هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۳۷ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
از معدنِ زیر سایه ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 227
آفلاین
خواران دیگر کلافه شده بودند.دامبل بات لحظه به لحظه بیشتر روی مغز مرگخواران میپرید تا اینکه بالاخره یکی از ان ها گفت:
_رقیبش نمیشیم!لحظه به لحظه داره بدتر میشه!اه!
مرگخوار دیگری نیز گفت:من چند قطره معجون دانش دارم.اگه میخواهید من میتونم یه ذره بهش بدم.
مرگخواران هر چه فکر کردند،راهی به ذهنشان نرسید.دوباره تلاش کردند،هیچ چیز به ذهنشان نرسید.در اخر یکی از مرگخواران بر اثر فکر زیاد،مغزش به بیرون پاشید،دیگر مرگخواران چاره ای بجز معجون حقیقت ندیدند؛پس به ان مرگخوارگفتند که همان معجون را به دامبل بات بخوراند،اما...
_فکر کردین من این سم رو بدون قرص برتی بات مینوشم؟سریع برایم قرص برتی بات با طعم هیچ چیز بیاورید!
_بفرما.این هم از قرص برتی بات.حالا چه مشکلی داری؟
_خب،حالا از کجا مطمءن بشم که این سمی که میخواهید بهم بدید،معجون نیست؟یا حتی این قرص های برتی بات با طعم هیچ چیز شیرینی نیستند؟
دوباره از پشت صدای پکیدن چیزی امد و مغز یک مرگخوار دیگر هم منفجر شده بود.
_بیچاره.تازه اول مرگش بود.زیاد مرگ نکرده بود،اخرشم زنده شد.
_اینا رو بگیر بخور اون رو ول بکن.
_نه،بیاین بریم برایش جشن بگیریم!گناه داره!
_اهههههه!بگیر بخور!
اوضاع برای مرگخواران به اوج وخامت رسیده بود...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۲۲:۲۸:۴۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۳ ۲۲:۵۵:۱۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۴ ۱۸:۵۱:۴۱

تصویر کوچک شده
بیل!



پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- دامبل بات، ببین...
-
- ببین...
-
- تو باید...
-
- دامبل!
-

دامبل بات، رسما دچار بحران هویت شده بود. مشکل دیر فهمی داشت، مشکل نفهمی هم بهش اضافه شده بود، الانم مشکل بحران هویت بهش اضافه شده بود.

- من دامبل بات نیستم، لیکتور جیدمورتم!
- کی هستی؟
- وینسنز گوارد!
- چی؟
- آستوراکو ویزلیانر!
- کجا...
- مدرسان شریف!

هر ثانیه مشکلات مرگخوارا بیشتر میشد. الان خیلی بیشتر به یه راه چاره نیاز داشتن.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۸:۰۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
پاق...

اینبار محفلی ها ناپدید شدن، و مرگخوار ها و دورا رو اینجوری گذاشتن.

پاق...

دوباره محفلی ها ظاهر شدن.
_ کی داره اینکارو میکنه؟ ... لایتینا اون منوی محفل رو بده من.

پاق...

اینبار محفلی ها به دست آستوریا ناپدید شدن و همه می دونستن که دیگه ظاهر نمی شن چون کسی جرأت نداشت که منوی محفل رو از توی جیب آستوریا برداره. پس برگشتن سر کار خودشون که فهموندن کار ها به دامبل بات بود.
_ ببین دامبل بات اینجا میشینی به هیچی هم دست نمی زنی. وقتی هم که کله ز... چیزه ... هری پاتر اومد همه ی اتفاقات جلوی در رو انکار می کنی. حله؟
_ یه بار دیگه بگو فرزندم.
_ آستوریا:
_ معجون فهموندن به دامبل بات بدم؟
_ نه هکتور، نه.
_ برین کنار کار خودمه. کجاس اون کابل من؟

مرگخوار ها راه رو برای آرسینوس که عینک به چشم جلو میومد باز کردن و در سکوت نظاره گر شدن.
_ چیکار میخوای بکنی آرسینوس؟
_ برش گردونم به تنظیمات کارخونه.

ملت مرگخوار: نهههههههه
_ میدونی چقدر واسه ی وارد کردن اطلاعات ساخت معجون زمان صرف کردم؟
_و همینطور آموزش زیر آب زنی.
_ چه کابل هایی به فنا رفتن سر این موضوع.

آرسینوس: باشه بابا ، اصلا منو بگو میخواستم یه کاری بکنم.

ملت مرگخوار و همینطور دورا که حاضر نبود سوژه رو ول کنه ، با یه شیرجه درست و حسابی تو فکر فرو رفتن تا شاید یه راهی برای فهموندن حرف هاشون به دامبل بات پیدا کنن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۴۰ پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
دامبل بات کمی خسته شده بود؛ دنبال اطراف میگشت تا سوژه مناسبی برای درهم و برهم کردن اوضاع بیابد...

- دورا، آملیا گفت لباسای بنفش که میپوشی، عین بادمجون میشی!
- هه
- چيه؟
- زارت!
-

دامبل بات متوجه نميشد این کلاس گذاشتن دورا به چه دلیل است...
- چون میتونم ذهنتو بخونم!
- چطوري ذهن ربات رو میخونی؟
- نميدونم.

در پی جمع و جور شدن دورا و درآوردن عینکش، دامبل بات از اینکه میدید نتوانسته بلوا به پا کند، قهرش گرفت.
- قهرم!
- هوی، دزد!

ربات به سمت لیسا برگشت. سعی داشت گارد مظلومانه بگیرد، اما این در آپشن هايش نبود.
- من؟ دزد؟ چرا؟!
- هم قهرمو دزدیدی، هم ایموجی مو! قهرم!
- خودت با کابل زدی بهم!
- اوه! راستی!

کمی آنطرف تر، کنار میز دامبلدور

- این چيه؟ یکی از اينا دست لرد هم هست! منم يه کوچیکترشو دارم...

جسم مربعی عجیب و غریبی از روی میز برداشت. کمی زیاد به فکرش فشار آورد... و فشار آورد... و فشار آورد...
- آها! از اوناست که روشون تخم مرغ می پزی! حالا چجوری میپزن؟ باید اينو فشار بدی...

دستش را روی دکمه ای فشار داد و...

با صدای پاق بلندی، همه محفلی ها در اتاق ظاهر شدند!

- مرگخوارا؟! تو دفتر دامبلدور؟
- بیاین بریم شکنجه شون بدیم!
- ستاره ها میپرسن ما چجوری اومديم اینجا؟!

هیچکس نمیدانست محفلی ها چطور به دفتر دامبلدور آمدند، حتی لایتینا که کنار میز دامبلدور، مشغول ور رفتن با منوی محفل بود.
- این یکی دکمه چیکار میکنه؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
- اوه اوه این دیگه چیه بابا! یعنی هممون باید سوار این کاسه کوچولو بشیم؟
- معجون کوچک کننده بدم ؟
- برو بابا.
- خب اشکال نداره. فک کنم باید به زور خودمونو جا کنیم.
دورا گفت :
- خب اصلا شما مرگخوارا دیگه اونجا چیکار دارین؟ دامبلدور خودش میره دیگه. یا اگه هم میخواین برین ، گروهی برین.
- نه نه ممکنه کله زخمی به هوش بیاد و ما رو اینجا ببینه.
و این گونه بود که سوتی دوم داده شد و مرگخوارا مجبور شدن قضیه رو به دورا لو بدن.
- یعنی شما دارین همه رو گول میزنین؟ باید برم به همه بگم.
- نه نه قول میدم اگه به کسی نگی قاچاقی مرگخوارت کنیم.
- واقعا ؟
- چرا که نه ؟
- جووووووووووون.
مرگخوارا مجبور بودن واقعیت رو قبول کنن بعدش  روی سر و کول همدیگه نشستن و  در پله گردان دفتر دامبلدور ایستادند.
پله گردان مانند آسانسوری با موزیک دلنشین به سمت بالا حرکت کرد.
هکتور با خود موزیک را تکرار میکرد.
-لا لا ها ها نا نا با ،لالا ها ها نا نا با.
- هوی ! جو نگیرتت رسیدیم.
مرگخواران از دیدن چیز هایی که در دفتر دامبلدور بود تعجب کردند.
- بچه ها بچه ها چه ققنوس باحالی اونجاست !
- معجون تغییر رنگ ققنوس بدم ؟
- چقدر کتاب ! فکر نمیکردم دامبلدور اینقدر بیکاره. صبر کنم ببینم 《 هرگز خروس نباشید - چگونه پدر خوبی باشیم - جک های بی مزه 》آخه اینا چه کتاب هایی اند دیگه .
آستوریا با خشم گفت :
- اه. یادتون رفته چرا اینجایید ؟ ببین دامبل بات ،همین جا بمون به هیچی هم دست نزن. وقتی کله زخمی اومد همه چیز که جلوی در اتفاق افتاد رو تکذیب کن. ما هم باید دامبل واقعی رو برسونیم به ارباب.
دامبل بات :
- جان بله؟
- معجون فهمیدن بدم ؟
- بده بده.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
دقیقا از پشت سرشون صدای سردی به سوالشون پاسخ داد.

_توی هاگوارتز نمیشه آپارات کرد؟ اصلا شما کی هستین؟

مرگخوار ها به سمت صدا برگشتند و با توده ای بنفش که در انتهایش دو جفت کفش بیرون زده و در ابتدایش سری قرار داشت مواجه شدند. ناگهان چشمان دخترک برق زدند. گویا لحظه ای قیافه گرفتن را از یاد برده باشد با شور و شوقی آشکار به سخن درآمد:
_شما... شما مرگخوارید؟
_ما؟ نه! کی ما؟

دورا که هافلپافی باهوشی بود چشمانش را اندکی تنگ ساخت.

_اون علامت مرگخواری از تو جیب من رو دستتونه؟

لینی که متوجه ی پسی اوضاع پیش آمده شده بود جلو رفت.

_آره عزیز دلم ما مرگخواریم. میخوای توام مرگخوار شی؟

مرگخواران در همان لحظه:
دورا در همان لحظه :

مخ دورا زده شد. لینی پچ پچ کنان به مرگخواران گفته بود:
_کی به کیه؟ ما مرگخواریم. اسوه ی نیکی که نیستیم. عه!

دورا همان طور که به سمت اتاق دامبلدور میرفت به دامبلدور میان جمع نگاهی انداخت.

_نمیدونستم دامبلدور هم مرگخوار شده؟
_اون از جذابیت اربابه!
_معجون دامبل مر...

جلوی دهان هکتور به موقع گرفته شد. سرانجام به اتاق دامبلدور رسیدند.

_خب دیگه بریم داخل!

دورا نگاه تندی به پسر میکاپ کرده انداخت.

_رمز میخواد خعب!
_رمزش چیه؟
_خعب خودش ایناهاش دیگه ازش بپرسید.

و بالاخره سوتی اول داده شد. ملت مرگخوار در میانشان نگاه هایی رد و بدل شد. سرانجام گلدونشون خودشو تلپ تلپ جلو کشید.

_میدونی دورا جان...
_غنچه هات کو؟
_بهت یاد ندادن تو حرف این و اون نپری؟
_معجون نپریدن وسط حرف دیگران بدم؟
_میدونی دورا جان دامبلدور به خاطر کهولت سن آلزایمر گرفته به خاطر همین رمزو یادش رفته!

دورا به قعر افکارش رفت تا چیزی درباره ی رمز اتاق دامبلدور به یاد بیاورد. پس از مدتی شروع کرد به زبان آوردن انواع دسر هایی که میشناخت.

_پای سیب؟

اتفاقی نیوفتاد.

_نون خامه ای؟

اینم نبود.

_مربای آلبالو؟

در با دهن کجی به دورا همچنان بسته بود.

_تارت شکلاتی؟

مرگخواران کلافه شدند.

_آهااان.پنکیک موزی؟

در باز شد و انها رو در روی پلکان گردان دامبلدور قرار گرفتند.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۹ ۲۰:۵۳:۴۰


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
به سمت دفتر مدیریت.

مرگخواران به سمت دفتر رفتن ولی...
ولی مگه میرسیدن!
این وسط حالا ریتا با دیدن یه گربه، دلش خواست که باهاش مصاحبه کنه.
حالا دوباره این یکی وسط گویل هم درحال یادداشت برداری بود از کارای هکتور.
-خوب جناب گربه، میشه بگید شما اهل کجایید؟
-میو میو!
-قلم جان!یادداشت کن.
-معجون "قلم یاداشت کن" بدم؟
-میو؟
-چیزی نیست گربه جان، هکتوره دیگه.نه هکتور!نه!
- اینقدر دعوا نکنید.
-اصلا کسی حرف نزنه تا وقتی که برسیم.

و این گونه شد که مرگخواران، دیگه حرفی نزدن.

دو دقیقه بعد.


-خوب داشتی میگفتی.
-چی داشتم میگفتم گیبن؟
-هیچی بیخیال، فقط خواستم یه چیزی بگم که اینقدر سکوت نباشه.
ملت مرگخوار:

سه دقیقه بعد از این همه سکوت کسل کننده.

-وای مردم.خسته شدم.بالاخره رسیدیم.
-هنوز نصف راه مونده.باید نزدیک پونصد پله بالا بریم.
-معجون بالا...
-نه هکتور.

مرگخواران شروع میکنن به بالا رفتن از پله ها.
-۴۹۷...۴۹۸...۴۹۹...
-هی!چرا ما از اول اپارات نکردیم؟
-نمیشد اینو زودتر میگفتی؟


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۸ ۲۳:۰۵:۲۸
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۸ ۲۳:۰۷:۵۹

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
هری این رو به دامبلدور گفت و بعد بقیه مرگخوارا رو دید و سریع چوب دستیش رو در آورد. دستی به زخمش کشید و وقتی دردی احساس نکرد متوجه شد که ولدمورت همراه مرگخوارا نیست. همین باعث شد کمی خیالش راحت بشه و با آرامش بیشتری سکه خطر الف دال رو فشار بده تا به کمکش بیان. بعد دست دومش هم پیش دست اولش روی چوب دستی برد و قیافش رو کمی جدی کرد و گفت:
-شما اینجا چیکار میکنید ؟ با دامبلدور چیکار میکنید ؟ گروگانش گرفتین ؟ از الان بگم من پولی بابتش نمیدم، بیخود تلاش نکنید.

مرگخوارا به هم نگاهی انداختن و آرسینوس رو به عنوان نماینده جلو فرستادن تا دلیل هاگوارتز بودنشون رو توضیح بده.
-آقای پاتر ، فکر کردین شما فقط حق درس خوندن دارید ؟ بچه های مرگخوار بی گناه و بیچاره چی پس ؟ اونا حق ندارن بیان و اسلیترین رو قهرمان هاگوارتز کنن ؟ با این تقلب ها میخواین گریفیندور رو همش قهرمان کنید ؟

آرسینوس این رو گفت و بعد یادش افتاد که خودش گریفیندوریه. هری پاتر همچنان چوب دستیش رو دو دستی گرفته و آماده اجرای طلسم خلع سلاح بود. آرسینوس کمی عقب رفت و این بار هکتور جلو اومد.
-جناب پاتر ، نمیدونم باورت میشه یا نه ، ولی اومدیم با کمک اسنیپ معجون کمک به جادوگران فقیر درست کنیم و بریم بین مردم پخش کنیم.

این جمله هم تغییری تو رفتار هری ایجاد نکرد. همچنان مصمم بود که همه مرگخوارا رو همونجا دستگیر کنه و به آزکابان بفرسته. فقط یه طلسم خلع سلاح لازم بود تا کار همشون رو تموم کنه. وقتی داشت به اینکه وزارت خونه رو از مرگخوارا پس گرفته و خودش وزیر شده فک میکرد، رون بغل دستش ظاهر شد. اون هم وقتی مرگخوارا رو دید سریع چوب دستیش رو در آورد و به طرفشون گرفت. هری اخمی کرد و به رون گفت :
-چوب دستیت رو بر عکس گرفتی، نابغه.

وسط تمام این اتفاقات ربات دامبلدور ساکت بود و این سکوت رو دوست نداشت ، از بین مرگخوارا بیرون اومد و به طرف رون رفت. رون هنوز درگیر چوب دستیش بود که دامبلدور بهش رسید و در گوشش گفت :
-چند روز پیش تو جنگل ممنوعه قدم میزدم ، هری و هرمیون رو دیدم دست به دست دارن آمبریج رو شکنجه میکنن.

رون با عصبانیت به طرف هری برگشت و چون مطمئن نبود چجوری از چوب دستی استفاده میکنن ، چوبش رو تو سر هری شکوند و بیهوشش کرد. خودش هم بدو بدو به سمت هاگوارتز رفت تا هرمیون رو پیدا کنه.
مرگخوارا به هم نگاه کردن و با خوشحالی که مشکل خودش اتوماتیک حل شده به طرف دفتر مدیریت رفتن.




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه و قبل از این که به محفل منتقلش کنن، باعث به وجود اومدن دعوا بین مرگخوارا بشه.
برای همین، مرگخوارا میخوان هرچه زودتر دامبل بات رو به محفل انتقال بدن. در همین راستا، از طرف هری برای دامبلدور نامه مینویسن که کلاس خصوصیشون جای دیگه ای برگزار میشه، و بعد دامبلدور اصلی رو میدزدن. حالا باید دامبل بات رو به جای دامبلدور بفرستن پیش هری.
...................


 -مگه قرار نبود اینو بفرستید هاگوارتز، جای دامبل؟ اینجا چکار میکنه پس؟ تو کلا نمیشه یه کار درست انجام بدی، هکتور؟

هکتور برای لحظه ای دچار بحران وجودی شد و دست از ویبره زدن برداشت، بعد دوباره ویبره زدن رو از سر گرفت و گفت:
-مگه قرار نشد برای هری هم نامه بفرستیم؟
-نه.
-نفرستادیم یعنی؟
-نه.
-معجون دامبل بات منتقل کن به هاگوارتز بدم؟
-نه.

لینی دستی به شاخک هایش کشید و با حالتی متفکرانه گفت:
-به هاگوارتز نمی شد آپارات کرد، می شد؟
-نه.
-

مرگخواران نگاهی به اطراف انداختند، هیچ قطاری در ایستگاه نبود...

-معجون منتقل شدن به...
-نه هکتور، نه!

گویا چاره ی دیگری نبود...
باید پیاده می رفتند!

چند ساعت بعد:

-عه... ای بابا... ای وای... چرا نمی رسیم پس؟

لینی که بال بال زنان جلوتر از همه حرکت می کرد، نگاهی به لشکر مرگخواران کرد که قیافه ای شکست خورده به خود گرفته بودند، انداخت و شروع به غر زدن کرد.
-بیاین دیگه! همه اش یه خرده دیگه مونده!
-کو؟ کجاست؟
-ایناهاش.

و دری رو نشان داد که نیم متر جلوتر قرار داشت.

-اووووه! تا اونجا بریم یعنی؟ بی خیال!

در همین لحظه، هری که معلوم نبود از کجا پیداش شده، روبروی دامبل بات و جماعت مرگخوار سبز شد.
-عع، شما اینجا چکار می کنید پروفسور؟ مگه نباید الان تو دفترتون، منتظر من باشید؟


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
ناگهان مرگخواران با شنیدن صدایی از خواب نازنین بیدار شدن.
-کی بیدارمون کرده؟:yyawn:
-تام، ما اینجا خوابیدن رو تحمل نمیکنیم.:old:
-من خوابم میاد.:yyawn:

ناگهان یکی محکم میزنه به پشت لیسا و سعی میکنه تا از خواب بیدارش کنه و بهش بفهمونه که این شخص دامبلدوره.
-چرا میزنی؟:missblack:
-میخواستم بیدارت کنم.:relax:
-خوب حالا که این طوره،‌پس من با بیداری قهرم و میخوابم.:sulk:
-باشه، اصلا نیازی هم به تو نداریم، خودمون هم میتونیم ادامه بدیم.:relax:

لیسا که میبینه قهر کردن جواب نمیده، دست از قهر کردن برمیداره و مثل بقیه ی مرگخواران، همچو مرگخواری در کمین دامبلدور، سنگر میگیره تا اورو شکار کنه.
-هری، ما تو هاگوارتز دیر اومدن رو تحمل نمیکنیم.:old:

مرگخواران یهویی همه باهم یه کیسه برمیدارن، " از لایتینا گرفتن، لایتینا همیشه یه وسایل مشنگی عجیب غریب همراش داره."دامبلدور رو میندازن توش و میدزدنش.
-ملت، ما اینجا...

ناگهان از بس که اون کیسه کوچیک بود به طور خیلی عجیب ریش داملدور میره تو دهنش و او نمیتونه حرفش رو ادامه بده.

فلش بک.

-این کیسه رو باید چطوری استفاده کنیم؟:yroll:
-کاری نداره که، در کیسه رو باز میکنیم، دامبلدور رو میندازیم توش.

مرگخواران هم، همین کارو کردن، دامبلدور رو انداختن تو کیسه و ربات دامبل رو به جای او، اونجا گذاشتن و از اونجا فاصله گرفتن.

پایان فلش بک.


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۳:۵۴:۴۲
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۳:۵۷:۳۶

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.