تو....
دراكو با سرش علامت داد كه ساكت باشه.لارا آشكارا از حركات دراكو رنجيده بود.صدايي نمي شنيد و دليل اين كارها رو نمي فهميد...
-اينو ببين.
دراكو كاغذي رو به لارا نشون داد.حيرت در چشمان لارا آشكار بود.حتي قادر به صحبت كردن هم نبود.
دستش را داخل ردايش برد.لوله كاغذ هاي اون و دراكو توي جيبش بودن پس اين چي بود؟
- ولي اينكه....
- آره مي بينم.
بر روي كاغذ نوشته شده بود:
"دره ي گودريك شماره 5" "ماموريت جلبك 2"


[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#5

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
دراكو درحاليكه هنوز با شك و ترديد به چيزي كه توي دستهاي لاراست خيره شده:نه...ممكن نيست...سنگ جادو؟
لارا سنگ رو توي كاغذي كه اسم و آدرس ماموريت در اون نوشته شده بود پيچيدو توي جيب رداش گذاشت...
- خوب..ماموريت به پايان رسيد...لرد ما رو دنبال اين سنگ جادو فرستاده بود..
دراكو روي يكي از صندلي ها ميشينه:فقط يه هوركراكس؟من منتظر ماموريت سختتري بودم.اين كه كاري نداشت.من به تنهايي هم ميتونستم اينو به دست بيارم...
لارا با خنده:تو تنهايي جرات قدم گذاشتن به اينجا رو هم نداشتي.. حالا بايد بريم.لرد حتما وقتي اينو ببينه خوشحال ميشه..
دراكو در حاليكه چشمهاش برق ميزنه:و پاداش بزرگي به ما ميده...
لارا:هيسسسس...
دراكو با عصبانيت:چرا هيس؟من كه حرف بدي نزدم..خوب گاهي...
لارا دوباره حرف دراكو رو قطع ميكنه:هيسس.ساكت باش...تو هم شنيدي؟
دراكو گوشاشو تيز ميكنه؟چي رو شنيدم؟من داشتم حرف ميزدم.
لارا چوبشو از جيبش در مياره و اونو جلوي خوش ميگيره:يه صداي خش خش شنيدم..احساس ميكنم جز من و تو كسي اينجاس..
دراكو كه دوباره ترس برش داشته بود:خوب..پس چرا عجله نميكنيم و از اينجا بيرون نميريم؟
لارا:نميشه.ماموريت رو بايد كامل انجام بديم...
لارا با دقت به اطراف نگاه كرد...در كوچكي در گوشه اتاق نظرشو جلب كرد..آروم آروم بطرف در حركت كرد درحاليكه سعي ميكرد كوچكترين سر و صدايي ايجاد نكنه...
دستگيره در رو گرفت و آروم درو باز كرد ولي در با صداي جير جير بلندي باز شد و همه زحمتهاي لارا رو براي بي سر و صدا بودن هدر داد.. .
ديگه راه برگشت نبود...
پشت در يه انباري شلوغ و در هم بر هم بود...
دراكو هم همراه لارا وارد انباري شد....و.....بالاخره علت اون همه سر و صدا مشخص شد....
عرض چند ثانيه دهها اينفري لارا و دراكو رو محاصره كردن...و با چشمهاي سفيد و نگاههاي سردشون به اونا خيره شدن....
دراكو:اينفري ها؟من فكر ميكردم اونا طرف ما هستن؟نگاههاي اينا اصلا دوستانه نيست....
لارا:اينا نه..اينه طرف ما نيستن...ديروز از لوسيوس شنيدم كه يك گروه از اينفري ها شورش كردن..احتمالا در اثر يك طلسم اشتباهي اينطور شدن....حتما اينا همون گروه هستن..
دراكو:خوب پس چرا كاري نميكنن؟
اينفري ها حركت ميكنن.. قدم قدم جلو ميان و حلقه محاصره رو تنگ تر ميكنن..
ديگه وقت جنگيدنه....


تصویر کوچک شده


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#4

آرامیس بارادا old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۹ پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷
از مخوفستان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
لارا به خودش دل و جرات داد و کمی جلو رفت. با هر قدم او مقدار فراوانی گرد و غبار به هوا بر می خاست.
دراکو: این جا دیگه کودوم جهنم دره ایه؟
لارا: ساکت باش. ممکنه صداتو بشنون.
دراکو: بشنون؟ مگه کسی این جا هست؟
لارا نگاهی به دراکو انداخت که او را ملتفت کرد که باید خفه شود.
لارا در حال بررسی اشیایی که روی میز بود گفت: به نظر تو ما دقیقا باید دنبال چی باشیم؟
دراکو برگه را از جیبش در آورد و دوباره به آن نگاه کرد:
" دره ي گودريك-شماره ي 5 " " نام ماموريت:جلبك!"
هیچ معنی ای نداشت. مگر این که...
دراکو: هی... به نظر تو چرا اسم این ماموریت جلبکه؟
لارا: به ما چه؟ مهم اینه که ما الان این جایی و نمی دونیم که باید چه غلطی بکنیم.
و با حرص پایش را محکم به پایه میز کوبید.
دراکو: مگه می شه لرد سیاه ما رو به جایی بفرسته و بهمون نگه که چی کار کنیم؟ احتمالا راز توی همین کاغذه.
و باز هم به آن خیره شد. لارا دلش می خواست او را خفه کند. اما دست نگه داشت و به چیزی نگاه کرد که روی زمین افتاده بود. دلیل آن که آن جسم توجهش را جلب کرده بود نور عجیبی بود که از خود می داد.
لارا: ببین چی پیدا کردم...
دراکو با کنجکاوی سرش را از روی کاغذ بلند می کند و به شی ای که در دست لاراست نگاه می کند. نفسش از تعجب بند می آید.
دراکو: نه... این نمی تونه... نگو که این همون...
لارا: خودشه.


تصویر کوچک شده


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#3

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
در پشت سرشون بسته ميشه و يک مار کنارشون ميخزه و به سمت تاريک اتاق پيش ميره دراکو در حالی که از ترس می لرزيده میپرسه کی اونجاست صدايی ميگه : فيش فيش فيش ( يا يک چيزی در اين مايه ها) مار به پيش مياد و دور دراکو میپيچه . يک صدای نا بهنجار ميگه : دير کردين و تو کسی به تو ياد نداده که از من سوال نپرسی .
لارا سريع تازيم ميکنه - لرد سياه ما رو ببخشيد .
دراکو در حالی که با مار دست پنجه نرم ميکنه ميگه : نميدونستم شما هستين .
دوباره صدای فيش فيش مياد و مار دراکو رو رها ميکنه و به پيش لرد سياه بر ميگره
لرد ميگه : همين الان راه ميوفتين ۶ کيلومتر دور تر از اينجا غاری توی کوه مخفي شما اونو پيدا ميکنيد و با اين انگشتر به شما اجازه ی ورود داده ميشه شما بايد اون لوح که توی غاره رو برام بيارين

------------------------------------------------------------------
ريگلوس عزيز!
پستت بد نبود.در واقع با اينكه تازه واردي خوب بود.ولي بايد بگم كه فاقد فضاسازي مناسب بود.ديالوگ هاي خوبي هم نداشت.
در ضمن با موضوع ارتباط بر قرار نكردي...
من پستت رو پاك نمي كنم ولي نفر بعدي خواهشا از پست لارا ادامه بده.

با تشكر
پيتر پتيگرو.......ناظر انجمن!


من کی هستم


Re: *ماموريت غير ممكن*
پیام زده شده در: ۵:۰۰ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۴
#2

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا با نگراني پشت كاغذ رو هم نگاه ميكنه به اميد اينكه اونجا توضيحي درباره ماموريتشون پيدا كنه ...
ولي بي فايده اس..
روي كاغذ جز همين دو سه كلمه چيز ديگه اي نوشته نشده...
دراكو كاغذ رو توي جيب رداش ميذاره:خوب..به نظر توحالا چيكار بايد بكنيم؟
لارا درحاليكه خودش هم از چيزي كه ميگه مطمئن نيست:لرد از سوال كردن خوشش نمياد...بايد بدون حرف و سوال بريم به اين آدرس.حتما اونجا به چيزي بر ميخوريم كه راهنماييمون كنه..
دراكو كه ناگهان دلش به شدت براي هاگوارتز تنگ شده بود:همين الان؟الان كه نيمه شبه..نميشه تا صبح صبر كنيم؟
لارا:خودت كه ميدوني نميشه ..حالا راه بيفت.بايد قبل از صبح ماموريت انجام بشه...
با اشاره لارا هر دو غيب ميشن و وقتي كه ظاهر ميشن خودشونو وسط دره تاريك گريفيندور ميبينن...
هواي تاريك و زوزه باد كه در لابلاي شاخه هاي درختان مي وزه و سايه هاي وحشتناكي كه برگ درختها بوجود مياره لحظه به لحظه بيشتر باعث ترس و وحشت دو مرگخوار ميشه....ولي با وجود همه اينها هيچكدوم جرات سرپيچي از دستور لرد سياه روندارن و به راهشون بطرف شماره پنج ادامه ميدن...
ندونستن اين كه چه چيزي در اونجا انتظارشون رو ميكشه اونا رو مضطربتر ميكنه...
بعد از 15 دقيقه پياده روي بالاخره....
لارا:رسيديم...حالا بايد چيكار كنيم؟
دراكو در حاليكه لارا رو به جلو هل ميده:تو اول برو..تو با تجربه تر از من هستي...
لارا به آرامي در رو باز ميكنه...
در با صداي جير جير بلندي باز ميشه...
لارا به آرومي به داخل كلبه سرك ميكشه.
درون كلبه ساكت و تاريكه و به نظر نميرسه موجود زنده اي اونجا باشه...
-لوموس...
لارا با عصبانيت بطرف دراكو برميگرده:ميشه لطف كني قبل از اجراي ورد به من بگي ..نزديك سكته كنم...
هر دو وارد كلبه ميشن..
در نور كمي كه ورد دراكو بوجود آورده به اطراف نگاه ميكنن..يك ميز بزرگ و چند صندلي كهنه و شكسته... يك شومينه خاموش....حتي نميدونستن بايد دنبال چي باشن...
تنها چيزي كه مطمئن بودن اين بود كه بايد كاملا مواظب باشن..بعد از اون همه تمرين و آماده سازي احتمالا بايد با چيز خطرناكي روبرو ميشدن...


تصویر کوچک شده


گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#1

پيتر پتي گرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ جمعه ۲ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۴۵ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۵
از بالاي ديوار آخري!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 305
آفلاین
- حالا!!!
- كروشيو!
-كروشيو!
نه صداي هماهنگ و يك صداي پارازيت وار شنيده شدن.موش هاي روي زمين از درد به هم مي پيچيدن...فريادي بي صدا.....
- خب خوبه بسه بچه!
همه يكي يكي طلسم هاشون رو خنثي كردن و به طرف ناهار خوري به راه افتادن.
-پيتر تو بمون.
صداي جادوگر اينبار عاري از هر گونه احساس بود.با چهره اي بي احساس و لبخندي سرد به طرف پيتر رفت.
- تو چرا بعد از بقيه جادو كردي؟خيلي كندي....خيلي....شايد بايد به لرد گزارش كنم...
با شنيدن اين صحبت ها رنگ از چهره ي پيتر فرار كرد!با لحني آزرده و هراسان و با حالتي ملتمسانه گقت:
- نه سوروس ببخشيد!ديگه تكرارا نمي شه....منم سعيمو مي كنم...
سوروس اسنيپ از ناله هاي پيتر لذت مي برد.با چهره اي كه اين بار ميزبان لبخند تمسخر آميزي بود گفت:
- برو...شايد...حالا برو!
پيتر با ناراحتي و سري خميده دور شد و به دنبال سايرين رفت.سوروس اين بار به سمت جادوگر ديگري رفت كه با چشماني بسته بر روي زمين نشسته بود.جادوگر پسرك 17-18 ساله اي بود.
- دراكو ! پاشو كارت دارم!
دراكو چشماش رو باز كرد.نگاهي بي احساس و لبخندي سرد رو به صورت اسنيپ انداخت.از جاش بلند شد و رو به روش ايستاد.
- تو و لارا براي ماموريتي دعوت شدين!برو به دفتر.
- چشم پروفسور!!!
- مگه نگفتم نگو پروفسور!
- ببخشيد يادم رفت!
و از اونجا دور شد.

*دفتر*

زني بر روي يك ميز نشسته و با بي خيالي داشت روزنامه مي خوند.دراكو با ترديد جلو رفت .هميشه آرزوي اين لحظه را داشت.
- سلام لرد من رو احضار كرده.
زن بدون هيچ كلامي به يك لوله كاغذ بر روي ميزش اشاره كرد.دراكو كاغذ را برداشت و باز كرد.
در همان هنگام لارا آمد.با شور و شوق ريادي به دراكو گفت:
- چه دير اومدي! من ماله خودمو برداشتم....قرار...
- ساكت مگه نمي دوني سريه!
و با ترديد به اطرافش نگاهي انداخت.آنگاه كاغذ را باز كرد.درونش تنها يك چيزي نوشته شده بود:
" دره ي گودريك-شماره ي 5 " " نام ماموريت:جلبك!"

....................................................

فكر مي كنم موضوع تاپيك روشنه...اينجا يك قرار گاهه سريه كه ماموريت هاي فوق سري رو به مرگ خوارا مي ده.زير زمينش هم محل آماده سازي و تمرين افراده.
توي اين تاپيك هم نوشته ي طنز مورد قبوله هم جدي..به شرطي كه در هيچ كدوم زياده روي نشه.
مي شه افراد سايت و بعضي مسايلي رو كه به داستان آسيب نمي زنه وارد كرد ولي هيچ وقت سير داستاني و حوادث رولينگ يادتون نره.
در ضمن پستي كه بي توجه به مطالب پست قبلي باشه بدونه چون و چرا پاك مي شه!

موفق باشيد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۷ ۱۷:۳۱:۰۷
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۳ ۲:۳۲:۰۸

[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.