هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۱ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹

دراکو مالفوی old7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۱ جمعه ۱۰ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۰:۰۷ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۹
از گیل!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
- اووووووه آنتونین ببین چی کار کردم برات عمویی! انقدر کیس زیاده این بدبخت هنگ کرده!
- ای جـــــــــان! بگو پروف
- جینی ویزلی، رز ویزلی، مالی ویزلی، فسیلیوس ویزلی، دیوس ویزلی ...
- اوهوی صبر کن بینم کویی این تومار ویزلی چیه برا من ردیف کردی؟ مالی ویزلی الان سابقه ی جنایی داره؟ خوشگله؟
- طبق اطلاعات ما بلاتریکس رو با چوبدستی و 324 نفر دیگرو با دستپختش کشته! خوشگلیم شوهرش گفته من ندیدم.
- میشه لطفا مجرد بودن و زنده بودنم اضافه کنی به خصوصیات کوییرل جان؟

کوییرل بیخیال آنتونین شد و سراغ استرجس رفت که گوشه ای نشسته بود و به دوردست های خوابگاه(!) خیره شده بود. کوییرل آرام بالای سرش آمد و پرسید: چی شده عمویی؟
استر بدون این که چیزی بگوید آهی کشید و به خیرگی ادامه داد.
کوییرل که به او مشکوک شده بود به آنتونین گفت: بیا ببین این چشه بچه.
آنتونین که داشت یواشکی چند خصوصیت دیگر که نمیشد آن ها را به کوییرل گفت را به چرتکه میداد گفت: لازم نیست ببینم، مجنون شده، لازم نیست براش کسیو پیدا کنی خودش عاشق یکیه.
کوییرل با تعجب به استر نگاه کرد و گفت: کی؟


بوق بر مدیران


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۲:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
کوییریل چرتکه اش را کنار گذاشت.
-چرا همه کارای شما رو من باید انجام بدم؟خانواده ندارین؟خب...چاره ای نیست.آنتونین،تو چه جور زنی میخوای؟بگو با چرتکه برات سرچ کنم.

گونه های استخوانی آنتونین گل انداخت.به فکر فرو رفت...بعد از چند دقیقه کمی من و من کرد :
-اممم...چیزه...خوشگل،تحصیلکرده،باشخصیت،خانواده دار،کم توقع، خوش اخلاق و مهربون،دارای تعدادی سابقه جنایی،توسری خور...

کوییرل نگاهی به چرتکه اش انداخت و کمی مهره های آن را جابجا کرد.
-خب...بذار ببینم...چقدرم خوش اشتهایی...بلیز خوبه؟

فریاد آنتونین ایوان را که سرگرم کشیدن چهره همسر مورد علاقه اش بود از جا پراند:
-و ترجیحا ساحره....ضمنا سیاهپوستم نباشه.اربابم نمیخوام.گفته باشم.

کوییرل مشخصات درخواستی آنتونین را وارد چرتکه کرد و در حالیکه چرتکه سرگرم جستجو کردن بود از ایوان پرسید:
-نقاشی تو تموم نشد؟بده ببینم همسرت چه شکلی باید باشه.

ایوان با کمی خجالت تصویر عروس آینده اش را به کوییرل داد:

عکس همسر دلخواه ایوان!

کوییرل نگاهی به عکس انداخت.
-هوووم...واقعا زیباست!من متعجبم از این سلیقه!مطمئن باش پیداش میکنیم.فکر نمیکنم کسی که این ریخت و قیافه رو داره تا الان شوهر گیرش اومده باشه.

درست در همین لحظه چرتکه کوییرل که در حال جستجوی همسر مناسب آنتونین بود هنگ کرد...


glsenaneesrioraebeckmintgidib


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲:۰۵ جمعه ۸ بهمن ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
السوژه الجدید

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود کوییرل نشسته بود ...

کوییرل طبق روال معمول به امور سایت رسیدگی میکرد و یک چرتکه جلوش گذاشته بود و دو دو تا چارتا میکرد. هویجور رفته بود تو چرتکه و تمرکز کرده بود () که ییهو صدای دق الباب اومد.

کوییرل: بی تو!

استر، ایوان و آنتونین با گردن های کج و چهره های محزون اومدن نشستن جلو کوییرل و تا نشستن زدن زیر گریه. آقا حالا چه گریه ای. حالا گریه کن کی گریه کن.

کوییرل هم همینجور چارچنگولی مونده بود که چیه قضیه و اینا چی میگن. بعد از اینکه سه تاشون خوب گریه کردن، قبل اینکه کوییرل سوال بپرسه، استر دماغشو پاک کرد و گفت:

_ آقا اجازه؟

کوییرل: بوگو!

دست و پای استر شروع کرده بود به لرزیدن ()

کوییرل: د بوگو دیگه! بوگو!
استر: آقا اجازه هولم نکن دست و پاهامو گم نکن ...
کوییرل: اوکی. یه نفس عمیق بکش ... آهان باریکلا حالا جونت بالا بیاد بوگو!
استر: هووووم ... هیـــــــوم ... اووووم ... ما زن میخوایم!
کوییرل: ببند!
استر:
کوییرل: حالا چی شده سه تاتون با هم تصمیم گرفتید زن بگیرید؟
آنتونین: آقا اجازه؟ من و ایوان که دیگه اسکلت شدیم اگه زن نگیریم پس فردا میمیریم ناکام از دنیا میریم. استرجس هم که بلوغ زودرس داره!
کوییرل: خب الان به من چه؟ برید بیگیرید!
آنتونین: شما جای برادر بزرگتر مایی. شما بیا یه آستینی بالا بزن و تو انجمن بگرد و یکی یه زن خوب برا ما پیدا کن! :banana:
در همین حین ناگهان از غیب بارون خون آلود هم ظاهر شد و گفت منم میخوام! ترجیحا برای من روح باشه.



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
هری: آآآآآآآآآآآآی واااااااااای ... مامان لیلی! علامت شوم؟ درست شنیدم علامت شوم؟
کوییرل: آره مگه چشم نداری؟
هری: اکسپلیارموس نمیتونه نابودش کنه؟
کوییرل: نه بابا!
هری: خب پس کار نداری کوییرل جان؟ خوش گذشت. این مدت همکاری خوبی بود. آذرخش منو بدید.
کوییرل: کجا رفتی؟ پس مسئولیت، حس وظیفه شناسی، مدیریت بحران ...

استرجس: کوییرل کار نداری؟ خوش گذشت. نیمبوس دو هزار و یک منو بدید.

کوییرل: نرو! پس ایثار، فداکاری، ایستادگی در برابر مشکلات چی میشه؟

پرفسور تنها، پرفسور بی کس، پرفسور ایدی میدی قیدی گیدی!
کوییرل که دید دیگر کسی از مدیران برای یاریش نمانده است ناامید شد و خودش نیز رفت! هیییییییی

در همین لحظه مرگخواران متوجه از هم پاشیدن سنگرهای دفاعی کاخ سفید مدیران شدند و به داخل محوطه هجوم آوردند. ایوان و آنتونین که هرگز فکر نمیکردند فتح کاخ به همین راحتی باشد بالای دست جمعیت بودند و از رشادت ها و جان فشانی هایشان برای شکستن خطوط دفاعی کاخ، سخن بر زبان میراندند.

در همین حال، ارباب لرد ولدمورت بزرگ جلو آمد و خواست آنتونین و ایوان را بر زمین بگذارند. لرد ولدمورت از آنها خواست زانو بزنند. لرد سیاه، شمشیری که بنظر می آمد شمشیر گریفندور باشد و جزو غنیمت های جنگ با مدیران بود را بالا آورد، بر شانه چپ آنتونین گذاشت و گفت:

_ بدینوسیله تو را به مقام تخم چشم چپ ارباب مفتخر میکنم!

لرد ولدمورت شمشیر را بلند کرد و بر شانه راست آنتونین گذاشت و گفت:
_ اون چپش، اینم راستش! برو کنار کار دارم!

آنتونین کنار رفت و اینبار لرد ولدمورت شمشیر را بر شانه های چپ و راست ایوان گذاشت و او را به مقام تخم چشم راست ارباب مفتخر کرد!

در همین اثنی و در حالی که مرگخواران مشغول پای کوبی و بزم و نشاط بودند ناگهان زنی از نژاد اِلف ها که بر اسب تک شاخی سوار بود و ابرچوبدستی را در دست داشت، با اسبش از پله های کاخ به پایین پرید. اسب شیهه بلندی کشید و روی دو پا ایستاد و در همین حال مافلدا هاپکرک وردی عجیب و غریب را با صدای بلند بطرف مرگخواران فرستاد!

*****

مرگخواران با قیافه های بهت زده بیرون کاخ ایستاده بودند و در وازه های کاخ بسته شده بود!

آگوستوس: ارباب، چی شد؟
ارباب لرد ولدمورت: هووم، چی میگه؟ مهم نیست، چیز خاصی نشد فقط این زنه که وبمستره، یه وردی خوند و ما همگی کمپلت از کاخ شوت شدیم بیرون. حالا کاخ رو محاصره میکنیم تا بالاخره اون و بقیه نگهبانان کاخ تسلیم بشن. هر چقدرم میخواد طول بکشه. چه یک روز چه یک سال!



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۹

نیکلاس استبنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۹
از جاهایی که شما نمی دانید!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
اطراف کاخ سفید

ظلمت شب همه جا را فراگرفته بود.مرگخواران همراه با لرد کچلشان بین گیاهان سرسبز و تازه آب خورده ی اطراف کاخ پنهان شده بودند.

لرد در حالی که با دستش بر سرش می کشید گفت:
_خب آنتونین و ایوان برید.

آنتونین که دیگر رنگ در صورتش نمانده بود گفت:
_قربان فکر نمی کنید داریم خیلی عجله می کنیم.

ولدمورت: نه...اگه زیاد حرف بزنی حسابت رو همین جا می رسم. ایوان را نگاه کن ببین چقدر نترس هست.

تمام مرگخواران به طرف ایوان نگاه کردند.

ایوان:

ولدمورت: خب دیگه زیاد لوس نشو زود برید کارتون رو انجام بدید.

ایوان و آنتونین به طرف کاخ به حرکت در آمدن.

_می گم آنتونین بیا فرار کنیم.

_می دونی که اگه فرار کنیم لرد چه بلایی سرمون میاره.

_پس چی کار کنیم؟

_بابا...میریم یه جای خلوت علامت شوم رو می زنیم و غایم می شم بقیش رو لرد و مرگ خوار ها انجام می دن.

_اگه مدیر ها ببینن چی می شه؟ اونوقت.......... می شیم ها!!

_خب می گی چی کار کنیم، بالاخره که باید این کارو بکنیم.

آنتونین و ایوان بعد از جر و بحث زیاد بالاخره وارد کاخ شدند و در بالاترین طبقه، علامت شوم رو به آسمون کاخ فرستادن و در یکی از کمد ها قایم شدند.

تمام مدیران که با صدای زنگ خطر ماموران FBA بلند شدن و بعد فحش گفتن و لعنت فرستادن از قضیه با خبر شدن و به طرف درب خروجی کاخ به حرکت در اومدن.

بین درختان

_قربان حالا اگه تعداد سرباز ها زیاد باشن چی کار کنیم؟

_ما فقط باید مدیر ها را بکشیم با بقیه که کاری نداریم.

داخل کاخ

همه مدیران دوان دوان در حال خارج شدن از کاخ بودن که کوییرل گفت:
_ای بی عرضه ها ناسلامتی ما مدیریم ها نمی خواهیم یه کاری کنیم؟

هری پاتر که هنوز خواب آلود بود گفت:
_متلا چی کار؟

_بیایین بریم ببینیم کی کشته شده.


هلگا


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۵:۰۱ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
سوژه جدید
ظهور علامت شوم

صبح بود و هوا دل انگیز بود. مرغ ها از زمین به هوا برخاستند و بلبل ها دلبری کردند و گل ها عشوه گری.

کاخ سفید

جن های خانگی در حالی که سینی های صبحانه در دستشان بود و بوی خوش سوسیس به هوا برخاسته بود وارد خوابگاه مدیران شدند. پرده های خوابگاه را کنار زدند و با کمرهایی خمیده و تعظیم کنان جلوی تخت های مدیران ایستادند.

کوییرل:
ایوان: بابا من عزراییلم، شب کارم. بذارید بخوابم. استدعا دارم!
استرجس: من آخرش این جن های خانگی رو به درک واصل میکنم.
آنتونین: کیه؟ کـــــــــیه؟

بالاخره بعد از کش و قوس های فراوان مدیران با هزار ناز و کرشمه از تخت های خود به پایین آمدند تا صبحانه شان را بخورند. اما ناگهان دست راست ایوان شروع به سوختن کرد. در همین لحظه دست راست آنتونین هم شروع به سوختن کرد. آنتونین و ایوان مستقیم به هم نگاه کردند و مطئنا هر دو داشتند به یک چیز فکر میکردند ...

خاک سفید

مردم فقیر و تنگدست در خیابان ها در پی لقمه نانی بودند و هر کدام به سویی در رفت و آمد. در میان همین مردم فرودست پایگاه فرماندهی شخصی بود که باعتراف دوست و دشمن در علوم جادوی سیاه بسطوح مافوق تصور رسیده بود و در قرن اخیر نظیرش یافت نشده بود. این فرد بسیار مردمی نیز بود.

لرد ولدمورت در خرابه ای روی صندلی شکسته ای نشسته بود و سر نجینی را که در آغوشش بود نوازش میکرد. آگوستوس، لودو، روفوس، لینی و سایر مرگخواران نیز احاطه اش کرده بودند. در همین حین ...
شپـــــلق!
چند ثانیه بعد:
شترق!

آنتونین و ایوان ظاهر شدند و جلوی لرد تعظیم کردند.

لرد ولدمورت: بموقع اومدید!
آنتونین: ارباب در خدمتیم
ایوان: جان نثاریم ارباب
لرد: وضع مردمو ببینید و خجالت بکشید! شما دارید تو کاخ سفید زندگی میکنید و اصلا از حال این مردم جادوگر خبر ندارید.
ایوان: ارباب ما بدستور خودتون داخل کاخ و جزو مدیران شدیم!
آنتونین: راست میگه ارباب! ما همیشه گوش به فرمان بودیم!
لرد: دیگه وضع مردم خیلی افتضاح شده! باید این کاخ و تاج و تخت رو به زیر بکشیم و علیه مدیران فعلی قیام کنیم ...

از شدت عصبانیت و قدرت، میدانی جادویی لرد ولدمورت را احاطه کرده بود که مدام جرقه میزد و بارقه های نور را به اطراف میپاشید. لرد از جایش برخاست، چوبدستیش را به آسمان برد و فریاد زد:

به زودی همه باید علامت شوم را روی کاخ سفید ببینند!



خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
لرزش وحشتناکی بر منوی مدیریت وارد شد. از آسمان آجر بارید و میان عمارت خوابگاه مدیران و جادوگران شورشی دیواری به بلندای ریش سرژ پدیدار گشت. همهمه ای میان شورشیان برقرار گشت و همگی به آشفتگی به هم خیره و آویزان بودند. دانگ و دار و دسته اش از فرصت بهره بردند و مشغول خالی کردن گالیون ها از جیب ملت شدند. برادران سپاه آسلام وقت را غنیمت شمردند و با تشکیل محافل ریاضت و عرفان جادویی مشغول ارشاد ساحره های کله عریان شدند. لرد سیاه نیز از سمت راست جمعیت اخگرهای سبر رنگ خود را به سمت چپ جمعیت (موقعیت دامبل و محفلیون) شلیک می کرد.

صدای سوت کر کننده ای در فضا پخش شد که موجب سکوت جمعیت میلیونی جادوگر گشت. پس از دو سرفه ی کر کننده ی طولانی که از بلندگو پخش می شد، صدای شیر آب و حمام – شامپو پارتی به گوش رسید و از میان صدای سقوط قطرات آب صدای عله در فضا طنین انداخت :

«کارتون تمومه ملت ! همگی میرین بالاک . به لطف حماسه ای که مدیر عزیزم ایوان آفرید ما دوباره فاتحان منوی مقدس شدیم. بالاک جای خوبیست. به همت پروف کویی و دمنتورها به شدت بهتون خوش میگذره اونجا. هااا هااا هااا ! منم با ایوان جونم الان توی شامپو پارتی هستیم. می شنوید که صدای آبو ! به سلامت ! »

در میان سکوت جمعیت صدای بلندگو با سوت کر کننده ی دیگری قطع شد. همگی به یکدیگر خیره شده بودند و در انتظار یک نگاه که حداقل آن واقعیت محض را تکذیب کند.

سکوت جمعیت با گریه و زاری مالی ویزلی شکست که بر سر خود می کوبید و با لگد بر نواحی مختلف بدن آرتور ضربه میزد. جیغ های گوشخراشی می کشید و می گفت :

«خدا لعنتت کنه آرتور ! خر تو شدم اومدم تظاهرات و شورش. بچه هام ! عزیزام ! الان امشب تنها چیکار کنن توی پناهگاه؟! بیچاره فرد و جورج از غذا میوفتن اگه لقمه نگیرم براشون ! عله هم دوباره جینی رو تنها گیر میاره ! »

در یک لحظه فرد و جورج و جینی در مقابل مالی ویزلی ظاهر شدند که هم آغوشی مالی با آنها و هزار فحش و لعنت وی را رقم زد. دالاهوف و کوییرل به همراه چند دمنتور در جمعیت گام بر می داشتند. منوهای سفید مدیریت شان را فشار می دادند و چوبدستی های تک تک جادوگران را قدم به قدم در دستانشان محو می کردند و سپس با فشار دکمه های دیگر بر اندام همگی لباس های سیاه و سیفید جزایر بالاک را می پوشاندند. جمعیت کنار رفت و چند ریش سیفید به مقابل دالاهوف و کوییرل گام برداشتند و شروع به اعتراض نمودند:

امپراطور: «ببینید. جنبه ی مدیریت نداشتید. شرم کنید. مثلا من مدیر بودم. تو جای من اومدی عمامه جان ! زشته. مرلینو خوش نمیاد ! بذار ما بریم. خر نسل جدید شدیم. مارو از آکادمی فانتزی باز آوردن اینجا واسه شورش. ما بریم سر همون دخمه مون واسه مسابقه ! خواهش میکنم ! »

کوییرل عمامه اش را عقب کشید و کله ی کچلش را به رخ کشید. "مدیر ارشد" با رنگ درخشان و طلایی روی کله اش داغ شده بود. سپس دوباره عمامه را به سر کرد و گفت:

«من مدیر ارشدم. از اول خلقت منو بودم. قبل از شما. ولی زیر پوستی و مخفی. هیچ فرقی بین شما و بقیه نیس. چون سابقه مدیریت دارین به جزیره اختصاصی نسل اول و دوم از جزیره های بالاک میرین ! اعتراض اضافه کنید حذف می شوید ! »



ورودی جزایر بالاک، روی اسکله

جادوگران همگی با لباس های سیاه و سیفید به صف شده بودند تا به نوبت نیمچه بوسه ورودی دمنتورها را تجربه کنند تا به عنوان اثر لب این مورد برای همگی ضبط شود. جینی ویزلی با شوق از انتهای صف به جلو پرید و جیغ کشید:

« وای ! باورم نمیشه میخواین منو بوس کنید. حتما خوشمزه تر از عله اس. اون کله زخمی هیچ وخت مسواک نمیزید. من منتظرم. یا الله. دوبل میخوام ! »

دانگ و دوستان همچنان به سرقت ادامه میدادن. ستاد آسلامیان همچنان مشغول ارشاد و توزیع لباس های یکدست برای ساحره ها و قرص های آنتی ساحریال برای مردان بودند آمـــا این بار دامبل و ولدی کنار هم ایستاده بودند و با نفرت در گوش هم زمزمه هایی آرام میکردند:

«تام ! هر چی باشه شاگردمی. میدونم به چی فک میکنی. موضوع اینه که منم به همون فک میکنم. وقت همفکریه ! »

«خب که چی ریش دراز ؟! من میخوام افراد خودمو نجات بدم. دارم نقشه میکشم !حیف که چوبدستی ام رو ضبط کردن وگرنه بهت میگفتم. مفت خور ! »

« میدونی که بدون من موفق نمیشی. پس بهتره جزیره ی مشترک تقاضا کنیم. »


همگی به نوبت جلو می رفتند و یک بوسه دریافت می نمودند و سپس بی حال و خواب آلود با قایق هایی عازم جزایر مختلف بالاک می شدند(شامل هفت جزیره یا همون بند)...


ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۴ ۱۹:۲۲:۱۱
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۴ ۱۹:۲۶:۳۶

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
خلاصه: تمام جادوگران اعم از سیاه و سفید و خاکستری با هم بر علیه مدیران متحد شده اند و شورش کرده اند و در این بین همه منو ها به جز منو ایوان کار نمیکند و لودو بگمن هم اطلاعاتی درمورد روابط عله و کویی یافته است. مدیران آنتونیون را به خاطر خیانت به دوزخ میفرستند و ایوان را هم به جزایر بالاک تا منوی سالمش را بیاورد اما دیوانه ساز ها او را نمیشناسند و جلویش را میگیرند.
در همین حین اعضا موفق میشوند دیوار های قلعه را تخریب کنند و به خوابگاهع مدیران نفوذ کنند و عله هم هنوز بهار نشده به خاطر سر و صدا از خواب زمستانی برمیخیزد.

________________________________
ادامه:


دیوانه ساز: زن من میشی؟ من تا حالا کسی به جیگری تو ندیده بودم!
ایوان در دل لبخندی شیطانی زد (!) و گفت: یک شرط داره، من با کسی ازدواج میکنم که برای من یک شیء به نام منو رو پیدا کنه. منو یک چیز سفید درازه که روش پر از دکمست! و اگر خوب تمیز شده باشه و برق بزنه زیبایی مسحور کننده ای داره که ... خلاصه شما باید این رو پیدا کنید چون من ازش به عنوان گردنبند استفاده میکنم.
حرف ایوان تمام نشده بود که دیوانه سازها با نهایت سرعت هرکدام به سمتی رفتند تا منو را برای شاهزاده خانم پیدا کنند!
ایوان:

خوابگاه مخروبه مدیران

- ملت غیور جادوگران! من به همه شما به خاطر این اقتدار تبریک میگویم! شما ثابت کردید که هیچ قدرتی و زوری جلودار شما نیست. من، عله شاه، شاه شاهان، همین جا از همه شما به خاطر بی کفایتی این ابله ها عذر میخواهم. من نمیدانستم که این ها توزرد ازآبدرخواهند آمد و الا هرگز بهشان قدرت نمیدادم. از فردا همه این بی کفایت های پدر سوخته به جزایر بالاک ارسال خواهند شد و شما دوستان عزیز جانشینشان خواهید بود.

ملت که تا لحظاتی پیش مشغول تخریب هرچه بیشتر قصر و حمله به مدیران بودند تحت تاثیر سخنرانی عله قرار گرفتند و دست از این کارها برداشتند.
جمعیت جادوگر یکصدا: ای عله ی آزاده، آماده ایم آماده!

جزایر بالاک

- بفرمایید جناب شامپو، منوی درجه یک فرد اعلا!
ایوان منو را گرفت و برانداز کرد، همان منوی دوست داشتنی خودش بود. با همان دکمه های دوست داشتنی و از همه مهم تر دکمه بلاک دست جمعی یا قتل عام. ایوان منو را نوزشی کرد و رو به خودش گرفت و سپس گفت: اوه! من با شما ازدواج میکنم دمنتور عزیز.
ایوان این را گفت و دکمه مورد نظر را فشرد تا به دنیای جادوگران بازگردد و همه دمنتورها را در خماری بگذارد.

خوابگاه مدیران

عله دستهایش را بالا برده بود تا جمعیت مشتاق در حال شعار را ساکت کند که ناگهان ایوان گوشه ای ظاهر شد و منو را در دست های عله انداخت.
عله که با دیدن منو شوگه شده بود برق عجیبی در چشمانش ایجاد شد و بلافاصله دکمه ای را فشرد...

________
آیا عله همه را بلاک کرده؟ آیا خودش را بلاک کرده؟ آیا مدیران را بلاک کرده؟ آیا سایت را تعطیل کرده؟ آیا او با کوییرل رابطه دارد؟ همه و همه در پست بعدی توسط شما مشخص خواهد شد!


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۹/۸/۱۳ ۲۱:۳۵:۲۵

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۰:۰۰ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
و اینطور شد که آنتونین را به اعماق دوزخ جزیره بالاک پرتاب کردند و او قبل از رسیدن به ته دزوخ تبخیر شد.

سه چهار کیلومتر آنطرفتر

از آن طرف ایوان که هنوز در شوک بود یک نگاه به خود میکرد و یک نگاه به منو و در دل میگفت: آب دهان بر این شانس!

ایوان که نمیدانست چه کاری انجام دهد بی هدف راه افتاد تا دور جزیره را بگردد. اینقدر رفت و رفت تا به ساحل رسید. در آنجا دیوانه سازهای نگهبان جزیره بالاک را دید و نه تنها نترسید که کلی هم خوشحال شد! هر کسی جز ایوان بود از آنها میترسید ولی ایوان خودش ترسناکتر از آنها بود. او یک اسکلت بود. او عزرائیل بود!

بنابراین ایوان قاطع و مصمم بسمت دیوانه سازهای گارد ساحلی رفت و بلند گفت: موهاهاهاهاهاهاهاها!

دیوانه ساز نگهبان: وووییییییییییییی

ایوان: هان! میبینم که منو شناختید!

دیوانه ساز من من کنان گفت: نه ... متاسفانه ... نشناختیم قربان!

ایوان: من ایوان روزیه. مدیر ارشد هستم!

دیوانه ساز: خوشبختم منم عله اعظم هستم!

جماعت دیوانه ساز: خش خش خش خش خشششششششش (خنده دیوانه سازانه)

ایوان: مارو گرفتید؟ یعنی شما منو نشناختید؟ از من نترسیدید؟

دیوانه ساز: نه ما ایوان میوان نمیشناسیم! ما فقط عله اعظم را میشناسیم! ... تو؟ ترس؟ فک کردی چون شبیه اسکلتی ترسناکی؟ نه اتفاقا بنظر من تو خیلی هم جیگری! زن من میشی؟

خوابگاه کاخ سلطنتی مدیران

اعضا به داخل کاخ نفوذ کردند و مدیران خیلی خونسرد مشغول مدیریت بحران بودند!! :

عله:
کوییرل:
استر:
بارون:
مونالیزا:
مافلدا:



Re: خوابگاه مديران !
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۱۳ جمعه ۱۴ دی ۱۳۹۷
از لرد سیاه اطاعت میکنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 388
آفلاین
- تنها راه اینه که یکیمون بره جزیره بلاک و ایوان رو بیاره اینجا و اونم در کمتر از یک ساعت! خب حالا کی میره؟

کوییرل درحالی که با نفوذ به تمامی مدیران نگاه می کرد ادامه داد : آنتونین، تو مناسب تر از همه هستی؛ وقتشه که ثابت کنی بین مدیران و مرگخواران کدوم رو انتخاب میکنی؛ الان باید خودت رو اثبات کنی.

جماعت مدیر :

عله :

کوییرل که به شدت در جو سخنرانی قرار گرفته بود گفت : آنتونین دالاهوف به جزیره بلاک برو و ایوان رو از اونجا بیار حتی اگه نتونستی ایوان رو بیاری منوش رو بیار و اگر نتونستی دیگه به اینجا نیا.

آنتونین که براثر صدای خرد شدن دیوار دیگری و درنتیجه آن لرزش زمین، می لرزید گفت : کوییرل، تو رو باز جو گرفت؟ باشه. من میرم. حالا یکی یه گزارش امنیتی از جزیره بلاک بگه که چطوری برم تو.

کوییرل که به سختی یادداشت هایی را از درون کشوی خاک گرفته بیرون می کشید گفت : اینجا نوشته که تا صد متری جزیره بلاک مین جادویی گذاشته شده. اگه روی این مین ها پا بزاری همونی که روش پا گذاشتی میترکه و اگه روش پا نزاری همشون با هم می ترکن .

آنتونین که هرلحظه بیشتر می ترسید لحظه به لحظه نظرش مبنی بر انتخاب مدیریت و نپویستن به مرگخوار ها تغییر میکرد و به این حالت به صحبت های کوییرل گوش میداد :

کوییرل که پرونده ای را که از درون کشو دراورده بود ورق میزد ادامه داد :

این یعنی اینکه تو کلا از راه زمینی نمیتونی وارد بشی و باید مثل بلاک شدگان از راه هوایی وارد بشی. اما برای ورود از راه هوایی باید توسط یک موشک جادویی از دریچه ی ورود بگذری که فقط اگه برگه ی عبور داشته باشی بهت اجازه ی عبور میده. من میتونم این برگه رو برات تولید کنم.

آنتونین لبخندی زد و دوباره نظرش به انتخاب مدیریت و نپیوستن به مرگخوار تغییر کرد.

کوییرل ادامه داد :اما وقتی وارد شدی تمام برگه هایی که همراه داری میسوزن برای همین نمیتونی برگه ی خروج رو با خودت ببری. به جاش باید از تأیید مدیریتت استفاده کنی. برای خروج میتونی به مسئول خروج مراجعه کنی و منوی مدیریت رو تحویل بدی و از اونجا خارج بشی. حواست باشه که با منوی خودت بخاطر خرابی نمیتونی خارج بشی و باید از منوی ایوان استفاده کنی و این یعنی اینکه وقتی وارد شدی تنها راه برگشتت پیدا کردن منوی ایوانه.

آنتونین چشمکی به مدیران زد و به حالت فهمیدن تمام موضوعات رو اعلام کرد.

کوییرل چوب دستیش را تکان داد و برگه ای که ظاهر کرده بود را به آنتونین داد و گفت: این هم برگه ات. موشکم طبقه ی بالاست. فقط یادت باشه که اگه تا 1 ساعت دیگه برنگردی اونوقت میتونی کلا برنگردی و همونجا بمونی. اوکی؟!

آنتونین برگه را گرفت و به طبقه ی بالا رفت و سوار موشکی شد که بسیار زیبا بنظر می آمد و با دیدن آن با خود فکر کرد که آیا واقعا بلاک جای بدیست؟!

لحظاتی بعد، خوابگاه مدیران

عله درحالی که به سختی چشمانش را باز می کرد، با صدایی خواب آلود به بقیه مدیران رو کرد و گفت : اینجا چه خبره؟ این همه سر و صدا برای چیه؟

مدیران رو به عله :

کوییرل که به شدت از بیداری زودهنگام عله متعجب بود گفت : چی شده انقدر زود بیدار شدی؟ مگه قرار نبود یه ماه دیگه بیدار بشی؟

- اولا که به توچه؟ دوما اینکه قرار بود ولی با این سر و صدا مگه میشه خوابید؟ حالا بگید اینجا چه خبره؟

لحظاتی بعد تر

تــــــــــــــــــــــــرق

- قربان این نشون میده که از دیوار آخر هم گذشتن حالا فقط همین دیواره که مانع ورودشون میشه.

عله که کاملا وارد باغ شده بود گفت : چـــــــــــــی؟ گفتید اونها دارن میان اینجا؟ موشک اختصاصی منو آماده کنید. من فرار میکنم.

- نگران نباشید قربان، آنتونین رفته جزیره بلاک. انشاا... با منوی ایوان که تنها منوی سالمه برمیگرده بزودی.

- هووم چطوری رفته؟ مگه کارت نمیخواست؟

کوییرل که به این حالت به عله نگاه می کرد گفت : خب بهش کارت دادیم با موشک فرستادیم رفت.

- کارتو از کجا آوردید؟

کوییرل که حالت قبلیش دوبرابر شده بود پاسخ داد : خب تو پرونده بود دیگه.

- چـــــــــــــــــــی؟ اون پرونده مال n سال پیشه. اون کارت تغییر کرده. کسی که با کارت بره اونجا...

در همین حین در بالای جزیره بلاک

- کارت قدیمی است. شما یک بلاک نشده و اغتشاشگر بنظر می آیید. موشک شما به درون دوزخ جزیره فرود خواهد آمد که جمعیت ان 0 نفر است و با بقیه ی جزیره بلاک چند میلیون کیلومتر فاصله دارد. تنها راه خروج شما بخشش مدیران است. دمای هوای دوزخ 1000 درجه سانتیگراد می باشد.

آنتونین :








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.