هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۴
#9

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
بلیز در گوشه ای به تیر چراغ برق تکیه داده و با شادی فرياد میزنه !
- رودلف یه دست .... رودلف یه دست !!
رودلف از شدت درد شروع به دويدن میکنه و لارا با حالتی عشقولانه به دنبال رودلف !!
بلیز لبخندی به دراکو زد و در گوش دراکو به آرومی گفت :
- دراکو و لارا !! واقعا به هم میاید ... چه رومانتیک !! این لارا هم مورد مناسبیه ها ! دیگه عمرا بیوفته دنبال یه آدم یه دست !
دراکو :
بلیز اشاره ای به ريگولوس میکنه و ريگولوس هم سه تا نوشیدنی میخره و مشغول خوردن میشن .
لارا با دنیایی از غم و غصه به آهستگی در حالی که سرش رو پایین انداخته به سمت دراکو میاد و زانو میزنه .
لارا :
دراکو :
لارا :
دراکو نگاهی به بلیز میندازه و هر دو به همدیگه چشمکی میزنن و دراکو دست لارا رو میگیره و از زمین بلندش میکنه . :bigkiss:
لحظاتی به همین منوال میگذره و جمعیت کثیری جمع میشن تا این لحظه تاريخی رو ببینن .
بلیز : به نظرت بهتر نیست ريگلوس که یه غرفه تو همین شهربازی بزنیم ؟! خوب پول در میاريما !!
ريگولوس بطری نوشیدنی خودش رو به سمت دراکو پرتاب میکنه که مستقیم به سر دراکو میخوره و تازه متوجه موضوع میشه .
دراکو و لارا دست در دست همدیگه به سمت کافه شهربازی میرن و بلیز و ريگولوس هم در حالی که عجله داشتن به سمت مردم میرن .
- پول وديد ... پول زور وديد !! فیلم دیدید پولشو ودید !
سپس هر دو به دنبال لارا و دراکو میرن .

درون کافه ...
دراکو : این سوژه کجاست ؟!
لارا نگاهی به دور و بر خودش انداخت بالاخره اونها رو دید !
- اوناهاشن ... از در عقبی دارن میان تو ...
بلیز : خوب نقشه شماره چنده ؟!
دراکو : اینجا تو نقشه نبود ... ولی باید توی چاییشون یه کاری کنیم که سم بريزیم بمیرن !
بلیز نیم نگاهی به دخترایی که توی کافه انداخته بودن انداخت و در حالی که اصلا متوجه حرف دراکو نشده بود گفت :
- باشه من این کارو میکنم !!
ريگولوس: نمیخواد جون مادرت ... همون یه دفعه بسمون بود !
بلیز : اون یه دفعه تقصیر من نبود که ... اههه ! همش همه چیزو میندازن گردن من !
دراکو : اون افتضاح حاصل عرق جبین و ید یمین بنده بود حتما ؟! لارا این مرحله کار توئه !! خودت رو جای گارسونا جا بزن ...
لارا : خوبه ... خشانتم داره ... ولی باید قول بدی وقتی این کارو انجام دادم تو هم ....
دراکو : خیله خوب ! تابلو نکن !
هر چهار نفرشون درست اونجا نشستن ، بريم اون میز بغل بشینیم تا نقشه رو عملی کنیم .
همگی به راه افتادن اما در همین حین مردی با سرعت تمام به سمت اونها میدوييد و مستقیم به لارا برخورد کرد !!
دراکو : هی ... مست خوردی عرق کردی ؟!
مرد نگاهی به لارا انداخت و عذرخواهی کرد .
دراکو : خیلی ببخشید کف کفشتون شلواری شدا ...
مرد جوان با سرعت پا به فرار گذاشت !
بلیز که هنوز مشغول نگاه کردن میزها بود مشخص بود که تونسته چیز مورد علاقه خودش رو پیدا کنه !!
- ببینم ريگولوس اون دختره فکر میکنی چند سالشه ؟!
ريگولوس کمی فکر کرد و گفت : فکر میکنم حدودا 19 یا 20 روپایی باشه !
بلیز : نه پس ولش کن ... از من بزرگتره ...وللش !
هر چهار نفر چند میز اون طرفتر از سوژه ها نشستن و گارسونی به سمت اونها رفت !
- چی میل داريد مادام ؟!
دراکو نگاهی خشانت بار به گارسون انداخت و ادامه داد :
- سه تا مرد اینجا هستن ... گیر دادی به این دختر !
ريگولوس : چهار تا فولوفل بندری بیار !
گارسون که قرمز کرده بود گفت :
- آخه از وجناتشون همین جوری به زبونم اومد !!
دراکو که سعی میکرد خشانت خودش رو کنترل کنه گفت :
- برو بچه پر رو ... میزنم از وسط دو نصفت میکنما ...
لارا : عیبی نداره جیگر !! جووون عزيز بیا من پولشو حساب میکنم ... میخوام اولین غذای زندگیمون رو بخوريم !
لارا دست در جیب خودش کرد تا پول سفارش رو بده ... تمام جیبهای خودش رو مورد عنایت قرار داد اما خبری از کیف پول نبود !
ريگولوس : آخرين بار کجا پول خرج کردی ؟!
لارا ساکت بود و داشت فکر میکرد ... مدتی گذشت !
گارسون : خانم یادت اومد یا نه ؟! خسته شدیم !
بلیز : داره لود میکنه دیگه ... صبر کن ... هولش نکن !
دراکو دست در جیبش کرد و پول فولوفل بندری ها رو حساب کرد و گارسون بالاخره تونست به سر کارش برگرده .
لارا : یادم اومد ... اون مرده که بهم تنه زد ... همون جیبمو زد !
بلیز که یک بار تمام دخترای اونجا رو از نظر گذرونده بود نگاهی به هرمیون انداخت که در کنار آلبوس و هری در حال خوردن نوشیدنی کره ای بودن .
دراکو : ایرادی نداره عزيزم ... بیا این هزار گالیون رو موقتا داشته باش تا بعد !!

-----
اوهوووم ... بیچاره رودلف ... آخی ... دلم به حالت سوخت !



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۴
#8

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
رودولف آرام درحالی که چشمش رابسته کنار استخر نشسته ودست زخمیش رادرآب کرده...دورواطراف دستش درآب خونین وسرخ میشود....
بليز که از صبح تا به الان دلش از دست رودولف خون بوده و با کمال آرامش ميره به سمت لارا ميگه :
- لارا اگر شوهر آيندت يک دست باشه چيکار ميکنی ؟
لارا که حواسش اصلا به بليز و حرفاش نيست و مخش در حال سرچ مکانی که رودولف به اونجا رفته ميگه :
- خوب اون که ديگه شوهر نيست . خرچش يک چرخش چوب دستيه .
بليز که هر لحظه بر شادمانيش بيشتر ميشد با بدجنسی میپرسه : حتی اگر رودولف باشه ؟
لارا با بيخيالی ميگه :
- فعلا که دست داره .
بليز يک خنده شيطانی از خودش در ميکنه ميگه :
- ديگه نداره .
لارا که از دست بليز به اندازه کافی عصبانی و کلافه شده بود با خشانت گفت :
- تو چی ميخوای بگی مارمولک
بليز که نيشش تا بناگوش باز بود گفت :
- هيچی فقط رودولف دست خونيشو کرده تو حوضچه ماهيهای گوشتخوار .
رنگ لارا سفيد شد و به سمت رودولف دويد .
از طرف ديگه رودولف انقدر مست قدرت بود که متوجه چند گاز نشده بود .
لارا به رودولف ميرسه و دست رودولف از آب ميکشه بيرون چند ماهی زيبا از دست رودولف آويزان بودن .
رودولف که فکر کرده بود لارا به خاطر زخم دست اون انقدر پريشونه گفت :
- عزيزم چيز مهمی نيست زود خوب ميشه نگاه.....
رودولف چوب دستيشو به سمت دستش گرفت و تازه متوجه ماهيان دندان درشت شد .رودولف فرياد زنان دستش را به شدت تکان داد تا از شر ماهی ها خلاص شود .
و در آخر صدای گريه و ناله و دستی آش و لاش


من کی هستم


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۰:۰۰ یکشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۴
#7

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
همه بطرف تالار آئینه هاحرکت میکنند که یکدفعه رودولف میپرد یقه دراکو را میگیرد:
-به لارا چپ چپ نگاه میکردی؟بزنم با خاک یکسانت کنم؟
-دیوونه رو بگیرید!!!
همه سعی میکنند رودولف راازدراکو جدا کنند ولی چون لارا دارد با خشم همه رانگاه میکند تصمیم میگیرند بروند پی کارشان بگذارند طبیعت این مشکل راحل کند...بعدازیک ساعت دراکو درحالی که دماغش خینی شده بدفرم به دیگران نگاه میکند ومواظب است حتی درمورد لارا فکرهم نکند چون این رودولف آدم نیست امکان دارد خفش کنه!!!
هری پاتر وهمراهانش به تالار آیئنه ها میروند ودراکوهم به دنبال آنها که رودولف جلویش را میگیرد:
-درسته که من رودولفم ولی هنوز شارزاسم واینجا راخوب میشناسم یکی دوتا از دوستام اینجا میان آئینه ها زندگی میکنند درستش میکنم همه بروید یک کنار تا وقتی من بیرون نیامدم بیرون نیائید!!!
رودولف یک نگاهی به لارا میکند یعنی من اگر برنگشتم همه اینهارو بکش و لارا یکجوری نگاه میکند یعنی چه برگردی چه برنگردی من بالاخره اینهارو میکشم توکاریت نباشه!!!
رودولف به داخل جمعیت میرود وبزودی داخل تالار میشود همه باذوق و شوق جلوی آئینه ها شکلک در می آورند ومیخندند،رودولف به کناری میرود وکناریک آئینه شکسته می ایستد اینجادرورودی به آئینه هاست...رودولف تکه شیشه ای برمیدارد ودستش راطوری مجروح میکند که خون روی آیئنه شکسته جاری شود وسرخش کند..بعدازمدت کوتاهی آئینه شکسته به یک درتبدیل میشود ورودولف میتواند وارد آئینه شود اینجا باجهان بیرون بکلی فرق دارد درداخل دنیای آیئنه ها همه چیز بصورت واقعی نشان داده میشود وهزاران سایه دررفت وآمد هستند وگاهی جلوی آیئنه هایی مخصوص می ایستند وبه داخل مکیده میشوند درتمام این دنیای براق وزیبا هیچ زمینی وجود ندارد چون هیچ چیزی حالت مادی ندارد رودولف بارها به این دنیا سفرکرده آنزمان که شارزاس بوده و همه جارابخوبی میشناسد...وقتی ازجلوی آئینه ای رد میشود آیئنه صورت واقعی اورا نشان میدهد...رودولف لبخندی میزد وبه طرف بزرگترین آیئنه که دوری طلایی دارد راه می افتد،جلوی آئینه بزرگ هزاران سایه تجمع کرده اند وسعی میکنند خودشان رادرآئینه ببینند:
-هنوز مشغول پیداکردن یک جسم برای خودتان هستید؟
همه برمیگردند ورودولف صورت واقعی آنهارا میبیند سیاه بادوچشم سفید وبدون احساس ولبانی که هیچ زنگی ندارند وزخمهای وحشتناک روی صورتشان وصدای سردوبی حالت انها:
-توبرگشتی...مدتهابود ندیده بودیمت!!!
رودولف شانه بالامی اندازد او چهره واقعی خودش رادوباره بدست آورده و چشمان قهوه ای اش دوباره به سرخی میزند:
-مدتهای زیادی باشما دوست بودم آیا حاضرید کاری برای من انجام بدهید؟
-درقبال چه؟تو میدانی ما کاری رابرای دوستی انجام نمیدهیم چون معنایی ندارد...چه بما میدهی؟
سایه هابه او نزدیک میشوند وسعی میکنند اورابگیرند ولی هنوز نیروی شیطانی اودردرونش وجود دارد ومانع نزدیک شدن سایه ها میشود:
-میدانم جسم برای شما باارزشترین چیزهاست...به شما جسم میدهم...قبول است؟
سایه ها درهم میجوشند ومعلوم است راضی هستند:
-چه کارباید بکنیم؟
رودولف از پشت آئینه هری ودوستانش رانشان میدهد:
-اورانابود کنید...شما اگر موفق شوید جسم پیدا میکنید...من میروم و منتظر موفقیت شما هستم!!!
رودولف راه میافتد که برود ولی یک سایه که به سرخی میزند جلویش رامیگیرد،رودولف اورا میشناسد او زلاک یکی از لشگریانش است:
-زلاک چه میخواهی؟
-میخواهم بمانی میخواهم دوباره خودت شوی انسان بودن بتو نمی آید تو اربابی وباید ارباب بمانی!!!
-زلاک من هنوز هم اربابم ونیروی من پابرجاست ولی فعلا باید انسان باقی بمانم تازمانش که فرا برسد...باید بروم...
زلاک کنار میرود ورودولف از آئینه خارج میشود درحالی که رنگش پریده وازدستش خون میاید...دراکو ولارا وبلیزدرگوشه ای ایستاده اند ومنتظر رودولف هستند که اورا میبینند که از تالار خارج میشود وبه سمت میدوند:
-چطور شد؟
-آنها کارشان رابلند...انجامش میدهند...
-کی کارش را بلد است؟تو الان باکی صحبت کردی؟ چرا رنگت پریده؟پیش کی بودی؟
رودولف درسکوت کامل ازآنها جدا میشود وبه طرف استخر وسط شهربازی میرود تا به صورتش آب بزند درحالی که همه متعجب دارند اورا نگاه میکنند:
-رودولف چش شده؟
-
رودولف آرام درحالی که چشمش رابسته کنار استخر نشسته ودست زخمیش رادرآب کرده...دورواطراف دستش درآب خونین وسرخ میشود....


آقا شرمنده یکمی جدی شد الان فهمیدم ریاضی افتادم حالم گرفته شد


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۴
#6

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
دراکو نگاه سرزنش باری به لارا انداخت و گفت :
- حالت خوبه لارا مگه ۵ نقشه ديگه نداشتيم ...!
لارا خودشو با سوت زدن مشغول نشون داد و يک اشاره ای به رودولف کرد يعنی سوتی منو ماست مالی کن .
رودولف که کنار مرد قوی هيکل ايستاده بود گفت :
- دراکو حالا از کدوم نقشه استفاده کنيم ؟
دراکو یک عدد از اون نگاه های چپ چپ معروفش به رودولف کرد و گفت :
- باهوش خان بايد صبر کنيم ببينيم که کجا ميرن بعد يکی از نقشه ها را انتخاب ميکنيم .
ريگلوس شلنگ تخته کنان همراه با يک بادکنک که دور سرش ميگشت به جمع مرگ خواران پيوست .
- سلام بچه ها اگر بدونيد تونل وحشت چه کيفی داره هر ۳ قدم يک بار يک باگارت فکر ميکنيد جلو من تبذيل به چی ميشود دراکو مالفوی خدای من منم هی تنش يک لباس هاوانايی ميکردممممممممممممممممممم.....سلام دراکو خوب هستی چرا غرمض شدی ـ قبلا توضيحاتی درياره رنگ غرمض داده بودم اين غلط املايی نيست -
دراکو که خون خونش را ميخورد گفت :
- پست تو کجا بود ؟
ريگولوس آب دهانش را قورت داد و گفت :
- جلوی در ورودی خوب اونا وارد شدند منم فکر کردم کمی تفريح .......
حرف ريگلوس هيچ وقت به پايان نرسيد ولی قصه زندگيش تا يک قدمی پايان رسيد . اونم تازه شانس آورد چون هری همراه دوستاش تقریبا به آخر صف قلعه آينه رسيد بودن .
دراکو ريگلوس رها کرد و گفت :
- ها الان نوبتيم باشه نوبت نقشه ث همه به سمت قلعه
رودولف در حالی که سرشو ميخاراند از لارا پرسيد :
- تو ميدونی نقشه ث کدومه
لارا شانه ای بالا انداخت گفت :
- شرط ميبندم خود دراکو هم نميدونه چيه .


من کی هستم


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#5

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
رودولف با هراس و عجله بسوی لارا میدود درحالی که لارا نکاتی درمورد عقل و شعور بلیز واینکه اگر دستش به وی برسد چه بلایی به سرش خواهد آمد میگوید...رودولف بایک نفرین انفجار قفس رانابود میکند وبعد بوفالوی بخت برگشته را منفجر میکند وبعد لارا را نجات میدهد:
-لارا من نجاتت دادم!!!
- مگه نگفتم برو دنبال سوژه؟
-تومهمتری!!!
- گفتم برو دنبال سوژه!!!
بلیزدرحالی که پشت یکنفر آدم قوی هیکل قایم شده به آنها نزدیک میشود:
-سوژه خودش داره میاد پائین نمیشه بگیریم بکشیمش همین پائین؟
بلیزازنوع نگاه لارا ورودولف ونحوه درآوردن چوبدستی از جیب لارا میفهمد که نه نمیشود:
-خوب پس بذار دکمه رافشار بدم...
-نه تونه میترسم دوباره بلایی سرم بیاری رودولف تو انجامش بده...
- چشم عزیزم!!!
رودولف باشوق وذوق کنترل را میگیرد وبعد دکمه رافشار میدهد...سکوت...هیچ اتفاقی صورت نمیگیرد...لارا خیلی باخشانت رودولف راده متر آنطرفتر پرتاب میکند وخودش دوباره دکمه رافشار میدهد ولی هیچ اتفاقی باز نمی افتد:
- اینجا چه خبر شده؟چرا اینا مرحوم نشدن؟
-فکر کنم در دستگاه ایرادی بوجود آمده...
بلیز کنترل را میگیرد ومشغول درست کردنش میشود درحالی که مرد قوی هیکل درحال آزاد کردن یک خرس از دست رودولف است،چندلحظه بعد بلیزباحیرت اعلام میکند کنترل سالم است ولارا دوباره آنرا فشار میدهد ولی بازهم اتفاقی صورت نمیگیرد...همه مانده اند درکف کنترل که ازآن سوی شهربازی فردی درحالی که دودازکله اش بلند میشد وارد شد درحالی که باتمام سرعت داشت به طرف لارا اینها می دوید:
-این دیگه کیه؟
-تروریسته؟
-ماخودمون تروریستیم اونوقت این کیه شاید بن لادنه؟
-نه...چقدر قیافه آشنایی داره... وای بدبخت شدیم!!!
رودولف حق داشت آنها به واقع بدبخت شده بودند فردی که داشت دودآلود به طرف آنها میدوید دراکو بود:
-(...) <---فحشهای خیلی زشت!!!
لارا ورودولف متعجبانه به دراکو نگاه میکنند درحالی که بلیز ترجیح میدهد فرار کند:
-بلیزمگه دستم بهت نرسه میکشمت ریزریزت میکنم!!!
- دراکو خوبی؟
-نه!!!
-مشخصه حالا چی شده؟
دراکو خیلی عصبانی است وصورتش ازشدت خشانت قرمز آلابالویی شده والان است که از شدت عصبانیت سکته کند:
-شماها مگه قرار نبود امروز این ترن رو منفجر کنید؟
-چرا مگه چی شده؟
-خوب چرا منفجر نشد؟
-دستگاه ایراد پیدا کرده بود شرمنده...
-دستگاه سالمه...

لارا ورودولف یکمی به دراکو که انگار از وسط میدان جنگ فرارکرده نگاه میکنند وبعد میفهمند جریان چیه وهرسه باخشانت دنبال بلیز میکنند:
-مگه دستمون بهت نرسه...
بعدازاینکه بلیز ترجیح میدهد به قفس شیرپناهنده شود لارا یک ردای اضافه به دراکو میدهد که بپوشد-فرد صاحب ردا هم یکمی مرد-دراکو 3شیشه نوشیدنی کره ای را یک نفس میخوردوبعد برای لارا ورودولف توضیح میدهد چه شده:
-داشتم به کارهام میرسیدم یکهوو صدای جیک جیک شنیدم گفتم حتما جغد آمده رفتم جغده را ببینم دیدم یکهوو منفجر شد...اصلا نفهمیدم چطور شد فقط وقتی دیدم که جغده همان است که امروز توش موادمنفجره پرکردیم فهمیدم چی شده وآمدم بلیزرابکشم!!!

لارا سری تکان میدهد وبه هری اینها که درحال پیاده شدن از ترن هستند باخشانت نگاه میکند:
-هنوز وقت داریم باید یک نقشه دیگر بکشیم...


وای چه هیجان داریم یعنی چی میشه؟


بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۸:۱۲ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#4

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
هرمیون به قسمت آقایون رسید بود که یکی از خواهران جلوشو می گیره:
- کجا خواهر
- دوستم داره از ترن پرت میشه بیرون دارم میرم کمکش
- خجالت نمیکشی امان از دست این دوره و زمونه نگاه کن که دختره با کمال پرویی میگه دوستم شیطونه میگه از همین بالا پرتش کنم پایین این عامل فساد و.............
- هرمیون به جلو نگاه کرد دیگه هری آویزون نبود کنار رون نشسته بود رو صندلی هرمیون یه نفس راحت کشید و برگشت که بره سر جاش
(در بیشه)


بلیز دستگاهی را از جیبش در میاره و سپس نگاه
شیطانه ای به ترن در حال حرکت انداخت و دکمه را فشار داد......
ناگهان جسمی از یکی از بیشه های اطراف به پرواز در می آيد و صدای لارا طنین انداز شد:
- وای خدا ميکشمت بليز
بلیز در حالی که لبشو گاز میگرفت گفت :
- اپس خدا مرگم بده دکمرو اشتباه زدم
رودولف از چند متر اونورتر به سمت بليز شيرجه رفت .
- بليز خرخرتو ميجوم به چه جرئتی لارا پرتاب کردی ديروز ۳ ساعت بهت گفتيم دکمه قرمز رو بزن بعد دکمه آبی زدی من تو رو ميکشم لارای منو پرپر کردی........ خدا !!!!!!!
بليز برای جلوگيری از صدمات احتمالی ( حتمی) حمله رودولف دستگاه رو به طرف رودولف پرت کرد و گفت :
- ما که رفتيم ............ شترق
بليز ناپديد شد و رودولف خشمگينو تنها گذاشت
اما لارا
( لارا در وسط زمين و آسمان )

- آآآآآآآآآآآآآآآآآ

(لارا در بين آسمان و زمين )

- وای

( لارا روی زمين )

لارا توی باغ وحش شهر بازی سقوط ميکنه و خدا را به خاطر جسم نرمی که روش سقوط کرده شکر ميکنه و به خودش یاد آوری میکنه که حتما یه صدقه ای کنار بگذاره اما
ـ ويغ ... جيغ .....يکی کمکم کنه
لارای قصه ما درست پشت يک بوفالو آمريکايی فرود اومده و به رسم کابوی های مشنگ چند دور افتخاری دور زمين ميزنه تا اينکه شترق غيب ميشه و دوباره کنار بوته ها ظاهر ميشه .
ـ لارا لارای نازنين کجا بودی ؟
ـ رودولف جلو نيا فقط بگو سوژه کجاست .


ویرایش شده توسط ريگلوس بلک در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۱۴ ۱۸:۵۰:۱۹
ویرایش شده توسط ريگلوس بلک در تاریخ ۱۳۸۴/۱۱/۱۴ ۱۸:۵۱:۳۶

من کی هستم


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#3

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
بلیز دستگاهی را از جیبش در میاره و سپس نگاه شیطانه ای به ترن در حال حرکت انداخت و دکمه را فشار داد......
*در آن طرف*
هري رون داشتند به بروشور دامبلي نگاه ميكردن ........
قطار كم كم سرعت گرفت وقتي از پيچ اول گذشت سرعتش رو زياد تر كرد
هري به دور و اطراف خود نگاه كرد و فرياد بلند زد و ادامه داد:
روني جون چه حالي ميده مگه نه؟؟؟؟؟
صورت رون كم كم داشت رو به قرمزي ميرفت.............
هري:چته بابا ؟؟؟ نكنه پستونكت پريده تو گلوت
رون به زور به هري نگاه كرد و گفت:
داره حالم بد ميشه !!!!!!
هري:اي بابا خب چشماتو ببند بعدا كه رسيديم پايين من همه چيز رو برات تعريف ميكنم
رون:باشه هري جون
سپس پستونكشو توي دهنش گذاشت و چشماش رو بست
قطار با سرعت از يك پيچ ديگر گذشت .........
*در همان طرف*
بليز :از بليز به لارا
لارا:به گوشم.........
بليز:دارن به پيچ مورد نظر ميرسن!!!!!!!!!
لارا:خوبه اميدوارم بهشون خوش بگذره تمام
بليز:من هم اميدوارم تمام
*در قسمت خانمها*
تمام دخترها داشتند جيغ ميكشيدند هرميون خيلي آروم نشسته بود و به دور و اطراف خودش نگاه ميكرد
يكي از دخترها بلند شد و عروسك خرس كوچكي كه داشت زد توي سر هرميون...........
_اااا...............كي بود؟؟؟؟..............مگه مريضي بچه!!؟؟
بچه:آره....سرما خوردم
هرميون:خب برو تيمارستان سنت مانگو
باشه به بابام ميگم بريم اونجا هم يك سري بزنيم
هرميون:آفرين كوچول موچولو حالا بشين ديگم از اين كارا نكن!!!
بچه:چشم
قطار به يك پيچ تند رسيد وقتي قطار خواست بپيچه از ريل خارج شد و همه از قطار آويزون بودن.............
هرميون كه فقط با يك انگشت خودشو نگه داشته بود پايين رو نگاه كرد و با خودش گفت:
اي بابا هر كي بيفته پايين كه تبديل به خورشت كرفس ميشه
سپس به بالا نگاه كرد و گفت:كسي نيست كمك كنه؟؟؟؟
دوباره سر و كله همون بچه پيدا شد
بچه:من هستم ميخواي كمكت كنم؟؟؟؟
هرميون:
بچه:باشه اول عذر خواهي كن بدو...........
هرميون: براي چي؟؟؟
بچه:فكر كردي من نميفهمم........تيمارستان كه جاي ديوانه هايي مثل تو هستش زود باش عذر خواهي كن!!!!!!!
هرميون با خودش گفت:
ااااااااا...اين اينارو از كجا ياد گرفته ......مگر اينكه دستم به كسي كه اينارو بهش ياد داده نرسه.............
سپس گفت:خب ببخشيد....................
بچه:خواهش ميكنم ديگه تكرار نشه
سپس دست هرميون رو گرفت و اونو به بالا كشيد............
كمك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك
هرميون به جلوي قطار نگاه كرد ديد هري آويزون شده و رون هم جلوي چشماشو گرفته (بابا ول كن ديگه)
وقتي اين صحنرو ديد سريع به سمت آنها حركت كرد.........
بچه:نميخواي تشكر كني؟؟؟؟؟
هرميون:بعدا...........
سپس به سمت آنها رفت..............


ادامه دارد.............


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#2

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۵۸:۴۵ جمعه ۲۰ تیر ۱۳۹۹
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
_ سوار کدومشون بشیم ؟
_ نمیدونم همشون خیلی باحالن !
_ وای خدا جون اون جارو ! اونو ببین !
_ وای اون اژدها هرو ببین که باید بریم پشتش سوار شیم !

این صدای بچه های شاد و شنگول هاگوارتز بود که عین یک لشکر مورچه در همه جای شهر بازی پخش شده بودند !!
هری و رون و هرمیون نیز مانند بقیه داشتند در شهر بازی قدم میزدند !
هری در حالی که از خوشحالی بالا و پایین میپرید گفت : وای اون ترنرو نگاه کنین !
در همون لحظه ترن هوایی از بالای سرشان با سرعت رد شد !
هرمیون جیغ زنان فریاد زد : وای بریم سوارش بشیم خیلی حال میده
بدین ترتیب هری و رون و هرمیون رفتند و در صف طویل ترن ایستادند .
هری همان طور که در صف ایستاده بود چمهایش رو ریز کرد و توانست تابلوی ترن را بخوند :

کوچولوی گرامی سلام . لطفا قبل از سوار شدن به این نکات توجه کنید :
1- اگر سنتان پایین 18 سال هست قبل از سوار شدن به ترن پستونک خودتان را با زنجیر به گردن آویزون کنید تا در صورت افتادن از دهنتون گم نشود
2-از یک بزرگتر برای سوار شدن کمک بگیرید
3- در هنگام نشستن کمربند ایمنی را حتما ببندید وگرنه از هاگوارتز اخراج میشوید !!!

مدتی گذشت صف بسیار کوتاه تر شده بود . سرانجام نوبت هری و رون و هرمیون شد .
هری : بچه ها بدویین ! نوبت ما شد !
همگی شروع به دویدن کردند تا جلوترین جا را برای خودشان بگیرند اما :
_ هووووی خانم کجا داری میری ؟
هر میون با تعجب برگشت
_ با منی ؟
_ بله بله !!!! بدو برو ته ترن اینجا زنونه مردونست ! چه وضعشه با دوتا پسر میخواد یک جا بشینه جلل خالق
هرمیون نگاهی به هری و رون انداخت و با ناراحتی از آنها جدا شد و به ته ترن رفت
هری : خب حالا کی باید کمکمون کنه ؟
رون : آهان دامبی اومد
دامبلدور که یک شوار کوتاه گل گلی پاش کرده بود و ریشش رو دور کمرش بسته بود با خوشحالی خودش رو به آنها رساند :
_ بچه ها کمک میخواین ؟
هری و رون در حالی که سرخ شده بودند نگاهی به هم انداختند . هری :
_ اگر میشه
دامبلدور : چرا نمیشه !
دامبلدور هر دوی آنها رو بغل کرد و یکی یکی درون ترن گذاشت .
دامبلدور : خب کمر بنداتون رو ببندید ! اگرم خواستید من یکی از بروشورهامو بهتون میدم تا تو راه حوصلتون سر نره
هری : آقا من دفعه اولمه که سوار میشم میشه شما هم با ما سوار شید ؟
دامبلدور کمی فکر کرد سپس گفت : چرا که نمیشه برین کنار منم اومدم
بدین ترتیب هری و رون و دامبلدور با خوشحالی در کنار هم نشستند و در حالی که با هم گرم گفتگو در مورد بروشورهای دامبلدور شده بودند ترن راه افتاد
اما در پشت درختان
_ از بلیز به لارا ! از بلیز به لارا !!!
_ لارا صحبت میکنه بگو !
_ سوژه تو ترنه ! چی دستور میدید ؟
_ مرحله اول نقشه رو اجرا کنید !!!!
_ اطاعت
بلیز دستگاهی را از جیبش در آورد و سپس نگاه شیطانه ای به ترن در حال حرکت انداخت و دکمه قرمزی را که در وسط دستگاه قرار داشت را فشار داد......




شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#1

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
يا لطيف...


روز دلنشيني بود.... آفتاب تابستاني همه جا رو گرم مي كرد.... صداهاي كف زدن از هفت اتوبوس هوندايي(!) مي آد كه دارن توي جاده حركت مي كنن... چند كيلومتر از شهر دور شده بودن... روي اتوبوس‌ها نوشته: هاگوارتز!
صداهاي درون اتوبوس كه متعلق به يه مشت بچه بود: عقب اتوبوسِ اتوبوسِ، هاگوارتزِ ملّي، هاگوارتزِ ملّي!! يه سري بچّه بودن بچّه بودن، خل بودن خيلي، خل بودن خيلي!!!!
بچه ها دست مي زدن و شادي مي كردن و اتوبوس ها لحظه به لحظه به زمين چند هكتاري شهربازي ويزاردلند نزديك تر مي شدند... به جايي مي رسن كه مي تونن دروازه‌ي عظيم اون جا رو كه چند تا نگهبان جلوش ايستاده بودن، ببينن...
اتوبوس توي جاي مخصوص پارك مي ايسته و بلافاصله از اتوبوس اوّل صد نفر، مثه يه لشكر بچّه کلاس اوّلي همچو قوم مغولي كه شهربازي نديده‌ن سرازير مي شن و مي دون سمت دروازه( دقت كردين؟ 100 نفر توي يه اتوبوس يودن!)... از اتوبوس هفتم هم ارشد ها مي دون تا جلوي اونا رو بگيرن.... هري، رون و هرميون از اتوبوس هفتم كه مخصوص کلاس هفتمي ها بود پياده مي شن و به دستگاه ها و ترن هاي هوايي عظيم ومرتفع نگاه مي كنن...
بعد از اين كه همه بچه ها پياده مي شن و ارشد ها جلوي اوّلي ها رو مي گيرن، آلبوس دامبلدور و ساير كادر مدرسه هم ميان بيرون و بقيه به صف پشت سرشون به طرف دروازه ها مي رن...
يكي از نگهبونا: چن نفرين؟
دامبل: 720... 700 نفر بچه ها و 20 نفر كادر مدرسه...
آقاهه: مي شه 1400 گاليون...
دامبل: بله؟ آقا كمش كن بريم!
آقاهه: نمي شه... قانونه...
دامبل دست تو جيبش مي كنه و يه بروشور در مي آره و به آقاهه نشون مي ده و مي گه:
کلاس هاي تقويتي رول پلينگ... اگه قوي بشين مي تونين بهترين رول نويس سايت بشين!
آقاهه كه اشك از چشاش سرازير مي شه، بروشور رو مي گيره و مي گه: ممنون... نصف قيمت بپردازين...
دامبل: د...! نشد كه... اين بروشور ارزش هاي معنوي دارد... شما از من چيزهاي مادّي مي گيريد...
آقاهه: آخه نمي شه... سرژ تانكيان قراره توي سالن بخونه... اين 700 گاليون روش بليط كنسرت اونم هست...
دامبل كه از شادي نزديك بود پوستش ترك برداره مي گه: ممنون... بچه‌ها... بريم...
و بعد از اين كه همه بليط مي گيرن و مي رن تو و كمي اطراف رو تماشا مي كنن، به سمت باجه‌ي بليط فروشي يكي از رولركاسترها( اين انگليشه! شما ترن هوايي بگين!) به راه مي افتن... اونا 7 نفري رو نمي بينن كه رداي سياه پوشيده‌ن، و بعد از اونا وارد مي شن، و دستاشون رو سمت جيب هاي رداشون مي برن...
همچنين چندين رداي سياه پوش و نقاب دار رو نمي بينن كه ميان بوته‌ي جنگل‌هاي كوچك اطراف و فضاي سبز اون جا كمين كرده‌ن، و آماده‌ن تا غوغايي توي شهربازي به راه بياندازن....
====================================
خوب... قبل از نوشتن لطفا اين نكات رو رعايت كنين:1* اين تاپيك كاملا طنز مي باشد... هرگونه جدي نويسي ممنوع!
2* لطفا اگه مي نويسين، « كوتاه » بنويسين... بلندنويسي موجب دفع مشتري مي شه! من همين جا از ناظرين محترم مي خوام كه رول هاي بلند رو پاك كنن... شما هم اگه مي بينين يه نوشته بلنده، نوشته‌ي قبل رو ادامه بدين، چون يا ناظر محترم زحمت مي كشن اونو پاك مي كنن، يا مورد حساب قرار نمي گيره... فقط اگه مي خواين مي تونين هر 20 پست يه بار، يه رول بلند بنويسين...!
3* سعي كنين سوژه خلق كنين... مثلا هي نگين سوار اين مي شن و اون جوري مي شه.... يه حوادث جالب اتفاق بيافته... مثلا چه مي دونم، ترن از ريل خارج شه!!! از اين قبيل اتفاقا... يا مثلا اگه آخر مال منو دقت كنين، مي تونين بفهمين اونا كي مي تونن باشن و چه حوادثي مي تونن بار بيارن... اگه سوژه كم آوردين، شهربازي بزرگه... بگين مثلا توي يه سمت سرژ داره مي خونه... يا برين توي رستوران اين جا... چه مي دونم، توي يه طرف ويليام ادوارد سوار چرخ و فلك شده!!!! خيلي خيلي شوژه داريم!!
4* لطفا اگه مي خواين بنويسين، قبلا رزرو كنين كه نوشته ها قاطي نشن.... مثلا بنويسين: در حال نوشتن... لطفا كسي ننويسد! ( ما هم خوش خياليم ها! حالا مي بينيم يه نفر هم نمي نويسه!)
5* موفّق باشين...
6* با تشكر از اين كه به حرفام گوش دادين ولطفا رعايت كنين... مخصوصا نكته 2 و 5! حتي شما دوست عزيز!
7* لطفا پستاي نامربوط نزنين!
8* نوشتن براي عموم آزاد است! تازه وارد، قديمي و ...
9* مي خواين بنويسين؟اين گوي و اين ميدان!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.