هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۰۲ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5559
آفلاین
هری، پسری بود که زنده ماند!
قهرمان دنیای جادوگری.
امید آینده دامبلدور و محفل ققنوس...

با شجاعت پا به درون تونل گذاشت. از هیچ جانوری که قرار بود با او روبرو بشود نمی ترسید.
کاملا آماده بود.

در تونل با صدای مهیبی، پشت سرش بسته شد.
و به محض بسته شدن در، چهره مصمم هری، ناگهان تغییر کرد.
-مامان! نگفته بودن قراره تاریک باشه!

کمی صبر کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کنند. ولی ناگهان چهره سفید برفی دامبلدور را به یاد آورد.
-من فرزند روشناییم. نباید به تاریکی عادت کنم خب. یه لوموس موقت بدین حداقل نامردا! هیچی نمی بینم. الان می خوام اشکامو پاک کنم. ولی دستم کجاست؟ گیرم دستمو پیدا کردم...چشمم کجاست؟ تو اون فاصله ممکنه اشکام راهی گونه هام شده باشه و نتونم پیداشون کنم. من پدر و مادر نداشتم که اینا رو بهم...کی اونجاست؟

در تاریکی مطلق، چیزی نمی دید. ولی می دانست که دیر یا زود باید با ترسش روبرو بشود.
مدتها از زمانی که در هاگوارتز با بوگارتش مواجه شده بود می گذشت. تقریبا مطمئن بود که حالا دیگر بزرگترین ترسش، دیوانه سازها نیستند.
-اممم...کی اونجاست؟ جناب بوگارت؟ من به مذاکره معتقدم! اصلا خیلی خوبه که این جا تاریکه. شما رو نمی بینم.


ولی اشتباه می کرد...چون قرار بود بوگارتش را ببیند. به وضوح و از نزدیک!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۳:۲۹:۲۵ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۳:۲۶
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 100
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
حالا قراره محفلیا وارد تونلی بشن که بوگارتی(لولو خور خوره ای) توشه و با بزرگترین ترسشون مواجه بشن.
دامبلدور به عنوان نفر اول وارد می شه و با بوگارتش(که خودشه) مواجه می شه.
بعد از خروج دامبلدور از تونل، محفلیا اونو گم می کنن و از تونل دور می شن.

* * *


فنریر می دوید و محفلی ها هم پشتش با آخرین سرعتشان می دویدند.
فنریر همچنان می دوید و محفلی ها هم پشتش جان می کندند و می دویدند.

یک هفته بعد

مالی ویزلی آنقدر دویده بود که هیکلی باربی گونه بهم زده بود!

فنریر که زیپ ژاکت ورزشی اش را باز میکرد، سوت تایم اوت را به صدا در آورد و به جماعت وا رفته محفلی نزدیک شد.
_ تمرین خوبی بود. خوب گرم شدید. حالا به ادامه ی تمرینات...
_چی ... داری...میگی؟! آه...نفسم بالا... نمیاد! ما داشتیم... دنبالت میکردیم که... معجون حقیقت... به خوردت... بدیم تا بگی... پروفسور کجاست!
_جدی؟عجیبه! من فکر کردم قراره برا مسابقات دو المپیک جادویی آماده شیم! خب تقصیر خودتونه. بجا اینهمه دویدن عین بچه جادوگر ازم می پرسیدید دامبلدور کجاست.
_خب پروفسور دامبلدور کجاست؟!
_تو جیبم!
_داری این ملت وا مونده و خسته رو مسخره میکنی گرگینه سیاه دل؟
_نه بابا... شوخی چیه؟! بیا.

و فنریر، دامبلدور را از جیبش در آورد و گذاشت بغل وین!
_حالا که خیالتون راحت شد باید خدمتتون عارض بشم که رئیس شهربازی وعده داده در صورت استقبال از تونل وحشت... حلوا خیرات بشه تا همه فیض ببرید و دلی از عزا در بیارید!
_حلوا؟ چی هست اصلا؟ با پیاز درست میشه؟
_نه پیاز نداره... با...

و همان نه اول مبنی بر عدم وجود پیاز، کافی بود تا محفلیان به سمت تونل هجوم ببرند.
فنریر با وعده های واهی محفلیان پیاز زده را خام کرده بود!

جلوی تونل


همه محفلیان و دامبلدور دوباره کنار هم جمع شده بودند و تصمیم می گرفتند که چه کسی اول وارد تونل شود.

_نه...من حلوا میخوام... امم یعنی من پسر برگزیده ام... بذارید من برم.
_نمیشه هری... پدر و مادرت تو رو دست محفل ققنوس سپردن که توی پر قو نگرت داریم!
_آخه من یه عمر بدبخت بودم... می فهمید پدر و مادر نداشتن یعنی چی؟ می فهمید زیر دستو پای عمو ورنون بزرگ شدن یعنی چی؟ می فهمید نگاه های خشن اسنیپ از پشت بینی عقابیش یعنی چی؟
_هری...پرفسور اسنیپ!
_بله... همون پرفسور اسنیپ یعنی چی؟

جماعت محفل:

_هری پاتر... پسری که زنده ماند.
برو و با سرنوشتت رو به رو شو!

و هری پیروزمندانه بخاطر بازی با احساسات ملت، وارد تونل شد تا با بوگارتش رو به رو شود.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۰ ۳:۳۳:۱۴



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸:۴۰ دوشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۳۱:۱۹
از خانه ی فلفل دلمه ای زرد هاگزمید!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 172
آفلاین
محفلی ها هنوز نتوانسته بودند تشخیص دهند که او یک بوگارت است. پس بی توجه به حرف های فنریر، شروع کردند به صحبت کردن با دامبلدور...


_خر خورا خروار خوار!
_پروف! هافل میگه از این رفتار شما تعجب کرده است!
_اینجا چقدر تاریک است! لوموس!

ناگهان بوگارت شروع کرد به تغییر شکل تا محفلی ها را بترساند و به جای تاریکی برود؛ اما چون محفلی ها زیاد بودند نتوانست انها را بترساند و گیج شد. اخرین چیزی که بوگارت به او تبدیل شد، مقداری استخوان و یک دم مار و صورت ولدمورت شده بود که اصلا ترسناک نبود و محفلی ها فهمیدند که فنریر به انها دروغ گفته است؛ پس ریموند شاخش را به طرف فنریر گرفت و گفت:
_فولگاری!

و دست و پای فنریر بسته شد. محفلی ها همچنان نگران این بودند که پروف کجا است. پس فنریر بار دیگر فکری به سرش زد و گفت:
_دوست دارید جای پروفتون رو بگویم؟ ازادم کنید تا بفهمید.

محفلی ها کمی فکر کردند تا ببینند کار درست چیست. وین گفت که به نظرش ازاد کردن فنریر کار درستی نیست مخصوصا الان که پروف گم شده است. و سرانجام محفلی ها فهمیدند که ازاد کردن فنریر، کار درستی نیست. پس فنریر را رها کردند و به طرف چرخ و فلک رفتند تا از ان بالا پروف را پیدا بکنند. پس برای خرید بلیط،90 سیکل پول دادند و سوار چرخ و فلک شدند؛ اما اثری از دامبلدور نبود. پس از پیاده شدن از چرخ و فلک، سوجی با حالت ماتم زده ای گفت:
_باید در پارک پخش بشویم!
_مرلینا! خودت بگو پروف کجاست!

یک ساعت گذشت و هیچکس موفق به دیدن دامبلدور نشد. پس محفلی ها مجبور شدند بروند و فنریر را ازاد بکنند تا به انها این را بگوید،اما...

_خداحافظ دوستان محفلی من!

محفلی ها چوبدستی هایشان را در اوردند تا او را بگیرند و به او معجون حقیقت بخورانند؛ اما فنریر به سرعت میدوید...








ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۴ ۱۷:۱۳:۳۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۵ ۹:۵۴:۲۷

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

only Hufflepuff



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸:۵۹ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

اینیگو ایماگو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۷:۰۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۳۳:۴۵ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
از این گو به اون گو!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
گریفیندور
پیام: 36
آفلاین
محفلی ها رو به روی پشمک فروشی ایستاده بودند و همراه با دامبلدور شلوارک پوش که با خوردن پشمک ها ریشش پرپشت‌تر به نظر می‌آمد، پشمک می‌خوردند.
بوگارت پشمک رو نمی‌خورد بلک آنها را به ریشش که شبیه ریش پیرمرد بد قواره شده بود، می‌زد و بلاخره از بودن کنار جادوگر و ساحره ها کمی لذت می‌برد.

کمی آن طرف‌تر مرگخواری که آنها را زیر نظر داشت با تعجب به دامبلدوری که به خاطر کهولت سن باید کمری خمیده و رداهای سنگین‌تری می‌داشت، نگاه می‌کرد.
او فنریر گری‌بک بود، مرگخواری با قدرت بویایی بالا که بوی موضوع‌های بو دار را به خوبی می‌فهمید. فنریر باید می‌رفت تا کاری کند، بوی بوگارت حسابی اذیتش می‌کرد.

محفلی ها خوشحال و خندان از اینکه دامبلدورشان سرحال و جوان تر از قبل از غار بیرون آمده بود، جشن گرفته بودند و گاها معده‌های پیاز مانندشان را از تنقلات جورواجور پر می‌کردند.
فنریر به آنها رسید و دامبلدور تقلبی را از وسط جمع به گوشه ای کشید.
- تو باید الان تو غار باشی، دامبلدور واقعی کجاست؟
- دامبلدور واقعی؟ خودمم فرزندم، خود واقعیمم.
_ برای من ادای دامبلدور رو درنیار ای بوگارت بد بو! زودباش تا این پیازخور‌ها نیومدند برو تو غارت.

بوگارت بیچاره با چشمانی غوطه ور در اشک‌های تمساحش به طرف غار نمور و صندوق جیرجیرکی اش رفت.
محفلی ها که حالا متوجه غیب شدن دامبلدور شده بودند با نگرانی و ترس از دست دادن اغوش گرم او به اطرافشان نگاهی انداختند. در اطراف آنها فقط مرگخواری مظلوم و گوشه گیر نشسته بود و با لبخندی ملیح به آنها نگاه می‌کرد.

- هی اون فنریره، بریم بپرسیم ندیده پروف کجا رفته یا نه.
- وایسا، وایسا. تا حالا دیده بودی که یه مرگخوار هم مظلوم باشه هم گوشه گیر هم به یه جمع محفلی، لبخند ملیح محفلی‌کش بزنه؟
- نه ولی اون تنهاعه و ما یه گروهیم. چیزی نیست، یادتون نره که گرما و محبت داشته باشید.

فنریر گوش‌های تیزی هم داشت. او شکارچی بود و این یک ویژگی مهم برای شکارچی های خبره‌ای مانند او بود. او تمام حرف‌های محفلی‌ها را شنیده بود و لبخند شیطانی اش را که به نظر محفلی ها ملیح می‌آمد را بیشتر کرد.

- هی فنریر. ما دامبلدور رو گم کردیم تو دیدی از کدوم طرف رفته؟

فنریر دستش را بالا برد و غار را نشان داد. محفلی ها انقدر هم باهوش نبودند. اما قدرت بینایی‌اشان خوب بود.
- خیلی ممنون فنریر.

محفلی ها رفتند و رفتند تا به غار رسیدند. اما دقیقا جلوی غار کسی با صورت افتاده بود زمین که لباس‌هایی مانند لباس ‌هایی که دامبلدور قدیمی‌اشان داشت، تنش بود.
- عه چه لباساش شبیه لباسای پروفه!
- کند ذهن‌ها، خود پروفه. پروفسور چرا اینجا خوابیدین آخه؟

دامبلدور نمی‌توانست جواب دهد. اما صدای کسی از پشت سرشان آنها را به آن سمت کشاند.
- شما چرا معطلید؟ پروفسورتون چون از غار ما غرق لذت شده بود اینطوری از لذتش کم میکنه تا قندش نره بالا.

محفلی ها به همدیگر نگاهی مشکوک انداختند اما چیزی دستگیرشان نشد. تعدادی از آنها بازوهای دامبلدور را گرفتند و آن را روی زمین نشاندند.

- یالا نفر بعدی بره، ببینید پروفتون از شور و اشتیاق بیهوش شده. شما هم امتحان کنید.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲:۴۷ یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۰۷:۱۴
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 150
آفلاین
خارج از تونل محفلی ها کنار هم نشسته بودند و برای سلامتی دامبلدور زیارت مرلین میخوندند، مرگخوران هم در گوشه ای دیگر مشغول رای گیری بودند تا نماینده ای به داخل تونل بفرستند که از حوادث در حال اتفاق نت برداری کند.در این میان بعضی از حضار هم منتظر شنیدن جیغ دامبلدور بودند.
اما در این لحظه،برخلاف انتظار همه، دامبلدور با شلوارکی کوتاه و دمپایی های حمام هاگوارتز، در حالی که ریشش رو مثل شال گردن دور سرش بافته بود و بستنی قیفی ای رو لیس میزد با ریتم شیش و هشت از تونل خارج شد.
اشک شور و شعف از کنف شدن مرگخوارانی که بعد از دیدن دامبلدور برگهایشان میریخیت محفلیون رو خیس کرده بود، حتی بعضی از محفلیون از فرصت استفاده کردند و یکی از مرگخواران رو به عنوان سلطان برگ دستگیر کردن.
دامبلدور به میانه جمع که رسید عینکش رو به سمت مرگخوارن کمی پایین گرفت و یه لیس محکم به بستنی زد، و جوری که هم بشنوند فریاد زد:
-همه بستنی مهمون منن.

محفلیون هم که در پوست خودشون نمیگنجیدند، پوستها جریدند و با خوندن
اقامون جنتلمنه...اقامون جنتلمنه...
وای بستنی رو ببین...
از کادر خارج شدند.
و اما مرگخوارانی که برگهایشان ریخته بود و احساس سرمای پاره کننده ای میکردند، به امید کنف کردن محفلیون در ایستگاه بعدی، ان ها هم از کادر خارج شدند.
.
.
.
.
بعد از خلوت شدن کادر، از تونل تاریک، گلوله ای پشمک در حالی که روی زمین میغلتید بیرون امد و زیر افتاب پخش زمین شد، دامبلدور با لباس هایی پاره و ریش پف کرده ای از ترس، زیر لب زمزمه میکرد چرا من از خودم میترسم...
زیر بار سکوت، دامبلدور دوباره زیر لب زمزمه کرد:
بقیه کجا رفتند؟




ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۲ ۱۰:۱۹:۱۱
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۲/۲۲ ۱۳:۲۸:۳۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۱:۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۵۹:۰۷
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 350
آفلاین
اما در صندوق دوباره بسته شد. چون آن صدای قرررچ، چیزی نبود که باید شنیده میشد. اصلا مناسب این صحنه نبود. یک صدای نا هماهنگ و غیر منتظره!

در تونل نمور و تاریکی که هیچ نوری، جز شعله‌ی دو شمع لرزان و نحیف وجود ندارد و به سختی می توان صندوق کهنه و خاک گرفته ای را دید، باید صداهای خفن و اکو دار پخش میشد تا بر مرموزیت صحنه بیفزاید.
اما صدای قرررچ، این خصوصیات را نداشت. صندوق وظيفه داشت که تا جایی که می تواند، شخص وارد شده به تونل را بترساند و در این راه، لحظه‌ای را از دست ندهد. اگر مرگخواران می فهمیدند او از پس این کار برنیامده و صدای خوفناک جیررر را ایجاد نکرده است، از او خلال دندان تهیه می‌کردند.

این بار، صندوق عزمش را جزم، اراده اش را تقویت و نیرویش را در لولاهایش جمع کرد.
نفس عمیقی کشید و هوا را از گرد و غبار عطر آگین کرد.
و سپس...
در صندوق، به آرامی و با صدای جیررر بلندی باز می‌شد!

این بار نوبت دامبلدور بود که نفسش را در سینه حبس کند.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۵۰:۵۳ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۰:۰۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 373
آفلاین
محفلی ها خودشونو از سر راه انگشت اشاره اشلی به کنار پرتاب کردن، خیلیاشون خوردن توی در و دیوار و دماغ و دست و پاشون رو شکستن حتی.
ولی یک نفر نتونست خودشو به موقع کنار بکشه...
اون شخص که انگار انگشت اشاره اشلی محکم رفته بود توی چشمش، چندتا قطره اشک غشق و مهربانی رو از روی صورتش پاک کرد و به محفلیا که هنوز توی در و دیوار بودن نگاه کرد.

محفلیا بهش نگاه نکردن، در واقع همه شون هنوز توی در و دیوار بودن و داشتن سعی میکردن انگشتشون رو از توی دماغ و دهن همدیگه بیرون بکشن.

- وقتشه بری توی تونل.

وقتش بود، ولی شخص انتخاب شده نمیتونست این رو قبول کنه.
- واسه این کارا دیگه خیلی پیر شدم...

شخص منتخب این رو گفت، بعدش دماغش که انگار دو بار شکسته بود رو خاروند، ریشش رو کرد توی شلوارش، و در حالی که سعی میکرد لبخند رضایت بزنه به سمت تونل راه افتاد. در طی مسیر به خاطر موج محبتی که از سمت محفلیا بهش میرسید، چندبار هم کمرش گرفت حتی.

محفلیا هم که کم کم از گره هایی که خورده بودن آزاد شده بودن، به دامبلدور که میرفت به سمت تونل نگاه کردن، و بالاخره اولیشون گفت:
- الان یعنی پروف واسه اینکه ما نریم، دارن میرن؟
- امیدوارم که در پناه عشق زود به سمتمون برگردن.

و دامبلدور چوبدستیش رو جلوی در به اشلی تحویل داد و وارد شد.
تونل تاریک و سیاه بود و فقط با دوتا شمع روشن شده بود، ولی دامبلدور موفق شد یک صندوق بزرگ و فلزی رو جلوش تشخیص بده، صندوقی که در سنگینش با صدای قرررچ بلندی به آرومی شروع کرده بود به باز شدن...



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۴۹ پنجشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۸:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5559
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!

در آخرین مرحله، الیواندر و هکتور دوئل نابرابری داشتن که هکتور برنده می شه.

.................

-شما باختین!

با اعلام این قضیه، مرگخواران در حالی که محفلی ها را با انگشت نشان می دادند، با صدای بلند شروع به خندیدن کردند.
بعضی از مرگخواران شور قضیه را در آورده و در حالی که روی زمین غلت می زدند از شدت خنده در حال خفه شدن بودند!

-پروفسور...ما تحقیر شدیم!

دامبلدور این را می دانست...ولی اعتراف کردن کار سختی بود.
-هنوز نشدیم...به نیروی عشق پناه ببر فرزندم.

-بردم پروفسور...ولی اونم بهم خندید. بیشتر تحقیر شدم.

تفریح سفید ها، خیلی وقت بود که تبدیل به شکنجه شده بود. و ظاهرا به این سادگی ها به پایان نمی رسید.
برای این که اشلی سر رسید و محفلی ها را به سمت تونلی هدایت کرد.
-خب...مرحله بعد خیلی مفرحه. تونل بوگارت(لولوخور خوره)! یکی یکی می رین اون تو و با چیزی که بیشتر از هر چیزی ازش می ترسین مواجه می شین. هر چی که باشه باید پنج دقیقه توی تونل باهاش بمونین. تازه حرف هم می زنن و به همین دلیل خیلی جالب تر شدن! ما هم از این جا تماشا و ترس های شما رو یادداشت می کنیم که در آینده ازشون استفاده کنیم. تو...بپر تو تونل!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۰۱ شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۳:۳۶
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
دوربین روی هکتور زوم کرد.
-ببین پیرمرد تو برای من عی...

به دلیل حرفای رکیکی که هکتور قرار بود بزنه وسط حرفش آگهی بازرگانی پخش کردن.
-گلدان های رون و پسران به غیر از تاندون زانو!با خرید گلدان های ما بچه هایتان دیگر سرطان نمی گیرند!اگر همین الان سفارش دهید به همراه این گلدان،دو عدد سیب و یک کیلو نعناع برایتان به صورت رایگان ارسال میشود.

با تمام شدن آگهی دوربین روشن شد و تصویر اشلی رو که داشت سعی میکرد چیزی رو که با دستاش گرد میکرد رو از روی دستش پاک کنه گرفت.
-اه لعنتی چقد چسبناکه قبلا انقد چسبناک نبود، عه دوربین روشنه؟خب عزیزان شنونده بخاطر این آگهی بازرگانی ناگهانی معذرت خواهی میکنم.موقعی که شما داشتین آگهی رو میدیدین جر و بحث ها تموم شد و دوئل شروع شد،حالا من این دوئل رو برای شما عزیزان گزارش میکنم!اول ترکیب دو دوئل کننده رو اعلام میکنم.

دوربین به سمت هکتور میچرخه
-بله در سمت راست میدان هکتور رو با چوبی در دست میبینید و در سمت چپ...

دوربین میچرخه تا سمت چپ رو بگیره.
-اقای الیوندر قرار داشتن که الان کف زمین قرار دارن...بله انگار دوئل شروع نشده تموم شد!امیدوارم از گزارش من لذت برده باشید.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵:۴۳ چهارشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
همونطور که گریک و هکتور اماده می شدند اشلی سودجویانه مشغول ضبط گزارشش بود.
- من اشلی ساندرز هستم و از شبکه ی جادو نیوز گزارش میدم، چیزی که ما در این لحظه در شهربازی ویزاردلند مشاهده می کنیم دوئلی نه چندان عادلانه بین دو نفر از دو جناح مختلف مرگخواران و محفلی هاست که تا چند دقیقه ی دیگه اغاز میشه، من شخصا خیلی هیجان زده ام، تا بتونیم متوجه شیم اقای گرنجر برنده ی دوئل میشه یا اقای الیوندر. طبق گفته گو هایی که بینشون انجام شده به نظر میاد اقای گرنجر با چوبدستی دوئل می کنن و اقای الیوندر بدون چوبدستی. و بخش عجیب تر ماجرا اینه که اقای گرنجر هم دوئل کننده هستن هم داور، و بهتره یه نگاه دقیق تر به دوئل کنندگانمون بندازیم.

فیلمبردار دوربین را از روی اشلی برداشت و روی هکتور و گریک که مشغول جر و بحث بودن انداخت:
- هکتور خوب میدونی من بدون چوب دستیامم می تونم شکستت بدم!

اما تا تماشاچیان گزارش خبری خواستن جواب هکتورو بشنون دوربین دوباره روی اشلی رفت و انها دوباره با ریخت اشلی مواجه شدند.
- من همین الان چیزی رو متوجه شدم اینکه در بین تماشاچیان این دوئل لرد سیاه، و یارانشون حضور دارن تنها مرگخواری که من متوجه شدم حضور نداره بانز هستش که احتمالا دلیلی برای حضور نیافتنشون دارن; من حدس میزنم لرد سیاه به هکتور برای برنده شدنش تو دوئل به شدت ایمان دارن. برگردیم به ادامه ی ماجرا.

دوربین دوباره روی دوئل کننده ها افتاد و همه مشغول تماشای ادامه ی ماجرا شدند.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.