هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۳۵ شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۴:۳۹
از این ستون تا اون ستون 23 متر و 12 سانتی متره!
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 363
آفلاین
- ولی بچه ها... چجوری می‌خوایم بهش بگیم حالا؟

فرشته ی بی‌کمالات که پست قبلی را به خود استراحت داده بود، دوباره ظاهر شده و دست به چانه به مدیرانِ زوپس نشین خیره شد.
- مگه قراره بهش بگین؟

واکنش عادی ای که از یک شخص عادی هنگام مواجهه با شگفتی ای می‌بینیم چیست؟ مسلما شوکه شده و از محلی که شوک به او وارد می‌شود، چند قدمی دور خواهد شد. اما فنریر فرد عادی ای نبود، او به محض شنیدن صدای فرشته، بی اختیار هوسِ فرکباب کرد.
آها... شاید بگویید فرکباب چیست. خب درست هم می‌گوئید... والا خود ماهم دقیق نمی‌دانیم، به ما گفتن اینو بگو، ماهم می‌گیم.
بگذریم... آری دیگر، هوس فرکباب کرد و به سمت فرشته پرید. اما همانطور که می‌دانید فرشته معنوی‌ست. جسم نیست. پس فنریر با کله بر روی زمین فرود آمد و باز هم چون آدم عادی ای نبود آسیب خاصی، به جز افتادن چند دندان و ترکیب شدن جمجمه ش با استخوان فک، ندید.

اما بی توجه به تمام این فعل و انفعالات، لینی در معنای حرف فرشته سِیر می‌کرد.
- اگه قرار نیست بهش بگیم... خب قراره چیکار کنیم؟
- از اول می‌دونه. به واقع از اول داشته مجازات هاتون رو تعیین می‌کرده.
- ها ها ووی ووی ووی... لهِ له می‌شیم!

اما در پس خنده ها و شوکه شدن هایشان، هر یک از مدیران به مجازات و سرنوشتی که در انتظارشان بود فکر‌ می‌کردند و هر لحظه به مظلوم عالم نزدیک تر می‌شدند.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۳۱ ۰:۳۰:۴۶

You can sound the alarm/You can call out your guards
You can fence in your yard/You can hold all the cards
...But I won't back down

P!nk -


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۱۷ پنجشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۵۷:۰۲
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 310
آفلاین
لینی طوماری عظیم را از جیب کوچکش به زور بیرون کشید.
-فقط مسئله اینه که اول سراغ کدومشون بریم؟

بقیه زوپس نشین های عالی مقام هم به طومار مذکور که با گشایشش نصف حجم برزخ را اشغال کرده بود، نزدیک شدند. هزاران شناسه مورد ظلم واقع شده در آن به چشم می خورد!

-این عضو تازه وارده چطوره که به زور فرستادیمش گروه دیگه؟ همین که با کلاه گروهبندی دیکتاتورمون مورد ظلم قرارش دادیم.

انگشت لینی به شناسه فردی به نام "مظلوم عالم" اشاره می کرد.

-ها ها ها ها ها ها ووی ووی ووی...دهنمون آسفالته! این مظلوم عالم اولویت اول تا صدمش ریونکلاو بود...کلی هم اشک، ناله و فغان کرد و خودشو به در و دیوار ایستگاه کینگزکراس کوبید ولی به زور فرستادیمش به هافلپاف. بنده مرلین آخرش توی همون ایستگاه خودسوزی کرد.

فنریر و لینی نگاهی به همدیگر انداختند و آب دهانشان را قورت دادند. باید هر چه زودتر به سراغ حلالیت طلبیدن از مظلوم عالم می رفتند!




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲:۴۷:۱۸ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۳۲:۰۳ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
سوژه‌ی جدید


خورشید بی‌مروّت تابستان، با تمام وجود بر آسمان هاگزمید می‌تابید. بیشترین سهم آن، به کاربران عضوی می‌رسید که چرخدستی به دست، از یک حجره به حجره‌ی دیگر می‌رفتند و بار اعضای ایفا را جا به جا می‌کردند. اعضای ایفا اما در سایه‌ی تاپیک‌های خود نشسته بودند و بی‌بهره از اشعه‌ی سوزان، فقط گرمایش نصیبشان می‌شد. تاپیک‌ها اما تحت مالکیت آن‌ها نبود؛ ناظران انجمن برای تاسیس هر حجره از آن‌ها کمیسیونی گرفته بودند تا در طول یکی دو سوژه، اجازه‌ی فعالیت و کسب روزی در آن حجره‌ها را داشته باشند و خودشان اکنون در خانه نشسته و اندک سهمی از تابش خورشید نصیب سقف خانه‌ی کولردارشان می‌شد. چرخه‌ی عدالت جادوگران اما به همین‌جا ختم نمی‌شد؛ پاکدست‌ترین مدیران تاریخ، در خوابگاه زیرزمینی زوپس سکنی گزیده بودند و ذره‌ای از آفتاب را نیز برای خود نمی‌خواستند.

- بچه‌ها رایزنی کردم با گالیونای بلوکه شده‌ی تو کانادا یه چندتا ژنراتور خورشیدی خریدم. از این به بعد می‌تونیم روزا برق دهکده رو قطع کنیم، ذخیره کنیم واسه شبمون.

فنریر بدون این که کلامی حرف بزند، بلند شد و کلید قطع سراسری برق جادوگران را زد و بعد برگشت پشت پلی استیشنش.

- کاش یه فکری هم برای ایفای نقش می‌کردیم. واقعا از ریخت آواتار کنت الاف خوشم نمیاد. یکی در کودکی با چنین آواتاری بهم تعرض کرده. یه قانونی تصویب کنیم از ایفای نقش بندازیمش بیرون. ضمنا ... هکتور رو هم از نظارت خلع کنیم. نمی‌دونم چه پدرکشنگی‌ای می‌تونم باهاش داشته باشم ... ولی به نظر میاد که دارم. احتمالا گیاهان مورد نیاز برای معجوناشو تو زون من می‌کاره.

فنریر که در تمام این مدت مشغول فشار دادن همزمان آر دو و مربع بود، برگشت و خیلی کوتاه گفت «موافقم» و دوباره به آر دو و مربع پرداخت.

- تصویب شد؟

- نه ... لینی هم باید رای بده. لینی ...

در همین هنگام بود که در باز شد. چند راس بز به صف وارد شدند و اگر دقت می‌کردی، لینی را هم می‌دیدی که در ابتدای صفشان پرواز می‌کرد.

- باز تو دام و طیور اهالی رو دزدیدی؟

- ندزدیدم ... خودشون دوست دارن پشت سر من راه بیفتن.

بوم!

صدای نزدیک به انفجار و لرزش شدید خوابگاه مدیران، ولوله‌ای بین اعضای حال، سابق، رسمی و غیررسمی آن به پا کرد. هاگرید چتر صورتی آبپاشش را برداشت و شروع به تیراندازی در جهات تصادفی کرد.

- واهاهاهاهای! الان می‌میریم! یه شارژر به من برسونید. تصویر کوچک شده


- می‌میریم؟ یکی بگه دقیقا چند دقیقه‌ی دیگه! باید زمانبندی دقیقی داشته باشم. یالا! اگه جواب ندین مرحله‌ی اول کارهای پیش از مرگم رو با خودتون شروع می‌کنما!

اما رودولف همانطور که در تمام عمرش اذعان داشت، شانس نداشت! او تصمیم گرفت پیش از مرگ به آرزوهای عریانش جامه‌ی عمل بپوشاند. پاشنه‌ی همت را بالا کشید، شال کمرش را سفت شل کرد و ... عه! مرد! نارو خورد!

انفجار دوم بسیار مهیب تر از اولی بود و باعث شد جز خاکستر چیزی از اعضای خوابگاه باقی نماند.

- این تازه سیلی اول بود! مودی انتقام سختی از شماها و هر کس دیگه‌ی که توی اون قانون مسخره دست داشته می‌گیره!

- بگیرید خودنشور رو!

مودی توپ و راکتش را غلاف کرد و مجبور به گریختن از چنگال مردمی شد که همگی دچار سندروم استکهلم بوده و عاشقانه مدیران را دوست داشتند.

تصویر کوچک شده


اما کیگانوس که مرگخوار نیست؟ نویسنده که مادی‌گرا نیست! پس مجبورید در ادامه‌ی سوژه عقاید او در رابطه با زندگی پس از مرگ را بپذیرید.

- اصلا نگران نباشید دوستان! همان‌طور که بارها بهتون گفتم، آتش جهنم اعضای شورای آسمانی زوپس را نمی‌سوزاند. به زودی سوار بر بال فرشته‌های باکمالات به صورت وی آی پی می‌ریم بهشت.

- در پایان ... همین اتفاق خواهد افتاد.

فرشته‌ای که اثری از کمالات در او دیده نمی‌‌شد، حسن را تایید رد.

- در پایان؟

- توقع ندارید عدالت سرور در حق شما اجرا نشه که؟

- خوب اگر می‌ریم بهشت پس ...

- در پایان! اما کو تا پایان؟ فعلا بهتره فکر برزختون باشید. حالاحالاها همینجا مهمونید.

- آهان یعنی معطل شدن باعث می‌شه پاک بشیم و بعد بریم بهشت؟ خوبه. روح بودنم خوبه. چه درهایی از چشم چرونی که به روی آدم باز نمی‌کنه.

- درسته. شما قبل از رفتن پاک می‌شید. اما خوب، در این مدت هر کسی که در دوران مدیریت شما و با تصمیماتتون بهش ظلمی شده، ازتون انتقام خواهد گرفت. اگر من بودم، ترجیح می‌دادم خودم سراغشون برم و رضایتشون رو بگیرم. خودشون که گیرتون بیارن، حلالیتشون شرط داره. شرطشم درد داره.

فرشته چشمکی زد و ناپدید شد و مدیران گیج و بهت‌زده را تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط مودی در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۲۸ ۲:۵۲:۴۱

تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۱:۳۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲:۳۲:۰۳ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کدوم سرویس جاسوسی پول میگیری؟
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
پست پایانی


آرسینوس که مرزهای کیگانوس بلک بودن را در این سوژه پشت سر گذاشته بود، باقی کابینه را زده بود زیر بغلش و از خوابگاه مدیران دور می‌شد. ناگهان نکته‌ای به ذهنش رسید و با خود گفت:

- ولی کیگانوس که مرگخوار نیست؟ ولی آرسینوس که نمی‌دوئه؟

آرسینوس نمی‌دوید. او پرواز می‌کرد. پس شروع به اوج گرفتن کرد و بالا و بالا تر رفت. آن قدر بالا که گابریل گفت: «از این جا به بعد من تقارنم رو از دست می‌دم. خودت ادامه بده آرسینوس.» و آرسینوس ادامه داد. آرسینوس حتا وقتی در آسمان پنجم به الهه‌ی هَوَلیوس رسید، پاسخی به سوال «آرسینوس تو با کسی هستی؟» نداد و نگفت که «ناسازگاری داشتیم، هر دومون اذیت می‌شدیم.» اما درست چند قدم مانده به آسمان هفتم بود که آرسینوس ناگهان تبدیل به فنریر گری‌بک شد. اما فنریر که پرنده نیست؟ آرسینوس و باقی کابینه همگی سقوط کردند و مردند.

اما بشنوید ازبلاتریکسی که توهم زده بود و همه چیز را ارباب می‌دید. آن شب رودولف خسته و درمانده، به سراغ همسرش آمد.

- دیگه خسته شدم بلا! دیگه به این جام رسیده. هرچی عکس ساحره‌های باکمالات کمالات با ساحره چسبوندم، از رو دیوارا کندن. تو هم که بعد این همه سال زندگی مشترک فقط کروشیوت به ما رسیده. من می‌رم ولی این زندگی نیست.

- ارباب؟

بلا، رودولف را هم ارباب می‌دید. رودولف صدای بلا را نمی‌شنید. فقط قلب‌هایی که در چشمانش شکل گرفته بود را می‌دید. او سال‌ها منتظر این لحظه بود.

ادامه‌ی سوژه در نمایشنامه‌ی هری پاتر و فرزند نفرین شده.

پایان


تیزترین کارِ قُرون این‌جاست! بزترین آگاهِ اعصار.


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
صحنه آهسته شد و درمیان دودی که فضا را به علت نامعلومی پر کرده بود، لایتینا و نقاب و آرسینوس با نهایت خفانت و صحنه آهسته، ورود خفنی به خوابگاه مدیران کردند و موی همه مدیرها را ریزاندند و بلاتریکس را عقب راندند و خوشحال و خفن رفتند و وسط خوابگاه ایستادند.
لایتینا با انگشت به پادشاه ضربه زد.
-اعلی حضرت... میگم مگه قرار نبود شبانه بهشون شبیخون بزنیم و بلاتریکس رو خفت کنیم و موهای فنگ رو از ته بزنیم؟ چی شد که یهو وسط روز ظاهر شدیم جلوی در خونشون؟
-نه. ما هیچوقت طبق نظم و قاعده عمل نمیکنیم و توی دهن سیستم میزنیم.
-ولی نقشه خودتون بود که!
-دقیقا! ما میذاریم سیستم فکر کنه به ضمیر ناخودآگاهمون دسترسی داره و میتونه کنترلمون کنه. درحالیکه نمیدونه ما خودمون سیستمیم! ما سیستم تعیین میکنیم...
-عوممی!

یک موسیقی حماسی در پس زمینه پخش شد. پشت بندش بلاتریکس فورا منویش را در آورد و به هوا پرید و با فریاد، صاعقه ای از سقف خوابگاه ظاهر کرد که خورد وسط جمع سلطنتی. آرسینوس به سبک بتمن جادویی، با شنل سلطنتی اش حمله را به سمت فنگی که همچنان خوابیده بود، منحرف کرد.
صاعقه زوپسی با صدای بلندی به فنگ خورد. فنگ همچنان خوابیده بود.

از بالای سر آرسینوس، نقاب به هوا پرواز کرد.
-عااااااااااااااااااااااااااا!
-بیا اینجا توله تسترال زشت!

بلاتریکس عصبانی بود. بلاتریکس بی ادب شده بود.
نقاب در هوا جفتک زد و رفت و به صورت بلاتریکس چسبید. بلاتریکس هم با منویش آنقدر به صورتش کوبید که پستونک نقاب خرد شد و سرانجام از صورتش پایین افتاد و خورد توی کله لایتینایی که از اولش هم نمیخواست وسط این ماجراها باشد و اصلا الکی الکی آمده بود به آرسینوس اعلام وفاداری کرده بود. بیچاره نمیدانست که بعدا میزنند اربابش را توی زندان می اندازند و از او بیگاری میکشند که: «برو تو این تاپیکا یه خلاصه ای چیزی بذار. ما بلد نیستیم این سوژه های پاره پوره رو نجات بدیم و اصلا وقتی بهشون نگاه هم میکنیم، یه دردی زیر دلمون حس میکنیم و اینجوری اصلا نمیتونیم. » لایتینای بیچاره نمیدانست که چرا یکهو اصلا شده معاون پادشاه یک مملکت و اصلا چه برتی باتی باید توی سرش بریزد با این وضعیت، آینده این مملکت چه میشود و اداره کارآگاهانش چه شد و چرا هیچکس نمی آید به وزارت اعلام وفاداری کند و خلاصه بیچاره خیلی احساس تنهایی میکرد و اصلا به اینجا تعلق نداشت و حالا هم آمده بود تا فنگ را بیدار کند بلکه یک چاره ای بیندیشد و اصلا بزند این پادشاه و ولیعهد کودکش را بلاک آیپی کند. مگر تا همین جایش هم کم آشوب کرده بودند؟
ولی خلاصه... نقاب خورد توی سر لایتینا و دوتایشان بیهوش شدند و افتادند زمین.

بلاتریکس با خوشحالی منویش را چرخاند و چندتا دکمه زد و آن را تبدیل کرد به یک جفت داس بلند. بعد هم داس ها را در هوا چرخاند و چندتا ورد خواند و ناگهان، یک بلاتریکس تبدیل به یک ارتش بلاتریکس شده بود که همه شان هم داس های بلند داشتند. ارتش بلاتریکس ها با لبخندهای نچندان ملایمت آمیز، آرام آرام به پادشاه تنها نزدیک میشدند و چشمانشان برق میزد. آرسینوس هم که دید توان در افتادن با منوی مدیریت را ندارد، دست کرد توی شلوار سلطنتی اش و کمی گشت تا اینکه بالاخره آخرین چاره کار را پیدا کرد!
آرسینوس یک کیسه که رویش علامت یک گیاه هفت پر بود را از شلوار سلطنتی اش بیرون کشید.
-ما اومده بودیم برای مذاکره البته. منتها الان فکر میکنم بهتر باشه که خودتون با پای خودتون برای مذاکره بیاین.

آرسینوس کیسه را آتش زد و رها کرد. بعد هم شنل پادشاهی را دور بینی اش پیچید و از بین دودی که داشت فضای خوابگاه را کاملا پر میکرد، رد شد. لایتینا و نقاب را توی جیبش گذاشت و سریع از خوابگاه بیرون دوید.

-صبر کنین خائنای پست! آشغالاتونو تو خوابگاه مدیرا می سوزونین و میرین؟ همتونو به سیخ میکشم و میدم به فنگ بخوره! اوه... فنگ... از کی تا حالا شبیه ارباب شدی؟ عه... چرا در و پنجره هم شبیه ارباب شده؟ الان یعنی من تو خوابگاهی ام که از ارباب درست شده؟ ارباااب...

بلاتریکس دود آرسینوس را در دماغش کرده بود و حالا متوهم شده بود!
-ارباب پنجره ای... ارباب سقفی... ارباب دیواری... ارباب رومیزی... ارباب دیجیتال... ارباب عقربه دار...




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۱:۱۷ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۱:۱۱ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
بيت زوپس، خوابگاه مديران

-نه... نه! ديگه نميتونم... ولم كنين بذارين برم اين آرسينوس رو حذف شناسه كنم... مار خائن... تسترال بى مغز... اربـاب رو زندانى ميكنى؟... مانتيكور سرخ شده!... به حق چوبدستى اربـاب، پوستش رو ميكنم و محتوياتش رو خارج ميكنم و جاش كاه پر ميكنم. بعدش... بعدش گوشتش رو ريش ريش ميكنم و مى ريزم تو سوپ و نذر سالازار پخش ميكنم بين مردم!

فنگ براى لحظه اى سرش را از زير مبل بيرون آورد.
بلاتريكس در ميان موهاى وز وزيش سرخ شده بود و جرقه هاى خطرناكى از چوبدستى اش خارج مى شد.

-واق ده هاپ!

و مجدادا زير مبل برگشت و روى منوها خوابيد.

-فنگ... حرصم رو سر تو خالى ميكنم ها!... هى... اين صداى چى بود؟... لايتينا اومده؟... ها... آره! بيا لايتينا... بيا تا چشم هات رو خودم در بيارم... با موهات از همين لوستر آويزونت ميكنم! شنيدى لايتينا؟... بيا ببينيم!

و قبل از اينكه فنگ بتواند اخطار دهد، در خوابگاه را باز كرد و با سه چهره پيش رويش مواجه شد:

نقاب، لايتينا و آرسينوس!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۷:۲۳ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

لیزا چارکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۶ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
از دشت مگس‌ها!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 54
آفلاین
در و پنجره‌های اتاق سرد و تاریک و کثیف کاملا بسته شده بودند و نور شمع‌ها کمی اتاق را روشن کرده بود. میزی چهارپایه‌دار در وسط اتاق به چشم می‌خورد و صدای قژقژ صندلی‌های قدیمی در پس صدای ناهنجاری که از سوهان زدن ناخن‌های لایتینا فاست بلند شده بود، گم می‌شد.

آرسینوس جیگر سرش را تا انتهای ساقه‌ی مغزش درون کاغذی کرده بود و با قلمی، عرق ریزان به جان کاغذ بیچاره افتاده بود.
در آن‌طرف میز هم نقاب دستانش را بر هم می‌زد و از صدای ایجاد شده به هوا می‌جست و دوباره و دوباره این‌کار را تکرار می‌کرد. آرسینوس کاغذ رنگ و رو رفته را روی میز درست کنار شمع‌هایی که نوری آبی رنگ را از خود ساطع می‌کردند، گذاشت.
- خب، این‌هم نقشه‌ی حمله به خوابگاه مدیران که توسط پادشاهتون کشیده شده.
- ولی اعلی‌ حضرتا شما حتی یبار هم به خوابگاه مدیران نرفتید و شکل و اندازه‌اش را متوجه نیستید.
- یعنی می‌خواهی بگویی نقاشی ما بد است؟
- نه سرورم، فقط...
- خب پس بیاین جلوتر تا بهتون توضیح بدم.

لایتینا به سمت کاغذ خم شد که اینکار او باعث کز خوردن بخشی از موهای شانه نخورده‌اش بشود و نقاب با نگاهی خبیث و قان، قان کنان منتظر سخنان آرسینوس شد.
آرسینوس با دستش به قسمتی از نقاشی کج و معوجش اشاره کرد که شکل یک باسیلیسک نر بود که از دهانش رودخانه‌ای از بزاق پدید آمده بود.
- این فنگِ خیانتکاره.

و بعد به جسمی فرفری که سرتاپایش فقط فر بود و بی‌شک یکی از نودل‌های دستپخت تاتسویا موتویاما بود، اشاره کرد.
- این هم بلاتریکس. ما از پشت میریم جلو و فنگ رو خفت می‌کنیم. تو لایتینا میری اون زنیکه‌ی خرفت رو دست‌گیر می‌کنی، وقتی کچلش کردیم میفهمه که دیگه کاری با ما نداشته باشه.
- اعلی حضرتا شما بی‌نظیرید.
- میدونم، همونطور که گفتم صبر کردن بیشتر جایز نیست، پس پیش به سوی آینده‌ای بدون فنگ.
- بعله اعلی حضرت.
- نو توتو.


Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۴۶ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس کراوتش را با ناراحتی از گردنش جدا کرد، سپس موهای نارنجی اش را مرتب کرد، بعد هم به لایتینا که لباس هایی با اندازه سه برابر استاندارد پوشیده بود، نگاه کرد.
- ما حاضریم. بریم که ملت ازمون تعریف کنن، پاداش بگیرن.

لایتینا که پاچه های شلوارش را جمع میکرد تا زمین نخورد، گفت:
- بله اعلی حضرت... حاضرم... بریم.

و آرسینوس با ذکر نام خود و مرلین، به درون دستشویی وزارت شیرجه رفت. لایتینا هم پشت سرش.
ثانیه ای بعد، پادشاه و معاونش در کوچه دیاگون ظاهر شدند.

آرسینوس به اطراف کوچه با چشمان تنگ شده نگاه کرد. کوچه شلوغ بود، اما مثل همیشه نبود. لایه ای از غم و اندوه بر کوچه دیاگون سنگینی میکرد.

آرسینوس به پیرمرد دستفروشی که گوشه ای نشسته بود نگاه کرد و به سمت او رفت.
- این قاب آویز فیکای اسلیترین چند؟
- دونه ای سه گالیون.
- این بدترین معامله در تاریخ خرید و فروش قاب آویزهای فیک هست... بدترینِ بدترین!
-
- اینارو ولش کن... نظرت راجع به حکومت پادشاهی و اینا چیه؟

پیرمرد نگاهی به اطراف کرد، سپس چشمانش پر از اشک شدند و گفت:
- وضعیت اقتصادی وحشتناکه... مالیات ها بالا رفته، دیگه هیچکس مارو دوست نداره. من فقط امیدم به زوپس نشیناس که شر این ظالم رو از سرمون کم کنن.

آرسینوس به صورت نامحسوسی به لایتینا نگاه کرد، سپس به صورت نامحسوس تری، دستش را روی گردنش به حرکت در آورد. درست با ژست چاقویی که میخواهد گلویی را گوش تا گوش ببرد.

سپس شاه و معاونش از پیرمرد که ساعات آخر عمرش را میگذراند، دور شدند و رفتند به سمت مغازه ردا فروشی مادام مالکین.
آرسینوس به لایتینا نگاه کرد.
- خانما مقدم ترن... اصلا هم به ظاهر فعلیت اشاره نداره...

لایتینا پوکرفیس شد؛ اما وارد مغازه ردا فروشی شد و به مادام مالکین که گویی صد سال پیر شده است، نگاه کرد.
- سلام خانم مالکین... خوب هستید؟ یه ردای سلطن... رعیتی میخواستم ازتون.

ابروی چپ مادام مالکین با حالتی عصبی بالا پرید.
- سلام... هیچ ردایی نداریم... قیمتا خیلی بالا رفته، نمیفروشیم تا بیاد پایین یا بره بالاتر.
- قیمتا چرا بالا رفته؟
- همه ش کار پادشاهی و این کوفت و زهرماراس... امیدوارم که زوپس نشینا بزنن تو کمر پادشاه!

لایتینا به سرعت از مغازه خارج شد و به آرسینوس که دست به سینه جلوی در ایستاده بود، نزدیک شد.
- میگم که... فکر کنم باید کم کم زوپس نشینارو هم... آره خلاصه اعلی حضرت.
- پس بریم نقشه حمله به خوابگاه مدیرا رو بکشیم و هرچه سریعتر هم حمله کنیم بهشون... صبر بیشتر از این جایز نیست.



پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۴۵ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷

نقاب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 18
آفلاین
سوژه تازه

آرسینوس جیگر، ملاقه را با دست سالمش از دست لایتینا فاست گرفت و شروع کرد به هم زدن معجون داخل آن.
-خیلی وقته دست به معجون نزدیم. ولی دلیل نمیشه که ساختن معجون مرکب هم یادمون رفته باشه. اون مرتیکه اسنیپ هم حتی بلد بود از اینا بسازه.

آرسینوس همینطور در برابر چشمان لایتینا و نقاب، محتویات پاتیل را هم میزد. محتویات هم لای همدیگر می رفتند و خیلی تمیز با هم مخلوط میشدند و غل غل میکردند و نمک ها با جاذبه یون - دوقطبی از هم می پاشیدند و به سر و صورت مولکول های معجون مالیده میشدند.

-حله... اینم معجون... ببینین پادشاه مملکتو به چه کارایی مجبور میکنین.
-البته اعلی حضرت... خودتون با نقاب شرط بستین سر اینکه...
-نه. فکر میکنی فقط. بخواب.

آرسینوس مقداری از معجون را با ملاقه برداشت و بعد از اینکه فوتش کرد، آن را ریخت توی دهانش و قورت داد. بعد هم ذره ذره قدش آب رفت و شکمش گنده تر شد و موهایش زرد شد و قیافه اش شبیه هویج شد و تبدیل شد به یک آدم با هیبت در لباس پادشاهی یک آدم با هیبت دیگر.
-عه... دست هم داریم. چقدر جالب و عجیب و غریب!

پشت سر پادشاه، لایتینا هم معجون خورد و قیافه اش تغییر کرد و موهایش به شکلی وحشتناک در آمد و لب و لوچه اش آویزان شد و حتی جنسیتش هم تغییر کرد و خلاصه تبدیل شد به یک موجود کریه المنظر و خطرناک که لباس های لایتینا را پوشیده بود و این خودش بر وحشت فضا می افزود.

-اوه... این کیه بهش تبدیل کردی خودتو؟ یادمونه یه جایی تو خبرهای مشنگا دیده بودیم قیافه شو. چی بود اسمش؟ جاستین باربر؟ بی بر؟ بربر؟ بوبر؟

لایتینا نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. لایتینا فقط یک مشت نگهبان را فرستاده بود که برایش دو تار مو از دو شخص مختلف بیاورند. لایتینا نمیخواست زشت و بی استعداد و پست و عوضی و حقیر و گواه نیاز بشر برای انقراض فوری باشد. لایتینا فقط یک معاون ساده بود...
و البته در سمت دیگر، آرسینوس هم نمیدانست به چه کسی تبدیل شده است. آرسینوس هیچوقت علاقه ای به ارتباط با رییس جمهورهای ماگل دولت های ماگل نداشت.

-خب اعلی حضرت... لباس رعیت رو بپوشید تا بریم بیرون و بصورت نامحسوس از حال مردم باخبر شیم. به نگهبانا هم سپردم که مواظب پوشک نقاب باشن.
-یودا... دا...

و به این ترتیب، آرسینوس رفت تا لباس رعیت بپوشد و همراه با لایتینا بروند توی خیابان های شهر بگردند و به هر انسان باخردی هم که رسیدند، حکایت هایش را بشنوند و توی دهان و چشم و گوشش سکه بپاشند.




پاسخ به: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱:۵۰ جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۴۰:۵۵
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
پست پایانی.

کم کم هوا داشت تاریک می‌شد. فنگ از خواب بیدار شده بود و به طور خاصی به پاچه هکتور نگاه می کرد. لینی هم روی سر فنگ دراز کشیده بود و چرت می‌زد. در طرف دیگه، آرسینوس داشت تلاش می‌کرد تا به صورت ریلکس، همر بزند. کمی اون طرف تر بلاتریکس داشت فکر می کرد که چطوری رودولف رو به چندین قسمت نامساوی تقسیم کنه.

و اما هکتور...خب، اون کار خاصی نمی‌کرد. در واقع اصلا کاری نمی‌کرد. نه فکر می‌کرد، و نه کاری رو تمرین می‌کرد. فقط به یه نقطه خیره شده بود، و اصلا متوجه فنگ نبود که داشت پاچشو می‌گرفت.

بعد از چند دقیقه صدا هایی ترسناک از پشت بوته هایی که همون نزدیکی بودن اومد. گروه مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب هم، به دلیل جَو گرفتگی به طرف منبع صدا رفتن. بعد از چند ثانیه که مدیرانِ اسبقِ کارتن خواب لرزون لرزون پرسون پرسون پیش رفتن، یکهو نوری خیره کننده تابید و...

_آآآآ...

این صدای لینی بود که به خاطر خوابی که دیده بود وحشت کرده از خواب پرید. با به یاد آوری خوابش مو به تنش سیخ می‌شد. هیچ وقت نمی‌تونست خاطره اون روز رو فراموش کنه. اون روزِ شوم. اونها قسم خورده بودن که برای هیچ کس خاطره اون روز رو بازگو نکنن و اون خاطره رو باخودشون به گور ببرن.

---------------
این تاپیک تا تزریق سوژه جدید قفل می‌شود.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.