هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#3

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
بلیز دستگاهی را از جیبش در میاره و سپس نگاه شیطانه ای به ترن در حال حرکت انداخت و دکمه را فشار داد......
*در آن طرف*
هري رون داشتند به بروشور دامبلي نگاه ميكردن ........
قطار كم كم سرعت گرفت وقتي از پيچ اول گذشت سرعتش رو زياد تر كرد
هري به دور و اطراف خود نگاه كرد و فرياد بلند زد و ادامه داد:
روني جون چه حالي ميده مگه نه؟؟؟؟؟
صورت رون كم كم داشت رو به قرمزي ميرفت.............
هري:چته بابا ؟؟؟ نكنه پستونكت پريده تو گلوت
رون به زور به هري نگاه كرد و گفت:
داره حالم بد ميشه !!!!!!
هري:اي بابا خب چشماتو ببند بعدا كه رسيديم پايين من همه چيز رو برات تعريف ميكنم
رون:باشه هري جون
سپس پستونكشو توي دهنش گذاشت و چشماش رو بست
قطار با سرعت از يك پيچ ديگر گذشت .........
*در همان طرف*
بليز :از بليز به لارا
لارا:به گوشم.........
بليز:دارن به پيچ مورد نظر ميرسن!!!!!!!!!
لارا:خوبه اميدوارم بهشون خوش بگذره تمام
بليز:من هم اميدوارم تمام
*در قسمت خانمها*
تمام دخترها داشتند جيغ ميكشيدند هرميون خيلي آروم نشسته بود و به دور و اطراف خودش نگاه ميكرد
يكي از دخترها بلند شد و عروسك خرس كوچكي كه داشت زد توي سر هرميون...........
_اااا...............كي بود؟؟؟؟..............مگه مريضي بچه!!؟؟
بچه:آره....سرما خوردم
هرميون:خب برو تيمارستان سنت مانگو
باشه به بابام ميگم بريم اونجا هم يك سري بزنيم
هرميون:آفرين كوچول موچولو حالا بشين ديگم از اين كارا نكن!!!
بچه:چشم
قطار به يك پيچ تند رسيد وقتي قطار خواست بپيچه از ريل خارج شد و همه از قطار آويزون بودن.............
هرميون كه فقط با يك انگشت خودشو نگه داشته بود پايين رو نگاه كرد و با خودش گفت:
اي بابا هر كي بيفته پايين كه تبديل به خورشت كرفس ميشه
سپس به بالا نگاه كرد و گفت:كسي نيست كمك كنه؟؟؟؟
دوباره سر و كله همون بچه پيدا شد
بچه:من هستم ميخواي كمكت كنم؟؟؟؟
هرميون:
بچه:باشه اول عذر خواهي كن بدو...........
هرميون: براي چي؟؟؟
بچه:فكر كردي من نميفهمم........تيمارستان كه جاي ديوانه هايي مثل تو هستش زود باش عذر خواهي كن!!!!!!!
هرميون با خودش گفت:
ااااااااا...اين اينارو از كجا ياد گرفته ......مگر اينكه دستم به كسي كه اينارو بهش ياد داده نرسه.............
سپس گفت:خب ببخشيد....................
بچه:خواهش ميكنم ديگه تكرار نشه
سپس دست هرميون رو گرفت و اونو به بالا كشيد............
كمك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك ك
هرميون به جلوي قطار نگاه كرد ديد هري آويزون شده و رون هم جلوي چشماشو گرفته (بابا ول كن ديگه)
وقتي اين صحنرو ديد سريع به سمت آنها حركت كرد.........
بچه:نميخواي تشكر كني؟؟؟؟؟
هرميون:بعدا...........
سپس به سمت آنها رفت..............


ادامه دارد.............


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#2

اسلیترین، مرگخواران

بلیز زابینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 1708
آفلاین
_ سوار کدومشون بشیم ؟
_ نمیدونم همشون خیلی باحالن !
_ وای خدا جون اون جارو ! اونو ببین !
_ وای اون اژدها هرو ببین که باید بریم پشتش سوار شیم !

این صدای بچه های شاد و شنگول هاگوارتز بود که عین یک لشکر مورچه در همه جای شهر بازی پخش شده بودند !!
هری و رون و هرمیون نیز مانند بقیه داشتند در شهر بازی قدم میزدند !
هری در حالی که از خوشحالی بالا و پایین میپرید گفت : وای اون ترنرو نگاه کنین !
در همون لحظه ترن هوایی از بالای سرشان با سرعت رد شد !
هرمیون جیغ زنان فریاد زد : وای بریم سوارش بشیم خیلی حال میده
بدین ترتیب هری و رون و هرمیون رفتند و در صف طویل ترن ایستادند .
هری همان طور که در صف ایستاده بود چمهایش رو ریز کرد و توانست تابلوی ترن را بخوند :

کوچولوی گرامی سلام . لطفا قبل از سوار شدن به این نکات توجه کنید :
1- اگر سنتان پایین 18 سال هست قبل از سوار شدن به ترن پستونک خودتان را با زنجیر به گردن آویزون کنید تا در صورت افتادن از دهنتون گم نشود
2-از یک بزرگتر برای سوار شدن کمک بگیرید
3- در هنگام نشستن کمربند ایمنی را حتما ببندید وگرنه از هاگوارتز اخراج میشوید !!!

مدتی گذشت صف بسیار کوتاه تر شده بود . سرانجام نوبت هری و رون و هرمیون شد .
هری : بچه ها بدویین ! نوبت ما شد !
همگی شروع به دویدن کردند تا جلوترین جا را برای خودشان بگیرند اما :
_ هووووی خانم کجا داری میری ؟
هر میون با تعجب برگشت
_ با منی ؟
_ بله بله !!!! بدو برو ته ترن اینجا زنونه مردونست ! چه وضعشه با دوتا پسر میخواد یک جا بشینه جلل خالق
هرمیون نگاهی به هری و رون انداخت و با ناراحتی از آنها جدا شد و به ته ترن رفت
هری : خب حالا کی باید کمکمون کنه ؟
رون : آهان دامبی اومد
دامبلدور که یک شوار کوتاه گل گلی پاش کرده بود و ریشش رو دور کمرش بسته بود با خوشحالی خودش رو به آنها رساند :
_ بچه ها کمک میخواین ؟
هری و رون در حالی که سرخ شده بودند نگاهی به هم انداختند . هری :
_ اگر میشه
دامبلدور : چرا نمیشه !
دامبلدور هر دوی آنها رو بغل کرد و یکی یکی درون ترن گذاشت .
دامبلدور : خب کمر بنداتون رو ببندید ! اگرم خواستید من یکی از بروشورهامو بهتون میدم تا تو راه حوصلتون سر نره
هری : آقا من دفعه اولمه که سوار میشم میشه شما هم با ما سوار شید ؟
دامبلدور کمی فکر کرد سپس گفت : چرا که نمیشه برین کنار منم اومدم
بدین ترتیب هری و رون و دامبلدور با خوشحالی در کنار هم نشستند و در حالی که با هم گرم گفتگو در مورد بروشورهای دامبلدور شده بودند ترن راه افتاد
اما در پشت درختان
_ از بلیز به لارا ! از بلیز به لارا !!!
_ لارا صحبت میکنه بگو !
_ سوژه تو ترنه ! چی دستور میدید ؟
_ مرحله اول نقشه رو اجرا کنید !!!!
_ اطاعت
بلیز دستگاهی را از جیبش در آورد و سپس نگاه شیطانه ای به ترن در حال حرکت انداخت و دکمه قرمزی را که در وسط دستگاه قرار داشت را فشار داد......




شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۸۴
#1

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
يا لطيف...


روز دلنشيني بود.... آفتاب تابستاني همه جا رو گرم مي كرد.... صداهاي كف زدن از هفت اتوبوس هوندايي(!) مي آد كه دارن توي جاده حركت مي كنن... چند كيلومتر از شهر دور شده بودن... روي اتوبوس‌ها نوشته: هاگوارتز!
صداهاي درون اتوبوس كه متعلق به يه مشت بچه بود: عقب اتوبوسِ اتوبوسِ، هاگوارتزِ ملّي، هاگوارتزِ ملّي!! يه سري بچّه بودن بچّه بودن، خل بودن خيلي، خل بودن خيلي!!!!
بچه ها دست مي زدن و شادي مي كردن و اتوبوس ها لحظه به لحظه به زمين چند هكتاري شهربازي ويزاردلند نزديك تر مي شدند... به جايي مي رسن كه مي تونن دروازه‌ي عظيم اون جا رو كه چند تا نگهبان جلوش ايستاده بودن، ببينن...
اتوبوس توي جاي مخصوص پارك مي ايسته و بلافاصله از اتوبوس اوّل صد نفر، مثه يه لشكر بچّه کلاس اوّلي همچو قوم مغولي كه شهربازي نديده‌ن سرازير مي شن و مي دون سمت دروازه( دقت كردين؟ 100 نفر توي يه اتوبوس يودن!)... از اتوبوس هفتم هم ارشد ها مي دون تا جلوي اونا رو بگيرن.... هري، رون و هرميون از اتوبوس هفتم كه مخصوص کلاس هفتمي ها بود پياده مي شن و به دستگاه ها و ترن هاي هوايي عظيم ومرتفع نگاه مي كنن...
بعد از اين كه همه بچه ها پياده مي شن و ارشد ها جلوي اوّلي ها رو مي گيرن، آلبوس دامبلدور و ساير كادر مدرسه هم ميان بيرون و بقيه به صف پشت سرشون به طرف دروازه ها مي رن...
يكي از نگهبونا: چن نفرين؟
دامبل: 720... 700 نفر بچه ها و 20 نفر كادر مدرسه...
آقاهه: مي شه 1400 گاليون...
دامبل: بله؟ آقا كمش كن بريم!
آقاهه: نمي شه... قانونه...
دامبل دست تو جيبش مي كنه و يه بروشور در مي آره و به آقاهه نشون مي ده و مي گه:
کلاس هاي تقويتي رول پلينگ... اگه قوي بشين مي تونين بهترين رول نويس سايت بشين!
آقاهه كه اشك از چشاش سرازير مي شه، بروشور رو مي گيره و مي گه: ممنون... نصف قيمت بپردازين...
دامبل: د...! نشد كه... اين بروشور ارزش هاي معنوي دارد... شما از من چيزهاي مادّي مي گيريد...
آقاهه: آخه نمي شه... سرژ تانكيان قراره توي سالن بخونه... اين 700 گاليون روش بليط كنسرت اونم هست...
دامبل كه از شادي نزديك بود پوستش ترك برداره مي گه: ممنون... بچه‌ها... بريم...
و بعد از اين كه همه بليط مي گيرن و مي رن تو و كمي اطراف رو تماشا مي كنن، به سمت باجه‌ي بليط فروشي يكي از رولركاسترها( اين انگليشه! شما ترن هوايي بگين!) به راه مي افتن... اونا 7 نفري رو نمي بينن كه رداي سياه پوشيده‌ن، و بعد از اونا وارد مي شن، و دستاشون رو سمت جيب هاي رداشون مي برن...
همچنين چندين رداي سياه پوش و نقاب دار رو نمي بينن كه ميان بوته‌ي جنگل‌هاي كوچك اطراف و فضاي سبز اون جا كمين كرده‌ن، و آماده‌ن تا غوغايي توي شهربازي به راه بياندازن....
====================================
خوب... قبل از نوشتن لطفا اين نكات رو رعايت كنين:1* اين تاپيك كاملا طنز مي باشد... هرگونه جدي نويسي ممنوع!
2* لطفا اگه مي نويسين، « كوتاه » بنويسين... بلندنويسي موجب دفع مشتري مي شه! من همين جا از ناظرين محترم مي خوام كه رول هاي بلند رو پاك كنن... شما هم اگه مي بينين يه نوشته بلنده، نوشته‌ي قبل رو ادامه بدين، چون يا ناظر محترم زحمت مي كشن اونو پاك مي كنن، يا مورد حساب قرار نمي گيره... فقط اگه مي خواين مي تونين هر 20 پست يه بار، يه رول بلند بنويسين...!
3* سعي كنين سوژه خلق كنين... مثلا هي نگين سوار اين مي شن و اون جوري مي شه.... يه حوادث جالب اتفاق بيافته... مثلا چه مي دونم، ترن از ريل خارج شه!!! از اين قبيل اتفاقا... يا مثلا اگه آخر مال منو دقت كنين، مي تونين بفهمين اونا كي مي تونن باشن و چه حوادثي مي تونن بار بيارن... اگه سوژه كم آوردين، شهربازي بزرگه... بگين مثلا توي يه سمت سرژ داره مي خونه... يا برين توي رستوران اين جا... چه مي دونم، توي يه طرف ويليام ادوارد سوار چرخ و فلك شده!!!! خيلي خيلي شوژه داريم!!
4* لطفا اگه مي خواين بنويسين، قبلا رزرو كنين كه نوشته ها قاطي نشن.... مثلا بنويسين: در حال نوشتن... لطفا كسي ننويسد! ( ما هم خوش خياليم ها! حالا مي بينيم يه نفر هم نمي نويسه!)
5* موفّق باشين...
6* با تشكر از اين كه به حرفام گوش دادين ولطفا رعايت كنين... مخصوصا نكته 2 و 5! حتي شما دوست عزيز!
7* لطفا پستاي نامربوط نزنين!
8* نوشتن براي عموم آزاد است! تازه وارد، قديمي و ...
9* مي خواين بنويسين؟اين گوي و اين ميدان!


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.