هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳:۱۷ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۹:۱۷ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
بله، این بود که مرگ‌خواران عزیز، دوباره دور زدند تا به هاگوارتز برگردند. البته مصیبت بزرگ‌تری هم وجود داشت و آن این بود که حالا چه طور می‌خواهند به درون هاگوارتز بروند؟! رون ویزلی قطعا در تمام مدرسه جار زده بود که مرگ‌خواران را در حال خروج از هاگوارتز دیده است و قطعا ماجرا را به مسئولین هاگوارتز هم گفته بود. پس مسئولین احتمالا همگی در آنجا حضور داشتند. بنابراین...
- یافتم! یافتممممممم!
این، صدای جیغ بنفش بلاتریکس بود. رکسان با چهره‌ای خسته و پوکر او را نگاه کرد.
- چته بلا؟ چی رو یافتی؟
بلاتریکس لبخندی زد.
- خب نابغه‌ها وقتی دامبلدور بفهمه ما توی هاگوارتز بودیم هر جای دنیا هم باشه به هاگوارتز میاد!
عده‌ای از مرگ‌خواران، هوش او را تحسین کردند و به به و چه چه کردند. اما کراب، دستانش را در جیب ردای پشمی‌اش فرو برد و با چهره‌ای گرفته گفت:
- حالا اگه اونجا گیرش نیاوردیم چی؟
بلاتریکس سرش را تکان داد و با ژست شیک و پیکش، قدمی به جلو برداشت و با لحن حق به جانبی گفت:
- فعلا این نقشه رو عملی می‌کنیم، حالا اگه موفق نشدیم یه فکری می‌کنیم. فعلا باید برگردیم هاگوارتز.
و بعد، اشاره ای کرد تا بقیه از پشتش حرکت کنند. سپس خود سرانه و با غرور به سمت هاگوارتز، حرکت کرد.
کراب، رکسان و بقیه، آهی کشیدند و ناسزایی گفتند. دیگر از راه رفتن در آن مکان بیابان مانند سیر شده بودند. تنها آرزویشان این بود که هر چه زودتر به خانه‌ی ریدل‌ها باز گردند و لرد، در حالی که لبخند می‌زند بگوید که به آنها افتخار می‌کند. اما ظاهراً چنین چیزی غیر ممکن بود.
خلاصه، همان‌طور در آن بیابان جلو رفتند، جلو و جلو و جلوتر. اما به هاگوارتز نرسیدند.
رکسان نالید:
- پس چرا نمی‌رسیم؟
بلاتریکس به او جوابی نداد. فکر می‌کردند احتمالا راه را گم کرده اند. البته نویسنده هم چنین قصدی داشت اما یک دفعه همه چیز عوض شد و هاگوارتز جلوی آنها سبز شد.
- هورااااااااا رسیدیم هاگوارتز!
مرگ‌خواران ندای شادی سر دادند و هو کشیدند. حالا، آنها درست جلوی هاگوارتز بودند.
همان‌طور که دروازه را نگاه می‌کردند(گویی امید داشتند با شرمندگی، خودش باز شود)، بلا، دامبلدور را دید که بالای دروازه ایستاده است و ریش و ردایش با حالت رویاواری در دست باد می‌رقصد.
- اون... اون دامبلدور نیست؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۱۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
بلاتریکس بافریادی جواب داد:
«کار ن‍...می...کُ...نه... فهمیدی شل مغز؟»
اوری سری به نشانۀ تاسف تکان داد و گفت:
«متاسفم بلا، اما انگار زیادی هیجان زده شدی جادوت هنگ کرده. صبر کن من امتحان کنم.»
سپس بدون اینکه جای به خصوصی را نشانه بگیرد، چوب‌دستی‌اش را موج داد و نعره زد:
«اینسندیو!»
ناگهان مقدار زیادی مواد مذاب از نوک چوبدستی اوری بیرون پاشید و همه را سوزاند. اوری به زور و بدبختی همه‌شان را خاموش کرد و با پوزخندی به بلاتریکس کنایه زد:
«دیدی فشفشه خانم؟»
بلاتریکس اخم کرد و چوب‌دستی‌اش را تکان داد، تا یک پارچ، چرک خیارک غده دار شد ظاهر کند و دست دماغش را که سوخته بود در آن فرو کند. کراب، به اوری اشاره کرد و گفت:
«آتیش بازی بسه. نقشه رو بگیر و راه رو نشون بده تا کلا نکشتیمون.»
رکسان با صدای جیغ جیغی‌اش گفت:
«نمی‌شه.»
همه به سمت او برگشتند و یک صدا پرسیدند:
«اون وقت چرا؟»
رکسان مقداری خاکستر را که کف دستش بود بالا گرفت و نالید:
«اوری سوزوندش.»
بلاتریکس که دماغش را در پارچ چرک خیارک غده دار فرو کرده بود، هول کرد و مقدار زیادی از چرک را با دماغش بالا کشید. کراب با کف دست به پیشانی‌اش کوبید و کراوچ از فرق سر تا نوک پا از عصبانیت قرمز شد و دیگر نتوانست خودش را کنترل کند.
«کروشیو

بعد از اینکه همه عقده‌شان را روی اوری بیچاره خالی کردند و زنگ زدند سنت مانکو تا بیایند و ببرندش، بلاتریکس جیغ کشید و گفت:
«فهمیدم، یافتم، گرفتم. برگرمی‌گردیم هاگوارتز.»
همه با هم گفتند:
«نه خیر. مگه مریضیم؟»
«نه. البته بعضیامون هستیم. خود ارباب هم مشکوک به کروناست، ولی این که ربطی نداره. بریم هاگوارتز رون ویزلی رو گیر بیاریم.»
همه یک صدا پرسیدند:
« که چی بشه؟»
بلا پارچ را مثل نارنجک به پشت سرش انداخت و جواب داد:
«که بعدش فرد و جرج و پیدا کنیم و ازشون بپرسیم بعد از اینکه نقشه رو از اتاق فلیچ کش رفتن کجا گذاشتن. اونا حتما می‌دونن.»
همۀ مرگ‌خوار‌ها از ته لوزالمعده‌شان آهی کشیدند و به راهی که باید از آن برمی‌گشتند، نگاه کردند.


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۲۲ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۹:۱۷ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
مرگ خواران که چاره‌ی دیگری نمی‌دیدند، و مغزشان به طور کامل از کار افتاده بود، ناچار به سمت آن جنگل برفی راه افتادند. رکسان، نشانی جنگل را که روی یک کاغذ پوستی نوشته شده بود از سیریوس گرفت و در جیب ردایش گذاشت. خلاصه، بار و بندیلشان را برداشتند و از اتاق دامبلدور، بیرون رفتند.

سیریوس هم بیخیال، شروع کرد به تمیز کردن اتاق دامبلدور و بعد، در اتاق را بست و از آنجا دور شد. حالا آنها مصیبت دیگری هم داشتند. اصلا چه طور می‌خواستند از هاگوارتز بیرون بروند؟

راهرو پر از هاگوارتزی های مختلف بود. مطمئنا اگر آنها، چند تا مرگخوار را در جلوی اتاق دامبلدور می‌دیدند، دست به کاری می‌زدند. چه می دانم، شاید آنها را همان ‌جا به درک واصل می‌کردند، یا احتمالا بقیه را خبر می‌کردند و بقیه این کار را انجام می‌دادند.

بلاتریکس، دستی به موهای جنگل‌وارش کشید.
- حالا چه جوری بریم بیرون؟
یکی از مرگ‌خواران، چوبدستی‌اش را در دست گرفت و آهسته پاسخ داد:
- صبر می‌کنیم جادوآموزا برن سر کلاسا. بعدش سریع از اینجا می‌ریم.
بلاتریکس پوزخندی زد و ضربه‌ای به سر آن مرگخوار زد.
- نابغه‌ی کی بودی تو؟

سپس سریع خودش را جمع و جور کرد. منتظر ماندند تا هیاهوی سالن، ساکت شود و بعد هر چه زودتر فلنگ را ببندند.
وقتی جادوآموزان به کلاس‌ها رفتند، مرگخواران، در حالی که آهسته و پشت سر هم سعی داشتند از هاگوارتز بیرون بروند، قدم بر می‌داشتند و بلاتریکس جلوتر از همه بود.

در راه، چند تا جادو آموز فضول را دیدند و قبل از اینکه آنها بخواهند کاری بکنند، آنها را بیهوش، و حافظه‌ی آنها را پاک کردند.
بالاخره به دروازه‌ی هاگوارتز رسیدند. حالا چه طور باید بازش می‌کردند؟

البته این کار، برای خادمان وفادار لرد کار چندان سختی هم نبود. با یکی دو تا ورد و طلسم، دروازه را باز کردند. اما حیف که رون ویزلی، درست چند متر دورتر، آنها را دید و با صدای بلندی فریاد کشید:
- مرگخوارا! مرگخوارا اینجان!

فریاد کشیدن او همانا، و سرازیر شدن سیلی از جماعت به سمت مرگ‌خواران بیچاره سرازیر شد. و مرگخواران، با سرعت هر چه تمام، در واقع با سرعت جت، دوان دوان از هاگوارتز فاصله گرفتند. چه می‌شد اگر لرد می‌فهمید خادمانش به خاطر یک جادو آموز گیر افتاده اند و به جای سوپرایز، اربابشان را بی‌آبرو کردند؟ بلاتریکس با این فکر، لرزش خفیفی کرد و با سرعت بیشتری دوید.

مرگخواران، آن‌قدر دویدند که از نفس افتادند. پس وقتی برگشتند و دیدند که خبری از هاگوارتزی‌ها نیست، همان‌جا روی زمین ولو شدند.

قطعا هاگوارتزی‌ها قرار نبود آنها را ول کنند و این خیلی برایشان بد و کلافه کننده بود.
رکسان، آهی کشید، نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
- دامبلدور، بمیری اصلا!

بلاتریکس در حالی که نفس نفس می‌زد، ضربه‌ای به پهلوی رکسان زد و با داد گفت:
- پاشو آدرس جنگل رو بده به من. زود باش. وقت نداریم.
رکسان با تاسف، کاغذ پوستی را در آورد و به بلاتریکس داد. بلاتریکس، چوبدستی‌اش را به قطب نما تبدیل کرد.

- فعلا بهتره با یه روش طبیعی بریم. نه با جادو.
- چرا اون‌وقت؟
بلاتریکس اخم کرد.
- جادو کار نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا.
هکتور فریاد زد:
- چییییییییی؟


Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۳۹ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹

هافلپاف

الیور ریورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۲۸:۳۲ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از شیون آوارگان
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
ناگهان هشت طلسم سرخ به طرف تازه وارد شلیک شدند، اما از او گذشتند و دیوار پشت سرش را پودر کردند. بلاتریکس پس از اینکه گرد و خاک خوابید و همه‌شان پناه گرفتند، سرک کشید تا بتواند نتیجۀ کارشان را ببیند.
«نههههههه! امکان نداره. من خودم کشتمت. رفتی توی اون طاق مسخره و مردی خودم دیدم.»
روح سیریوس قهقهه‌ای زد و با حرکتی نرم به وسط اتاق دامبلدور سر خورد. رکسان خیلی آرام یکی از گره‌های موی بلا را باز کرد. سیریوس با تحقیر به همه‌شان نگاهی انداخت و گفت:
«شما احمقا می‌خواین دامبلدور رو بکشین؟ اون حتی جنازه‌ش هم از ارباب شما خیلی چیزای بیشتری داره.»
مرگ خوارها به همدیگر نگاهی انداختند و پرسیدند:
«مثلا چی؟»
«حدس بزنید. البته اگه مغز اندازۀ گوی طلاییتون کار هم می‌کنه.»
بلا گفت:«مو؟»
اوری پرسید:«کفن؟»
یکی دیگر حدس زد:«آهان دو متر قبر تو هاگوارتز؟»
سیریوس که قبل از مرگش هم اعصاب درست و حسابی نداشت، حالا زودتر جوش می‌آورد.
«اینا که چیزی نیست. دامبلدور یه حس اضافه‌ داره که ولدی نداره، اونم بویاییه. اربابتون دماغ نداره!»
بلا هراسان گفت:
«واقعا؟ تا حالا دقت نکرده بودم. رکسان این راست می‌گه؟ رکسان کوشی؟»
رکسان جواب نداد. انگار گم شده بود. بلا چوب‌دستی‌اش را به سمت روح بلک گرفت و غرید:
«راستش رو بگو خائن. کی دماغ ارباب رو کنده؟»
سیریوس جواب داد:
«من نمی‌دونم، اما حتما خودش می‌دونه. اما به نظرم بهتره اول نقشۀ غارتگر رو که ته یه دریاچۀ یخ زده، وسط یه جنگل پر از برفه پیدا کنید، تا بعدش هم دامبلدور رو پیدا کنید. شاید اون موقع لرد سیاه به جای جایزه براتون تعریف کرد که دماغش چی شده.»


با سخت‌کوشی و امید قدم به قدم قله‌ها را فتح می‌کنیم تا پرچم افتخار خود را در آسمان‌ها فرو نهیم.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۰۴ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹

ریونکلاو

سوزانا هسلدن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۲۹:۱۷ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
مرگ خواران در اتاق دامبلدور نشسته بودند و سکوت عجیبی بینشان حاکم بود. در این فکر بودند که چگونه می‌توانند دامبلدور اصلی را گیر بیاوردند و سر به نیستش کنند و هر چه زودتر از آنجا بروند. بلاتریکس، روی صندلی دامبلدور نشسته بود و با وسایل روی میز ور می‌رفت.

رکسان، که با بدبختی خودش را خلاص کرده بود، آرام در گوشه‌ای نشسته بود. بقیه هم که حال و روز خوشی نداشتند به دیوار تکیه داده بودند و به افق خیره شده بودند. دامبل بات هم که... فعلا روی زمین ولو بود.

وضعیت بدی به نظر می‌رسید. ممکن بود محفلی‌ها یا دیگران سر برسند و آن وقت بدبختی آنها دو چندان می‌شد. برای همین فسفرهای مغزشان را به بازی گرفتند و سعی کردند نقشه‌ی جدیدی بکشند.

پس از مدت نامعلومی، بلاتریکس لب به سخن گشود. صدایش طوری بود که انگار دلش می‌خواست یک دل سیر بخوابد.
- خب. ما برای سر به نیست کردن دامبلدور باید بدونیم کجاست.
بقیه، با حرکت سر تایید کردند. رکسان با کلافگی پرسید:
- آخه چه طوری؟ زود باشین الان محفلیا سر میرسن پدرمونو در میارن!

هکتور، پوزخندی زد و نگاهش را روی تابلوهای اتاق دامبلدور، که خصمانه نگاهش می‌کردند چرخاند. بعد گفت:
- نظرتون چیه نقشه‌ی غارت گرو گیر بیاریم؟
بلاتریکس چوبدستی‌اش را بالا آورد و هکتور سریع گفت:
- مَــ... منظورم اینه که خب اگه اون نقشه رو داشته باشیم میفهمیم دامبلدور کجاست.

- اگه توی هاگوارتز نبود چی؟
و بعد بلاتریکس دوباره کروشیو را گفت و هکتور از درد به خودش پیچید.
رکسان در حالی که کم کم بغض می‌کرد نالید:
- اصلا بیاین دامبل باتو برداریم بریم. سورپرایز ارباب به ما نیومده.

در همان لحظه، در اتاق دامبلدور باز شد و شخصی که در چهارچوب در ایستاده بود، باعث شد همه از تعجب سر جایشان خشک شوند و گوی تزئینی دامبلدور، از دست بلاتریکس بیافتد و هزار تکه شود... .


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۱۶ ۲۰:۰۰:۵۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۴۰ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۰:۴۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 191
آفلاین
تصویر کوچک شده


بلاتریکس با دست به پیشونیش کوبید. همه مرگخوارا داغون شده بودن. همه به جز...
- تو! بیا اینجا ببینم.
- ن... نمیتونم بلا.
- چرا نمیتونی؟
- اینو ببین! بخاطر این.

بلاتریکس به جایی که رکسان اشاره می کرد نگاه کرد، ولی چیزی ندید. با حالت پوکر به سمت جایی که قرار بود رکسان باشه نگاه کرد، ولی رکسانی اونجا نبود.

- از توی موهای من بیا بیرون!
- اهم... گیر کردم بلا.

شاید رکسان می تونست از توی ترک دیوار بیرون بیاد، یا از توی لیوان، ولی خروج از جنگل موهای بلاتریکس که به مراتب حاصلخیز تر از جنگلهای آمازون بود، امری غیر ممکن بود! و تلاشهای بلاتریکس و رکسان، کاملا بی فایده بود.
- بیخیال. تو سعی کن اون تو رو یه کم مرتب کنی. بقیتون بیاین یه فکری بکنیم از اینجا بریم بیرون.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۰:۵۶:۲۸
ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۰:۵۸:۱۷

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۶:۲۵
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
مرگخواران عقب رفتند و به جلو دویدند؛ اما همگی به عقب پرتاب شدند و بلاتریکس شروع کرد به داد و بیداد کردن سر هکتور:
_حالا چه شد؟ به خاطر نقشه ی احمقانه تو داغون شدیم!
_ولی...
_کروشیو!

مثل همیشه بلاتریکس از خود کوچکترین رحمی نشان نداد. این بار هکتور دوباره پیشنهاد داد:
_به نظر شما یک ذره از این معجون ضعیف کننده بهش بدهم؟
_اگر اثر نکرد به لرد میگویم اواداکدورایی نثارت کند!

هکتور با چهره ای لرزان جلو رفت تا معجون را به دامبل بات بدهد؛ اما دامبل بات دهانش را بسته بود و به او خیره شده بود. هکتور به سوی بلاتریکس برگشت و گفت:
_اصلا من این کار را نمیکنم! مظلوم گیر اوردید؟
_کروشیو!

هکتور دیگر داشت از درد کروشیو های پی در پی کروشیو های بلاتریکس دیوانه میشد؛ پس مجبور شد جلو برود و پس از این که یک ایمپریو نثار دامبل بات کرد، معجون را به زور به او خوراند. معجون اثر کرد و دامبل بات تلپی افتاد پایین؛ اما پشت در تعدادی مرگخوار له شده بودند که به زور روی پای خودشان ایستاده بودند:

_چی شده؟ پس کجاست این دامبلدور؟
_محفلی ها زدند نابودمان کردند!

بلاتریکس که عصبانی شده بود، تصمیم گرفت با مرگخواران دیگر بنشینند و نقشه ای بکشند. اما نقشه کشیدن با کمک مرگخواران نابود شده کار اسانی نبود...




ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۲۱:۱۸:۱۹

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- بریم بیاریمش!
- بریم!

مرگخوارا به سرعت به سمت در دویدن و تا رسیدن، دیدن دامبل بات، توی چارچوب در ایستاده و با دست و پاهاش، راه ورود و خروج رو سد کرده. مرگخوارا نفس راحتی کشیدن و اومدن به نقشه قبلیشون، که رفتن به دنبال دامبلدور اصلی بود، برسن که...

- نمیذارم!
- بذار بریم بچه! کلی کار داریم!
- نمیخوام!

رد شدن از دامبل بات، به ظاهر کار ساده ای میومد، ولی در عمل، خیلی سخت تر بود.

- خب، حالا چیکار کنیم؟
- من میگم بریم عقب، بدوییم، بزنیم بهش!
- نه هکتور، نه، بذار فکر کنیم!

بلاتریکس اینو گفت و کروشیویی نثار هکتور کرد. بعد نشست و فکر کرد و فکر کرد...
- یه فکر عالی دارم! یکی یکی بریم عقب، بدوییم جلو، محکم بزنیم بهش!

ولی وقتی همه مرگخوارا، یکی یکی این کار رو کردن و جواب نداد، مجبور شدن به راه دیگه ای متوسل شن.

- من میگم همه با هم بریم عقب بزنیم بهش!

بلاتریکس، ایندفعه رودولف رو برداشت و محکم کوبید توی سر هکتور.
- میگم بذار فکر کنم، هی ویبره میاد وسط!

و دوباره نشست و فکر کرد و فکر کرد...
- یه فکر عالی دیگه! همــگی با هم بریم عقب، بدوییم جلو و با هم، محکم بزنیم بهش!



ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۲۱:۵۷:۴۲

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۴۶:۲۵
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
مرگخواران دیگر بیخیال دامبل بات شده بودند.دو تا از انها شروع به خوردن نوشیدنی های کره ایشان کرده بودند.بقیه انها هم سخت گرم گفت و گو بودند.دامبل بات این مدت داشت سریع سریع چیزی میبافت.یکی از مرگخواران که حواسش به او بود،گفت:

_داری چی میبافی؟
_پشمک میبافم.باحال نیست؟

ان مرگخوار فهمید که دامبل بات هنوز قابل اعتماد نیست؛پس رو به مرگخواران دیگر کرد و گفت:

_توجه کنید دوستان!دامبل بات هنوز باید یک ذره از اون معجون بخوره!پس بیاید یکذره دیگر هم بهش بدیم.
_اما دیگر از ان معجون نداریم.فعلا باید بریم مواد اولیه شو تهیه کنیم.پس من 5 نفرو میفرستم تا برن مغز خرگوش،پر ققنوس،قلب کلاغ و گوش روباه پیدا کنند.

پس ان پنج نفر راهی شدند تا مواد مورد نیاز را بیاورند.بقیه هم داشتند طرز تهیه معجون را میخواندند.عجیب بود که در طول این مدت دامبل بات مانند عروسک نشسته بود و کوچکترین تکانی نمیخورد.تا اینکه ان پنج نفر برگشتند و مواد را به معجونساز دادند.معجون در عرض10دقیقه اماده شد.اما تا رفتند معجون را به دامبل بات بدهند...

_ای وای بر من!این داشته عروسک خودشو درست میکرده!فرار کرده!
_نه!یک رور نمیشه بدون دردسر زندگی کنیم؟

معجون از دست معجونساز افتاد.وحشتناک ترین کابوس مرگخواران به واقعیت پیوسته بود.بوی شدید دردسر به مشامشان می خورد...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۲:۳۵:۰۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۲:۳۵:۰۶

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۵۴:۵۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
خلاصه: مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه. با سختی و مشقت زیاد مرگخواران دامبلدور رباتی را تا اتاق دامبلدور اصلی آورده بودند و حالا وقتش بود تا دامبلدور اصلی سر به نیست شود تا ماموریت انجام شود اما...


-میگما خوب شد دامبلدور اینجا نیست. بهتره بریم دنبالش. "دو تا دامبلدور" نقشه هامون رو خراب میکنه.
-اول باید از شر این ربات خلاص شیم.
-منم باهاتون میام.

این آخری را ربات گفت و خودش را بغل آرسینوس انداخت. آرسینوس هم که تحمل وزن ربات را نداشت شانه خالی کرد و ربات با سر به زمین خورد.

-عــــــآ.
-هیش هیش ساکت باش ربات.
-نمیشه. منو باید با خودتون ببرید.


ربات هیچ جوره راضی نمیشد تنها بماند و مرگخواران هم عجله داشتند. حتی وقتی به سمت در خروجی اتاق رفتند. دامبل بات جلو در پرید و داد زد:

-مرگ من اصلا راه نداره بذارم برید.

بلاتریکس آماده شد تا بزند سر و سی پی یوی ربات را منهدم کند. اما توسط آستوریا متوقف شد.
-صبر کن بلا. فعلا بهش احتیاج داریم.
- پس میگی چیکار کنیم؟

و موهایش را افشون تر کرد.

مرگخواران به هم نگاه کردند و هر کس دنبال فکر و ایده ای بود.
-نظرتون چیه دو گروه شیم. یکی دو نفرمون اینجا بمونن و دامبل باتو راضی کنن همینجا بمونه. بقیه هم بریم دنبال ربودن دامبلدور اصلی.

به نظر راه حل منطقی بود.




تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.