هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
-بیایین پایین!
-دیگه چقدر پایین؟ احساس گرما می کنم...فکر کنم داریم به هسته زمین نزدیک می شیم.

محفلی های زخمی و لنگان، دقایق زیادی بود که به دنبال رودولف از پله های مارپیچی که معلوم نبود به کجا ختم می شد پایین می رفتند.
-آقا ما زخمی هستیم ها. بینمون سالمند و بچه وجود داره. حتی می شه گفت کلا از سالمندان و کودک تشکیل شدیم. این کار درستیه که دو ساعت ما رو راه ببرین؟

رودولف ایستاد!

ناگهان ایستاد!

و این توقف ناگهانی باعث شد محفلی های پشت سرش که فاصله لازم را رعایت نکرده بودند، با اون برخورد کنند و باعث ایجاد آشوب و هرج و مرج بشوند.
رودولف با پرتاب کردن یکی دو ویزلی به قعر راه پله مارپیچی، آشوب را ساماندهی کرد.
-بله؟...شکایت؟...آثار نارضایتی در چهره تون می بینم!

محفلی بلبل زبان، با به یاد آوردن صورتحساب، زبانش را گاز گرفت و چهره بسیار رضایتمندی به خود گرفت و همگی به راهشان ادامه دادند.

بالاخره پله ها تمام شد.

در مقابل محفلی ها زیر زمینی تاریک و وسیع قرار داشت.
کنار دیوار های سیاه و نمور زیرزمین، تخت های فلزی با ملافه های سفید، بطور منظم قرار گرفته بود.
بچه ویزلی ها به امید یافتن خوراکی زیر ملافه تخت بیمارستان، به طرف یکی از تخت ها هجوم برده و پارچه سفید رنگ روی آن را کنار زدند.
-مامااااااااااااااااااااان!

مالی فورا عکس العمل نشان داد. مهم نبود بچه چه کسی است و اصل و نسبش چیست. به هر حال او مامان بود.
فورا به طرف بچه دوید.
بچه ویزلی به جسد پوسیده ای که روی تخت قرار داشت اشاره کرد.
-مامان...دماغ نداره! یه چشم نداره! خیلی چیزای دیگه هم نداره...

رودولف لبخند زنان پارچه را روی جسد کشید.
-آروم باشین...دکتر ما کمی اهل تحقیق و آزمایش هستن. به مهارتشون شک نکنین. الان میان و همه شما رو معالجه و درمان می کنن.


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۴:۰۱ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۹ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
جیمز با وحشت به مرگخوار نگاه کرد و منتظر واکنشش بود اما بر خلاف انتظار او اتفاق وحشتناکی نیفتاد البته"ظاهرا" نیفتاد. لیسا که همان مرگخوار مورد ضربه بود سرش را بالا آورد و به جیمز نگاهی کرد.
-اشکالی نداره برای هرکسی پیش میاد. راستی من یه پیشنهاد دارم!

سپس رو به الیزابت ادامه داد:
-سنسور شبیه ساز اضافی داریم نه؟
-آره فکر کنم داریم، آماندا میاریشون؟
-آره الان میارم.

چند دقیقه بعد آماندا سنسور ها را آورد و لیسا شروع به توضیح دادن کرد:
-خب من داشتم فکر میکردم که چقدر جذاب تر میشه اگر... اگر یکی از سنسور ها رو هم به کسی که ضربه میزنه متصل کنیم!

محفلی ها خواستند اعتراض کنند ولی اعتراضشان لا به لای تشویق ها و صدای دست های مرگخواران برای لیسا گم شد.
کمی بعد جیمز و دامبل با صورت های هراسان و دست و پای لرزان آماده شدند.
جیمز چکش را بالا برد و روی دستگاه کوبید،خیلی آرام...
اما چیزی نگذشت که هم دامبل و هم خودش جیغ زنان از پایشان گرفتند و فریاد زدند، جیمز لابه لای حرف هایی که میزد و ناسزاهایی که زیرلب میداد گفت:
-من که خیلی آروم زدم!
-ما فراموش کرده بودیم که بهتون اطلاع بدیم، دستگاه درد حاصل از ضربه وارده رو تا 9283827 برابر افزایش میده و بعد شبیه سازی میکنه!
-
-خب دیگه نوبت نفر بعدیه باید همتون از این استفاده کنید چون از دستگاه های جدیدمونه، و صد البته با این که هیچ اجباری نیست امیدواریم رضایت کامل داشته یاشید!

2ساعت بعد
همه محفلی ها حداقل یک بار دستگاه را امتحان کرده بودند، بلاستثنا همگی لنگ لنگان در حال دور شدن از دستگاه بودند، تا این که یک فرد سیاهپوش دیگر طومار به دست جلویشان ظاهرشد.
-خب انشالرد که رضایت داشتین!
-بله.

و بعد مشغول امضای طومار شدند. مدتی نگذشته بود که فرد سیاهپوش دیگری جلویشان ظاهر شد.

-ما که رضایت دادیم.
-بله اون رو که باید میدادین! اما از اون جایی که حال و روز جسمیتون زیاد مساعد نیست همه شمارو به سمت درمانگاه راهنمایی میکنم...

محفلی ها خوشحال از این که میتوانند از خدمات درمانی استفاده کنند پشت سر راهنما به راه افتادند...
اما هیچ یک از آن خبر نداشت که قرار است پس از خروج از درمانگاه به جمله "پیشگیری مرگ بهتر از درمان است" ایمان بیاورند!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵

الیزابت امکاپا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۴۲ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
از اربابم بترس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
جیمز چماق رو بلند کرد و تمام نیرو و قدرتش را جمع آوری کرد تا روی پای دامبلدور الکی همش رو خالی کنه...با سرعت زیادی چناق رو فرود اورد که گویا دستش پیچ خورد و چماق به سمت دیگری هدایت شد....
در اون لحظه چشم همه به چماق بود و اون رو دنبال میکرد؛ناگهان متوجه اتفاقی که افتاد نشد!!!
فریادی به آسمون رفت:آااااااااای.پـــــــام
همه با تعکب بع مرگخواری نگاه میکردند که فاصله زیادی با دستگاه نداشت وچماق که از دست جیمز پرتاب شده بود روی پای اون افتاده بود همه منتظر عکس العمل بقیه ومرگخوار بودند که ناگهان....


زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۳:۲۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
خلاصه:
دامبلدوراعضای محفل رو به شهر بازی برده. ولی شهر بازی توسط مرگخوارا اداره می شه. دامبلدور که پول کافی نداره برای استفاده از تخفیف یه قرار داد امضا کرده که محفلی ها باید از وسایل شهر بازی رضایت کامل داشته باشن.و بعد از استفاده از هر کدوم از دستگاه ها،مرگخوارا یه طومار رضایت میارن که محفلیا امضا کنن و نشون بده که از شهر بازی و وسایلش راضی هستن.

الان رسیدن به وسیله ای که باید با چماق به پای دستگاهی که شبیه دامبلدور هست ضربه بزنن و امتیاز بگیرن.
درد ضربه وارد شده به دستگاه در دامبلدور واقعی هم شبیه سازی می شه!

.....................

-خب...یکی بیاد جلو. داوطلب نداریم؟!

ملت محفلی همیشه همین مشکل را داشتند!

قلبشان برای تصمیم گیری از مغزشان سبقت می گرفت. شجاعتشان بر منطق غلبه می کرد و نتیجه، صد ها انگشت هیجان زده بود که با هدف داوطلب شدن بالا گرفته شده بود.
جیمز و تدی جلوتر از همه ایستاده بودند. جیمز برای هر چه بیشتر دیده شدن بالا و پایین می پرید...و تدی در حالی که دستش را بالا برده بود، با دمش به جیمز اشاره می کرد.

این شد که جیمز گوی سبقت را از بقیه ربود!

-بگیر بچه...افتخار اولین ضربه رو به خودت می دم. محکم بزنیا. وگرنه چماقو ازت می گیرم.

جیمز هیجان زده دست نوشته های فصل جدید گردش سومش را به تدی داد و شروع به گرم کردن خودش کرد.
تدی خوشحال بود که جیمز انتخاب شده. ولی ناگهان چشمش به دست نوشته ها افتاد!
-هی...هیچ معلوم هست داری چیکار می کنی؟ یه راست رفتی فصل آخرو نوشتی؟...و اسمش؟!... بازگشت مقتدرانه لرد ولدمورت و یار وفادار شجاعش رودولف لسترنج؟ زده به سرت؟ ما تو داستان همچین قراری داشتیم؟

جیمز در حالی که در جا می زد و دست هایش را با ریتم منظمی به طرفین باز و بسته می کرد جواب داد:
-ولدک قول داد...قول داد بره نظر بده. نظر چاق و چله...قول ولدمورتی داد.

تدی سرش را به نشانه افسوس تکان داد.
-تا کی می خوای گولشو بخوری جیمز؟...اون سال هاست داره قول های ولدمورتی می ده. بر فرض محال اگه بخواییم ولدمورت و رودولف رو وارد داستان بکنیم، به این صورت انجامش می دیم؟ مقتدرانه آخه؟...یار وفادار شجاع؟ برو ضربه تو بزن...فعلا تمرکزتو به هم نمی زنم. بعد دربارش حرف می زنیم!

جیمز به اندازه کافی گرم شده بود...چماق را گرفت و به طرف دستگاه رفت.

دامبلدور واقعی به سختی سعی می کرد لبخند پدرانه اش را حفظ کند!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵

مونیکا ویلکینزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۸ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
اژدها بالا و پایین میرفت و انگار قرار نبود بایستد
رون دستش را تکان می داد و فریاد می زد
اما نیوت نه تنها به او نگاه هم نمی کرد بلکه به دنبال گوشیی بود که ارباب برای فیلم گرفتن از ویزلی ها به او داده بود
بعد از حدود نیم ساعتی که محفلی ها آن بالا پیچ و تاب خوردند نیوت دکمه را ضد و اژدها کم کم پایین آمد محفلیون که قائدتا باید سفید می بودند الان به رنگ سبز مایل به بنفش تغییر رنگ داده بودند
-میشه برگردیم محفل؟
-نه
بانز این را گفت و ادامه داد: خب حالا میرسیم به دستگاه بعدی که از یکی از شما محفلیون سر چشمه گرفته .
در همین هنگام همه محفلی های سبز به دنبال چیزی گشتند که شبیه خودشان باشد
رون:عه اون دامبلدور نیس؟
جینی:عه آره خودشه!پروفسور اون شمایید :zogh:
بانز با لبخند نامرئی گفت:بله بله همون رو میگفتم
در این قسمت شما با این چماغ که نمونه ای از چماغ های هاگرید هست روی پای پروفسورتون ضربه بزنید
ریش دامبلدور قرمز میشه و امتیازتون رو میده و در ضمن هرکس محم تر بزنه امتیاز بیشتری میگیره ما در اینجا رابط هایی هم داریم که درد رو شبیه سازی میکنه و پروفسورتون باید اونو بپوشه پس هر چقدر که بزنید پروفتون دردش میاد .
مونوک بیا این دستگاهه رو روشن کن.
مونیکا بعد از پیدا کردن منبع صدا دکمه دستگاه را ضد و دامبلدور غول پیکر را روشن کرد
ویزلی ها به ترتیب در صف ایستادند و سعی کردند تا محکم ضربه بزنند
البته متاسفانه به دلیل بدبختی محفلیون و له شدن دامبلدور زیر فشار چماغ هاگرید مرگخواران هم دلشان نیامد تا فیلم بگیرند.
-بانز مطمئنی اینجوری باید باشه آخه خیلی درد داره ها
-آره ارباب گف....
مونیکا با شنیدن نام ارباب تعظیمی کرد و گفت :پس حتما باید انجام بشه!
مونیکا مرحله سختی دستگاه را بالا برد....


만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۵

نیوت اسکمندر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۰۷:۱۹ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 144
آفلاین
بانز که از خوشحالی داشت سوت میزد. در پشت سر او چند هزار مو قرمز که طبیعتا ویزلی بودند تلوخوران به دنبالش میرفتند. بانز که دید دارد به دستگاه بعدی میرسد گفت:
-خوب دستگاه بعدی برای اولین بار توسط کمپانی ولدمورتز ساخته شده و شما اولین کسانی هستید که ....

بانز لحظه ای مکث کرد و به پشت سرش نگاه کرد، محفلی ها در حال شمردن پول های ته جیبشان بودند که بانز ادامه داد:
-دامبلدور شما نمیتونین قرارداد تخفیفو لغو کنین.

در همین زمان محفلی ها آدرس مرلینگاه را پرسیدند. بعد از چند دقیقه که محفلی ها از مرلینگاه بیرون آمدند همه به دنبال بانز حرکت کردند:
-خوب برید پیش آقای اسکمندر تا دستگاهو روشن کنه.......نیوت اینارو ارباب برای آزمایش دستگاه فرستاده.

نیوت مانند دانشمندان دیوانه با موهای بلوند وسیخ که آدم مانده بود انیشتین است یا مرلین مونرو از پشت دستگاه بیرون آمد وگفت:
-خوب اسم این دستگاه اژدهای خشمگین هست شما باید سوار اژدها بشید و زنده بیرون بیایید.

رون سریع از بین جمعیت بیرون آمد و گفت:
-محدودیت سنی داره؟
-نه....ارباب فرمودند که محدودیت سنی برایش نگذارید.

در همین زمان صدای گریه حضار مرگخوار که برای فیلم گرفتن از ترس محفلی وپخش کردندش در جادوگرگرام آمده بودند، شنیده میشد.نیوتکه داشت عصبانی میشد، گفت:
-خوب سوار شین فقط حواستون باشه که آزدها رو ول نکنین چون فکر نکنم کسی از ارتفاع 100بیفته سالم بمونه.

درهمین زمان جمعیت سوار اژدها 10 متری قرمزی شدند. نیوت با خوشحالی اژدها را روشن کرد.در همین زمان جمعیت محفلی یکصدا گفتند:
-یا مرلین:worry:





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
محفلی ها، تلو تلو خوران، یکی پس از دیگری از دستگاه پیاده شدند. هیچ کدام حال مساعدی نداشتند؛ چهره ی اکثرشان زرد، سبز و یا حتی آبی شده بود و سرشان گیج می رفت. چند ویزلی بر روی زمین افتاده بودند. عده ای هم به هر آن چه دم دستشان بود چنگ زده بودند تا بر زمین نیفتند. صدای اعتراض های زیر لب به مرگخواران و غر زدن ها بر جان دامبلدور به خاطر قراردادی که با آن ها امضا کرده بود، با صدای کسانی که سبز شده بودند در هم آمیخته بود و زمانی که بانز شروع به صحبت کرد، کسی صدایش را نشنید.

بانز که می دید اولین دستگاه باعث تغییر رنگ اعضای محفل شده، با خود اندیشید "حالا کجاشو دید! این تازه برای دست گرمی بود!" و می شد حدس زد که لبخندی شرورانه بر لب دارد. او مطمئن بود که این پیشامدها موجب خرسندی اربابش می شد.

حال که چند دقیقه از پیاده شدن اعضای محفل از دستگاه می گذشت، سر و صدایشان کمتر شده بود. بانز با صدایی بلندتر از قبل شروع به صحبت کرد:
-خب، خب، خب! می بینم که حسابی از استفاده از این دستگاه لذت بردید. حالا نوبت دستگاه بعدیه!
و با دست به سمت دستگاه دیگری اشاره کرد، که البته کسی متوجه آن نشد.
-

محفلی ها با ترس و لرز، ابتدا به یکدیگر و سپس به دامبلدور نگاه کردند. هیچ کدامشان نمی توانست تصور کند دستگاه بعدی چه می تواند باشد. همه از جا برخاستند تا به دنبال بانز، که راهنمای آن ها بود، حرکت کنند؛ گرچه کسی نمی دانست او به کدام سو می رود. در راه، فکر این که چرا همه ی این اتفاق ها باید برای آن ها بیفتد، دست از سرشان بر نمی داشت. مگر آن ها چه گناهی داشتند؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۰:۰۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 322
آفلاین
از آنجايي كه محفل هابايد از وسايل استفاه ميكردند، بالجبار به سمت آن وسيله رفتند. محفلي ها با ديدن وسيله اي با آن عظمت خيلي ترسيده بودند. ميخواستند عقب بكشند و از شهربازي خارج شوند اما دير شده بود. زيرا مرگخواراني كه مسئول آن دستگاه غول پيكر بودند، محفلي ها را مجبور كردند كه وارد دستگاه شوند. پس يكي يكي وارد آن شدند. سپس دستگاه شروع به حركت كرد. دستگاه تقريبا شبيه چرخ و فلك بود اما به تندي ترن هوايي. محفلي ها از بس چرخيده بودند، حالشان بد شده بود.
- بابا اصلا غلط كردم. من شهربازي نميخوام. بريم محفل.
- من كه دارم ميميرم. واي... حالم داره به هم ميخوره.

و اينجوري شد كه چارلي روي جيني بالا آورد.
- اه چارلي، حالمو به هم زدي. جاي ديگه اي نبود كه بالا بياري؟ خير سرم اين لباسم نو بود! بين چيكارش كردي!
- عيبي نداره خواهر كوچولو، الان با دستمال تميزش ميكنم!

چارلي داشت سعي ميكرد كه لباس جيني را تميز كند،‌ اما يكدفعه يك چيزي احساس كرد. وقتي برگشت ديد، بله... رون روش بالا آورده.
- شرمنده داداش، حالم خيلي بد بود. گفتم هم خودمو خالي ميكنم، هم انتقام جيني رو ميگيرم.

جيني با لبخند دندون نمايي به چارلي نگاه ميكرد. چارلي داشت از عصبانيت ميتركيد كه جيني گفت:
- چارلي، لباسم هنوز تميز نشده ها! زودباش تميزش كن وگرنه به فرد و جرج ميگم رو تو بالا بيارن!

چارلي از خشم داشت منفجر ميشد اما نميتوانست چيزي بگويد، چون فرد و جرج دقيقا كنارش نشسته بودند. پس همچنان ساكت ماند و به تميز كردن لباس جيني ادامه داد. بعد از مدتي لباس جيني تميز شد.
چارلي رو به رون گفت:
- خب، من لباس جيني رو تميز كردم. حالا نوبت تويه كه لباس منو تميز كني.
و لبخند شيطاني به رون زد.

بالاخره دستگاه از حركت ايستاد.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۹:۱۵
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1112
آفلاین
خلاصه:دامبلدوراعضای محفل رو به شهر بازی برده. ولی شهر بازی توسط مرگخوارا اداره می شه. دامبلدور که پول کافی نداره برای استفاده از تخفیف یه قرار داد امضا کرده که محفلی ها باید از وسایل شهر بازی رضایت کامل داشته باشن.و بعد از استفاده از هر کدوم از دستگاه ها،مرگخوارا یه طومار رضایت میارن که محفلیا امضا کنن.

-------------


محفلی ها برای اینکه مجبور نباشند پولی پرداخت کنند،میبایست از همه وسایلی که آن هم "میباید" استفاده میکردند،اعلام رضایت میکردند!
و حالا پشت سر راهنمای مرگخواشان،به سمت دستگاه جدید در حال حرکت بودند!

اما مشکل این بود که راهنمای آنها بانز بود...و بانز هم ترجیح داده بود ردایی نپوشد و به همین خاطر بدون کاملا نامرئی بود!
به همین جهت محفلی ها هر کدام به یک جهت در حال حرکت بودند!
_هی...مو قرمزه...هی،کجا میری؟از اینور!
_ما اقا؟!
_نه..اون یکی!
-فرزند برهنه تاریکی!نود و نه درصد جمعیت از موقرمز ها تشکیل شده...دقیقا کدوم رو میگی؟
_همون مو قرمزی که لباسای کهنه داره!
_فرزند نامرئی لخت!از اون نود و نه درصد مو قرمز،نود و نه درصدشون لباسای کهنه دارن!
_هوف...بیخیال اصلا...اون دستگاه اونجا رو میبینید؟
_کجا؟
_همونی که الان چراغش روشن شد!

در همان لحظه ای که بانز این جمله را گفت،دستگاه عظیمی،چراغ هایش روشن شد.
بانز نامرئی بود...اما از لحن و حتی با دیدن شواهد و قرائنی مثل آن دستگاه،میتوان لبخند شیطانی را بر چهره او تصور کرد!

محفلی ها پس از آنکه آب دهانشان را قورت دادند،به سمت دستگاه حرکت کردند...


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۷ ۱۱:۴۲:۲۴



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۹۵

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ویولت ضربه ی روحی سختی خورده ولی سعی میکنه ظاهرشو حفظ کنه.برای همین میره زیر ردای دامبلدور و دو دقیقه بعد صدای زار زار گریه کردنش به هوا بلند میشه.

مرگخوارا خوشحال از اجرای برنامه ی بعدیشون به جمع محفلیا اعلام میکنن که: آماده باشین. راهنمای ما شما رو به سمت برنامه ی بعدی هدایت میکنه.
محفلیا هر چی دور و برشونو نگاه میکنن اثری از راهنما نمیبینن. تا این که با شنیدن صدایی جا میخورن.

-از این طرف!

دامبلدور میترسه. ولی نمیخواد ترسشو نشون بده. برای همین وانمود میکنه که نگران ویولت شده. میره زیرردای خودش دنبال ویولت بگرده. و همون زیر قایم میشه.ولی بعد از دو دقیقه احساس میکنه که رئیس و رهبر محفل که نباید به این سادگیا بترسه. ریش خودشو میگیره و خودشو از زیر ردا میاره بیرون و میپرسه: فرزندان تاریکی...ای گمراه شدگان. کدوم راهنما؟ ما چیزی نمیبینیم.

مرگخوارا پوزخندی میزنن:بانزه! وقتی صداش کردیم حموم بود. وقت نکرد لباس بپوشه. گرچه اگه وقت میکرد هم نمیپوشید.کلا اینجوری راحت تره. دنبالش برین. راهنماییتون میکنه.

و میرن.

دامبلدور و فرزندان روشناییش از یه طرف معذبن که راهنمایی برهنه دارن! هرچند که دیده نمیشه. اگه یهو دیده شد چی؟ کلی بچه اونجا حضور داشت. و از یه طرف باید برای دیدن برنامه ی بعدی که نمیدونن چیه دنبال کسی برن که نمیبیننش.


ویرایش شده توسط بانز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۲ ۱۷:۴۵:۰۶

چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.