هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
به سمت دفتر مدیریت.

مرگخواران به سمت دفتر رفتن ولی...
ولی مگه میرسیدن!
این وسط حالا ریتا با دیدن یه گربه، دلش خواست که باهاش مصاحبه کنه.
حالا دوباره این یکی وسط گویل هم درحال یادداشت برداری بود از کارای هکتور.
-خوب جناب گربه، میشه بگید شما اهل کجایید؟
-میو میو!
-قلم جان!یادداشت کن.
-معجون "قلم یاداشت کن" بدم؟
-میو؟
-چیزی نیست گربه جان، هکتوره دیگه.نه هکتور!نه!
- اینقدر دعوا نکنید.
-اصلا کسی حرف نزنه تا وقتی که برسیم.

و این گونه شد که مرگخواران، دیگه حرفی نزدن.

دو دقیقه بعد.


-خوب داشتی میگفتی.
-چی داشتم میگفتم گیبن؟
-هیچی بیخیال، فقط خواستم یه چیزی بگم که اینقدر سکوت نباشه.
ملت مرگخوار:

سه دقیقه بعد از این همه سکوت کسل کننده.

-وای مردم.خسته شدم.بالاخره رسیدیم.
-هنوز نصف راه مونده.باید نزدیک پونصد پله بالا بریم.
-معجون بالا...
-نه هکتور.

مرگخواران شروع میکنن به بالا رفتن از پله ها.
-۴۹۷...۴۹۸...۴۹۹...
-هی!چرا ما از اول اپارات نکردیم؟
-نمیشد اینو زودتر میگفتی؟


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۸ ۲۳:۰۵:۲۸
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۸ ۲۳:۰۷:۵۹

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
هری این رو به دامبلدور گفت و بعد بقیه مرگخوارا رو دید و سریع چوب دستیش رو در آورد. دستی به زخمش کشید و وقتی دردی احساس نکرد متوجه شد که ولدمورت همراه مرگخوارا نیست. همین باعث شد کمی خیالش راحت بشه و با آرامش بیشتری سکه خطر الف دال رو فشار بده تا به کمکش بیان. بعد دست دومش هم پیش دست اولش روی چوب دستی برد و قیافش رو کمی جدی کرد و گفت:
-شما اینجا چیکار میکنید ؟ با دامبلدور چیکار میکنید ؟ گروگانش گرفتین ؟ از الان بگم من پولی بابتش نمیدم، بیخود تلاش نکنید.

مرگخوارا به هم نگاهی انداختن و آرسینوس رو به عنوان نماینده جلو فرستادن تا دلیل هاگوارتز بودنشون رو توضیح بده.
-آقای پاتر ، فکر کردین شما فقط حق درس خوندن دارید ؟ بچه های مرگخوار بی گناه و بیچاره چی پس ؟ اونا حق ندارن بیان و اسلیترین رو قهرمان هاگوارتز کنن ؟ با این تقلب ها میخواین گریفیندور رو همش قهرمان کنید ؟

آرسینوس این رو گفت و بعد یادش افتاد که خودش گریفیندوریه. هری پاتر همچنان چوب دستیش رو دو دستی گرفته و آماده اجرای طلسم خلع سلاح بود. آرسینوس کمی عقب رفت و این بار هکتور جلو اومد.
-جناب پاتر ، نمیدونم باورت میشه یا نه ، ولی اومدیم با کمک اسنیپ معجون کمک به جادوگران فقیر درست کنیم و بریم بین مردم پخش کنیم.

این جمله هم تغییری تو رفتار هری ایجاد نکرد. همچنان مصمم بود که همه مرگخوارا رو همونجا دستگیر کنه و به آزکابان بفرسته. فقط یه طلسم خلع سلاح لازم بود تا کار همشون رو تموم کنه. وقتی داشت به اینکه وزارت خونه رو از مرگخوارا پس گرفته و خودش وزیر شده فک میکرد، رون بغل دستش ظاهر شد. اون هم وقتی مرگخوارا رو دید سریع چوب دستیش رو در آورد و به طرفشون گرفت. هری اخمی کرد و به رون گفت :
-چوب دستیت رو بر عکس گرفتی، نابغه.

وسط تمام این اتفاقات ربات دامبلدور ساکت بود و این سکوت رو دوست نداشت ، از بین مرگخوارا بیرون اومد و به طرف رون رفت. رون هنوز درگیر چوب دستیش بود که دامبلدور بهش رسید و در گوشش گفت :
-چند روز پیش تو جنگل ممنوعه قدم میزدم ، هری و هرمیون رو دیدم دست به دست دارن آمبریج رو شکنجه میکنن.

رون با عصبانیت به طرف هری برگشت و چون مطمئن نبود چجوری از چوب دستی استفاده میکنن ، چوبش رو تو سر هری شکوند و بیهوشش کرد. خودش هم بدو بدو به سمت هاگوارتز رفت تا هرمیون رو پیدا کنه.
مرگخوارا به هم نگاه کردن و با خوشحالی که مشکل خودش اتوماتیک حل شده به طرف دفتر مدیریت رفتن.




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه و قبل از این که به محفل منتقلش کنن، باعث به وجود اومدن دعوا بین مرگخوارا بشه.
برای همین، مرگخوارا میخوان هرچه زودتر دامبل بات رو به محفل انتقال بدن. در همین راستا، از طرف هری برای دامبلدور نامه مینویسن که کلاس خصوصیشون جای دیگه ای برگزار میشه، و بعد دامبلدور اصلی رو میدزدن. حالا باید دامبل بات رو به جای دامبلدور بفرستن پیش هری.
...................


 -مگه قرار نبود اینو بفرستید هاگوارتز، جای دامبل؟ اینجا چکار میکنه پس؟ تو کلا نمیشه یه کار درست انجام بدی، هکتور؟

هکتور برای لحظه ای دچار بحران وجودی شد و دست از ویبره زدن برداشت، بعد دوباره ویبره زدن رو از سر گرفت و گفت:
-مگه قرار نشد برای هری هم نامه بفرستیم؟
-نه.
-نفرستادیم یعنی؟
-نه.
-معجون دامبل بات منتقل کن به هاگوارتز بدم؟
-نه.

لینی دستی به شاخک هایش کشید و با حالتی متفکرانه گفت:
-به هاگوارتز نمی شد آپارات کرد، می شد؟
-نه.
-

مرگخواران نگاهی به اطراف انداختند، هیچ قطاری در ایستگاه نبود...

-معجون منتقل شدن به...
-نه هکتور، نه!

گویا چاره ی دیگری نبود...
باید پیاده می رفتند!

چند ساعت بعد:

-عه... ای بابا... ای وای... چرا نمی رسیم پس؟

لینی که بال بال زنان جلوتر از همه حرکت می کرد، نگاهی به لشکر مرگخواران کرد که قیافه ای شکست خورده به خود گرفته بودند، انداخت و شروع به غر زدن کرد.
-بیاین دیگه! همه اش یه خرده دیگه مونده!
-کو؟ کجاست؟
-ایناهاش.

و دری رو نشان داد که نیم متر جلوتر قرار داشت.

-اووووه! تا اونجا بریم یعنی؟ بی خیال!

در همین لحظه، هری که معلوم نبود از کجا پیداش شده، روبروی دامبل بات و جماعت مرگخوار سبز شد.
-عع، شما اینجا چکار می کنید پروفسور؟ مگه نباید الان تو دفترتون، منتظر من باشید؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
ناگهان مرگخواران با شنیدن صدایی از خواب نازنین بیدار شدن.
-کی بیدارمون کرده؟:yyawn:
-تام، ما اینجا خوابیدن رو تحمل نمیکنیم.:old:
-من خوابم میاد.:yyawn:

ناگهان یکی محکم میزنه به پشت لیسا و سعی میکنه تا از خواب بیدارش کنه و بهش بفهمونه که این شخص دامبلدوره.
-چرا میزنی؟:missblack:
-میخواستم بیدارت کنم.:relax:
-خوب حالا که این طوره،‌پس من با بیداری قهرم و میخوابم.:sulk:
-باشه، اصلا نیازی هم به تو نداریم، خودمون هم میتونیم ادامه بدیم.:relax:

لیسا که میبینه قهر کردن جواب نمیده، دست از قهر کردن برمیداره و مثل بقیه ی مرگخواران، همچو مرگخواری در کمین دامبلدور، سنگر میگیره تا اورو شکار کنه.
-هری، ما تو هاگوارتز دیر اومدن رو تحمل نمیکنیم.:old:

مرگخواران یهویی همه باهم یه کیسه برمیدارن، " از لایتینا گرفتن، لایتینا همیشه یه وسایل مشنگی عجیب غریب همراش داره."دامبلدور رو میندازن توش و میدزدنش.
-ملت، ما اینجا...

ناگهان از بس که اون کیسه کوچیک بود به طور خیلی عجیب ریش داملدور میره تو دهنش و او نمیتونه حرفش رو ادامه بده.

فلش بک.

-این کیسه رو باید چطوری استفاده کنیم؟:yroll:
-کاری نداره که، در کیسه رو باز میکنیم، دامبلدور رو میندازیم توش.

مرگخواران هم، همین کارو کردن، دامبلدور رو انداختن تو کیسه و ربات دامبل رو به جای او، اونجا گذاشتن و از اونجا فاصله گرفتن.

پایان فلش بک.


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۳:۵۴:۴۲
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۳:۵۷:۳۶

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
-ولی بذار یه بار دیگه نامه رو بخونم.

متن نامه :

نقل قول:
بسم المرلین. پروفسور عزیز، من امروز یه مقدار ناخوش احوالم. اگه میشه کلاس خصوصی امروز رو به جای دفترتون، در ایستگاه کینگزکراس برگزار کنیم... کله زخمی محبوب همیشگیتون، هری کوچولو


-اوه پس باید برم کینگزکراس.
دامبلدور آماده رفتن می شد.


فلش بک : 24 ساعت قبل

مرگخواران همگی در ایستگاه کینگزکراس کمین کرده بودند تا دامبلدوربات را با پروفسور دامبلدور جا به جا کنند.


-هکتور؟ رباتت آماده اس؟
-البته.

دوربین روی ربات رفت که در حال جارو کشیدن ایستگاه قطار بود. بقیه مرگخواران هم تو و بیرون قطار ها مخفی شده بودند. آستوریا با ناخن هایش نقشه را روی گرد و خاک زمین میکشید و ربات همه ی خاک هارا جارو میکرد و نقشه را از بین میبرد.
جسیکا به سرعت وارد ایستگاه شد.
-نامه رو بهش دادم. نامه رو بهش دادم.
-خب پس حدودا تا یک ساعت دیگه میرسه اینجا. همه سر جاهاتون وایستید باید اینکارو به درستی انجام بدیم.

دوساعت بعد
-پس نیومد که!
-بیشتر صبر میکنیم.

چهار ساعت بعد
-آهههههییییششش. نمیاد فک کنم.

مرگخواران کم کم چشم هایشان خمار تر میشد و بالش و لحاف سوزان که همان وسط ولو بود و مرگخواران را به خواب دعوت میکرد.

پنج ساعت بعد
-


پایان فلش بک



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۱:۴۵:۵۵

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
دامبلدور تا اومد نامه رو باز کنه، از بس که ریشاش بلند بودن، زیر پاش گیر کردن و خورد زمین.
ولی بعد به سختی بلند شد و نامه رو باز کرد و خوند.
بعد از خوندن نامه، تصمیم گرفت که فکر کنه.
او فکر کرد...
بازم فکر کرد...
دوباره نیز فکر کرد...
اینقدر فکر کرد که از فکر کردن خسته شد ولی بالاخره به نتیجه ای دست یافت.
-درسته! بله درسته، من اول ریشم رو میشورم بعد یه جای دیگه کلاس رو برای هری برگذار میکنم.

دامبلدور شروع به شستن ریشش کرد.
-آی‌ حمومیای، حمومی.

او همانطور که ریشش رو میشست، اهنگ هم میخوند، دو روز...اممم...چیزه، دوازده ساعت طول کشید تا دامبلدور ریشاش رو بشوره و قطعا دوازده ساعت هم طول میکشید تا ریشاش رو خشک کنه.
او سشوار رو برداشت و مشغول خشک کردن ریشاش شد.

دوازده ساعت کسل کننده ی بعد.

-خوب حالا دیگه، کاملا ریشای باکمالاتم، تمیز و خشک شدن، الآن باید برم یه جایی جدید، برای برگذاری کلاس هری کوچولو پیدا کنم!


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۵:۵۸:۳۲
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۵:۵۹:۱۱

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
مرگخواران پوکر وار به هم نگاه های سنگین می انداختند. هر کس انتظار داشت تا دیگری پیش قدم شده و نامه را به دامبلدور برساند.

-بس کنید دیگه!کی میبره نامه رو؟
-آی کیو جان کی میتونه همچین کاری بکنه؟درسته دامبل بات مارو تشخیص نمیده اما،خب دامبلدور اصلی که مارو میشناسه!
-آره تازشم تا بخوایم نامه رو بدیم بهش علامت شومو میبینه و زاارررررت!

مرگخوار ملعون که قانع شده بود روی زمین نشست و در افکار خودش غرق شد.در همین هنگام لینی که فیس فیس کنان دور اتاق می چرخید، با قیافه ی مثبتی که هیچ کس در صورت وی ندیده بود گفت:
-بدیمش جسیکا! نه مرگخواره نه محفلی.مشنگ دوست هم که هست. دامبلدور هم که از تمایلاتش نسبت به مرگخواریت خبر نداره .پس این میتونه یه فرصت خوب هم برای اون و هم برای ما باشه!

ملت مرگخوار که تازه متوجه نبوغ ریونکلایی لینی شده بودند،سر هایشان را تکان دادند و از طریق تنها راه ارتباطی با جسیکا،که گوشی مشنگی بود با او تماسی بر قرار کردند.

بووووووووق!بووووووق!

-هووم؟
-تویی؟
-هوووم؟
-میگم خودتی جسی؟
-اووووهوم.
-پس چرا شبیه سادیسمی ها جواب میدی؟
-اووو.ننهیملئیب
-چی؟
-ای بابا میگم دهنم پره.حالا حتما باید اینجوری زنگ میزدی؟

رز غنچه هایش را به نشانه تاسف تکانی داد و با لحن محکمی گفت:
-برات یه ماموریت دارم.
-ای بابا زمین رو که جارو کردم. تابلو ننه رو هم برق انداختم. پنجره های مجازیو هم بستم. دیگه چیکار مونده که نکرده باشم؟
-این ماموریت مرگخواریه!
جسیکا:
رز:
مرگخواران دیگر:

جسیکا با صدایی که بیشتر شبیه صدای هورکراکس بود، گفت:
-خب ماموریتت رو پی وی کن دارم میام!
رز:
مرگخواران:

چند لحظه بعد-دستشویی دفتر دامبلدور


جسیکا با قدم هایی آرام ولی مطمئن در طول محل قدم میزد. بسیار مصمم بود که نامه را تحویل دهد.اما می دانست که بیشتر از دومتری در نباید بپلکد. به هر حال او دامبلدور بود و شستن ریش هایش 12 ساعتی طول میکشید!

تق تق تق تق!

-بله؟
-ارباب منم...اهم پروفسور منم!جسیکاتون!
-جسیکا ما تو هاگوارتز در زدن رو تحمل...

جسیکا با ورژن بروسلی وارد دستشویی شد. که مرلین را شکر، با دامبلدور با لباس رو به رو شد.جلو رفت و گفت:
-کله زخمی...یعنی هری گفت بدم بهتون اینو! گفت،...چیزی نگفت!

جسیکا با خوشحالی محموله را تحویل داد و با نهایت سرعت از محل ارتکاب جرم متواری شد.


ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۴:۲۷:۱۸

هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۰۵ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه و قبل از این که به محفل منتقلش کنن، باعث به وجود اومدن دعوا بین مرگخوارا بشه.
برای همین، مرگخوارا میخوان هرچه زودتر دامبل بات رو به محفل انتقال بدن. در همین راستا، تصمیم میگیرن از طرف هری برای دامبلدور نامه بنویسن که کلاس خصوصیشون جای دیگه ای برگزار میشه، و بعد دامبلدور اصلی رو بدزدن.
.......................................


مرگخوارا تصمیم گرفتن نامه رو بنویسن...

-خب، کی مینویسه نامه رو؟

همه خود را به کوچه ی هری چپ زدند.

آستوریا در حالی که از سر حوصله سر رفتن نگاهی به ناخن هایش می انداخت، گفت:
-گفتم نامه رو کی مینویسه؟
-من که باید مواظب دامبل باشم بازم خرابکاری نکنه.
-منم باید برم معجون دامبل بات جایگزین کن درست کنم.
-وینکی باید اتاق ارباب تمیز کرد. وینکی جن اتاربامیزکن خووب؟

رز در حالی که سعی می کرد خودش را با غنچه هایش مشغول نشان دهد، سوت زنان گفت:
-لینی خوب نامه و اطلاعیه مینویسه ها.
-من چجوری نامه بنویسم آخه؟ نمی بینی نیمه جونم؟ نمی بینی ارباب حشره کش زدن بهم؟ ولی به نظرم ریتا خوب اطلاعیه میزنه ها.

آستوریا با چشمانی تنگ شده به ریتا نگاه کرد.

-اون ناخوناتو از من دور نگه دار چمن. دارم میام.

ریتا با قیافه ای که فقط یک ریتا قادر به گرفتن آن بود از میان جمع بیرون آمد، آرام و با حوصله به سمت میزی رفت و با طمانینه ی کافی پشت آن نشست. سپس قلم پرش را از پشت گوشش درآورد، کاغذی از ناکجا آباد ظاهر کرد و شروع کرد به نوشتن.

نقل قول:
بسم المرلین.
پروفسور عزیز، من امروز یه مقدار ناخوش احوالم. اگه میشه کلاس خصوصی امروز رو به جای دفترتون، در ایستگاه کینگزکراس برگزار کنیم...
کله زخمی محبوب همیشگیتون، هری کوچولو


نامه ی دامبلدور نوشته شده بود. حالا لازم بود آن را به صاحبش برسانند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۷:۴۲ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 125
آفلاین
ولی هکتور نتونست زیادی فرو بره چون همین که خواست یه شیرجه درست و حسابی بزنه گروهی از مرگخوارهای درگیر از روش رد شدن و به سمت دیگه اتاق رفتن. یهو از وسط اتاق ثدای فریاد آستوریا شندیه شد که گفت:
_ بسه دیگه وگرنه ناخونامو میکنم تو چشم همتون.

سکوت, واقعا همه ی مرگخوار ها از آستوریا وحشت داشتن یا بهتره بگیم از ناخون هاش. در بین این سکوت دامبل رباتی داشت میرفت پیش یکی دیگه از مرگخوار ها که آرسینوس از پشت سر پرید رو دامبل و دهنشو با دست گرفت, هکتور هم سریع رفت پشت دامبل و سیمشو به دامبل رباتی وصل کرد و اونو خاموش کرد.

ملت مرگخوار نفس راحتی کشیدن و به آثار خرابکاری هاشون نگاه کردن. کل انستیتو داغون شده بود. ولی الان مسئله ی مهم تری وجود داشت, چجوری باید دامبل رباتی رو با دامبل واقعی عوض می کردن؟ حتما دامبل واقعی توی مرکز محفل بود و اونا نمی تونستن اونو بیرون بکشن. پس شروع کردن به فکر کردن, بازم فکر کردن ولی به نتیجه ای نرسیدن. تا اینکه لامپ کوچیکی بالای سر آرسینوس روشن شد و گفت:
_ چطوره به کله زخمی یه پیام بدیم که کلاس خصوصیش یه جای دیگه انجام میشه امضای دامبلم پاش میزنیم, بعد به دامبلم پیام بدیم که برای کلاس خصوصی بیاد یه جا دیگه با امضای کله زخمی , بعد وقتی اومد بیرون میگریمش و دامبل خودمون رو باهاش جابجا میکنیم.

ملت مرگخوار:
-یه سوال , چجوری اطلاعات کلاس های خصوصی کله زخمی و دامبل رو وارد دامبل خودنوت کنیم؟
_کاری نداره که معجونشو میسازم.
_ نمی دونم ولی تا اونموقع یه فکری میکنیم. حالا بیاین بریم.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۲۲:۳۹:۴۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
اوضاع در انستیتو اصلا رو به راه نبود. دامبلدور تقلبی که ساخته هکتور بود شخصیت گنگی داشت؛ چون هر کسی بدون آنکه  عواقب را در نظر بگیرد شخصیت عجیب و غریبی به او وارد کرده بود.
دامبل تقلبی زیرآب هر کس که در انستیتو بود را زده بود و غوغای عجیبی به پا کرده بود. مرگخواران به جان هم افتاده بودند و دنبال فرصت مناسبی بودند تا هکتور را نابود کنند.
دامبل به جای اینکه برود و محفل را نابود کند، انستیتو را روی سرش برده بود.
آستوریا که همچنان داشت فکر میکرد سعی کرد از روش دیگری برای به کار گیری از مغز خود استفاده کند.
- ببین مغز جونم، یه کمکی بکن. ببین اینجا چقدر بغرنجه.
- مگه بهت نگفتم که اصلا حوصله ندارم !!
آستوریا با خشم گفت :
- مغز هکتور همیشه بهش کمک میکنه و چیزهای باحال میسازه ، حالا تو به من کمک نمیکنی که توی این وضعیت چیکار کنم.
- اگه اینطوریه خب برو از مغز هکتور کمک بگیر. چرا اومدی سراغ من ؟
آستوریا که فهمید گند زده تصمیم گرفت دیگر چیزی نگوید.
ولی مغز هکتور کاملا متفاوت با مغز آستوریا بود.
هکتور که دنبال دامبل بود تا چیزی را نشکند با صدای مغز خود مواجه شد که به کمکش آمده بود.
- ای هکتور احمق ! من بعضی وقت ها خجالت میکشم که مغز تو ام.
- چرا ؟ من که خیلی گوگولی ام.
- محفلی ها دامبلدور رو خوب میشناسند. اصلا این همه چیز که به اون وارد کردید کدومش شبیه آلبوسه؟ جادوی سیاه؟ زیر آب زنی؟ احمق بودن ؟
هکتور در افکار خویش فرو رفت ...


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۲۳:۳۲:۱۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۹:۴۹:۵۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۹:۵۱:۵۶



تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.