هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲ جمعه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۰
#73

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۴۳:۳۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
بعد از خارج شدن هری از درون دستشویی، مرگخواران دوباره از هم جدا شدند.آنتونین با عصبانیت گفت: آخه به اینم میگن شانس؟ اینجا همیشه سوت و کور بود اما الان همه ریختن توش!

نارسیسا با نگرانی گفت: اگه بخوان شبم اینجا بمونن چی؟

مرگخواران:

- فعلا بهترین کاری که میتونیم بکنیم منتظر شدنه!

رز با تاسف تکمیل کرد: و دعا کردن برای اینکه دیگه کسی نیاد دستشویی.

شب:

- من که صدایی نمیشنوم.

روفوس که گوشش را به در چسبانده بود این را بیان کرد و به بقیه نگاهی انداخت. بلا با شنیدن این حرف گفت: پس بهتره یکی بره چک کنه.

سر همه ی افراد حاضر در آنجا به سمت آنتونین برگشت. آنتونین با تعجب به آن ها نگاه کرد و وقتی متوجه جدی بودن آن ها شد با شگفتی گفت: چی؟ چرا من؟

مرگخواران:

بعد از چند ثانیه افزود: باشه.

و بدون توجه به بقیه از آنجا خارج شد. تمام خانه را خاموشی فرا گرفته بود و او باید میفهمید که این خاموشی به خاطر نبود محفلی ها در آنجاست یا دلیل آن خواب بودنشان است. بنابراین از پله ها که غیژغیژ صدا میکردند به آرامی بالا رفت و وارد اولین اتاقی که در راهش بود شد. آهسته در را نیمه بسته کرد و با بر زبان آوردن ورد لوموس، بوسیله ی نور چوبدستیش به سمت تختخواب رفت.

- اووووووه!

فردی که روی تخت خوابیده بود و آنتونین متوجهش نشده بود با دیدن آنتونین این را بیان کرد و بعد با یک حرکت سریع غلتی زد و این بار از سمت دیگر خوابش برد.

آنتونین بدون هیچ معطلی از فرصت استفاده کرد و با بیشترین سرعتی که موجب برخاستن صدا نمیشد به دستشویی برگشت.

صبح روز بعد:

- مطمئنم که خودمو دیدم. بلند شدم و صورت خودمو جلوم دیدم ، بعدش برگشتم و دوباره خوابیدم.

جینی دست هری را گرفت و گفت: وای هری نکنه این یه نشونه ی بد باشه؟

- منظورت چیه؟

جینی به چشم های هری خیره شد و گفت: شاید ... شاید این نشونه ی این باشه که لرد و مرگخواراش میخوان کاری بر علیهت بکنن؟

هری با اطمینان گفت: دست بردار جینی! بیا بریم صبونه بخوریم.

و از اتاق خارج شدند.مرگخواران که اینبار به دلیل رفت و آمد فراوان محفلی ها به درون دستشویی، داخل کمدی عظیم پنهان شده بودند با شنیدن این حرف ها، بیش از پیش احساس خطر کردند.




Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹
#72

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹:۲۰ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
-حالا چی کار کنیم؟

این صدای آنتونین بود که ترس را در همه دو چندان کرد. آن ها در داخل خانه محفل گیر افتاده بودند آن هم زمانی که تمام محفلیان جلسه داشتند.

بلاتریکس در حال که دندان هایش از ترس به هم می خورد گفت: بچه زود باشید بریم

ایوان در حالی که از ترس کم کم تکه تکه می شد و تمام اسکلت هایش از بدنش جدا می شدند، گفت: نه من پیشنهاد می دم قایم بشیم و شب دست به کار بشیم.

آنتونین: کجا قایم بشیم آخه؟

رز با خوشحالی گفت: اون جا! تو دستشویی!

تمام مرگخواران به سمت دستشویی خانه گریمولد حرکت کردند و قایم شدند.

ایوان: من یه صدا هایی می شنوم

همه مرگخواران سایه ای دیدند که در حال نزدیک شدن به دستشویی بود.

در با صدایی باز شد و هری پاتر وارد دستشویی شد. در حال سوت می زد، کارش را انجام داد و بدون توجه به مرگخواران که برای دیده نشدن وارد یک دیگر شدند بودند، از دستشویی خارج شد.

مرگخواران:


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۲/۲۴ ۱۴:۲۲:۰۲


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۵۱ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۹
#71

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹:۲۵ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- مفتخرم بگویم که همه ی شما تک تک حاضرید جان خود را در این کار فدا کنید و بروید. خواهشمندم که اجازه دهید من مواد اولیه را حاضر کنم. خب، یالا قبول کنید.

مرگخواران که هم از تغییر لحن ناگهانی سوروس خنده شان گرفته بود و هم میترسیدند قیافه ی عجیبی به خود گرفتند. سوروس تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و آه کشید. سپس برگشت تا از سالن بیرون رود و تصمیم گیری را به عهده ی خود مرگخواران بگذارد. همین که روی پاشنه ی پا چرخید...
- نکبت کور!! سرت خورد تو بینیم !

این صدای لرد سیاه بود که در همان لحظه وارد سالن شده بود.

-ببخشید ارباب بینی؟ شما که دماغ ندارین.....

- حالا هر چی... کروشیو ایوان! اگه فکر کردین من میذارم با موهای اون پیرمرد برام مو درست کنین...اگه فکر کردین که من میذارم آبرومو ببرین.... اگه فکر کردین من در این مورد به اون پیرمرد نیاز دارم...کور خوند.... میدونین چیه... احساس میکنم یه جورایی درست فکر کردین...

دیگه با موافقت لرد بزرگ جای شک و شبهه ای باقی نماند. همه برای جا کردن خودشان در دل لرد داوطلب شدند. بار و بنه ی خودشان را بستند و به سمت خانه ی شماره دوازده میدان گریمولد به راه افتادند.


دم در خانه ی گریمولد
خوب بچه ها. بیاین این ماسک ها رو بزنین. کی جای لوپین میره تو؟ بیا فنریر.... کی جای....

ده دقیقه بعد
- و آخرین نفر.... کی جای هری پاتر میره؟
- فقط خودت موندی آنتونین...
آنتونین آه کشید ماسک هری پاتر را به صورت زد و وارد شد. همین که گروه مرگخواران وارد شدند با صحنه ای مواجه شدند که هر انسان شجاعتر از مرگخواران را هم در ان صحنه میترساند. تمام اعضای محفل از جمله هری پاتر و ریموس لوپین و دیگر کسانی که ماسکشان روی صورت مرگخواران بودند آنجا ایستاده بودند.مرگخواران ابتدا به یکدیگر و سپس به هم زاد هایشان نگاه کردند.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹
#70

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۶:۲۵ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
سوژه جدید:

بلا لرد را در حالی که دستش را زیر چونه اش گذاشته بود و غمگین به آینه نگاه میکرد دید.

- لرد؟ مورفین باز هم دوستای نابابش رو آورده و توی سالن مشغول دود کردنن! دستورتون چیه؟

لرد که انگار فقط حضور بلا را احساس کرده بود نه پرسشش آهی کشید و گفت:

- هر موقع آلبوس رو میبینم که با اون ریش ها و موهای نقره ای یک دستش خودنمایی میکنه حسودی میکنم بهش! منم دلم میخواد مو و ریش داشته باشم درست مثل آلبوس!

بلا که تقریبا دهانش تا ته باز مانده بود گفت: خب میتونید برید مو بکارید لرد! در ضمن، شما کله ی صاف و صیقلی و براقی دارین ه شب ها درخششش کل ِ خونه ی ریدلو روشن میکنه!

- آه نه بلا! من چندین بار مو کاشتم اما کله ی من این ویژگی رو داره که با کاشت مو تا چند روز بیشتر دووم نمیاره و دوباره دونه به دونه ش میریزه!

بلا دوباره پیشنهاد داد: خب ما میتونیم کلاه گیس براتون بخریم!

- کروشیو بلا! من هیچوقت ازین جینگول بازیا خوشم نیومده! من موها و ریش آلبوسو میخوام!

چند ساعت بعد:

بلا در حالی که مرگخواران را دور خودش جمع کرده بود رو به آن ها جریان افسردگی لرد و اینکه دلش میخواهد موهای دامبلدور را داشته باشد صحبت کرد تا بلکه آن ها فکری به ذهنشان برسد و دوباره اربابشان را خوشحال ببینند.

از بین مرگخواران سوروس گفت: من یه معجونی بلدم که میشه موهای لرد رو دقیقا مثل موهای دامبلدور کرد! فقط باید چهار تار مو از ریش و چهار تار هم از سرش برام بیارین!

مرگخواران با نگرانی به یکدیگر نگاه میکردند:


Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹
#69

ریموس جین لوپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱:۲۱ چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹
از مرگ نمی ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 126
آفلاین
محفل ققنوس :

در همان موقع به اصرار اعضا دامبلدور دوباره دکمه پاور را فشار داد و منتظر ماندند تا سیستم بالا بیاید.

1ساعت بعد:

در همان حوالی که تمام اعضا خوابشان برده بود ناگهان صدای بالا آمد ویندوز آمد و ملت خروشان چنین چهره ای داشتند:

ریموس فریادی زد و با صدای بلند گفت:
-بدو دامبلدور مدیا پلیر رو بزن،بزا ببینیم چه خبره،حسابی هیچان هیکل مرگخواران رو دارم
دامبلدور که صورت سرخ شده بود و همچنان عرق میریخت دکمه مدیا پلیر را زد و نفسی عمیق کشید.
در همان لحظه همچنان اعضا به لیست نگاه میکردند که ناگهان همگی چشمشان به اسم بلاتریکس خورد و همه در تعجب ماندند
ملت:
ریموس باری دیگر فریاد زد و همچنان با هیجان بسیار گفت:
-بزن،بزن،بزن،بزن،یالا دامبلدور دکمشو بزن تا گرگ نشدم
دامبلدور با عصبانیت تمام گفت:
-برو خجالت بکش ای مرد،مثلا سنی ازت گذشته،منو که میبینی دیگه عادی شده برام.
ریموس نیز عصبانی شد و با صدای خروشان گفت :
-چی من سنی ازم گذشته ؟ من که فقط 30 سالمه بعد من پیرم یا تو که داری بال بال میزنی مرد؟در ضمن کی تو از این چیزا میدیدی که عادی شده برات ؟
دامبلدور به ریموس اهمیتی نداد و به میل خود روی اسم بلاتریکس کلید کرد.
دابی که گوشه ای نشسته بود و همانطور به صفحه ی مانیتور خیره مانده بود گفت:
-وای به حال ما اگه ولدمورت بفهمه که چی شده.اونوقت که غیرت مرگخواریش بالا میاد.
روفوس جاسوسی بود که از طرف لرد فرستاده شده بود و تمام اتفاقاتی که در همان لحظات در محفل بود را گزارش میداد.روفوس با چهره ای حیرت زده پیام داد:
-چه هیکلی داره این بلا،من توش موندم چه برسه ارباب
روفوس که همچنان نزدیک تر میشد ناگهان پایش به میله ای گیر کرد و چهره ی محفلیان به طرف او افتاد ...
.
.
.
ادامه بدین

ببخشید اگه خیلی خوب نشده.


ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۹ ۱۶:۱۷:۴۱
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۹ ۱۶:۳۱:۱۵

مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹
#68

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]محفلیون شامپویی رو اختراع کردن که هم موها رو میریزه هم ذهنشونو کنترل می کنه و هم میتونه از طریق اونا تصاویری از پیرامونشون بفرسته و در کل چیز گولاخیه حالا مرگخوارا برای خوش حالت شدن موهاشون اونا رو دارن به سرشون میزنن...ادامه داستان...[/spoiler]

در همین حال مدیا پلیر باز و لیستی از مرگخوارا کنار تصویر ظاهر میشه.دامبل روی ولدمورت کلیک می کنه و پلی رو میزنه و در همون حال تصویری از مرگخوارای ندید پدیدی که موهاشون تابحال رنگ شامپو رو ندیده بودن جلو روشون ظاهر میشه.

-هی اینا رو نگاه کنین عینهو بوق دارن قر میدن بذار بارتی رو ببینیم چی کار داره می کنه!

آلبوس روی آیکن بارتی کلیک می کنه و نشون میده که بارتی آروم آروم داره میره دست شویی و آروم آروم لباساشو در میاره

ریموس:عجب بدنی داره

ملت:

ناگهان بارتی لباس زیرشو در میاره و شروع می کنه به کارای بالای 18 سال...

ریموس:(توسط ناظر ویرایش شد!یه بار دیگه از این بوقا بخوری من میدونم با تو )

آلبوس هم که از این صحنه اکشن و گولاخانه به وجد اومده بود با سرعت هر چه بیشتر دکمه پاور رو فشار میده تا معصیت به چشمای حاضرین نفوذ نکنه
...

خانه ریدل

بارتی بلاخره از مستراح بیرون میاد و با جمعیتی پر جنب و جوش و خرذوق که داشتن عینهو عقب مونده های ذهنی شامپوها رو به سرشون میزدن روبه رو میشه و از شدت عصبانیت هوار می کشه:«آخه این چه وضعشه بوقیا؟!بوق به همتون!هیچ میدونین اگه محفلیا ببینن چی میشه؟»

(سکوت همه جا رو در بر میگیره)

ملت:تصویر کوچک شده

در همین حال بلاتریکس با خیالی راحت در شامپوی دیگه ای رو باز می کنه و به سرش میزنه

-هیچ نگرانی ای نداره اگه خبری بشه جاسوسمون بهمون خبر میده خیالتون راحت

...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ببخشید خوب نشد خیلی وقته رول نزدم!


[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹
#67

ليسا  تورپين


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۷ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۵۴ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۸۹
از زير بارون...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه ریموس سراسیمه کنارش آمد و گفت: دامبل! نقشت گرفت!مرگخوارا از شامپوئه دارن استفاده می کنن! تو مطمئنی که نقشمون می گیره؟ و کم کم موهاشون می ریزه؟

لبخند شيطاني بر لبان دامبلدور نقش بست.سپس به صورت غرور آميزي گفت : پس چي فكر كردي پســر ؟! حتماً مي ريزه !

ريموس كه تاحالا چنين رفتار صميمانه اي از دامبلدور نديده بود ، سرش را خاراند و گفت : اميدوارم !

سپس از اتاق خارج شد.

خانه ريدل

- گــل گـــل گـــل ! گـــل از همه رنـــگ ! سرتو با چي مي شوري؟ با شامپو سدر صحت !

- هــــــورااااا !

بلا با خوشحالي تبليغات شامپو را براي مرگخواران اجرا مي كرد و آن ها را مشتاق به خريدن اين محصول شگفت انگيز كرده بود.مرگخواران هم به شدت مجذوب شده بودند.

ولدمورت كه به نظر هيجان زده مي رسيد ، از بلا پرسيد : خوب بلا ! بگو ببينم چطوري بايد اين رو تهيه كنيم ؟

- كاري نداره كه ! فقط يكم money...اهم...

- مشكلي نيس ! حلـــه !

ساعتي بعد

بلا با كيسه اي پر از شامپو وارد خانه ي ريدل شد.نيشش تا بناگوش باز شده بود و به سرعت پيش بقيه رفت. مرگخواران كه در حال لحظه شماري بودند ، با آمدن بلا روي سرش فرو ريختند!

- هي آرومــــ! تازه يه كيسه ديگه هم بيرونه ! با بسته هاي كاملاً‌ جديد و زيبا !‌

بلا نگاهي به ولدمورت انداخت. كلاه گيسش را درآورده بود و فقط انتظار ماليدن يك قطره شامپو به سرش را مي كشيد.بلا هم با خودشيريني تمام يكي از شامپو هاي كاملاً‌جديد و مدرن(!) صحت را برداشته و به طرف ولدمورت رفت.

- اين كه صحت نيست؟

بلا ابتدا كمي تعجب كرد ، اما بعد كه بيشتر توجه كرد ، گفت: چرا سرورم ! گفتم كه !‌ اين ها فقط بسته شون تغيير كرده وگرنه همون شامپو سدر صحته !

ولدمورت لبخندي زد و به بلا آفرين گفت.سپس با شور و شوق فراوان در شامپو را باز كرده و آن را امتحان نمود. پس از دقايقي جوانه هاي مو روي سر سفيدش نمايان شد.

در همان حال،آزمايشگاه دامبلدور!

دامبلدور كه سخت به لپ تاپش ( ايرانيه ! :دي) خيره شده بود ، پس از مدتي فريادي از شعف و شادماني برآورد.

-موفق شديم ! ارتباط برقرار شد، حالا مي تونيم كنترل كنيم افكارشون رو...

جيمز ابروئش را با تعجب بالا برد و موهايش را عقب داد.سپس از پيرمرد ـ ذوق زده ، پرسيد : ولي... مگه نبايد موهاشون بريزه؟

دامبلدور دستانش را به كمر زد و خنديد. سپس آهسته گفت : با اين كار ، يعني زدن شامپو به سرهاشون كاري مي كنن كه ما بتونيم به تك تك افراد ولدمورت دسترسي پيدا كنيم ، اين شامپو ها به طرف مغزشون مي ره و هم ما رو به اونا ربط مي ده و هم با رشته هاي ارتباطيش - يعني به ظاهر مو - حتي مي تونيم محيط اطرافشون رو هم ببينيم!

- اوه !


ویرایش شده توسط ليسا تورپين در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۸ ۲۲:۱۰:۱۱

[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹
#66

لورا مدلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۶ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۵۶ سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 298
آفلاین
سوژه ی نیو!
روزی روزگاری در یک شب بهاری در حالی که برف به شدت میبارید و همه جا ساکت بود و صدا به صدا نمی رسید(hammer)، لرد و دوستان در خانه ی ریدل با آرامش تمام در حال غذا خوردن بود که ناگهان:
-جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغغ!! موهامممم!
همه ی مرگخوارا به طرف صدا برگشتن و شخصی رو دیدن که ته چهره ی بلا رو داشت اما موهایش به شدت صاف و مرتب بودند. ملت مرگخوار با هم دیگه چوب دستی هاشونو در آوردن که شخص مجهول الهویه فریاد زد:احمقا بلام!
همه ی ملت با چشمان گرد شده به هم و بعد به شخص مجهول الهویه که خودشو بلا معرفی کرده بود نگاه کردن!
ده مین بعد:
بالاخره خون در مغز مرگخوارا فعال شد و همگی زدند زیر خنده!
آنتونین در حالی که 4 تا انگشتنش را دریکی از سوراخ دماغش فرو کرده بود و سعی داشت اونیکی رو هم تو سوراخ دیه بکنه گفت: ولی تو که بلا نیستی..موهای بلا…
-دقیقا! وقتی صبح از خواب پا شدم دیدم که موهام اینجوریه!
لرد با تعجب به او نگاه کرد و دست در موهای پرپشت مشکی اش انداخت و پیچی به موهایش داد و عشوه ای آمد...
-تق!(افکت افتادن کلاه گیس از سر لرد)
با افتادن کلاه گیس لرد همه ی مرگخوارا نگاهشان را به در و دیوار انداختند و سوت زنان نشان دادند که چیزی ندیده اند!
لرد:مگه می شه؟ چه اتفاقی افتاده؟ هووم..نکنه جادویی بلد بودی و به ما نمی گفتی؟ بلــــــــــا؟ خودت می دونی که موی من و مرگخوارا چند روزیه دیه صاف نی..جادویی بلدی؟
-نه باو..مای لرد! من فقط شامپومو عوض کردم همین! رفتم از این سیر صحت ایرانی خریدم
چشم مرگخوارا برقی زد و همگی بی اختیار به موهای فرفری و کج و کوله شان دستی کشیدند!

1 ساعت بعد..دفتر کار دامبل و شرکا!
مردی سیاه پوش داخل اتاق تاریک نشسته بود وسیگار می کشید.رعد و برق عجیبی همه جارا روشن کرد، صدای زوزه ی گرگ همه جا را گرفته بود..
-جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!
-چیه جیمز؟ چرا مزاحم کار من شدی؟
-باو دامبل! مام بزرگم گفت دیه وقت خوردن قرصاته! فیلم بسه! اون گرامافونو خاموش کن که صدای زوزه ی گرگ می ده!
برق ها روشن شد و ناگهان پیرمرد زپرتی از روی صندلی بلند شد و اودی که تو دستش گرفته بود روخاموش کرد
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه ریموس سراسیمه کنارش آمد و گفت: دامبل! نقشت گرفت!مرگخوارا از شامپوئه دارن استفاده می کنن! تو مطمئنی که نقشمون می گیره؟ و کم کم موهاشون می ریزه؟



Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#65

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
- خوب حالا شرط های تو چیه بوقی؟

- معدب باش بلاتریکس! من یه معجونی دارم که در عرض بیست دقیقه تمام موها رو میریزه و رشدشونو قطع میکنه اما شرط دادنش: شما مرگخوارا دیگه یه طلسم نابخشودنی هم از چوبدستی تون خارج نمیکنید باید پیمان ناگسستنی ببندید! قیمت معجون: 50 گالیون!

- چی؟

- برو بابا ریش دراز مگه فقط تو میتونی موهارو بریزی؟ میریم یه جای دیگه!

- بفرمایید! اگه میخواید تشریف ببرید! فقط اگر رفتید و پیدا نکردید اون وقت شرط من میشه شما مرگخوارا حق استفاده از چوبدستیتون برای هیچ جادوی سیاهی رو ندارید و قیمت معجونم میشه 150 گالیون

- برو بابا! ما پیدا میکنیم!
مرگخوارها از در خارج شدند و شروع به گشتن کردند.

فردای آنروز

- پیدا نکردید؟ پیــــــــــدا نکردیـــــــــــد؟ پیــــــــــدا نکردیـــــــــــد؟

- نه مای لرد! فقط محفلی ها معجونشو داشتن!

- خوب چرا نگرفتید

- خوب اونا شرط داشتن مای لرد!

- چه شرطی؟

- مرگخوارا حق استفاده از چوبدستیشون برای هیچ جادوی سیاهی رو ندارند و تازه 150 گالیون قیمت معجونه!

- خوب شرطو قبول کنید بزنید زیرش!

- گفتن باید پیمان ناگسستنی ببندیم ارباب!

-

چند لحظه بعد مورفین گفت: من یه فکری دارم دایی ژون!
ولدمورت گه بار دیگر موهایش تا پایین پایش میرسید گفت: چه فکری مورفین؟
مورفین سیگارش را لای موها که تا 1 متر خانه را فرا گرفته بود انداخت و سیگار جدیدی روشن کرد و گفت: خوب اینا برن پیمان ناگششتنی ببندن بعد که معجونو گرفتن چوبدشتیاشونو عوژ کنن! اون وقت میتونن طلشم نابخشودنی بژنن! تاژه همون جا ریش دراژم بی هوش میکنن پول نمیدن!
تمام افراد داخل خانه نگاهیی مانند به مورفین انداختند و سپس به لرد نگریستند!
- تو چرا توی این سوژه مغز متفکر شدی دایی؟
- کارگردان بهم ژنش مرغوب داده دایی ژون!
- فورا کاری رو که مورفین گفت بکنید!


مرگخوار ها فورا چوبدستی هایشان را با هم عوض کردند و به ساختمان محفلی ها آپارات کردند.
مرگخوارها به نوبت وارد شدند و به دفتر رئیس رفتند. دامبلدور که داشت چرت میزد با دیدن آن ها نیشش باز شد و از جایش بلند شد.
- روز به خیر، کاری داشتید
- اومدیم معجون بخریم!
- اوه بله!
دامبلدور دست در کشو کرد و بطری کوچکی بیرون آورد. روی بطری نوشته بود: معجون ضد ریزش موی اسنیپ!
- اسنیپ
مرگخوارها بدون گفتن یک کلمه آپارات کردند و دامبلدور را تنها گذاشتند.
دامبلدور فورا فریاد زد: دیگه معجون بهتون نمیفروشم ها!

مرگخوار ها یکی پس از دیگری وارد شدند.
خانه 1.5 متر پر از مو شده بود. لرد چند تار مو که در دهانش رفته بود را تف کرد و باخوشحالی پرسید: گرفتید؟
- نه مای لرد! لازم نبود این کارو بکنیم که به دردسر بیفتیم! اون معجون ساخت اسنیپه! خودمون ازش میگیریم!
- اسنیپ؟ الان کجاست؟

.
.
.


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۲۲:۵۴:۳۴

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸
#64

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
بلا در حالی که جیغ می زد، گفت:
-چوب دستی هامونو بدین. اگه جرات دارین اونارو بهمون پس بدین تا با هم دوئل کنیم.
پرسی که کنار بلا نشسته بود با صدای بلند گفت:
-می شه کمتر تکون بخوری؟ اون موهای وزوزیت رفته تو دهنم. اه!
بلاتریکس با خشم به پرسی نگاه کرد.
-چطور جرات می کنی با من اینجوری صحبت کنی؟ کروشیو!
-فعلاً که چوبدستی نداری که بخوای باهاش منو شکنجه بدی. پس بشین سر جاتو این قدر حرف نزن.

ایوان که تا آن لحظه حرفی نزده بود، با صدای آهسته ای گفت:
-میشه بس کنین؟ فعلاً مسئله ی مهمتری وجود داره که سرش با هم بحث کنیم. باید اول بفهمیم اینا کین و مارو کجا میبرن.
بلا، شانه هایش را بالا انداخت و پرسی پشتش را به او کرد. ایوان هم با صدای بلند پرسید:
-ببخشید آقایون محترم. می تونم بپرسم دارین مارو کجا می برین؟
یکی از شنل پوش ها که هیکل بزرگتری داشت، پاسخ داد:
-بزودی می فهمین. الانم اون دوتا رو ساکت کن تا اعصاب منو از این بیشتر خورد نکردن.
پرسی و بلا که دوباره دعوا را از سر گرفته بودند، ساکت شدند.

چند مین بعد

با توقف استیشن، سه مرد شنل پوش دیگر در را باز کردند و هرکدام یکی از مرگخواران را گرفتند. یکی از آنها با چوبدستی اش وردی را روی بلا اجرا کرد تا دیگر غر نزند. به همین دلیل پرسی گفت:
-خدا عمرت بده. راحتمون کردی. اگه دوست داری می تونی بیای دفتر توجیهات جبران کنم. البته الان چون ماه رمضونه ساعت کاریمون تغییر کرده. قبلش حتماً یه زنگ بزن.
مردی که پرسی را گرفته بود، اورا نیز ساکت کرد.

وقتی که چشم های مرگخواران به سیاهی عادت کرد، توانستند عمارت پنج طبقه ای را ببینند. نمای آن مشکی رنگ بود و تابلوی بزرگی بدین شرح روی آن نصب شده بود:
مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری


همین که وارد مرکز مو شدند، جادوگر قد بلندی که ردای رسمی پوشیده بود، به سمت آنها آمد و با لحن خشکی گفت:
-احتمالاض تا الان فهمیدین که اینجا کجاست. الان شما رو پیش رئیس این مرکز می بریم تا براتون توضیح بده ما اینجا چیکار میکنیم.
سپس به جادوگران شنل پوش اشاره ای کرد و آنها طلسم اجرا شده روی پرسی و بلا را خنثی کردند.

چند مین بعد-دفتر رئیس

ابتدا بلا و ایوان وارد شدند و به محض وارد شدن پرسی، در پشت سر آنها بسته شد. هرکدام روی یکی از صنذلی ها نشستند و به اطرافشان نگاه کردند. در همین هنگام در باز شد و دامبلدور در حالی که به 3 مرگخوار لبخند میزد، وارد شد. چند قدم بلند برداشت و پشت میزش نشست. بلا که از دیدن او متعجب شده بود، گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟
دامبلدور دستی در ریش هایش کشید و با آرامش گفت:
-به مرکز اطلاع رسانی موی جادوگری خوش اومدین. اینجا توسط محفلی ها اداره میشه و احتمالاً تا الان فهمیدین که رئیسش من هستم. ما متوجه شدیم که مشکلی برای موهای تام به وجود اومده. ما می تونیم بهتون کمک کنیم ولی چند تا شرط داریم.
همین که بلا خواست حرف بزند، دامبلدور دستش را بالا آورد و ادامه داد:
-من به خوبی میدونم که اگه شما بدون راه حل برگردین چه بلایی سرتون میاد. پس به نفعتونه که به حرفای من کن گوش بدین.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۴ ۱۸:۴۹:۲۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.