هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۲ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
ذهن آستوریا همچنان در میان نوشته های دامبلدور سِیر میکرد. از میان پستی و بلندی های پستش گذشت و به پایین پست رسید. کمی انطرف را نگاه کرد. خانه ی ریدل شیطانی تر از همیشه به نظر میرسید. در دوردست ها هاگوارتز به چشم میخورد. ذهن آستوریا کم آورده بود و هیچ راه حلی در مورد مشکل آستوریا پیدا نکرد.
-باشه اجازه میدم بری از یکی دیگه بپرسی.

آستوریا برای لحظه ای خشمگین شد و ناخن های تیزش را در مغزش فرو کرد، یا حداقل فکر میکرد که اینکار را کرده ولی چون کنترل دستش در دست ذهنش بود هیچ اتفاقی نیوفتاد.
-دختر خوبی باش و برو از یکی دیگه بپرس الان خسته ام.

آستوریا چاره نداشت از رویایی که ذهنش ساخته بود بیرون کشیده شد و خودش را در مقابل بزرگ ترین بلای ممکن دید.
مرگخواران همگی استین هایشان را بالا زده بودند و بازوهایشان را بالا گرفته و اماده دعوا با هم میشدند. آستوریا برای جلوی گیری از دعوا سریع پیش جمعیت مرگخواران رفت. هکتور و آرسینوس همه جا به دنبال ربات میرفتند تا اتفاقی برایش نیوفتد.
ربات به سمت هر کسی که میرفت ان شخص خون جلوی چشم هایش را میگرفت.
هکتور پس لرزه ای زد و به ارسینوس گفت:
-دیگه بهتر از این نمیشه اختراعمون فول العادس.

آرسینوس از این حرف هکتور تعجب کرد. به نظر که ربات اصلا خوب نبود بلکه افتضاح بود.
-مطمئ..
-آره دیگه اگه مرگخوارا رو بتونه عذاب بده. عذاب دادن محفلی ها که کاری نداره.

به راستی که دامبلدور زیرآب زنی را خوب یاد گرفته بود. حتما در محفل غوغا میکرد و محفلی ها در چند ساعت از هم میپاشیدند و از بین میرفتند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۴:۳۴ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
همان جور که دامبلدور به کمک جارو همه جا را برق می‌انداخت، رز و لینی سر منو دعوا میکردند.

_دیگه راه نداره تو منو رو داشته باشی! کلت هم که کنده شده.
_لاقلش من کلم جوونه میزنه. تو چی که حشره کش شدی؟

و دعوای میان مدیران مرگخوار ادامه داشت. با وجود تمام سر و صدا ها کراب جابه جایی چربی‌های خود را با یک ساحره زیبا رو سبک سنگین می‌کرد. دامبلدور حین جارو کشیدن انستیتو میان مرگخواران اکراه و دشمنی می‌افکند. آستوریا برای لحظه‌ای به ناخن هایش نگاه کرد و با تاسف سرش را با سرعت تکان داد. قرار بود دامبلدور در میان محفل غوغا کند نه که کنترل مرگخواران را مختل کند. به این سو و آن سو نگاهی افکند اما کسی را ندید که بخواهد مشکل پیش آمده را با او در میان بگذارد و از او راه چاره‌ای بخواهد. بدین سان به مغز خود رجوع کرد و از مغز خویش تمنای یاری کرد. اما مغزش با کمال بی رحمی پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ اول به مغز مردم التماس میکنی کارت که لنگ موند میای پیش من؟

آستوریا لحظه‌ای از شیوه‌ی تفکر مغز خویش بر حذر ماند. سپس تلاش کرد با چرب زبانی دل مغز خود را به دست آورد! اما به این نیندیشید که مغز مرکز منطق است و عاری از هرگونه محبتی حکمرانی می‌کند.

_مغز عزیزم؟ من به قربونت بشم این قدر خفنی تو. من اخر اومدم پیش تو چون میدونم فقط تویی که دوای هر دردی!
_من خر نمیشم.
_چرا نمیشی؟
_اگر بشم کشته میشم!

به همین منوال آستوریا به سمت منوی اشتراکی رز و لینی که گوشه‌ای بر روی زمین افتاده بود رفت و دقایقی زمان را به عقب برگرداند. منو قابلیت زمان برگردان داشت!

_مغز عزیز برایم چه اورده‌ای؟
_ با موشک بفرستش بره محفل.
_سابقشو داشتیم خوب نبوده.
_با جغد بفرستش!
_لاکچری نیست!
_خعب دامبلدور ققنوس داره با اون ببریدش!

آستوریا همان طور که بالبی بر روی سرش روشن شده بود به جستجوی این روش پست خفن و لاکچری دامبلدور افتاد.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۲:۴۳:۱۷


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
حالا که همه بخشی از شخصیت خودشون رو وارد دامبلدور کرده بودن ، کمی عقب تر اومدن و به هکتور اشاره کردن که دوباره روشنش کنه. هکتور اول دوست نداشت که اختراعش مورد مسخره مرگخوارا قرار بگیره ولی وقتی به کروشیویی هایی که مرگخوارا به سمتش ممکن بود بفرستن فکر کرد به این نتیجه رسید که بهتره حرفشون رو گوش کنه و روشنش کنه. به طرف دامبلدور رفت ، تبلتش رو در آورد و چند تا چیز الکی تایپ کرد که مثلا کارش جدی به نظر برسه و مرگخوارا کف کنن ولی وقتی دید کسی کف نکرده و همه صبرشون تموم شده و نزدیک به کروشیو گفتنن ، دکمه ترن آف/ترن آن ربات رو که کف پاش بود فشار داد.
دامبلدور با صدای ربات مانندی، سرش رو بالا آورد و تمام اتاق رو بررسی کرد. بعد تک تک مرگخوار ها رو زیر نظر گرفت و سعی کرد تا اطلاعات جدید کسب شده رو تو دیتابیسش ثبت کنه. بعد از اتمام کارش، بالاخره شروع به حرکت کرد و به طرف هکتور رفت.
-پدر؟

در حالی که دامبلدور دستی به صورت هکتور میکشید ، مرگخوارا شروع به بحث کردن که چرا دامبلدور فکر میکنه هکتور باباشه.
-به نظرتون هکتور و مامان دامبلدور یعنی آره ؟
-نه ابله ، چون ربات و هکتور سازندشه بهش میگه پدر. تا حالا فیلم و سریال ربات ندیدی ؟

دامبلدور از هکتور دور شد و به طرف بقیه مرگخوارا رفت. نگاهی عمیق به چشماشون انداخت و همه رو بسیار وحشت زده کرد. بعد به طرف لینی رفت.
-میدونستی رز گفته که تو بدردنخور ترین مدیر سایتی ؟

لینی با عصبانیت به طرف رز رفت و دعوای شدیدی شکل گرفت. دامبلدور این بار به طرف کراب رفت و نگاهی بهش انداخت ، دستی به شکمش کشید و گفت:
-یه معجون بسازم بخوری لاغر شی بتونی یه "دوست ساحره" پیدا کنی؟

کراب به فکر فرو رفت و یاد تمام غذاهایی که تو هاگوارتز خورده بود افتاد. دامبلدور نگاهی به اطرف اتاق انداخت و جارو پیدا کرد و مشغول تمیز کردن انستیتو شد.
-دامبلدور ربات خوب؟




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
فقط یه مشکلی وجود داشت و اون، این بود که هر کس، هر چیزی که خودش دوست داشت رو به دامبلدور رباتی وارد کرده، پس قطعا شخصیت عجیبی از این ربات در میاید و در ضمن تا ربات بتونه حقایق و اتفاقاتی که افتاده است رو تجزیه تحلیل کنه، قطعا زمان میبره.
ولی مرگخواران...اصلا به این نکات اهمیت نمیدادن...
اصلا ندادن...
نمیدن...
و نخواهند داد، تعجبی هم نداشت که اهمیت ندن، هرکسی باشه، اهمیت نمیده چون زیاد در هدف اونا تاثیری نداره، ولی...ولی این وسط یکی به این موضوعات اهمیت داد و اون کسی نبود جز گویل!
همچنان که گویل در حال یادداشت برداری از حرکات، آستوریا و هکتور بود به این اتفاقاتی که میفتاد هم اهمیت میداد.
چیزهایی که گویل، یادداشت کرد:نقل قول:
استاد آستوریا یه نفس کشید، بعد رفت دوقدم زد و برگشت سرجاش.
استاد هکتور هم همش در حال لرزیدنه!
ولی این وسط اتفاقاتی عجیب داره میفته.

امضا:گویل.


در همین حال لینی هم اومد تا کابلش رو وارد دامبل رباتی کنه.
-چیه؟ خوب منم میخوام حس پیکسی بودن رو به دامبل وارد کنم.
-ما که چیزی نگفتیم.

لینی هم"حس پیکسی بودن" رو به دامبل رباتی وارد کرد.

--------------
منم میخوام تو مسابقه شرکت کنم.:))


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۲:۵۳
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۴:۳۴
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۸:۲۵
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۸:۵۸

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۵۲ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴:۳۷ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
-کاری نداره. معجون "تعویض جای دامبل تقلبی با واقعی" بدم؟
-این طرز کار مغزته که منو میترسونه هکتور.

در بین گفت و گوی مرگخواران، ربات شبیه سازی شده با برچسب پشتش که عبارت dumble bot رو حمل میکرد، دور و ور اتاق سرک میکشید. آرسینوس پشت ربات رفت و سیم رابط را از دستگاهش به بافت طبیعی -usb دامبلدور متصل کرد.

-صبر کنید...خب اینم ازاین. کلی جادوی سیاه ریختم براش طلسم های سفید رو هم به کل پاک کردم از توی حافظه اش.

مرگخواران با دیدن کار آرسینوس هیجان خاصی پیدا کردند، بعد از مدت ها بالاخره یک تفریح درست حسابی گیر اورده بودند و هیچ مرگخواری نمیخواست ان را از دست بدهد. مرگخواران یک به یک پشت دامبل میرفتند و کابل هایشان را در دامبل فرو میکردند تا به حافظه ی اصلی دست پیدا کنند و نسل بعدی محفل را به تباهی بکشانند.

-من کلی کلیپ آموزش زیرآب زنی بهش اضافه کردم. :ریتا:
-منم دایره المعارف معجونامو دادم بهش.
-دامبلدور جن جارو زن؟
-کراب؟ کراب چیکارش کردی؟

کراب کار خودش با دامبلدور2x تمام کرد و کمی فاصله گرفت. ربات به حرکت افتاد، چرخی زد و جلوی آینه رفت. رژ لبی را بیرون کشید و شروع کرد به براق کردن لب هایش.
-اوووومممماااااه! چی داشتم میگفتم جونی؟

مرگخواران ذهنِ رباتی که قرار بود جای دامبلدور را بگیرد به زباله دانی تبدیل کردند. اما نگرانی نداشتند چون مطمئن بودند که محفلی ها فرق ان دو را تشخیص نمیدهند.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۵:۵۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۷:۳۲
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۱:۴۸:۴۳

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۶

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
سوژه جدید

نیمه شب بود، برای همین نیازی نبود که مواظب اطراف باشه تا دیده نشه.
به آخر کوچه که رسید، به دست راست پیچید و دری رو که حالا جلوش ظاهر شده بود، باز کرد.

-اومدی ریتا؟ منتظر تو بودیم تا آزمایش رو شروع کنیم.

اینجا، انستیتو ژنتیکی دیاگون بود، جایی که موجودات عجیب و غریب خلق میشدن.

وارد آزمایشگاه که شد، آرسینوس و هکتور رو دید که روپوش آزمایشگاه و دستکش پوشیده، به یه دونه دامبل خیره شدن.
-به ارباب خبر دادید دیگه؟
-نه هنوز...
-نه هنوز؟!
-آره دیگه... قراره سوپرایزشون کنیم!

قطعا دیدن دامبلدور آخرین چیزی بود که لرد رو خوشحال می کرد.
اما این بار قضیه فرق می کرد!

-چه طوری شروع به کار میکنه حالا؟

آرسینوس دکمه ای رو زد و دامبل رو به کار انداخت.

-شما چرا به من خیره شدید؟ زود برید سر کاهاتون ببینم!

در نهایت تعجب جمع، بالاخره هکتور تونسته بود کاری رو درست انجام بده!
حالا تنها کاری که باید میکردن، این بود که این دامبل رو با دامبل اصلی جایگزین کنن.
فقط اگه میتونستن...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
آخرین پست مال 2 سال پیشه!...اینم از پست جدید!

قرارگاه محفل ققنوس

- گریندوالد جونم!

دامبلدور به چنین فریادی به سمت گریندوالد دروغین پرید و خودش را در آغوش گرمش جا داد.همزاد گفت:

- سلام.چطوری؟! خوبی؟ روزگار موزگار ردیفه؟!

در همین لحظه خانواده ویزلی با هم پچ پچ میکردند.فرد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

- یکی می خواد دامبلدور رو گوب بزنه.ما باید جلوی این کار رو بگیریم!

زمزمه های تایید به گوش رسید.فرد به دامبلدور نگاه کرد که حالا گریندوالد را روی کاناپه نشانده بود و به او شربت آلبالو می داد.فرد سرش را خم کرد و آرام آرام پشت همزاد گریندوالد رفت و پرید روی سرش... اما از بخت بدش در همان لحظه دامبلدور سرش را برگرداند و همزاد، با یک حرکت چوبدستی فرد را تا 10 متر آن طرف تر پرتاب کرد.در این لحظه جورج وارد قضیه شد و با یکی از وسایل شوخی اش نقشه ای داشت.او با الهام گرفتن از انگری بردز یک تیر و کمان کشی را برداشت و منتظر موقعیت مناسب ماند...منتظر ماند...و باز هم منتظر ماند...حالا همزاد درحال خمیازه کشیدن بود! یه موقعیت! جورج پرتاب میکنه و...گل!

فشفشه چند تایی انفجاری با صدایی همچون ویــــــــــژ به سمت دهان همزاد رفت و وارد دروازه شد.پس از دیدن دود دامبلدور گفت:

- چی شده عزیزم؟! چرا دود میکنی تو؟!

و...بــــنگ،بـــــونگ،بنگ بنگ! (افکت انفجار فشفشه). همزاد که همچنان از دهانش دود بلند میشد کلمه های نا مفهومی از دهانش بیرون راند که باعث شد دامبلدور بگوید:

- نکنه ژن پارتی روت تاثیر منفی داشته عزیزم؟!

- چی؟ نه...من خوبه خوبم...اصلا عالی ام!

- پس من دیگه مطمئن شدن یه چیزیت شده عزیزم.بیا ببرمت استراحت کنی.

- نه بابا من خوبم! باور کنید من خوبم.

اما دامبلدور اورا به زور به اتاق هدایت کرد




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴

گبریل دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۰:۳۹:۱۰ سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۸
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
انور ماجرا محفل سیمرغ(الان ققنوس زن گرفته از ترس زنش اسم زنشو به محفل انتقال داده. zz بودن بد دردی )

محفلیا پس از شنیدن داستان جیمز از زبان جیمز تصمیم جدی خود را برای یه انتی اوادا پارتی گرفته و به خانه مالی اینا رفته و پس ملاقات شونصد تا ویزلی کیکی را که علامت یه نهنگ بود رو میز گذاشتند و 10 چوب دستی که از سرش اوادا میزید را روش گذاشتن تا جیمزفوت کن.

اونور اتاق پرفسور دامبلدور داره با بچه های ویزلی که تمامی ندارن خوش بش می کن و از فرط هیجان با دست محکم و با عشق بر پشت یکی می زنه ویزلی مورد نظر هم عاشقانه خون در کمرش جمع می شه و عاشقانه خون به سرش می ره و عاشقانه سکته می کنه و عاشقانه میمیره و عاشقانه از سوژه خارج می شه که البته به خاطر زیادی ویزلی ها هیچ کس حتی خود کارگردان هم متوجه این اتفاق عاشقانه قرن نمی شه.

دامبل ترسان, سوژه و به سمت مقابل ماجرا قل داد.

پیرزن دوبار گفت:stand up, تا قیافه واقعیم ندیدی

حالا اگه شما یک دانش اموز دارای ایلس فایو باشید اصلا براتون فرق ندار کدوم ور ماجرا انگلیسی کدوم ور فارسی ولی اگه شما لرد تاریکی در بدن یک گولاخ 80 پندی باشید که از یک پیرزن هم می ترسه اوضاع فرق می کنه و برای شما سوال پش میاد که , چرا مثلا پیرزن قسمت اولو فارسی نگفت و اگه قسمت اول رو فارسی می گفت دقیقا چه می شد و ایا باز این رولینگ امده تا با کشتن او 1 میلیارد به جیب بزند بعدم هرجا می رسد بگوید عشق ایا مستند شبکه دو واقعی بود؟و این از عوارض اوست ؟ ایا کارگردان رشوه گرفته؟ایا پای آستکباردر وسط؟یا اون پیرزن توطئه دامبل است؟

لرد سیاه با خودش فکر کرد فهمیدن یا نفهمیدن مسئله این است و ان پیرزن دامبلدور نما ریشو کی باشد که لرد سیاه را به نفهمی بزند
که یهو دافنه با دوتا اسلحه مشنگی که از اسپانسر کش رفته درو واز می کن رو به ان دو می گه:
-گوسفند بدین حالا؛ سریع باشید یالا؛که امشب شب ژنتیک همین گوسفند رو کم داریم

ولی از انجا که دافنه درکار ژنتیک بود و در علم ژنتیک هرکی ریشو, پشمالو و سفید باشه گوسفند, دافنه بر کمر پیرزن ریشو پرید, و تفنگ کش رفته را بر شقیه اش گذاشت و با سرعت 1 میلی متر در 10 ساعت شروع به حرکت کرد.
لرد سیاه هم که اوضاع را مناسب می دید از سوژه دافنه جیم شد و در سوژه انتی پارتی جیمز وارد شد تا کار را یک سره کند , پس به سمت در خونه مالی اینا رفت و در را زد.
دامبلدور در را واز کرد, که یک هو چشماش پر از اشک شد.
-گریندوالد تو هنوز زنده ای:pretty:
و عکسی از خیلی جونیای گریندواد زمانی که باشگاه میرفته رو نشان داد. گویا لرد در کله همزاد جونیای گذریندوالد رفته بود
ملت محفلی:
دامبل:
لرد سیاه:
جی ,کی, رولینگ:
ملت اسیا:




ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۴ ۱۹:۲۳:۰۵

[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۰۳ سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۳

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
دافنه کمی فکر کرد و با نیش باز تا بناگوش پرسید: جاده آسفالته داره که من قل بخورم تا برسم به گریمالد؟

ساحره محترم جیغ زد گفت: تو کی هستی؟ چی می خوای؟ من پول ندارم. اما بیا. این کلید خونه ـمه. توش یک گوسپد سفری دارم که هرجا بخوای تو رو می رسونه. فقط به من آسیب نزن!

دافنه که گیج و مبهوت مونده بود؛ خود به خود دست ـ نداشته اش را دراز کرد و کلید را گرفت و طبق آدرسی که زن روی یک تکه کاغذ جادویی به او داده بود؛ راه را در پیش گرفت.

خانه آن پیرزنیکه ( توضیح اضافی: همون که گوش جدید لرد رو کشید !)

چرا لرد خانه ریدل را ترک کرده بود؟ چرا پا به این خیابان نکبتی گذاشته بود؟ چرا یک هیبتی را انتخاب نکرده بود که گوش نداشته باشد ( و در نتجه هیچ پیرزنیکه ای نتواند گوشش را بکشد! ) ؟

لرد عصبانی بود و هیچ کاری از دستش با این بدن محدود بر نمی آمد. پیرزن در خانه را با کلید صورتی ای که یک عروسک کوچک به ان وصل شده بود؛ باز کرد. لرد را به طرف حوضچه انداخت و دستور داد: seat down, Baby!

لرد فکر کرد که چگونه واکنش نشان دهد. اگر Baby معنای بچه را می داد؛ باید شیون می کرد که بچه نیست و اگر معنای عزیزم را می داد؛ باید خودش را دار می زد.

وقتی پیرزن دوباره گفت؛ لرد فهمید که Baby استثنائا این جا معنی "سگ" می دهد. پس زبانش را در آورد و له له زد و نشست.

پیرزن لبخند ملیحی زد و گفت: آفرین! داری کم کم یاد می گیری. حالا، Stand up!

لرد مکث کرد. این جمله برایش نا آشنا بود. ای کاش به حرف خانوم کول (؟) گوش می کرد و کلاس زبان می رفت. البته هیچ وقت استعدادی نداشت. چه معنی ای می توانست داشته باشد؟ روی آب بنشیند؟ له له بزند؟ غلت بزند؟

پیرزن عصبانی شد. دوباره تکرار کرد و منتظر ماند. اما لرد حرکتی نکرد. پیرزنیکه نامرد (نازن) عصایش را دور انداخت و به طرف او آمد. از دماغش دود بیرون می آمد.
- اگه تا چند لحظه دیگه دستورم رو انجام ندی؛ شکل واقعی ـم رو می بینی!


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۵:۵۷
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 532
آفلاین
در خانه ی ریدل ها
- بلا چی شد این کله؟

ولدمورت دست هایش را به سرش برد تا مو هایش را بکشد اما چون مو نداشت هوا را چنگ زد . بلا همین طور که صفوف مرگخواران را نگاه می کرد گفت:

- ارباب دارم یک کله ی خوب برایتان پیدا میکنم.

چند ساعت بعد

لرد تقریبا" خواب بود که صدایی شنید:

- ارباب یک کله ی خوب برایتان پیدا کردم.

ولدمورت به سرعت از خواب پرید و گفت:

- مرگ. کروشیو. در خواب همایونی بودیم که بیدارمان کردی.

بلاتریکس جیغ کشید و گوشه ای افتاد.ولدمورت از روی صندلی بلند شد و به ایوان گفت:

- این یارو کیه که قراره برویم تو کلش؟

ایوان به مردی رو به روی لرد اشاره کرد. مرد قد بلند و عضلانی بود و اتفاقا" کله بزرگی هم داشت. لرد دستهایش را به هم مالید و کارش رو شروع کرد.

چند دقیقه بعد
ولدمورت در قالب مرد گفت:

- به به یک جای راحت. حالا می تونم پاهام رو دراز کنم. خوب دیگه وقته رفتنه.

- مواظب خودتون باشید ارباب.

لحظه ای بعد در خیابان
ولدمورت در خیابان با هیبت مرگخوار راه می رفت. درست وقتی که داشت از کنار پیر زنی رد می شد احساس کرد توجه پیر زن نسبت به او جلب شد. پیر زن فریاد زد:

- پسره ی الدنگ. هیچ معلومه کجایی؟ 5 روزه خونه نیومدی.

پیر زن با این حرف ها عصایش را در هوا تکان داد. ولددمورت گفت:

- تو دیگه کی هستی پیری؟

- حالا دیگه مادرت رو نمی شناسی؟

با این حرف گوش مردی که لرد در سرش بود را کشید و به طرف خانه ای برد.

در همان لحظه کنار جاده
دافنه همین طور که زیر لب ناسزا میگفت به دنبال راهی بود که بتواند از آن مخمصه بیرون بیاید. با خود گفت:

- میرم از یک ساحره بپرسم ببینم کجام.

با این حرف قل خورد به اولین ساحره که رسید پرسید:

- اوی یارو. اینجا کجاست؟

- اینجا اتوبان هاگ- ناکترنه. تازه احداثه.



ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.