هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴
#22



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۲۵ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶
از کلبه ی ماروولو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
انگار نيرويي نامرئي مرا فرا گرفته بود و مرا به ديوار فشار مي داد .
لردسياه چوب دستيش را بطرف من گرفته بود دو بطرم مي آمد و مي گفت نافرماني تو به حرفهاي من گوش ندادي و مي خواستي جلوي من بايستي . ها ؟ و مرا رها کرد چوبدستيش هنوز به طرف من بود گفت : (( کروشیو )) صداي ناله هاي من بلند شد و اون دوباره اين کار را کرد .
لرد : تو اشتباه کردي و تمام نقشه هاي مرا خراب کردي چرا مثل مونتاگ و ديگران نيستي ها ؟ من به تو گفتم که توضعيفي راه افتادي توخيابون و همينطور براي خودت صفا کردي ؟
مورفين : غلط کردم مي بخشيد ارباب
لرد : در کار من ببخش وجود نداره اما تو از خون مني من تورو مي بخشم اما اگر يک دفعه ي ديگر بدون اجازه ي من حرکتي کردي ديگه خودت مجبورم کردي .
مورفين : چشم ارباب چشم ارباب
لرد : من مي خواهم با چند تا از مرگ خوارهاي قوي خودم يک حمله يي مهم را به هاگرمبد انجام بديم و در اونجا يک مقر فرماندهي بوجود بيارم تو همراه اونا مي ري سر دسته ي اونا ديلي خواهد بود و دستور من به او ن اينه نافرماني مساوي با مرگ
مورفين : قربان حتماً لياقت خودمو نشون مي دهم
شب هنگام ساعت 12 شب هاگرفيد بسيار ساکت است و هر از گاهي فقط صداي در کافه ها يا غيب شدن کسي مي آيد .
ناگهان چند صداي پشت سر هم مي آيد ( ترق ) (ترق )
چند نفر با شنلهاي سياه که محکم پيچيده شده و نقاب بر روي صورت دارند ظاهر مي شوند .
و به کافه ها و خانه ها يورش بردند پشت سر هم نفرين ها از درون چوبدستي هايشان بيرون مي آيد .
صبح ساعت 8 صبح هاگرميد
لرد : عاليه خوبه ، دستت را بيار جلو ، پشت سر هم چيزهايي زمزمه مي کند
مورفين : خيلي ممنون ارباب ممنون


همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر کوچک شده


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴
#21

بلاتریس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۱ دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۱ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
ادامه پست قبلی
شماره پست 10
لرد به ریگولوس نگاه کرد و با خود فکر کرد که در ارتش سیاه خود به افرادی سبک بار و سبک مغز نیاز دارد و از طرف دیگر ریگولوس بزدل بود و باید لیاقت خودش را برای بودن در گروه مرگخواران نشان میداد.
لرد سیاه چوبدستی خود را بایک حرکت بسیار سریع از غیب ظاهر کرد و رو به ریگولوس گرفت . رعشه تمام بدن ریگولوس در بر گرفت و به خود گوشزد میکرد که :
- نباید بر میگشتم خطای من بزرگتر از انی بود که بتوانم طلب بخشش کنم . او حتما مرا میکشد این بار خود این کار را به پایان میرساند تا مطمئن شود که دیگر مرا نخواهد دید.
اما لرد دست ریگولوس را گرف و چوبدستی خود را بر روی نشان گذاشت نشان شروع به درخشیدن کرد و بعد تنها سر ماری از آن باقی مانده بود .
ریگولوس از درد به نفس نفس زدن افتاده بود و از طرف دیگر با ناباوری به لرد نگاه میکرد . سریع تعظیم کرد و سپس به پای لرد افتاد و گفت :
-سرورم این بار شما را مایوس نمیکنم من تمام تلاش خود را میکنم ...
لرد ا حالت زنندهای ریگولوس را از خود دور کرد چنان که سگی را از خود براند و روبه بقیه سربازان ارتش سیاه خود گفت :
- همه شما ها باید ماموریتی برای من انجام دهید تا وفاداری خود را به من ابت کنید و هم اینکه تفریحی کوچک داشته باشید و من قبلا دستورات را به پتیگیرو داده ام او ماموریت هر یک از شما را برایتان روشن میکند .
لرد این را گفت و به سوی مرگخواران رفت و همه مرگخواران در برابر او تعظیم و چاپلوسی میکردند.
ریگولوس با حسرت به این منظره نگاه میکرد و به خود لعنت میفرستاد که چرا بر بخت خود لگد زده و باعث شده که به این روزگار بیافتد . باسرشکستگی و ناراحتی از مرگخواران روی گردانید و به سمت جمعیتی رفت که دور پیتر حلقه زده بودن و از او لوله هلی کاغذی را میگرفتند .
در چهره ء بعضی از آنها ترس به صورت آشکاری خود نمایی میکرد و د رچهره دیگران شادی موج میزد . هر کس از محتویات ماموریتش آگاه میشد ، سریع غیب شده و به سمت ماموریت خود حرکت میکرد .
نوبت به ریگولوس رسید پیتر با حرکت نمایشی دست خود را باز کرد . هیچ چیز در دستان او نبود . پیتر شروع کرد به خندیدن و گفت :
- برای ترسو ها ماموریتی نداریم .
دنیا در برابر چشمان ریگولوس تیره و تار شد صدای خنده اطرافیان برایش همه در دنیای دیگر بود . دنیایی بسیار دورتر از آنچه فکرش را بکنید تنها یک چیز در ذهنش وجود داشت :
- آیا لرد مرا بخشیده

-------------------------------------------------------
ريگولس عزيز!
سرورمان از نوشته ي شما راضي بودند. شما براي عضويت در گروه مرگخوارانش پذيرفته شديد..گرچه بايد بيش از اين تمرين كنيد!! لرد منتظر فعاليت بيشتر شماست تا بتوانيد شايستگيتان را هر چه بهتره به نمايش بگذاريد!!
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۹ ۱۶:۵۹:۴۳

من کی هستم


آموزش ویژه ی جادوی سیاه! جنگ در راه است!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#20

تام ریدلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
شیفتگان جادوی سیاه! نجیب زادگان! شوالیه های سایه!

از آن جا که جهان جادویی در آستانه ی جنگ است و قدرت تاریکی ، باید که سهمگین تر از همیشه طلوع کند، لرد سیاه نزدیکان ، دوستان و سربازان اش را به کار مداوم و بیشتر فرا می خواند!

همه ی مرگ خواران پذیرفته شده ، اعضای ارتش سیاه ، جادوگرانی که تقاضای عضویتشان رد شده یا مشروط به کار بیشتر است ، به جایگاه ویژه ی تمرینی ِ ارتش سیاه ( تاپیک آموزش نمایشنامه های سیاه) خوانده می شوند!

آموزش ویژه ی جادوی سیاه ، برای پیروزی نهایی زیر نظر مستقیم لرد ولدمورت بر پا خواهد شد!
برای به هم پیوستن و آموزش ویژه ، زیر پرچم بلند مرتبه ی ارتش سیاه ، اجباری وجود ندارد! اما خوشنودی لرد ولدمورت نثار کسانی که در این مرحله ی پیش از جنگ ، وفادارانه حضور خواهندداشت!

و اما گفتنی اینکه همه ی متقاضیان ورود به گروه مرگ خواران ، که تا این لحظه پذیرفته نشده اند ، برای پذیرفته شدن موظف به حضور در این جلسات تمرینی خواهند بود!

باشد که لرد سیاه بر خیزد و جاودانه فرمان براند!
لرد ولدمورت

.........

از اون جایی که گویا بعضی از دوستان با فارسی لرد سیاه مشکل دارن ، در صورت عدم درک کامل مضمون فرمان بالا به شوالیه " مونتاگ" پیام شخصی بفرستید تا شما را از چگونگه اجرای فرمان آگاه کند!



Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#19

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
الکتو چوب دستی اش را با قاطعیت در دستانش فشرد حال وقتش بود که مثل پدرش افتخار مرید لرد بودن را کسب کند این بار با دفعات پیش فرق می کرد دیگر هیچ چیز مانع کار او نمی شد این را نیرویی درونی در ذهنش نجوا می کرد .صدایی به گوش رسید دیگر الکتو در آنجا نبود .
الکتو لحظه ای بعد به در مقابل درب کاخ با شکوه لرد ظاهر شد بدنش نا خوداگاه می لرزید ,اگر لرد او را قبول نمی کرد چه؟اگر لیاقت خدمت به لرد را نداشت چه؟
در همین افکار غوطه ور بود که صدای مرد تنومندی به گوش رسید :لرد منتظر توست.
این گفتار آشوب دل الکتو را دوباره برانگیخت .او در راهرویی قدم می گذاشت که به سالنی بزرگ با پرده های سبز رنگ که نقوشی به شکل مار روی خود داشتند ختم می شد .چندین میز بزرگ در سالن قرار داشت که هر یک با نشانی مخصوص علامت گذاری شده بود .صدایی در فضا طنین افکن شد:منتظرت بودم الکتو.پدرت قبل از مرگش به من اطمینان داد که روزی تو هم به ارتش من خواهی پیوست.اما همون طور که خودتم می دونی عضویت در ارتش من به هیچ وجه آسان نیست.برای عضویت در ارتش من شروطی وجود داره .باید شجاع باشی.باید بی رحم و باید آموزش دیده باشی. حالا به من بگو کدوم یکی رو داری و کدوم رو نداری.
الکتو:ارباب .شجاعت من نسبت به شما هیچه.اما نسبت به سایر هم قطارانم از شجاعت خوبی برخوردارم.در وجودم هیچ رحمی وجود نداره الان هم توسط پلیس ماگل ها به خاطر چنیدن قتل تحت تعقیبم.اما آموزش دیده نیستم.
لرد:تمامی چیزهایی رو که گفتی میدونستم فقط می خواستم از زبان خودت بشنوم.ولی آموزش دیده بودن یکی از شروط اصلی پیوستن به یاران منه.من می تونم خودم آموزشت بدم.این افتخار بزرگیه برای تو مگه نه؟
الکتو که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:اربا یعنی من می تونم یه مرگ خوار باشم؟
- هنوز نه .اگر در جلسات آموزشی خوب عمل کردی .افتخار این رو خواهی داشت که یکی از مریدان من باشی.
الکنو مدت ها به نزد لرد آموزش دید .او تمامی جادوها را به خوبی اجرا می کرد و امیدوار بود که لرد از او راضی باشد.
روز موعود فرا رسید .روزی که اگر لیاقت داشت نشان سیاه را روی بازویش حس می کرد.روزی که نتیجه ی زحماتش را می دید.
لرد:الکتو.تو این افتخار بزرگ را خواهی داشت که امروز به جمع مریدان من بپیوندی .پس بازویت را آماده ی حس کردن نشان سیاه کن.
لرد این حرف را زد و چوبدستی اش را روی بازوی الکتو گذاشت .
الکتو سوزشی شدید در بدنش حس کرد فریادی سر داد .اما این فریاد از درد نبود بلکه از شادی بود.


الكتو عزيز!
همانطور كه خودتان گفتيد:
"الکتو که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:اربا یعنی من می تونم یه مرگ خوار باشم؟
- هنوز نه .اگر در جلسات آموزشی خوب عمل کردی .افتخار این رو خواهی داشت که یکی از مریدان من باشی."
پس حتما سعي كنيد تا تمرين كافي داشته باشيد تا به خدمت لرد پذيرفته شويد!!
سپاس گذار باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۸ ۱۷:۴۲:۴۹

تصویر کوچک شده


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۰:۱۸ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#18

بلرویچ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۰ یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۴۷ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از گاراژ ابی تیزی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 267
آفلاین
این رول ادامه پست قبلیمه و به درخواست شما نوشتمش سرورم .

-------------------------------------------------------

- امیدوارم مثل پدرت ، همیشه به من وفادار باشی .
در ذهن بلرویچ ، وفاداری به لرد سیاه تنها هدف بود ، او دقایقی قبل مرگخوار شده بود و داغ مرگخواری روی دستش را مایه افتخار خود می دانست . بلرویچ احساس می کرد دوباره متولد شده است ولی اینبار با قدرتی بسیار و توانایی های فراوان . او حاضر بود برای نشان دادن وفاداری و قدرت خود به لرد سیاه هر کاری انجام دهد .
- بلرویچ توباید برای اثبات وفاداریت به من ماموریتی انجام بدی .
بلرویچ با خود فکر کرد : (( لرد فکرم را خوانده است )) . ودر جواب لرد گفت :
- سرورم ، حاضرم جانم را در راه شما فدا کنم .... چه خدمتی از دست من ساخته است ؟
- تو باید به سرعت خودتو به دهکده " بلک بل " ، محلی در قلب سرزمین تاریکی برسونی ؛ در اونجا مهمانخانه ای به نام " چراغ جادو " وجود داره . تو باید در اونجا فردی رو به نام " لیون والدسی پیدا کنی . لیون امانتی رو بهت میده و میگه باید چه کاری انجام بدی . متوجه شدی ؟
رفتن به سرزمین تاریکی ؛ سرزمین نفرین شده ای که تنها یاران امپراتور تاریکی اجازه ورود به اونجا رو دارند. در سرتاسر اون سرزمین طلسم شده ، غیب و ظاهر شدن غیرممکن است و حتی پرواز با جارو هم امکانپذیر نیست . تصور سفر به سرزمین تاریکی برای هر موجودی هراس انگیز است . بلرویچ این موضوع را می دانست ، به همین خاطر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با چهره ای هراسان گفت :
- سرورم !... سرزمین تاریکی !... رفتن به اونجا !... ولی اونجا نفرین شدست . نه می تونم با جارو برم نه اونجا ظاهر بشم . چطوری می تونم خودمو به اونجا برسونم ؟!
لرد ولدمورت ، دارای چهره ای بدور از احساس بود ، او همیشه بر احساساتش کنترل داشته نه احساتش بر او ، به همین دلیل فهم خشم یا خوشحالی او غیر ممکن بود . لرد سیاه بدن آنکه تغییری در چهره بی اساسش دهد در جواب بلرویچ گفت :
- بلرویچ ، ترس رو در ذهنت می بینم ، و این اصلا برای یک مرگخوار خوب نیست .
بلرویچ نمی دانست چه بگوید . او ترسیده بود ، اما نمی خواست مرگخواران دیگر بفهمند و بخاطر ترسش اورا تحقیر کنند . مدتی بدون هیچ حرفی سرش را پایین انداخت . از صدای پچ پچ مرگخواران می توانست بفهمد که درباره او چگونه فکر می کنند . این افکار ناگهان انگیزه او را برای رفتن به سرزمین تاریکی چند برابر کرد . بلرویچ بعد از تغییری در چهره اش با جدت گفت :
- سرورم من آماده انجام ماموریتم . بهتون قول میدم موفق میشم .
- خوب پس گوش کن چی میگم ... در شرق سرزمین تاریکی ، شهر کوچکی بنام " ایست دارک " وجود داره ، ایست دارک در محدوده طلسم سرزمین تاریکی نیست و می تونی اونجا ظاهر بشی . وقتی رسیدی سراغ پیرمردی بنام " باب کینگز " رو بگیر و بهش بگو من تو رو فرستادم ، باب تا دهکده بلک بل تو رو همراهی می کنه . در ضمن راجع به ماموریتت به هیچکس چیزی نگو .
لرد سیاه بعد از این حرف سکوت کرد . سکوتی که به معنی آغاز ماموریت بلرویچ بود .

- پاق -

بعد از این صدا ، بلرویچ دیگر آنجا نبود .
.....

---------------------------------------------------------
سرورم این رول رو طوری نوشتم که اگر بازهم خواستید ادامش بدم .
در راه شما حاضرم میلیونها از رولها بنویسم .

----------------------------------------
بلرويچ عزيز!
سرورمان از پيشرفت شما راضيست! با اين حال هنوز به حد مطلوب براي پذيرفته شدن نرسيديد! يكي از مهمترين مسايلي كه لرد برايش ارزش قائلست قدرت تخيل و نو آوري است!! سعي كنيد از اين به بعد از ايده هاي خودتان استفاده كنيد. ارباب منتظر يك نوشته ي ديگر و قوي تر از سوي شماست! باشد كه اين بار او را خرسند سازيد.
سپاس گذار باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۸ ۱۶:۵۷:۴۷
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۵/۱/۶ ۱۴:۵۵:۵۱

دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴
#17



نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۲۵ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۶
از کلبه ی ماروولو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 45
آفلاین
لرد سياه به طرف من مي آمد من روي صندليم نشسته بودم ناگهان با زبان مارزباني به من گفت : مارولو کجاست داشتم با تعجب به او نگاه مي کردم به پاهايش افتادم و لبه ي رداي او را بوسيدم به او گفتم که مارولو مرده مرا ببخش او نگاه يبه من کرد گفت تو ضعيفي و نمي تواني به من کمک کني نوزي از اميد در دلم روشن شد و گفتم مي توانم من از گذشته ي او خبرداشتم او از پيش من رفت . من در همان شب براي اينکه توجه ي لردسياه را بخود جلب کنم ساعتها فکر مي کردم .
(چند روز بعد )
اسنيپ : ارباب يک نفر داره بدجوري ؟؟ مي کشه ، راه افتاده توي خيابون مشنگها و يه اتوبان رو خراب کرده و حدود 200 نفر مشنگ کشته شدند .
لردسياه : مي دونم کار کيه هيچ چيز از زير چشمان لردسياه نمي تونه دربره
اسنيپ : اون کيه قربان تا بريم کلکش رو بکنيم .
ناگهان صداي بلندي مي آيد که مي گويد ((کروشيو )) و اسنيپ روي زمين نعره مي زند و التماس مي کند ولردسياه با وقار بر روي زمين ايستاده و به تنه ي اسنيپ نگاه مي کند که براي بار دوم سکوت مي شکند و من يعني مورفين کانت در مقابل لردسياه قرار گرفتم او به من گفت : خب بالاخره لياقت خودت روثابت کردي خوبه خوبه من مي خوام مقاومتت را هم بسنجم و دوباره فرياد کروشيدو بلند شد و من روي زميني افتاده بودم و درد را تحمل مي کردم و بعد ازمدتي بيهوش شدم .هنگامي که به هوش آمدم ديدم لردسياه بالاي سر من است و چوب دستيش به طرف من است .
او گفت : هنوز هم مي خواهني به من بپيوندي من با سرم علامت مثبت داادم و او خنده اي وحشيانه کرد و بعد به من گفت مي خوام دهکده ي پدريم را نابود کني .
پيام امروز : ديشب در منطقه ي روستاي نيشن شرق لندن در کام حمله ي افراد کسي که نبايد اسمش را برد فرورفت و کاملاً نابود شده است .

مورفين عزيز!
متاسفانه لرد عزيز نوشته ي شما را به منزله ي سرپيچي از دستوراتش تلقي كرده! اما با توجه به اين موضوع كه شما هنوز جوانيد!! پس از اينكه مدتي از عضويتتان گذشت و با اوضاع كار آشنايي يافتيد لرد به شما فرصت دگري براي اثباتتان خواهد بخشيد. پس در اين مدت سعي كنيد با مطالعي نوشته هاي دگر مرگخواران خود را تقويت كنيد.
باشد تا روزي شما نيز در پناه نشان سياه قرار گيريد.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۸ ۱۶:۳۶:۵۹

همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر کوچک شده


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴
#16

ادی ماکایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از كوچه پشتي عمه مارج اينا !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
سياهي و ترس همه جا رو فرا گرفته بود، همه در حال فرار و نجات دادن جان خودشان بودند. صداهاي فرياد بلندي به گوش ميرسيد كه قلب رو در دل هر شخصي آب مي كرد. ترس و دلهره بين افراد رد و بدل مي شد، لندن به روزهاي ناامن خودش بازگشته بود!
در مركز اين سياهي، فردي با قامت بلند ايستاده بود. خادمان او در اطرافش حلقه زده بودند و سر تعظيم فرود مي آوردند.

در اين ميان، شخصي از بيرون حلقه وارد شد و به روي پاي لرد افتاد!
-ارباب...ارباب...منو ببخشيد...هر كاري بگيد انجام ميدم...ارباب...
لرد بدون اينكه به شخص نگاه كنه گفت: اَه...اي احمق!(و پاش رو كنار كشيد!)

دو مرگخوار از داخل حلقه جلو آمدند ، بازوان شخص رو گرفتند و عقب كشيدند. شخص ناخواسته از ارباب دور شد!

لرد سياه:اونموقع كه من دنبال شما ترسوها بودم، تو كدوم گوري قايم شده بودي؟
-ارباب...من اونموقع توي بلغارستان بودم! به محض اينكه نشان رو ديدم به سمت لندن اومدم...ارباب...من به شما وفادارم!
لرد سياه:در ارتش من، جايي براي احمقايي مثل تو نيست!
-ارباب...من ميتونم كارهاي ديگه اي هم انجام بدم!
لرد با پوزخندي گفت:مثلاً...(و منتظر جواب فرد موند)
يك نفر از انتهاي حلقه داد زد:ارباب...ميتونه جوراباتونو بشوره!
همه مرگخوارها با نگاهي به همديگه پوزخندي زدند!
لرد سياه جوبدستيش رو به طرف شخص خاطي گرفت و داد زد:كرشيو...

فريادهاي شخص بلند شد و همه مرگخوارها از پوزخندي كه زده بودن، پشيمون شدند!

بعد از لحظاتي كه سكوت همه جا رو گرفته بود...ادي شروع به صحبت كرد(!):
-ارباب...من ميتونم...
لرد با صداي خودش حرف ادي رو قطع كرد:
-اولين كاري كه بايد انجام بديم ايجاد اغتشاش و نا امني در كشوره...وقتي توجه همه رو به اين سمت كشونديم، به وزارتخونه حمله ميكنيم!

--------------------------------------------------------
ادي عزيز!
سرورمان به هيچ عنوان از پاسخ شما به درخواستش راضي نيست. براي آنكه بتوانيد رضايتش را جلب كنيد و به عضويت گروه مريدانش بپيونديد بايد تلاشتان را افزايش دهيد. اميدست كه اين نمايش ضعيف از روي بي دقتي باشد..نه اينكه كار را جدي نگرفتيد! كه اگر چنين باشد خشم لرد متوجه شما خواهد شد!
سرورمان منتظر يك حضور جدي تر و قوي تر از شما هستند!
سپاس گذار باشيد كه اين سخنان همگي از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۸ ۱۶:۲۸:۲۴

جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#15

سرژ تانکیان old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
_ارباب بيارمش؟
_سريعتر
_حرص نخورين..خودم اومدم بابا يا الله
در نور نسبتا كم اتاق ميشد شخصي كوتاه قد رو ديد كه از در اتاق وارد شد.شعله درون شومينه با صداي پاقي خاموش شدو هيكلي چاق كنار صندلي كه جسمي غير طبيعي روي آن نشسته بود تكان غير قابل توجيهي خورد!!
از دهان استخان هاي ماري كه به ديورا نصب شده بودند خون جاري بود و انسان هاي زنده از پنجره پشت صندلي با نور ناگهاني سبزي روي زمين ميافتادند.(اين تيكه براي وحشت بيشتر بچه هاي نازنين زير 18 سال است، پيشنهاد ميكنم با اجازه والدينتون بخونين:)به سقف سر هاي انسان آويزان بود كه بدون صدا فرياد ميزدند و بعد تبديل به دراكولا ميشدند.يه عالمه روح هم در اتاق پرواز ميكرد.خلاصه ، بچه هاي عزيز..اتاق قصه ما خيلي وحشتناك بود.(وصيه هاي ايمني:افرادي كه ناراحتي قلبي ، كليه اي!! ، مغزي ، اختلالات بيناموسي و كلا هر مرضي كه دارند بهتر است با مجوز دكتر حسن مصطفي ادامه اين داستان رو بخونن)

ولدمورت:اين سرژه؟
السامور:بله ارباب
ولدمورت:اين كه قد بلند بود
السامور:ببخشيد ارباب..از اول قد كوتاه بود..كفش پاشنه بلند ميپوشيد
ولدمورت در نور كم اتاق با چشمان بيروح اما نافذ!! به سرژ نگاه كرد ، سرژ احساس كرد در مقابل اين نگاه هيچ وسيله دفاعي ندارد و گويي به ناگاه عريان شده بود.

ولدمورت :شورتت آبيه
سرژ:
السامور:ارباب..شروع كنم؟ اهاي سرژ بيا جلو تر
و يك كاغذ پوستي ظاهر ميكنه
السامور:اهم اهم..به نام لرد سياه شروع ميكنم...اسم؟
سرژ:سرژ تانكيان
السامور:نام پدر
سرژ:كدوم يكي؟
السامور:نام مادر؟
سرژ:نميشه از اين بگذري؟من شديدا غيرتي هستم
السامور:ازدواج كردي؟
سرژ:نه بابا. من يه بار عاشق شدم چشم بستم باز كردم هفت هشت تا بچه دورم بابا بابا ميكردن...چه برسه به ازدواج..نه من اهل ريسك نيستم
السامور:ميزان تحصيلات؟
سرژ:20 ساليه كه قصد دارم كنكور بدم
السامور:علاقه مندي؟
سرژ: خلاصه بگم آلودگي صوتي
السامور:دليلت براي مرگخوار شدن جيست؟
سرژ:ايجاد آلودگي صوتي بيشتر...مثلا فرياد يكي كه داره شكنجه ميشه...البته اينارو هم تكي ميشه انجام داد ولي خب مرگخوار لرد سياه بودن كلي كلاس داره
السامور دست راست سرژ رو ميگيره
السامور:بايد پيوند ناگسستني ببندي كه هيچ وقت به لرد سياه خيانت نكني
سرژ:قول ميدم
و نواري از آتش دور پنجه دست هاي آن دو پيچيد
السامور شيئي نوك تيز از جيب رداي خود در اورد و آن را در ساعد دست سرژ فرو كرد طوري كه صداي فرياد سرژ شيشه پنجره ها را شكست!!خون از ساعد دستش جاري شد و السامور نوك آن شيء را حركت داد.گويي در حال نقاشي كشيدن بود، جمجمه كشيد!! خون هاي بيشتري از ساعد دست بيرون رانده شدند
سرژ:اه...كثيف كاري نكن ديگه
السامور كار را به اتمام رساند
سرژ بسيار ناراحت ساعد دستش را جلوي ولدمورت برد:لرد سياه...ببينين چقدر بد كار كرد؟ اصلا اين يارو اينكاره نيست
السامور:برو بابا، تو محله منو «السامور داوينچي » صدا ميزنن
لرد ولدمورت كه در حال برقراري ارتباط در تاريكي بود از حال خود خارج شد و ساعد دست سرژ را ديد
ولدمورت:السامور؟ چرا اين جمجهه چشاش چپه؟
و بعد نگاهي به السامور انداخت
ولدمورت: خودم برات ميكشم
5 دقيقه بعد
سرژ:دستتون درد نكنه ارباب، عالي شده ،فقط يك چيزي، ميشه براي جمجهه ريش بزارم؟

_____
خيلي سعي كردم جدي بنويسم.شرمنده ناجور شده.كلا آدم هر چقدر كمتر بنويسه سخت تر مينويسه.

-----------------------------------------------------
سرژ عزيز!
سرورمان به دليل پيشينه ي درخشاني كه از خود برجايي گذاشتيد شما را مي پذيرد. گرچه بايد بدانيد اين نوشته ي " طنز " شما نمي توانست باعث ورودتان گردد. لرد انتظار دارد پس از اين شما جدي تر به فعاليت بپردازيد و قابليت هاي خود را به اثبات برسانيد. باشد كه همگي مورد لطف او قرار گيريم.
سپاس گذارش باشيد كه اين سخنان همگي از سوي اوست!


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۷ ۱:۳۲:۵۵
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۷ ۱۴:۴۰:۴۴


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#14

آناکین مونتاگ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۰۰:۲۴ چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۹
از 127.0.0.1
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1402
آفلاین
آن ساختمان سیاه خوفناک تر از همیشه به نظر میرسید
یک نفر گفت: لرد از تو راضی نیست
من بدون هیچ کلامی فقط به او نگاه میکردم
- لرد انتظار داره که تو بهتر فعالیت کنی
جواب دادم : من به خود لرد هم گفتم من آماده ی هر نوع خدمتی به لرد هستم
- این کافی نیست باید عمل کنی با حرف زدن که نمیشه به لرد ابراز وفاداری کرد
- من که گفتم هر دستوری که لرد بده من انجام میدم تا پای جونم
- نه خیر تو هنوز متوجه نشدی که لرد از یک مرگخوار وفادار چه انتضاری داره من سعی کردم به تو بفهمونم که لرد از تو چی میخواد ولی مثل اینکه موفق نشدم بهتره با خود لرد صحبت کنی بله اینطور بهتره

من از ترس جرعت حرف زدن نداشتم
لرد از من راضی نبود
باید هر طور شده رضایت لرد رو جلب میکردم
من رو تا اتاقی که لرد در اونانتظارم رو میکشید راهنمای کردند
در زدم
صدای گفت: داخل شو
با ترس فروان داخل شدم فورا رو به اتاق خالی تعظیم کردم
صدای خنده ی کسی رو از پشت سرم شنیدم
فهمیدم که لرد در سمت دیگر اتاق بود و من به سمت دیگر تعظیم کرده بودم
بدون اینکه راست بشم به سمت صدا برگشتم
سایه سیاهی رو مقابل خودم دیدم
لرد گفت : درست به ایست
من فورا اطاعت کردم
با ترس به صورتش نگاه کردم
اثری از لبخند در صورتش نبود
از من پرسید: آیا با تو صحبت کردند
جواب دادم: بله ارباب
دوباره پرسید: خوب نتیجه چی شد
با ترس جواب دادم: به من گفتن که به پیش خود شما بیام
دستش به طرف چوب دستیش رفت
من از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم
لرد چوب دستی رو به سمت من گرفت
قلبم داشت از دهنم میزد بیرون
لرد آهسته زمزمه کرد:کروشیو
من با بلند ترین صدای که میتونستم جیغ میزدم
______________________________________

پیام قبلی ظاهرا مورد تاید لرد نبود
امید وارم این یکی مناسب باشه

-----------------------------------------------------
مونتاگ عزيز!
سرورمان براي شما وظيفه اي خاص در نظر گرفتند! براي آنكه به طور كامل با جزييات اين موضوع آشنا شويد لطفا با من- پيتر پتي گرو- تماس بگيريد! باشد تا همگي در پناه لرد و قدرتش قرار گيريم.
سپاس گذار لرد باشيد كه اين سخنان همه از سوي اوست!


ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۷ ۱۴:۲۹:۱۸


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱ جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۸۴
#13

پ.ح.س.گ. گويل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۵۶ دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴
از اسلي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 83
آفلاین
_رومي يه بطري ديگه بدو دختر
دختركي لاقر اندام ولي زيبا رو با قدمها ي كوچك جلو امد ميشد حدس زد كه 14 تا 15 سالش هست مردي كه معلوم بود مدتهاست حمام نرفته و ته ريشي هم صورت خشكش را زبر تر كرده بود روي صندلي نشسته بود و بعد از چند دقيقه بطري خالي را به كلكسيون بطري هاي روي ميز اضافه كرد حدود 6 بطري خالي شده روي ميز انبار شده بود ثانيه هايي به سكوت گذشت مرد مست و بيخيال روي صندلي لميده بود سوزشي در قسمت ساعد دست چپ مرد مست را از جا پراند
_چي ساعد سمت چپ
سوزشي مرگاور به همراه خنده هاي شيطاني مرد تاريكي را در ان كلبه كوچك روانه دخترك بي هيچ صدايي گوشه اي نشسته بود و فقط داشت گريه ميكرد
_رومي بدو پالتو و جارو منو بيار
دخترك گريان گفت ببخشيد جاروتونو شكستيد جارو نداريد
و به بالا دويد و پالتو مرد اورد و مرد پا به رهنه شروع به دويدن كرد
ثانيه ها دقيقها ساعتها روزها گذشتند و اينك تابلويي در جلوي مرد بود-ليتل هنگلتون-مرد بي پروا ميدويد نشان سوزش بيشتر ميشد در 40 كيلومتري ليتل هنگل تون (از طرف ديگر شهر)خانه اي كه بي شباهت به قصر ارواح نبود ديده ميشد خودش بود قصر لرد! لرد بزرگ لرد سياه
تق...تق..تق
اونگ در سه بار در قديمي را به تكان در اورد گرد و خاكي از در بلند شد گويا سالها متروكه بوده است
پيكر شنل پوش دختري جوان در استانه در ظاهر شد مرد كه نامش گويل وبد به شك افتاد درست امده است!دختر جوان با ديدن گويل و شناختن ان به سرعت به پيتر پتي گرو تغيير شكل داد
_پس بلاخره اومدي لرد داشت كم كم به تو شك ميكرد
_جانم فداي لرد!لرد بزرگ ما كجاست
گويل پا به داخل گذاشت در هر قدم صداي مرگ شنيده ميشد در تالار اصلي در صندلي سر سرا شخصي نشسته بود فرزند كينه زاده شده از مادري به نام مرگ يعني لرد ولد مورت باوردد گويل سرسراي ساكت ساكت تر شد لرد با نگاهاي زيركانه و لبخندي بر لب گفت:
خب....
گويل:جانم فداي لرد!سرورم چه خوش است ديدن روي شما درود بر فرمانرواي تاريكي بازگشت تو همراه با تاريكي دنياست اميدوارم مرا به عنوان خدمتكار خود در اغوش تاريكي بگيريد
لرد ساكت بود
------------------------
ديگه جوابش دست شماست من هيچ كارم

----------------------------------------------------------
گويل عزيز!
نوشتتون رضايت لرد رو كسب كرده. سرورمان با درخواست شما براي پيوستن به گروه مرگخوارانش موافقت نموده. گرچه بايد بدانيد كه اين امكان دارد تغيير كند! جناب لرد هيچ گونه لغزشي را نخواهد پذيرفت. اگر از سوي شما كم كاري اي مشاهده بشه بدانيد كه از مقامتان سقوط خواهيد كرد. تلاشتان را بكنيد تا غضب لرد را تجربه نكنيد.
سپاس گذار باشيد كه اين سخنان از سوي اوست!


ویرایش شده توسط گويل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۶ ۱۵:۵۷:۵۲
ویرایش شده توسط پيتر پتي گرو در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۷ ۱۴:۱۳:۱۰

جنگ را از لابه لايه اتش و خون بيرون كشيديم تا نفرت از جنگ اييني جاودان شود







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.